۱۳۹۲ آبان ۲۲, چهارشنبه

یک‌شنبه شب تو مهمونی‌ یکی‌دو‌بار اومد نوکِ زبونم که از بهیجه بپرسم که امسال برایِ عاشورا، رضوان برنامه داره یا نه؟ با توجه به حجمِ کارش و اینکه علی‌، پویا و وهب هم دیگه از کبک رفتند، صحبتی‌ هم نبوده ولی‌ پشیمون شدم که خب اگر قراری باشه که خودش بهت میگه. 
اواخرِ مهمونی‌ با روشن شدنِ صفحه موبایل، نگاهی‌ بهش انداختم: سلام پروین جون،می‌خواستم ببینم ۴شنبه از صبح بیایی کمکم تا ۴بعد‌از‌ظهر؟! جواب میدم: سلام رضوان جون، چشم می‌آم :-) . میگه: چاقوت رو هم بیار، و ادامه میده: میگم ساعتِ ۸:۰۰ که برایِ ۹:۰۰ اینجا باشی‌. 
شبِ قبل هم زنگ زد، صداش نگرانه، میگه میشه که زودتر بیای؟ میگه این بچه‌ها الان اینجان و اصرار دارند که سیب‌زمینی‌ها رو آماده کنند ولی‌ من نمیگذارم، کارِ خودته. میگم نگران نباش ۷:۰۰ صبح اونجام. 

برای اینکه راحت‌تر بتونه غذا رو آماده و تقسیم کنه، دو تا ایونت زده رو فیسبوک: عاشورا-۱ و ۲. یک سری ظهر برایِ ناهار و سری دیگه عصر، برایِ شام.


کار و دانشگاه رو تعطیل کردم و گفتم که ۴شنبه رو میرم دانشگاه لاوال، نگفتم چه کاری. بچه‌ها هم فکر کردن که برایِ کارایِ تحقیقم میرم اونجا و .....
ساعتِ ۷:۱۵ رسیدم آشپزخونه Lacert. خودش بود بالا سرِ قابلمه‌هایِ خورشت. بعد از من عادله اومد .... و به ترتیب بچه‌ها. همه با جون و دل کمک میکنند، کار رو از خودشون میدونند... چایی، بیسکویت، خرما به راهه. برایِ ناهار بچه‌ها که اونجان و کمک میکنند وسایلِ آبگوشت رو تهیه کرده که "اسرا" زحمتِ پختش رو کشید. بچه‌ها با دل و جون باهاش همکاری میکنند. حال و هوایِ نذریهایِ خونه مادربزرگ‌ها رو داره ... همه دورِ هم، همه اعضاِی یه خونواده، همه مهربون، شوخی‌ و خنده، محیط دوستانه، انقدر که گرماش همه سردی این روز سردِ زمستونی رو بی‌رنگ میکنه.

مدیریت و برنامه‌ریزی عالی‌، حینِ کار یه جا صداش رو می‌شنیدم که کاری رو نظارت میکرد، از ذهنم گذشت که اگر کارگردان بود، به بازیگرهاش باور می‌داشت و دستشون رو باز میگذاشت برایِ بداهه‌گویی...


قیمه روز‌هایِ محرم، جدا از ریشهِ مذهبیش، تو فرهنگِ ما ایرانی‌ها مثلِ بوقلمونِ شبِ Thanksgivingِ این وری‌هاست یه جورایی. یه دنیا یاد، خاطره و حسِّ خوب با خودش داره...


جایِ خیلی‌ها خالی‌ بود، علی‌ عزیز، وهبِ نازنین، الهه، و پویا که خوشبختانه به خاطرِ کاری که داشت اینجا بود و تونست که باز هم تو این برنامه باشه.


سالِ بعد معلوم نیست هر کدوم از ماها کجا باشیم، کجایِ این دنیایِ خاکی، ولی‌ هر جا که باشیم یادِ این روز و رضوان عزیز رو همیشه به خاطر خواهیم داشت. براش  بهترین‌ها رو آرزو می‌کنم، و امیدوارم که خدا همه اون چه که شایسته‌ش هست رو بهش بده.





















۱۳۹۲ آبان ۶, دوشنبه

امروز، دوشنبه ۲۸ اکتبر ۲۰۱۳ ساعت ۱۴:۰۰ تو سالن شماره ۲۴۱۷، همون سالنی که ارائه امتحان پری‌دکترام رو داشتم، سمینارِ دکترام رو ارائه دادم. امروز هم کامنتِ "ارائه خیلی‌ خوب" در موردِ کارم گرفتم. ظاهرا ارائه‌کردنم خیلی‌ خوبه و قابلِ توجه، بر عکسِ جواب دادن به سوالها!!!  
سمینارِ دکترا رو روی‌ مینی‌پروژه‌ای تو یک‌سالِ گذشته همزمان با کارهایِ تزم انجام می‌دادم ارائه کردم. کارِ زیادی بود، داده‌ها. آنالیز و تحلیلشون و ....
Alain Rousseau (استاد راهنما) ۴-۳ دقیقه دیراومد، جمعه گذشته (۱۸ اکتبر) یه تمرین داشتم پیشش و نظرات و تصحیحاتش رو داده بود.
مونیک که اون روز بالکل یادش رفته بود و نیومد و با اینکه گفت یه بار برایِ من کار رو ارائه بده اصلا هفته گذشته رو کامل نبود و با این حال من آخرین نسخه کارم رو شنبه (۲۶ اکتبر) برایِ هردوشون فرستادم. آلن که جواب نداد. و مونیک، دیشب بعد از نیمه‌شب حدودِ ساعت ۱:۳۰ بامداد، ایمیلش رو گرفتم که : پرزنتیش‌ات خیلی‌ خوبه و سنتز هم عالیه! همین به من روحیه داد که تونستم بخوابم.
Bonjour Parvin,

C'est bien ta présentation.Tu as fait une excellente synthèse.
J'ai noté des fautes de frappe  à la CONCLUSION. Voici la correction en rouge.
Bonne nuit.
Monique

امروز حدودِ ۱۲:۳۰ ظهر اومد و با هم بغل و روبوسی کردیم و بعد هم که رفتم سالن رو آماده کردم و سمینار.
اساتیدِ ژوری ؛ Karem Chokmanie، استادِ تونسی تو گروهِ خودمون که معروفه به زیاد سوال پرسیدن، و Cloude Fortin که پرزیدنت امتحانِ دکترام بود، به این خاطر تا حدودی من رو می‌شناخت.
خلاصه که این مرحله هم به خوبی‌ تموم شد، خدا رو شکر. دیگه مونده دفاع از تز‌ که به امیدِ خدا تو این چند ماهِ باقیمونده بشه تزم رو تکمیل کنم و دیگه تموم دیگه، پرونده این مرحله از زندگی‌ رو هم ببندیم و بریم الهی به امیدِ تو!




