۱۳۹۱ اسفند ۱۰, پنجشنبه

مونیک رفته لس آنجلس و یکشنبه برمی‌گرده، یه سفرِ ۴ روزه، همش تو هتل نزدیکِ فرودگاه، هر روز از صبح تا عصر جلسه   داره برایِ کنفرانس IGARSS2014 که در کبک برگزار میشه و خوب ایشون هم پرزیدنتش هست. 
دیشب رفتم دفترش که بگم امروز رو خونه کار می‌کنم، این خبر رو داد و گفت که سریع ریپورتِ مینی‌پروژه رو بده، سمینارِ دکترا رو هم موکول می‌کنیم  به آخرِ مارس، که برگردم باید در موردِ SMAP و کارش صحبت کنیم.

از دوشنبه که مونیک برگرده تا خودِ روزِ سالِ نو که کنفرانس SMAP هست در اتاوا، لحظه‌ای وقت نخواهم داشت برایِ سر خاروندن... گفتم: می‌خوام رو تزم کار کنم، تمومش کنم بره پی‌ِ کارش بابا!!!

من هم راستش دیگه داره حالم به هم میخوره از این مینی‌پروژه‌ه، کافیه ۴ ساعت همت کنم، تمرکز کنم و همه اونچه رو که نوشتم رو جمع و جو کنم بدم بره، ولی‌ اصلا حوصله‌ش رو دیگه ندارم! ۲ هفته هست که هر روز از صبح این صفحه‌ها جلوم بازه، دریغ از همتِ کافی‌!.!!! یه بار هم نتایج رو ارائه دادم و راضی‌ بودند، دیگه دل به ادامه‌ش نمیدم... خدایا مددی!

این روز‌ها هم هی‌ بچه‌ها چه رو استتوسِ فیسبوک چه با ایمیل برایِ رفتن به ایران خداحافظی میکنند، در عینِ خوشحالی‌ برایِ اونها، غمِ عالم به دلم می‌شینه، این نهمین نوروزی هست که من ایران نیستم!!! 

امروز عصر "زارا" زنگ زد که دورِ همی‌ کنیم، رضوان هم باشه، با این همه کاری که داشتم، گفتم تا ۷:۰۰ شب خبر میدم، کیم قرار بود از دانشگاه بیاد پیشم یه چایی و کیکی با هم بخوریم، خلاصه اون که می‌خواست بره، من هم آماده شدم به "زارا" هم زنگ زدم که میا‌م، و وقتی‌ رفتم بیرون، هوا عالی‌ بود و پیاده رفتم، برف بود البته، موقع برگشت هم برف بود وباد.
"زارا" و "رضوان" من رو غافلگیر کردند به هوایِ تولدِ هفته پیش که هر دو به خاطرِ درس و کارِ زیاد نتونسته بودند وقت بگذارند برایِ دورِ همی‌.. ... 
و اما .... زارا کادو‌یی که با کلی‌ گشت و گذار، تصورش تو تنِ من و هی‌ تلفن و تماس و نظر‌خواهی با "رضوان" خریده بود رو تو اتوبوس جا گذاشته بود!! 
شبِ خوبی‌ بود، مدتها بود که با هم ننشسته بودیم.

بحثِ  این روزهایِ اینجا هم آکادمیِ گوگوش و رای ریزی هاست.

۱۳۹۱ اسفند ۹, چهارشنبه

امروز رو با این خبرِ خوب شروع کردم، خوشحالم، خیلی‌ ....

* بعد از سي و يك روز... سي و يك روز آزگار! پوريا خانِ عالمي پا به دنياي اينسويِ ديواري‌ها نهاد و چشم همگان روشن شد به ديدارش...
* از فیسبوکِ نوشینِ جعفری!

۱۳۹۱ اسفند ۵, شنبه

 والله، همه چی‌ رو سکسی‌ شنیده بودیم، هیکل، صدا، لب و دهن، و... الّا دماغ!!! که دیگه، الحمدلله نشنیده از دنیا نمی‌-ریم! 

 هفته گذشته کتابِ "به شیوه کیان فتوحی" از هادی معصوم دوست" رو به صورت آنلاین خوندم که خیلی‌ دوست داشتم. از وبلاگِ "جعبه ي سياه" این کتاب رو دانلود کردم. 

فیلمِ " آنا کارنینا" رو دیدم، دوست داشتم. از اونجاییکه رمانش رو بارها تو دورانِ دبیرستان خونده بودم، خیلی‌ آشنا بود برام و همینطور غمگین... بلا روزگاریه عاشقیت! "سوته‌دلان"

 صدا و سبکِ خوندنِ نه نامجو و نه شاهین نجفی رو خیلی‌ نمی‌-پسندم، مگر تک‌توک ترانه‌هاشون. یعنی‌ اینطور نیست که مثلِ ستار، ابی یا خانمِ گوگوش،توهرحال وهوایی بخوام یا بتونم به ترانه‌هاشون گوش بدم. این ترانه مشترکِ "پریود" از جمله کارهاشونه که دوست دارم. 

۱۳۹۱ اسفند ۴, جمعه

تولد بازی (۳)

با اجازتون تا ساعتِ ۶:۳۰ غروب شاید کمی‌ بیشتر تو دفترِ مونیک بودم. بهش هم گفتم که روزِ تولدمه، چون برایِ اینها این روز خیلی‌ مهمه و تو باید اونجوری بگذرونی که دوست داری. خلاصه متنی رو که می‌خواست که گزارشِ کوتاهی در موردِ کارمون در طی‌ِ سالِ گذشته نوشتم و دادم، ولی‌ گفت بمون تا این رو بفرستم، شاید سوالی چیزی باشه که باید جواب بدی، ضمنِ اینکه حتی یک خط هم که اضافه میکرد میگفت در جریان باش.
اینجا، نظرِ کسی‌ که رو پروژه کار میکنه مهمه حتی اگر دانشجو باشه و اون سوپروایزر!  

تو همین فاصله آیریس رو دیدم، عزیزممم... برام کیکِ مافین پرتغالی درست کرده بود و رویِ یکیش هم شمع گذشته بود و نظرِش این بوده که بریم کافه تریا و شمع رو فوت کنم و کادو بهم بده که یه جفت گوشواره خیلی‌ قشنگ بود، که نرفتیم البته، چون من باید برمی‌گشتم دفترِ مونیک. 
به مونیک و کیم هم که تو آزمایشگاه بود تعارف کردم.

