۱۳۹۱ شهریور ۸, چهارشنبه

روزِ دوشنبه، ۱۳ آگوست مثلِ هر روز حدودِ ۶ صبح بیدار بودیم و بعد از صبحانه دخترها ناهارشون رو برداشتند و رفتند، من هم یه دوری تو نت زدم و پیگیرِ اخبارِ زلزله. به پیشنهادِ مونیک به برادر وسطی ایمیل زدم و جواب ندادنش بیشتر نگرانم کرد تا اینکه شب وقتی‌ پسرِ خواهر رو تو فیسبوک on دیدم ایمیل زدم که خوشبختانه زود جواب داد و گفت که برایِ خونواده خانوم‌برادر کوچیکه اتفاقی نیفتاده. شنیده بودم مهسا رفته منطقه و منتظربرگشتش بودم که برام از اونجا بگه، از مردم، از عمقِ فاجعه و همین طوردلم می‌خواست هر چه زودتر گزارشش رو بخونم، فاجعه بزرگی‌ بود، دلم اونجا بود! ولی‌ خوندنِ خبرهایِ کمکهایِ مردمی و دیدنِ عکس فعالیّت‌هایِ مردم نوری بود تو همه این تاریکی!

طبقِ برنامه‌ریزی باید فردا سه‌شنبه برمیگشتیم و هنوز کارمون تموم نشده بود، یادِ سالهایِ قبل که بدونِ مونیک بودم و اولویت با کارم بود و الان در کنارِ کار، تفریح هم بود و مونیک هم که خونسرد. بعلاوه سالهایِ قبل، مناطقی هم بود که میشد با VTT یا کامیونت رفت ولی‌ امسال جاهایی که در نظر داشتیم دستگاه نصب کنیم اصلا امکانِ دسترسی‌ بهشون نبود مگر با هلی‌کوپتر و میدونستم هلی‌کوپتر باز گروهِ فیلمبرداری رو برده منطقه. با این حال، مدام بهش میگفتم، قرار بوده که امروز بریم منطقه، چی‌ شد پس؟ با دنی یا وارویک تماس بگیر لطفا و اورژانسی بودنِ کارمون رو گوشزد کن. درسته که پروژه تحتِ سرپرستی اونه ولی‌ مسئولیتِ هر عقب افتادگی و تاخیر با دانشجوئه. مونیک زنگ زد و تاریخِ برگشت رو یک روز عقب انداخت یعنی چهارشنبه و با سایتِ کووجوواقپیک (Kuujjarapik) هم تماس گرفت.

داده‌هایِ دستگاه‌هایی‌ که سالِ گذشته نصب کرده بودیم لوقانس دانلود کرده و بعد از تعویضِ باطری، اونها رو دوباره نصب کرده بود. از بینِ ۱۰ دستگاهِ نصب شده، سه مورد مشکل داشته، که دو تا رو مردم خراب کرده بودند، سیمهای یکی رو بریده و جعبه‌ اش رو هم شکسته بودند که با خودمون برگردوندیم، باطری یکی‌ ظاهراً مورد پیدا کرده که فقط اطلاعات چند روز رو ثبت کرده بوده که این رو خودِ لوقانس در محل رفع کرده و دوباره نصب کرده بود، سومی‌ رو هم مردم از جا درآورده بودند، که بعد از بررسی‌ و رفعِ نقص و کددهیِ دوباره قرار شد عصر با مونیک بریم همون دره و نصبش کنیم.

این یعنی‌ خیلی‌ خوب و بازده کارِ سالِ قبل خوب بوده. هیچ کس نمی‌تونه تصور کنه که یک سالِ گذشته چه به من گذشت با دلهره و نگرانیِ اینکه اگر نصبِ این گیرنده‌ها مشکل داشته باشه؟ چه شبها که نخوابیدم با این فکر که آیا گیرنده‌ها درست کار میکنند؟ سالِ گذشته، روزِ آخر همون‌جا (عکسِ سمتِ چپ) اینگا گفت نگران نباش یک بار من و دنی ۱۰ تا گیرنده دمایِ زمین نصب کردیم موقعِ نمونه‌برداری ۵ تاش رو پیدا نکردیم، یا یه مشکلی‌ تو مایه‌هایِ مشکلِ نصب. در جوابش گفتم نه، این کار باید خوب جواب بده، و حالا مرسی‌ خدا، شکرت‌! همه این ها به خاطرِ اینه که من ایرانی هستم و نمیخوام بهونه‌ای دستِ کسی‌ بدم!

بعد از ظهر میشل اومد یک سر، تقریبا روزی دوبار به ما سر میزد، و گاهی‌ با ما غذا میخورد، خیلی‌ خوش‌ اخلاق و خوبه. هر بار که نگام بش می‌افته چشمک میزنه با یه لبخندِ قشنگ. یه بار میخواستم سر‌به‌سرش بگذارم و بگم چیزی تو چشمتون رفته؟! (یادی از برنارد شاو)!  "مود" امسال فوقِ لیسانسش رو با میشل شروع کرده.

عصر، با مونیک با VTT رفتیم تو دره کنارِ روستا، و با بررسی‌ محلِ قبلی‌ گیرنده نصب شده ونزدیکیش به مسیرِ عبورِ شکارچی ها، محلِ نصب رو تغییر دادیم. قبل از رفتن به مونیک میگم اعتماد میکنی‌ ترکِ موتور من بشینی‌؟ مثلِ آقاجون می‌مونه، انقدر بهت اعتماد میکنه و بها میده که ترس از هیچ چیز نداری و میری جلو...

شب مهمونِ همسایه بودیم، خانومش رفته سفر و با بچه‌ها ارتباطِ خوبی‌ داره، اونها هم معلمهایِ مدرسه هستند. بینِ دو تا خونه یه فضایِ مشترک هست که مخزنِ آب خوراکی و آبِ مصرفی قرار گرفته و همین جا هم دو خونه به هم ارتباط دارند بنابرین برایِ رفتن به  اون خونه از همین در رفتیم. شام، ماهی‌ سرخ کرده بود، یک نوع ماهی‌ مخصوصِ آبهایِ مناطقِ شمالی‌ که خیلی‌ هم خوشمزه بود(اسمش رو یادم رفته)، دخترها هم سالاد و دسر رو درست کردند، شبِ خیلی‌ خوبی‌ بود.

سال گذشته هم غزل‌آلای آبهایِ سردِ شمالی‌ رو که دنی صید کرده بود خوردیم، عکسش رو می‌بینید (عکسِ اول)، سرخ نکرده بودند تو فر‌ گذاشته بودند.

شب، خلبان و میشل اومدند و برنامه فردا رو با هم هماهنگ و همچنین رو google earth منطقه و مسیرِ رفتن بهش رو مشخص کردیم. بعد هم یه شب نشینی کوتاه و خواب.

۱۳۹۱ شهریور ۴, شنبه

بویِ خوبِ قهوه پیچیده بود تو سالن، وقتی‌ از پله‌ها میومدم پایین بی‌ اختیار گفتم که چه بویِ خوبی‌! مریلی و مود نشسته بودند پشتِ میز و مریلی گفت که قهوه آماده هست، قهوه اسپرسو به سبکِ قدیمی‌ هم درست کرده بود.
مریلی شاید یکی‌ دو سالی‌ از دخترهایِ دیگه بزرگتر بود ولی‌ از نظرِ رفتاری به نوعی مادرشون محسوب میشد و آشپزی با اون بود، چندسالی هم تو آشپزخونه رستوران کار کرده بود، املتهایِ خوشمزه‌ای صبحها بهمون داد.
از همه شلخته‌تر و از زیر‌کار‌در‌رو‌تر، لوقانس بود که مدام داشت دنبالِ وسایلش می‌گشت، از سیمِ شارژ کامپیوتر تا لباس و ... و از همه هم سکسی‌تر و همیشه خندون.

یه چیزی که تو این سفر یاد گرفتم اینکه، اگر پسر بودم حتما با یه دخترِ کبکی که تو آشپزخونه رستوران کار کرده باشه دوست میشدم، فکر کنم در موردِ پسرهاشون هم البته این مساله صادقه!

شبِ قبل انقدر خسته بودم که همین رفتم تو تخت خوابم برده بود و خوروپفِ مونیک هم تأثیری نداشت! تا به حال تو سفرهایِ همراهِ مونیک اتاقمون یکی‌ بود، اینجا دیگه تختمون یکی‌ بود، یک تختِ دونفره!  بیشترِ شبها، صدایِ خورّوپفِ، مونیک مامان رو به یادم میاورد و اینکه چقدر دلم براش تنگه، برایِ گرمایِ بغلش، بویِ آشناش، مهربونیش.  بگردمش که سالِ پیش گاهی شبها میگفت دلم میخواد کنارت بخوابم می‌گفتم مامان جان شما بلند نفس می‌‌کشی و من نمیتونم بخوابم، گاهی‌ نیمه شب حس می‌کردم آروم اومده کنارم و آروم دست میکشه رو موهام!

روزِ قبل دنی گفته بود که ممکنه که امروز هلی‌کوپتر چند ساعتی‌ برایِ کارِ ما اختصاص داده بشه که به این خاطر بعد از صبحانه که دخترها ناهارشون رو آماده کردند و با خودشون بردند، فکر کنم هنوز ساعت ۸ نشده بود که من شروع کردم به آماده کردنِ دستگاهها برایِ نصب و در عینِ حال هر از گاهی‌ یه دوری می‌زدم تو نت که ببینم چه خبر از زلزله؟ از شبِ قبل که خبر رو روی  فیسبوک دیده بودم، حالم بد بود، به مونیک گفته بودم و هر وقت که سرِ کامپیوتر بودم مونیک بهم نگاه میکرد و میگفت: خب؟! چه خبر؟ می‌گفتم نگران هستم ولی‌ نمیتونم به خونواده ایمیل بزنم و حالِ آشناها رو بپرسم، مخصوصاً که خانواده عروس‌ کوچیکه هم آذربایجانی هستند. بقیه با شنیدن این خبر هیچ عکس‌العملی نشون ندادند، فکر می‌کردم به برخورد‌هایی‌ که سالِ پیش در رابطه با سونامیِ ژاپن ازشون دیده بودم، چقدر متفاوت بود!

هلی‌کوپتر تمامِ روز در اختیارِ روزنامه‌نگار، تهیه‌کننده و عکاسِ تلویزیون رادیو‌کانادا بود که برایِ تهیه یک مستند به منطقه اومده بودند و شبِ قبل هم یکی‌ دو ساعتی‌ با میشل، مونیک و من نشسته بودیم. این یعنی اینکه امروز برایِ کار تو منطقه نمیریم. عصر قبل از اومدنِ دخترها با مونیک رفتیم کنارِ ساحل قدم زدیم، حرف زدیم و عکس گرفتیم.

غروب که دخترها از کار برگشتند و دوش گرفتند، قبل از رفتنِ مهمونیِ ملانی و کتی، یه بزمِ کوچیک داشتیم و مونیک شرابی که آورده بود رو سرو کرد، از اونجایی که گیلاس نبود، با یک لیوان اندازه می‌گرفت و می‌ریخت تو ماگ!!! کلی‌ خندیدیم  و مسخره بازی و طبقِ معمول من هم عکس گرفتم از همه این لحظه‌ها!


 ملانی و کتی تو تنها هتلِ روستا ساکن بودند و چند دقیقه بعد از اینکه ما دمِ ورودیِ منتظر بودیم که در رو برامون باز کنند، با تهیه‌کننده، روزنامه‌نگار و فیلمبردار رسیدند، رفته بودند فرودگاه دنبالِ اونها. اونها رفتند برایِ شنا تو آبِ سردِ خلیج و بعد به ما ملحق شدند، میشل هم اومد و همه با هم شام خوردیم، شبِ خوبی‌ بود یه شبِ به یاد موندنی ! یک ساعتی‌ رو دور از جمع رو کاناپه مقابلِ تلویزیون نشستم و در سکوت، مثلِ همیشه به این جمع و بی‌تکلفی ذاتیشون نگاه  کردم، نگاهی‌ مقایسه‌ گرانه، که چه ساده است با اینها گذروندن تا بودن تو یک شب‌نشینی ایرونی‌ با آدمهایی در این سطح....اوووه!!!



۱۳۹۱ شهریور ۳, جمعه

میدونی‌؟!!خیلی‌ باهوشی، به خودت نگفتم این رو، وگرنه حتما می‌پرسیدی چرا؟!! می‌گفتم همین‌جوری، میگفتی بنویس برام چرا؟! می‌گفتم بگذریم، مثل وقتی که گفتم، نه نوشتم که این نقطه قوتِ توئه یا وقتی‌ که نوشتم ازت می‌ترسم ... بعد اصرار می‌کردی‌ بنویس چرا؟! می‌گفتم حالا یه وقتی‌ ببینمت بهت میگم، الان نمیتونم بگم، بعد می‌نوشتی‌: بمیری پروین، بمیری که حرف نمی‌زنی‌!!! بعد من می‌خندیدم ، خنده که نه، می‌نوشتم ((((((-:

حالا هم ... خیلی‌ باهوشی!
چرا؟!!! بگذریم...

۱۳۹۱ مرداد ۲۷, جمعه

ساعت از ۱:۳۰ بعدازظهر گذشته بود که رسیدیم Umiujaq، بالاخره!!  دو تا دخترِ جوون منتظرمون بودند، معرفی کردند خودشون رو: "کتی" و "ملانی". تو فاصله خیلی‌ کوتاهی که منتظرِ چمدونها و ساک‌ها بودیم کمی‌ از خودشون گفتند که رو پروژه ایجاد پارکِ ملی‌ در این مناطق برایِ سازمانِ توسعه و حفاظت محیطِ زیست و پارک‌ها کار میکنند. دخترهایِ مهربون و شادی بودند و این پروژه پنجمشون بود. خونه مناطقِ شمالی‌ امسال "ریچارد" و افرادش بودند و جا برای ما نبود و جایی‌ که قرار بود این مدت باشیم، در واقع خونه یه زوج  معلمه که ۲ ماهِ تابستون رو میرند به سفر خارج از کانادا و خونشون رو به پژوهشگرها اجاره میدند، البته طرفشون مستقیم ما نیستیم دقیق نمیدونم ولی‌ کسی‌ یا موسسه‌ای مسئولِ هماهنگیه.تو راه لوقانس رو دیدیم که با VTT میومد به سمتِ فرودگاه، ایستادیم و اون هم برگشت آدرس خونه رو گفت و رفت دنبالِ کسی‌.
 یک کشتی باربری هم رسیده بود، که مونیک معتقد بود باید حاملِ پترول باشه!

جلویِ خونه مدتی‌ معطل شدیم تا دخترها بیان؛ یک"کتیِ"دیگه، "مریلی"، "لوقانس" و "مود"، شاد و خندون و همه قرمز از هوایِ گرم. حالا اومدند نمیدونند کلید دستِ کی‌ هست، بعد هم فهمیدند که خوشبختانه در رو قفل نکرده بودند! از ملانی و کتی خداحافظی کردیم و قرار شد فردا شب با هم شام بخوریم.

داخل خونه شدیم، چشمتون روز بد نبینه، انگار بمب افتاده تو این خونه و اصلا انگار قرار نبوده که فردِ جدیدی بیاد، که حالا یکیش هم استاده! هر طرف که نگاه میکردی یه چی‌ میدیدی؛ شلوار خشتک برگشته، لباس زیر و رو، نمونه‌هایِ کارشون، ظرفِ نشسته، لیوان...
هوا هم گرم، گرم که چه عرض کنم داغ، شرجی، آبِ خوردن هم نبود و حالا می‌گفتند که باید برند آب بگیرند! مونیک، همون صبح برایِ ناهارمون دو تا ساندویچ درست کرد با میوه و سبزیجات، ولی‌ گفت آب، آب‌میوه و نوشیدنی‌ لازم نیست همون‌جا Umiujaq هست، تو پروازِ نیم ساعته هم برخلافِ همیشه هیچ چی‌ ندادند، همیشه آبی‌ ، نوشیدنی‌ سرد یا گرمی‌ سرو میشد، این بار هیچ!!!
حالا تو اون هوا فقط آب خنک می چسبید و تشنه بودیم.

