۱۳۹۵ خرداد ۴, سه‌شنبه

لحظه خاص

 لحظه خاص من تو این سالها، اون لحظه ای که فکرش حالم رو خوب میکنه، بارها و بارها تو خوشحالی و غم تصویرش میکنم که حالم رو خوشتر کنه، از اون ثانیه اعلام نشستن هواپیما در فرودگاه امام خمینی تهران شروع میشه. من هیجان زده که از یه ساعت قبلش آماده ام بلند میشم و با بازشدن در هواپیما، شاد و سریع از دوروبری هام و مهماندار ها خداحافظی میکنم و به سرعت میرم به سمت داخل فرودگاه. با خنده و خوشحالی به همه، از خدمه و نگهبان و مسئول گیت سلام علیک میکنم تا برسم بالای اون پله های برقی.... همونجا، همون نقطه که مشرفه به مستقبلین..... با نگاهی نگران و قلبی که تندتر از هروقتی میزنه به دنبال موهای فر سفیدی میگردم که طی این سالها از جوگندمی به سفید یه دست رسیده، مردمک چشمهام دودو میزنه وطپش قلبم مثل وقتیه که ساعتها روی تردمیل با سرعت بالا میدوم تا..... چشمم میفته به اون دوتا چشم باهوش و نگران زیر ابروهای پرپشت که با دیدن من پر خنده می شه و دست راست قشنگ با انگشتهای کشیده که به آرومی بالا میاد و برام تکون داده میشه.... پر درمیارم، خیالم راحت میشه به دوروبرشون نگاه میکنم خواهر و برادرها، خواهرزاده هاو این سال های اخیر برادرزاده ها که به مرور بزرگ شدند..... زندگی تو اون لحظه، همون لحظه دیدن موهای مجعد سفید خوشرنگترین میشه، گرم و بی نقص.... همون لحظه دیدن تکون اون دست قشنگ.... وبعد تموم راه اون دست رو تو دستم بگیرم و حرف بزنیم تا برسیم باغ که به بغل مهربون مامان ختم بشه.... فردا میرسم فرودگاه امام ، اون لحظه رو ندارم، دلم میخواد ممکن بشه از همونجا برم بیمارستان، پشت در سی سی یو، مثل وقت های کری خوندن بازی تخته نرد، مثل وقتهای گفتن حرف های مگو، صداش کنم منصورخان، و ادامه بدم جا زدین، نیومدین فرودگاه..... پاشو بابا بریم باغ ، شما که میدونی دنیای من یه کلمه سه بخشیه به اسم ؛ آ قا جون


صبح بیست وچهارم می دوهزاروشونزده، تو اتوبوس از کبک به سمت فرودگاه مونترال





۱۳۹۵ اردیبهشت ۳۱, جمعه

جمعه سی ویکم اردیبهشت هزاروسیصدوشصت ودو

 جمعه سی ویکم اردیبهشت هزاروسیصدوشصت ودو، یه روز قشنگ بهاری تو باغ کندورو بود، هر از گاهی نم بارونی میزد، همه جا سبز بود، به هرجا نگاه میکردی گل بود و گل، لاله های زرد وحشی، شقایق های عاشق، گلهای ظریف بنفشه.....آب رودخونه کوچیک (پشت خونه) و روخونه بزرگ کرج(پایین باغ) میخروشید و دود میکرد، سیلاب بود، زیبایی و خطر....سراسر دامنه کوه بالای باغ و پشت خونه پوشیده بود از ارغوانهای شاداب و خوشگل که آخرین روزهای دلبریشون رو میگذروندند، ارغوان های زیبا که با اردیبهشت میان... اون جمعه قشنگ، بعد از مدتها دوباره فامیل پدری در باغ موروثی مادرجون جمع شده بودیم، از پیامدهای انقلاب عظیم اسلامی، یکیش اختلاف و دشمنی بین خونواده ها، حتی برادر و خواهر بود. فامیل منسجم و صمیمی ما هم از این قاعده مستثنی نبود، خونواده ای انقلابی دواتیشه، خونواده ای که باوری به انقلاب نداشت، ولی هنوز حرمتها برقرار بود... شوق دوباره دور همی فامیلی از روز قبل شروع شده بود...... جمعه خوبی بود، تا غروب که باخوشحالی از هم خداحافظی کردیم، من با خونواده یکی از عمه جونها برگشتم خونه، مامان و آقاجون با عموجون مسعود و زنعمو اخرین نفرها بودند، وقتی مامان برای آخرین بار اتاق باغی رو سرکشی می کنه ، لباس "بیژن" رو آویزون به گلمیخ می بینه، با نگرانی میاد بیرون و رو به آقاجون میگه منصورخان لباسهای بیژن اینجاست، نرفته. آقاجون اول در جواب میگه حتما با لباس باغی رفته و بعد..... ساعت های پرهراس جستجو، دلهره نگرانی ترس لحظات دهه شصت...... بیژن برای همیشه رفت، دیگه به خونه برنگشت، به وقت اذان مغرب در حالت سجده، بی خداحافظی و تلخ ، با رد شکنجه روی تن زیبا و قد و بالای قشنگش، با ناخونهای کشیده پاش که فرصت دوباره روییدن پیدا نکردند ، بیژن با ارغوانها رفت وقتی هنوز بیست و یکسال نداشت.....

لعنت به دهه جهنمی شصت که اردیبهشت رو برای ما همیشه به اردیجهنم تبدیل کردند....










۱۳۹۴ مهر ۱۹, یکشنبه

از خبرهایِ خوبِ این روزهایِ پاییزیِ من اینه که برایِ یه دوره ۸ ماهه‌ فوقِ دکترا پذیرفته شدم.
جزئیات‌ش رو مینیویسم.


