۱۳۹۶ تیر ۲۸, چهارشنبه

یکماه گذشت آقاجون

 یکماه گذشت آقاجون، یکماه از تلفنی که خبر از آوار دنیا به سرم داد، یکماه از آخرین بوسه سرد به صورت نازنینتون تو حیاط مسجد محل، یکماهه که رفتید و دنیا همه رفت با شما، یکماهه که تو انکار زندگی میکنم انکار رفتن همیشگیتون.... زمان تماسم به ایران رو هم تغییر دادم به ساعتهایی که معمولا شما خونه نبودید که نخوام بگم گوشی رو بدید به آقاجون. یا مامان نگه با آقاجون صحبت کن که خیلی خوشحال میشه من دوباره گوشی رو میگیرم. شما برای برگردوندن گوشی به مامان نگی وقت دخترم رو نگیر کار داره.... آقاجون.... تو این روزها که شهر کبک غرق در شادی و شور فستیوال تابستونیه من غمگین ترین و تلخترین لحظه هام رو در انتظار شنیدن حداقل یکبار دیگه شنیدن صداتون از پشت گوشی تلفن میگذرونم، من که انقدر دورم.... که براتون تعریف کنم، از این روزها، از کارهام، از کنفرانس و سفر پیش رو.... و شما با افتخار شعری بخونید، پندی یا مثلی... و من همچنان پرغرور از بودنتون..... آقاجون دلم تنگه..... 






۱۳۹۶ خرداد ۱۷, چهارشنبه

نديدم تو هفت آسمون مثل چشمات يك ستاره

 


دارم میام ایران آقاجون. نگفته بودم مراقب خودتون باشید تا من دوباره بیام؟ همین شب که تولدتون بود، همون وقتی که با هم رقصیدیم، همون وقتی که بعدش دوتا بازوم رو تو دستهاتون نگه داشتید و آروم فشار دادید و بعد هم به عکس بیژن اشاره کردید، خب الان تو راهم، فردا شب میرسم، شما هم زود حاضر شو و اصرار کن که زودتر بیاین فرودگاه مثل همین شب عیدی که گذشت... یعنی دیگه نه تو فرودگاه امام و نه هیچ جای دیگه تو دنیا منتظرم نیستید؟! میدونید از آخرین باری که تلفنی حرف زدیم بیش از یکهفته ده روز میگذره، با صدای ضعیفی که قلبم رو مچاله میکرد و درد میاورد فقط دعا کردید بعد بوسیدید و خداحافظی کردید. یعنی دیگه نمیشنوم اون صدای گرم، اون لحن ملایم و قشنگ که صحبتش رو با یه شعر و پند یا حکایتی تموم کنه. آقاجون، حرفهای نگو رو دیگه به کی باید گفت؟ تخته نرد چوبی و قدیمی رو بگذاری روی تخت و بگی بزنیم بابا؟ وسطهای بازی همون وقتی که اون دو تا تاس کوچیک و قشنگ رو تو دست قشنگتون با انگشتهای کشیده میچرخونید و میگید شیش و بش، کله ش دره! من بگم منصورخان.... بدون اینکه سرتون رو بلند کنید نگاه پرسشگرتون رو با اون چشمهای نافذ و سیاه بیارید بالا تو صورتم و من بگم.... آخرش بگی من حاضرم بابا، هر جای دنیا حتی شاخ آفریقا! منصورخان کی دیگه بخونه "ای به بالا چون صنوبر - وی به رخ چون م و ه.... منصورخان، آقاجون ....صدای قشنگتون که این اواخر خیلی ضعیف شده بود تو گوشمه:
نديدم تو هفت آسمون مثل چشمات يك ستاره
اگه بارون بباره، چشمونم گریه داره،
كمان ابرو ، سلسله مو ، ماه روي زمينم،
مباد يك شب روزگاری كه مو بي تو نشينوم... آقاجون، کاش صبر میکردی برسم حداقل به بوس و بغل خداحافظی... آقاجون... منصورخان کلانتری....همیشه با منی، همیشه... با تک تک ما، با عزیز پوران که همه عمرش عاشقتون بوده و هست

۱۳۹۶ اردیبهشت ۳۱, یکشنبه

برای عکس روی شومینه!

این چند روز پرالتهاب انتخابات و کاندیدای ریاست جمهوریش، من رو برد به سالهای بچگی و نوجوونی، سالهای اضطراب و نگرانی، سالهای وحشت و هراس، سالهای انتظار و فراق که به هجران رسید! سالهای اضطراب و انتظار، سالهای اعدامهای بی محاکمه، سالهایی که وقتی در بند بودی، هر زنگ در و تلفنی میتونست پیام آور مرگ باشه، تحویل ساک وسایلت، و در قبال پرداخت گلوله ها تحویل جسمت، جسمی که دیگه نفس نداشت... سالهای نوجوونی ما! سالهای وحشت و دلهره، سالهای به بند کشیدنهای بی دلیل! سالهایی که وقتی رها بودی، هر زنگ دری میتونست اسارتت رو به دنبال بیاره. به چه جرمی؟ خوندن روزنامه، کتاب، فهمیدن! آخرین باری که بردنت نوزده سالت بود. نه بهت فرصت پوشیدن کفشهات رو دادند و نه حتی گقتند که میبرنت. و ما سر سفره شام منتظرت بودیم به تصور اینکه همسایه یا دوستی دم در تو رو به حرف گرفته! سالهای بازجوهای دیروز، زندانیان و قاضیان وسرداران امروز! سالهایی که حتی ارتباطات یک پدر متنفذ با توصیه شخص دوم اون روزهای مملکت هم نتونست کمکی به وضعیتت بکنه! سالهای دلشوره ها و نگرانیهای مامان که مطمئن نبود از سالم یا حتی برگشتنت وقتی از خونه بیرون میرفتی. و تو در برابر این نگرانیها فقط میگفتی نمیتونم بترسم و تو خونه خودم رو حبس کنم، شاید فردایی نیاید! همه اینها از یه عصر بارونی و بهاری فروردین پنجاه و نه شروع شد و تا آخرین روز اردیبهشت شصت و دو ادامه داشت، و از اون پس تو دیگه فردایی نداشتی و رفتی و رها شدی، رها از هر بندی، رها از اون همه دلهره و وحشت، رها از.... و شدی عکسی روی شومینه و دیوار و زنده در دل تک تک ما! ما موندیم و یاد و خاطرات زندگی کوتاه تو و حسرت بودن و دیدنت! سالها در همه آدمهای اطرافم به دنبال نشونی از تو میگشتم! چه نسلی بودیم ما، بچگی و نوجوونیمون اونطور گذشت و جوونیمون هم در تلاش از گذشتن سدهای مصاحبه برای هر موفقیتی که تلاش کرده بودیم و شایسته اش بودیم و پذیرفتن هر تبعیضی به خاطر زندگی کوتاه تو در این سالهای نفرین شده شصت، تو که دیگه حتی سالها نیستی! و امروز، در این شهر آروم و امن، فرسنگها دور از جایی که ریشه داریم و تو اونجا آروم گرفتی، یاد و خاطراتت با منه، تازه و زنده! تو همیشه زنده ای و سبز، و پر از امید..... -از هفتم آذر چهل و یک تا سی ویک اردیبهشت شصت و دو!