ساعت حدودِ ۸:۳۰ صبحه ولی‌ به نظر میاد که هنوزصبح نشده باشه. هیچ نوری از لابلایِ پرده کرکره تو نمیاد. از اونجایی که امروز سمینارِ دکترام رو دارم، پرده رو باز نمیکنم که آسمون خاکستری دلگیرم نکنه. پیژامه‌پوش نشستم رو کاناپه، مقابلِ کامپیوتر و چشم دوختم به صفحه آبی‌رنگِ powerpoint و متنِ ارائه‌ام رو تمرین می‌کنم، یه بار تمرین که تموم میشه فنجونِ بزرگِ قهوه رو به صورتم نزدیک می‌کنم، بخارش صورتم رو گرم میکنه، می‌چرخم به سمتِ پنجره و لایِ یکی‌ از کرکره‌ها رو باز می‌کنم، چی‌ می‌بینم؟!!
باورم نمیشه، فنجون رو میگذارم رو میزِ کنارِ دستم و بلند میشم و پرده رو باز می‌کنم. برف می‌باره، تند، دونه‌ درشت، چمنهایِ پایین بینِ دو تا ساختمون یک دست سفید شدند، سریع عکسی میگیرم و می‌گذارم رو فیسبوک و برمیگردم به سمتِ کامپیوتر و یه تمرینِ دیگه برایِ هماهنگی با زمانِ ۲۰ دقیقه....  به این فکر می‌کنم که چه تصادفی‌، پروژه‌ای که امروز به عنوانِ سمینارِ دکترا میخوام ارائه بدم هم بررسی‌ تحولاتِ بارش روزانه برف تو۶ماهه زمستونِ کبک در طی‌ ۱۵ سالِ گذشته است و مقایسه‌ش با ۳۲ سال قبل از آن‌ یعنی‌ از ۱۹۶۵ تا ۲۰۱۲. و اینکه گرمایشِ زمین چه تأثیری بر بارش داشته و حالا .... درست همین امروز اولین برفِ زمستونی بارید و میریم به استقبال یه زمستونِ حداقل ۶ ماهِ سپید پوش!
پائیز رنگی‌ رنگی‌ کبک خداحافظ!



۱۳۹۲ شهریور ۲۹, جمعه

حسابی‌ غرقم تو کار که صدایِ ویز‌ ویز‌ موبایل حواسم رو پرت میکنه، شماره‌ای نیفتاده فقط "ناشناس". چهارشنبه ظهره پس باید از طرفِ کلینیک باشه، دایره سبز رو لمس می‌کنم و میگم Oui, Allô!
خانومی پشتِ خط میگه دکتر فلانی‌ (بعد از اینهمه تماس هنوز اسمش رو به خاطر نسپردم) هستم، نتیجه آزمایشِ شما خوب بوده و هیچ مشکلی‌ نیست. باز هم به خوردن روزی یه قرصِ آهن ادامه بدید و براتون یه آزمایش می‌نویسم برایِ ماهِ دسامبر که بیائید کلینیک وقت بگیرید!
از این‌همه برو‌بیا و آزمایشِ ماهانه و دکتر و قرص من فقط یه صدا می‌شناسم نه حتی شماره تلفن که هفته بعد از آزمایشی که اوایل ماهانه بود و از ماهِ پیش دو‌ماهانه، تماس میگیره همین. و حتی یک برگه‌ هم از نتایجِ آزمایش ندارم.
با اینکه حتی یه بیماریِ ساده هم ندارم دیگه به خاطرِ اون احتمالی‌ که اول دادند ول کنِ ماجرا نیستند و تا کی قراره من این آزمایش خون رو بدم خدا می‌دونه. 
البته لازمه که بگم حتی یه سنت هم تا به حال نپرداختم جز پول قرصِ آهن!


۱۳۹۲ شهریور ۲۴, یکشنبه

برنامه سفرم به کالیفرنیا با این تعطیلیِ آمریکا پادرهواست. قراره برایِ شرکت در ورک‌شاپِ پروژه SMAP برم. با تعطیلی دولت، ناسا و همه آزمایشگاه‌هاش از جمله JPL هم تعطیله.
برنامه ورک‌شاپ هم قرار بود به مدتِ ۳روز از طرفِ JPL در هتل شرایتونِ پاسادنا برگزار بشه. حالا منتظریم تا ببینیم به کجا میرسند! 
احتمالش هست که زمانش رو تغییر بدند ولی‌ تا این ساعت که هیچ خبری ندادند. خب چون تعطیلند!
جالب اینکه حتی امکانِ دسترسی‌ به سایتها و دانلود تصاویر برایِ  آنالیز و پروسسینگ نیست!


۱۳۹۲ شهریور ۱۷, یکشنبه

ورزش می‌کنم زیاد، دوچرخه‌سواری با اینکه وقتی‌ رکاب میزنم از دردِ پا میخوام بمیرم ولی‌ حسّ می‌کنم درمانش فقط همینه، ورزش و رفتن تو طبیعت خصوصاً که این روزها شهر و اطرافش داره رنگارنگ میشه. 
استخر هم میرم، از یکساعتی که تو آب هستم فقط ۴-۳ دور طولِ استخر رو میرم و بقیه‌ش رو بازی می‌کنم با توپ یا نرمش تو آب و یا آرامش میگیرم. 
عکاسی‌ هم می‌کنم، از این همه رنگ، از این همه زیبائی که بهم انرژی میدند، که مقابله کنم با این دردی که وقتی‌ از پام می‌پیچه تو ستون فقرات نفسم رو بند میا‌‌ره ولی‌ صدام در نمیاد، آدمِ تنها وقتی‌ دورِ از نزدیکانش باید سرپا بمونه، نباید که بیفته... اینجا همه مشغولند، کسی‌ حتی وقت نداره پایِ حرفت بشینه.


۱۳۹۲ شهریور ۱۴, پنجشنبه

حالِ این روزهام خوب نیست، پا و کمرم درد میکنه که فکر می‌کنم به دلیلِ کارِ سخت، استرسِ زیاد و کوله‌کشی‌ سنگین باشه. درد به قدری شدیده که نمیتونم رو تخت بخوابم!