۱۳۹۳ اسفند ۱۷, یکشنبه

امروز صبح بعد از خوردن صبحانه با خونه تماس گرفتم که ضمنِ تبریک این روز به مامان از آقاجون تشکر کنم که به خاطر برخوردها و باورش با ما، یاد گرفتم همیشه به خودم و جنسیتم مفتخر باشم. با اعتمادِ به نفس زندگی‌ کنم و هیچ محدودیت جنسیتی رو به بازی نگیرم، حتی محدودیتهای اجتماعی و تبعیضِ جنسیتی شدیدِ سالهایِ شصت که درش بزرگ شدم. 
بهشون میگم: مرسی‌ از اینکه همه جسارت و کله شقیِ من رو با درک و دانش حمایت کردید چه اون موقع که دختر بچه تخس و حاضر جوابی بودم که زیر بارِ حرفِ زور هیچ کس نمیرفت، تو اون سبک زندگی‌ِ طایفه‌گی‌ ما که همیشه عموجون بزرگه "زلِ گرگ" خطابم میکرد، و شما حتی نگاهت به اخم نمینشست که معتقد بودید " بچه باید حرفش رو بزنه! حقِ اعتراض و گفتنِ حرفِ مخالف رو به همه میدادید، بچه، بزرگ، دختر، پسر.... و چه سالهایِ جوونی‌ و دوستیها و ارتباطات، سفر، کوه، جشنواره تئاتر و سینما که گاهی‌ وقتی‌ می‌رسیدم خونه، پاسی از نیمه شب گذشته بود و شما، تنها فردِ بیدارِ خونه، سیگارِ روشنی بینِ دو انگشت یا کتابی میخوندین کنارِ پنجره رو به باغ یا سرتون رو به آبیاری گلی‌ گرم میکردین، بدونِ اینکه از نگرانی که تا اون موقع بیدار نگهتون داشته بود حرفی‌ بزنین، گوش میکردین به حرفهام که معمولاً با خنده از ترس و هولِ راننده‌هایی‌ می‌گفتم که تو فاصله میدونِ کرج تا باغ رو چطور تو سکوت میومدند و هنوز من سر پُل از ماشین کاملا پیاده نشده و درِ ماشین رو پشت سرم نبسته رفته بودند، حتی انقدر کنجکاوی نمی‌کردند که این دخترِ جوون کجا میره این وقتِ شب و تو کدوم باغ ‌گم میشه؟! 
همیشه از نوجوونی به بعد "شیر زن" خطابم کردید حتی نه به رسمِ معمول که بارها می‌شنیدم "مرد"! یک بار بهونه‌ نکردید جامعه ناامن رو که نکنم اون چه رو که میخواستم و نَرَم راهی‌ رو که فکر می‌کردم باید برم، همش حمایت آگاهانه بود و محبت و باور.....
بهشون گفتم: ممنونم برای اینکه با برخورداتون یادمون دادین که به خودمون باور و اعتماد داشته باشیم، خودمون رو با کسی‌ حتی خواهر و برادر مقایسه نکنیم، اینکه تا به امروز یک لحظه هم حتی در زندگی‌ از زن بودن متاسف نبودم و آرزو نکردم که کاش پسر باشم، منی‌ که در جامعه پر از تبعیضِ جنسیتی و محدودیت مذهبی‌ بزرگ شدم و شکل گرفتم!

هشتم مارس، روزِ جهانی‌ِ زن، به تمامی زنان و مردان مبارک!

۱۳۹۳ اسفند ۴, دوشنبه

دوم اسفند تولد این وبلاگ بود که سالِ ۲۰۱۰ به مناسبتِ تولدِ خودم (۳ اسفند)، شروع به نوشتنِ روزانه‌هام در دنیایِ مجازی کردم.خیلی‌ دوستش دارم، هر چند که این روزها دیگه حریمش امن نیست!

پ.ن.۱.حواسم هست که دومین سالیه که تولدم رو تبریک نگفتی، نمیتونم باور کنم از تو! خیلی‌ لوسی .....بی‌نمک!

پ.ن.۲.عکس: برانچ صبحِ روزِ تولد (یکشنبه‌، ۲۲ فوریه) با دوستان نزدیک :-)


۱۳۹۳ دی ۲۱, یکشنبه

عمق و وسعت تنهایی وقتی‌ نمودار میشه که از یه مهمونی‌ بعد از نیمه شب برگردی خونه و کسی‌ نباشه زیپ پیراهنت رو بکشه پایین. صوفی، همخونه کبکیت، هم خوابیده باشه، دراتاقش بسته و میدونی‌ موقع خواب هم گوشی میگذاره و هم چشمبند. و این، تنها امید بیدار شدنش به کوچکترین صدا ونور رو هم ناامید میکنه. بعد از کلی‌ تقلا یه دست از حلقه آستین اومده تو لباس یه دست سر جاش! در ناراحت‌ترین حالت این پیرا‌هن اندامی که هم پر از درزه  و هم کوتاه، به این امید نشستم که شاید نیمه شب، صوفی به هوای توالت رفتن بیدار بشه.
 تجربه میشه که بعد از این، پیراهنی بخرم که زیپش پهلوش باشه نه پشت!

۱۳۹۳ آذر ۲۵, سه‌شنبه

سر میز ناهار تو کافه تریای دانشگاه نشستیم، "مونیک" (سوپروایزر پروژه دکترام)، "اندرس" (اسیستان ونزئولایی)، "سیمون" (اسیستان کبکی)، و "هلنا" (دانشجوی لهستانی که برای یه دوره ۵ ماهه تو آزمایشگاه ماست). صحبت از پرتاب موشک SMAP توسط ناسا در اواخر ژانویه شروع میشه، ما هم خوشحال از این ماجرا چون که تز‌ِ من هم قسمتی‌ از این پروژه هست، تا میرسه به اخبار روز و علائق فردی. 
صحبت از گروگانگیری استرالیا میشه، "اندرس" رو به من میکنه و میگه طرف پناهنده ایرانیه! میگم: معلوم نیست چه داستانی‌ پشت این ماجراست؟! مهم نیست این فرد کجایی هست؟! بدبخت اون دو نفری که بی‌ دلیل کشته شدند! چه اهمیت داره ملیت تروریست؟! اینجور که میگند این طرف متهّم به قتل و تجاوز و کلی‌ خلاف دیگه بوده، جرائمی که به خاطر هر کدومش حداقل چند سالی‌ باید زندان باشه. چرا آزاد بوده؟ چه داستانی‌ ورای این ماجراست؟! وگرنه لباس روحانی شیعه رو میشه از هر جا تهیه کرد. همه جا هم خوب و بد داره، مجرم هم. 