۱۳۹۵ بهمن ۶, چهارشنبه

آقاجون

 پشت تلفن میگم: چه خوب شدید آقاجون موهاتون رو اینطوری اصلاح کردید، مثل همون وقتها، خوش تیپ و شیک،همونجور که من دوست داشتم همیشه. با خنده و متعجب میگند نه بابا کجا دیدی؟ میگم عکستون رو دیدم، عکس همون روز که اومدید خونه. متعجب میپرسند عکس رو؟! میگم همون مهربونهایی که میاند دیدنتون و گاهی باهاتون عکس میگیرند، همونها با من هم مهربونند و بلافاصله عکستون رو برام میفرستند. با شوقی تو صداشون میگند مو نداشتم بابا خیلیش ریخته بود. فکرم میره به اثر شیمی درمانی و اینکه چقدر بعد از عمل نگران بودم که از ریزش موها بر اثر درمان بفهمند نوع بیماری رو، بیماری خاص رو. غافل از هوش زیادشون که تا ندونند بیماریشون رو و نشناسند دارو و درمانش رو، تن به مداوا نمیدند! ادامه میدم ولی نه، مثل قبل بودید. در جواب میگند آره بابا، اثر شیمی درمانیه، همه موهایی که از قبل ریخته بود هم دراومده! میخندم و میگم: می بینید، حتی شیمی درمانی هم با شما متفاوت رفتار میکنه، باهاتون مهربونه مثل خودتون با دنیا، میدونه عادت ندارید به خونه نشینی و تسلیم شدن به ضعف و بیماری، نمیخواد ظاهرتون عوض بشه، به هم بریزه. با صدای پرشوق تکه ای از مثنوی میخونند برام و با جملات همیشه قشنگ و آرومشون خداحافظی میکنند و گوشی رو دوباره میدند به مامان.

مامان میگند از آی سی یو که میخواستند بیارند تو بخش، همون آقا اون دفعه ای بردشون حموم و اصلاح موی سروصورت. مامان جوری صمیمی میگه از اون آدم که انگاری من باید بشناسمش، نمیتونه غریبه باشه کسی که آدم رو میبره حموم و سلمونی میکنه........
خواهر دوسه روز قبل که تماس گرفته بود گفت شیمی درمانی ضعیفشون کرده، این مرحله رو فعلا صبر میکنیم، بیماری کنترل شده، نمیخوایم زیاد اذیت بشند.... بهش حق دادم ، هفته ای دوروز شیمی درمانی، سه مرحله شیش هفته ای، چون بنیه ش رو دارند منصورخان! اینی میکنه که یه سرماخوردگی سبب میشه و دوباره میبردشون به آی سی یو.... خوب باش آقاجون، خوب مثل همیشه... 
پ. ن.عکس مال سرشبی از این شبهاست به وقت ایران و آقاجون داره برای پرتو میخونه.... صدای قشنگی که گاهی 
نفس کم میاره موقع خوندن این روزها...



۱۳۹۵ شهریور ۲۷, شنبه

Au revoir INRS

 اوایل زمستون دوهزاروهشت بود که خانوم برادربزرگه از ایران اومد رزیدانس لسخت و یه برگه آ چاری که روش تند تند نوشته شده بود و گاهی خط هم خورده بود بهم داد از طرف برادربزرگه. اسم چند استاد معروف سنجش از دور بود با آدرس و نظراتی که در موردشون گفته میشه. از جمله مونیک بقنیه که مقابل اسمش نوشته بود در موردش میگند : "در پوست خودش خوب جا گرفته!" این یه اصطلاح کبکیه که یعنی در هر نقش و جایگاهی که باشه خیلی خوبه. من اون موقع بیشتر تعجب کرده بودم از رابطه ذهنی برادر بزرگه و خودم. بدون اینکه بهش گفته باشم میخوام تو این زمینه ادامه بدم برام اطلاعات فرستاده بود. اولین قرار من با مونیک همون زمستون انجام شد. اون دانشجوی دکترا میخواست و من میخواستم فقط یه تجربه کاری تو این زمینه داشته باشم قبل از برگشت به ایران. از من اصرار و.... تا هفته آخر سپتامبر دوهزاروهشت، زمانی که من پذیرفتم روی پروژه دکترا کار کنم، شرایط طوری شد که حرف من به سرانجام نشست و به عنوان اسیستانتش کارم رو شروع کردم و بعد هم خودم با داشتن یه موقعیت خوب کاری تو وزارت حفاظت و توسعه پایدار محیط زیست خواستم که با مونیک ادامه بدم و دکترا رو شروع کردم.