 یه روز صبح سرِ رام رفتم موهام رو کوتاه کردم، یه مدلی‌ که وقتی‌ از آرایشگاه اومدم بیرون، خودم خنده‌م گرفته بود که شبیه هیچ کس نبودم. ساده، یه دست، چتریِ کوتاه، مدلِ خیلی‌ قدیمی‌ شاید. بی‌فکر این کار رو کردم، چون حالم خوب نیست! 
خوبه که این یه مشت مو رو سرم هست که هر بار هر جا کم می‌آرم میرم سراغش. دلم میخواست بتراشمش. حس می‌کردم که اگر این کار رو کنم مثلِ سوپاپِ زودپز هر چی‌ استرس و دردی که تحمل کردم از سرم میزنه بیرون. حیف که آخرِ تابستونه، اگر اوّل یا حتی اواسطِ تابستون بود این کار رو می‌کردم.





۱۳۹۲ شهریور ۱۱, دوشنبه

بالاخره بعد از این همه مدت که گزارشِ مینی‌پروژه رو برایِ آلن فرستادم، چند باری هم رفتم دمِ دفترش و سراغ گرفتم و یه روزی وقت گذاشت و با هم گزارش رو مرور کردیم،  عصرِ جمعه (۳۰ اوت)، آخرِ وقت، طوری که دیگه زمانی‌ نبود برم باهاش حرف بزنم، ایمیل زد که بالاخره این گزارش رو خوندم، با کلی‌ تعریفی هم که کرده نمره +B داده. به قدری بهم برخورده که نگو، نه راهنمایی کرده زیاد، نه طبقِ برنامه‌ای که گذاشته بود ملاقاتِ هفتگی عمل کرده، نه هیچ چی‌... ضمنِ اینکه یک بار این کار رو تو یه قسمت از جلسه یه درس ارایه دادم، تو کنگره ASFAC هم که به صورت پوستر ارائه دادم و حالا هم خودش کلی‌ راضیه از کار و این نمره!!! 
به بهانه تشکر رفتم دفترش و قبل از بیرون اومدن به خنده گفتم که فکر می‌کردم حداقل A بگیرم یا نه -A. با تعجب میگه +B نمره خیلی‌ خوبیه پروین، تعجب می‌کنم که چرا این حرف رو میزنی‌؟!!!  
 هر چند که همه در موردش می‌گفتند و میگن که سخت‌گیره و سخت هم نمره میده! حالا که دیگه تموم شد و مهم هم نیست ....

Parvin,

J’ai enfin complété l’évaluation de ton rapport de travail dirigé. Je vais remettre mon évaluation à Suzanne Dussault.

Sur la base des connaissances que tu avais au début de ton travail dirigé (notions sur la neige, les tests statistiques de tendance et de Student (test T), ainsi que les bases de données relationnelles), ton rapport démontre l’atteinte d’un niveau qui correspond aux attentes normales d’une étudiante qui a fait un travail très honnête. Pour cela je te décerne une note de B+, Bravo. C’est tout à ton honneur, car ce travail s’est échelonné sur une très longue période (près de 17 mois), toi et moi étant souvent interrompus plus d’une fois par des obligations académiques (travail de terrain,, conférence, travail de recherche, etc.), mais bon c’est ainsi. L’important c’est d’avoir atteint le but.

Je te remercie et te félicite pour ta patience et ta persévérance pour ton travail dirigé.

Je te souhaite une bonne continuité dans tes études doctorales et


Alain

۱۳۹۲ شهریور ۷, پنجشنبه

روزِ بعد رفتم دانشکده، وسایل رو تحویل دادم و جا‌به‌جا کردم. ظهر با کیم، مونیک و دخترش (کمی‌) رفتیم رستورانی نزدیکِ دانشکده. مهمونِ مونیک بودم. و همزمان با خوردنِ ناهار گزارشِ کار رو دادم و در آخر از رفتار و برخوردِ دنی گفتم.



۱۳۹۲ شهریور ۴, دوشنبه

سه‌شنبه ۲۰ اوت؛ روزِ آخر یه ایمیل داشتم از اسما که بعد از یه مدتِ طولانی (۱۰ ماه) برگشته کبک و اینکه قرار بگذاریم. خیلی‌ خوشحال شدم و سریع جواب دادم و گفتم که فعلا مناطقِ قطبی هستم و تاریخِ برگشتم رو هم دادم.

اواخرِ سپتامبرِ گذشته رفته بود کشورش برایِ تعطیلات و هم اینکه ازدواج کنه و قرار بود که برایِ مراسمش من هم برم. تقریبا هیچ خبری ازش نداشتیم جز ایمیلهایِ کوتاهِ دلتنگی‌ که هر از گاهی‌ به من میزد برایِ نشستن دورِ میزِ آشپزخونه و چایی ایرانی و گپ زدن. فاطیما گفته بود که نامزد کرده چون دیده بودتش، بعد از اون بچه‌ها مدام میپرسیدند و من بعد از دو ماه با اون ماجرا که پیش اومد تقریبا مطمئن بودم که نه، ولی‌ .... به هیچ کس چیزی نگفتم و عکس‌العملم هم در مقابلِ بقیه مثلِ خودشون بود. حالا با اومدنش به فکر فرو رفتم که چه کار کنم؟ بهش بگم یا نه؟ تا برسم کبک، کلی‌ موضوع رو سبک سنگین کردم و تصمیم گرفتم ...

صبحِ سه‌شنبه با خوشحالی‌ اومد پیشم، با یک جفت گوشواره نقره "خمسه فاطمه زهرا" به عنوانِ سوغاتی. سالِ قبل، یه گلوبندش رو بهم داده بود، اون نقره نبود.من هم جعبه پولکیِ پسته‌ای که خواهر براش فرستاده بود رو دادم بهش. خیلی حرف زدیم، از همه جا، من از سفرِ پیش‌بینی‌ نشده به  ایران و غافلگیر کردنِ خونواده، و مراسمِ عروسی‌. اون هم از همه جا گفت، از این ۱۰ ماهی‌ که پیشِ خونواده بوده الّا دلیلِ اصلی‌ به هم خوردن نامزدی و عروسی‌‌ای که همه چیش تموم شده بود.

