۱۴۰۰ اسفند ۱۹, پنجشنبه

 بعد از ساعتها انتظار و پس از انجام کارهای قبل جراحی؛ نوار قلب و آزمایش خون و... ساعت یازده پرستار بخش با یکی از خانومهای خدمات بیمارستان با یه ویلچر و شنل کلاهدار جلوی در اتاق ظاهر شدند و گفتند دکتر تو بخش جراحی منتظر شماست. به خانوم خدمات گفتم من میتونم راه برم. گفت نه این قانونه که با ویلچر برید. به خواهرم هم گفتند شما تا پشت در بخش جراحی میتونید بیایید. تو ورودی بخش جراحی یکی از کارکنان با یه ویلچر و یه جفت دمپایی دیگه منتظرم بود. 

خانوم پرستار مدارکم رو تحویل خانوم پرستاری از بخش جراحی داد و ایشون شروع کرد به چک کردن. وقتی اسمم رو خوند، مسئول بخش سریع بلند شد و با احترام اومد جلو برای احوالپرسی و در این حین رو به بقیه افراد ایستاده در اونجا شامل دکترها و تکنسین ها و دیگر کارکنان گفت ایشون دوست خانوم دکتر گرمارودی هستند که صبح زنگ زدند و سفارش کردند. منتظر نشسته بودم که زودتر با ویلچر دیگه به اتاق جراحی برم ولی ظاهرا مشکلی بود. 

پرستار بخش جراحی هی برگه های پرونده من رو ورق میزد و آروم به پرستار بخش چیزی میگفت و میرفت سمت میز مسئول بخش جراحی و مدارک رو نشون میداد و آروم حرف میزد. بالاخره رو به من کرد و گفت شما مجردید؟ سوالی که از صبح ساعت شش که رسیده بودم بیمارستان و نسخه دکتر جراح رو داده بودم پذیرش بارها به عناوین مختلف شنیده بودم و در جواب گفته بودم بله. گفتند رضایتنامه پدرتون و نامه پزشک قانونی و نظر مشاور در مدارک نیست. گفتم پدرم در قید حیات نیستند. گفتند رضایتنامه برادر هم قبولهِ! گفتم این حرف شما توهین به منه که یه آدم مستقل هستم وخودم حق دارم برای بدنم تصمیم بگیرم. هم سن های من که زود ازدواج کردند الان مادربزرگند بعد من باید اجازه پدر با برادر بیارم؟ به خانوم مسئول بخش گفتم لطفا به خانوم دکتر گرمارودی زنگ بزنید باید با ایشون حرف بزنم. بعضی از افراد حاضر در اون جا به حمایت از خانوم پرستار و آروم کردن من میگفتند این قانونه و ما هم موافقش نیستیم. با صدای بلند گفتم میدونم قانونه ولی توهین به منه. در این حین خانوم جراح رسید و گفت ایشون رو بفرستید بیاد و رو به خانوم پرستاری که پرونده من دستش بود ادامه داد که ایشون اصلا ایران زندگی نمیکنه و شامل این قوانین نمیشه. انگار آب سردی ریخته شد به این فضا و خیال همه راحت شد که جای نگرانی نیست و نگرانی من دوباره از"نکنه بهوش نیام" برگشت سرجاش تا روی تخت جراحی قرار گرفتم. 

 پ.ن. جای نگرانی نیست دوستان، الان خونه هستم. جراحی کوچیکی بود و تا آخر هفته هم منتظر جواب پاتولوژی هستم.


۱۴۰۰ آبان ۱۴, جمعه

پاییز_ سن دیگو

نزدیک ظهر رفتم فروشگآه ایرانی‌ای که حدود بیست دقیقه راه _از بزرگراه اگر بری_ داره تا خونه برای خرید نون سنگک تازه. دوتا آقا پشت پیشخوان ایستاده بودند و دو تا نون سنگک خشخاشی تو پلاستیک تا خورده روی پیشخوان بود. بعد از گفتن سلام و خسته نباشید، ده تا نون سفارش دادم. به هم نگاه کردند و آقای سمت چپی که ماسک و کلاه داشت پرسید از قبل سفارش دادید؟ با تعجب گفتم نه! مگه باید سفارش می‌دادم؟ گفت معمولا سفارش می‌گیریم و جمعه ها فقط دو یا سه تا نون می‌دیم، سفارش زیاده. گفتم من نمی‌دونستم و جدیدا اومدم اینجا و اولین باره میام این فروشگاه و راهم دوره و ده تا نون می‌خوام. 

گفتن جدیدم و تازه اومدم اینجا، بیشتر مواقع کلید هر قفلیه! که البته راست هم بود حرفم. به هم نگاه کردند و باز آقا کلاه و ماسکی با اشاره به دوتا نون روی پیشخوان گفت، این دوتا و سه تا هم این پایین هست، پنج‌تا خوبه؟ از کجا اومدین؟ ایران؟ گفتم من ده تا می‌خوام! نه، از کانادا اومدم. پخت امروزتون مگه تموم شده؟ گفت اها، کانادا! خونه‌تون نزدیکه؟ این پنج‌تا رو ببر، فردا بیا پنج تا دیگه رو ببر. نه پخت تموم نشده. پخت بعد از ظهر داریم. گفتم این پنج تا رو می‌برم، میمونم این دوروبر و یک ساعت دیگه میام، پنج تا دیگه می‌گیرم. گفت نون ها گرمه، تو ماشین بمونه بیات میشه. باشه برو برات هشت تا نگه میدارم. اسم و شماره‌ات رو بده لطفا، نون آماده بشه زنگ میزنم بهت. 

تمام مدت آقای سبیلوی سمت راستی با ابروهای پر و موهای جوگندمی فرفری با تعجب به این گفت‌وگو گوش میکرد. .