گذشت، روزها و شبهای کار و لابراتوار و سفرهای مناطق قطب شمال و کنگره های مختلف سفرهای کاری و.... خوشیها بدخلقی ها.... زندگی شد فقط خط پروژه بین مرکز تحقیقات و رزیدانس ....و حالا ، از همین امروز، بعد از دپوی فینال تز که دیشب انجام شد، من برای این ساختمون غریبه شدم. دیگه دیتکتورهاش کارت مغناطیسیم رو نمیشناسند، اثر انگشتم برای دیتکتور ورودی آشنا نیست... بعد این همه سال، که هر روز، گاهی چند بار در روز بر حسب تعداد ورود و خروج که بعد از شناختن کارت، انگشت اشاره دست راستم رو هم روی صفحه خاص گذاشتم تا چراغ دیتکتور سبز بشه و در ورودی باز... برای اتاقها، کریدورها و سالنهای مختلف هم.... حالا یه غریبه ام، مثل آدمهای مختلفی که از اینجا میگذرند.... اینه زندگی.... مثل آدمها، یه وقت میبینی غریبه ای برای آدمی که دوتا نقطه ستاره همینجوریش رنگ روزت رو عوض میکرد، دلت مچاله میشد اگر یکی دیگه دو تا کلام بیشتر مهربون بود باهاش ... اینه زندگی
Au revoir INRS



۱۳۹۵ خرداد ۲۱, جمعه

آقاجون برگشتند به خونه

 آقاجون برگشتند به خونه و من هم دیشب برگشتم کبک.

ممنونم از توجه، دعا و آرزوهای خوبتون برایِ بهبودی ایشون. عملشون خوب بوده، بدنشون تا به الان به درمان بخوبی جواب داده. روزهایِ سختی بودند که با کنارِ هم بودن و حفظِ روحیه بالا به خوبی‌ گذشتند و امیدوارم که بقیه درمان هم بخوبی جواب بده. از فردا آخرین قسمتِ معالجاتشون شروع میشه. چند مرحله؟ یا چه مدت؟ هنوز معلوم نیست، ولی‌ تیم‌ِ پزشکی‌ معالج، جراحشون، خونواده و فامیل، همگی‌ امیدوار، و ما خواهر برادرها مطمئنیم که این مرحله رو هم به خوبی‌ پشتِ سر خواهند گذاشت.
همچنان التماسِ دعا و آرزویِ بهبودیشون رو از همه داریم، که حتما اثر این حضورِ معنوی همه عزیزان سبب میشه که تومور بدخیم که هیچ، حتی هیچ تومور خوش‌خیمی هم تن‌ِ نازنینشون رو آزرده نکنه.

یادم نمیاد آقاجون روز و شبی‌ رو بدونِ مطالعه گذرونده باشه، به جز همون ۸-۹ روزِ بعد از عمل که در قسمت ایزوله بخشِ آی‌-سی‌-یو بستری بودند. که حتی همون موقع هم، بعد از اینکه کمی‌ حالشون بهتر شد، برادر بزرگه براشون کتاب آورده بود ولی‌ پرسنلِ آی‌-سی‌-یو این اجازه رو نداده بودند.

عکس رو پریشب، شبِ قبل از برگشتنم به کبک، بدون اینکه متوجه بشند، از ایشون گرفتم.

باز هم ممنونم از همدلیتون،
التماسِ دعا برایِ بهبودی کاملِ ایشون..








۱۳۹۵ خرداد ۴, سه‌شنبه

لحظه خاص

 لحظه خاص من تو این سالها، اون لحظه ای که فکرش حالم رو خوب میکنه، بارها و بارها تو خوشحالی و غم تصویرش میکنم که حالم رو خوشتر کنه، از اون ثانیه اعلام نشستن هواپیما در فرودگاه امام خمینی تهران شروع میشه. من هیجان زده که از یه ساعت قبلش آماده ام بلند میشم و با بازشدن در هواپیما، شاد و سریع از دوروبری هام و مهماندار ها خداحافظی میکنم و به سرعت میرم به سمت داخل فرودگاه. با خنده و خوشحالی به همه، از خدمه و نگهبان و مسئول گیت سلام علیک میکنم تا برسم بالای اون پله های برقی.... همونجا، همون نقطه که مشرفه به مستقبلین..... با نگاهی نگران و قلبی که تندتر از هروقتی میزنه به دنبال موهای فر سفیدی میگردم که طی این سالها از جوگندمی به سفید یه دست رسیده، مردمک چشمهام دودو میزنه وطپش قلبم مثل وقتیه که ساعتها روی تردمیل با سرعت بالا میدوم تا..... چشمم میفته به اون دوتا چشم باهوش و نگران زیر ابروهای پرپشت که با دیدن من پر خنده می شه و دست راست قشنگ با انگشتهای کشیده که به آرومی بالا میاد و برام تکون داده میشه.... پر درمیارم، خیالم راحت میشه به دوروبرشون نگاه میکنم خواهر و برادرها، خواهرزاده هاو این سال های اخیر برادرزاده ها که به مرور بزرگ شدند..... زندگی تو اون لحظه، همون لحظه دیدن موهای مجعد سفید خوشرنگترین میشه، گرم و بی نقص.... همون لحظه دیدن تکون اون دست قشنگ.... وبعد تموم راه اون دست رو تو دستم بگیرم و حرف بزنیم تا برسیم باغ که به بغل مهربون مامان ختم بشه.... فردا میرسم فرودگاه امام ، اون لحظه رو ندارم، دلم میخواد ممکن بشه از همونجا برم بیمارستان، پشت در سی سی یو، مثل وقت های کری خوندن بازی تخته نرد، مثل وقتهای گفتن حرف های مگو، صداش کنم منصورخان، و ادامه بدم جا زدین، نیومدین فرودگاه..... پاشو بابا بریم باغ ، شما که میدونی دنیای من یه کلمه سه بخشیه به اسم ؛ آ قا جون