 هلی‌کوپتر منتظرمون بود. تا ما آماده بشیم برایِ رفتن به منطقه، دخترها سریع یکی‌ از اتاق خوابها رو خالی‌ کردند برامون! مونیک برایِ دخترها یه بطری شرابِ سفید آورده بود که وقتی‌ نشونشون داد، ذوقی کردند و هورا کشیدند. تو این روستا، خرید‌ و فروش نوشیدنیِ الکلی ممنوعه چون بدنشون نسبت بهش آسیب پذیره. ولی‌ خب مثلِ هر جایِ دیگه که ممنوعیتِ قانونی هست کنارش بازارِ سیاهی هم هست و با همه خطری که تهدیدشون میکنه مصرفِ موادِ مخدر و مشروباتِ الکلی بالاست!

ما رفتیم منطقهBGR که تصمیم داشتیم دو نمونه گیرنده رطوبت‌سنج رو نصب کنیم. هوا  گرم و ثابت حتی یک نسیمِ کوچیک هم نمیومد، با  رطوبت بالا و پشه‌ فراوون. من ساندویچم رو هم تو راه خوردم و حالا تشنه بودم.

انتخابِ زمینِ مناسب با توجه با نوعِ خاک و پوششِ گیاهی زمان می‌برد. خلاصه یکی‌ رو کنارِ یک مرداب و یکی‌ رو هم پایِ یه صخره قرار دادیم،  کار تو این شرایط سخت بود، طوری که با همه تحملِ بالایی که دارم یه جا نشستم و سریع سیبی که تو کوله‌ام بود رو گاز زدم که کمی‌ از تشنگی کم کنه! بودنِ مونیک قوتِ قلب بود که دیگه مستقیم در جریانِ کاره، هیچ وقت انقدر مستقیم شاهد کارِ من  تو منطقه  نبود، تا آخرِ سفر چند باری گفت: Pervin Tu es bonne, t'es forte! (پروین، تو خوبی‌، قوی هستی!) این حرف خوشحال کننده بود خصوصأ به خاطرِ نگرانی‌ که از همراهی "اینگا" در سفرِ پارسال داشتم و عادتی که داره به خوبی‌ از دیگران بد بگه و کسی‌ رو خراب کنه!

تنها مرکزِ خریدِ روستا (COOP) که همه مایحتاج رو عرضه میکنه و گیشه‌هایِ بانک هم اونجاست تا ساعت ۵ عصر بازه و یکشنبه‌ها هم تعطیله. وقتی‌ برگشتیم پایین، چند دقیقه‌ای مونده بود به ساعت ۵ و ما از فرودگاه تا محل رو پیاده برگشتیم با همه بار و وسایلمون. وقتی‌ رسیدیم دیگه اونجا بسته بود و مطمئن نبودم که آیا دخترها آب خریدند یا نه؟!
تصمیم گرفتم برم و ازشون بخوام که باز کنند، از اونجایی که پول هم همرام نبود تصمیم داشتم بخوام که چند دقیقه منتظرم بمونند. خلاصه رفتم بالا و مقابلِ در رو به دوربینِ مراقبت کننده دست تکون دادم، کمی‌ معطل شدم و چند بار این کار رو کردم تا یکی‌ اومد در رو باز کرد. رفتم تو، چراغهایِ سالن رو خاموش کرده بودند و صندوقدار‌ها در حال حسابرسی و قفل کردنِ صندوق‌ ها بودند که رفتم جلو و گفتم: من بعد از ظهر رسیدم اینجا و بعد هم مشغولِ کار تو دره BGR بودم و الان برگشتم و احتیاج به آب و نوشیدنی‌ دارم، اگر ممکنه منتظرم بمونین که برم پول بیارم و خرید کنم! از برخوردِ کارمندهایِ اونجا میشد فهمید که ظاهراً کسی‌ این کار رو تا به‌ حال نکرده بوده، چون مونیک هم قبلش که بهش گفتم می‌خوام این کار رو کنم گفت: سعیت رو بکن ولی‌ بسته است. یکیشون به خانمِ جوونی‌ اشاره کرد و گفت با مدیرِ اینجا صحبت کن، داستان رو بهش گفتم و قبول کرد، سر‌و‌شکلم فکر کنم خیلی‌ طفلکی بود!!! سریع رفتم خونه و کیفِ پولم رو برداشتم، مونیک با ذوق یک لیوانِ آب خنک داد دستم و گفت: پروین بخور و بعد برو. خوشبختانه دخترها آب خریده بودند! سریع برگشتم هر چیزِ خنکی که میشد گرفت: ماستِ میوه ای، بستنی، آب‌ میوه‌هایِ مختلف و... خریدم، هوایِ خنکِ اونجا من رو دوباره زنده کرد. از هر ردیف که میگذشتم لامپ‌ها رو خاموش میکردند. این خودش داستانی شد که پروین این کار رو کرده و COOP به خاطرش باز مونده!


وقتی‌ برگشتم دختر‌ها از نمونه برداری اومده بودند و با مونیک نشسته بودند دورِ میزِ آشپزخونه و مشغولِ صحبت،  انقدر از دیدنِ بستنی خوشحال شدند که نگو، نشستم در حینِ بستنی خوردن  با هم بیشتر آشنا شدیم و بعد هم رفتیم شنا تو خلیجِ هودسن، آب یخ، شور ولی‌ عالی، خودِ زندگی...

بعد از اون دوباره بچه‌ها رفتند تو منطقه برایِ نمونه‌ برداری، اینها رو پروژه‌هایِ مربوط به گیاهان کار میکنند، دانشجوهایِ سالِ آخرِ لیسانس و اولِ فوقِ لیسانس هستند که به عنوانِ کارِ دانشجویی تابستونی قبول کردند و خب دستمزدش هم بیشتره به نسبتِ کاری که بخوان تو شهر انجام بدند.

برایِ شام یه پاستایی خوردیم که به قولِ "میشل" که شام موند پیشِ ما: یه چیزی خوردیم، تغذیه شدیم! میشل رو برایِ اولین بار میدیدم، با اینکه این همه اسمش رو شنیده بودم و این همه مقاله ازش خونده بودم، آدمِ دوست‌داشتنی‌ایه. 

معمولاً تو این سفرها آشپزی نمیکنم چون سلیقه غذایی ما با هم متفاوته و خب اونها اکثریت هستند، ولی‌ سریع می‌پرّم ظرف می‌شورم، چون اینها بعد از کف مالیِ ظرفها آبکشی نمیکنند و فقط خشک میکنند! به هر حال، من هم خودم رو تطبیق میدم با شرایط، غیر از این باشه سخت می‌گذره، زندگی‌ ساده تر از این حرفهاست.

۱۳۹۱ مرداد ۲۶, پنجشنبه

شنبه ۱۱ آگوست، صبحِ زود بعد از بیدار شدن احساسِ سرماخوردگی و گلو‌درد کردم ، رو به خدا میگم: نه تو رو خودت، اصلا وقتش نیست، مرده زنده من باید این کار رو تموم کنه، خودت یاری کن! بعد از صبحانه برگشتم اتاقم واول ساک‌هایِ وسایل رو بستم و بعد هم اتاق و راهرو رو جارو کردم و کاملا تمیز، بعد از گرفتنِ دوش، حمام ودستشویی رو هم تمیز کردم و چمدون و وسایلِ خودم رو آماده کردم و ساعت ۹:۳۰ نشده رفتیم فرودگاه، این بار"وارویک" ما رو رسوند. تا لحظه آخر تو لیست بودیم که خدا رو شکر جا باز شد برامون.

تو فاصله‌ای که با مونیک و وارویک ایستاده بودیم منتظرِ نتیجه که ببینیم بالاخره امروز میریم Umiujaq یا نه؟ یه آقای اینویت که از کارمندهای فرودگاه بود هم اومد جلو و با اونها شروع به صحبت کرد، وسطهایِ صحبت روش رو کرد به من که از کجا اومدی؟ میگم کبک؟ میگه اصالتت چیه؟ میگم: پرژن، ایرانیم. میگه: اوه!! من تا به حال یه ایرانی ندیدم، اون هم یک زنِ ایرانی.

خلاصه شروع به صحبت کرد و ازش عکس گرفتم، ولی‌ اون خواست که با هم عکس بگیریم، و آدرسِ پستی داد که عکس‌ها رو براش چاپ کنم و بفرستم، میگه می‌خوام عکست رو داشته باشم، من فراموشت نمیکنم! و بعد از تنفرش نسبت به جنگ میگه و اینکه زندگی‌ در صلح باعث میشه که آدمها یاد بگیرند دوست داشتن همدیگه و راه‌هایِ ابرازش رو و ... آدمِ روشنی بود و سفر زیاد کرده بود و با آدمهایِ مختلفی‌ برخورد داشته، کلا آدمِ جالبی‌ بود. این تعریف ربطی‌ به این نداره که اون از من خیلی‌ تعریف کرده و به نظرش من خیلی‌ خوشگل بودم که اون نمی‌تونست چشمش رو ببنده!!!! (نمردیم و یکی‌ این مدلی‌ از ما تعریف کرد)

تو حرفهاش به مونیک و وارویک از فعالیتهایِ اجتماع‌ی که دارند در رابطه به ارتباط بینِ توریستها و بومیها میگه و اینکه همسرش که از کری هاست کارهایِ دستی‌ انجام میده از جمله بدلیجات و اگر بخوان به عنوانِ کادو بخرند. وارویک هم استقبال میکنه که به برنامه‌شون سر بزنه.

وارویک وقتی‌ مطمئن شد که میریم برگشت سایت و بعد از چند لحظه کلود که اومده بود دنبالِ نژاد (استادی از دانشگاهِ لاوال، یه خانمِ مراکشی)، یه سر هم اومدند پیشِ ما. با هم ایستاده بودیم به صحبت که آقایِ اینویت که همه این مدت سنگینیِ نگاش رو رو خودم حس می‌کردم صدام کرد و گفت: دوباره برمیگردی اینجا؟ که گفتم تا سفرِ بعدی فکر نکنم، یعنی‌ سالِ بعد. میگه: دلم میخواست یکی‌ از گوشواره‌هایِ کارِ دست اینجا رو بهت هدیه بدم که هیچ‌وقت فراموشم نکنی‌! میگم مرسی‌ از لطفتون، نگران نباشین همیشه به یادم میمونین! و برگشتم پیشِ جمع. چند دقیقه بعد صدام میکنه و میگه: ببین یک جفت گوشواره اینجا دارم ولی‌ یکیش آویزش افتاده، میشه همین رو ازم قبول کنی‌؟!! می‌خوام از من یک یادگاری داشته باشی‌ و... من هم قبول کردم. گوشواره نقشِ  اینوکشوک *Inukshuk هست.

یه چیزی، همیشه فکر می‌کردم فقط این مردهایِ ایرانی هستند که افتخارشون تعداد خانومهاییه که باهاشون دوست بودند و هستند، هر پسرِ کم سنّ حتما یک زنِ سنّ بالا عاشقشه و حاضره خرجش رو بده و همه کار براش بکنه و هر مردِ مسنی حدِاقل یکی‌ دو تا دخترِ ۲۰-۱۹ ساله هستند که اگه این بشون بگه بشین براش تو رختخواب کله‌معلق میزنن! که دیدم نه بابا، حتی این آقایِ اینویت که عکسش رو اینجا می‌بینید هم یک چند دقیقه صحبت کرد که قبل از ازدواجش با خانومهایِ زیادی دوست بوده از نژاد‌ها و رنگ هایِ مختلف، حتی سیاهپوست!!! که همه اونها خیلی‌ مایل بودند با ایشون ازدواج کنند ولی‌ ایشون خانمش رو از بینِ کریها انتخاب کرده.

*http://fr.wikipedia.org/wiki/Inukshuk



۱۳۹۱ مرداد ۲۵, چهارشنبه

جمعه 10 آگوست، صبحِ زود بعد از صبحونه اسممون رو روی تابلویی که رویِ میز بود برایِ ثبت اسمِ کسانی‌ که ناهار هستند تحتِ "شاید" نوشتیم و بعد از آماده کردنِ وسایلمون با کلود رفتیم فرودگاه، که اونجا بهمون گفتند تو پروازی که میره به سمتِ بالا جا نیست و میتونیم اسممون رو تو لیستِ انتظار فردا یعنی‌ شنبه بنویسیم، که این کار رو کردیم و برگشتیم به سایت.

هوا خوب بود، آفتابی و عالی‌... تمامِ دستگاه‌ها و لپتاپ رو آوردم رو بالکنِ چوبی و کوچیکِ کنارِ گاراژ و کارگاه و به مونیک گفتم که همه دستگاهها رو آماده می‌کنیم، حتی کددهی‌ و برنامه‌ریزی هم می‌کنیم، قبول کرد و موند کنارم به کمک. اینجا بود که فهمیدم با اینکه مونیک همراهمه و استاده ولی‌ مسئولِ پروژه منم، و هر کم و کاستی رو میگفت کارِ توئه پروین، تو باید مدیریت کنی‌! و من هم دلم نمیخواست که این تاخیر پرواز و مسائلِ این مدلی‌ وقفه بندازه تو کار، ترجیح میدادم آماده باشیم.

تمامِ روز رو مشغول بودیم،"وارویک" گفت یه عروسی‌ هست تو محله * Cree ها، خیلی‌ کار داشتیم و نمیشد که نیمه کاره بگذارم وگرنه دوست داشتم یک سر برم و ببینم که مراسمشون چطوریه؟

از اونجایی که جمعه شب بود و هر جایِ دنیا هم که باشی‌ حتی تو اون نقاطِ دور به هر حال برنامه تفریحت هم در حدِ توانت انجام میدی، غروب موقع شام "کریستل" گفت که شب میریم بار، اگر می‌آیی ساعت ۹ اینجا باش و به مونیک هم بگو. قبول کردم و به مونیک هم گفتم که گفت چند تا تلفن باید بزنه و اون ساعت نمی‌تونه بیاد که من گفتم پس من میرم. ساعتِ ۹ به قرارِ با دخترها نرسیدم، یه چرخی همون دوروبر زدم و عکس گرفتم و برگشتم اتاقم. حدودِ ۱۰:۳۰-۱۰ مونیک و نژاد و بعد هم دنی‌ وماکسیم  که فکر میکردند من رفتم بدون اینکه درِ اتاقِ من رو بزنند رفتند پیشِ بچه‌ها و من اون دورهم‌نشینیِ شبِ تعطیل رو از دست دادم.

* http://en.wikipedia.org/wiki/Cree

۱۳۹۱ مرداد ۲۴, سه‌شنبه

امروز صبح بالایِ یکی‌ از آبشارهایِ دره Nastapoka در حالِ نصبِ یکی‌ از دستگاه‌هایِ رطوبت سنج بودیم که با صدایِ ماکسیم (خلبانِ هلی‌کوپتر) که گفت مواظب باشید یه ‌خرس نزدیک شماست، پا شدیم، من همونطور که مختصاتِ محلِ نصبِ دستگاه رو رو نقشه جی‌پی‌اس ثبت می‌کردم به دورو برم هم نگاه می‌کردم، مونیک پشتِ من ایستاده بود، نمیدونستم چه میکنه؟  ترسش رو حسّ می‌کردم، هوا یه جوری سنگین بود که صدایِ ماکسیم اومد که بیائید از اینطرف به سمتِ هلی‌کوپتر و جهتِ خرس رو گفت که من دقیق نفهمیدم فقط متوجه شدم که ظاهراًاز بالا داره به سمتِ ما میاد. مونیک لباسِ من رو کشید و گفت پروین، کار رو ول کن وبدو! گفتم: وسایل!!! گفت بگذار و بیا....