 بیست دقیقه رانندگی تا پارک بلبوعا که برم تو این فاصله دوری اون جا بزنم و از آفتاب لذت ببرم. همیشه کتاب همراهمه برای پر کردن همین وقت‌های خالی که پیش میاد. قدم زنان از پارکینگ اومدم بیرون، دیدم مقابل خانه ایرانیان و منشور کورش کبیر هستم. خانه ایرانیان بسته بود. برگشتم کنار منشور، یه آقای آمریکایی ایستاده بود در حال خوندن، بهش میگم میدونید این مربوط به دوران امپراطوری پارسه که ما الان خیلی خیلی ازش دوریم. میگه می‌شناسم این رو. خوش برخورد بود، ازش خواستم ازم عکس بگیره. 

 هنوز عکس رو ندیده،آقای نون سنگکی زنگ زد و گفت هشت تا نون برات گذاشتم. کجایی؟ و دیگه سوال پشت سوال؟ اخلاق ایرانی! 😁 وقتی رفتم دنبال نون، نه تا داد. نه هشت تای اون و نه ده تای من! . 

محاله نون ایرانی قیچی کنم و یاد سیمین عمه‌جون نیافتم! روحش شاد این جمعه شبی! ‌.

 نگفته معلومه که سنگک بین نون‌های ایرانی، نون محبوب منه 😍🍁🍂☀️ .

۱۴۰۰ آبان ۷, جمعه

 رفاقت از سد کرج تا اورنج کانتی

همه این دوسه هفته گذشته، از وقتی که مهتاب پیام داده بود میاد کالیفرنیا دیدن مامانش، ذوق این رو داشتم که یکی از روزهاش، قراره همدیگه رو ببینیم. فردای شبی که رسید با هم صحبت کردیم که قراری برای آخرهفته بگذاریم. بعدش زنگ زد و گفت پروین میتونی بیای اینجا؟ مامان میگه من هم دلم میخواد پروین رو ببینم و دلم براش تنگ شده! گفتم با کمال میل! آدرس رو که فرستاد، دیدم حدود یکساعت و نیم راهه که بخش زیادیش در امتداد اقیانوس آرامه! 

 همون اون روز و هم امروز کلی یاد کردم از اون سال‌های دور، سال‌هایی که همکلاسی دبیرستان بودیم و یکی دوبار از راه مدرسه با دوسه تا دیگه از بچه‌ها ناهار رفتیم خونه شون سد کرج، یاد مینی‌بوس آدران و راننده موفرفریش، جاده چالوس، اسکله روی سد، و دستپخت خوشمزه مامانش...‌

 آقاجونم و پدر مهتاب که با هم آشنا بودند و رفت و آمدی داشتند، خودمون دوتا هم که همیشه در ارتباط بودیم، سالهایی که ایران نبود و برای تعطیلات تابستونی میومد، سالهای که من ایران نبودم و برای تعطیلات میرفتم..... از بیلقان و کندورو و خوزنکلا و سدکرج و تهران تا تورنتو، مونترال، شهر کبک و امروز لاگونا وود و لاگونا بیچ.‌..... 

 زمان روی دور تنده و زندگی کوتاهه و رفاقت به همین زیبایی و شور امواج اقیانوس آرام تو یه روز آفتابی پاییزی آخر اکتبره!۲۱

 ☀️🍂🍁 .

۱۴۰۰ مهر ۶, سه‌شنبه

دانشگاه سن‌دیگو 

 دیروز صبح، اول رفتم دانشگاه بین‌المللی الاینت. در واقع هدفم استفاده از کتابخونه‌اش بود. بارون می‌بارید، گاهی نم‌نم و گاهی تند. هیچکس تو محوطه دانشگاه نبود. هوا خیلی لطیف بود. از پارکینگ تا ورودی کتابخونه رو قدم زدم. چندتایی دختروپسر هجده نوزده ساله دانشجو از در کتابخونه بیرون اومدند و رفتند. چند دقیقه‌ای تو ورودی مقابل میز پذیرش ایستادم، هیچکس نبود. رفتم پایین توی سالن مطالعه و راهروهای ورودی به سالن‌های دیگه و محل قفسه‌های کتاب‌، کسی نبود. فضا بدون آدم‌ها خیلی دلگیر بود! نشستم روی یکی از صنذلی‌ها، ماسکم رو برداشتم. چند دقیقه‌ای نگذشته بود که دوتا آقا با ماسک از یکی از کریدورها پیدا شدند، اولی از همون دور اشاره کرد که ماسکت رو بزن. به سمتم نزدیک شد و محترمانه گفت، زدن ماسک اجباریه. پرسیدم من اینجا سمتی ندارم، میتونم از کتابخونه و سالنش استفاده کنم؟ گفت من مسئول کتابخونه هستم، متاسفانه تو دوران پاندمیک این امکان نیست. تا ژانویه این قانون برقراره. تشکر کردم و اومدم بیرون.

تو راه تصمیم گرفتم که از این فرصت استفاده کرده و برم دانشگاه ایالتی سن‌دیگو برای پیگیری کاری که در دانشکده جغرافیا داشتم. . محوطه بزرگ دانشگاه مملو بود از دختران و پسران هجده تا بیست ساله دانشجو، رنگ و وارنگ، پر شور و نشاط، همه با ماسک، همه جا بودند! با کتاب، با لپتاپ، با... گروهی، دو نفره، تک.. روی چمن‌ها، کنار برکه‌های کوچیک، تو محوطه کافی‌شاپ، مچاله شده روی صندلی‌ها و کاناپه‌های تک نفره، دختر و پسر با رنگ موهای صورتی جیغ تا کمرنگ، سبز فسفری، مش‌های خوشگل.... شلوارک و نیم‌تاپ، شلوار ورزشی، لباس‌های مرتب‌تر، باححاب... متنوع! تنوع بیداد می‌کرد! 