صبح بیست وچهارم می دوهزاروشونزده، تو اتوبوس از کبک به سمت فرودگاه مونترال





۱۳۹۵ اردیبهشت ۳۱, جمعه

جمعه سی ویکم اردیبهشت هزاروسیصدوشصت ودو

 جمعه سی ویکم اردیبهشت هزاروسیصدوشصت ودو، یه روز قشنگ بهاری تو باغ کندورو بود، هر از گاهی نم بارونی میزد، همه جا سبز بود، به هرجا نگاه میکردی گل بود و گل، لاله های زرد وحشی، شقایق های عاشق، گلهای ظریف بنفشه.....آب رودخونه کوچیک (پشت خونه) و روخونه بزرگ کرج(پایین باغ) میخروشید و دود میکرد، سیلاب بود، زیبایی و خطر....سراسر دامنه کوه بالای باغ و پشت خونه پوشیده بود از ارغوانهای شاداب و خوشگل که آخرین روزهای دلبریشون رو میگذروندند، ارغوان های زیبا که با اردیبهشت میان... اون جمعه قشنگ، بعد از مدتها دوباره فامیل پدری در باغ موروثی مادرجون جمع شده بودیم، از پیامدهای انقلاب عظیم اسلامی، یکیش اختلاف و دشمنی بین خونواده ها، حتی برادر و خواهر بود. فامیل منسجم و صمیمی ما هم از این قاعده مستثنی نبود، خونواده ای انقلابی دواتیشه، خونواده ای که باوری به انقلاب نداشت، ولی هنوز حرمتها برقرار بود... شوق دوباره دور همی فامیلی از روز قبل شروع شده بود...... جمعه خوبی بود، تا غروب که باخوشحالی از هم خداحافظی کردیم، من با خونواده یکی از عمه جونها برگشتم خونه، مامان و آقاجون با عموجون مسعود و زنعمو اخرین نفرها بودند، وقتی مامان برای آخرین بار اتاق باغی رو سرکشی می کنه ، لباس "بیژن" رو آویزون به گلمیخ می بینه، با نگرانی میاد بیرون و رو به آقاجون میگه منصورخان لباسهای بیژن اینجاست، نرفته. آقاجون اول در جواب میگه حتما با لباس باغی رفته و بعد..... ساعت های پرهراس جستجو، دلهره نگرانی ترس لحظات دهه شصت...... بیژن برای همیشه رفت، دیگه به خونه برنگشت، به وقت اذان مغرب در حالت سجده، بی خداحافظی و تلخ ، با رد شکنجه روی تن زیبا و قد و بالای قشنگش، با ناخونهای کشیده پاش که فرصت دوباره روییدن پیدا نکردند ، بیژن با ارغوانها رفت وقتی هنوز بیست و یکسال نداشت.....

لعنت به دهه جهنمی شصت که اردیبهشت رو برای ما همیشه به اردیجهنم تبدیل کردند....










۱۳۹۴ مهر ۱۹, یکشنبه

از خبرهایِ خوبِ این روزهایِ پاییزیِ من اینه که برایِ یه دوره ۸ ماهه‌ فوقِ دکترا پذیرفته شدم.
جزئیات‌ش رو مینیویسم.


۱۳۹۳ اسفند ۱۷, یکشنبه

امروز صبح بعد از خوردن صبحانه با خونه تماس گرفتم که ضمنِ تبریک این روز به مامان از آقاجون تشکر کنم که به خاطر برخوردها و باورش با ما، یاد گرفتم همیشه به خودم و جنسیتم مفتخر باشم. با اعتمادِ به نفس زندگی‌ کنم و هیچ محدودیت جنسیتی رو به بازی نگیرم، حتی محدودیتهای اجتماعی و تبعیضِ جنسیتی شدیدِ سالهایِ شصت که درش بزرگ شدم. 
بهشون میگم: مرسی‌ از اینکه همه جسارت و کله شقیِ من رو با درک و دانش حمایت کردید چه اون موقع که دختر بچه تخس و حاضر جوابی بودم که زیر بارِ حرفِ زور هیچ کس نمیرفت، تو اون سبک زندگی‌ِ طایفه‌گی‌ ما که همیشه عموجون بزرگه "زلِ گرگ" خطابم میکرد، و شما حتی نگاهت به اخم نمینشست که معتقد بودید " بچه باید حرفش رو بزنه! حقِ اعتراض و گفتنِ حرفِ مخالف رو به همه میدادید، بچه، بزرگ، دختر، پسر.... و چه سالهایِ جوونی‌ و دوستیها و ارتباطات، سفر، کوه، جشنواره تئاتر و سینما که گاهی‌ وقتی‌ می‌رسیدم خونه، پاسی از نیمه شب گذشته بود و شما، تنها فردِ بیدارِ خونه، سیگارِ روشنی بینِ دو انگشت یا کتابی میخوندین کنارِ پنجره رو به باغ یا سرتون رو به آبیاری گلی‌ گرم میکردین، بدونِ اینکه از نگرانی که تا اون موقع بیدار نگهتون داشته بود حرفی‌ بزنین، گوش میکردین به حرفهام که معمولاً با خنده از ترس و هولِ راننده‌هایی‌ می‌گفتم که تو فاصله میدونِ کرج تا باغ رو چطور تو سکوت میومدند و هنوز من سر پُل از ماشین کاملا پیاده نشده و درِ ماشین رو پشت سرم نبسته رفته بودند، حتی انقدر کنجکاوی نمی‌کردند که این دخترِ جوون کجا میره این وقتِ شب و تو کدوم باغ ‌گم میشه؟! 
همیشه از نوجوونی به بعد "شیر زن" خطابم کردید حتی نه به رسمِ معمول که بارها می‌شنیدم "مرد"! یک بار بهونه‌ نکردید جامعه ناامن رو که نکنم اون چه رو که میخواستم و نَرَم راهی‌ رو که فکر می‌کردم باید برم، همش حمایت آگاهانه بود و محبت و باور.....
بهشون گفتم: ممنونم برای اینکه با برخورداتون یادمون دادین که به خودمون باور و اعتماد داشته باشیم، خودمون رو با کسی‌ حتی خواهر و برادر مقایسه نکنیم، اینکه تا به امروز یک لحظه هم حتی در زندگی‌ از زن بودن متاسف نبودم و آرزو نکردم که کاش پسر باشم، منی‌ که در جامعه پر از تبعیضِ جنسیتی و محدودیت مذهبی‌ بزرگ شدم و شکل گرفتم!

هشتم مارس، روزِ جهانی‌ِ زن، به تمامی زنان و مردان مبارک!

۱۳۹۳ اسفند ۴, دوشنبه

دوم اسفند تولد این وبلاگ بود که سالِ ۲۰۱۰ به مناسبتِ تولدِ خودم (۳ اسفند)، شروع به نوشتنِ روزانه‌هام در دنیایِ مجازی کردم.خیلی‌ دوستش دارم، هر چند که این روزها دیگه حریمش امن نیست!

پ.ن.۱.حواسم هست که دومین سالیه که تولدم رو تبریک نگفتی، نمیتونم باور کنم از تو! خیلی‌ لوسی .....بی‌نمک!