می‌دویدیم از لابه‌لایِ درختچه ها، گل و شل، پشه‌ هم که پر، صورتمون هم پوشیده، خلاصه خودمون رو رسوندیم به هلی‌کوپتر و سریع سوار شدیم. خوشبختانه دوربینِ جیبیم همرام بود و یه عکس از یکی‌ از ‌خرس‌ها گرفتم که با صدایِ موتور هلی‌کوپتر سرش رو بلند کرد و بعد هم دوید در جهتِ دیگه و بینِ درختهایِ کاجِ سیاه گم شد.

یه دور همه منطقه رو با هلی‌کوپتر زدیم که ببینیم باز هم هستند و بعد برگشتیم تو محلِ نصبِ رطوبت سنج و ساکِ وسایل، دوربینِ جی‌پی‌اس و ... رو برداشتیم و دویدیم به سمتِ هلی‌کوپتر، اصلِ کار نصب انجام شده بود و یک خرده کارِ جزئی مونده بود مثلِ نصبِ پرچمِ کوچیک و علائمِ شناسایی، و... من میخواستم بمونم تمومش کنم که مونیک داد زد: بدو پروین... فقط یه نگاه کردم که چیزی جا نمونده باشه و ...


بعد هم رفتیم سمتِ دیگه این منطقه که سر منشأِ یک آبشارِ قشنگِ دیگه هست و دو تا دیگه از دستگاه‌ها رو اونجا نصب کردیم. این‌بار هر کدوممون در حینِ کار مراقبِ پشتِ سرِ نفرِ دیگه هم بود که نکنه از بینِ درختها سروکله خرسی پیدا بشه. و چه خوب که هلی‌کوپتر با ما مونده بود، خدا رو شکر!




پ.س. عکس‌ها از پنجره هلی‌کوپتر در حالِ حرکت گرفته شده، ضمنِ اینکه دوربینِ من حرفه‌ای نیست، یه دوربینِ معمولیه!

۱۳۹۱ مرداد ۲۳, دوشنبه

ایستگاهِ تحقیقاتیِ مرکزِ مطالعات و تحقیقاتِ مناطقِ شمالی‌ (CEN) تو کووجواقپیک (Kuujjuarapik)، خیلی‌ بزرگتر از ایستگاه‌ هایِ مناطقِ دیگه هست و اولین باره که اینجا میمونم. به مونیک تو ساختمونِ مدیران که خوابگاهشون هم اونجاست، اتاق دادند و اتاقِ من هم تو ساختمونیه که خلبانِ هلی‌کوپتر و دنی اتاق دارند. کدهایِ ورودی و رمزِ شخصی‌ اینترنت رو هم همون لحظه کلود بهمون میده، این خیلی‌ خوبه، سالهای پیش دسترسی‌ به اینترنت نداشتیم، خب البته اینجا مجهزتره، تلفنها و موبایلهایِ ماهواره‌ای برایِ مواردِ ضروری هست.

وارویک رو تو اتاقش دیدیم، همون ساختمونی که مونیک اتاق داره، از دیدنمون خوشحال شد با خوشحالی در مورد تصویبِ قراردادی که چند سالی‌ در موردش زحمت کشیدند خبر میده، مونیک نایب رئیسِ مرکزه، هر دو ذوق میکنند و رو به من با شوق حرف میزنند من هم میخندم و تبریک میگم،  نمیدونم قرارداد چیه هر چی‌ هست که مهمه چون بینِ مدیرها و پروفسورها با ذوق و شوق در موردش حرف زده میشه. وارویک رو چند باری دیدم، بیشتر تو فرودگاه‌هایِ مناطق شمالی‌. یادم میاد، یه روز تو دانشکده دمِ ماشین قهوه با مونیک ایستاده بودیم که یه خانمِ شیکی اومد که فرانسه رو با لهجه انگلیسی‌ زبان‌ها حرف میزد، ظاهراً از اساتید ژوری بود که برایِ شرکت تو جلسه دفاعِ دانشجویی اومده بود، با مونیک آشنا بود، مونیک احوالِ شوهرش رو پرسید که جواب داد گاهی‌ هم رو تو فرودگاه‌ها میبینیم، با خنده ادا درآورد که از دور میبینم کسی‌ میاد به خودم میگم به نظر آشناست، نزدیکتر که میشه میبینم شوهرمه!!! اون داره میره یه دانشگاه، کنگره و ... من مسیرِ دیگه، چند دقیقه کنارِ هم می‌ایستیم و حرف می‌زنیم و هر کی‌ مسیر خودش رو میره! مونیک می‌خنده و وقتی‌ به من معرفیش میکنه  میگه که همسرِ وارویکه، بعد با خنده این رو هم اضافه میکنه زندگی دو پژوهشگر اینه...

ساعتِ صبحونه-ناهار و شام رو بهمون گفتند، آشپزخونه مجهزه ومسئول و آشپز یک دخترِ جوون، خوش‌اخلاق و خوشگلِ فارغ‌التحصیلِ رشته "هنرهایِ بصری" (فکر کنم اینجوری به فارسی‌ ترجمه شده) به اسمِ "کریستل" هست، غذا رو آماده میکنه و رو یکی‌ از میزها می‌گذاره، همه چیز رو هم مرتب کرده و هر کی‌ که برسه غذایِ خودش رو میکشه و دورِ هم صحبت کنان در موردِ روزی که گذشته و کارش صحبت میکنه.

تقریبا همه بعد از شام میرند اتاقهاشون که با همسر و یا پارتنرهاشون رو اسکایپ صحبت کنند، تو ساختمونِ ما هم صدایِ ماکسیم (خلبانِ هلی‌کوپتر) میاد که مشغولِ صحبته، این خیلی‌ خوبه که این امکان امسال هست، هر سال بهتر از قبل میشه.

بعد از صبحونه هم که از ساعتِ ۶ صبح شروع میشه، هر کی‌ که قراره برایِ نمونه‌برداری بره تو منطقه، غذا، آب میوه، میوه و هر چی‌ که لازم داره برایِ خودش آماده میکنه و میبره. کریستل خیلی‌ خوش‌اخلاق، خوش‌خنده و دوست‌داشتنیه کمی‌ هم تپلیه، اون هم ۳ ماهه قرارداد داره، دوست داره که به عنوانِ معلمِ هنر بچه‌هایِ دبستانی کار کنه، بچه‌ها رو خیلی‌ دوست داره، دبیرستانیها رو نه خیلی‌. مونیک میگه که تو این زمینه رزومه خوبی‌ داشته و تجربه چند سال کار داره تو رستوران و بینِ چند متقاضی انتخاب شده.

ساندرا و کاترین برایِ پرورشِ گیاه و گلکاری اینجا هستند، در واقع یه چیزی تو مایه مهندسیِ فضایِ سبزِ محیط اینجا. ساندرا فوقِ لیسانسه و کاترین سالِ اولِ لیسانس رو گذرونده و کارآموزِ ساندراست، قراردادشون ۳ ماهه هست.

بنت، از پدری هندی و مادری آلمانی‌کانادایی تو زمینه آب و عمق دریاچه های و یه چیزهایی تو این مایه‌ها کار میکنه، خیلی‌ نپرسیدم، ولی‌ لابراتواری که اینجا توش کار میکنه رو نشونمون داد، یه سونایِ واقعی‌ که نور هم نباید داشته باشه.

سوفی از بلژیک شبیهه باربیه، دختری که تو آموزش VTT هم بود، ، اون هم همین حدود یعنی‌ ۳ ماهه که اینجاست.
پاسکال و هلنا و یکی‌ دو تا دخترِ دیگه هم هستند که در حدِ روز‌به‌خیر شب‌به‌خیر بیشتر هم‌کلام نشدیم.  دخترها همه تو خوابگاهی که بالایِ لابراتواره تو اتاق‌هایِ ۲ و ۴ نفره هستند.

الکس هم تو اون دوره یه روزه آموزشی بود، به نظرم همجنسگرا باشه، گیاه‌خوار هم هست، "کرسیتل" حواسش هست که غذایِ اون رو جدا آماده کنه. به جز الکس، یکی‌ دو تا پسرِ دیگه هم هستند که اونها هم تابستون رو اینجان. میرو که چک هست و مونیک رو میشناسه برای دیدنِ مونیک اومد و بعد هم پیشنهاد داد که بریم قدم بزنیم که من زود برگشتم هم سرد بود و هم من خسته بودم.

از اینجا خوشم اومده به مونیک میگم اگر اینجا لابراتوار داشتیم دلم می خواست چند وقتی‌ اینجا کار کنم. همه میگند که امروز هوا خوب شده و ما خوش‌شانسیم، بعضی‌ها هم میگند با خودمون آفتاب رو آوردیم، حرفی‌ که اون دو هفته تو آلمان هم بارها شنیدم، همین هوا و محیطه که وسوسه‌ام میکنه به اینجا موندن و کار اینجا، در غیرِ اینصورت هوایِ ابری و گرفته،  زندگی‌ و کار تو اینجا رو سخت میکنه ولی‌ هیچ کدوم از دخترها با غر و نارضایتی در این مورد نگفت، همه خوشحالند از اینکه هوا خوبه و میشه شنا کرد. 

سرِ میزِ شام به دخترها نگاه می‌کنم که خسته از یه روز پرکار تو این هوا، که گرمش با پشه‌ و مگسِ فراوون یه جور اذیت میکنه و سرد و بارونیش جورِ دیگه، دوش گرفته و شاد وارد میشند و موقع شام همه احوالِ روزِ همدیگه رو می‌‌پرسند، تو ذهنم اینها رو با دخترهایِ ایرانی هم سنّ و سالشون (۲۴-۲۳ سال) و تو همین شرایطِ تحصیلی‌ و موقعیت مقایسه می‌کنم، همشون بدون شک حتما یه عملِ زیبائی انجام میدادند، صوفیِ باربی ممکن بود مدام از خالهایِ رویِ صورتش  که به نظرم با‌نمکترش هم کرده بود بگه، یکی‌ از کمرنگیِ ابرو و مژه بناله، اون یکی‌ از بینیش که کمی‌ کجه و سینه‌هایِ کوچیکش و همه بلاتفاق از کارِ زیاد، هوایِ بد، مردمِ اینجا، آب و هوا و خلاصه اینکه عجب مملکتِ خرابیه که با این همه درسی‌ که خوندند باید بیان اینجا دور از آب و آبادانی کار کنند!!!

۱۳۹۱ مرداد ۲۲, یکشنبه

حدودِ ساعتِ ۱۱:۳۵ روزِ پنجشنبه ۹ آگوست رسیدیم فرودگاه کووجواقپیک (Kuujjuarapik)، وارویک (رئیسِ CEN) و دنی با نقشه‌ها و پلانِ کار منتظرمون بودند، به دلیلِ اینکه بلیتِ اینجا به اومیواک (Umiujaq) رو دیرتر و آنلاین گرفته بودیم، تو فرودگاهِ مونترال برایِ این قسمتِ سفر بهمون کارتِ پرواز نداده بودند. همزمان تو نیم ساعتی‌ که تو این فرودگاه منتظرِ صدورِ کارتِ پرواز بودیم با وارویک و دنی صحبت کردیم، یه جلسه سریع و کاری نیم ساعته، قبلا قرار این بود که امشب رو تو ایستگاهِ تحقیقاتی‌ کووجواقپیک بمونیم که با تغییرِ برنامه میریم اومیواک که لورانس (از دانشجوهایِ فوقِ لیسانسِ مونیک نزدیک به یک ماهه که اینجاست) منتظرمونه. قبلا در موردِ پروازهایِ اینجا گفتم که مثلِ اتوبوس و ایستگاههایِ شهری، هر نیم ساعت هواپیما فرود میاد و نیم ساعت هم تو فرودگاه تعویضِ مسافر انجام میشه و دوباره با یه پروازِ ۳۰-۲۵ دقیقه فرودگاهِ بعدی.

پروازمون ۲۰ دقیقه تاخیر داشت، جلسه ما هم ادامه داشت، هماهنگی زمانی‌ با هلی‌کوپتر و یک تهیه کننده و فیلمبرداری از تلویزیونِ رادیو کانادا، و یک ژورنالیست!

دنی به میسِ کنارِ اسمم رو کارت پرواز اشاره میکنه و می‌خنده: میس پروین!!! ادایی درمیارم براش و میگذرم...

همون ابتدایِ پرواز اعلام کردند که به دلیلِ مه‌ِ زیاد، هواپیما نمی‌تونه فرودگاهِ اومیواک بشینه و مدتِ پرواز ۵۵ دقیقه هست و میریم اینوکجواک (Inukjuak)، و مسافرین اومیواک می تونند اونجا پیاده بشند و با پروازی که عصر از سلوییت (Salluit)  میاد به سمتِ مونترال، برگردند.

تو فرودگاهِ  اینوکجواک به ما گفتند که پروازی که برمیگرده جا نداره و بهتره بریم هتل و با پروازِ فردا عصر برگردیم، ولی‌ من و مونیک موندیم. یک پژوهشگر نمیدونم مالِ کدوم مرکزِ تحقیقاتی‌ با پروازی که میرفت کووجواک(Kuujjuaq) رفت اونجا، قبلش با رئیسش تماس گرفت و هماهنگ کرد و رفت، این یعنی‌ یه جا خالی‌ شد.

بیش از ۳ ساعت تو اون فرودگاه کوچیک نشستیم، نقشه‌هایِ کارمون رو درآوردیم و برنامه‌ریزی کردیم که چه کنیم و کلی‌ هم خندیدیم، من تو ذهنم مقایسه می‌کردم اگر این اتفاق تو ایران می‌افتاد یا مونیک هم ایرانی‌ بود همه این لحظه‌ها رو غر میزدیم، بد و بیراه می‌گفتیم به هر کی‌ که مسئوله حتی آبدارچی!!!

تو لحظه‌هایِ آخر بهمون گفتند وسایلتون رو بدید که یک نفر هم اونجا از پرواز صرفنظر کرده، خواستِ خدا! دوباره اون چاهارتا چمدون بزرگ رو کول کشیدیم و بردیم پایِ بار، قیافه من و مونیک با این بارها تو فرودگاهِ مونترال، تو ایستگاه‌هایِ اتوبوس و... دیدنی‌ بود، کیفِ مدارک که کوچیکه، یکی‌ یک کوله‌پشتیِ سنگین و دو تا چمدون و ساکِ سنگین وسایل...

کلی‌ خندیدیم تا برگشتیم کووجواقپیک باز هم مه‌ِ سنگین رو یومیواک بود وعجیب  اینکه این دو تا روستایِ اینطرف و اونطرفِ اومیواک، آفتابی و بدونِ ابر بودند.

مونیک با ایستگاهِ تحقیقاتی‌ِ  کووجواقپیک  تماس گرفت و "کلود" (رئیسِ مرکز) اومد دنبالمون. وسایلمون رو گذاشت تو کامیون، وقتی سوار شدیم، مونیک معرفیم میکنه و میگه: پروین، ایرانیه و بلافاصله دستش رو آروم زد رو پام و گفت: نه، کاناداییه! و کلود در جواب میگه: همه از یک خاک اومدیم! با این حرفش ناجور به دلم نشست این پیرمردِ آروم و کم حرفی‌ که سلام و خداحافظی و تشکر رو جواب نمیده ولی‌ آروم به کارها و هماهنگیِ این سایت به خوبی‌ می‌رسه.

روزِ آخر وقتی‌ تو فرودگاه تعریف میکرد، که یه صفحه رو فیسبوک داره مخصوصِ بچه‌ها و نوه هاش، ظاهراً از خانومش هم جدا شده. یه جوری دلم گرفت وقتی‌ داشت با یه لحن متعجبی تعریف میکرد که پسرِ ۳۵ سالم نوشته :Je t'aime! یه جوری دلتنگی‌ تو لحنش بود که دل آدم فشرده میشد! با این‌حال تو این ۳-۲ روز یک بار هم گله ازش نشنیدم یه نارضایتی‌ تو چهره‌ش ندیدم، پیرمردِ نازنینیه!

