۱۳۹۷ شهریور ۱۵, پنجشنبه

کهربای نور...

نگاه كن
هنوز
آن بلندِ دور
آن سپیده
آن شكوفه‌زارِ انفجارِ نور
كهربای آرزوست
سپیده‌ای كه جانِ آدمی هماره در هوای اوست
به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار
بیفتی از نشیبِ راه و باز
رو نهی بدان فراز

-هوشنگ ابتهاج

۱۳۹۷ شهریور ۱۴, چهارشنبه

این روزها

به جز عصرهای دوشنبه و جمعه، بقیه عصرهای هفته بعد از کار، بعلاوه شنبه ها صبح میرم سالن ورزش برای یوگالاتس و زومبافیتنس.
یوگالاتس ترکیبی از یوگا و پیلاتس هست که خیلی سنگینه و مربیش یه خانوم فرانسوی به اسم بئاتریس هست که عالیه.
زومبافیتنس هم که از اسمش پیداست ترکیبی از رقص زومبا و حرکات فیتنس. خیلی شاده، بیشتر به خاطر فلاویو مربی شیلیاییش شاید که روحیه گرم و شادی داره. فلاویو همجنسگراست و کلی حرکات سانسوئل داره که من فکر میکنم اگر عادی بود کلی ممکن بود بهش اعتراض کنند. حالا قراره از این هفته، یعنی ترم پائیز، جلسه پنجشنبه عصرها رو یه دختر دومینیکن بیاد که یه جلسه در طول تابستون که فلاویو مرخصی بود اومده به جاش. من دوست داشتم کارش رو. متفاوت بود با روش فلاویو. وهر دو خوبند.
یکی از روزهای آخرهفته رو معمولا میرم کوهپیمایی، زمستونها و تو برف با راکت میرم.
زندگی خلاصه شده در کار و ورزش، گاهی کافه نشینی.... همین!
راستش بیماری آقاجون و استرس و غم و دردی که تحمل میکردم، همه  باعث شده بود که کلی بدن درد بگیرم، بخصوص زانو و کمر. به ندرت گریه میکردم و میکنم و هر دوسه ماه یکبارهم  میرفتم ایران. بعد از فوت و  مراسمشون قبل از اینکه برگردم رفتم دکتر و آزمایش کلی و همچنین ارتوپد برای درد شدید زانو و کمر. ایشون کلی دارو و پماد دادند و تاکید کرد که حتی پیاده روی نکنم چه برسه به بالاپایین رفتن از پله و کوهپیمایی. وفتی رسیدم اینجا تا .چندماهی افسرده بودم و فقط میرفتم سر کار و برمیگشتم تو خونه و تو تاریکی مینشستم تا وقت خواب. به ندرت دوستی رو میدیدم. از ژانویه رفتم ورزش. من آدم مسکن خوردن و خودم رو گول زدن با آرامبخش و تسکین موقت با دارو نیستم. آدم حرکت و هوای آزاد و طبیعتم. تا چندماهی هر شب که از سالن برمیگشتم، تو وان آب داغ مینشستم و زانو و کمرم رو ماساژ میدادم از درد و نمیتونستم بخوابم ولی میدونستم چاره اش همین حرکات ورزشی سنگینه. و خوشبختانه یکی دوماهی میشه که خوبم. میتونم پله ها رو بدوبدو بیام پایین و برم بالا. دیگه پام با درد شدید قفل نمیکنه و وسط خیابون نمیگذاردم. تو کوهپیمایی اخیر با اینکه به سرپرست گفته بودم ممکنه پام قفل کنه و وسط راه بمونم، از همه وقتها بهتر بودم. و نفسم هم عالی شده به خاطر تمرینات یوگا، و تو سربالایی ها اصلا نفس کم نیاوردم. هر کی تن خودش رو بهتر میشناسه، یا به قول آقاجون هر آدمی بهترین دکتر خودشه!
ضمن اینکه من اهل رژیم گرفتن نبودم و نیستم و به نظرم "خوردن" یکی از لذت بخش ترین کارهای دنیاست، خوردن چیزهایی که دوستشون دارم مثل شکلات، بستنی، و.... حالا دیگه با این همه تحرک نگران کندشدن متابولیسم با بالارفتن سن و چاقی و از فرم افتادن هم نیستم.