شب هم با کیم رفتیم بریم جایی‌ شام بخوریم به همین مناسبت و ساعتی‌ رو با هم باشیم که رستورانِ موردِ نظرمون، اون چیزی که میخواستیم رو نداشت و موکول کردیم به آخرِ هفته. ضمنِ اینکه کیم، روزِ ۴شنبه بهم کادویِ تولد یه گوشی یا همون هندزفریِ سونی داد.

این بود ماجرایِ تولدِ امسال ما، در کنارِ پیامهای تلفنی، ایمیل، اس‌ام‌اس و کلی‌ محبت دوستان
تولد بازی (۲)



حدودِ ساعتِ ۱۱-۱۰:۳۰ قبل از ظهرِ ۴شنبه، تو دفترم بودم که "آ" زنگ زد و ضمنِ تبریکِ تولدم گفت اگر فردا وقت داری، با هم ناهار بخوریم.با کمالِ میل پذیرفتم!!! شب هم چندباری زنگ زد که هماهنگ کنیم ساعتِ فردا رو، من هم که برنامه کنسرت رو نرفته بودم و بعد از تولد بازی با بهار اومده بودیم سالنِ پایین و به درس خوندن، تلفن و ایمیل جواب می‌دادم. کارم رو هم انجام می‌دادم.


صبحِ ۵شنبه همون ساعتِ ۷:۳۰ به مونیک ایمیل زدهبودم که امروز خونه کار می‌کنم، میدونستم از خونه زنگ میزنند و هی‌ باید بیام بیرون و دیگه اینکه تو محلِ کار کم با موبایل حرف میزنم. تو فاصله کار کردن رو ریپورتِ پروژه، موهام رو رنگ کردم، کمی‌ بند و ابرو و گریزی به فیسبوک و جوابِ ایمیل‌ها.


حدودِ ۱۲:۳۰، "آ" اومد دنبالم که وقتی‌ رفتم پایین، دیدم "ن" هم هست، خیلی‌ خوشحال شدم، مدتِ زیادی بود که ندیده بودمش و با این همه کاری که همه ما داریم، میدونستم خیلی‌ لطف کرده وسطِ روز از دانشگاه اومده! خلاصه جایِ شما خالی‌، رفتیم یه رستورانِ کبکی که همه غذا و دسرش رو با پنکیک یه به قولِ کبکیها کخپ سرو میکنه. "آ" یه کادویِ خوشگل هم بهم داد، یه ماهی‌ِ بلوری که توش قرمزه.

هوا هم محشر، هر دو روزِ ۴شنبه و ۵شنبه برف می‌بارید، ولی‌ مدلِ برفهایِ تهران، پنبه‌ای و دونه درشت گاهی‌، نرم و رقصان... زیبا بود، حالم عالی‌! 


از خونه که زنگ زدند، من با بچه‌ها رستوران بودم،اونها هم دورِ هم جمع بودند خواهر و خونواده، برادر وسطی و خونواده، جشن گرفته بودند و کلی‌ ساز و آواز داشتند برایِ خودشون، آقاجون برام خوند ، با همون صدایِ قشنگی که دیگه به خاطرِ دودِ سیگار خش‌دار شده... امیدوارم که سالهایِ بعد، با همه خوبیهایِ اینجا،  من هم اونجا باشم!

رسیدم خونه: ساعت ۲ بعد از ظهر گذشته بود، که دیدم از مونیک ایمیل دارم که حتما به من حدودِ ساعت ۱۵:۰۰ سر بزن که میخوام گزارشِ سالانه برایِ آژانس رو پر کنم  باید باشی‌.. .آیریس هم ایمیل زده بود که امکان داره تا عصر بیای دانشگاه، روزِ تولدته و میخوام که ببینمت!
به هر دو ایمیل زدم که اومدم، یک دقیقه مونده به ساعت ۱۵:۰۰ دفترِ مونیک بودم!



تولد بازی (۱)


دوشنبه صبح که از خواب بیدار شدم، دردِ شدیدی پشتِ زانویِ راستم داشتم که از یه طرف تا مچ پا پخش میشد و از طرفی‌ تا کشاله ران، و درعینِ درد، پا هم سنگین شده بود، که بلند شدن، نشستن، پا رو از تخت پایین گذاشتن و راه رفتن رو همراه با درد و سخت کرده بود. از اون دردها  که میگند مسلمون نشنوه، کافر نبینه! که  کیسه آبجوش هم به تنهایی نتیجه نمی‌داد!!! ظهرِ سه‌شنبه رفتم داروخانه اون سرِ چهارراه نزدیک خونه و با مشورتِ دکترِ داروساز یه ژل گرفتم که ببینم اگر افاقه نکرد برم کلینیک (خاطره خوشی‌ از دکتر رفتن اینجا ندارم، این سالها). از همون بعد از  ظهر، هر کمتر از یک ساعت میرفتم دستشویی و از بالای پا تا مچ رو ژل میمالیدم، به مشقت راه میرفتم، یه پایِ سنگین، دردناک که دلم می‌خواست قطعش کنم جاش پایِ چوبی بگذارم! 

خلاصه، سرتون درد نیارم، شب که اومدم خونه تمامِ پایِ راست رو ژل مالیدم و مچ و زانو رو هم با دو تا روسریِ پشمی بستم و کیسه آبجوش نازنین رو هم گذاشتم زیرِ پا بین مچ و زانو که گرما ر‌‌و به عدالت تقسیم کنه! و زود هم خوابیدم.

صبحِ ۴شنبه که بیدار شدم پا بهتر بود، دیدم یه اس‌ام‌اس از بهار دارم که شبِ قبل حدودِ ۹ زده بوده که بیدارم یا نه؟ حتما کاری داشته، خیالم که از درد راحت شد، یعنی‌ بگو انگار اصلا از اول نبوده، به ایمیلش جواب دادم و بعد‌ هم رفتم دانشگاه. تا عصر چند باری ایمیل زد که شب بریم استار‌باکسی، جایی‌ بشینیم درس بخونیم. جواب دادم که من به مناسبتِ تولدم که فرداست خودم رو دعوت کردم به یه کنسرت در سالن گراند تئاتر، که خواننده‌ش یه خانمِ جوانِ اینویتElisapie از همون مناطقی که من کار می‌کنم هست. دوست داری توهم بیا. در جواب گفت پس وقتی‌ میان خونتون به من ندا بدید، عکس‌العملی، حتی یه تبریکِ ساده، هم در موردِ اینکه گفتم تولدمه نشون نداد!!!