یاد دانشگاه دوران لیسانسم تو ایران افتاده بودم!! هوا دیگه سرد شده بود و بارون هم سرعتش تغییر میکرد. تو فاصله رفتن به کتابخونه مرکزی دانشگاه، و بعد هم دانشکده جغرافی، به بهونه‌های مختلف از چندتاییشون سوال پرسیدم و هم‌کلام شدم. با مهربونی و شور جوونی جواب می‌دادند، تا مسیری همراهیم می‌کردند که مقصد رو نشونم بدند. با این که خودم میدونستم ولی به روی خودم نمی‌آوردم که معاشرت کنیم... 

همه اون‌ها که دیدم مهربون بودند و مودب، و خوشحال از مفید بودن. پسر جوونی که بهش میخورد سال اولی باشه، به جای مسئول گروه جغرافی تو زمانی که ایشون جلسه داشت، پاسخ گو بود به قدری محترم و خوش برخورد که باید حتما به خانوم مسئول در موردش بگم. همه قسمت‌هایی که رفتم، دانشجوها اداره می‌کردند. بسیار لذت بردم. .

 پ.ن. دو عکس آخر مربوط به دانشگاه بین‌المللی الاینت هست. .

۱۴۰۰ شهریور ۲۸, یکشنبه

آبشار 

اوایل هفته، تو صفحه ایرانیان سن‌دیگو، انونس برنامه کوهپیمایی انجمن متخصصین ایرانی-آمریکایی رو دیدم و تصمیم گرفتم که حتما برم. قبلا شنیده بودم که انجمن متخصصین سومین یکشنبه هر ماه رو برنامه کوهپیمایی داره. صفحه اینستاگرام انجمن رو فالو کردم و نگاه سریعی هم به برنامه یکشنبه انداختم، مکان و زمان برنامه رو به خاطر سپردم. توضیحات رو نخوندم و با کسی هم هماهنگ نکردم! . امروز سر ساعت مقرر تو پارکینگ بودم. و از اون جایی که پارکینگ ‌های متعدد بود، گروه رو ندیدم و تصمیم گرفتم خودم مسیری رو انتخاب کنم و برم. غافل از این که تک و توکی نقشه و ساین و نشانه تو مسیر هست. تمام زمین‌های تنیس از همون اول صبح پر بودند،از یکی دونفر هم با فاصله پرسیدم که شروع مسیرهای کوهپیمایی کجاست؟ 

 تو یکی از پارکینگ‌ها به سمت ابتدای مسیری که آدرس گرفته بودم، از دور و از پشت آقایی رو دیدم که به نظر ایرانی میومد، رسیدم گفت که منتظر دوستش هست، ولی گروه کوهنوردها رو دیده که سه دقیقه پیش این مسیر رو رفتند. جلوتر هم آقایی می‌رفت، که گفت ایشون هم تازه رسیده. خلاصه به جای اینکه ایشون رو صدا کنم، دنبالش رفتم، یه جا پیچید که چند راه می‌شد، من هم پیچیدم، ندیدمش، نبودد!!!! آب شده بود انگار رفته بود تو زمین. . 

مسیری رو انتخاب کردم و ادامه دادم، حس میکردم اشتباه میرم، اثری از کسی نبود. از دور خانومی آمریکایی میومد، صبر کردم، نزدیک که شد صفحه اینستاگرام انجمن رو نشون دادم و گفتم مقصدم اینجاست، جهتم درسته؟! گفت که آبشار در جهت مخالفه! آبشاااار!

تازه اون جا دقت کردم به شرح عکس و مقصد آبشار رو دیدم. با تشر به خودم گفتم : کلانتری دقت کن! .

 به گروه رسیدم، بهم گفتند آبشار شبیه نیاگارا نیست ها! به خودم گفتم هیچ چی هیچ چی میشه بندک یا نه بند قاسم حتی! 

اما....  تو شهر کبک، ایرانی هایی که میان متولدین دهه پنجاه و شصت و هفتاد شمسی‌اند. امروز تقریبا همه دهه پنجاه و شصت میلادی بودند! چندتاشون گفتند دوره پهلوی دوم اومدند برای ادامه تحصیل که برگردند و برای پیشرفت ایران کار کنند که انقلاب شده و دیگه برنگشتند‌. دوسه تایی هم اوایل بعد از انقلاب اومدند. وقتی با خودشون صحبت میکردند من فقط گوش بودم ، خیلی جالب بود صحبت‌ها، تاریخ زنده بدون جانبداری! .

داغ و از عرق خیس، پس از سیزده مایل (تقریبا ۲۱کیلومتر) کوهپبمایی رسیدم خونه، وسایلم رو گذاشتم و سریع لباس شنا پوشیدم و رفتم استخر. داغی و خستگی کوهپیمایی بعد از سه ماه رو فقط آب و استخر خنک می‌کرد و آروم! . . ☀️😍 .

۱۴۰۰ مرداد ۲, شنبه

 دوز سوم 🙄🤔

بیست و هفتم آوریل، تو شهر کبک، اولین دوز واکسن رو زدم؛ استرازنکا. عوارض سختی داشتم، به طوری که فکر نمی‌کردم طلوع خورشید روز بعدش رو ببینم. طبق برنامه، بیست‌وهفتم ژوئن باید دوز دوم رو می‌زدم. از اون جایی که دیگه کبک نبودم، رفتیم داروخانه و قبل از زدن دوز دوم، جریان رو گفتیم و خانوم پذیرش گفت نمیشه دو نوع متفاوت رو بزنید. 