از حرفهاش هیچ چیزِ قطعی دستگیرم نمی‌شد، این بود که نمی‌تونستم وضعیتشون رو بفهمم و آیا بگم این موردی که ۸ ماه اذیتم میکرد یا نه؟ یکی‌ دو بار سوال کردم که ببینم اگر حتی درصدِ کمی‌ هم احتمال داره جور بشه موضوع حرفی‌ نزنم. بارها و بارها جمله‌ام رو قورت دادم، حرف نوکِ زبونم بود، نمیخواستم ذهنش رو خراب کنم اگر حتی دلش گیر بود یا امیدی بود. اون هم که انقدر تودار و منطقی‌ که واضح حرف نمی‌زد. بینِ حرفهاش وقتی مطمئن شدم که نه این برنمیگرده فقط برایِ حفظِ آبرو و خدشه دار نکردنِ انتخابش هست که چیزی نمیگه، گفتم میخوام یه چیزی رو بهت بگم فقط قبلش به این سوالم شفاف جواب بده. با تعجب نگام کرد و گفت باشه، چی‌ شده؟!پرسیدم چند درصد احتمال میدی که برگردی به رابطه‌ت و مشکلتون حل بشه؟ جوابش رو که فهمیدم موضوع رو گفتم. 

 که کمتر از دو ماه از رفتنت، نامزدت بارها و بارها با من تماس گرفت، به بهانه این که شما با هم به مشکل برخوردید و...  اولش فکر کردم از اونجایی که می‌دونه من و تو مثلِ دو خواهر میمونیم ازم کمک میخواد ولی‌ ... بعد که گفت دعوتِ دوستیم رو اکسپت کن ولی‌ اسما نفهمه فهمیدم موضوع چیزِ دیگه است و به طورِ مختصر و کلی‌ موضوع رو گفتم، نیاز به گفتنِ جزئیات نبود،با همون کلیات هم خیلی‌ شرمنده شد و به فکر فرو رفت، دخترِ نازنین و محترم! سخت بود گفتنش، خیلی‌ سخت، بیش از هشت ماه بود که این موضوع آزارم میداد و به کسی‌ هم حرفی‌ نزده بودم. 
گفت چرا زودتر نگفتی؟! چرا همون موقع  برام ننوشتی؟! اینجوری سریع‌تر تصمیم میگرفتم، و ..... و بعد از یه مکثِ طولانی، چند بارازم معذرت خواست و گفت تقصیرِ من بوده که انقدر از تو براش گفتم. ادامه داد لطفا به کسی‌ نگو، چون شرمنده میشم از انتخابم. جواب دادم، خیالت راحت که هیچ کس چیزی نمیدونه. آخه گفتن داره این مساله، مرتیکه خر .... والله! دیگه نگفتم هنوز هم گاهی‌ رو اسکایپ ازش میسد کال دارم...

۱۳۹۲ شهریور ۳, یکشنبه

خانمِ مهماندارِ بلوندِ خوشرو بعد از اینکه با لبخند جوابِ "روز به خیر"م رو میده، میگه هر جایی که مایلی بشین. صندلیِ کنارِ راهروِ ردیفِ ۶ از این هواپیمایِ ۱۱ ردیفه می‌شینم. از این بابت خوشحالم، بسکه همیشه تو این مسیر(Umiujaq- Montreal & inverse)، یکی‌ از ۴ صندلیِ ردیفِ ۱۰ کنارِ خروجِ اضطراری نشستم. 

وسایلِ جلویِ پایِ صندلیِ بغلی ،کنارِ پنجره، نشون دهنده اینه که جایِ کسی‌ هست که خودش الان بیرونه. در حالِ جا به جا شدن بودم که اومد، یه دخترِ اینویتِ (eskimo) خیلی‌ جوونِ گریون، که یه جسمِ خیلی‌ کوچیکِ پیچیده تو پارچه گلدار رو سفت و محکم تو بغلش گرفته بود و فقط یه صورتِ قرمز کوچولو از بینِ این پارچه‌ها دیده می‌شد. هم زمان با بلند شدنم و راه دادن به اینکه بیاد سرِ جاش بشینه لبخندی زدم و گفتم: Hi. یه چیزی زیرِ لبی گفت و نشست کنارم.

اشک می‌ریخت مثلِ ابرِ بهار دلم فشرده میشد از دیدنش، نگام به صورت کوچولویِ قرمزی که به تیرگی میزد و آروم نفس می‌کشید مونده بود. من که با دیدنِ بچه‌ها یا بهتر نوزاد‌ها روحم به پرواز درمی‌آد، مونده بودم این چرا گریه میکنه؟ اصلا این بچه به این کوچیکی توانِ سفر با هواپیما رو داره؟ آروم میگم: می‌تونم برات کاری بکنم؟ کمکی‌ از من برمیاد؟ سرش رو به علامتِ نه تکون میده.

مهماندار با تاکید به بستنِ کمربند لحظه پرواز رو اعلام می‌کرد. نوزاد رو از بغلش می‌گیرم تا کمربندش رو ببنده. بچه اندازه از مچ تا آرنج منه بسکه کوچیکه، آروم نفس میکشه. دخترِ جوون همونطور که اشک میریزه که دلِ سنگ هم آب میشه اشاره میکنه به نوزاد و میگه: اسمش "ملیسا"‌ست، ۲ روزه که به دنیا اومده! می‌پرسم سفر با هواپیما براش زود نیست؟ خطر نداره؟ همونجور گریون نگاهم میکنه، شونه‌ای بالا میندازه و لبش رو به علامتِ نمیدونم یا مهم نیست تکون میده. بچه رو بهش برمیگردونم، ولی‌ نگام روش میخکوبه، به دهنش که وقتی‌ نفس میکشه آروم تکون میخوره، قلبم داره میاد تو دهنم که نکنه قلبِ بچه نتونه فشار رو تحمل کنه؟ نکنه بمیره؟ بچه رو به سینه‌ش می‌چسبونه، چشماش رو می‌بنده، اشک از لایِ پلک‌هایِ بسته‌ش سرازیره مثلِ یه جویِ باریک، و با هر تکونِ هواپیما یه آه و ناله‌ای میکنه، اشک هم همونطور میاد و لحظه‌ای گریه قطع نمیشه. دوباره نوزاد رو میگیرم تو بغلم و آروم می‌پرسم چی‌ شده؟ا چه کاری از دستم برمی‌آد که تو آروم بشی‌؟ سرش پایین بود و اشکریزان گفت: That's hard to explain!

فکر و خیالم هزار جا رفت، با توجه به زندگی‌ چند نسلی بومیها تو یه خونه ۲ یا ۳ خوابه، فکر کردم نکنه که خونواده شوهرش اذیتش کردند که این مجبور شده نوزادِ دو روزه رو برداره و بیاره توپرواز؟ نکنه پدرِ بچه‌ش ترکش کرده؟ اثری از ضرب و شتم تو سر و صورتش نبود.

