۱۳۹۶ خرداد ۱۷, چهارشنبه
نديدم تو هفت آسمون مثل چشمات يك ستاره
۱۳۹۶ اردیبهشت ۳۱, یکشنبه
برای عکس روی شومینه!
۱۳۹۵ بهمن ۶, چهارشنبه
آقاجون
پشت تلفن میگم: چه خوب شدید آقاجون موهاتون رو اینطوری اصلاح کردید، مثل همون وقتها، خوش تیپ و شیک،همونجور که من دوست داشتم همیشه. با خنده و متعجب میگند نه بابا کجا دیدی؟ میگم عکستون رو دیدم، عکس همون روز که اومدید خونه. متعجب میپرسند عکس رو؟! میگم همون مهربونهایی که میاند دیدنتون و گاهی باهاتون عکس میگیرند، همونها با من هم مهربونند و بلافاصله عکستون رو برام میفرستند. با شوقی تو صداشون میگند مو نداشتم بابا خیلیش ریخته بود. فکرم میره به اثر شیمی درمانی و اینکه چقدر بعد از عمل نگران بودم که از ریزش موها بر اثر درمان بفهمند نوع بیماری رو، بیماری خاص رو. غافل از هوش زیادشون که تا ندونند بیماریشون رو و نشناسند دارو و درمانش رو، تن به مداوا نمیدند! ادامه میدم ولی نه، مثل قبل بودید. در جواب میگند آره بابا، اثر شیمی درمانیه، همه موهایی که از قبل ریخته بود هم دراومده! میخندم و میگم: می بینید، حتی شیمی درمانی هم با شما متفاوت رفتار میکنه، باهاتون مهربونه مثل خودتون با دنیا، میدونه عادت ندارید به خونه نشینی و تسلیم شدن به ضعف و بیماری، نمیخواد ظاهرتون عوض بشه، به هم بریزه. با صدای پرشوق تکه ای از مثنوی میخونند برام و با جملات همیشه قشنگ و آرومشون خداحافظی میکنند و گوشی رو دوباره میدند به مامان.
۱۳۹۵ شهریور ۲۷, شنبه
Au revoir INRS
اوایل زمستون دوهزاروهشت بود که خانوم برادربزرگه از ایران اومد رزیدانس لسخت و یه برگه آ چاری که روش تند تند نوشته شده بود و گاهی خط هم خورده بود بهم داد از طرف برادربزرگه. اسم چند استاد معروف سنجش از دور بود با آدرس و نظراتی که در موردشون گفته میشه. از جمله مونیک بقنیه که مقابل اسمش نوشته بود در موردش میگند : "در پوست خودش خوب جا گرفته!" این یه اصطلاح کبکیه که یعنی در هر نقش و جایگاهی که باشه خیلی خوبه. من اون موقع بیشتر تعجب کرده بودم از رابطه ذهنی برادر بزرگه و خودم. بدون اینکه بهش گفته باشم میخوام تو این زمینه ادامه بدم برام اطلاعات فرستاده بود. اولین قرار من با مونیک همون زمستون انجام شد. اون دانشجوی دکترا میخواست و من میخواستم فقط یه تجربه کاری تو این زمینه داشته باشم قبل از برگشت به ایران. از من اصرار و.... تا هفته آخر سپتامبر دوهزاروهشت، زمانی که من پذیرفتم روی پروژه دکترا کار کنم، شرایط طوری شد که حرف من به سرانجام نشست و به عنوان اسیستانتش کارم رو شروع کردم و بعد هم خودم با داشتن یه موقعیت خوب کاری تو وزارت حفاظت و توسعه پایدار محیط زیست خواستم که با مونیک ادامه بدم و دکترا رو شروع کردم.
۱۳۹۵ خرداد ۲۱, جمعه
آقاجون برگشتند به خونه
آقاجون برگشتند به خونه و من هم دیشب برگشتم کبک.