همه این سال‌های اقامتم در کبک به خودم گفتم که : پروین حواست باشه، کسی‌ "پروین" نامی‌ یادش نمی‌مونه ولی‌ "یه ایرانی میشناختیم که اینجور بود"، "تو گروهمون یه دختر ایرانی داشتیم که اینجوری برخورد میکرد" و "آشپزی ایرانی...."، "موسیقی و رقص ایرانی... " و ..... تو اذهان میمونه برای همیشه، پس یادت باشه فقط "پروین" نیستی‌، نماینده یک کشوری. 

والله، مرتیکه ابله خر، نمیدونه که با کار مزخرفش دوباره اسم ایران رو انداخت تو دهنها و ما باید تاوان پس بدیم. تازه، من همیشه و هر جا که صحبت از تروریست و این عملیات انتحاری و تروریستی میشد می‌گفتم همه این سالها یکی‌ از این موارد رو اسم ببرید که یک ایرانی درگیرش باشه و انجام داده باشه... مرتیکه خر، اه!


پ.ن. بالاخره ماهواره SMAP آماده شد و برای ۲۹ ژانویه قراره به فضا پرتاب بشه.
https://www.facebook.com/NASA/photos/a.67899501771.69169.54971236771/10152870095421772/?type=1&fref=nf

۱۳۹۳ مهر ۲۸, دوشنبه

بعد از دیدن گزارش مجله IEEE Geoscience and Remote Sensing (پست قبل)  لازم دیدم که حتما به مجله ایمیل بزنم، قبل از اون نگاهی‌  کردم به نویسنده‌های گزارش: سیلوی، استاد ریموت‌ سنسینگ دانشگاه لاوال که از سال ۲۰۰۵ می‌شناسمش و باهاش درس داشتم، و دیگری کریم، استاد گروه سنجش از دوراکیپ خودمون. 
با صوفی (هم‌خونه کبکی‌ام، هنوز اینجا معرفیش نکردم) و آتی (نزدیکترین دوست ایرانیم) صحبت کردم و یه متن محترمانه و کوتاه نوشتم و بعد از ظهریکشنبه‌ به آدرس ایمیل سیلوی، کریم و چارلز(مسئول وب سایت سامراسکول) فرستادم. روز یکشنبه‌ بود و آدرس ایمیل کاری، انتظار جواب نداشتم تا حداقل روز دوشنبه.

Bonjour à vous tous;

J’ai vu le rapport de « The GRSS Summer School Quebec City 2014 »  sur le site « IEEE Geoscience and Remote Sensing Magazine September 2014, Page 1 ».


C’est intéressant comme compte-rendu sur l’école d’été, par contre j’ai remarqué que vous avez utilisé mes photos avec ma permission mais vous n’avez pas mentionné mon nom à titre de photographe ni sur le rapport ni sur la page web de l’école d’été!!! S’il vous plait je vous demande d’effectuer la correction nécessaire. MERCI de l’intérêt que vous porterez à ma demande.

Bien cordialement,
Parvin ....

به برادر بزرگه که سالها اینجا زندگی‌ کرده بوده و درس خونده و الان ساکن ایرانه، زنگ زدم و موضوع رو گفتم. گفت کار درستی‌ کردی ولی‌ خیلی‌ هم موضوع رو بزرگ نکن، اگر باهات صحبت کردند بگو خیلی‌ مهم نیست فقط یادآوری کردم. در جواب گفتم الان دیگه مهم شده برام، به دلایلی که این چند وقت پیش اومده که کمیش رو ایشون در جریانه. درعوض ، صوفی  معتقد بود که اینها حق کپی‌رایت رو رعایت نکردند و حق من بوده که نظرم رو قبل از ارسال گزارش به مجله بدونند و الان حق دارم که بخوام در صورت عدم تصحیح گزارش، عکس‌ها رو حذف کنند که با گفتن این حرف به نویسنده‌های گزارش موافقت نکردم. 

سه ساعتی‌ ازارسال ایمیل گذشته، سیلوی که نویسنده اول گزارش بود ایمیل زد که برای تصحیح گزارش با مجله تماس گرفته و به محض گرفتن جواب، من رو در جریان قرار میده. 

Bonjour Parvin,

J’ai envoyé une demande aux personnes intervenant dans la publication de l’article dans le magazine GRSS afin que ton nom soit cité pour la prise des photos.

Je te ferai savoir quelle aura été leur réponse, notamment s’il est possible d’apporter la modification.

Au plaisir,

Sylvie ....


و خیلی‌ زود ایمیل دوم رو زد که چون مجله منتشر شده تو این شماره، کار تصحیح رو نمی‌تونند انجام بدند ولی‌ تو مجله ماه اکتبر یه تذکر برای تصحیح می‌نویسند.

Re-bonjour,

D’après les personnes impliquées dans l’édition du magazine GRSS, il va être difficile d’apporter une correction dans l’édition de Septembre. Mais une mention devrait être faite dans la prochaine édition du magazine.

Pour ce qui est du site web de l’école d’été, Charles devrait pouvoir te confirmer la possibilité de mentionner ton nom à titre de photographe de l’école d’été.

Au plaisir,

Sylvie..... 


امروز صبح چارلز گفت که پروین مجله منتشر شده کاریش نمیشه کرد ولی‌ روی سایت قابل تصحیح هست و من این کاررو می‌کنم فقط باز یادآوری کن.
تو لابراتوار بودم که کریم رسید، در دفترش رو تازه باز کرده بود که متوجه حضور من تو لابراتوار شد، سریع اومد، و جلوی بچه‌های که تو آزمایشگاه بودند کلی‌ ابراز تأسف و عذرخواهی کرد و مقصّر رو اصرار به زود فرستادن گزارش از طرف مجله دونست! گفتم مهم نیست حالا، ولی‌ منتظر تصحیح روی سایت و تذکر مجله ماه بعد هستم.