۱۳۹۱ مرداد ۲۱, شنبه

 Umiujaqهستم
گرم، خیلی‌ گرم
داغ و شرجی
پشه‌ فراوون
کرمِ تلخِ ضدِ پشه‌
 کاسکت و توری سیاهِ محافظ صورت
کار، کار و کار
امروز منطقه BGR

گرمایش زمین
ذوب شدنِ یخچالهایِ طبیعی
آب‌باریکه‌هایِ دو سالِ گذشته
نهرهایِ سالِ پیش
رودخونه‌هایِ امسال
مردابها و دریاچه‌هایِ سالهایِ آینده
کسی‌ چه میدونه شاید هم پلاژ‌هایِ سالهایِ آتی

دخترهایِ مهربون و شاد
غروب، شنا تو خلیجِ هودسن
آب سرد و شور، خیلی‌
 روزگار عالی‌
حالم عالیتر

اینترنت و اخبار ایران
 خبر زلزله
دلم لرزید، بد
هوا سنگین شد
خدایِ من

دورِ میز تو آشپزخونه نشستیم
کنفرانسِ تلفنی،
مونیک، میشل (پرفسور از دانشگاه لاوال) و یک فیلم‌بردار و گزارشگر از کانال تلویزیونی رادیو کانادا
اون طرفِ خط، والویک (رئیسِ مرکزِ مطالعات و تحقیقاتِ مناطقِ شمالی‌-CEN) و دُنی از مرکز
من در فکرِ زلزلهِ ایران
چه تمرکزی به سوژه موردِ بحث و ...

پ.س.۱. کلمه‌ها تو سرم وول میخورند و خودشون میان که نوشته بشند، از این روزها که هر روزش یه جوره و عالی‌، از آدمهای جدید و رنگ‌وارنگ، از جاهای بکر و قشنگی که می‌بینم و....حیف که فعلا وقتِ نوشتن ندارم، شاید بعدها

پ.س۲. عکس‌هایِ دوم و چهارم رو از پنجره هلی‌کوپتر گرفتم، وقتی‌ به سمتِ منطقه BGR می‌رفتیم

۱۳۹۱ مرداد ۱۹, پنجشنبه

Kuujjuarapik هستم
هوا عالی‌
آفتابی و سرد
حالم عالی‌تر
حالی‌ خوش با همه خستگی‌...
خسته، کم خواب،
کار، کار، کار
گرفتارِJet Lag سفرِ قبلی‌
گلبارون
فاصله؟
یک دیوار
انصاف نیست...

۱۳۹۱ مرداد ۱۶, دوشنبه

چقدر دلم برای این صفحه و نوشتنِ درش تنگ شده، ننوشتنم از تنبلی نیست، دو هفته‌ای نبودم که هر روزش پر بوده از خاطره خوب و گاهی‌ هم پر از استرس، دو هفته شلوغ، پر و خیلی‌ خوب. آلمان بودم، مونیخ برایِ شرکت در کنفرانسِ IGARSS2012  و یک هفته هم دیدنِ ۳-۴ تا شهر، سریع ولی‌ عالی‌.

و روزهای قبل از سفر هم که کار بوده و استرس و یه شوک در آخرین روزِ قبل از سفر که به خیر گذشت، امروز هم ایمیلهای دانشگاه رو که چک می‌کردم بلیت سفرِ دو روز دیگه‌ام رو که دوم آگوست فرستادند رو دیدم و هنوز وسایلم رو جابجا نکرده باید خودم رو برایِ رفتن به مناطقِ شمالی‌ (Nunavik)* آماده کنم، کارِ زیادی هست، جیمی وسایل رو خریده، رطوبت‌سنج‌ها، باطری، میله‌هایی‌ که باید این دستگاه‌ها رویِ اونها نصب بشه و... و رفته تعطیلات، مونده کارهایِ تکنیکیش و آماده کردنشون که این دو روز باید من انجام بدم.

تو این سفر، مونیک هم همراهمه و اول میریم یه دهکده دیگه به اسم کوجواَقَپیک (Kuujjuarapik)ِ **، تو این دهکده علاوه بر اینویت‌ها، آمریکن ایندین‌ها هم هستند. دو محله جدا، تا به حال برخوردِ نزدیک باهاشون نداشتم.

 طبقِ پیش‌بینی‌ هوا‌شناسی‌ هوا خوب نخواهد بود و این دستگاه‌ های اندازه‌گیریِ رطوبت و دمایِ زمین تو سه تا سایت باید نصب بشه که تنها راهِ ورود بهش هلیکوپتره و از اونجاییکه هوا خرابه مجبوریم همه کار نصب رو تو یه روز که احتمالِ خوب بودنِ هوا هست انجام بدیم، یه روزِ طولانی. هر چند من اونجا تا به حال شبِ کامل ندیدم، نیمه شب هم به هر حال روشنه یعنی‌ تاریکیِ کامل نیست. بعد هم یه سر میریم دهکده‌ای که سالهایِ قبل رفتم، اومیواَک (Umiujaq).

با این‌حال تصمیم دارم حداقل این دوهفته گذشته رو اینجا بنویسم حتی اگر پس و پیش، مثلا اگر امروز ۲۵ جولای رو نوشتم ممکنه فردا  بیستم رو بنویسم، ولی‌ تو روزِ خودش، کمی‌ پس و پیشِ زمانی میشه، این هم خودش یه مدله که گاهی‌ پیش میاد دیگه، دلم میخواد ولی‌ بنویسمشون.
 
http://www.nunavik-tourism.com/Photo-Gallery.aspx* 
http://www.nunavik-tou
rism.com/page.aspx?page_id=74**
----------------------------------------------------------------
عکس رو تو Göttingen گرفتم.

۱۳۹۱ تیر ۲۲, پنجشنبه

همین که نشستم رو صندلی و پام رو دراز کردم تا آروم آروم صندلی بخوابه، می‌پرسه: با فر سوزوندی؟! با تعجب نگاش می‌کنم، داره ماسکش رو صورتش جا‌به‌جا میکنه با ابرو اشاره میکنه به جایِ سوختگی رو دستم، می‌خندم و میگم آره. میگه کیک درست کردی؟ یا ... که میگم نه، نون... ولی‌ نمیگم که نون درست نکردم، نون داغ می‌کردم، برایِ بوش ...

تو نگاهِ اول، به نظر میاد یه باره سوخته ولی‌ تو نگاهِ دوم تفاوتِ رنگ و تازگی گوشه زخم و گاهی‌ هم خون خشک شده گوشهِ راست زخم وسطی میگه که یه باره نبوده...

 چهار‌پنج ماهی‌ میشه که اولی‌ شده، مهمون داشتم و چند تا غذا تو فر گذاشتم، همه اون غذاها آماده شد و با همین دست‌هایِ نازنین از فر در‌آوردم و هیچ اتفاقی‌ نیفتاد، نون‌ها رو آخر از همه داغ کردم برایِ میرزا‌قاسمی، وقتِ بیرون آوردنشون، یه جیزززز و آخخخخِ آروم و گوشهِ لبی که گاز گرفتم، صدام در نیومد، مهمونها که رفتند، قبل از خواب، مسواک که میزدم تو آینه چشمم بهش افتاد یه تاول خوشگل با کادرِ قرمزِ دورش و سوزش خفیف، نزدیکِ مچِ دست... طول کشید تا خوب بشه، کمی‌ عمیق بود، می‌خارید، می‌خاریدم خون میزد بیرون، مدتی‌ با باند بستمش، با هر دوشی که میگرفتم پوستش ورمیومد، پوست رو می‌کندم خون میومد و... تا یواش یواش بهتر شد دیگه وقتی‌می‌خاروندم خون نمیومد، همون روز‌ها بود یه صبحونه یکشنبه صبح و نونِ داغ و بویِ خوشش و... اونی که بالاتره، نزدیکتره به آرنج  پیش اومد، دو‌سه ماهی‌ میشه و این اواخر این وسطی...

خودم هم سربسرشون میگذارم، از بچگی‌ با زخم وررفتن و بازی کردن رو دوست داشتم، مخصوصاً وقتی‌ در حالِ خوب شدنه، وقتی‌ که پوستش کمی‌ خشک میشه، آروم آروم بلندش می‌کنم، همیشه هم گول میخورم و فکر می‌کنم کاملا خشک شده ولی‌ نه، می‌رسه به گوشه دیگه، به اون سرِ زخم که تازه‌ تره و پوست چسبیده ولی‌ نمیشه که کار رو نیمه کاره گذاشت!!! از دندون‌ها کمک میگیرم و آروم پوست رو میکّنم، می‌سوزه و خون راه می‌افته... همین دیگه، این داستان ادامه داره و حاصلش این اثر هنری شده که با هیچ چیز نمیشه پنهونش کرد و حتی با دستبند و زلم زیمبو هم نمیشه حواس‌ها رو ازش پرت کرد... زمستون هم نیست که بره زیرِ آستینِ بلندِ لباس!

خودش سوژه‌ای شده برایِ باز کردن سرِ صحبت....نه‌که کارِ خوبه، این جمله رو هم هر بار میگم که  یه بچه چند ماهه هم وقتی‌ دستش یه بار میخوره به استکانِ چای و می‌سوزه بهش میگن: جیزه، جیز... دیگه تا عمر داره یادش هست که دست نزنه به استکان چائی داغ ولی‌ من، نمیدونم چطور شده که اینجور شده؟!!
هیچ چیز جز اینکه هر بار به جایِ اینکه سینی رو بکشم جلو دستم رو می‌برم تا ته تو فر‌!

۱۳۹۱ تیر ۱۷, شنبه

جمعه قبل از ظهر خونه کار می‌کردم و تصمیم داشتم بعد از ناهار برم دانشکده. از روزِ قبل هم خسته، دلتنگ و بی‌حوصله  بودم، از طرفی‌، فکرم درگیرِ ارائه پروژه و کنفرانس بود، هنوز منتظرم که تصاویری که خواستیم رو برامون بفرستند. در اوجِ کسالت و بی‌حوصلگی زنگ زدم خونه، همه دورِ هم بودند و مثلِ همیشه با همه از آقاجون تا رستا حرف زدم، دلشوره و نگرانیم رو هم به برادر‌بزرگه و وسطی غر زدم. حالم بهتر شد ولی‌ بیشتر هواییِ خونه و بودن تو خونواده شدم. تو راهِ رفتن به دانشکده، یه دفعه تصمیم گرفتم یه سربه صندوق پستی بزنم، مسیرم رو عوض کردم و رفتم دم درِ ورودیِ رو به خیابون.
از صبح ۱۰ بار میل‌باکس‌هام رو چک کرده بودم به امیدِ اینکه شاید کسی‌ یه ایمیلِ احوال‌پرسی‌ زده باشه، بدون هیچ دلیلی‌، حالا ابرازِ دلتنگی‌ و عاشقونه، پیشکش، بماند...ولی‌ هیچ خبری نبود، ایمیل بود ولی‌ اینجوری نبود. و حالا ...اصلا انتظار نداشتم، بس که فقط ازاین صندوق‌هایِ پست یا فاکتور در میاد یا برگه‌هایِ تبلیغاتی... ولی‌ این بار یه بسته پستی که آدرسِ فرستنده به فارسی‌ بود! یعنی‌ حالم عوض نشد، به همین سادگی‌! ظاهرِ بسته نشون می‌داد که باید کتاب باشه. رسیدم دفترم تو دانشکده و بسته رو باز کردم، بله: "سرزمینِ نوچ"!

دوستِ عزیزی که کتاب رو برام فرستاده، در جریانه که به برگشت و نموندن اینجا هم فکر می‌کنم، با خطِ خوش برام نوشته:
"برایِ پروین عزیز
خانم دکتری که برای پیدا کردن "سرزمین نوچ"اش حتی تا قطبِ شمال هم رفت. تا اون بالای زمین!
به پنگوئن‌ها سلام برسون
تهران/ خرداد/۹۱"

تو این عکس، ماریون، هم‌گروهیِ فرانسویم مشغولِ دیدنِ کتابه! براش جالبه کتابی که از راست به چپ شروع میشه و خوندنِ هم‌ از راست به چپه. میگه اولین باره که همچنین چیزی می‌بینم! نوشته رو نشونم میده و می‌پرسه چقدر وقت می‌گیره که این متن رو بنویسید؟ چطوری می‌نویسی؟ اسمش رو به همراهِ چند تا کلمه دیگه می‌نویسم خوشش میاد، کتاب رو ورق می‌زنه، میگه: woww پروین، بعضی‌ کلمات رو می‌تونم بخونم و می‌خنده! تعجب می‌کنم اشاره میکنه به کلماتِ انگلیسی‌، هنوزخودم کتاب رو ندیدم، انقدر براش جالب بود و مشغولِ نگاه کردن که ازش چند تا عکس گرفتم و اجازه اینکه یک دونه‌اش رو اینجا بگذارم، موافقت کرد.

خیلی‌ کار داشتم، رفتم دفترِ جیمی که نبود و من فراموش کرده بودم که این دو‌سه ماهِ تابستون رو، کارمندها، از بعد‌از‌ظهرِ جمعه تعطیلند. برگشتم پایین، وسوسه خوندنِ کتاب نگذاشت که کار بکنم، نشستم پاش یه نفس خوندم تا صفحه ۲۰۰، کتابِ خوشخونیه. کسانی‌ که با نثر و مضامینِ وبلاگِ "از پشت یک‌سوم" آشنان و می‌پسندند، مطمئنا این کتاب رو هم دوست خواهند داشت. حتی کسانی‌ هم که با این وبلاگ و نثر آشنا  نیستندهمینطور! شنبه عصر"رضوان" که دراز کشیده بود رو کاناپه تا قبل از اینکه آماده بشیم برایِ رفتن به فستیوال تابستونیِ کبک، یه سره ۸ فصل رو خوند، اون صحنه تو فرودگاه رو میگفت‌: ای وای این که منم، خودِ خودِ من (آرش رو می‌گفت) ...گاهی‌ بلند خندید، گاهی‌ نظر داد، کلی نظر داد، نظرِ خوب و منطقی‌، که بعضی‌ هاش به نظرِ من هم نزدیک بود.

شب مهمون داشتم و تا بعد از رفتنشون فرصت نشد که بقیه داستان رو بخونم. به آخرِ قصه که رسیدم، دلم یه جور تلخی‌ برایِ آرش سوخت، بد‌جور غریب و بی‌کس بود .... این اولین حسم بود وقتی‌ کتاب رو بستم. شاید چون مریض بود و آدمِ مریض یه جورایی ناتوانه، باید باهاش مدارا کرد تا تو شرایطِ بهتر تصمیم گرفت.

بعد شروع کردم به نوشتن، حتی غلطهایِ املایی (تایپی) رو که بر این باورم که به خاطرِ زمانِ کم و شتابی که کردند به نمایشگاه برسونند پیش اومده که خب طبیعی هم هست برایِ خیلی‌ از کتابها در چاپ اول پیش میاد. با توجه به اینکه سالها خواننده قدیمیِ وبلاگِ "از پشت یک‌سوم" بودم،  این کتاب رو به عنوانِ داستانی‌ که برگرفته از زندگیِ نویسنده یا آقایِ "از پشت یک‌سوم" هست، خوندم، مطمئناً ۱۰۰% نه. حالا ممکنه خودِ ایشون بر این باور نباشند و بگند که این داستان بر‌اساسِ تجربه‌شون نوشته شده. به هر حال، زندگیِ هر آدمی‌، خودش یه داستانه، با فراز و نشیبهایِ متفاوت که شاید کسی‌ اون رو ندونه و یا شاید برایِ خیلی‌ ها قابلِ درک نباشه... و خب ممکنه به قضاوت هم گذاشته بشه، که مهم نیست، مهم خودِ زندگیه ...به همین دلیل من اون نوشته رو برایِ خودم نگه داشتم.