به هوایِ کنسرت و دعوتی که از خودم کرده بودم و شبی‌ که می‌خواستم خاصش کنم برایِ خودم! ساعت ۶ غروب اومدم خونه و بهش یه تک‌زنگ زدم، گفت بریم درس بخونیم، جواب دادم من هم کار زیاد دارم، ولی‌ به روالِ هر سال برایِ خودم مراسمی دارم! باز توجهی‌ نکرد و زود مکالمه تموم شد، هنوز گوشی رو کامل نگذاشتم سرِ جاش که تق‌تق صدایِ درِ آپارتمان، در رو که باز کردم..... بهار خانم با یه کیکِ خوشگل که خودش پخته و  شمع روشنِ روش تو یه سینی، به همراهِ یه ریمل و یه کارتِ تبریک از نقشِ رستمِ شیراز که تو همین سفر دو ماه پیشش به شیراز خریده می‌خونه : تولد، تولد، تولدت مبارک .... 

تو فیسبوک نیست، یادش بوده که تولدِ من قبل از رضوانه پس باید همین روزها باشه، گشته پیدا کرده و به گفته خودش چون می‌دونسته که من برای خودم برنامه دارم، شبِ قبل کیک رو درست کرده که بیاد پیشم که من زود خوابیده بودم.
نشستیم، چایی، کیک و گپی و .... کنسرت هم نرفتم!!!

۱۳۹۱ اسفند ۳, پنجشنبه


امروز"روز‌هایِ پروین" وارد ۴ سالگی شد!

 این روزها، کم بهش سر میزنم با اینکه حرف، خاطره و اتفاق ثبت کردنی زیاده
کلمات تو ذهنم، همیدگه رو پس و پیش میزنند که زودتر بیان و اینجا بنشینند، و من دلم میخواد که شکیل باشند، که گاهی‌ وقت پیدا نمیکنم، گاهی‌ هم کم‌حوصله‌ام، اینه که میمونند
هر بار تصمیم میگیرم حتی یه خط بنویسم که عادتم بشه هر روز نوشتن، ولی‌...  ....
با این‌همه اینجا رو دوست دارم که هدیه تولدیه که ۳ سال پیش به خودم دادم


۱۳۹۱ بهمن ۲۶, پنجشنبه

دوشنبه ظهر حدودِ ساعت ۱۲:۰۸ دقیقه، یه ایمیل ازطرفِ شارل برایِ همه بچه‌هایِ گروه اومد که تا ۴۵ دقیقه دیگه ماهواره Landsat به فضا پرتاب میشه و میتونید این برنامه رو به صورتِ زنده رو این آدرس  ببینید. 

من و کیم که با هم تو یکی‌ از آزمایشگاه‌ها کار می‌کنیم، با هم دیدیم.  
هیجانِ خاصی‌ داشت دیدنِ همزمانِ پرتابِ ماهواره با این همه فاصله مکانی وشنیدنِ شماره‌هایِ معکوس تا لحظه...، ناخودآگاه در لحظه پرتاب، لبخند به لب می‌نشست، تا زمانی‌ که بالا رفت و بعد در مدارِ خودش قرار گرفت. اگر دوست داشتید، ویدئوش رو اینجا ببینید، هیجان‌انگیزه!
کیم میگه: حسِّ خاصی‌ دارم، ۱۰ ساله که دارم با تصاویرِ Landsat کار می‌کنم و خب الان این ورژنِ جدیده با اینهمه توانایی و قابلیتِ افزوده.  

من دلم میخواد فیلمِ ALOS-2 و SMAP رو ببینم، همینطور پخش زنده و آن‌لاین! به هر حال چار تا و نصفی کلمه برای اولی‌نوشتم و اینکه یه جورایی این سالها درگیرِ پروژه دومی‌ هستم. حسِّ خوبی‌ خواهم داشت، حسِّ دیدنِ به دنیا اومدنِ بچه‌ای که از قبل در جریانِ تولدش قرار گرفته باشی‌! رو بهم میده! 
ALOS دیگه تو همین ماه‌ها باید بره فضا، ولی‌ SMAP یک سال، یک سال و نیم دیرتر!

۱۳۹۱ بهمن ۲۴, سه‌شنبه

خیلی‌ وقته که ننوشستم، خیلی‌ کار داشتم، حرف برایِ گفتن هم زیاد بوده که نه تنها ننوشتم که به این صفحه سر هم نزدم، و الان که بازش کردم، میبینم که چقدر دلم براش تنگ شده بوده.
خب:
۱. گفته بودم که کایل ایمیل زده بوده به مونیک و چند صفحه از کار تو مناطقِ شمالی‌ رو برایِ ارسال یک پروپزال میخواست و همکاریِ مستقیمِ تو پروژه ناسا، نه حتی تحتِ پوششِ دانشگاه، یا جایی‌!. مونیک هم تو اون هیرویری و شلوغیِ کار، گفت بنویس، گفتم میشه آخرِ هفته؟ گفت: نه همین امروز! نوشتم ۵ صفحه با عکس و نقشه و گراف. مونیک هم فرستاد و کایل هم که معمولاً ایمیل جواب نمیده یا دیر،  کمتر از ۲ روز پروپزالِ سابمیت شده رو با تبریک و تشکر فرستاد، مونیک هم خوشحال به من تبریک گفت، از من هماسمی نیست مگه با عنوانِ "Team member"!!! خداییش، "پروین" قشنگتر نیست؟! کمتر هم حروف داره!

۲. از قدیم گفتند، سری که درد نمیکنه که دستمال نمی‌-بندند! ولی‌ منِ بی‌-عقل نه به درد کار دارم نه‌‌ به سر، دنبال دردسر می‌گردم!
مونیک در آخرین روزِ ثبتِ نام کنفرانسِ  مرکز تحقیقات و مطالعاتِ شمالی‌ که هفته اول ماهِ می برگزار میشه، به همه بچه‌هایِ گروه ایمیل زده بود که چرا هنوز آبسترکت نفرستادند، من هم تو اون هیرویریِ کار رفتم دفترش و میگم موضوع چیه؟ من هم لازمه کاری کنم؟ و خب همه در جریانید که بنده هنوز منتظرم که محیطِ زیستِ کانادا برام تصاویرِ ماهواره رو بفرسته، که اول گفت نه، فعلا... و یهو نظرش عوض شد که ، نتایجِ مینی پروژه ات رو ارائه بده! از اونجایی کهآخرین روز بود، نشستم تا عصر رزومه رو نوشتم و ثبتِ نام کردم و سابمیت! 