پ.ن.۲.عکس: برانچ صبحِ روزِ تولد (یکشنبه‌، ۲۲ فوریه) با دوستان نزدیک :-)


۱۳۹۳ دی ۲۱, یکشنبه

عمق و وسعت تنهایی وقتی‌ نمودار میشه که از یه مهمونی‌ بعد از نیمه شب برگردی خونه و کسی‌ نباشه زیپ پیراهنت رو بکشه پایین. صوفی، همخونه کبکیت، هم خوابیده باشه، دراتاقش بسته و میدونی‌ موقع خواب هم گوشی میگذاره و هم چشمبند. و این، تنها امید بیدار شدنش به کوچکترین صدا ونور رو هم ناامید میکنه. بعد از کلی‌ تقلا یه دست از حلقه آستین اومده تو لباس یه دست سر جاش! در ناراحت‌ترین حالت این پیرا‌هن اندامی که هم پر از درزه  و هم کوتاه، به این امید نشستم که شاید نیمه شب، صوفی به هوای توالت رفتن بیدار بشه.
 تجربه میشه که بعد از این، پیراهنی بخرم که زیپش پهلوش باشه نه پشت!

۱۳۹۳ آذر ۲۵, سه‌شنبه

سر میز ناهار تو کافه تریای دانشگاه نشستیم، "مونیک" (سوپروایزر پروژه دکترام)، "اندرس" (اسیستان ونزئولایی)، "سیمون" (اسیستان کبکی)، و "هلنا" (دانشجوی لهستانی که برای یه دوره ۵ ماهه تو آزمایشگاه ماست). صحبت از پرتاب موشک SMAP توسط ناسا در اواخر ژانویه شروع میشه، ما هم خوشحال از این ماجرا چون که تز‌ِ من هم قسمتی‌ از این پروژه هست، تا میرسه به اخبار روز و علائق فردی. 
صحبت از گروگانگیری استرالیا میشه، "اندرس" رو به من میکنه و میگه طرف پناهنده ایرانیه! میگم: معلوم نیست چه داستانی‌ پشت این ماجراست؟! مهم نیست این فرد کجایی هست؟! بدبخت اون دو نفری که بی‌ دلیل کشته شدند! چه اهمیت داره ملیت تروریست؟! اینجور که میگند این طرف متهّم به قتل و تجاوز و کلی‌ خلاف دیگه بوده، جرائمی که به خاطر هر کدومش حداقل چند سالی‌ باید زندان باشه. چرا آزاد بوده؟ چه داستانی‌ ورای این ماجراست؟! وگرنه لباس روحانی شیعه رو میشه از هر جا تهیه کرد. همه جا هم خوب و بد داره، مجرم هم. 

همه این سال‌های اقامتم در کبک به خودم گفتم که : پروین حواست باشه، کسی‌ "پروین" نامی‌ یادش نمی‌مونه ولی‌ "یه ایرانی میشناختیم که اینجور بود"، "تو گروهمون یه دختر ایرانی داشتیم که اینجوری برخورد میکرد" و "آشپزی ایرانی...."، "موسیقی و رقص ایرانی... " و ..... تو اذهان میمونه برای همیشه، پس یادت باشه فقط "پروین" نیستی‌، نماینده یک کشوری. 

والله، مرتیکه ابله خر، نمیدونه که با کار مزخرفش دوباره اسم ایران رو انداخت تو دهنها و ما باید تاوان پس بدیم. تازه، من همیشه و هر جا که صحبت از تروریست و این عملیات انتحاری و تروریستی میشد می‌گفتم همه این سالها یکی‌ از این موارد رو اسم ببرید که یک ایرانی درگیرش باشه و انجام داده باشه... مرتیکه خر، اه!


پ.ن. بالاخره ماهواره SMAP آماده شد و برای ۲۹ ژانویه قراره به فضا پرتاب بشه.
https://www.facebook.com/NASA/photos/a.67899501771.69169.54971236771/10152870095421772/?type=1&fref=nf

۱۳۹۳ مهر ۲۸, دوشنبه

بعد از دیدن گزارش مجله IEEE Geoscience and Remote Sensing (پست قبل)  لازم دیدم که حتما به مجله ایمیل بزنم، قبل از اون نگاهی‌  کردم به نویسنده‌های گزارش: سیلوی، استاد ریموت‌ سنسینگ دانشگاه لاوال که از سال ۲۰۰۵ می‌شناسمش و باهاش درس داشتم، و دیگری کریم، استاد گروه سنجش از دوراکیپ خودمون. 
با صوفی (هم‌خونه کبکی‌ام، هنوز اینجا معرفیش نکردم) و آتی (نزدیکترین دوست ایرانیم) صحبت کردم و یه متن محترمانه و کوتاه نوشتم و بعد از ظهریکشنبه‌ به آدرس ایمیل سیلوی، کریم و چارلز(مسئول وب سایت سامراسکول) فرستادم. روز یکشنبه‌ بود و آدرس ایمیل کاری، انتظار جواب نداشتم تا حداقل روز دوشنبه.

Bonjour à vous tous;

J’ai vu le rapport de « The GRSS Summer School Quebec City 2014 »  sur le site « IEEE Geoscience and Remote Sensing Magazine September 2014, Page 1 ».


C’est intéressant comme compte-rendu sur l’école d’été, par contre j’ai remarqué que vous avez utilisé mes photos avec ma permission mais vous n’avez pas mentionné mon nom à titre de photographe ni sur le rapport ni sur la page web de l’école d’été!!! S’il vous plait je vous demande d’effectuer la correction nécessaire. MERCI de l’intérêt que vous porterez à ma demande.

Bien cordialement,
Parvin ....

به برادر بزرگه که سالها اینجا زندگی‌ کرده بوده و درس خونده و الان ساکن ایرانه، زنگ زدم و موضوع رو گفتم. گفت کار درستی‌ کردی ولی‌ خیلی‌ هم موضوع رو بزرگ نکن، اگر باهات صحبت کردند بگو خیلی‌ مهم نیست فقط یادآوری کردم. در جواب گفتم الان دیگه مهم شده برام، به دلایلی که این چند وقت پیش اومده که کمیش رو ایشون در جریانه. درعوض ، صوفی  معتقد بود که اینها حق کپی‌رایت رو رعایت نکردند و حق من بوده که نظرم رو قبل از ارسال گزارش به مجله بدونند و الان حق دارم که بخوام در صورت عدم تصحیح گزارش، عکس‌ها رو حذف کنند که با گفتن این حرف به نویسنده‌های گزارش موافقت نکردم. 