به جایِ انتقاد، یکی‌ دو تا پیشنهاد دارم برایِ آقای نویسنده، یک اینکه: میشه مثلِ مهندس "جلالِ آریان"، شخصیتِ ثابتِ کتابهایِ مرحوم"اسماعیل فصیح" که بنا به روایتی برگرفته از شخصیتِ خودش بوده (که من هم خیلی‌ دوستش دارم)، "آرش نیک‌منش" هم بشه شخصیتِ ثابتِ داستانهایِ آقایِ نویسنده. ایشون هم کلی‌ سوژه دارند برایِ تعریف مثل داستانهایِ مربوط به نمایشگاهِ سالانه کتاب، فیلم و تئاتر، سفرهایِ مختلف، سه‌نقطه‌ها و یا حتی چیزی که این اواخر نوشتند داستانِ "...همین هواپیماهای دور و نزدیک. به همین طیاره‌‌هایی که یا ما رو با خودشون می‌برند، یا کسی رو با خودشون می‌آرن که بتونیم همین‌جا، این پایین، جایی نزدیکِ قاصدک‌ها، کنار آشیونه‌ی پرستوها دل خوش باشیم. جایی همین حوالی، بشینیم روی تختی چوبی، کنار باغچه‌‌ای پُر از شب‌بو و یاس و پیچ امین‌الدوله تا شبی مهتابی بشماریم همه‌ی با هم بودن‌های، شاید فردامون رو.".
با توجه به قلمِ شیوا وطنزِ ظریفی‌ که ایشون در بیان خاطرات و موضوعاتِ مختلف دارند مطمئناً داستان‌هاشون هم خوندنی و پرطرفدار خواهند بود.

دوم اینکه، ظاهراً ایشون انتقاد‌پذیرند و به بهتر بودن و پیشرفتِ کارشون اهمیت میدند، گواهش همین ایجاد وبلاگِ "سرزمین نوچ" و جمع‌آوریِ نظرهایِ مخالف و موافقِ خواننده‌ها.  بهتره به انتقادِ کسانی‌ که مثلِ خودشون صریح، بی‌رودروایسی و گاهی‌ تند کتاب، تأتر و فیلمی رو نقد می کنند اهمیت بدند و خوبیش اینه که همه اینها به ایشون کمک  میکنه در بهبودِ کارهایِ بعدی. تو این زمینه من نظرم به نقدِ آقای "شراگیم زند" نزدیک بود، هر چند که ایشون این پست‌شون رو پاک کردند.

آخرین جمله اینکه ، من این کتاب رو با همه خوبی‌ها و نقدهای وارده بهش دوست داشتم و به نظرم خوندنی هست. خیلی‌ وقت بود که کتابِ داستانِ فارسی‌ رو یک سره نخونده بودم و حتی گاهی‌ نیمه‌کاره گذاشته بودم، حتی کتاب‌هایی که جایزه بردند و بهترین کتابِ سال شدند. مثلا کتابهایِ "نگران نباش، مهسا محبعلی" یا "شب ممکن، محمدحسن شهسواری" که به امضایِ همین دوست دارم، تا نیمه بیشتر نخوندم! سخت میشه کتاب یا نوشته‌ای رو نخونم ولی‌ نتونستم با خیلی‌ از این داستان‌ها ارتباط برقرار کنم ولی‌ فضا و آدمهایِ کتاب "سرزمین نوچ" انقدر آشنان که راحت میشه به تصویرشون کشید، شاید برایِ ما که بیرون از ایرانیم هم بیشتر چون مثلِ این آدمها رو زیاد دیدیم و نمونه این زندگیها روهم. در واقع این کتاب با همه محاسن و معایبش، به راحتی با خواننده ارتباط برقرار میکنه!

خب، نقدِ خودِ داستان از نظرِ من هم برایِ خودم بمونه بهتره...(-:

۱۳۹۱ تیر ۱۳, سه‌شنبه

بعد از معاینه اپتومتریست که یک خانمِ جوونه به اسمِ ایزابل،  چند لحظه تو اتاق انتظار منتظرِ دکتر می‌شینم که خیلی‌ زود میاد و میگه مادام پروین و بعد خودش رو معرفی‌ میکنه و دست میده در حالیکه پرونده من که یه پوشه آبی‌ رنگه تو دستِ چپشه. بعد از کلی‌ معاینه و توضیحات برمیگرده میگه چیزی نیست جز اینکه چشماتون خسته است و باید عینک بزنید! نگاش می‌کنم همونطور که توضیح میده، دلم میخواد بگم که خودم هم خسته‌ام آقایِ دکتر، خیلی‌ هم خسته‌ام، برای  این چه پیشنهادی دارید؟!

دکتر توصیه میکنه که حتما عینک آفتابی هم استفاده کنم، این روزها خیلی‌ به این مسئله تمایلی ندارم، حتی با این آفتابِ سوزانِ کبک البته تو روزهایِ آفتابیش، که این رو هم پیشنهاد میده با مشورتِ ایزابل انتخاب کنم.

با ایزابل، عینک انتخاب می‌کنیم، خیلی‌ گرونه، هر دو عینک با هم حدودا ۱۰۰۰$ میشه، ولی‌ نمی‌گیرم تا با بیمه‌ صحبت کنم که چقدرش رو می‌پردازند، خوبیش اینه که مالیات (Tax) نمی‌گیره!

۱۳۹۱ تیر ۱۰, شنبه

جمعه ظهر، خوشحال و راضی‌ از ترمیمِ  دندونِ شکسته‌ای که دیگه اثری ازش نیست، با خانوم منشی‌ چونه میزنم سرِ یه وقتِ ویزیتِ دیگه برایِ چکاب کامل دندونهام، میگه تا آخرِ ماهِ اوت وقت نیست. نه‌که روزی که زنگ زدم برایِ شکستگیِ دندونم، گفتم اورژانسه و زود بهم وقت دادند، چشده خوردم فکر کردم همینجوریاست، ولی‌ نه که نه وقت نبود، گفتم این هم اورژانسه، میخوام برم کنفرانس، سخنرانی دارم و دندونهام تو حالِ خوبی‌ نیستند (دلیلِ بی‌ربط، خیلی‌ هم بی‌ربط!). منشی‌ که انقدر اصرارم رو دید گفت باید با "دکتر امیلی" صحبت کنه.
از دندونپزشکه خیلی‌ خوشم اومده، یه خانم ظریف، ساده و جوون با موهایِ مشکیِ دم‌اسبی و دستیارش هم همونطور کوچولو و ظریف با موهایِ دم‌اسبیِ بلوند، هر دو بدونِ هیچ آرایشی!

کنارِ کلینیکِ دندون‌پزشکی‌ یه کلینیک بینائی‌سنجی و بیماریهایِ چشمی بود، از دندون‌پزشکی که اومدم بیرون سرم رو انداختم پایین و رفتم اونجا هم یه وقت گرفتم! چشمام خیلی‌ زود خسته میشند و این روزها اکثرا قرمزند، از صبح که پا میشم چشمها هنوز باز هنوز بسته، کامپیوتر روشن میشه و تا شب موقع خواب هم که چشمم به این صفحه دوخته است، خوندن، کار، خوندن، کار ... کنارِ همه فایلها و برنامه‌ها و کدهای مربوط به کار، صفحه فیسبوک هم باز میشه، حتی مونیک هم بهم میگه: مادام فیسبوک! صفحه کامپیوتر نباشه، صفحه موبایل، که اون هم کوچکتر و خوندنِ چیزی ازش پر دردسرتر!

تو راهِ برگشت به دانشکده، از کلینیکِ دندون‌پزشکی‌ زنگ زدند و گفتند که "دکتر امیلی" یه وقت برای هفته دیگه بهم داده! بسیار خوشحال شدم. "دکتر"، فقط قبل از اسمِ پزشک، دندونپزشک شاید هم داروساز( این رو خیلی‌ مطمئن نیستم) میاد، اون هم قبل از اسمِ کوچیک نه اسمِ فامیلی.

ولی‌ همون موقع خنده‌ام گرفته بود که این همه وقت هیچ کاری نکردم، این روزها که یک لحظه هم برام قدر و قیمتش از طلا بالاتره و زمان کم دارم، به این کارها افتادم، فقط مونده که قرارِ یه مجلسِ عروسی‌ یا خواستگاری بگذارم!

بیستمِ جولای باید برم آلمان، برایِ شرکت در کنفرانس IGARSS2012، هنوز همه داده‌ها و تصاویر  به دستم نرسیده، تازه چند تا الگوریتم به مونیک پیشنهاد دادم که پذیرفت و خودش هم رفته سفر اوروپا برایِ تعطیلات، سفری که هر ساله ماهِ اوت میرفت، جیمی هم مرخصی هست و هفته دیگه میاد!
من همه تلاشم رو می‌کنم، مونیک چهار روز قبل از سفرِ من میاد و دو روز بعدش، یعنی‌ دو روز جلوتر از من، میره آلمان. دیگه امید به خدا...

۱۳۹۱ تیر ۹, جمعه

دوشنبه شب اومدم اینجا بنویسم که من الان آماده‌ام که یکی‌ دعوتم کنه به یه جشنِ عروسی‌، یا نه به دیسکو یا شاید بهتر یه قرارِ آشنائی و یا یه چیزی تو این مایه‌ها که....

راستش، دوشنبه تعطیل بود، فردایِ روزِ ملیِ کبک و من هم که خونه و طبقِ معمولِ این روزها مشغولِ کار، از صبح هم هوا گرفته و ابری بود، ساعت ۲:۳۰-۲ بود که از همون سالن آرایش زنگ زدند که پروین من یادم نبوده که شما امروز وقت دارید و بهتون قول دادم که سگم رو نیارم، راستش این سگ زندگیِ منه و نمیتونم تنهاش بگذارم، گفتم ببین اشکالی نداره، من خیلی‌ هم حیوونات رو دوست دارم فقط دوست ندارم دورِ پرّوپام بپیچند! خیلی‌ خوشحال شد از شنیدنِ این حرف و گفت که باشه میگذارمش رو تخت و پایین نمیاد.
بعد از این تلفن، این در و اون در دنبالش گشتم که یاد‌آوری کنم قرارِ امروز رو و این موضوع رو بگم، ایمیل زدم تلفنی پیغام گذشتم، تا ساعت ۵:۳۰ خبری نشد ازش. نگرانش هم بودم، چون جمعه شب ساعت از ۱۲:۳۰ شب گذشته بود که دوست‌پسرش بهم اس‌ام‌اس داد که پیشِ توئه و من که از ظهرِ اون روز ندیده بودمش گفتم که نه، فردا ظهر که شنبه بود از سرِ کار که برگشتم ازش پیغام داشتم رو تلفنِ خونه که یه قرار بگذاریم برایِ یک‌شنبه خارجِ شهر، همین که آخرِ هفته رو با دوست‌پسرش نبود و میخواست با من بگذرونه یعنی‌ که میونه‌شون شکر‌آبه، از آلترناتیو بودن حالم به هم میخوره ولی‌ گاهی‌ چاره‌ای نیست، تنهایی و دوری از خونواده اینجوریه دیگه!

خلاصه قبل از ساعت ۶ عصر جلویِ ستار‌باکس سر چاهارراه کورون قرار گذاشتیم و با هم رفتیم سالن آرایش و این یه جلسه خود‌آرائی رو گذروندیم، و خوشگل و با آرایش کامل اونجا رو ترک کردیم. اون ، خودش هم بعد از ظهررفته بود و ناخن مصنوعی‌ کاشته بود! در کل دخترِ سکسی و شیطونیه، خیلی‌ هم باهوش تو زمینه مسائلِ زنونه! خوشحال و خندون اومدیم خونه.

یک ساعتی‌ نگذشته بود که زنگِ تلفن به صدا در اومد و با صدایِ خفه‌ای گفت باز کن من پایینم. (زنگِ خونه هم با تلفنه و با یکی‌ از تکمه‌هایِ تلفن در باز میشه)، چند لحظه منتظر شدم بعد درِ آپارتمان رو باز کردم و سرم رو بردم بیرون، بدترین صحنه‌ای که میشد ببینم و تا به حال در زندگیم دیدم... با یه تاپِ صورتی‌ و پیژامه چاهارخونه صورتی‌کرم، موهایِ آشفته، پابرهنه و یک لنگه کفشِ مهمونی‌ تو دستش! چشمها قرمز و گریون، رسید بهم خودش رو ول کرد تو بغلم، و‌های های گریه، همونطور تو بغلم اوردش تو...

 تا چند دقیقه چیزی نگفتم، پشتش رو میمالیدم و موهاش رو نوازش کردم بعد خودش شروع کرد: باور میکنی‌؟! کتکم زده، میخواست خفه‌ام کنه، سرم رو کوبیده به تخت! دوست‌پسرش رو میگفت. ادامه داد: از بیرون اومد و پرسید شام چی‌ داری؟ در حالِ بستن چمدونام بودم که آخر هفته میخوام برم خونه و ازش دلخور هم بودم، بحثمون شد، گفتم که برو خونه خودت، می‌خوام راحت باشم . که شروع کرد به زدن، سرم رو کوبیده به تخت، میخواستم در برم که درِ اتاق رو قفل کرده، داشت خفه‌ام میکرد،  میگه هر چی‌ جیغ و داد زدم کسی‌ نمیشنید، هم‌خونه‌ام هم نبود، به زحمت در رفتم و سریع اومدم اینجا... زار میزد، من هم باهاش گریه کردم، هر چند لحظه می‌کوبید رو پاش و میگفت باور میکنی‌، من رو کتک زده، داشت خفه‌ام میکرد، برایِ هیچ چی‌، برایِ هیچ چی‌.... (البته دلیلش رو گفت که واقعا هیچ‌چی‌ بود، ولی‌ حتی یه چی‌، این رفتار خیلی‌ دور از ذهنه!!!) انقدر وضعیت حاد بوده که گفت میخواستم زنگ بزنم پلیس ولی‌ یه آن فکر کردم شرایطش سخت میشه و شاید از این کشور اخراج بشه، این دو تا حتی نامزد هم نیستند...

بعد از اینکه مدتی‌ گذشت و آروم شد، داشتم میزِ شام رو آماده می‌کردم و سالاد رو که گفت با من میای بریم خونه‌ام که ببینم رفته یا نه؟ قبول کردم و ازش هم خواستم که برایِ اطمینانِ بیشتر شب رو پیشِ من بمونه.

رفتیم، پسر هنوز اونجا بود، من موندم بیرون، نمی‌خواستم که من رو ببینه، که یهو صدایِ جیغش رو شنیدم که صدام می‌کرد درِ آپارتمان رو باز کردم دمِ در بود و گفت اینجاست، دوباره برگشتم بیرون، ظاهراً دوباره می‌خواسته بزندش که این گفته من اونجام، خلاصه بعد از چند دقیقه‌ای با وسایلش اومد بیرون، پسر هم بعد از اون اومد، من عادی سلام کردم و احوال‌پرسی‌ مثلِ همیشه، ولی‌ تا وقتی‌ که هر دو از دیدِ هم دور بشند بر می‌گشتند به سمتِ هم و تف میکردند به زمین! برایِ من خیلی‌ این برخوردها عجیبه، هر دو امروزی، هر دو تحصیلکرده تو شرایطِ خوب، هر دو..... گفت بهم گفته تو هرزه و فاحشه هستی‌ (اینها مودبانه ترجمه حرفیه که پسر زده!!!) پوووووف!

تنها حرفی‌ که زدم این بود که به قلب، روح و جسمت احترام بگذار، و با این رابطه خداحافظی کن بهش بگو À Dieu! (خدا‌حافظی با مرده یا کسی‌ که دیگه قرار نیست ببینیش).

صبحِ خیلی‌ زود به صدایی بیدار شدم، داشت آروم میرفت، لنگه کفش موند تو جا‌کفشی!