۱۳۹۳ مهر ۲۵, جمعه

لینک زیر که گزارش مربوط به GRSS Summer School  چاپ شده در IEEE Geoscience and Remote Sensing Magazine September 2014, Page 1  هست، رو از طریق ایمیل گرفتم با این پیام :

"سلام

حضور بارز خانم های ایرانی سنجش از دور در ایگارس جای بسی خوشحالی داره!!!"

http://online.qmags.com/GRS0914?sessionID=4C43BAC3BEF544F27B01F262C&cid=2798937&eid=19112#pg55&mode2


**عکس‌ها رو هم بدون ذکر نام عکاس که من باشم  چاپ کردند!!! 
روز دوم ماه می، روی فیس‌بوک یه پیغام گروهی گرفتم که حاوی پیشنهاد دورهمی ایرانیهای شرکت‌کننده در کنفرانس بین‌المللی آیگارس ۲۰۱۴ در شهر کبک بود، و از ما که کبک بودیم خواسته بودند همکاری کنیم. به نظر جالب میومد، اینجوری می‌تونستیم با هم آشنا بشیم و بدونیم که کجا هستیم و رو چه پروژه‌هایی‌ کار می‌کنیم ضمن اینکه اساتید ایرانی معروف این رشته رو هم میدیدیم که چندتایی هم از JPL میومدند.  بعد هم به خود من یه ایمیل زدند که مسئولیتش رو قبول کنم. گفته بودند رستوران خوب با قیمت مناسب برای دانشجوها، و اگر امکان داره بتونیم موسیقی ایرانی هم داشته باشیم. از اونجاییکه، تو این شهر رستوران ایرانی نداریم، یه لیست از رستورانهای نزدیک به مرکز کنگره‌های شهر کبک رو فرستادم برای فرد پیشنهاد دهنده.  یه رستوران ایتالیایی خوب با فضایی سنتی که پیانویی هم داشت رو پیشنهاد دادم که مورد قبول واقع شد و چند روز قبل از کنفرانس هم با دو تا از بچه‌های دانشگاه لاوال که در کنگره شرکت نکرده بودند ولی‌ از دانشجوهای سابق استاد ایرانی  پیشنهاد دهنده  قبل از اومدن به اینجا در دانشگاه تهران بودند، رفتیم فضا رو دیدیم و اونها هم تأیید کردند و من رزرو کردم. حتی اجازه اجرای چند آهنگ هم با پیانوی وسط سالن رو گرفتم.
به اسم شب ایرانی آیگارس ۲۰۱۴، برای دوشنبه شب یعنی‌ ۱۴ ژوئیه ۲۰۱۴ ساعت هفت شب، ایمیلها فرستاده شد. استاد ایرانی دانشگاه لاوال نیومد، گفته بود نمی‌تونه بیاد. دکترسرابندی، خانوم دکترمقدم (مهتا) و دکترانتخابی‌فرد از این پیشنهاد  خیلی‌ استقبال کرده بودند، دکتر انتخابی دیر رسید ولی‌ اومد، برای مهتا کاری پیش اومد که متاسفانه همون روز صبح رفت لس‌آنجلس و روزبعد برگشت. با اینکه مسیر خیلی‌ سر‌راست بود ولی‌ برای سردرگم نشدن و راحت  پیدا کردن رستوران، با بقیه کنار پذیرش کنفرانس قرار گذاشتیم که با هم بریم، پروفسور سرابندی هم با ما بود. حدودا ۳۰-۳۲ نفر بودیم از همه جای دنیا، از آقایی که از هلند اومده بود و کلی‌ دلگیر بود از دولت کانادا که سر دادن ویزا اذیتش کردند و آخر سر هم یه فقط برای همون چند روز کنفرانس بهش ویزا داده بودند تا دوستانی از شهرهای مختلف کانادا، از آمریکا و حتی از خود ایران. بعد از شام هم خانوم یکی‌ از آقایون که خودش تو گرایش ریموت‌ سنسینگ و ژئو‌ماتیک نبود ۳تا آهنگ ایرانی برامون با پیانو زد و عکس دسته‌جمعی‌ گرفتیم و شب رو با شادی تموم کردیم.
چند تا عکس و فیلم گرفتم که به یادگار موند از اون شب. به همه خیلی‌ خوش گذشته بود و ابراز رضایت می‌کردند و خیلی‌ها گفتند که برای سال بعد، آیگارس ۲۰۱۵، که در شهر میلان ایتالیا برگزار میشه هم خود شما مسئول برگزاری شب ایرانی باش! این واقعی‌‌ترین تعریفی بود که می‌تونستم بپذیرم که همه راضیند! 


بعدها در طول کنفرانس با ایرانیهای بیشتری برخورد کردم که همه در مورد شب ایرانی آیگارس شنیده بودند و بهم ایمیل دادند برای برنامه‌های بعدی.
امسال حضور ایرانیها خیلی‌ به چشم میومد و همه هم چه خوب. با نگار که از ناسا اومده بود هم تو مهمونی‌ ناهار خانوم‌های پژوهشگر ریموت‌ سنسینگ و ژئو‌ماتیک آشنا شدم، اتفاقا تو ارائه من هم حاضر بود، هم اون و هم دکتر انتخابی‌فرد. البته دکتر انتخابی‌فرد تو شب ایرانی با من صحبت کرد در مورد مشکلاتی که تصاویر SMOS دارند و پرسیده بود که شما چه راه حلی براش پیشنهاد کردین؟ که گفته بودم ما به مشکل برخوردیم و امیدوارم که بتونم راه حل رو پیدا کنم!

۱۳۹۳ مهر ۱۶, چهارشنبه


تو کافه‌تریا دانشگاه با دو تا از اساتید، اسیستان یکیشون و چند تا از دانشجوهای فوق‌دکترا و دکترا دوریه میز نشستیم، برای ناهار سفارش کوسکوس داده بودیم که کریم ( استاد تونسی گروه ریموت‌سنسینگ) رو به من و نسترن میکنه و احوال پروستات آقا رو می‌پرسه! انگاری ما همین الان از عیادت بیمار، از بیمارستان برگشتیم. بهش میگم ما هم مثل شما، اخبار رو از رسانه‌ها داریم، چیز بیشتری نمیدونیم! 