 با دکتر سعید مشورت کردم و بعد از جواب ایشون که مشکلی نیست، رفتیم داروخانه دیگه و محض احتیاط حرفی از زدن واکسن در کانادا نزدیم، و به عنوان دوز اول مدرنا زدم. . طبق تقویم داروخانه، امروز باید دوز دوم، در واقع دوز سوم، رو میزدم که کارت واکسینه شدن رو بگیرم. عزیزپوران نگران بود و می‌گفت نزن، دوبار رو که زدی! می‌گفتم مامان جان داشتن اون کارت مهمه!🤦 

 با مشورت دوباره با دکتر سعید، بدون نگرانی رفتیم داروخانه و واکسن رو زدم. . بار دوم و این بار تا الان مشکلی نداشتم، به جز کمی درد در محل تزریق واکسن روی بازوی چپ. چرا که دخترعمو حواسش هست هر شش ساعت و حتی قبل زدن واکسن، خوردن قرص تایلنول فراموش نشه.😊 . با تزریق سه دوز واکسن از دو نوع متفاوت، فکر کنم من الان خودم یه پا ویروس کرونام! . .

۱۴۰۰ تیر ۱۰, پنجشنبه

موی سفید را فلکم رایگان نداد 

یکی از کارهایی که تو هر شهر جدیدی که وارد بشم، کوتاه یا بلند مدت، دوست دارم و انجام میدم اتوبوس سواری شهری هست. معتقدم یکی از روش‌های خوبه برای آشنایی با مردم و فرهنگ یک شهر.
خودم هم ذاتا، معاشرت با مردم غریبه و کوچه بازار رو دوست دارم، در حد همین سلام‌علیک، از آب و هوا گفتن و این ور و اون ور و آرزوی حال خوش، و تمام.
.
تو این سه هفته هم چندباری تصمیم گرفتم مسیری رو انتخاب کنم که اتوبوس خور باشه، نشد تا امروز برای رفتن به کتابخونه عمومی.
چند لحظه ‌ای تو ایستگاه منتظر بودم، روی گوگل مپ می‌دیدم که اتوبوس رسیده به چهارراه قبل ایستگاه، و در مقابلم اتوبوسی اون طور که انتظار داشتم نمی‌دیدم. تا این که چراغ سبز شد و ماشین بزرگ قرمز و سفیدی مقابلم ایستاد🙄🙂
اتوبوس بیشتر شبیه اتوبوس‌های سرویس مدرسه بود و هیچکس هم توش نبود. البته مسیر و محله و ساعتش مناسب اون چه که در نظر دارم نیست. تاثیر شرایط پاندمی هم هست، هرچند کالیفرنیا به شرایط عادی برگشته.
باید یه روز برم مرکز شهر برای اتوبوس سواری..☀️😍
.
.
پ‌.ن.۱. بعد نوشتن این چندخط، با دیدن دوباره عکس اول، فکر کردم بهترین شرح عکس رو این تیکه شعر ادا می‌کنه : «موی سفید را فلکم رایگان نداد» 😊
.
پ.ن.۲. امروز اول ژوئیه، روز کانادا هست!
Bonne fête du Canada !🇨🇦

۱۴۰۰ خرداد ۱۸, سه‌شنبه

 

تو فرودگاه شهر شارلوت (کارولینای شمالی)، برخلاف فرودگاه مونترال، زندگی جریان داره. تنها چیزی که به خاطر آدم میاره انگاری اتفاقاتی تو دنیا افتاده، ماسکی هست که روی صورت بیشتر آدم‌هاست. در بین ماسک گذاران، هستند کسانی که ماسک رو روی دهنشون گذاشتند و بعضی‌ها هم روی چونه‌هاشون!
فاصله‌گذاری اجتماعی هم نه!
.
ممکنه دلیلش این باشه که آدم‌ها اینجا واکسینه شده‌اند.
.
در انتظار پرواز بعدی نشستم به تماشای آدم‌ها که با چمدون‌هاشون در گذرند. داستان زندگی اون‌هایی که نظرم رو می‌گیرند تو ذهنم حدس میزنم و می‌سازم!

۱۴۰۰ خرداد ۱۶, یکشنبه

Livre d'or کتاب طلایی،

کتاب طلایی، کتابچه‌ایه که بعد از دفاع تز دکترای هر کدوم از دانشجویان مرکز ملی تحقیقات علمی بین سوپروایزر و افراد گروه و دوستان و آشنایان دانشجوی تازه دفاع کرده می‌چرخه که ضمن نوشتن تبریک، متنی رو به یادگار درش بنویسند.
هشتم سپتامبر دوهزاروشونزده قبل از ظهر که از تز دکترام دفاع کردم تا جمعه چهارم ژوئن دوهزار و بیست و یک، کتاب طلاییم به دستم نرسیده بود!
چرا؟! از همون روز که چند نفری درش نوشتند، کتابچه پیش شیما و بعد خالید میمونه که بنویسند. چندباری ازشون خواستم که هربار به بهونه‌‌ای نشد، تا آخرین ناهاری که برای خداحافظی با هم قرار گذاشتیم. خالید میگه ببین چقدر خوب برات نگه داشتم!🙄
.

۱۴۰۰ خرداد ۱۰, دوشنبه

 زندگی مجموعه ‌ایست از رفتن ها، پی‌درپی!🍀


خلاصه کردم شونزده و سال و پنج ماه تمام زندگی رو تو چهارتا کارتن و اول صبح ابری و بارونی سی و یکم می، تحویل دفتر پست دادم.

دو تا چمدون غیرضروری‌های عزیز، تو انبار همین خونه و یک چمدون خونه مونیک جا گرفتند!
.
بقیه روز به کار گذشت و دوسه تا تلفن خداحافظی و گذاشتن قرار دیدار با کارمن، ژان-پیر، و همین طور آخرین شام با میشلین!