قبل از ظهر یه سر رفتم دفترش که حالش رو بپرسم، ظاهرش خوب بود، آرایش کرده و مرتب مثل همیشه و گفت که اکانت  فیسبوک و جیمیل‌ام رو هک کرده و بهشون دسترسی‌ ندارم براش ایمیل زدم.

گفتم که ناهار بیاد پیشم، میدونستم که وقت نکرده چیزی درست کنه، نمی‌دونم چرا سرِ میزِ ناهار بی‌مقدمه گفت: پروین، تو لجباز و کله‌شقی !!! با تعجب گفتم: من؟!! نه، خیلی‌ هم انعطاف‌پذیرم، قدردانم و اگر اشتباه کنم هم می‌پذیرم و سریع عذر‌خواهی می‌کنم. با اصرار گفت نه، اگر چیزی بگی‌ و مخالفت بشه باهاش تا خودت نری دنبالش نمی‌پذیری و شروع کرد به تکرارِ اینکه : لجبازی ، لجباز و سخت، کله‌شق... جوابی ندادم، پیشِ خودم فکر کردم خب این نظرِ اینه، شاید راست میگه، من رو اینجوری دیده، چه اصراریه که بخوام ثابت کنم که نیستم، ساکت شدم ولی‌ تا تموم شدنِ ناهار و رفتن دانشکده این جمله رو تکرار میکرد و میگفت بیچاره فلانی‌، بیچاره بیساری....

هر روز بهش زنگ زدم که این دو سه روز رو تنها نمونه و ناراحت نباشه که  حس کردم یه جورایی ازم فراریه، فقط یه ایمیل تشکر و خیلی‌ مهربون زد که اصلا مهم نبود، تا جمعه عصر که زنگ زد میاد خداحافظی کنه که می‌خواد بره کشورش، تعجب کردم یکشنبه ظهر قرار بود بره، که گفت میخواد با یه دوستِ سوریه‌ای بره مونترال این دو روز رو... فهمیدم که با دوستشه...  میدونست انقدر ساده نیستم که حرفش رو باور کرده باشم، برای همین نگاهش رو  ازم می‌دزدید و در موردِ دوست سوری حرف می‌زد که تا اون لحظه اثری ازش نبود.

هیچ نگفتم جز اینکه: یادت باشه که به قلب و روحت احترام  بگذاری!
همون‌جا لنگه‌کفشی که جا مونده بود رو بهش دادم، یعنی‌ این نمی‌تونست اون شب رو به یادش بیاره؟!

ولی‌ این سؤال برامه که چطور میشه دوباره کسی‌ رو بغل کرد یا کنارِ کسی‌ خوابید که میخواسته آدم رو خفه کنه و سرش رو کوبیده به تخت؟! یا چطور میشه دوباره لبی رو بوسید که به آدم گفته: فاحشه، هرزه؟! که تو حرفهاش معلوم شد این اولین بار نبوده که این حرفها رو بهش زده... چطور میشه پذیرفت این همه تحقیر رو؟! این اتفاق برایِ یه دختر  بدبخت بیچاره، بی‌سواد، فراری، فقیر و تو یه کشورِ مرد‌سالار و ... نیفتاده!

۱۳۹۱ تیر ۵, دوشنبه

فیلم "Les adieux à la reine" رو دیدم، چرت، چرت، چرت، ... بعضی‌ از کارگردان‌ها خیلی‌ اعتماد به نفس دارند! این نظرِ منه، حتما کسانی‌ هستند که نظرِ دیگه‌ای داشته باشند و از این فیلم خوششون اومده باشه!

راستش یکشنبه که روزِ ملیِ کبک بود و من بعد از این همه سال زندگی اینجا، اصلا یادم نبود همه جا تعطیله! نه من نه "ا" و نه "ن"! و قرار گذاشته بودیم که بریم Futur Shop  که من یه دوربین بخرم، هنوز از زمستون که دوربینم خراب شده فرصت نکردم برم یه دوربین بگیرم. بعد "ن"  قرار شد باهام بیاد چون هم خودش عکاسه و شناختش خوبه نسبت به دوربین و این حرفها، فتوبلاگ هم داره اون موقعها که گودر خدا‌بیامرز هنوز بود گاهی‌ عکس‌هاش رو بهِ اشتراک میگذاشتم. بگذریم، خلاصه ما با هم شنبه شب قرار گذشتیم که یک شنبه ظهر اونجا هم رو ببینیم و تازه بعدش هم بریم من قرار‌دادِ موبایلم رو عوض کنم، همه اینها رو هم همون شنبه شب که خونه "ا" بودیم بعد از اینکه رو سایت کلی‌ گشتیم که البته "ن" بیشتر زحمتش رو کشید تصمیم گرفتیم و هیچ کدوم هم حواسمون نبود که یکشنبه تعطیله!
خب روزِ "ژان‌باپتیست" هم بود، ولی‌ بعد از جنبش نرمِ کبکیها بر علیه کلیسا و مذهب این روز رو بیشتر به روزِ ملی‌ کبک میشناسند و مذهبی‌‌ها یا قدیمی‌ترها میگند که "ژان‌باپتیست"!

روزِ خوب و آفتابی هم بود من هم که موهام کمی‌ بلند شده  مثلِ همه این روزها  شونه و سشوار تعطیله و فقط بعد ا ز گرفتنِ دوش و بعد از اینکه کمی‌ آبش خشک شد، با کمی‌ موس، ژل یا کرمِ مو، اون هم خیلی کم ، با بازی‌ انگشتهام توشون فرشون می‌کنم ،این فر گاهی‌ درشت و منگول منگوله و گاهی‌ ریز و فرفری، و بعد ولوشون می‌کنم دورم، یه جورایی وحشی میشه و دوست دارم، رها رها رها مو..... رفتم تا مرکز خرید، پارکینگ خلوت بود اهمیتی نداشت برام و رفتم تا دمِ درِ ورودی اونجا یکی‌ بهم گفت تعطیله، زنگ زدم به بچه‌ها تو راه بودند و نزدیک.
تو این فاصله تا برسند، مثل یک دختر بچه ۵-۴ ساله شاید هم کمی‌ بزرگتر یا کمی‌ کوچکتر حالا هر چی‌، سرم رو چرخوندم و موها رو ریختم دورِ سرم حتی رو صورت و آروم آروم چرخ زنان تو پارکینگ چرخیدم دور خودم، مثلِ رقصِ سماع، حالِ خوبی‌ بود زیرِ آفتاب تابستون و هوایِ شرجی و گرم.

 "ا" ما رو رسوند کافه پرس که اونجا درس بخونیم، خودش رفت کتاب‌خونه دانشگاه، یه کیف حصیریِ بزرگ دارم که همرام بود توش پرِ مقاله و کتاب، لپتاپ نه ولی‌.... همون‌جا بود که "رضوان" زنگ زد که بریم سینما و یه فیلمِ عاشقونه و خوبی‌ رو هم انتخاب کرده بود ولی‌ من گفتم از ۸:۳۰ شب به بعد می‌تونم بیام، قرار شد بریم "دیکتاتور" رو ببینیم، که "رضوان" این فیلم "Les Adieux à la reine" رو هم به خاطر زمانِ فیلم و لباس قشنگ‌های دهه ۷۰ شاید پیشنهاد داد، "ا" ساعت ۸ گذشته بود که من رو رسوند پیشِ "رضوان" و رفتیم سینما، چند دقیقه دیر رسیدیم، "دیکتاتور" شروع شده بود که رفتیم این فیلم رو دیدیم.
عصر، یه سر فرانسوا و مارچلا هم اومدند پیشِ ما کافه و اصرار کردند که شب بریم پیشِ اونها که من گفتم برنامه سینما دارم، اصرار کرد که با دوستت بیایین قبول نکردم، خوبه که متوجه نشه حالا که حالم گرفته شد سرِ فیلم!

به خاطرِ کبک دی‌، آخرِ هفته طولانی یا همون لانگ ویکند بود یعنی دوشنبه هم تعطیل. شنبه که سر کار بودم، خیابون "Grande Allée "رو بسته بودند، شلوغ بود حسابی‌، جدا  از حضورِ گرمِ توریستها، و مراسم به این مناسبت، راهپیمایی دانشجو‌ها هم بود، بعد از کار رفتم یه سر تو استارباکس نشستم و زنگ زدم به "آ" که ببینم برای برنامه کنسرت میاد یا نه رفته بود خریدِ هفتگیش. حال و هوایِ غمگینی بود، یه جورایی تو مایه‌هایِ "آدم اینجا تنهاست"!
تازه رسیده بودم خونه که "آ" زنگ زد که الان موادِ جوجه کباب گرفتم، اگه کار نداری به "ن" هم میگم و بیاین امشب رو دورِ هم جشن بگیریم، ظاهراً به فرانسوا و مارچلا هم زنگ زده بود که اونها رو پیدا نکرد، حال و هوا سریع عوض شد و رفت تو مایه‌هایِ "دوستانی بهتر از آبِ روان، و خدائی که در این نزدیکیست"!

۱۳۹۱ تیر ۲, جمعه

-  پروین، مادام SMOS گروهِ ما!
این رو مونیک رو به "ادریانو کمپ" (Adriano Camps ) پروفسورِ دانشگاهِ پلی‌تکنیکِ بارسلونا که برای انجام‌ سمینار در ارتباط با آخرین تحقیقاتِ گروهش با استفاده از تصاویرِSMOS*، به دعوتِ مونیک اومده دانشکده ما، در معرفیِ من میگه!
"ادریانو" هم همونطور که دست راستش رو میاره جلو که دست بده میگه، میدونی‌ که دیگه دوره این تصاویر تموم شده و تصویرهایِ (اسمش رو خوب نفهمیدم) جایگزینش شده. دست میدم و بلافاصله بعد از ابراز خوشحالی از آشنائیش میگم: وای نه، چرا؟! ما هنوز تازه شروع به پروسسینگ این تصاویر در زمینه کارِ خودمون کردیم!

میدونم چرا نداره، سالِ ۲۰۰۹ که آژانسِ فضاییِ اروپا این ماهواره رو فرستاده فضا، پیش‌بینیِ برنامه سه ساله رو کرده و خب، الان سالِ ۲۰۱۲ هستیم....  وایِ من برایِ اینه که سه ساله که کار رو این پروژه رو شروع کردم و این دومین سری گیرنده‌هایِ تصویره که اعتبارش تموم و از مدار خارج میشه، تکنولوژی با سرعتِ بالا میتازه و پیش میره....
برایِ زمانِ موردِ مطالعه پیش‌بینی‌ شده پروژه ما، تصویر و داده هست و باید با بررسی‌ و پروسسینگِ همین تصاویر به نتیجه‌ای برایِ مأموریتِ SMSP برسی‌م.

تو این مدت اولین باری بود که یک سمینار انقدر توجهم رو جلب کرده، شاید به خاطرِ اینکه خودم هم الان درگیرِ این تصاویر و پیدا کردن الگوریتمهایِ مختلف و کاربردشون در زمینه کار پروژه خودم هستم، هر چی‌ که بود یه لحظه حس کردم انگار تو دهانِ "ادریانو" هستم، خودم رو جم‌ع و‌جو کردم،و صاف سرِ جام ایستادم و به این آدمِ جدی با نگاهِ آروم و تمیز گوش سپردم.

اون موقع یه لحظه از دلم گذشت که چه خوبه یک دوره تو آزمایشگاهش و با گروهش رو یه پروژه کار کنم، باید دید.... هیچ کس از آینده خبر نداره، شاید یک وقتی‌ هم از بارسلونا و دانشگاهِ پلی‌تکنیکِ اونجا سر درآوردم، خدا رو چه دیدی!

جالب اینه که برایِ پذیرائی فقط دو سه نوع آب‌میوه و یه بسته بیسکوییتِ معمولی بود، اون هم برای یک استادی که از یک کشورِ دیگه دعوت شده! فکر کن یه برنامه معمولی تو ایران، هیچ بارِعلمی‌ و مثبت نداشته باشه، پذیراییش عالیه! الان رو نمیدونم ولی‌ اون سالها که اونجا بودم که اینجوری بود!

* SMOS= Soil Moisture and Ocean Salinity
 http://smos.array.ca/web/smos/smos-main

۱۳۹۱ خرداد ۳۱, چهارشنبه

هوا گرم شده، گرم و شرجی، رطوبت هم خیلی‌ بالاست، روز‌ها آفتابیه و گاهی‌ شب‌ها بارون تند میاد. ولی‌ من دوست دارم این هوا رو از بسکه زمستونهایِ اینجا طولانی اند.عصر‌ها تو محله ما، خیلی از دخترهای جوون و حتی خانمهایِ میانسال با سوتین و شلوارک یا دامن خیلی‌ کوتاه می‌گردند، آقایون هم اکثرا بالاتنه لخت و شلوارک. به خاطرِ استخرِ روباز تو محله، بعضی‌ از خانمها هم با بیکینی و یه جلیقه تا بالایِ زانو از پارچه نازک که یه دکمه یا بندینکی هم محضِ خالی‌ نبودن عریضه اون وسطها بسته شده می‌چرخند. به قولِ دوید این هوایِ گرم، "وفادار بودن" رو سخت می‌کنه! اون‌هم که خیلی‌ وفادار... محله ما یکی‌ از شلوغترین و پر‌رفت‌و‌آمد‌ترین محله‌هایِ کبک و شاید اداریترین بخشِ این شهره.

دندونم شکسته، همون دندونی که آقایِ دکتر به اختیارِ خودش کمی‌ بلند کرده بود که خوشگلتر بشه، دیشب اون تیکه افتاد، بسکه بعضی‌ از شبها که فکرم درگیر بوده دندون قروچه کردم، البته همون موقع هم دوباره نرفتم که کارش تموم بشه. حالا من موندم و یه دندونی که کمی‌ از همه بلندتره، مثلِ یک کفشِ پاشنه بلند وسطِ یک ردیف کفشِ تخت، اصلا چرا راهِ دور بریم مثلِ خودم وقتی‌ با دوستهام تو یک ردیف ایستادم! وقتی‌ دندونام رو همه مشکلی‌ نیست وقتی‌ که حرف میزنم خیلی‌ زشته. درحالتِ طبیعی دندونهایِ قشنگی داشتم، ردیف و خوب، ولی‌ حالا... عدل همین روزهای تابستون که این همه آدم می‌بینم و باید خوشگلیش معلوم میشد این شکلی شده... حالا کنفرانس رو بگو! این چه کاری بود که کردم والله؟! آدم میره ایران جوگیر میشه به خدا...

رفته بودم دیدنِ ماریا تومطبش، بسکه سرش شلوغه و وقت نداره، صبحها بیمارستانه و عمل داره، عصر‌ها یک‌روزدرمیون مطب و کلینیک. همین که نشستم میگه بیا دماغت رو عمل کنم! میگم دماغم که مشکل نداره، تازه خیلی‌ها فکر میکنند عمل کردم قبلا. بارِ دوم که رفتم پیشش میگه ببین یه خطِ کمرنگ تو پیشونیت افتاده بیا تا عمیق نشده برات با بتاکس از بین ببرم، حتما قبل از رفتنت بیا. میخندم و بهش میگم که هر وقت برگشتم ایران زندگی‌ کنم میام پیشت، برایِ کبک، خیلی‌ این کارها لازم نیست. خودش میخنده و میگه دستِ خودم نیست، دیگه از آدمها، دماغ و چین‌و‌چروک صورتشون رو می‌بینم.

همون گروهی که جلویِ دانشکده کاکتوس می‌فروشند به هوایِ کمک به بهبودِ آبِ آشامیدنیِ نیکاراگوئه، امروز گوشواره‌هایی‌ هم برایِ فروش گذاشته بودند که خودشون از چوب‌هایِ رنگی‌ و خوشگل درست کردند، من هم یه جفت خریدم، خیلی‌ خوشگلند، چیزی‌ نمیشه ولی‌ با همین چند دلار‌چند دلاری که اینجا به نظر نمیاد تو کشورهایِ آفریقائی کلی‌ کار میشه کرد... کارشون تحسین‌ برنگیزه.