خلاصه، بعد از نیم ساعت پرواز، هواپیما میخواست تو یه روستایِ دیگه بیاد پائین و مسافر پیاده و سوار کنه، درست مثلِ اتوبوس‌هایِ خطِ واحد، که این دختر دوباره بچه رو به خودش چسبوند و با هر تکون ناله کرد و من نگام میخکوبِ دهنِ بچه که نکنه نفسش قطع بشه! رنگ بچه تیره تر و گاهی‌ چهره‌ش فشرده میشد. چند دقیقه‌ای هم تو این فرودگاهِ کوچیک معطل شدیم تا مسافر‌ها جا به جا بشند و دوباره یه پروازِ نیم ساعته به روستایِ بعدی (Kuujjuarapik) که مقصدِ این دخترِ جوونِ ۲۰ ساله هم بود. 

دیگه تقریبا اشکش کم شده بود که رو به من برگشت و تشکر کرد که به خودش و بچه توجه داشتم و گفت: دارم چند روزی میرم پیشِ خونواده‌ام که خیلی‌ دلشون میخواد بچه‌ام رو ببینند. من متعجب نگاش می‌کنم که ادامه میده : خیلی‌ سخته این چند روز دوری از دوست پسرم، پدرِ ملیسا، گریه‌ا‌م به این خاطر بود! که انگار دوباره یادش افتاده باشه، شروع کرد به گریه. این بار متعجب تر همراهی می‌کنم باهاش که: آره می‌فهمم، واقعا سخته!!!!

تو فرودگاهِ این روستا، ما هم پیاده شدیم که کارهایِ Check in انجام بشه و دیگه یه پرواز یه سره تا مونترال. با مسئولِ سایت تحقیقاتی‌ که اومده بود دنبالِ فیلمبردارهایِ سوئدی، صحبت می‌کردم که دیدمش کنارِ ریلِ کوچیکِ بارها ایستاده، این بار خندون، بچه ۲ روزه هم تو بغلِ یه خانوم مسنِ اینویت بود، احتمالا مادربزرگی کسی‌ . لبخندی به هم زدیم و سری به عنوانِ خداحافظی تکون دادیم به هم و ... من هم با خیالِ راحت این بار رفتم به سمتِ صف و پرواز. 

این حجم دلهره و نگرانی‌ رو تا به حال تو هیچ پروازی تحمل نکرده بودم.






۱۳۹۲ شهریور ۲, شنبه

دوشنبه ۱۹ اوت؛ هوا عالی‌، یه روز آفتابی و خوب برایِ گشتن، مخصوصا اینکه کاری هم نداشتیم. صبح بعد از صبحونه، دوباره ملحفه‌هایِ شسته‌ای که شبِ قبل استفاده کرده بودم رو ریختم تو لباسشویی و بعد خشک کن و تا‌کرده تو کمد گذاشتم، یه جارو‌برقی‌ سریع به اتاق و سالن کشیدم. همه جا رو تر و تمیز کردیم، برایِ نهار هم تصمیم گرفتیم. بعد هم با Maud و جسیکا رفتیم یه سر فروشگاهِ هتل و دو تا فروشگاهِ تو روستا که به رسمِ هر سال یه چیز بومی یادگاری بخریم که چیزی که میخواستیم رو پیدا نکردیم. دوری تو روستا زدیم، یه سر رفتیم مدرسه که کاملا مجهز هست و همه از مدیر و معلم گرفته در حالِ تمیز کردن و آماده‌سازی برایِ شروعِ سالِ تحصیلی‌ جدید بودند. 
یعنی‌ همین امروز که این صورتِ من انقدر کجوکوله بود، مثلِ یه کوسن نیمهباد که یه بچه با ذغال روش چشم و ابرو کشیده باشه هر چی‌ خانوم و آقایِ خوش تیپِ غیرِ بومی که تو این روستا کار می‌کرد دیدیم!!! از اونجایی که من فقط غریبه بودم، یه ملیتِ دیگه، نه اروپایی و نه کانادایی خب بیشتر توجه میکردند و کی‌ هستی‌ و چی‌ هستی‌؟ همه هم می‌فهمیدند کارِ پشه هست ولی خب دیگه ..... جالب اینکه، هیچ کس هم سوالی نمیپرسید و توجهِ خاص به این وضع نمیکرد، برخوردها خیلی‌ عادی بود، نه آخی، نه اوخی، نه طفلکی، نه وای، نه ووی ... 

دخترها برگشتند رزیدانس و من رفتم کنارِ خلیجِ هودسن و عکس گرفتم و کلی‌ از اون همه زیبائی و آرامش لذت بردم.

زوجِ فیلمبردارِ سوئدی و جاناتان هم بعد از چند روز برگشتند، صبح هلی‌کوپتر رفته بود دنبالشون. به خاطرِ این چند روزی که تو طبیعت بودند همشون برنزه شده بودند و جاناتان که همینجوریش هالیوودی بود، محشر شده بود. قبل از رفتنش، آیفونش رو به من سپرده بود بهش برگردوندم، یه سری از عکس‌هایی‌ که گرفته بودند رو دیدم، یه چیزی بالاتر از محشر بود، فوق‌العاده، تازه نه عکس‌هایی‌ که با دوربینِ حرفه‌ای و لنز‌هایِ آنچنانی گرفته بودند. راضی‌ بودند از نتیجه کارشون کلی‌ از فک ها فیلمبرداری و عکس‌برداری کرده بودند. 

بعد از ناهار تو وقت باقی‌ مونده با جسیکا و مود رفتیم کنارِ خلیج تا نزدیکِ فرودگاه به دنبال یک نوع گیاهی که به عنوانِ دمنوشِ آرام‌بخش قبل از خواب استفاده میشه که خب پیدا نکردیم، آدرس اشتباه بود. بچه‌ها با یکی‌ ازموتورها رفتند به یکی‌ از دره‌ها و اون مقداری رو که فرصت کرده بودند بچینند تقسیم بر ۳ کردند و به من هم دادند و من هم خشک کردم که ببرم برایِ مامان که خودش استاده در زمینه گیاهانِ دارویی!

دنی رو قبل از رفتن ندیدم، بدونِ خداحافظی رفت!