دیگه وقت خواب بود که مامور کمپانی ترنسپورت، ایو، اومد دنبال عروسک قشنگم که شسته و مرتب سر خیابون منتظرش بود. اجازه گرفتم و یک کارتن از کتاب‌های منتخب کتابخونه ام رو‌ همراهش کردم.
.
از فردا، اول ژوئن، چند روزی مهمونم تو این شهر قشنگ دوست‌داشتنی، بدون خونه، خط تلفن و ماشین و.... بدون تعلق، رها....

و بعد....، شهر جدید رو با هم می‌شناسیم! 😍
.
.

.

۱۴۰۰ اردیبهشت ۳۰, پنجشنبه

هفتم آذر ۱۳۴۱--۳۱ اردیبهشت ۱۳۶۲ 💔


۳۱ اردیبهشت ۶۲، که عصرش بیژن برای همیشه و بی خداحافظی از پیش ما رفت، جمعه بود و باغ سرسبز و دامنه کوه مالامال ارغوان و شقایق و لاله های رنگارنگ وحشی ...

متن زیر، قسمتی از یه نوشته هست که سال‌ها پیش، با خوندن کتاب «ذوب شده، عباس معروفی» نوشتم. همه امروز و امشب رو تو اون سال‌ها گذروندم:
«دیشب رمان «ذوب شده، عباس معروفی» رو خوندم. من رو برد به سالهایی دور، به سالهای بچگی‌ و نوجوونی. به سالهای اضطراب و نگرانی‌، سالهای وحشت و هراس، سالهای انتظار و فراق که به هجران منتهی‌ شد!
سالهای اضطراب و انتظار، سالهای اعدامهای بی‌ محاکمه !
سالهایی که وقتی‌ در بند بودی، هر زنگ تلفن یا هر زنگ دری میتونست پیام آور مرگ باشه. تحویل ساک وسایلت و در قبال پرداخت پول گلوله ها تحویل جسمت، جسمی‌ که دیگه نفسی نداشت، سالهای نوجوونی ما!
سالهای وحشت و دلهره، سالهای به بند کشیدن های بی‌ دلیل! سالهایی که وقتی‌ رها بودی و نه در بند. هر زنگ دری میتونست اسارتت رو به دنبال بیاره. به چه جرمی‌؟ خوندن روزنامه، کتاب، فهمیدن!
آخرین باری که بردنت ۱۹ سالت بود، نه تنها بهت فرصت پوشیدن کفش‌هات رو ندادند که حتی نگفتند که میبرنت، و ما ساعتها سر سفره شام منتظرت بودیم به تصور اینکه شاید همسایه یا دوستی‌ دم در تو رو به حرف گرفته!
سالهای بازجوهای دیروز، زندانیان یا سرداران امروز!
سالهایی که حتی نفوذ یک پدر متنفذ با توصیه شخص دوم اون روزها هم نمیتونست کمکی‌ به وضعیتت بکنه که شاید ۲۰-۱۹ سال داشتی!
سالهای دلشوره‌ها و نگرانیهای مامان برای تو، که مطمئن نبود ازسالم برگشتنت یا حتی برگشتت وقتی‌ از خونه بیرون میرفتی، و تو در برابر این نگرانی فقط میگفتی‌ نمیتونم بترسم و خودم رو توی خونه حبس کنم، شاید فردایی نیاید!
همه اینها از یک روز بهاری و بارونی فروردین ۵۹ شروع شد و تا آخرین روز اردیبهشت ۶۲ ادامه داشت، و از اون پس تو دیگه فردایی نداشتی و رفتی‌ و رها شدی، رها از هر بندی، رها از اون همه دلهره و وحشت، رها از.... و ما موندیم و یاد و خاطرات زندگی‌ کوتاه تو و حسرت بودن و دیدنت!

سالها در همه آدمهای اطرافم به دنبال نشونی از تو می‌گشتم.... »

و امروز ۳۱ ام اردیبهشته... و باغ قدیمی سرسبزه و کوهها پوشیده‌اند از ارغوان و گل‌های زیبای خودرو... و عطر یاد و خاطرات تو پیچیده همه جا 💔
.....

۱۴۰۰ اردیبهشت ۱۹, یکشنبه

می‌گذرم تنها

تو مسیر جنگلی در حال خوندن تصنیف «می‌گذرم تنها، ...» خانوم مرضیه میرفتم، بی توجه به حضور تک و توک آدم‌ها که با لبخند و گاهی تکون دادن دست یا سر از کنارم می‌گذشتند. که یه زوج مسنی با لبخند و نگاه تحسین برانگیز، مقابلم ایستادند و خانومه پرسید این که می‌خونی چیه؟ چه قشنگه؟ تا به حال نشنیدم!

تو نگاه خانومه یه چیزی بود که من جوگیر، به جای اینکه خوندن رو قطع کنم و جواب بدم، بین درخت‌ها روی بلندی ایستادم و صدام رو رها کردم و بلند، ادامه دادم : 🤭🤭
« راز عشق مرا گل در گوش صبا
گفت و غمم بفزوووووووووووود
آنگه در همه جا راز درد من و
قصه عشق تو بود
قصه عشق تو بود
چون به حسن آسمانی.... »
.
بعد گفتم تصنیف سنتی ایرانیه و در موردش صحبت کردم.
با شنیدن کلمه ایران، با تعجب و لبخند سرش رو چرخوند به سمت مرد همراهش و دوسه نفر دیگه که ایستاده بودند و گفت: ایرااان!
.
امروز صبح تو کلاس آواز، داستان رو تعریف کردم و به معلم گفتم، دریا دادور چیه، اون لحظه حس خود خانوم مرضیه بودن رو داشتم!!! 🤦🤦😂😂😂
.
حالا چرا دریا دادور؟!
یکی دو جلسه اول کلاس، با تصنیف «می‌زده شب» شروع شده بود و خب سخت هم بود، معلم می‌گفت درسته سخته، تمرین زیاد لازم داری، ولی ما که قرار نیست کاری بکنیم، هدفمون اینه که تو این روزهای بد، حال خودمون و دوروبری‌ هامون رو خوب کنیم.
من گفتم اختیار دارید من میخوام یه روزی مثل دریا دادور با اون پیراهن های رنگ به رنگ خوشگل جلوی جمعیت بخونم!!!!🙄🤭🤭 دوسه تا از دوستان هم گفتند ما هم هستیم پروین!😍
.
البته که خوندن برای غیر ایرانی‌ها راحت‌تره. نمی‌دونند کجا رو غلط یا خارج میخونی. همون تازگی ترانه و ریتم سبب میشه که بگند چه قشنگ!😊