ژوئیه ۲۰۱۲، شهر مونیخ، آلمان، کنفرانس آیگارس 
لیوان کاغذی خالی قهوه رو گذاشتم روی میز  و با اشاره به در ورودی از همین فاصله دور به مونیک گفتم: کایل تازه رسیده، و آروم به سمتش رفتیم. درواقع تو مسیر ما برای رفتن به سالن اصلی کنفرانس بودند که تا ده دقیفه دیگه مراسم افتتاحیه شروع می‌شد. بعد ازسلام‌وعلیک و روبوسی با کایل، با خانوم همراهش هم سلام کردم و خودمون رو معرفی کردیم: پروین، مهتا*.
بعد از جدا شدن به مونیک گفتم: فکر کنم مهتا ایرانیه چشمهاش این رو میگه. تائید کرد و در ادامه گفت خیلی جوونتر از من ( مونیک) نیست ولی جوونتر نشون میده. تو سالن همون ردیفهای جلو نشستیم، یانیک هم رسید. یه خرده گذشت، مونیک برگشت رو به من و گفت: مهتا دومین زن کمیته اجرایی JPL** هست. یه حس خوبی داشت شنیدنش، مثل بادکنک شدن دل.... ادامه میده پنجشنبه تو برنامه ناهار خانوم‌های محقق ژئوماتیک و ریموت‌سنسینگ حتما می‌بینیش.
پنجشنبه ناهار سر دو تا میز جدا از هم ولی روبروی هم نشسته بودیم، وقتی برای سرو دسر میرم بهش لبخند میزنم و موقع برگشت میرم کنارش که با دوتا ازدوستانش در حال صحبته، خودم رو معرفی می‌کنم، آشنا برخورد میکنه بعد از کمی صحبت می‌پرسم میتونم فارسی باهاتون صحبت کنم؟ میگه حتما! و چند کلامی هم صحبت میشیم که نوبتش میشه بره برای سخنرانی بعد از خانوم آمریکایی که نفر اول کمیته اجرائیه! موقع معرفی خودش ، وقتی میگه ایران به دنیا اومده با لبخند به من نگاه میکنه، سری براش تکون میدم، کارهاش رو با عکس ارائه میده به عکسی که با انوشه انصاری تو یه کمپین هستند میرسه در حین شرح میگه فضانورد ایرانی، به هم لبخند میزنیم...... حس خوبی داشتم اون لحظه، جایی که یک سوم جمعیت رو چشم‌بادومی‌ها گرفته بودند ولی ما فقط دوتا ایرانی بودیم. بعد از ناهاربا هم عکس گرفتیم و خداحافظی کردیم ، میخواست بره پاریس.
برگشتم کبک، یه ایمیل براش فرستادم با عکسمون.


 و تا امسال....
 کنفرانس آیگارس ۲۰۱۴، شهر کبک، تو کریدور از مقابل هم گذشتیم قبل از اینکه بگم سلام گفت : های پروین و رد شد، چند نفری همراهش بودند. چند باری در طول کنگره به هم برخوردیم. این ۲ هفته اقامتش در شهر کبک حسابی‌ سرش شلوغ بود، و در طول کنگره هم، چیر و پرزیدنت چند تا از سالنهای کنفرانس بود، من هم که عکاس بودم به قول ژوزه، یکی از مسئولین کنگره از وزارت دفاع : پروین و دوربین قرمز کوچیک جادوئیش، هر بار فقط می‌رسیدم بهش بگم یه عکس، بگیرم؟! و تیک... با خنده گرم و صمیمیش ثبتش می‌کردم!
آخرین روز و آخرین ساعت ارائه  پروژه علیرضا رو داشت که زودتر قرار بود برگرده کالیفرنیا. بدترین وقت برای سخنرانی،معمولاً این موقع تقریبا همه رفتند ولی برخلاف انتظار سالن پر بود، بعد از سخنرانیش با هم رفتیم سالن بالای هتل هیلتون که این دوهفته رو اونجا اقامت داشت. شهر زیبای کبک زیر پامون بود و گپ زدیم، صمیمی بود و متواضع، من حواسم به حفظ فاصله بود، اون ولی نه... بعد پروفسور کمال سرابندی هم اومد کلی صحبت کردیم .  با مهتا قرار گذاشتم که روز بعد  شهررو بهش نشون بدم، خودم رو میزبان میدونستم. ازشون خداحافظی کردم و رفتم برسم به کلادیا و گروهی از همراهانش که قرار شام گذاشته بودیم. با کلادیا، پروفسور ایتالیایی که برای سامر اسکول اومده بود آشنا و در مدت کنفرانس دوست نزدیک شدیم.


روز بعد با مهتا الدکبک یا همون شهر قدیم کبک رو گشتیم تا بندر قدیمی و شام رو هم توتراس یکی از رستورانهای قشنگ کنار بندرگاه خوردیم. مثل دو تا دوست قدیمی حرف زدیم، خیلی خوب بود، و خوبتر اینکه بعدتر که ایمیل تشکر زد برام نوشت که احساس خوشبختی میکنم که یه دوست فوق‌العاده پیدا کردم در این سفر و.... من ... که رو ابرهام!
مرسی‌ خدا!

*http://web.eecs.umich.edu/~mmoghadd/
**http://www.jpl.nasa.gov/

۱۳۹۳ فروردین ۲۲, جمعه

جمعه عصر، ۴آوریل دو تا ایمیل از پشت سر هم از دفتر پذیرش چکیده مقاله کنگرهIGARSS۲۰۱۴  داشتم مبنی بر پذیرش مقاله برای شرکت در کنگره. اون موقع دقت نکردم چون حواسم متمرکز بود به ارسال مقاله ژورنال. 
شب دوباره ایمیل‌ها رو نگاه کردم که متوجه شدم تو یکیش ارائه رو به صورت پوستر زدند و تو بعدی به صورت سخنرانی و با دو کد و شماره متفاوت. تا اول هفته بعد صبر کردم، روز دوشنبه به مونیک گفتم و بعد یه ایمیل زدم که اشتباه شده و ما اعلام کردیم که کارمون رو به صورت پوستر ارائه می‌دیم. دو سه ساعتی‌ گذشت وایمیل زدند که باشه. 