جاناتان، ما دخترها و زوجِ فیلمبردار رو رسوند فرودگاه. ۲ ساعتی‌ منتظرِ هواپیما بودیم، اینجا با سوئدی‌ها هم صحبت شدم، آقا کم‌حرفتر بود و ظاهراً مدیریتِ کارشون با خانومش بود. بعد از اینکه فهمیدند من ایرانیم، سریع در موردِ زیبائیِ طبیعتِ ایران حرف زدند و از تهران گفتند. انقدر اون لحظه حسِّ خوبی‌ داشت، همینکه بد نگفتند و چهره‌شون رو تو هم نکردند خودش خوب بود دیگه با تعاریفی که کردند و شناختِ کمی‌ که داشتند کلی‌ حسِّ خوب، آخرِ سفر به من دادند.

شب رسیدیم مونترال، پرواز کمی‌ تأخیر داشت، این شد که اتوبوسِ فرودگاهِ مونترال به کِبِک رو از دست دادم و به جاش با مود و جسیکا با ماشین مود برگشتیم.
همینکه موبایل رو روشن کردم، مامان زنگ زد! انقدر که دقیقه و حواسش هست که کی‌ میرسم! در همین حد هم که مطمئن بشند که خوب و سالمم و رسیدم، حرفِ دیگه‌ای هم نمی‌زنند، گله‌ای هم ندارند.  گاهی‌ فکر می‌کنم، من به جز زحمت و نگرانی هیچ چیز براشون نداشتم و  ندارم.

این سفر هم گذشت و به سلامت برگشتم کِبِک.










۱۳۹۲ شهریور ۱, جمعه

یکشنبه ۱۸ اوت؛ صبح، طبقِ عادت زود بیدار شدم با اینکه دیگه کاری نداشتم به جز جمع کردنِ وسایلم، شستن  خشک کردن و جابه‌جا کردنِ ملحفه‌ها، تمیز کردنِ اتاق و سالن به سهمِ خودم و .... هوا مه‌ آلوده و بارونی، به نظر میاد که پرواز‌ انجام نشه، با این‌حال آماده شدم و بعد هم رفتم یه سر دمِ خونه "یاشو‌آصلاح"، همون پیرمردِ اسکیمو که یه بار همراهم اومد تو دره و بابتش ۲۰$ بهش داده بودم، رسید نگرفته بودم. وقتی‌ من رو با اون صورتِ ورم کرده و قرمز دید تعجب کرد و با خنده‌ای که دندونهایِ یک در میونِ زرد و سیاهش رو نشون میداد گفت "پشه ریزِ سیاه، پشه ریزِ سیاه"!!! بعد هم اسمش رو به زبونِ بومی نوشت پایِ رسید به عنوان امضا.

تو بارون که برمی‌گشتم به سمتِ رزیدانس، راهم رو کج کردم به سمتِ لابراتوار که میدونستم دنی الان اونجاست. باید می‌فهمیدم موضوع چیه و چرا این رفتار رو با من داره. الان که خودم آروم بودم و کارم هم با همه ریسکِ زیادش به خوبی‌ انجام شده بود، باید باهاش حرف میزدم. در رو که باز کردم همین جلو دیدمش که با فلوران در حالِ صحبته، هر دوشون برگشتند رو به من و... گفتم یک دقیقه وقت داری؟ گفت آره، گفتم خودت تنها. با تعجب نگام کرد و روش رو برگردوند به سمتِ فلوران و گفت برمیگردم. اومدیم بیرون جلویِ در، بهش گفتم : من خیلی‌ خوب فرانسه میفهمم و اون چیزی که نمیفهمم، نه لهجه هست و نه تند حرف زدن، من اینجا بزرگ نشدم، دبیرستان نرفتم، عاشقیتِ نوجوونی نکردم، و .. و.... و ... اینه که خیلی‌ از شوخیها و صحبتهای  دورِ میز رو متوجه نمیشم یا برام جالب نیستند که داخلِ بحث نمیشم!! گفتم دنی! من کارِ اشتباهی کردم این چند روز؟ بی‌احترامی، بی‌ توجهی‌ یا چیزی که درست نبوده باشه؟ متعجب نگام کرد و گفت نه نه. گفتم پس تو چرا با من اینطور رفتار کردی؟  اون هر لحظه بیشتر تعجب میکرد و میگفت نه اینطور نیست، ادامه دادم که من و تو که تازه با هم آشنا نشدیم، از اینجا همدیگه رو نمی‌شناسیم، از مرکز تحقیقات و از سالها قبل آشنائیم و ..... که یه زوجی نزدیک شدند و حرفِ ما عوض شد. یه خرده وایستادم که برند که نرفتند، فلوران هم اومد بیرون .... بهش گفتم بعدا صحبت می‌کنیم و اومدم رزیدانس. جالب اینکه به نظرِ اون همه چیز درست و به جا بود و هیچ چیزی اتفاق نیفتاده بود، ولی‌ بود، اگر نبود یه دفعه انقدر تغییر نمیکرد که حتی موقع رفتن به فرودگاه بدو بدو چمدونهایِ من رو ببره تو کامیونت. تو کارِ ما جنسیت معنی‌ نداره، بارِ من ۱۰۰ کیلو هم باشه کسی‌ برنمیداره مگر اینکه بگه من به تو کمک می‌کنم، این که من خانومم اون مرده، نه از این حرفها نداریم، تازه خودِ زن‌ها هم بهشون بر میخوره، برابری، یعنی‌ همه جا برابری! انقدر رفتارش عوض شده بود که من رو یادِ پسر ایرانی‌ها مینداخت که  دور و بر کسی‌ خوششون میاد میچرخند. ولی‌ من همون سنگِ ساکتی که بودم بودم چون هنوز حرفم تموم نشده بود و اون هم دیگه تا آخرین روز به من این فرصت رو نداد.

تو فرودگاه هم کنارِ من ایستاد وقتی‌ وسایلم رو تحویل دادم و به عکسِ تو کیفم که برایِ پاسپورتِ اینجا گرفتم و خانم شیکی بود و با منِ اونجا و مخصوصا اون صورت خیلی‌ فرق داشت اشاره  و شوخی‌ کرد که کیه! ولی‌  نه دیگه، نه.....

پرواز انجام نشد و ما برگشتیم رزیدانس. شام آماده کردیم. استفان نون پخت (عکسش رو گذاشتم) البته هرشب این کار رو ماکسیم انجام میداد. جسیکا هم کیک درست کرد و با مربایِ بلوبری  به عنوانِ دسر خوردیم.

به جسیکا و خلبان هلی‌کوپتر که در موردِ رفتارِ دنی بهم  حرف زده بودند، گفتم که باهاش حرف زدم، هر دو خوشحال شدند و جسیکا اشاره کرد به تغییرِ رفتارش از ظهر تا به حال که خیلی‌ محسوسه.