۱۴۰۰ اردیبهشت ۸, چهارشنبه

 دوز اول: استرازینکا

شب خیلی سختی رو گذروندم دیشب، طوری که نیمه‌های شب فکر نمی‌کردم جون سالم در ببرم از این حجم درد و تب و لرز. عوارض جانبی واکسنی بود که دیروز اول صبح زدم که از عصر خودش رو نشون داد. دم صبح یه مسکن قوی خوردم و دیگه نفهمیدم. چشم باز کردم کرخت و منگ ساعت رو نگاه کردم، دوازده بود دقیق!
.
برای من که اول صبح گاهی قبل از ساعت هفت و نیم می‌شینم پشت میز کار وحشتناک بود این موقع بیدار شدن. کرختی و سستی به حدی بود که نمی‌تونستم تکون بخورم ولی عذاب وجدان کارم رو داشتم که تو همون کشاکش یادم افتاد که میتونم دیرتر شروع کنم و یا حتی فردا وقت بیشتری بگذارم و این زمان از دست رفته رو جبران کنم.
.
گلدون بنفشه دلبرم رو که به مناسبت نوروز ۹۹، میشلین و کن بهم داده بودند. از بعد از تموم شدن سری اول گلهاش، فقط سبز بود و همین، گل نداده بود. یه روز تو صحبت‌هام با اشکی جانم، دختردایی کوچیکه، که گلخونه گل بنفشه داره و در این زمینه تخصص و تبحر، حرفش رو زدم. توصیه ای کرد و من انجام دادم و همین اول بعدازظهر، با این حال نصفه نیمه، چشمم بهش افتاد و ای جاااااانم..... ببینیدش چه ملوس و دلبره😍
فعلا با تماشا و قربون صدقه رفتنش، حالم بهتره 🍀💚
.

۱۴۰۰ فروردین ۱۷, سه‌شنبه

 آرزوی خانوم آخوندی مسئول مجتمع

« بسم‌الله الرحمن الرحیم. والفجر و لیال عشر.... سوگند به فجر سوگند به فجر اسلامی، سوگند به فجر خونبار اسلامی،
بمناسبت آغاز پنجمین سالگرد انقلاب اسلامی این کتاب ارزشمند بشما خواهر عزیز پروین کلانتری در اثر پیشرفت در برنامه‌های درسی و هنری اهدا میگردد. بامید مثمر بودنتان برای اسلام و مسلمین.
مسئول مجتمع، آخوندی ۶۱/۱۱/۱۹»
.
دختر برادرم که دانشجوی ترم دو رشته‌ مهندسی صنایع دانشگاه تهرانه، برای یه تحقیق درس نمی‌دونم چی اسلامی از کتابخونه باغ (خونه مادرپدری)، چندتا کتاب برمیداره از جمله کتاب «ده گفتار مرتضی مطهری».
با این نوشته صفحه اول کلی خندیدند و میخواستند بدونند آیا من آرزوی خانوم آخوندی مسئول مجتمع رو برآورده کردم یا نه؟ 😂
.
به کارنامه سیاه دهه شصت میشه اضافه کرد که جایزه موفق شدن در مسابقات علمی هنری منطقه برای یه دانش آموز راهنمایی و دبستان، کتاب‌های شهید مطهری و دستغیب و.... بوده. انتخاب بسیار هوشمندانه و با توجه به تمام اصول روانشناسی نوجوانان 🤦🤭

جالبتر اینکه من خط به خط و کلمه به کلمه همه رو هم میخوندم. جایزه‌ام بوده دیگه 🤭😂
.
کلی خاطرات اون دوران زنده شد، مجتمع آموزشی شهید ولیزادگان بیلقان !
.

۱۳۹۷ شهریور ۱۵, پنجشنبه

کهربای نور...

نگاه كن
هنوز
آن بلندِ دور
آن سپیده
آن شكوفه‌زارِ انفجارِ نور
كهربای آرزوست
سپیده‌ای كه جانِ آدمی هماره در هوای اوست
به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار
بیفتی از نشیبِ راه و باز
رو نهی بدان فراز