سه ساعتی‌ ازارسال ایمیل گذشته، سیلوی که نویسنده اول گزارش بود ایمیل زد که برای تصحیح گزارش با مجله تماس گرفته و به محض گرفتن جواب، من رو در جریان قرار میده. 

Bonjour Parvin,

J’ai envoyé une demande aux personnes intervenant dans la publication de l’article dans le magazine GRSS afin que ton nom soit cité pour la prise des photos.

Je te ferai savoir quelle aura été leur réponse, notamment s’il est possible d’apporter la modification.

Au plaisir,

Sylvie ....


و خیلی‌ زود ایمیل دوم رو زد که چون مجله منتشر شده تو این شماره، کار تصحیح رو نمی‌تونند انجام بدند ولی‌ تو مجله ماه اکتبر یه تذکر برای تصحیح می‌نویسند.

Re-bonjour,

D’après les personnes impliquées dans l’édition du magazine GRSS, il va être difficile d’apporter une correction dans l’édition de Septembre. Mais une mention devrait être faite dans la prochaine édition du magazine.

Pour ce qui est du site web de l’école d’été, Charles devrait pouvoir te confirmer la possibilité de mentionner ton nom à titre de photographe de l’école d’été.

Au plaisir,

Sylvie..... 


امروز صبح چارلز گفت که پروین مجله منتشر شده کاریش نمیشه کرد ولی‌ روی سایت قابل تصحیح هست و من این کاررو می‌کنم فقط باز یادآوری کن.
تو لابراتوار بودم که کریم رسید، در دفترش رو تازه باز کرده بود که متوجه حضور من تو لابراتوار شد، سریع اومد، و جلوی بچه‌های که تو آزمایشگاه بودند کلی‌ ابراز تأسف و عذرخواهی کرد و مقصّر رو اصرار به زود فرستادن گزارش از طرف مجله دونست! گفتم مهم نیست حالا، ولی‌ منتظر تصحیح روی سایت و تذکر مجله ماه بعد هستم.

۱۳۹۳ مهر ۲۵, جمعه

لینک زیر که گزارش مربوط به GRSS Summer School  چاپ شده در IEEE Geoscience and Remote Sensing Magazine September 2014, Page 1  هست، رو از طریق ایمیل گرفتم با این پیام :

"سلام

حضور بارز خانم های ایرانی سنجش از دور در ایگارس جای بسی خوشحالی داره!!!"

http://online.qmags.com/GRS0914?sessionID=4C43BAC3BEF544F27B01F262C&cid=2798937&eid=19112#pg55&mode2


**عکس‌ها رو هم بدون ذکر نام عکاس که من باشم  چاپ کردند!!! 
روز دوم ماه می، روی فیس‌بوک یه پیغام گروهی گرفتم که حاوی پیشنهاد دورهمی ایرانیهای شرکت‌کننده در کنفرانس بین‌المللی آیگارس ۲۰۱۴ در شهر کبک بود، و از ما که کبک بودیم خواسته بودند همکاری کنیم. به نظر جالب میومد، اینجوری می‌تونستیم با هم آشنا بشیم و بدونیم که کجا هستیم و رو چه پروژه‌هایی‌ کار می‌کنیم ضمن اینکه اساتید ایرانی معروف این رشته رو هم میدیدیم که چندتایی هم از JPL میومدند.  بعد هم به خود من یه ایمیل زدند که مسئولیتش رو قبول کنم. گفته بودند رستوران خوب با قیمت مناسب برای دانشجوها، و اگر امکان داره بتونیم موسیقی ایرانی هم داشته باشیم. از اونجاییکه، تو این شهر رستوران ایرانی نداریم، یه لیست از رستورانهای نزدیک به مرکز کنگره‌های شهر کبک رو فرستادم برای فرد پیشنهاد دهنده.  یه رستوران ایتالیایی خوب با فضایی سنتی که پیانویی هم داشت رو پیشنهاد دادم که مورد قبول واقع شد و چند روز قبل از کنفرانس هم با دو تا از بچه‌های دانشگاه لاوال که در کنگره شرکت نکرده بودند ولی‌ از دانشجوهای سابق استاد ایرانی  پیشنهاد دهنده  قبل از اومدن به اینجا در دانشگاه تهران بودند، رفتیم فضا رو دیدیم و اونها هم تأیید کردند و من رزرو کردم. حتی اجازه اجرای چند آهنگ هم با پیانوی وسط سالن رو گرفتم.
به اسم شب ایرانی آیگارس ۲۰۱۴، برای دوشنبه شب یعنی‌ ۱۴ ژوئیه ۲۰۱۴ ساعت هفت شب، ایمیلها فرستاده شد. استاد ایرانی دانشگاه لاوال نیومد، گفته بود نمی‌تونه بیاد. دکترسرابندی، خانوم دکترمقدم (مهتا) و دکترانتخابی‌فرد از این پیشنهاد  خیلی‌ استقبال کرده بودند، دکتر انتخابی دیر رسید ولی‌ اومد، برای مهتا کاری پیش اومد که متاسفانه همون روز صبح رفت لس‌آنجلس و روزبعد برگشت. با اینکه مسیر خیلی‌ سر‌راست بود ولی‌ برای سردرگم نشدن و راحت  پیدا کردن رستوران، با بقیه کنار پذیرش کنفرانس قرار گذاشتیم که با هم بریم، پروفسور سرابندی هم با ما بود. حدودا ۳۰-۳۲ نفر بودیم از همه جای دنیا، از آقایی که از هلند اومده بود و کلی‌ دلگیر بود از دولت کانادا که سر دادن ویزا اذیتش کردند و آخر سر هم یه فقط برای همون چند روز کنفرانس بهش ویزا داده بودند تا دوستانی از شهرهای مختلف کانادا، از آمریکا و حتی از خود ایران. بعد از شام هم خانوم یکی‌ از آقایون که خودش تو گرایش ریموت‌ سنسینگ و ژئو‌ماتیک نبود ۳تا آهنگ ایرانی برامون با پیانو زد و عکس دسته‌جمعی‌ گرفتیم و شب رو با شادی تموم کردیم.
چند تا عکس و فیلم گرفتم که به یادگار موند از اون شب. به همه خیلی‌ خوش گذشته بود و ابراز رضایت می‌کردند و خیلی‌ها گفتند که برای سال بعد، آیگارس ۲۰۱۵، که در شهر میلان ایتالیا برگزار میشه هم خود شما مسئول برگزاری شب ایرانی باش! این واقعی‌‌ترین تعریفی بود که می‌تونستم بپذیرم که همه راضیند! 