جسیکا پیشنهاد آتش روشن کردن کنارِ ساحل و مسابقه رقص همون‌جا دورِ آتش رو داده بود. من نرفتم که دیدم Maud اومد دنبالم. شبِ محشری شد و چه خوب که پرواز به هم خورد. طلوعِ ماهِ کامل کنارِ خلیجِ هودسن شمالی‌ تو اون روستایِ اینویت با صدایِ امواج، سرخیِ آتش یه حالِ خوبی‌ داشت که قابلِ وصف نیست. چند تا عکس ضمیمه می‌کنم.











۱۳۹۲ مرداد ۳۱, پنجشنبه

شنبه ۱۷ اوت (۴)؛ خلاصه که با آخرین هلیکوپتر رسیدم روستا، تا بقیه تو لابراتوار بودند، دوش گرفتم و تو بارون رفتم پیشِ دخترها؛ ماریلی و کاترین؛ که خوراکیهایی که دیروز خریده بودم و اونجا جا گذاشتم رو بگیرم، بارون شدیدتر شده بود. نگاهِ بچه‌ها به صورتم من رو کشوند جلویِ آینه، واویلا چه کرده بودند پشه‌ها با من، به شوخی‌ و خنده ماجرایِ اون روز رو براشون می‌گفتم که حس کردم خیلی‌ راحت نمیتونم فکم رو تکون بدم و کمی‌ نفس کشیدن برام سخت شده، سردرد هم شدیدتر. خواهش کردم که یه قرصِ مسکن بدند برایِ سردردم، حرفی‌ از سفت شدنِ فک‌هام نزدم، و اینکه دیگه حرف زدنم شل و آروم شده که کاترین همراه با ادویل، یه قرصِ ضدِّ حساسیت هم بهم داد که چه به موقع بود، چون گلوم از تو شروع کرده بود به ورم کردن و اگر این قرص رو نمیخوردم یا اینکه پیشِ دخترها نمیومدم چه بسا که خفه میشدم. 

بعد از خوردنِ دارو، تو بارونِ شدید برگشتم رزیدانس و سریع رفتم اتاقم و خوابیدم. حالم بد بود. شنیدم کسی‌ به در میزد شاید جسیکا بود، نمیدونم چون بعد هم نپرسیدم، وقتی‌ از اتاق بیرون اومدم، ساعت نمیدونم چند بود، شاید هنوز ۹ نشده بود، نگاهِ بقیه من رو باز کشوند جلویِ آینه، لحظه به لحظه بدتر میشدم، خودم به شوخی‌ میگرفتم و هی‌ می‌گفتم مثلِ تصاویرِ صفحه حوادث شدم، زنهایی که دچارِ خشونتِ خونگی شدند! و بعد هم قضیه عصر و خوردن دارویِ ضدِّ حساسیت رو گفتم که چه به موقع بود. همه نگران بودند، و می‌گفتند تو باید به ما رو خبر کنی‌، فلوران میگفت: پروین لطفا ساکت نباش، هر اتفاقی بیفته من متهم هستم، هم امروز هم‌راهت بودم هم اتاقمون یکی‌ هست. همه نگران بودند و حرفی‌ زدند الا دونی...

صبحها که بیدار میشدم چشم‌هام کاملا بسته بود، به زور بخور آب‌جوش بازشون می‌کردم و در طولِ روز هم اگر برایِ کار نمیرفتم بیرون و تو خونه بودم رو صورتم یخ می‌گذاشتم. این عکس مالِ روزی هست که صورتم بهتر شده، در واقع خیلی‌ بهتر و میخواستم برگردم!
یه عکس هم از دو روز قبل از ماجرا می‌گذارم که ببینین چطور پشه کوچیکِ سیاه که به سادگی‌ هم دیده نمی‌شه، با همکاری و اتحاد هم میتونند کارِ بزرگی‌ انجام بدند و آمیزاد این مغرورترین موجودِ خدا رو زمین رو تا پایِ مرگ هم بکشنند!



۱۳۹۲ مرداد ۳۰, چهارشنبه

Nastapoka- شنبه ۱۷ اوت (۳ وقتی‌ رسیدیم BGR, فلوران پیاده شد چون میخواست یکی‌ دو ساعتی‌ اینجا بمونه و نمونه‌برداری کنه و من فکر می‌کردم برمیگردم روستا. Maud, ماکسیم، جسیکا، استفان و دونی هم مشغولِ کار مود بودند. خلبان نگام کرد و گفت خوبی‌؟ گفتم: عالی‌، با همه این مشکلاتی که امروز دستگاه‌ها داشتند، از اینکه کار به خوبی‌ انجام شده خیلی‌ خوشحالم. عمیق نگام کرد و لبخندی زد و گفت من به خوشحالیِ تو خوشحالم! 

بهش گفتم من رو نمیرسونی گفت نه، دونی گفته باید فلان وسایل رو ببرم بعد بیام و به ترتیب ببرمتون، و تاکید کرد که رئیسِ من دونی هست! نمیدونم چندمین بار بود که از دیروز این رو تکرار میکرد. بهش گفتم ولی‌ رئیسِ من دونی نیست. من و دونی به یه اندازه حق داریم از این امکانات. رئیسِ من مونیک هست مثلِ میشل که رئیسِ دونی، مود و بقیه هست. شرایطِ من و دونی یکسانه، درسته اون مسولِ تجهیزاتِ تمام ایستگاه‌هایِ منطقه هست ولی‌ من حقم محفوظه و استادم پول میده برایِ لحظه‌لحظه استفاده از این امکانات.اگر ساکتم به خاطرِ همکاری هست.

صورتم میسوخت، هیچ ایده‌ای ازش نداشتم. وقتی‌ دیدم فعلا برنامه نیست که من رو ببرند پیاده شدم و هلی‌کوپتر هم بشکه‌هایی‌ که دونی گفته بود رو با خودش برد. بارون گرفته بود، طبیعت زیبا بود، اردک‌هایِ وحشی تو رودخونه بودند. با قطره‌هایِ خنکِ بارون که به صورتم میخورد سوزشِ صورتم بیشتر میشد، برایِ اینکه ببینم چی‌ شده از صورتم عکس گرفتم، آینه همرام نبود. صورتم افتضاح بود، ورم کرده، پر از نیشِ پشه، زیرِ هر کدوم از چشمها یه حبابِ بزرگِ خون و مثلِ زنهای کتک خورده که عکس‌هاشون رو تو صفحه حوادث میبینین. حالا می‌فهمیدم منبعِ سوزش صورت و سردردی که یکی‌ دو ساعته شروع شده از کجاست ولی‌ باز هنوز خوشحال بودم که کارها به خوبی‌ انجام شده.