کمتر از یک ساعت نگذشته که یه ایمیل دوستانه از José، از وزارت دفاع که مسئول این قسمت از کنگره هست داشتم. دو سال پیش در سفر مونیخ و کنگره سال ۲۰۱۲ با هم آشنا شدیم از آشنایان نزدیک مونیک. قسمت دوستانه و احوالپرسی رو به زبان فرانسه نوشته بود و قسمت اصلی‌ ایمیل رو به انگلیسی‌. ضمن تعریف زیاد از مقاله و رتبه‌ای که موقع ارزیابی گرفته، خواسته بود که بهتره که ارایه‌ام به صورت سخنرانی باشه تا پوستر. یه جورایی تو مایه‌های حیفه این کار که پوستر باشه. تعریف‌هاش و کلا ایمیلش خیلی‌ زیاد خوشحالم کرد و از طرفی‌ نگران که وقتی‌ این چکیده و آبسترکت اینجور دیده شده، چقدر حالا باید روش کار کنم و چه نتایج و مقاله‌ای رو ارائه بدم.

برای مشورت، ۲بار رفتم دفتر مونیک، کنفرانس تلفنی داشت. بعد چون از قبل با هم صحبت کرده بودیم، منتظر نشدم و ضمن تشکّر و این حرف‌ها نوشتم که تصمیم من همون ارائه به صورت پوستر هست. جوابی نداد.

غروب، موقع اومدن خونه یه سر رفتم دم دفتر مونیک و این موضوع رو هم خیلی‌ بی‌تفاوت گفتم، چون دیگه جواب داده بودم. دادش بلند شد، با همون برگه‌ دستش کلی‌ زد بهم که آخه این چه کاریه؟! کمیته ارزیابی کارت رو در این حد دیده اون وقت تو این برخورد رو کردی! برو برو زود ایمیل بزن و بگو که متاسف هستی‌ و نظرت عوض شده و جوابت اون نبوده..... برگشتم تو لابراتوار و دوباره ایمیل زدم که ارائه سخنرانی رو قبول می‌کنیم. بلافاصله جواب داد: بهترین تصمیم رو گرفتی‌! من اون ایمیل قبلی‌ رو لحاظ نکرده بودم!!!
اونی شد که اونها می‌خوان.

حالا من پشیمون شدم که خب چرا تو کنکور ۱۰مقاله برتر کنگره شرکت نکردم. و البته از طرفی‌، خیلی‌ زیاد هم استرس و نگرانی‌ دارم برای نتایجی که امیدوارم تا موقع کنگره تو ماه جولای آماده بشه، اونجور که میخوایم و باید...

مرسی‌ خدا برای همه چیز!

۱۳۹۳ فروردین ۲۱, پنجشنبه

کار یکشنبه‌ها رو خیلی‌ دوست دارم، و دلم میخواد که اینجا بیشتر ازش بنویسم که بمونه برام؛ از آدمها، مدیریت، برخوردها، از کارولین که مسئول آموزش هست و یک سال از من کوچکتره، از خونواده Boauchamp و گالری‌هاشون، و..... 

از تومی جدی و مهربون فرانسوی که در انتظار پذیرفته شدن در فوق‌لیسانس دانشگاه لاواله، از دوید شیطون و خندان با نگین‌های گوش‌هاش، از آن‌ماری هلندی که بارداره و اصلا معلوم نیست، مهربون و عاشق که به خاطر چام کبکیش اینجاست، از کریستین که از ژانویه شروع به کار آموزشی کرده و میخواد به من کمک کنه، از کلود که از مسئولینه و حواسش هست که آیا کارولین به موقع همه چیز رو میگه.... از فضای خوب و صمیمی‌ ...

از مشتری‌ها که وقتی‌ من کاری رو معرفی‌ می‌کنم، می‌پرسند:کار توئه؟ تو کشیدی؟ میگم نه کارمند جدیدم.... و از خودم که با دیدن کارولین و بقیه موقع معرفی‌ تابلوها به مشتری از خودم می‌پرسم چقدر دیگه من مثل اینها میشم؟ 

از برخورد با مشتری‌ها، نحوه ایستادن، میمیک صورت، نگه‌داشتن دست‌ها، زبان بدن.... از هنرمندها چه نقاش و چه مجسمه‌ساز‌ها... حتما مینویسم..... کوتاه و هر یکشنبه‌ شب...

هر روز و هر لحظه‌ش درسه. کلی‌ کار و چیز یاد میگیرم.

مرسی‌ خدا

۱۳۹۳ فروردین ۲۰, چهارشنبه

سه‌شنبه هشتم آوریل، ونسان برنامه هفته ۲۰آوریل رو ایمیل گروهی زده و خب من همون موقع زدم: مرسی. بلافاصله  جواب داده، دو خط خیلی مهربون و محترم و ابراز خوشحالی و اینکه کارولین گفته که همه چیز خوبه!

خنده‌داره برای شما، چون شرایط اونجا و اون رو نمیدونید، ولی‌ من انقدر خوشحال شدم که تا فردا ظهرش جوابی ندادم. این برخورد خیلی‌ خوبی‌ بود.... خیلی‌... برای منی‌ که از اون کار خیلی‌ دورم، وهنوز تو دوره آموزشم  و هر روز هم باید کلی‌ مطالب و کتابچه‌هایی‌ رو که میدند مطالعهٔ کنم و اینکه نمیرسم به مطالعهٔ مطالب هفته، همیشه وقت کم میآرم

برای دوستی‌ تعریف می‌کردم که گفت ولی‌ انگار خوشحال نیستی‌!!! گفتم چرا خیلی‌ خوشحالم، ولی‌ خجالت می‌کشم از خودم تعریف کنم (اینجا می‌تونم بنویسم البته!) 
مرسی‌ خدا!