شروع پاییز

سوم سپتامبر روز کار یا روز کارگره تو کانادا و تعطیله.
امسال سوم دوشنبه بود و با شنبه و یکشنبه همراه شد و آخرهفته طولانی داشتیم.  به مریم و الناز گفته بودم عصر دورهم جمع بشیم خونه من. خیلی خوب بود، دوستانی که میشه باهاشون حرف زد، دخترونه، زنونه، از اینجا و از اونجا. برای عصر لوبیاپلو درست کردم.
مدرسه ها و دانشگاه ها باز شدند اینه که ترافیک صبح و عصر، خصوصا صبح ها شدیده. کارمندهای مرکز هم دیگه تقریبا همه از تعطیلات برگشتند، این رو میشه از یخچال فهمید که همون اول صبح پر میشه از کیفهای غذا.
یکی دوساله که به عنوان پژوهشگر علمی تو یه مرکز تحقیقات کار میکنم، که محل کاری مردونه هست چون خانومها معمولا فقط در سطوح و مقاطع اداری مشغولند،  در حد پژوهشگر و مدیر پروژه تنها چند خانوم آمریکایی، اروپایی، دو یا سه نفر از ایالت کبک، و من مشغولیم.
اینجا دخترها، تو دانشگاه هم معمولا تو مقاطع بالای علمی تو رشته های مدیریت، زبان، هنر و علوم انسانی درس میخونند. تو دانشکده فنی و مهندسی، علوم هم بیشتر دخترها از مهاجرین هستند بخصوص ایران و کشورهای شمال آفریقا.

۱۳۹۷ شهریور ۱۱, یکشنبه

عروسی یک؛ یکم سپتامبر!

سپتامبر رو با عروسی شروع کردم، عروس ایرانی و داماد کبکی؛ عطیه و پیر-لوک!
جشن خوبی بود کنار یه دریاچه به فاصله یکساعت و ربعی تا شهر کبک، مسیر سبز و جنگلی، حدود یک سوم جاده روستایی و بعضی جاها بدون آسفالت خاکی و شنریز و بدون چراغ و روشنایی هم.
عطیه خواسته بود اگر امکان داره فاطیما دوست مراکشیش با من بیاد. بعد هم با الناز و علی هماهنگ کردیم که با یه ماشین بریم. اینجا این مرسومه که برای جلوگیری از ترافیک و مصرف بنزین، هم مسیرها بویژه مسیرهای طولانی با یه ماشین همراه میشند. بین همکارها تو محیط کاری خارج شهر هم اینطوره هربار با ماشین یکی. کسی هم که ماشین نداشته باشه تو هزینه بنزین سهیم میشه.
خلاصه با ماشین من رفتیم. خیلی خوب بود مسیر زیبا و سبز ، آسمون ابری و موزیک ایرانی و فرانسوی و گپ و گفت. شب موقع برگشت قسمتهایی از جاده بدون چراغ بود و تاریک و خطر اومدن حیوونها مثل گوزن و آهو و .... به وسط جاده. احتیاط لازم بود.
تو این سالهای اخیر، ازدواج و رابطه ایرانی و کبکی بویژه دختر ایرانی پسر کبکی بیشتر شده و اکثرا هم موفق و خوب بوده. دخترهای ایرانی تو ارتباطات، یادگیری زبان فرانسه و سازگاری با محیط سریعتر و راحت تر هستند.
مامان عروس از ایران اومده بود یه خانوم کاملا محجبه و مذهبی ولی خوشحال از بودن بچه هاش اینجا و شدیدا نگران تنها دختری که تو ایران مونده و امیدوار که به زودی اون هم به برادر و خواهرش در کانادا بپیونده.
اتفاقا امشب تولدش هم بود و عروس و دوماد اولین برش کیک عروسی رو با موزیک شاد "تولد تولد تولدت مبارک" براش بردند. جااب اینکه پدر و همسرِمادر داماد هم بعد از روبوسی مادر داماد و همسرِپدرش، ایشون رو بوسیدند. رسم و فرهنگ متفاوته، اونها ایده ای ندارند که این خانوم مححبه به این شدت حتی دست هم نمیده به آقایون.
شب خیلی خوبی بود، مهمونی گرم و با صفا، موزیک شاد و رقص فراوون ایرانی و کبکی.
انقدر رقصیدم و بالا پایین پریدم که زنجیر گلوبندم باز شد و افتاد ، خوشبختانه پیداش کردم و گذاشتم توی کیفم. ولی وقتی رسیدم خونه خود گلوبندم نیست و زنجیر مونده. ست شیکیه که آذر هفتاد و نه خریدم، یه مربع پر از نگین ریز با یه نگین درشت آبی تیره وسطش.
این دومین تیکه ای هست که تو این یکی دوماه گم میکنم و هر دوشون قدیمی و قیمتی که عاشقشون بودم.