بعدها در طول کنفرانس با ایرانیهای بیشتری برخورد کردم که همه در مورد شب ایرانی آیگارس شنیده بودند و بهم ایمیل دادند برای برنامه‌های بعدی.
امسال حضور ایرانیها خیلی‌ به چشم میومد و همه هم چه خوب. با نگار که از ناسا اومده بود هم تو مهمونی‌ ناهار خانوم‌های پژوهشگر ریموت‌ سنسینگ و ژئو‌ماتیک آشنا شدم، اتفاقا تو ارائه من هم حاضر بود، هم اون و هم دکتر انتخابی‌فرد. البته دکتر انتخابی‌فرد تو شب ایرانی با من صحبت کرد در مورد مشکلاتی که تصاویر SMOS دارند و پرسیده بود که شما چه راه حلی براش پیشنهاد کردین؟ که گفته بودم ما به مشکل برخوردیم و امیدوارم که بتونم راه حل رو پیدا کنم!

۱۳۹۳ مهر ۱۶, چهارشنبه


تو کافه‌تریا دانشگاه با دو تا از اساتید، اسیستان یکیشون و چند تا از دانشجوهای فوق‌دکترا و دکترا دوریه میز نشستیم، برای ناهار سفارش کوسکوس داده بودیم که کریم ( استاد تونسی گروه ریموت‌سنسینگ) رو به من و نسترن میکنه و احوال پروستات آقا رو می‌پرسه! انگاری ما همین الان از عیادت بیمار، از بیمارستان برگشتیم. بهش میگم ما هم مثل شما، اخبار رو از رسانه‌ها داریم، چیز بیشتری نمیدونیم! 

ژوئیه ۲۰۱۲، شهر مونیخ، آلمان، کنفرانس آیگارس 
لیوان کاغذی خالی قهوه رو گذاشتم روی میز  و با اشاره به در ورودی از همین فاصله دور به مونیک گفتم: کایل تازه رسیده، و آروم به سمتش رفتیم. درواقع تو مسیر ما برای رفتن به سالن اصلی کنفرانس بودند که تا ده دقیفه دیگه مراسم افتتاحیه شروع می‌شد. بعد ازسلام‌وعلیک و روبوسی با کایل، با خانوم همراهش هم سلام کردم و خودمون رو معرفی کردیم: پروین، مهتا*.
بعد از جدا شدن به مونیک گفتم: فکر کنم مهتا ایرانیه چشمهاش این رو میگه. تائید کرد و در ادامه گفت خیلی جوونتر از من ( مونیک) نیست ولی جوونتر نشون میده. تو سالن همون ردیفهای جلو نشستیم، یانیک هم رسید. یه خرده گذشت، مونیک برگشت رو به من و گفت: مهتا دومین زن کمیته اجرایی JPL** هست. یه حس خوبی داشت شنیدنش، مثل بادکنک شدن دل.... ادامه میده پنجشنبه تو برنامه ناهار خانوم‌های محقق ژئوماتیک و ریموت‌سنسینگ حتما می‌بینیش.
پنجشنبه ناهار سر دو تا میز جدا از هم ولی روبروی هم نشسته بودیم، وقتی برای سرو دسر میرم بهش لبخند میزنم و موقع برگشت میرم کنارش که با دوتا ازدوستانش در حال صحبته، خودم رو معرفی می‌کنم، آشنا برخورد میکنه بعد از کمی صحبت می‌پرسم میتونم فارسی باهاتون صحبت کنم؟ میگه حتما! و چند کلامی هم صحبت میشیم که نوبتش میشه بره برای سخنرانی بعد از خانوم آمریکایی که نفر اول کمیته اجرائیه! موقع معرفی خودش ، وقتی میگه ایران به دنیا اومده با لبخند به من نگاه میکنه، سری براش تکون میدم، کارهاش رو با عکس ارائه میده به عکسی که با انوشه انصاری تو یه کمپین هستند میرسه در حین شرح میگه فضانورد ایرانی، به هم لبخند میزنیم...... حس خوبی داشتم اون لحظه، جایی که یک سوم جمعیت رو چشم‌بادومی‌ها گرفته بودند ولی ما فقط دوتا ایرانی بودیم. بعد از ناهاربا هم عکس گرفتیم و خداحافظی کردیم ، میخواست بره پاریس.
برگشتم کبک، یه ایمیل براش فرستادم با عکسمون.


 و تا امسال....
 کنفرانس آیگارس ۲۰۱۴، شهر کبک، تو کریدور از مقابل هم گذشتیم قبل از اینکه بگم سلام گفت : های پروین و رد شد، چند نفری همراهش بودند. چند باری در طول کنگره به هم برخوردیم. این ۲ هفته اقامتش در شهر کبک حسابی‌ سرش شلوغ بود، و در طول کنگره هم، چیر و پرزیدنت چند تا از سالنهای کنفرانس بود، من هم که عکاس بودم به قول ژوزه، یکی از مسئولین کنگره از وزارت دفاع : پروین و دوربین قرمز کوچیک جادوئیش، هر بار فقط می‌رسیدم بهش بگم یه عکس، بگیرم؟! و تیک... با خنده گرم و صمیمیش ثبتش می‌کردم!
آخرین روز و آخرین ساعت ارائه  پروژه علیرضا رو داشت که زودتر قرار بود برگرده کالیفرنیا. بدترین وقت برای سخنرانی،معمولاً این موقع تقریبا همه رفتند ولی برخلاف انتظار سالن پر بود، بعد از سخنرانیش با هم رفتیم سالن بالای هتل هیلتون که این دوهفته رو اونجا اقامت داشت. شهر زیبای کبک زیر پامون بود و گپ زدیم، صمیمی بود و متواضع، من حواسم به حفظ فاصله بود، اون ولی نه... بعد پروفسور کمال سرابندی هم اومد کلی صحبت کردیم .  با مهتا قرار گذاشتم که روز بعد  شهررو بهش نشون بدم، خودم رو میزبان میدونستم. ازشون خداحافظی کردم و رفتم برسم به کلادیا و گروهی از همراهانش که قرار شام گذاشته بودیم. با کلادیا، پروفسور ایتالیایی که برای سامر اسکول اومده بود آشنا و در مدت کنفرانس دوست نزدیک شدیم.