۱۳۹۵ خرداد ۴, سهشنبه
لحظه خاص
لحظه خاص من تو این سالها، اون لحظه ای که فکرش حالم رو خوب میکنه، بارها و بارها تو خوشحالی و غم تصویرش میکنم که حالم رو خوشتر کنه، از اون ثانیه اعلام نشستن هواپیما در فرودگاه امام خمینی تهران شروع میشه. من هیجان زده که از یه ساعت قبلش آماده ام بلند میشم و با بازشدن در هواپیما، شاد و سریع از دوروبری هام و مهماندار ها خداحافظی میکنم و به سرعت میرم به سمت داخل فرودگاه. با خنده و خوشحالی به همه، از خدمه و نگهبان و مسئول گیت سلام علیک میکنم تا برسم بالای اون پله های برقی.... همونجا، همون نقطه که مشرفه به مستقبلین..... با نگاهی نگران و قلبی که تندتر از هروقتی میزنه به دنبال موهای فر سفیدی میگردم که طی این سالها از جوگندمی به سفید یه دست رسیده، مردمک چشمهام دودو میزنه وطپش قلبم مثل وقتیه که ساعتها روی تردمیل با سرعت بالا میدوم تا..... چشمم میفته به اون دوتا چشم باهوش و نگران زیر ابروهای پرپشت که با دیدن من پر خنده می شه و دست راست قشنگ با انگشتهای کشیده که به آرومی بالا میاد و برام تکون داده میشه.... پر درمیارم، خیالم راحت میشه به دوروبرشون نگاه میکنم خواهر و برادرها، خواهرزاده هاو این سال های اخیر برادرزاده ها که به مرور بزرگ شدند..... زندگی تو اون لحظه، همون لحظه دیدن موهای مجعد سفید خوشرنگترین میشه، گرم و بی نقص.... همون لحظه دیدن تکون اون دست قشنگ.... وبعد تموم راه اون دست رو تو دستم بگیرم و حرف بزنیم تا برسیم باغ که به بغل مهربون مامان ختم بشه.... فردا میرسم فرودگاه امام ، اون لحظه رو ندارم، دلم میخواد ممکن بشه از همونجا برم بیمارستان، پشت در سی سی یو، مثل وقت های کری خوندن بازی تخته نرد، مثل وقتهای گفتن حرف های مگو، صداش کنم منصورخان، و ادامه بدم جا زدین، نیومدین فرودگاه..... پاشو بابا بریم باغ ، شما که میدونی دنیای من یه کلمه سه بخشیه به اسم ؛ آ قا جون
۱۳۹۵ اردیبهشت ۳۱, جمعه
جمعه سی ویکم اردیبهشت هزاروسیصدوشصت ودو
جمعه سی ویکم اردیبهشت هزاروسیصدوشصت ودو، یه روز قشنگ بهاری تو باغ کندورو بود، هر از گاهی نم بارونی میزد، همه جا سبز بود، به هرجا نگاه میکردی گل بود و گل، لاله های زرد وحشی، شقایق های عاشق، گلهای ظریف بنفشه.....آب رودخونه کوچیک (پشت خونه) و روخونه بزرگ کرج(پایین باغ) میخروشید و دود میکرد، سیلاب بود، زیبایی و خطر....سراسر دامنه کوه بالای باغ و پشت خونه پوشیده بود از ارغوانهای شاداب و خوشگل که آخرین روزهای دلبریشون رو میگذروندند، ارغوان های زیبا که با اردیبهشت میان... اون جمعه قشنگ، بعد از مدتها دوباره فامیل پدری در باغ موروثی مادرجون جمع شده بودیم، از پیامدهای انقلاب عظیم اسلامی، یکیش اختلاف و دشمنی بین خونواده ها، حتی برادر و خواهر بود. فامیل منسجم و صمیمی ما هم از این قاعده مستثنی نبود، خونواده ای انقلابی دواتیشه، خونواده ای که باوری به انقلاب نداشت، ولی هنوز حرمتها برقرار بود... شوق دوباره دور همی فامیلی از روز قبل شروع شده بود...... جمعه خوبی بود، تا غروب که باخوشحالی از هم خداحافظی کردیم، من با خونواده یکی از عمه جونها برگشتم خونه، مامان و آقاجون با عموجون مسعود و زنعمو اخرین نفرها بودند، وقتی مامان برای آخرین بار اتاق باغی رو سرکشی می کنه ، لباس "بیژن" رو آویزون به گلمیخ می بینه، با نگرانی میاد بیرون و رو به آقاجون میگه منصورخان لباسهای بیژن اینجاست، نرفته. آقاجون اول در جواب میگه حتما با لباس باغی رفته و بعد..... ساعت های پرهراس جستجو، دلهره نگرانی ترس لحظات دهه شصت...... بیژن برای همیشه رفت، دیگه به خونه برنگشت، به وقت اذان مغرب در حالت سجده، بی خداحافظی و تلخ ، با رد شکنجه روی تن زیبا و قد و بالای قشنگش، با ناخونهای کشیده پاش که فرصت دوباره روییدن پیدا نکردند ، بیژن با ارغوانها رفت وقتی هنوز بیست و یکسال نداشت.....
۱۳۹۳ اسفند ۱۷, یکشنبه
۱۳۹۳ اسفند ۴, دوشنبه
۱۳۹۳ دی ۲۱, یکشنبه
۱۳۹۳ آذر ۲۵, سهشنبه
۱۳۹۳ مهر ۲۸, دوشنبه
۱۳۹۳ مهر ۲۵, جمعه
**عکسها رو هم بدون ذکر نام عکاس که من باشم چاپ کردند!!!
۱۳۹۳ مهر ۱۶, چهارشنبه
*http://web.eecs.umich.edu/~mmoghadd/
**http://www.jpl.nasa.gov/
۱۳۹۳ فروردین ۲۲, جمعه
حالا من پشیمون شدم که خب چرا تو کنکور ۱۰مقاله برتر کنگره شرکت نکردم. و البته از طرفی، خیلی زیاد هم استرس و نگرانی دارم برای نتایجی که امیدوارم تا موقع کنگره تو ماه جولای آماده بشه، اونجور که میخوایم و باید...
۱۳۹۳ فروردین ۲۱, پنجشنبه
۱۳۹۳ فروردین ۲۰, چهارشنبه
سهشنبه هشتم آوریل، ونسان برنامه هفته ۲۰آوریل رو ایمیل گروهی زده و خب من همون موقع زدم: مرسی. بلافاصله جواب داده، دو خط خیلی مهربون و محترم و ابراز خوشحالی و اینکه کارولین گفته که همه چیز خوبه!