۱۳۹۷ شهریور ۹, جمعه

ساعت تابستونی

از هفته آخر ژوئن تا آخرین روز ماه اوت جمعه ها ظهر تعطیل میشدیم ولی از نظر حقوقی روز کامل کاری حساب میشد یعنی هشت ساعت. ساعت کاری ما از هشت و نیم صبح تا پنج عصره که نیم ساعت وقت ناهار شاملش نمیشه. من معمولا قبل از ساعتِ هشت پشت میز کارم هستم و تا حدود یک ربع به پنج یا پنج. چهل ساعت کار در هفته. ولی برنامه کاری تابستون سی وشش ساعت کار میکنیم که همون چهل ساعت حساب میشه.
 اونطور که رئیسم، الن، یه بار گفت این یه هدیه است از طرف دولت به کارمندهاش. قسمت اداری دانشگاه رو هم میپوشونه ولی نمیدونم آیا شرکتهای خصوصی رو هم شامل میشه یا نه .
 معمولا این ظهرهای جمعه رو از مسیر ساحلی برمیگشتم خونه و حداقل بین یه ربع تا نیم ساعت کنار آب می نشستم، عکس میگرفتم و از گرما و آفتاب و آب آرامش میگرفتم. 
امروز که آخرین جمعه برنامه تابستونی بود که ظهر تعطیل شدیم تو مسیر رفتم ایکیا. که حدودا دوهفته ای میشه تو شهر کبک شعبه اصلی زده. قبلا یه شعبه داشت که با همه بزرگی بیشتر اشانتیون بود. هر چی میخواستی،  اونجا یا آنلاین میدیدی و سفارش میدادی و برات میاوردند. ولی حالا دیگه اصلش اینجا هست میشه همونجا خرید کرد.
جالبه که شب قبل از صبح افتتاح حدود چهارهزار نفر شب تا صبح رو مقابل فروشگاه تو صف گذروندند. 
تموم شدن این ساعت کاری تابستونی میگه که دیگه باید با تابستون گرم و گاهی خیلی داغ و شرجی خداحافظی کنیم و بریم به استقبال پائیز پر از رنگِ کبک.😍

پ.ن. از دیروز که شروع کردم به نوشتن، از طریق موبایل می نویسم اینه که نه میتونم عکس آپلود کنم و نه "نیم فاصله" رو رعایت کنم. در واقع این مورد دوم رو روی کیبورد موبایل پیدا نمیکنم.

سلام

دلم برای اینجا خیلی تنگ شده. از امروز، که ایمیلی گرفتم بابت فعال موندن کامنت و نظرات، تصمیم گرفتم دوباره بنویسم حتی یه کلمه در روز، حتی شعر و متن قشنگی که میخونم تا دوباره عادتم بشه روزانه نویسی.
از اونجا که فالوئرهای فیسبوک و اینستاگرام رو میشه دید سخته راحت نوشتن. ولی اینجا میشه راحت نوشت نمیدونی کی میخوندت، شاید که هیچکس مخصوصا بعد حدودا سه سال.
مهم اینه که بنویسم، بمونه برام ، که سالهای بعد بدونم حال این روزها و سالها رو....
تو این سه سالی که اینجا سر نزدم خیلی چیزها عوض شده، فوق دکترا تموم شد و از من تو همون مرکز تحقیقات دعوت به کار کردند، برنگشتم ایران هنوز.... و مهمترین و تلخترین اتفاق، رفتن همیشگی آقاجون بود.... رفتنی که هنوز باور نکردم و قلبم سنگینه، سنگین و دردناک.... 
مینویسم دوباره، حتی روزی یه کلمه....
سلام

۱۳۹۴ مهر ۱۹, یکشنبه

از خبرهایِ خوبِ این روزهایِ پاییزیِ من اینه که برایِ یه دوره ۸ ماهه‌ فوقِ دکترا پذیرفته شدم.
جزئیات‌ش رو مینیویسم.