۳. باز هم قبلا نوشته بودم که موونیک و آلن (دیرکتورِ مینی‌پروژه) اومدند تو آزمایشگاه و بعد از اینکه آلن کلی‌ پیشنهاد داد که چه کن، چه کن و چه کارِ دیگه هم بکن! گفتند که جلسه اولِ کلاسِ بچه‌هایِ فوقِ لیسانس که قراره برند کارآموزی، بیا این پروژه و نتایج رو ارائه بده. حالا هیچ کدوم گزارش کاملِ نتایجِ کار رو ندیدند، چه اعتمادی کردند!!!

خلاصه، تمامِ این روز‌ها که به اینجا سر نزدم و ننوشتم، از صبح تا ۱۱-۱۰ شب، وسطِ هفته و آخرِ هفته، دانشگاه و تو آزمایشگاه بودم! فراموش نشه که این روزها و هفته‌ها کارناوالِ کبک هست و شب و روز جشن و شادی برقراره... 
خلاصه، دیروز ظهر مونیک اومد یه سر آزمایشگاه و گفتم که نتایج راضیم نمیکنه، و فردا چیزی برایِ کلاسِ درس ندارم!!! اون هم کار رو دید، یه جاهایی‌ رو راضی‌ بود، جاهای رو نه... من هم که کلا کمی‌ سرِ این کار بهم برخورده و تصمیم گرفته بودم باید این کار رو طوری ارائه بدم که آلن یکی‌ از همون " اکسلنت" هاش رو با صدایِ شاد و بلند بگه... چه خوب که یه جا به خودم اومدم و نمودارها و جداول ماهایِ اولِ کار رو نشونِ مونیک دادم... گًل از گلش شکفت که آره اینه اون چه که میخوایم!!! تا شب موندم، کار رو تموم کردم تا پاورپوینت رو برایِ هر دو فرستادم. ایمیلِ آلن، خستگی‌ِ این روز‌ها رو گرفت، یه چیزی تو مایهِ همون اکسلنته با صدایِ بلند! انتظار نداشت شاید، اون هم حق داره خب، هنوز ریپورتِ کامل از کارِ من رو ندیده!

۴. امروز صبح هم رفتم سرِ کلاس و کنارِ اون سه تا استاد که درس دادند، کار رو ارائه دادم، مهم این بود که هم آلن و هم مونیک هر دو خیلی‌ خوشحال و راضی‌ بودند... و من خسته، و مثلِ همیشه ناراضی‌ و متوقع از خودم، امروز رو کاری نکردم، از فردا دوباره شروع...

۵. از کمیته اجراییِ انجمنِ ایرانیها زنگ زدند که یکی‌ دو تا از اعضا مون رفتند، میتونیم رو کمکِ شما حساب کنیم؟! پیشنهاد دادند که به عنوانِ عضوِ رسمی‌ کمیته معرفی‌ تون می‌کنیم. جواب دادم، تا اونجا که بتونم همکاری می‌کنم نیاز به رسمی‌ بودن نیست! 


۶. شاید آخرِ هفته، که آخرین روزِ کارناوالِ کبک هست، یه سر برم اونجا، که اگر برم حتما چند تایی عکس اون مجسمه‌هایِ یخیِ خوشگل میگذارم اینجا!
یکی‌ از خبرهایِ خوبِ این هفته که همون روزهایِ اول به من هم دادند، این بود که پوریا با خونواده وعزیزانش تماس  گرفته و با صدایِ شاد و شوخ حرف زده.... 
اون قدیم‌ ندیم‌ها که داشتنِ سبیل حرمتی داشت و موش رو گروِ مردونگی میگذاشتند، برایِ زهرِ چشم گرفتن و تهدید کردن می‌گفتند: سبیلش رو باد میدیم! 
حالا، 
تصورش "بی‌-سبیل" نه تنها ساده نیست که خیلی‌ سخته....
مهم فعلا اینه که خودش بیاد بیرون وگرنه سبیل که همیشه درمی‌آد...

۱۳۹۱ بهمن ۸, یکشنبه

جمعه قبل از ظهر رفتم دفترِ مونیک که درش بسته بود، یه سر به جیمی زدم و از احوالِ تصاویری که باید میفرستادند پرسیدم،  خبری نیست، هیچ خبری نیست!!! میگم من نگرانم، باید نتیجه کار رو یک ماه دیگه تو کنفرانس SMAP ارائه بدم، اینجوری که نمیشه، خودم هم به خاطرِ شماها ایمیل نمیزنم ! شونه‌ش رو میندازه بالا و می‌خنده!

مونیک رو دمِ ماشین قهوه میبینم و میگه بیا ببینمت، کایل ایمیل زده، کاری رو خواسته انجام بدی و همینطور از پیشرفتِ کار و مقاله‌ات پرسیده، گفتم که دسامبر برام فرستادی ولی‌ هنوز فرصت نکردم بخونم. گفتم ایمیلِ کایل رو برام بفرست ببینم چی‌ خواسته، آخرِ هفته انجام بدم.

گزارشِ کاملی از کارهایِ انجام شده تو منطقه موردِ مطالعهٔ پروژه (مناطقِ شمالی‌)) خواسته که دارم انجام میدم و فردا قبل از ظهر انشأالله با مونیک جلسه دارم. ایمیلی که برایِ مونیک فرستاده رو خوندم، پیشنهاد همکاری با یه پروژه ناسا تو مناطقِ شمالی‌ِ کاناداست ولی‌ تاکید کرده که اونها هزینه نمیکنند و مونیک هم با کمال میل قولِ همکاری داده.

جمعه غروب، رفتم دومین جلسه شبِ شعر که این بار تو یکی‌ از سالنهایِ دانشگاه لاوال برگزار شد، در ادامه بحثِ جلسه قبل شاملوخوانی بود. یه آلبوم عکس هم از این جلسه به صفحشون رو فیسبوک فرستادم که دوست داشتند. ۳ ساعتی‌ طول کشید، خیلی‌ خوبه، بچه‌هایِ بیشتری استقبال کردند. بعد از اون هم حدودِ ۹ شب یه سر رفتم کتابخونه پیش "آ" که نزدیک به دو ماهه همدیگه رو ندیده بودیم، خوبه که نزدیکترین دوستِ ایرانی هم هستیم، زندگی اینجا!!.
شنبه، تمامِ روز رو خونه بودم، کمی‌ کار کردم و قسمتِ مفیدش شاید تلفن به خونه بوده.