دیروز وقت گرفته بودم برایِ همون سالن آرایشی که کارتِ تبلیغیش رو خریده بودم که برم از یکی‌ از سرویس‌هاش استفاده کنم. ازاونجایی‌که نمیدونستم چه جور جاییه، برایِ آشنایی ساده‌ترین کار رو انتخاب کردم؛ یک جلسه یک ساعته "آموزش خود‌آرائی" (به حقِ کارهایِ نکرده !!!). به نظرم برای اول کار این بهترین انتخاب بود در مقابلِ اپیلسیون با لیزر و.... می‌تونستم یک همراه با خودم ببرم، که "دره" باهام اومد. درِ آسانسورطبقه چهارم باز شد، یه دفعه با صدایِ پارسِ یک سگ دو تامون برگشتیم تو آسانسور، یک سگِ سفید کوچولو و پشمالو و خیلی‌ صمیمی‌ که از همون اول دورِ پرّ و پایِ آدم می‌پیچند. سگِ صاحبِ سالن آرایش، با کلی‌ معذرت‌خواهی گفت نمیتونم بگذارمش تو اتاقی و در رو به روش ببندم ناراحت میشه! هیچ چی‌ ما روزمون رو تغییر دادیم! تنها حسنی که داشت این بود که محیطش رو دیدیم که چه طوریاس، همین...


۱۳۹۱ خرداد ۲۹, دوشنبه

ماه اوتِ ۲۰۱۱، یازده تا از دانشجوهایِ دانشکده در رشته‌هایِ مختلف از جمله شیمی‌، بیولوژی، ریموت سنسینگ و... برایِ کار رو یِه  پروژه در زمینه آبهایِ آشامیدنی دو تا از روستاهایِ نیکاراگوئه رفتند اونجا."صوفی" از گروهِ ما هم همراهشون بود که عکس‌هایِ خیلی‌ قشنگی هم از مردم، طبیعت و خودشون گرفته بود. بچه‌ها بی‌تکلف و بدونِ مقایسه و نگاهِ از بالا و تمسخر با اهالیِ بومی دم‌خور شده بودند، برخلافِ اون‌چه که بینِ ما ایرانی‌ها هست و روز‌به‌روز هم بیشتر میشه. اونی با کلاس‌تر و امروزی تره که هیچ کس و هیچ چیز به نظرش نیاد و به همه چیز با یک نگاه تحقیر‌آمیز و تمسخر نگاه کنه! بگذریم..." صوفی" با لبخند و تعجب از امکاناتِ رفاهی‌ دهکده تعریف میکرد که مثلا تو کل دهکده فقط یک تلفن بوده تو یک دفترِ پستی و وقتی‌ که مسئولش بود میتونستند تماس بگیرند. زندگی‌ خیلی‌ طبیعی و ساده ولی‌ صمیمی‌ و با صفا، پر از مهربونی و شادی در عینِ فقر. بچه‌ها برای بهبودِ آبِ آشامیدنی خیلی‌ تلاش کردند و خب بعد از بازگشتشون یک سمیناری هم  دادند و نتیجه رو همراه با خاطراتِ سفر با ما هم به اشتراک گذاشتند که خیلی‌ خوب بود. زیباییِ طبیعت بی نظیر بود، بکر و شگفت‌آور...

امروز صبح، سرِ چهار‌راه، دمِ در ورودیِ دانشکده، چشمم خورد به دو سه تا میز که روشون گلدونهای گل کاکتوس در انواعِ و سایز‌هایِ مختلف برایِ فروش گذاشتند. من هم که این روزها عشقِ گل، گلدون، سبزیکاری و ... خلاصه به اصلِ خودم برگشتم (هر کسی‌ کودور ماند از اصلِ خویش، باز جوید روزگارِ وصلِ خویش!)، رفتم سراغشون. فکر کنم تا چند وقت دیگه، تنها جاهائی که تو آپارتمانم خالی‌ از گل و گیاه بمونه، روی تخت، سطحِ گاز و کمی‌ روی میزِ آشپزخونه و یک کمی‌ هم میزِ کتاب‌خونه باشه. خلاصه رفتم جلو، دو‌سه تا از دخترهایِ دانشکده شیمی‌ و بیولوژی مسئولش بودند، بعد از اینکه چند تا گلدونِ کوچیک و خیلی‌ ناز که یکیشون رو به جای زیرگلدونی تو یک ماگِ خوشگل گذاشتند، انتخاب می‌کنم، یکی‌ از همون تو ماگ‌ها رو هم برایِ "بهار" خریدم که امشب شام خونه‌ش دعوتم. میپرسم موضوع فروشِ این گلها چیه؟ میگند برای خریدِ تجهیزات در جهتِ کمک به بهبود آبِ آشامیدنی در نیکاراگوئه تا پنجشنبه فروش داریم! و توضیح میدند که با پولِ اینها میخوان صافی‌هایِ بزرگِ مخصوص تصفیه آب (فیلتر) بخرند برایِ ورودیِ آبِ هر خونه، که به این‌صورت دیگه آبِ آشامیدنی دارایِ استانداردِ خوبی‌ از نظرِ سلامتی و بهداشت میشه و مانع از شیوعِ بسیاری از بیماریهایی که تا به حال بوده. کارِ خیلی‌ قشنگیه نه؟!

یادمه، یکی‌ دو سال قبل از اینکه بیام اینجا، تابستونِ ۸۱ یا ۸۲، تو یکی‌ از دوره‌هایِ ضمنِ خدمت تو تهران، هوا خیلی‌ گرم بود. هر روز عصر ساعت ۴ یا ۵ که از کلاس بر‌میگشتیم دوش میگرفتیم، یک بار یکی‌ از خانمها که از زاهدان اومده بود به مصرفِ بالایِ آب تصفیه شده برایِ دوش گرفتن اعتراض کرد و میگفت ما تو شهرمون (تازه زاهدان که مرکزِ استانه) آبِ آشامیدنیمون هم این نسیت و شما اینطور این آب رو اسراف می‌کنید!!!

۱۳۹۱ خرداد ۲۶, جمعه

مهاجرت، مهم نیست به کجا!

یه بار دیدمش، اون هم یک یکشنبه شبِ آخرِ تابستونِ سالِ گذشته بود که خسته از سرِ کار برگشته بودم خونه که "کتی" بهم زنگ زد و گفت که نزدیکِ خونه ما کیوسک دارند اگر وقت دارم برم که ببینمش. خسته بودم، حوصله هم نداشتم، ولی‌ فکر کردم تو این مدتی‌ که این دختر دوباره برگشته اینجا که کارهایِ شهروندی و پاسپورتش رو سر‌و‌سامون بده، برای هر برنامه و هر قراری که گذاشته بهونه آوردم و فقط گاهگداری برای دیدنش رفتم بوتیکی که کار می‌کرده. در صورتی‌که شوهرش به قولِ خودش به خاطرِ جبرانِ محبتهایِ برادر‌بزرگه بهش، به من خیلی‌ لطف داشته.

رفتم، یه جینِ معمولی با یه ژاکت طوسی پوشیدم وبا موهایِ مثلِ همیشه ولو رفتم سمتِ بازارِ بندر که اکثرِ فروشگاهایِ صنایع دستی‌ در مدتِ فستیوالِ تابستونی اونجا کیوسک داشتند، بوتیکِ اینها هم تو کارِ چرم با نقاشی‌های کارِ دست بود...اولین بار اونجا بود که "پیر" رو دیدم! قبلا عکسش رو تو عکس‌های "کتی" رو فیسبوک دیده بودم، یکی‌ از همون برنامه‌ها که برانچ بود و من نرفته بودم و بعد هم پیکنیک‌هایِ مختلف، ظاهراً هم‌خونه بودند و خیلی‌ هم صمیمی‌، حدودا ۴۰ ساله، شاید بیشترشاید هم کمتر، موهایِ جو گندمی با چهره و تیپی‌ معمولی و خوب، خیلی‌ خوش‌برخورد اومد جلو و کمی‌ هم فارسی‌ حرف زد. اینجور که می‌گفتند تکنسین و به روایتی مهندس تو کارهایِ هواپیمایی و این حرفها (دقیق نمیدونم) بوده، و تو مرحله جداشدن از همسرش.

اون زمان که دیدمش بیکار بود،  ظاهراً "کتی" معرفیش کرده بوده به همین فروشگاهی که خودش هم مشغول بوده، داشت فارسی‌ یاد می‌گرفت، استتوس‌هایِ فیسبوکش رو هم به فارسی‌ می‌نوشت، از طریقِ "کتی" با چند تا از بچه‌هایِ ایرانی اینجا دوستِ نزدیک شد! اون شب از من هم استقبالِ گرمی‌ کرد و ابرازِ اشتیاق به دیدارِ مجدد که ... اون شب گذشت و بعد از اون دیگه ندیدمش، "کتی" رو هم  همینطور و هیچ خبری ازش نداشتم.

بعد از چند ماه کارهایِ این دختر ردیف شد و برگشت ایران. هنوز مدتی‌ نگذشته بود که شنیدم "پیر" هم رفته ایران! ظاهراً "کتی"، خانومی از دوستانش رو که طراحه (لباس یا منزل، دقیق نمیدونم) بهش معرفی‌ کرده و این آشنایی از طریق اینترنت ادامه پیدا  کرده و شکلِ خوبی‌ هم گرفته طوری‌که ایشون رفته ایران. این مدت رو هم با این خانم زندگی‌ میکنه و قراره که با هم ازدواج کنند. کارِ خوبی‌ هم پیدا کرده، در مقطعِ پیشرفته تو یکی‌ از موسسه‌هایِ زبانِ خارجی‌ تو تهران تدریس میکنه. شرایطی که شاید خوابش هم نمی‌دید، خیلی‌ هم خوشحاله، تهران و ایران رو خیلی‌ دوست داره و از زندگی‌ اونجا خیلی‌ راضیه. این حرفیه که به "زارا" که دو هفته میشه از سفر برگشته  و تو تهران دیدتش، گفته. رضوان پرسید: مگه میشه کسی‌ که رشته‌اش زبان نیست بتونه زبان رو تدریس کنه، حتی زبونِ مادری؟! ما الان نمی‌تونیم بریم فارسی‌ درس بدیم. "زارا" در جواب میگه: کلاس‌هایِ مکالمه سطحِ بالا رو داره... من میگم: تازه کلی‌ هم رفته رو کلاسِ موسسه، تو تبلیغاتش میتونه بگه؛ استادِ کانادایی و ...

 مهاجرت رویِ دیگه هم داره! همیشه از ایران به اینجا نیست، گاهی‌ هم از اینجا به اونجاست... اون سالهایِ اول، تو کلاس‌هایِ زبان خیلی‌ از بچه‌ها در جواب چرا کبک؟ می‌گفتند که مثلا با دختری یا پسری تو یه سفر به کوبا، سواحلِ برزیل، اروپا و ... آشنا شدند و به همین خاطر برایِ زندگی با اون به این شهرمهاجرت کردند. این جواب خوشایند بود و دیگه بحث کشیده میشد به عشق و زندگی‌... خب برایِ ما که به خاطرِ مسائل و مشکلاتِ سیاسی، کشورِ تقریبا بسته‌ای هستیم، اینترنت این محدودیت رو برداشته و تو این چند ماهه گذشته این دومین مورد هست تو دور‌وبریهای من؛" فردریک" و" پیر"...مهاجرت برایِ بهبودِ شرایطِ زندگیه، برای داشتنِ آرامش، عشق، توجه و...  مهم نیست به کجا!

۱۳۹۱ خرداد ۲۴, چهارشنبه

انقدر این روز‌ها حرف دارم برایِ گفتن که...
که تو سرم غوغاست
کلمه‌ها برایِ خودشون جولون میدند حسابی
 ولی‌...
گاهی‌ که حوصله نوشتن هست وقت نیست،
گاهی‌ وقت پیدا میشه ولی‌ حوصله نوشتن نیست!
لحظه‌ها به سرعت میگذرند،
برای همه چیز وقت کم میآرم!

۱۳۹۱ خرداد ۲۱, یکشنبه

از خونه زنگ زده بودند، جمعه شب به وقتِ ایران. همه دورِ هم بودند به جز برادر‌کوچیکه که این چند روز تعطیلی رو رفته بوده شهرِ عروس‌خانم که هم دیدنی‌ کرده باشه و هم یه سری کارها و هماهنگی‌هایِ مربوط به مراسمِ عروسی‌ رو با هم انجام بدند. با تک‌تکشون، از آقاجون گرفته تا "رستا" صحبت کردم و بینِ اونها، خانم‌برادر‌بزرگه آروم شروع کرد از اینطرف اونطرف حرف زدن واینکه جات خالیه تو جشنِ عروسی‌ ولی‌ حالا شاید بشه که بیایی، من هم از اینطرف اصرار که تو که شرایطِ اینجا رو می‌دونی، نمیتونم بیام...  بینِ حرفهاش گفت که تاریخِ عروسی‌ عقب افتاده. متعجب می‌پرسم چرا؟ میگه که دختر‌دایِیِ عروس خانم فوت کرده!
دخترِ جوون، ۶-۵ ماهِ پیش تو مراسمِ عروسیِ خواهرش حالش بد میشه، سریع می‌رسونند بیمارستان و بعد از انجامِ آزمایش‌هایِ لازم... سرطانِ خون! همه این مدت رو هم بیمارستان و تحتِ درمان بوده ولی‌ خوب نشده...به همین سادگی‌.... یه زندگی تموم شد، و یه آدم با کلی‌ آرزو دیگه نیست!
زنگ زدم به خونه عروس‌خانم، با خودش و مادرش صحبت کردم، تا به حال  مادرش رو ندیدم ولی‌ به زحمت هق‌هقِ گریه‌ام رو کنترل کردم ... مرگ در یک قدمی‌است، خبر هم نمی‌کنه.

۱۳۹۱ خرداد ۱۸, پنجشنبه


"اسب حیوان نجیبی است!"
فیلم رو دوست داشتم.
همه صحنه‌هاش رو
با همه طنزِ تلخش ...
که  دلِ آدم رو به درد می‌آورد!

پ.ن. آخخخخ، از آخرش:
"یه پاچه با مغز...
خب یه چش هم بذار"!


عاشقِ این غذام: کله‌پاچه!

http://www.persianhub.org/watch/asb-heyvane-najibist

۱۳۹۱ خرداد ۱۷, چهارشنبه

هله‌ لویا هله‌ لویا...

یکی‌ از شنبه‌هایِ اکتبر ۲۰۰۹ بود، از اون رو‌زهایِ قشنگِ پاییزی، هوا هم آفتابی و از پشتِ پنجره به نظر ملس میومد، حسابی‌ شیتان پیتان کردم، با دامنِ پشمی کوتاه، جوراب‌شواری کاموایی رنگی‌ و یک پالتو قهوه‌ای خوشگلِ پاییزه، مثلِ همیشه بدونِ نگاه کردنِ به سایتِ هوا‌شناسی‌، از خونه زدم بیرون، همون چند لحظه‌ای که تو ایستگاه اتوبوس منتظر بودم فهمیدم چه خبطی کردم بادِ سردی میومد و سوزِ بدی داشت.

به صرفِ برانچ با لیدی‌هایِ کلیسای اوانجلیکا دعوت  بودم! اینجا هم از جاهائی بود که سرک کشیده بودم ببینم چه خبره؟! بد‌جور دوره‌ام کرده بودند، برام کتاب می‌فرستادند، راه‌بیراه دعوتم میکردند، مهمونیهایِ خصوصی، فعالیت‌هایِ عمومی‌، گاهی‌ می‌رفتم ببینم که چه‌طوره، بدم نمیومد در موردشون بدونم، هر بار هم می‌گفتند بیا مراسم رو اجرا کنیم و دعا بکنیم که مسیح در قلبت جای بگیره، می‌گفتم ایشون پیامبرِ مهر و صلح هست و برایِ ما مسلمونها قابلِ احترام. تو پرانتز بگم که من آدم معتقدی هستم ولی‌ متعصب نیستم و قصدِ تحقیر ندارم.