۱۳۹۳ اسفند ۱۷, یکشنبه

امروز صبح بعد از خوردن صبحانه با خونه تماس گرفتم که ضمنِ تبریک این روز به مامان از آقاجون تشکر کنم که به خاطر برخوردها و باورش با ما، یاد گرفتم همیشه به خودم و جنسیتم مفتخر باشم. با اعتمادِ به نفس زندگی‌ کنم و هیچ محدودیت جنسیتی رو به بازی نگیرم، حتی محدودیتهای اجتماعی و تبعیضِ جنسیتی شدیدِ سالهایِ شصت که درش بزرگ شدم. 
بهشون میگم: مرسی‌ از اینکه همه جسارت و کله شقیِ من رو با درک و دانش حمایت کردید چه اون موقع که دختر بچه تخس و حاضر جوابی بودم که زیر بارِ حرفِ زور هیچ کس نمیرفت، تو اون سبک زندگی‌ِ طایفه‌گی‌ ما که همیشه عموجون بزرگه "زلِ گرگ" خطابم میکرد، و شما حتی نگاهت به اخم نمینشست که معتقد بودید " بچه باید حرفش رو بزنه! حقِ اعتراض و گفتنِ حرفِ مخالف رو به همه میدادید، بچه، بزرگ، دختر، پسر.... و چه سالهایِ جوونی‌ و دوستیها و ارتباطات، سفر، کوه، جشنواره تئاتر و سینما که گاهی‌ وقتی‌ می‌رسیدم خونه، پاسی از نیمه شب گذشته بود و شما، تنها فردِ بیدارِ خونه، سیگارِ روشنی بینِ دو انگشت یا کتابی میخوندین کنارِ پنجره رو به باغ یا سرتون رو به آبیاری گلی‌ گرم میکردین، بدونِ اینکه از نگرانی که تا اون موقع بیدار نگهتون داشته بود حرفی‌ بزنین، گوش میکردین به حرفهام که معمولاً با خنده از ترس و هولِ راننده‌هایی‌ می‌گفتم که تو فاصله میدونِ کرج تا باغ رو چطور تو سکوت میومدند و هنوز من سر پُل از ماشین کاملا پیاده نشده و درِ ماشین رو پشت سرم نبسته رفته بودند، حتی انقدر کنجکاوی نمی‌کردند که این دخترِ جوون کجا میره این وقتِ شب و تو کدوم باغ ‌گم میشه؟! 
همیشه از نوجوونی به بعد "شیر زن" خطابم کردید حتی نه به رسمِ معمول که بارها می‌شنیدم "مرد"! یک بار بهونه‌ نکردید جامعه ناامن رو که نکنم اون چه رو که میخواستم و نَرَم راهی‌ رو که فکر می‌کردم باید برم، همش حمایت آگاهانه بود و محبت و باور.....
بهشون گفتم: ممنونم برای اینکه با برخورداتون یادمون دادین که به خودمون باور و اعتماد داشته باشیم، خودمون رو با کسی‌ حتی خواهر و برادر مقایسه نکنیم، اینکه تا به امروز یک لحظه هم حتی در زندگی‌ از زن بودن متاسف نبودم و آرزو نکردم که کاش پسر باشم، منی‌ که در جامعه پر از تبعیضِ جنسیتی و محدودیت مذهبی‌ بزرگ شدم و شکل گرفتم!

هشتم مارس، روزِ جهانی‌ِ زن، به تمامی زنان و مردان مبارک!

۱۳۹۳ اسفند ۴, دوشنبه

دوم اسفند تولد این وبلاگ بود که سالِ ۲۰۱۰ به مناسبتِ تولدِ خودم (۳ اسفند)، شروع به نوشتنِ روزانه‌هام در دنیایِ مجازی کردم.خیلی‌ دوستش دارم، هر چند که این روزها دیگه حریمش امن نیست!

پ.ن.۱.حواسم هست که دومین سالیه که تولدم رو تبریک نگفتی، نمیتونم باور کنم از تو! خیلی‌ لوسی .....بی‌نمک!

پ.ن.۲.عکس: برانچ صبحِ روزِ تولد (یکشنبه‌، ۲۲ فوریه) با دوستان نزدیک :-)