به خاطرِ فشارِ کارِ زیاد این یکی‌ دو ماه مثلِ قبل ورزش نکردم، و خب حالِ خوبی‌ هم نداشتم. اینجا، اگر یه ذرّه غفلت کنی‌ و حواست نباشه، زمستونِ طولانی، این آب و هوا، تنهایی، دوری، بی‌-هم‌صحبتی‌ همچین میندازتت  که نمی‌فهمی کجا بود آستانه‌ش. اینه که دیشب به بهار زنگ زدم که به شرطِ اینکه ماکزیمم تا ۱۰:۳۰ خونه باشیم، بریم پیاده‌روی و صبحونه. هر دو کار داریم، اینه که فعلا برنامه‌هایِ آخرِ هفته کلوب رو نمی‌ریم.

تمامِ شب رو نخوابیدم، از ساعت ۳:۳۰ تا ۶ رو گزارشی که باید ۵شنبه بفرستم که بعد اوایلِ فوریه تو کلاس ارائه بدم کار کردم، کمی‌ پیش رفت. قبل از ساعت ۸ با هم رفتیم پیاده روی، هوا امروز خیلی‌ بهتر از روزهایِ قبل بود، دمایِ احساس شده ۳۰- درجه سانتیگراد. همه هفته گذشته بین ۴۲- تا ۴۵- درجه سانتیگراد بوده! رود بزرگِ سنت لوران هم یخ‌زده ولی‌ نه کاملِ کامل که بشه روش با راکت رفت. عکسی که امروز ازش گرفتم رو میگذارم. 
قرارِ هفتگی بازیِ بدمینتون رو هم گذشتیم که تو این یکی‌ دو ماهه نرفته بودیم، سفرها هم نقش داشت، همش هم تقصیرِ درس و کارِ زیاد نیست.

باید معاشرتهام رو هم بیشتر بکنم. ۳ تا از آشناهایِ کیم (یک خانم و ۲ آقا)، که آرشیتکت هستند از ویتنام اومدند اینجا برایِ گذروندنِ یک دوره ۶ ماهه، اومدند دانشگاه لاوال. خانومه فقط انگلیسی می‌دونه، به کیم گفتم بهش بگو که میتونه وقت بگذاره ۲ بار در هفته همدیگه رو ببینیم و صحبت کنیم، اینطوری من هم به اون زبانِ فرانسه یاد میدم در قبالِ تمرینی که رو انگلیسی‌ می‌کنم، یه آدمِ جدید، سوژه‌هایِ جدید برایِ صحبت و ... 
بعد هم ۳-۲ ساعتی‌ خوابیدم و دوباره ادامه کار.

دلگیریِ غروبِ یک‌شبه رو این خبر صد‌افزون کرد، برایِ همشون نگرانم، خیلی‌ سخته. و خب پوریا رو تقریبا از نزدیک میشناسم، از وقتی‌ این خبر رو خوندم، همه لحظه‌هایِ اون روز که اومده بود باغ  جلویِ نظرمه، نگاهِ گویاش، حرف‌هاش، شوخیهاش، دوستِ خوب بودنش، و ... میگفت: "چقدر اینجا زندگی‌ جریان داره، من برم خونه که دپرس میشم!" اشک‌هام اجازه نمیگیرند برایِ سرازیر شدن، امشب اولین شبِ زندانه...  برایِ ماها که تجربه دستگیری و زندانی بودنِ نزدیکامون رو داریم، هر خبرِ اینجوری، دوباره همه اون لحظه‌ها و حسّها رو زنده میکنه، چه شبه سختی هست امشب برایِ خونواده‌ها، اطرافیان، دوستها و همه عزیزانشون ... خدایا، خودت کمک‌شون کن. 
بد روزگاریه، آخه تا کی‌؟!

۱۳۹۱ بهمن ۵, پنجشنبه


.  غروبِ شنبه ۲۸ ژوئیه، تو یکی‌ از خیابونهایِ سنگفرش و مرکزی شهرِ هانوفر به سمتِ یک رستورانِ ایرانی قدم میزدیم. اولین جایی‌ از شهر رو که بهم نشون داد یه سوپرمارکتِ ایرانی مدلِ بقالی هایِ قدیمی تو ایران بود، سال هاست که این مدلی‌ سبزیجات و میوه درهم تو جعبه‌ هایِ کج و کوله کنارِ هم تو ردیف‌هایِ نامساوی تو پیاده‌رو جلویِ مغازه ندیده‌بودم، ولی‌ برام جالب بود. نه که تو شهرِ ما هیچ فروشگاه و رستوران و از این چیز‌میز‌هایِ ایرانی نیست، من از دیدنشون تو هر شهری ذوق می‌کنم خصوصاً که خیلی‌هاشون مدلِ قدیم‌ها هم هستند هنوز!

.  از جوونی‌هاش تعریف میکنه و سالهایِ اولی‌ که اومده بوده اینجا. میگه ما اون سالها اهلِ مبارزه هم بودیم و تو انجمنِ دانشجوها (اون یه اسمِ غیرِ ایرانی میگه که من الان یادم نسیت ولی‌ منظور همینه) فعال بودم، وقتی‌ شاه و فرح برایِ سفر میومدند اروپا می‌رفتیم بر علیه‌شون تظاهرات میکردیم و تخم‌مرغ و گوجه پرت میکردیم سمتشون و ...


.  میگه: تازه از سربازی برگشته بودم و دنبالِ کار می‌گشتم. اون موقع تازه بیمارستانِ هزار تختخواب افتتاح شده بود و من هم به سفارش کسی‌ درخواست دادم و رفتم مصاحبه که رد شدم و فرداش با توصیه آقاجونت رفتم و به عنوانِ کارمندِ حسابداری مشغول به کار شدم. کارِ خوبی‌ بود، همونجا هم با دختری از همکارها دوست شدم و .... (داستانش رو با غرورِ مردونه، ریز به ریز با جزئیات گفت، حکایتِ دیگه‌ای از نامردی و خب دیگه!).
دوستِ صمیمیم از دورانِ سربازی به هوایِ دوستِ نزدیکِ خودش که اون هم هم‌خدمتِ ما بود و برای ادامه تحصیل رفته بود آلمان، تصمیم گرفت که بره و رفت. قبل از رفتن و بعدش با نامه مدام بهم میگفت که بیا. من هم بدونِ اینکه به کسی‌ بگم رفتم دنبالِ پاسپورت و پولی که پس‌انداز کرده بودم رو به پولِ اون زمان آلمان تبدیل کردم (اون گفت چقدر، من یادم نیست) و شبی که پاسم آماده شد بلیطم رو هم گرفته بودم اومدم خونه و گفتم که دارم میرم. 