۱۳۹۳ فروردین ۱۶, شنبه

جمعه، چهارم آوریل، از بعدازظهر تو دفتر مونیک نشستم به سماجت که دیگه قال این مقاله رو بکنم و بفرستم برای ژورنال بره. اون هم برای خودش مشغول بود، گاهی‌ هم بینش صداش می‌کردم میومد یه نگاهی‌ مینداخت یه چیزی می‌گفت تا سرم رو برمی‌گردوندم میرفت.
نیم ساعتی‌ گذشته بود که یکی‌ از کارمندهای خانم دانشگاه برگه‌ای رو برای امضا آورد و سلامی هم با هم کردیم.
وقتی‌ رفت تو چهارچوب در ایستاد و گفت: چه بوی خوبی‌ میاد تو دفترت مونیک! گٔل تازه‌ای خردیدی؟ گلدونی، چیزی؟ بوی بهاره...
اول صداش رو شنیدم و بعد برگشتم به سمتش یه نگاهی‌ کردم و برگشتم رو به مونیک.
مونیک با صندلیش رو به در چرخید و دست‌هاش رو زانوش همینطور که اینطرف و اونطرف رو نگاه می‌کرد گفت نه. چند ثانیه ای گذشت، نگاهش جستجوگر بود، تو این فاصله نگاهش به من افتاد که با یه لبخند پهن بهش نگاه می‌کردم. مثل بچه‌ها خوشحال از پیدا کردن سرنخ دستهاش رو به هم زد و پاهاش هم همزمان اومد بالا و با صدای بلند و خنده هم‌زمان گفت: مادام پروین، عطر پروینه! و زد زیر خنده و هی‌ حرفش رو تکرار کرد، از حرکاتش خندیدم، و برگشتم رو به خانوم کارمند تو درگاه که هنوز داشت از بوی خوش تعریف میکرد، سری با خنده تکون دادم !


۱۳۹۳ فروردین ۴, دوشنبه

شنبه شب،  ۲۲ مارس، مهمونی‌ نوروز اون گروه ایرانیهای قدیمی‌ کبک در رستوران ۲ویولن برگزار شد، به من هم گفته بودند. بعضی‌ از افراد این گروه حدود ۳۵-۳۰ ساله که اینجان، از بعد از انقلاب و بیشتر ایرانی‌-کبکی هستند. بد نبود. رستوران عربی‌ هست، غذاش کمی‌ به ذائقه ما نزدیکه و رقاصه بلدی هم داشت.

خانومی از دوستان، موردی رو هم به من معرفی‌ کرد، پسرداییش، که به نظر آدم هم نمیومدیم، و من هم در همون حد سلام علیک بیشتر نبودم، ایشون هم همینطور.



یکشنبه شب، ۲۳ مارس، مهمونی‌ انجمن دانشجوهای ایرانی دانشگاه لاوال بود، بد نبود، دیدن دوستان قدیمی‌، خونواده‌هایی‌ که دوستان برادرم و خونوادش بودند و بچه‌هایی‌ که همسن برادرزادهام هستند و یاد اونها برام زنده میکنند، خوب بود. قسمت آخرش که رقص باشه از همش بهتر بود. عکاسیش رو هم انجام دادم. 

استاد راهنمای دوره فوق لیسانسم تو دانشگاه لاوال رو دیدم، کلی‌ ازم دلگیره که بهشون سر نمیزنم، بهم پیشنهاد داد که اگر مایلم برام برنامه سمینار بگذاره و برم دانشکده ژئوماتیک و کاری از کارها و پروژه‌هایی‌ که انجام دادم رو ارائه بدم، قبول کردم به شرطی که موافقت مونیک رو بگیرم.

شبِ خوبی‌ بود، آقای دیشبی اینجا هم بود، ولی‌ در همون حد بودیم هر دو!


پ.ن. چقدر نوشتم امشب، بقیه‌ش باشه برای فرداشب!

۱۳۹۲ اسفند ۲۹, پنجشنبه

پنجشنبه ۲۰ مارس، ساعت حدود ۱۳ به وقت اینجا سال تحویل میشد. از قبل به مونیک گفته بودم که خونه می‌مونم و کارم رو انجام میدم و برای ساعت ۱۵:۰۰ که کلاس دارم میآم و خب بعدش می‌مونم که در مورد کارمون حرف بزنیم. 

میز هفت‌سین رو از شب قبل آماده کرده بودم فقط مونده بود روشن کردن شمع‌ها. از "آ" و "م" دعوت کرده بودم که نهار بیان اینجا که "آ" کار زیاد و سفر پیش رو رو بهانه کرده بود، بهش حق می‌دادم و "م" هم شنبه قبل برای همیشه از کبک رفت، درسش تموم شده فقط مونده که بیاد برای جلسه دفاعش.

با این حال ساعت ۱۱:۳۰ که شروع کردم به آشپزی و چیدن میز ناهار بهش زنگ زدم و پیغام گذاشتم که حتما بیا، مثل رفتن به مهمونی‌ خونه خواهر که اگر دنیای کار هم داشته باشی‌ یه سر میزنی‌، بیا که سبزی‌پلو ماهی‌ عید رو با هم بخوریم وگرنه سال برات نو نمیشه. اصرار کردم که من به هر حال میزم رو چیدم، نیای سال ۱۳۹۳ برات طبق رسم و سنت تحویل نمیشه، بیا.

اومد، سال تحویل شده بود. با هم سال نو رو شروع کردیم، بعد از ناهار اون برگشت سر کار و من رو هم تو مسیرش رسوند تا دانشکده. پنجشنبه‌ها، از ساعت ۱۵:۰۰ تا ۱۸:۰۰ کلاس روشهای نوشتن مقاله و تز‌ به انگلیسی‌ دارم، اولین جلسه.

مرسی‌ خدا برای این روز خوب، این سال جدید... که امیدوارم یه سال عالی‌ باشه.