روز بعد با مهتا الدکبک یا همون شهر قدیم کبک رو گشتیم تا بندر قدیمی و شام رو هم توتراس یکی از رستورانهای قشنگ کنار بندرگاه خوردیم. مثل دو تا دوست قدیمی حرف زدیم، خیلی خوب بود، و خوبتر اینکه بعدتر که ایمیل تشکر زد برام نوشت که احساس خوشبختی میکنم که یه دوست فوق‌العاده پیدا کردم در این سفر و.... من ... که رو ابرهام!
مرسی‌ خدا!

*http://web.eecs.umich.edu/~mmoghadd/
**http://www.jpl.nasa.gov/

۱۳۹۳ فروردین ۲۲, جمعه

جمعه عصر، ۴آوریل دو تا ایمیل از پشت سر هم از دفتر پذیرش چکیده مقاله کنگرهIGARSS۲۰۱۴  داشتم مبنی بر پذیرش مقاله برای شرکت در کنگره. اون موقع دقت نکردم چون حواسم متمرکز بود به ارسال مقاله ژورنال. 
شب دوباره ایمیل‌ها رو نگاه کردم که متوجه شدم تو یکیش ارائه رو به صورت پوستر زدند و تو بعدی به صورت سخنرانی و با دو کد و شماره متفاوت. تا اول هفته بعد صبر کردم، روز دوشنبه به مونیک گفتم و بعد یه ایمیل زدم که اشتباه شده و ما اعلام کردیم که کارمون رو به صورت پوستر ارائه می‌دیم. دو سه ساعتی‌ گذشت وایمیل زدند که باشه. 

کمتر از یک ساعت نگذشته که یه ایمیل دوستانه از José، از وزارت دفاع که مسئول این قسمت از کنگره هست داشتم. دو سال پیش در سفر مونیخ و کنگره سال ۲۰۱۲ با هم آشنا شدیم از آشنایان نزدیک مونیک. قسمت دوستانه و احوالپرسی رو به زبان فرانسه نوشته بود و قسمت اصلی‌ ایمیل رو به انگلیسی‌. ضمن تعریف زیاد از مقاله و رتبه‌ای که موقع ارزیابی گرفته، خواسته بود که بهتره که ارایه‌ام به صورت سخنرانی باشه تا پوستر. یه جورایی تو مایه‌های حیفه این کار که پوستر باشه. تعریف‌هاش و کلا ایمیلش خیلی‌ زیاد خوشحالم کرد و از طرفی‌ نگران که وقتی‌ این چکیده و آبسترکت اینجور دیده شده، چقدر حالا باید روش کار کنم و چه نتایج و مقاله‌ای رو ارائه بدم.

برای مشورت، ۲بار رفتم دفتر مونیک، کنفرانس تلفنی داشت. بعد چون از قبل با هم صحبت کرده بودیم، منتظر نشدم و ضمن تشکّر و این حرف‌ها نوشتم که تصمیم من همون ارائه به صورت پوستر هست. جوابی نداد.

غروب، موقع اومدن خونه یه سر رفتم دم دفتر مونیک و این موضوع رو هم خیلی‌ بی‌تفاوت گفتم، چون دیگه جواب داده بودم. دادش بلند شد، با همون برگه‌ دستش کلی‌ زد بهم که آخه این چه کاریه؟! کمیته ارزیابی کارت رو در این حد دیده اون وقت تو این برخورد رو کردی! برو برو زود ایمیل بزن و بگو که متاسف هستی‌ و نظرت عوض شده و جوابت اون نبوده..... برگشتم تو لابراتوار و دوباره ایمیل زدم که ارائه سخنرانی رو قبول می‌کنیم. بلافاصله جواب داد: بهترین تصمیم رو گرفتی‌! من اون ایمیل قبلی‌ رو لحاظ نکرده بودم!!!
اونی شد که اونها می‌خوان.

حالا من پشیمون شدم که خب چرا تو کنکور ۱۰مقاله برتر کنگره شرکت نکردم. و البته از طرفی‌، خیلی‌ زیاد هم استرس و نگرانی‌ دارم برای نتایجی که امیدوارم تا موقع کنگره تو ماه جولای آماده بشه، اونجور که میخوایم و باید...

مرسی‌ خدا برای همه چیز!

۱۳۹۳ فروردین ۲۱, پنجشنبه

کار یکشنبه‌ها رو خیلی‌ دوست دارم، و دلم میخواد که اینجا بیشتر ازش بنویسم که بمونه برام؛ از آدمها، مدیریت، برخوردها، از کارولین که مسئول آموزش هست و یک سال از من کوچکتره، از خونواده Boauchamp و گالری‌هاشون، و..... 

از تومی جدی و مهربون فرانسوی که در انتظار پذیرفته شدن در فوق‌لیسانس دانشگاه لاواله، از دوید شیطون و خندان با نگین‌های گوش‌هاش، از آن‌ماری هلندی که بارداره و اصلا معلوم نیست، مهربون و عاشق که به خاطر چام کبکیش اینجاست، از کریستین که از ژانویه شروع به کار آموزشی کرده و میخواد به من کمک کنه، از کلود که از مسئولینه و حواسش هست که آیا کارولین به موقع همه چیز رو میگه.... از فضای خوب و صمیمی‌ ...

از مشتری‌ها که وقتی‌ من کاری رو معرفی‌ می‌کنم، می‌پرسند:کار توئه؟ تو کشیدی؟ میگم نه کارمند جدیدم.... و از خودم که با دیدن کارولین و بقیه موقع معرفی‌ تابلوها به مشتری از خودم می‌پرسم چقدر دیگه من مثل اینها میشم؟ 

از برخورد با مشتری‌ها، نحوه ایستادن، میمیک صورت، نگه‌داشتن دست‌ها، زبان بدن.... از هنرمندها چه نقاش و چه مجسمه‌ساز‌ها... حتما مینویسم..... کوتاه و هر یکشنبه‌ شب...

هر روز و هر لحظه‌ش درسه. کلی‌ کار و چیز یاد میگیرم.

مرسی‌ خدا