-هوشنگ ابتهاج

۱۳۹۷ شهریور ۱۴, چهارشنبه

این روزها

به جز عصرهای دوشنبه و جمعه، بقیه عصرهای هفته بعد از کار، بعلاوه شنبه ها صبح میرم سالن ورزش برای یوگالاتس و زومبافیتنس.
یوگالاتس ترکیبی از یوگا و پیلاتس هست که خیلی سنگینه و مربیش یه خانوم فرانسوی به اسم بئاتریس هست که عالیه.
زومبافیتنس هم که از اسمش پیداست ترکیبی از رقص زومبا و حرکات فیتنس. خیلی شاده، بیشتر به خاطر فلاویو مربی شیلیاییش شاید که روحیه گرم و شادی داره. فلاویو همجنسگراست و کلی حرکات سانسوئل داره که من فکر میکنم اگر عادی بود کلی ممکن بود بهش اعتراض کنند. حالا قراره از این هفته، یعنی ترم پائیز، جلسه پنجشنبه عصرها رو یه دختر دومینیکن بیاد که یه جلسه در طول تابستون که فلاویو مرخصی بود اومده به جاش. من دوست داشتم کارش رو. متفاوت بود با روش فلاویو. وهر دو خوبند.
یکی از روزهای آخرهفته رو معمولا میرم کوهپیمایی، زمستونها و تو برف با راکت میرم.
زندگی خلاصه شده در کار و ورزش، گاهی کافه نشینی.... همین!
راستش بیماری آقاجون و استرس و غم و دردی که تحمل میکردم، همه  باعث شده بود که کلی بدن درد بگیرم، بخصوص زانو و کمر. به ندرت گریه میکردم و میکنم و هر دوسه ماه یکبارهم  میرفتم ایران. بعد از فوت و  مراسمشون قبل از اینکه برگردم رفتم دکتر و آزمایش کلی و همچنین ارتوپد برای درد شدید زانو و کمر. ایشون کلی دارو و پماد دادند و تاکید کرد که حتی پیاده روی نکنم چه برسه به بالاپایین رفتن از پله و کوهپیمایی. وفتی رسیدم اینجا تا .چندماهی افسرده بودم و فقط میرفتم سر کار و برمیگشتم تو خونه و تو تاریکی مینشستم تا وقت خواب. به ندرت دوستی رو میدیدم. از ژانویه رفتم ورزش. من آدم مسکن خوردن و خودم رو گول زدن با آرامبخش و تسکین موقت با دارو نیستم. آدم حرکت و هوای آزاد و طبیعتم. تا چندماهی هر شب که از سالن برمیگشتم، تو وان آب داغ مینشستم و زانو و کمرم رو ماساژ میدادم از درد و نمیتونستم بخوابم ولی میدونستم چاره اش همین حرکات ورزشی سنگینه. و خوشبختانه یکی دوماهی میشه که خوبم. میتونم پله ها رو بدوبدو بیام پایین و برم بالا. دیگه پام با درد شدید قفل نمیکنه و وسط خیابون نمیگذاردم. تو کوهپیمایی اخیر با اینکه به سرپرست گفته بودم ممکنه پام قفل کنه و وسط راه بمونم، از همه وقتها بهتر بودم. و نفسم هم عالی شده به خاطر تمرینات یوگا، و تو سربالایی ها اصلا نفس کم نیاوردم. هر کی تن خودش رو بهتر میشناسه، یا به قول آقاجون هر آدمی بهترین دکتر خودشه!
ضمن اینکه من اهل رژیم گرفتن نبودم و نیستم و به نظرم "خوردن" یکی از لذت بخش ترین کارهای دنیاست، خوردن چیزهایی که دوستشون دارم مثل شکلات، بستنی، و.... حالا دیگه با این همه تحرک نگران کندشدن متابولیسم با بالارفتن سن و چاقی و از فرم افتادن هم نیستم.

شروع پاییز

سوم سپتامبر روز کار یا روز کارگره تو کانادا و تعطیله.
امسال سوم دوشنبه بود و با شنبه و یکشنبه همراه شد و آخرهفته طولانی داشتیم.  به مریم و الناز گفته بودم عصر دورهم جمع بشیم خونه من. خیلی خوب بود، دوستانی که میشه باهاشون حرف زد، دخترونه، زنونه، از اینجا و از اونجا. برای عصر لوبیاپلو درست کردم.
مدرسه ها و دانشگاه ها باز شدند اینه که ترافیک صبح و عصر، خصوصا صبح ها شدیده. کارمندهای مرکز هم دیگه تقریبا همه از تعطیلات برگشتند، این رو میشه از یخچال فهمید که همون اول صبح پر میشه از کیفهای غذا.
یکی دوساله که به عنوان پژوهشگر علمی تو یه مرکز تحقیقات کار میکنم، که محل کاری مردونه هست چون خانومها معمولا فقط در سطوح و مقاطع اداری مشغولند،  در حد پژوهشگر و مدیر پروژه تنها چند خانوم آمریکایی، اروپایی، دو یا سه نفر از ایالت کبک، و من مشغولیم.
اینجا دخترها، تو دانشگاه هم معمولا تو مقاطع بالای علمی تو رشته های مدیریت، زبان، هنر و علوم انسانی درس میخونند. تو دانشکده فنی و مهندسی، علوم هم بیشتر دخترها از مهاجرین هستند بخصوص ایران و کشورهای شمال آفریقا.

۱۳۹۷ شهریور ۱۱, یکشنبه

عروسی یک؛ یکم سپتامبر!