 اینجا نگاهش کردم و پرسیدم: پس ویزا چی‌؟! گفت ویزا نمیخواست که، پاست رو می‌گرفتی و بلیت و میومدی، حالا اگر می‌خواستی بیشتر بمونی و ادامه تحصیل بدی خب اقامت دانشجویی میگرفتی!!! میگه: تازه "عماد" همون دوستِ هم‌خدمتی که اولین نفر اومده بود، تصمیم و پاسش رو گرفت، با یه کولهپشتی‌ سوار TBT شد و اومد اینجا، اومد که هنر بخونه. اون موقع اتوبوس‌هایِ TBT تا مونیخ میومدند، فرانکفورت، هامبورگ و....ترمینال داشتند تو اروپا. 
نگام رو از کباب کوبیده تو دیسِ مقابلم برمیدارم و میگم: اون وقت همین شما‌ها که انقدر با عزّت و راحت تا اینجا اومدین میرفتین گوجه پرت می‌کردین سمتِ شاه و مرگ بر شاه میگفتین؟!! دستِ چپش رو به علامتِ "خاک بر سرِ ما" میزنه به سرش، رویِ موهایِ نقره‌ای خوش حالتش و میگه: غلط کردیم، فکر نمی‌کردیم این جوری بشه!

میگه: پدرم وقتی‌ فهمید می‌خوام بیام اینجا و معماری بخونم و آرشیتکت بشم، با خوشحالی استقبال کرد و گفت برو به سلامت من هم حمایتت می‌کنم، که گفتم نه یه خرده پول دارم و اونجا هم یه خرده از نظرِ زبان و آشنایی راه بیفتم حتما کار می‌کنم. نمیخواستم به زحمت بیفته، میدونی‌ که؟!
میدونستم، پدرش یه کارمندِ معمولی و خوبِ یکی‌ از سازمانهایِ دولتیِ اون زمان بود، و مادرش خونه‌دار، یه خواهر ازدواج کرده، یه برادرِ بزرگترِ کارمند و دو برادرِ محصل...شرایطی خیلی‌ معمولی، ولی‌ میشد که با این شرایط هم تصمیم بگیری و بزنی‌ بیرون، با احترام بری، درس بخونی‌ و ... رسیدنِ به رویاهات خیلی‌ سخت نبود اگر که کمی‌ تلاش میکردی! 

میگه: از همون وقتی‌ که حال و هوایِ انقلاب و شلوغیها شد، اکثرِ ماها از دانشگاه مرخصی گرفتیم به امیدِ اینکه برمی‌گردیم و اونجا ادامه میدیم، قرار نبود اینجوری بشه، ۶ ماه بعد از انقلاب من با "الن" (دوست‌دخترِ آلمانیش) تو میدون شهیاد عکس داریم، بی‌ حجاب، راحت و ... ولی‌ خب بعد همه چی‌ عوض شد و بعد هم که جنگ شد تا سالها برنگشتم ایران حتی وقتی‌ مامان فوت کرد، حالا این سالهایِ اخیر سالی‌ یه بار سعی‌ می‌کنم برم و منتظرم که بازنشسته بشم، اومده بودم که درس بخونم و برگردم، عمر سریع  می‌گذره، ۳۷ سال شده پروین، کم نیست و...

اون هنوز داره از خودش میگه ولی‌ دیگه بهش گوش نمیدم، نگام میچرخه رو در و دیوار کاهگلی این رستورانِ ایرانی و تابلوهایی از ایران و فکر می‌کنم به  همه حسرت‌هایی‌ که خوردم به این دختر پسرهایِ اروپایی که به بهانه یه دوره آموزشی زبان یا هر چیزِ کوتاه مدتِ دیگه راحت با یه کوله‌پشتی‌ سه‌ماهه پا می‌شند میان اینجا و همیشه به خودم می‌گفتم کاش برایِ ما ایرانی‌ها‌ هم اینجوری بود،با احترام میومدیم، برمیگشتیم یا می‌موندیم... فکر می‌کنم به همه آدمهایی که تو این ۳۰ سالِ گذشته جلویِ درِ سفارتخونه‌ها هزار جور تحقیر رو به جون خریدند، همه اون آدمهایی که برایِ یه زندگی‌ِ بهتراز نظرِ خودشون همه سرمایه سالها زندگیشون رو به قاچاق‌چیها دادند، کسانی‌ که آواره کوه و بیابون شدند، کشتیها و قایق‌هایی‌ که مناسب نبودند و غرق شدند و ..... و اینهمه زندگی‌-ها که با این مهاجرتها به هم ریخت و ....

 میگه ...

۱۳۹۱ بهمن ۳, سه‌شنبه

آخرایِ شام بود و دیگه تقریبا یخمون آب شده بود که بهش میگم: از اون موقع دارم فکر می‌کنم شما چقدر نانازی، بعدِ این همه سال همینجور عاشقونه و بااحساس حتی پیشِ ما وقتی‌ میخوای از شوهرت حرف بزنی‌ یا صداش کنی‌ میگی‌: پیشی‌ اینجور، پیشی‌ اونجور! همونطور که خنده به لب داره با تعجب نگام میکنه، که دوستم میگه: "نانازجون" همیشه "ویشتاسب جان" رو "ویشی" صدا میکنه!!!!!
از خنده نمی‌تونستم خودم رو کنترل کنم و با خودم فکر می‌کردم چرا موقع معرفی‌ به اسامی دقت نکردم؟!!!

۱۳۹۱ بهمن ۱, یکشنبه


تو اوجِ بی‌حوصلگی تو این روزِ برفی، تصمیم گرفتم یه فیلمِ ایرانی ببینم. سایت Persianhub رو بالا پایین کردم چیزِ خاصی‌ به چشمم نخورد. همینجوری رو پرنده باز کلیک کردم، شاید به خاطرِ "حسین یاری" که بعد از بازی تو اون سریالِ ماه رمضون که نقشِ "داداشی" رو داشت، ازش خوشم میاد. حتی نمیدونستم که کارگردان کیه؟! فیلم مالِ چه تاریخی هست؟! مهم نیست بالاخره تیکه پاره فیلم رو دیدم تا آخرش....

حالا، از فیلم که بگذریم، نمیدونم این آدم کج کوله‌ها رو از کجا پیدا میکنندخداییش؟ "قاسم خان" و دار و دسته‌ش تو فیلم من رو یادِ مهدی و منوچهر برادرهایِ غلام خان مینداختند... و اون  صحنه از فیلم که اومدند باغ "آقا فریدون"، من رو برد به اون شبِ زمستونی و برفی که این دو تا مست و پاتیل دکترِ آدران رو هم برداشته بودند و آورده بودند دمِ ویلایِ ارنگه!!! ولی‌ اون مالِ خیلی‌ سالها پیش بود که ما بچه بودیم، و من از همون موقع از اون دو تا میترسم!
گاهی‌ آدم فکر میکنه که دیگه نسلشون تموم شده؟!!
نمیدونم چه حکمتیه که پام رو که از این شهر میگذارم بیرون، تو با مهربونی هستی‌ تا لحظه‌ای که به این شهرِ یخ‌زده برمی‌گردم. و دوباره... 
این شهر به حدِ کافی‌ سرد هست، لطفا سردترش نکن، یخ‌ و تلخ...