کمتر از ۲۰ تا خانم تو سنّ سالهایِ مختلف نشسته بودیم دورِ میز کنارِ یک پنجره بلند رو به خیابونِ پر درخت که پر از رنگ بود، رنگ‌هایِ پاییزی. نیم‌ساعتی‌ بود که رسیده بودم و مقابلِ پنجره نشستم کنارِ لیندا (خیلی‌ این زن رو دوست دارم، قبل ازانقلاب، اون موقع که هنوز مسیحی معتقد نبوده سفری به ایران داشته و خوشبختانه خاطراتِ خوبی‌ هم داره از اونجا و مهمون‌نوازی ایرانی). اونها حرف می‌زدند، من محوِ هارمونیِ رنگ‌ها بودم. حرفهایِ مذهبی‌ همه جا یکیه، درست مثلِ حرفهایِ معلم دینی‌ها و خانم جلسه‌ای ها، تعریف از معجزه‌ها، شفایِ مریضِ رو به موتی که دکترها جواب کردند، رسیدن پول از دریچه غیب، خونه‌دار شدن از جایی‌ که فکرش هم نمیکنی‌ ... فقط اسمِ معجزه‌ دهنده‌ها فرق می‌کنه. "ناتی" و "راشل"، هر دو مدیر و مجری برنامه بودند.

منتظر بودیم که همه مهمونها برسند و شروع به خوردن کنیم که "ناتی" اومد تو درگاهیِ اتاق که:  کسی‌ هست که به حیوونِ خونگی مثلِ گربه یا سگ حساسیت داشته باشه؟ ظاهراً یک خانمی با سگش اومده بود، من سریع گفتم که من می‌ترسم! همه متعجب نگام کردند و گفتند: این، سگِ مهربونیه و من هم دوباره همون داستانِ همیشگی‌ که: آره خیلی دوستشون دارم ولی‌ بچگی‌ بهم حمله کردند و از اون موقع این ترس باهامه و...، رو گفتم. نمیدونم چه اصراری دارم که راستش رو بگم و نگم که حساسیت دارم و خیالِ خودم و اینها رو راحت کنم!

خلاصه "مگی"، سگش رو گذاشت بیرون و خودش اومد تو اتاق، بعد از صرفِ برانچ، پیشنهاد کردند که ساختمونِ جدید رو که از طرفِ دبیرستانِ انگلیسی‌زبانها به کشیش دادند ببینیم. بعد هم نشستیم تو اتاقِ دعا و مراسمِ دعا رو اجرا کردند، از من شروع کردند  شاید چون مهمون بودم. مراسم اینطور بود که همه دور‌تا‌دور نشسته یا ایستاده بودند و یک صندلی اون جلو بود برایِ کسی‌ که قرار بود براش دعا بخونن، "ناتی"، "لیندا" و خانمِ کشیشِ کلیسا که یک دخترِ جوون خندونی بود شروع میکردند به خوندنِ دعا و بقیه می‌گفتند: آمین و هله‌ لویا ... بعد از این‌که برایِ موفقیت و زندگیِ من دعا کردند (تازه دکترا رو شروع کرده بودم)، کنارِ "مگی"رو کاناپه تهِ اتاق نشستم  و با نگاه به مراسم، مقایسه‌اش می‌کردم با مراسمِ مذهبی‌ که دیده بودم! مثلِ همه مقایسه‌هایی‌ که همه این سالها در همه موارد انجام دادم.

تو این فاصله، "مگی" که نگرانِ سرماخوردگیِ سگش بود با کلی‌ عذر‌خواهی به من گفت که بیاردش تو ولی‌ نزدیکِ من نمیاد !!!  و رفت بیرون.
تو عالمِ خودم غرقِ تماشایِ خانمهایِ در حالِ دعا، چشمم افتاد به یک جفت چشمِ سیاه تیله مانند تو یک صورتِ کوچولویِ پشمالوی مشکی‌نقره‌ای پیچیده تو یک پتویِ چهارخونه خوش رنگ ... عزیزمممممم، مامانی‌ترین سگی‌ که می‌شد دید، "بیلی"!
به خودم گفتم خجالت بکش پروین، تو از این عروسک می‌ترسی‌؟!
 من به اون نگاه می‌کردم، و "مگی" با یه حالتِ جمع و‌جوری تکیه به در داده بود، بهش اشاره کردم که بیاد سرِ جاش کنارم رو کاناپه بشینه، سر تکون داد و تشکر کرد که نه! فکر می‌کرد تعارف می‌کنم ولی‌ من دلم غش می‌رفت که اون عروسک با اون چشم‌هایِ مشکی براق و تیله‌مانند رو بغل کنم!
خانمها گرمِ دعا بودند و صدایِ آمین آمین گفتنشون رو می‌شبیدم، بالاخره با اصرارِ زیاد با چشم و ابرو و اشاره راضیش کردم بیاد بشینه سر جاش. همین که نشست گفت دلش شور می‌زده که "بیلی" سرما بخوره و وقتی‌ رفته ببیندش دیده که بغض کرده و این‌هم دلش نیومده که دیگه تنهاش بگذاره! ازش خواستم بده بغلم، با تعجب این کار رو کرد! یک‌خرده هم یادِ "جسیکا" سگِ F افتادم که تو سفرِ همون سالم به ایران تو کلینیک دامپزشکیِ خیابون سئول دیدمش که بعد از عملِ فیبرومش دچارِ عفونت شده بود و تو اون پولیورِ راه‌راهِ رنگی‌ انقدر مظلومانه رو صندلی‌ نشسته بود که دل آدم براش کباب می‌شد و وقتی‌ دکتر میخواست آمپولش بزنه، F نتونست طاقت بیاره و رفت بیرون سیگار کشید وگفت: نمی‌تونم به چشم‌هایِ ملتمسش نگاه کنم وقتی‌ درد می‌کشه و کاری از دستم براش بر نمیاد!!

"بیلی" تو بغلم بود و نازش می‌کردم که به صدای بلند" هله‌ لویا هله‌ لویا..."، "اوه... لرد"  و "سنیور..."،  سرم رو بلند کردم، همه نگاهها به سمتِ من بود،  متعجب به "ناتی" و "لیندا" نگاه کردم، "ناتی" با لبخند پهن رو صورتش "هله‌ لویا" گویان گفت: آآه پروین، مسیح تو رو شفا داد! تو شفا گرفتی‌... دیگه نمی‌ترسی‌!

 ---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پ.ن . عکسِ بیلی رو پیدا نکردم، و این عکس مربوط به سگ‌هایی‌ میشه که تو یکی‌ از برنامه‌هایِ پیاده‌روی یکشنبه‌ها تو "لوی" گرفتم. یکیشون دختره و یکی‌ دیگه پسر!

۱۳۹۱ خرداد ۱۶, سه‌شنبه

بورسِ PFSN 2012

!. خب، امسال هم مثلِ سالِ گذشته همین موقع‌ها از مونیک یک ایمیلِ تبریک داشتم به خاطرِ بردنِ بورسِ PFSN, که مربوط به پروژه‌هایی‌ میشه که در موردِ مناطقِ شمالی‌ هستند. که البته برای سفرِ به همون مناطق هم هزینه میشه، چون سفرهایِ اونجا خیلی‌ گرونه از بلیت هواپیما گرفته تا اقامت تو خونه مرکز مطالعات شمالی‌، اجاره‌ هلی‌کوپتر که سالِ پیش ساعتی‌ ۶۰۰۰ دلار بود و ....  جالب اینه که یکی‌ از سوالها در موردِ ارتباط با اهالی و بومیها بود، که امتیازِ خوبی‌ هم داشت، و خب من این امتیاز رو گرفتم به خاطرِ اون روز آخر که هیچ کس نبود و با "یاشوا صلاح" (پیرِمردِ اینویت) بودم.
سفرِ امسال طبقِ اونچه که پیش‌بینی‌ شده با سفرهایِ قبلی‌ تفاوت داره و اون اینه که مونیک هم با من همسفره و قرارهِ به یکی‌ دیگه از روستاها هم بریم به اسم Radisson, اونهم تازه با کامیونت یا هلی‌کوپتر نه هواپیما، هیجان انگیزه... داستان هواپیماهاش رو قبلا گفتم مثلِ اتوبوس که ایستگاه به ایستگاه می‌ایسته، این هم فرودگاه به فرودگاه بعد از هر پروازِ نیم‌ساعته، میشینه، جا‌به‌جاییِ مسافر و بعد پرواز ... ظاهراً من باید برونم، این خیلی خوبه یک تجربه جدید! و خوبه چون مناظر رو از نزدیک می‌بینیم و طولِ سفر هم نیم ساعته نیست.
 http://www.aadnc-aandc.gc.ca/eng/1100100037313/1100100037320

۲. نتایجِ پروژه، که شاملِ نقشه‌هایِ روزانه پیشرفت انجمادِ زمین و برف از سپتامبرِ ۲۰۰۷ تا آخرِ ژانویه ۲۰۱۰، بود رو بالاخره امروز عصر رو سایت مربوطه آپلود کردم. و حالا که زمانِ نوشتنِ مقاله، تز‌ و انجامِ آزمایش‌ها و گاها پروسسنیگ تصاویر و بررسیِ اعتبار نتایج هست، دوباره مشغولِ نوشتنِ literature review هستم، برای انتخابِ الگوریتم موردِ استفاده تصاویرِ جدید و کارِ آژانس. کاری که هر دانشجو ترمِ اولِ شروع به دکترا می‌کنه

۳. این روز‌ها خیلی‌ کار داشتم و دارم، یه لحظه‌ای از این روز‌ها، همونطور که داشتم تو راه‌پله‌ها از طبقه پنجم میومدم اول، در آستانه این حسّ بودم که برم چمدونم رو ببندم و آروم برم. گاهی‌ رفتنهام حتی فیزیکی‌ نیست، ولی‌ رفتنه به معنایِ واقعی‌ رفتن و نبودن! همه کسانی‌ که من رو می‌شناسند و شما که اینجا رو می‌خونید از حسِّ من به مونیک با‌خبرید، دلخوری آروم آروم ریشه می‌گیره ولی‌ بریدن تو یک لحظه پیش میاد شاید با یه برخورد، یک کلمه، یک حرف یا حتی یک نگاه... و من بهم یه جایی‌ از اینها برخورده بود، یه جوری فراتر از آستانه تحملم که خیلی‌ بالاست، فقط شاید همزمانیِ این حس با روزِ اولِ گلبارون باعث شد که صبر کنم. فکر کنم خودش فهمیده بود دلخورم، تا این حد شاید نه، و... گذشت.

۴. جمعه شب، اول ژوئن، آخرین روز مهلتِ ارسالِ مقاله برایِ کنفرانسِ IGARSS2012 بود. تصویرهایِ ماهواره وداده‌هایِ موردِ بررسی‌ مربوط به آژانس فضاییِ اروپا هست و اینها الان جایگزینِ تصاویرِ ماکرویوی شدند که باهاش کار میکردیم و به خطرِ مشکلاتی در آنتنها دیگه کار نمیکنه.  یادتون هست، سالِ پیش همین موقع‌ها رفتم محیط زیستِ کانادا در مونترال، برایِ گذروندنِ یک دوره یک روزه و آشنایی با این تصویر بعد هم درخواستشون برایِ منطقه موردِ نظر. خوب انقدر طول کشید که ایمیلی‌ فرستادم که مونیک به خاطرش کمی‌ ناراحت شده بود، خلاصه تصاویر رو فرستادند ولی‌ باز هم نه مناسب. با درخواستِ دوباره، پنجشنبه ساعت ۳:۳۰ صبح تصویرهایِ ماهِ نوامبر ۲۰۱۰ رو فرستادند ... خلاصه بگذریم، پروسسینگ انجام شد، نتایج هم ظاهراً خوب بود ولی‌ ایرادی داشت که فرصت نبود برایِ تحقیق در موردش، و این به من مربوط نمی‌شد، ولی‌ مونیک گفت حتما چیزی هست که تونمی‌دونی و نخوندی! من هم که هنوز رو مودِ دلگیری، بد بهم برخورد، تمامِ شب رو نخوابیدم، احساسِ بیسوادیِ مطلق، حسِّ بد.... به موقع مقاله رو فرستادم!

۵. عروسیِ برادر کوچیکه هست و من نمیتونم برم، عروس خانم اصرار زیاد میکرد که باید باشم و به قولِ خودش اولین باری هست که به کسی‌ انقدر اصرار میکنه و نمیخواد شرایطم رو بپذیره! بعد هم که قبول کرده، شرط گذشته که حتما باید برایِ جشن حنابندون که تو شهرِ اونها برگزار میشه، زنگ بزنم وگرنه نمیگذاره حنا بگذارند یا مراسم انجام بشه! قول دادم ... عروس هم عروس‌هایِ قدیم یا برعکس، خواهر‌شوهر هم خواهر‌شوهر‌هایِ قدیم، ابهتی داشتند... به خدا!!!!
ولی‌ با تمامِ وجود و دلم میخوام که باشم، دوستش هم دارم، البته هر سه‌تا خانم‌برادرها رو دوست دارم و رابطه‌هامون هم با هم خیلی‌ خوبه، خدا رو شکر!

۶. بند اولِ انگشتِ میانه دستِ راستم حس نداره، گاهی‌ گز‌گز میکنه، گاهی‌ سرده. در ادامه همون دردهایِ سمتِ راستِ سینه، بعد این‌همه ماه هنوز برایِ اکو‌گرافی که تماس نگرفتند ، به خودم هم که نسخه ندادند برم آزمایشگاهِ خصوصی، برایِ رفتن پیشِ هر دکتری هم باید قبلش دکترِ خونواده توصیه کنه. حالا تصمیم گرفتم برم برایِ ماساژ kinésiologie و همینطور chirotherapie. ببینم چطور میشه!

۷. تقریبا هر شب هم به مخالفت با افزایشِ شهریه دانشگاه‌ها راهپیماییها برقراره، اکثرِ آدمها مخصوصاً جوونهایی که تو خیابون دیده میشند یه مربع قرمزِ پارچه‌ای به سینه‌شون نصبه... و با تاریک شدنِ هوا، چنگال و قاشقه که رو قابلمه و ماهیتابه می‌کوبند. پلیس هم بدجور میزنه و میگیره... یکی‌ از این دفعات تو مونترال، راهپیماییشن با لباس زیرِ قرمز و مشکی‌ بود، با دیدنِ اون کلیپ یادِ راهپیماییهایِ ایرانی افتادم که برایِ عدمِ شناسایی ترجیحا صورت هم پوشیده میشه!

۸. خب از سبزیکاریم بگم، که ماه شدند، همشون سبز شدند و یک بار هم برگ‌هایِ تربچه‌ها چیده شدند و وقتی‌ مهمون داشتم در کنارِ ظرفِ سالاد قرار گرفتند، ترد، کمی‌ تند و خوشمزه!

۱۳۹۱ خرداد ۸, دوشنبه

سر‌به‌سرِ به خواهر‌زاده ۱۹ ساله دانشجوم میگذارم و خیلی‌ جدی پشتِ تلفن بهش میگم: یاسی جان خاله، درس خوندن  خیلی‌ خوبه ولی‌ به ازدواج هم فکرکن، اصلا بیا شوهر کن، بهتره؟ خیلی‌ بی‌رودروایسی، نه می‌گذاره و نه برمی‌داره جواب میده: ببخشید خاله جون، در موردِ چیزی که تجربه ندارید چطور انقدر با قاطعیت میگید بهتره؟!!!

حرفِ حساب جواب نداره، حتی دیگه نمیتونستم بگم شوخی‌ کردم خاله!!!