هلی‌کوپتر که برگشت، رفتم نشستم توش که کارِ بقیه هم تموم شد و با کمکِ هم وسایلشون رو آوردند و اینجا بود که گفتند چون باید قسمت‌هایی‌ از یخچالهایِ قطبی رو که از زیرِ زمین استخراج کردند رو سریع به لابراتوار برسوند پس Moud و ماکسیم و استفان اول میرند. با توجه به حالم اعتراض کردم، کسی‌ گوش نکرد حتی فلوران تاکید کرد که پروین اول بره کسی‌ به صورتم نگاه نکرد و گفتند نمی‌شه یخ‌ها باید زودتر برسه به آزمایشگاه، باز من پیاده شدم. البته بعد با مسائلی‌ که پیش اومد، Maud ابرازِ پشیمونی کرد، ولی‌ چه فایده ....

۱۳۹۲ مرداد ۲۹, سه‌شنبه

Nastopka- شنبه ۱۷ اوت (۲برگشتم سمتِ دستگاهِ گیرنده اول. و شروع کارم به کار، اول کامپیوتر و دستگاه‌هایِ موردِ نیاز رو از کوله در آوردم بعد هم گیرنده شکسته رو جمع کردم و بقیه کابلِهای‌ بلند پاره شده رو از زیرِ خاک کشیدم بیرون. مدام هم به پشتِ سر، دوربر و تویِ جنگلِ اطراف نگاه میردم، با ریتم "قلّ هولله" هم می‌خوندم، برایِ عمل به توصیه ایجاد سرصدا،  فکرام رو بلند بلند می‌کردم. تمرکز کردن ساده نبود، خصوصاً اینکه فاصله‌م رو با فلوران که سنجیدم دیدم زیاده، چطور میشه اگر خطری بود بهش خبر بدم و اون تو چه فاصله می‌رسه. یکی‌ دو دقیقه همه اینها رو بررسی‌ کردم و بعد به خودم گفتم: ببین پروین؛ باید این کارها تو همین وقتِ باقیمونده از یک ساعت و نیم انجام بشه، و خوب هم انجام بشه، به خدا توکل کن و شروع کن، استرس و نگرانی‌ الان معنی‌ نداره، مخصوصا که ظاهراً دونی رو لجه با تو، وگرنه ۵ نفر رو همراه نمیکرد با Maud تو منطقه‌ای که خطرش نصفِ اینجا هم نیست!

خلاصه شروع کردم .... اولی‌ و بعد هم دومی‌. کار سخت بود چون آماده سازی تجهیزاتی دستگاه‌ها رو هم باید همون‌جا انجام می‌دادم، در صورتیکه قبلا برایِ نصبِ دستگاهِ جدید، گیرنده رو از همه نظر آماده می‌کردم گاهی‌ حتی برنامه‌ریزیش رو هم تو ایستگاه انجام می‌دادم که اگر زمانِ کافی‌ نداشتم یا هوا خراب بشه نمونم، برایِ هر کدوم از دستگاه‌ها یک بارمجبور شدم فلوران رو صدا کنم، هر بار هم مشکل پیچی‌ بود که سالِ قبل محکم بسته بودم. کار رو تموم کرده بودم که هلی‌کوپتر با تأخیر اومد که البته به نفعِ من شد و باز تو همون ایستگاه دونی فرود اومد. قبل از رفتن به سمتِ هلی‌کوپتر یه نگاهی‌ به دستگاه‌ها انداختم برایِ اطمینان که متوجه حرکت یکی‌ از باتریها در دستگاهِ دوم شدم دوباره برگشتم و دوباره نصب و برنامه‌ریزی از اول. دونی هم بی‌ملاحظه صدا میکرد که بیاین، که فلوران جوابش رو داد.

برایِ اینکه راحت‌تر به کارم برسم و سریعتر همون وقتی‌ که به دستگاه‌هایِ شکسته برخوردم، توریِ صورتم رو زدم کنار و به خاطرِ حضورِ پشه‌ها هر چند دقیقه اسپری و کرم میزدم  ولی‌ چه فایده....

رفتیم ایستگاهِ دوم، همون‌جای که سالِ پیش ‌خرسِ سیاه رو دیدیم. باز هم هلی‌کوپتر تو سایتِ دونی فرود اومد و این بار مسیری که من باید میرفتم وحشتناک بد بود، تنها فرقی‌ که کرد این بود که فلوران اینجا کار نداشت وگفت من با تو میمونم. با اینکه مونیک به خودِ دونی هم ایمیل زده بود برایِ همکاری با من ولی‌ من هیچ اثری از همکاری درش نمی‌دیدم. مسیر که باید می‌رفتیم جنگلی‌ بود کنارِ دریاچه، و فلوران دو بار بدجور خورد زمین که وقتی‌ رسیدیم اولِ ایستگاه قبل از اینکه دونی بخواد بره به اعتراض بهش گفت که وسایلم رو با هلی‌کوپتر بیارید اینجا و همینجا هم بیاین دبنبالِ ما. اینجا هم هر دو دستگاه شکسته و کابل‌ها پاره شده بودند و یکی‌ از اونها به نظرمی‌رسید که شاید دو‌سه روزی باشه که این اتفاق براش افتاده، با این حال نگرانیم کمتر از صبح بود چون این بار تنها بودم، فلوران بود، موبایل و اسپری هم همینطور. بارونِ شدیدی گرفت که خوب فلوران پارچه بزرگ برزنتی داشت که کشیدیم رو تمامِ وسایل و زیرِ اون، دستگاه‌هایِ جدید رو تجهیز، برنامه‌ریزی و نصب کردم. 

پشه فراوون بود، وقتی‌ دست می‌کشیدم به صورتم لایه‌ای تو کفِ دستم برشون میداشتم ولی‌ بسکه حواسم به خوب انجام شدنِ کار بود به پیامدش فکر نکردم، توری رو هم که از صبح نگذاشته بودم رو صورتم.

تمامِ روز چیزی نخوردم به جز یه سیب اون هم بعد از تموم شدنِ کار. خیلی‌ منتظر نشستیم تا هلی‌کوپتر بیاد دنبالمون، خسته بودم، فکر میکردم که خب ما میریم ایستگاه تو روستا و می‌تونم کمی‌ استراحت کنم که زهی خیالِ باطل که دونی برنامه رو طورِ دیگه ریخته بود و ما رفتیم BGR پیشِ بچه‌ها.