۱۳۹۱ دی ۳۰, شنبه


جمعه ظهر اولین جلسه ناهار گروه در ترمِ جدید بود تو دانشکده. این بار پات‌لاک نبود و مهمونِ "کریم"، استاد تونسی و همکارِ مونیک بودیم. یک‌ساعت زودتر رفتم، باید ایریس رو میدیدم، از اولِ هفته آلن گفته بود که یک مطلبی رو بهم بگه که تو تحلیلِ داده‌هایِ دما استفاده کنم و اون هم چون تازه از سفر اومده بود، این دو سه روز رو نیومد تا همین جمعه.

اولِ هفته مونیک و آلن اومدند تو آزمایشگاه و گفتند که تصمیم داریم از کاری که برایِ مینی‌پروژه کردی در درسِ فلان استفاده کنیم، درسی‌ هست که  مونیک و کلود ارائه میدند. همون میونه هم مونیک گفت اصلا خودِ پروین این بخش رو ارائه میده، و رو به من هم گفت اتفاقا خوبه برات، تمرینی میشه برایِ سمینارت. تدا‌بیرِ مونیک من رو یادِ مادرجون خدا‌بیامرز میندازه، هیچ کارش بی‌-حکمت نیست، حتما چیزی پشتش هست. چیزی نگفتم جز اینکه کی باید این کار رو ارائه بدم؟ راستش از روزی که از سفر اومدم، یه خط هم تو کارم پیش نرفتم، بد مریضیبود،  برایِ اولین بار تو این ۸ سال، پشتِ تلفن وقتی‌ با مامان حرف میزدم، گریه کردم، اون هم بلند بلند!! کلی‌ ضعیف شدم و انرژیم رو از دست دادم. باید بدوم. این کاره، شاید انگیزه بشه به فعالیتِ بیشتر (تا به الان که هیچ تغییری نداده) و بجنبم، ساده نیست ارائه کار به عنوانِ قسمتی‌ از درس اون هم برایِ دانشجوهایِ اینجا که واو به واو سووال می‌‌پرسند! بیشتر از اون باید روحیه‌ام رو خوب کنم!

جمعه ساعت ۶ غروب هم اولین جلسه شبِ شعر بود که من رو هم دعوت کرده بودند. تعداد زیاد نبود، و به خاطرِ یکی‌ از خانومها که به دلیلی‌ نمی‌تونست بیاد بیرون خونه آنها برگزار شد. این جلسه "شاملو خوانی" بود، با پخشِ ویدیو‌یی از شاملو و خوندن یکی‌ دو شعر و بعد هم نقد و تفسیرش...  خیلی‌ خوب بود. حسِّ خوبی‌ داشتم، مدتهاست که از جمع ایرانی خودم رو کنار کشیدم، بسکه هیچ چی‌ نداشت، جز پشتِ سرِ هم حرف زدن، مذهب و مذهبی‌-ها رو کوبیدند و ...


به دکتر "م" ایمیل زدم که اگر مایله شرکت کنه براش دعوتنامه بفرستم که قبول کرد. البته قبلش تو جلسه در موردِ دکتر و دعوتش به انجمن صحبت کرده بودم و بچه‌ها همه استقبال کردند. دکتر اهلِ  مطالعهٔ و شعر هم هست، ضمنِ اینکه بسیار متواضع و حامی‌ِ بچه‌هاست، دستش هم بازه. گاهی‌، فکر می‌کنم که اگر پسر بودم با دکتر دوستهایِ نزدیک و خوبی‌ می‌ شدیم، هم‌نسلیم!

بچه‌ها پیشنهاد کردند که باز هم اون جلساتِ بازی (تخته نرد، شلم، و ...) جمعه‌هایِ آخرِ ماه رو راه بندازم، تو ۶ ماهه زمستون که شبها طولانی بود این برنامه رو برگزار میکردیم، استقبالِ خوبی‌ هم میشد ازش، به دلایلی دیگه از دو سال و نیم پیش براش برنامه‌ریزی نکردم، شاید نزدیک به یقین دوباره این کار رو بکنم.

۱۳۹۱ دی ۲۸, پنجشنبه

دیوونه‌ای که تو باشی‌، ابلهی که منم!
چرا؟!!
بماند...

۱۳۹۱ دی ۲۲, جمعه

"بانو" اینجور مواقع میگه: کون درستی‌ نجوی در عالم، کاسه آسمان ترک دارد! این رو میگه شاید که خیلی متوقع نباشیم از دنیا و آدمهاش، و اینکه بدونیم هر چیزی امکان داره اتفاق بیفته و هیچ غیرِ ممکنی وجود نداره، در عینِ حال بدبین هم نباشیم!

۱) دختره دبیرستانی بود، ۱۷-۱۶ ساله که با پسر که اون موقع ها تازه دانشجو بوده دوست میشه، همسایه بودند یا  بچه‌محل، از همون عشق‌هایِ نوجوونی و اولینیها و رویایِ همیشگی‌ بودنش... یه روزی که پسر رفته بوده دمِ مدرسه دختر و دست تو دستِ هم میومدند خونه، برادرِ دختر دیدشون و موضوع به خونواده کشیده شد، خونواده مقید و سنتی‌، پسر میاد خواستگاری، میگند دختر حتما باید درسش رو تموم کنه و بره دانشگاه، پسر هم بره تو این مدت درسش رو تموم کنه و کار پیدا کنه تا بعد خدا چی‌ بخواد، ولی‌ تو این مدت سراغِ دختر نیاد ... پسر قبول میکنه و میره به دختر هم چیزی از شرطِ پدرش نمیگه ... دختر که فکر میکرده پسر فراموشش کرده، تو ۱۹ سالگی به خواستگاریِ پسر‌عمویِ پدرش که وکیلِ معروف و موفقی‌ بوده با اختلافِ سنّیِ زیاد جوابِ مثبت میده ولی‌ این ازدواج سر نمی‌-گیره. دختر اهلِ درس و بسیار هم اخلاقی‌ و محترم.... سالها گذشت، خواستگارهایی اومدند و رفتند ولی نشد تا اینکه برایِ ادامه تحصیل و دکترا اومد کبک، و ما با هم دوست شدیم، نزدیک و صمیمی‌، این اواخر به دلیلِ مشکلاتی که داشت مثلِ خواهر کنارش بودم.