۱۳۹۲ اسفند ۲۷, سه‌شنبه

سه روز بعد ایمیل زد و برنامه زمانی‌ کار آموزشی رو برام فرستاد. روزهای یکشنبه، از ۹:۳۰ تا ۱۷:۳۰. البته شنبه ها رو هم با علامت سوال تو برنامه نوشته که من قبول نکردم، وقت ندارم، احتیاج هم نه.
خیلی‌ خوشحال شدم، و یه ۲خط تشکر همراه با قبول برنامه فرستادم، سریع جواب داد و ابراز خوشحالی از اینکه مشغول میشم!

"بهار" هم از کبک رفت، وسایلش رو گذاشت تو انباری من و رفت تورنتو، شاید آمریکا به هر حال جایی‌ که اول کار و بعد شاید آرامشش رو پیدا کنه، غافل از اینکه آرامش و خوشبختی‌ درون خود آدمه هر جا و در هر مقامی که باشی‌. یه شب پاب دانشگاه یه دورهمی گذاشت و امشب هم دوتایی رفتیم بیرون. کلی‌ گلایه از روزگار و آدمها کرد و غر زد و آرامش و شادی من رو هم نسبت داد به ملیت و پاسپورت کانادایی، و .... این دختر خودش، هیچ چیز کم نداره از زندگی‌، همسر، کار، خونه و .... همه رو گذاشته ایران و اومده و ..... در جواب حرفی‌ نمیزنم به جز خنده... این روزها و این حرفها هم می‌گذره....

مرسی‌ خدا!

۱۳۹۲ اسفند ۲۴, شنبه

شنبه ۱۵ مارس ساعت ۱۰:۳۰ صبح تو گالری خیابونSault-au-Matelot قرار داشتم. قبل از خروج از خونه،  برای اطمینان از ظاهرم تو آینه نگاهی‌ به خودم انداختم و مثل همیشه به خودم گفتم ممکنه جواب منفی‌ باشه که اهمیت نداره، حواست باشه پروین که تو در ذهن این آدم به عنوان یه ایرانی چه ردی میگذاری، حرفی‌ که همه این سالها در ارتباط با آدمها به خودم گفتم که: کسی‌ "پروین" به یادش نمی‌مونه ولی‌ یه دختر ایرانی می‌شناسیم یا دیدیم که ..... چرا!

هوا مثل همیشه سرد و برفی، اثری از بهار نیست. تو مسیر چند تا عکس گرفتم، یکی‌ دو تا رو گذاشتم رو اینستاگرام. چند دقیقه زود رسیدم، اول هم اشتباهی رفتم گالری اون دست خیابون، بعد برگشتم و رفتم گالری اصلی‌، محل قرار. که یه ساختمون ۳ طبقه هست که ۴۵۰ سال قبل ساخته شده و اینها فقط توش رو تعمیر و مرمّت کردند.

"ونسان" هنوز نیومده بود، بعد از من رسید.....‌ای خدای من.... انگار از تو مجله بوردا دراومده بود یا از هالیوود رسیده باشه... نمیدونم این ۹ سال این آدمها کجا بودند یا بهتر من چشم‌ها و حواسم کجا بود؟ خدا هم سر شوخیش با من باز شده، هر روز یکی‌ بهتر از دیروز می‌بینم، نعمت، برکت و.... ولی‌..... یا یه نگین گوش چپشون هست یا یه حلقه دست چپشون! بگذریم، فتبارک الله و احسن و الخالقین!

یک آقای بسیار محترم، شیک و .... یک جنتلمن واقعی‌.  خودم رو معرفی‌ کردم و دعوتم کرد به دفتری که تو پایین‌ترین طبقه بود، اینطوری تونستم خیلی‌ سریع ۳ طبقه گالری رو ببینم و سلام و لبخندی هم با کارمندها بکنم. مصاحبه جدی بود، نه مثل "دوید" صاحب فرش‌فروشی ایرانی که هر ۳-۲ دقیقه یک بار حرف رو قطع می‌کرد و میگفت: شما کجا بودید که من این ۶،۵ سال اقامتتون تو کبک شما رو ندیدم؟! و نه مثل مسیو شوارتز، صاحب کلکسیون اروپایی که صبح و عصر دست ببوسه و مدام از خوشبویی عطر و سر‌و‌ظاهر تعریف کنه که آدم ندونه چه جوابی بده! خلاصه جدی جدی سوال میکرد از کارم، سابقه‌م، تحصیلات، اینجا چه می‌کنم و چی‌ کار کردم، چرا این کار، و چقدر تبحر دارم در فروش و چرا اون دو جای دیگه نموندم. با توجه به سوالها، احتمال پذیرفتنم رو سخت می‌دیدم، پس راحت خودم بودم، مثل یه هم‌صحبتی‌ ساده و دوستانه شروع کردم از خودم و زندگیم گفتن و اینکه من این کار رو جدا از علاقه‌ای که به هنر در کنار تحصیل دارم به این دلیل میخوام که دلم محیطی‌ غیر از تحقیق و پژوهش میخواد. خود خودم بودم.... 

بعد از مصاحبه خداحافظی کردم و اومدم بالا، طبقه سوم که از همون دری که اومدم برم. در حال پوشیدن پالتوم، حسّ کردم کنارم ایستاده، با لبخند رو بهش اشاره کردم به برفی که می‌بارید و گفتم ۴-۳ روز دیگه سال نو ماست که همزمان با بهار، شکوفه و عطر گًل تو هوا میاد ولی‌ اینجا اثری ازش نیست، هیچ حسّ سال نو نداره! با تعجب پرسید: سال نو؟ طبق کدوم تقویم؟ و من، که رفتم رو منبر..... 

تو راه برگشت خودم رو به یه برانچ خوشمزه تو یه رستوران مقابل ترمینال اتوبوس و قطار دعوت کردم، همزمان عکس گرفتم برای اینستا و همونجور که از پنجره به برفی که رقصان تو هوا می‌چرخید تا به زمین بشینه نگاه می‌کردم بارها گفتم..... مرسی‌ خدا!