سپتامبر رو با عروسی شروع کردم، عروس ایرانی و داماد کبکی؛ عطیه و پیر-لوک!
جشن خوبی بود کنار یه دریاچه به فاصله یکساعت و ربعی تا شهر کبک، مسیر سبز و جنگلی، حدود یک سوم جاده روستایی و بعضی جاها بدون آسفالت خاکی و شنریز و بدون چراغ و روشنایی هم.
عطیه خواسته بود اگر امکان داره فاطیما دوست مراکشیش با من بیاد. بعد هم با الناز و علی هماهنگ کردیم که با یه ماشین بریم. اینجا این مرسومه که برای جلوگیری از ترافیک و مصرف بنزین، هم مسیرها بویژه مسیرهای طولانی با یه ماشین همراه میشند. بین همکارها تو محیط کاری خارج شهر هم اینطوره هربار با ماشین یکی. کسی هم که ماشین نداشته باشه تو هزینه بنزین سهیم میشه.
خلاصه با ماشین من رفتیم. خیلی خوب بود مسیر زیبا و سبز ، آسمون ابری و موزیک ایرانی و فرانسوی و گپ و گفت. شب موقع برگشت قسمتهایی از جاده بدون چراغ بود و تاریک و خطر اومدن حیوونها مثل گوزن و آهو و .... به وسط جاده. احتیاط لازم بود.
تو این سالهای اخیر، ازدواج و رابطه ایرانی و کبکی بویژه دختر ایرانی پسر کبکی بیشتر شده و اکثرا هم موفق و خوب بوده. دخترهای ایرانی تو ارتباطات، یادگیری زبان فرانسه و سازگاری با محیط سریعتر و راحت تر هستند.
مامان عروس از ایران اومده بود یه خانوم کاملا محجبه و مذهبی ولی خوشحال از بودن بچه هاش اینجا و شدیدا نگران تنها دختری که تو ایران مونده و امیدوار که به زودی اون هم به برادر و خواهرش در کانادا بپیونده.
اتفاقا امشب تولدش هم بود و عروس و دوماد اولین برش کیک عروسی رو با موزیک شاد "تولد تولد تولدت مبارک" براش بردند. جااب اینکه پدر و همسرِمادر داماد هم بعد از روبوسی مادر داماد و همسرِپدرش، ایشون رو بوسیدند. رسم و فرهنگ متفاوته، اونها ایده ای ندارند که این خانوم مححبه به این شدت حتی دست هم نمیده به آقایون.
شب خیلی خوبی بود، مهمونی گرم و با صفا، موزیک شاد و رقص فراوون ایرانی و کبکی.
انقدر رقصیدم و بالا پایین پریدم که زنجیر گلوبندم باز شد و افتاد ، خوشبختانه پیداش کردم و گذاشتم توی کیفم. ولی وقتی رسیدم خونه خود گلوبندم نیست و زنجیر مونده. ست شیکیه که آذر هفتاد و نه خریدم، یه مربع پر از نگین ریز با یه نگین درشت آبی تیره وسطش.
این دومین تیکه ای هست که تو این یکی دوماه گم میکنم و هر دوشون قدیمی و قیمتی که عاشقشون بودم.

۱۳۹۷ شهریور ۹, جمعه

ساعت تابستونی

از هفته آخر ژوئن تا آخرین روز ماه اوت جمعه ها ظهر تعطیل میشدیم ولی از نظر حقوقی روز کامل کاری حساب میشد یعنی هشت ساعت. ساعت کاری ما از هشت و نیم صبح تا پنج عصره که نیم ساعت وقت ناهار شاملش نمیشه. من معمولا قبل از ساعتِ هشت پشت میز کارم هستم و تا حدود یک ربع به پنج یا پنج. چهل ساعت کار در هفته. ولی برنامه کاری تابستون سی وشش ساعت کار میکنیم که همون چهل ساعت حساب میشه.
 اونطور که رئیسم، الن، یه بار گفت این یه هدیه است از طرف دولت به کارمندهاش. قسمت اداری دانشگاه رو هم میپوشونه ولی نمیدونم آیا شرکتهای خصوصی رو هم شامل میشه یا نه .
 معمولا این ظهرهای جمعه رو از مسیر ساحلی برمیگشتم خونه و حداقل بین یه ربع تا نیم ساعت کنار آب می نشستم، عکس میگرفتم و از گرما و آفتاب و آب آرامش میگرفتم. 
امروز که آخرین جمعه برنامه تابستونی بود که ظهر تعطیل شدیم تو مسیر رفتم ایکیا. که حدودا دوهفته ای میشه تو شهر کبک شعبه اصلی زده. قبلا یه شعبه داشت که با همه بزرگی بیشتر اشانتیون بود. هر چی میخواستی،  اونجا یا آنلاین میدیدی و سفارش میدادی و برات میاوردند. ولی حالا دیگه اصلش اینجا هست میشه همونجا خرید کرد.
جالبه که شب قبل از صبح افتتاح حدود چهارهزار نفر شب تا صبح رو مقابل فروشگاه تو صف گذروندند. 
تموم شدن این ساعت کاری تابستونی میگه که دیگه باید با تابستون گرم و گاهی خیلی داغ و شرجی خداحافظی کنیم و بریم به استقبال پائیز پر از رنگِ کبک.😍

پ.ن. از دیروز که شروع کردم به نوشتن، از طریق موبایل می نویسم اینه که نه میتونم عکس آپلود کنم و نه "نیم فاصله" رو رعایت کنم. در واقع این مورد دوم رو روی کیبورد موبایل پیدا نمیکنم.

سلام

دلم برای اینجا خیلی تنگ شده. از امروز، که ایمیلی گرفتم بابت فعال موندن کامنت و نظرات، تصمیم گرفتم دوباره بنویسم حتی یه کلمه در روز، حتی شعر و متن قشنگی که میخونم تا دوباره عادتم بشه روزانه نویسی.
از اونجا که فالوئرهای فیسبوک و اینستاگرام رو میشه دید سخته راحت نوشتن. ولی اینجا میشه راحت نوشت نمیدونی کی میخوندت، شاید که هیچکس مخصوصا بعد حدودا سه سال.
مهم اینه که بنویسم، بمونه برام ، که سالهای بعد بدونم حال این روزها و سالها رو....
تو این سه سالی که اینجا سر نزدم خیلی چیزها عوض شده، فوق دکترا تموم شد و از من تو همون مرکز تحقیقات دعوت به کار کردند، برنگشتم ایران هنوز.... و مهمترین و تلخترین اتفاق، رفتن همیشگی آقاجون بود.... رفتنی که هنوز باور نکردم و قلبم سنگینه، سنگین و دردناک.... 
مینویسم دوباره، حتی روزی یه کلمه....
سلام