۲) پسر و خونواده‌ش هم از اون محله رفته بودند، سالِ گذشته یک روزی با خواهرِ دختر تو خیابون برخورد میکنه و احوالِ خونواده رو می‌پرسه و همچنین دختر رو، به این باور هم بوده که الان دختر سرِ خونه زندگی‌ِ خودش هست و شوهر و بچه داره که متوجه موقعیتِ دختر میشه و ایمیلش رو از خواهره می‌-گیره. پسر تو این مدت ازدواج نکرده و مهندسِ موفقی‌ هست و کارِ آزاد و خوبی‌ داره. تماس وقتی‌ برقرار میشه که دیگه دختر به قولِ خودش ۳۰ سالش شده و شانسِ خوبی‌ نداره برایِ ازدواج و مخصوصاً اینجا امکانِ آشنائیش با آدمِ مناسبی از کشورش کمه پس به قولِ خودش به درس و تحقیق چسبیده بود حسابی‌ که سر و کله پسر اول در فیسبوک و بعد‌ها اسکایپ پیدا شد. تقریبا همه روز، ساعتها در اسکایپ می‌گذاشت به آشنائی و ترمیمِ ارتباط! من هم که در جریان و اون هم که کاملا از ارتباطِ نزدیکِ ما اطلاع داشت. گذشت... بعد از یک سال، اواسطِ سپتامبر که من ایران بودم، دختر رفت کشورش برایِ مراسمِ نامزدی و ازدواج انشا‌الله...


۳) آخرین روزِ اکتبر یه ایمیل رو فیسبوک داشتم از یه آدمِ ناشناس که خیلی‌ خودمونی سلام احوالپرسی کرده بود، که خب جواب ندادم، دعوت به دوستی‌ از همون آدم باز اهمیتی ندادم، عکسش آشنا نبود برعکسِ لحنش که خب ایگنور شد! اواسطِ نوامبر رو اسکایپ دعوت به دوستی‌ از همون آدم و باز بدونِ گفتنِ حرفی‌، سوالی یا جوابی؛ ایگنور!!! دیگه یه روز که تو آزمایشگاه بودم و رو اسکایپ حداقل ۵ باری زنگ زده بود، رسیدم خونه براش زدم: شما من رو میشناسید؟! سریع سلام کرد و گفت فلانی‌ هستم، دوست‌پسرِ فلانی‌ (اسمِ دختر)!!! تعجب کردم حتی نگفت نامزدش. خداییش مودب بود ولی‌ سمج. احوالِ دختر رو پرسیدم که گفت با هم مشکل داریم، با هر جمله‌ای هم که می‌نوشت میگفت درخواستِ دوستیم رو قبول کن که زنگ بزنم، وب بده حرف بزنیم، قبول نکردم، گفتم همینجوری هم میشه حرف زد، بگید من می‌تونم کمکی‌ کنم؟! فکر می‌کردم به خاطرِ کمک تو حلِ مشکل با من تماس گرفته، که گفت نه من می‌خوام باهات دوست باشم، به اون هم چیزی نگو، دوستانه حرف بزنیم و.....  میپرسم میدونید من مثلِ خواهرش می‌مونم؟! میگه: آره.... ۳:۳۰ ساعت حرف زد ۲ ساعتش فقط اصرار بود برای پذیرشِ درخواستِ دوستی بدونِ اینکه دختر بدونه، و دعوت به پاریس و چشم‌انداز‌هایِ بسیار رویائی...  و من همه این مدت به خودم گفتم: پروین خانوم، پاک فکر کن، فکرِ بد به ذهنت راه نده، شاید از تو کمک  میخواد... دیگه واقعا نمی‌شد پاک فکر کرد! این مساله چند باری تکرار شد که البته من دیگه جوابی بهش ندادم، و با دوستم هم تماس گرفتم حرفی‌ نزدم، چون ممکنه فعلا کدورتی بینشون پیش اومده بعدها رفع بشه، دونستنِ این مسئله ذهنِ دختر رو نسبت به پسر تیره میکنه که من نمیخوام مسببِ این موضوع بشم. دختر هم این روز‌ها فقط از دلتنگیش برایِ اینجا می‌نویسه، دلتنگِ لحظه‌هایِ با هم بودن و حرف زدن، دیگه صحبتی‌ از نامزدش نیست...

۴) دختر چه اعتمادی به این پسر داشت، به نجابتش، به پاکیش، به عشقش، به دوست‌داشتن و.... به چیز‌هایی‌ که من باورِ ۱۰۰% ندارم، چه که همیشه، مخصوصاً بعد از دونستنِ موضوعِ زندگیِ پنهونیِ "خان" تو همون سالهایِ ۱۶-۱۵ سالگی به این حرفِ "بانو" رسیدم که : کون درستی‌ نجوی در عالم،... هیچ وقت ضّدِ مردها نشدم، هرگز کلمه "خیانت" رو به کار نمی‌-برم، اینها هم مثلِ همون باورِ دوست داشتن و اعتمادِ ۱۰۰% برام بی‌-معنی‌ هستند ولی‌ خب این رو یاد گرفتم که "دروغ" نگم و هیچ ارتباطِ پنهانی‌ و مخفی‌-ای رو هم نداشته باشم هر چند خیلی‌ رویائی! و این رو هم بدونم آدمی‌ که دوستش دارم ممکنه بره یه روزی، و با علمِ به این موضوع اگر میخوام تو یه ارتباط برم جلو... هر چند که این بی‌-باوری یا بهتر دیرباوری خیلی‌ هم راحت نمیکنه ارتباط پیدا کردنا رو، به قولِ "بانو" با کسی‌ برید تو زندگی که همیشه به خودتون بگید این انتخابِ منه و ارزشش رو داشته، همونطور که خودش با همه این مسائلی‌  که بهش رفته و میره انقدر بزرگوار، عاشقونه، شاد و خردمند زندگی میکنه و ستونِ زندگیش رو استوار نگاه داشته... خلاصه که بانو، حق با شماست!

۱۳۹۱ دی ۲۰, چهارشنبه


رهاش کن بره، رئیس
آدم هست خوب، آدم هست بد،....
یه چیزهایی هست که نمی‌‌دونی!
....
ویران میکنه آدم رو این فیلم:
 http://www.persianhub.tv/watch/chizhaei-hast-ke-nemidani/

ای زندگی‌.......