۱۳۹۰ شهریور ۱۳, یکشنبه
تو اتوبوسم به سمتِ فرودگاه مونترال، آقایی که صندلیِ جلویِ من نشسته حدودا ۵۰ سال داره، وقتی اتوبوس از ترمینال بیرون اومد بلند شد برای دوستپسرش که بیرون از ترمینال کنارِ ماشینش ایستده بود دست تکون داد و بوسه فرستاد نگاشون میکردم که دیدم اشک تو چشمش پَلپَل زد و آروم سرازیر شد و الان ۱۰ دقیقه است که داره گریه میکنه انقدر مظلومانه و آروم که غمِ عالم رو تو این هوایِ ابری به دلم نشوند!
۱۳۹۰ شهریور ۱۲, شنبه
مسافرِ ایرانم!
نشستم تو آشپزخونه پشتِ میز و لیوان چایِ داغِ تازه دم کنارِ دستم، صدایِ داریوش و فرامرزِ اصلانی هم پیچیده تو خونه: اگه یه روز بری سفر، بری زِ پیشم بی خبر..... به چمدونهایِ کنارِ پنجره و وسایلِ و ساکهایِ خریدِ وسطِ هال نگاه میکنم و فکر میکنم که چطور اینها رو بسته بندی کنم و جا بدم با این محدودیت بار؟!! فردا مسافرم و دارم چمدون میبندم، خیلی سخته، اینهمه سال هنوز خوب بلد نیستم! از اونطرف همیشه خاله کوچیکه و دخترداییها زحمتش رو میکشند.....عروسکهایِ رویِ میز تو جعبههایِ قشنگ و جاگیرشون چشمم رو میگیرند، "رستا" باربی خواسته و خواهرش "پرتو" پولی-پکت، "گلناز" هم پولی-پکت ولی مرد باشه، جنسیت معلوم کرده ۹ سالش شده شیطونک کنجکاو عمّه، "الناز" مثلِ همیشه آروم و خانم در جوابِ چی برات بیارم؟ میگه هر چی خودتون دوست دارین ولی کتاب هم خیلی خوبه، دخترِ داداش بزرگست دیگه تو دستشویی هم با کتاب میره.....حالِ خوبی دارم این روز ها، حتی با اینهمه مشغله، شوقِ سَفَره که خوبه، مسافرِ ایرانم، میرم خونه، دیدنِ عزیز و آقاجون، خواهر و برادرها و بروبچه هاشون، دیدنِ فامیل، دوست آشنا....
این روزها هر جا رفتم، هر جا که بودم، با هر کی که حرف زدم از پذیرشِ دانشگاه، همدانشکدهای ها، "ژوزه" همون که طبقه ما رو جارو میکشه و گفته بود بهت تمایل دارم، مسافرهایِ کنار دستم تو اتوبوس، فروشندههایی که ازشون خرید کردم، همه فهمیدند که مسافرم، میخوام برم خونه ام.... دلم میخواست میتونستم به فرانسه هم کلمهای رو پیدا کنم که بارِ احساسیش به اندازه میرم پیش "آقاجون و عزیزم" باشه نه فقط پدرمادر... "آقاجون، عزیز"! پرِ حسّه، پر از مهر، پر از حمایت.... عمق داره، تکیه گاهه... دلم تنگشونه همیشه.... امسال به اندازه همه سالهایِ زندگیم "دلتنگیهام" رو جار زدم....
این روزها هر جا رفتم، هر جا که بودم، با هر کی که حرف زدم از پذیرشِ دانشگاه، همدانشکدهای ها، "ژوزه" همون که طبقه ما رو جارو میکشه و گفته بود بهت تمایل دارم، مسافرهایِ کنار دستم تو اتوبوس، فروشندههایی که ازشون خرید کردم، همه فهمیدند که مسافرم، میخوام برم خونه ام.... دلم میخواست میتونستم به فرانسه هم کلمهای رو پیدا کنم که بارِ احساسیش به اندازه میرم پیش "آقاجون و عزیزم" باشه نه فقط پدرمادر... "آقاجون، عزیز"! پرِ حسّه، پر از مهر، پر از حمایت.... عمق داره، تکیه گاهه... دلم تنگشونه همیشه.... امسال به اندازه همه سالهایِ زندگیم "دلتنگیهام" رو جار زدم....
۱۳۹۰ شهریور ۷, دوشنبه
یاشوعا صلاح
یکشنبه صبح زود، بعد از صبحانه، اینگا، دُنی و کاپیتان ژانفیلیپ هم رفتند. قبل از رفتن دو تا Quatre-Roues رو گذاشتند تو گاراژ، پردههایِ برزنتیِ پشتِ پنجرهها رو هم کشیدند و سفارشِ کارهایِ باقیمونده رو هم به من کردند که قبل از رفتن انجام بدم و با کامیونت رفتند فرودگاه و از اونجا با هلیکوپتر به روستایِ Kuujjuuarapik. من موندم و من. وسایلی که دیگه لازم نداشتم رو جمع کردم و ساکِ بزرگ تجهیزات و چمدونم رو بستم و کمی هم رویِ داده هام کار کردم و بعد رفتم سراغِ "یاشوعآ-صلاح"، اینویتِ پیری که شبِ قبل دُنی از پنجره آشپزخونه، خونه ش رو بهم نشون داد و گفت که میتونه امروز همراهیم کنه و تاکید کرده بود که نه زبانِ فرانسه میدونه و نه انگلیسی، و اینگا از مهربونیش گفته بود و اینکه مطمئن نباشم به خوش قولیش، خودم برم دنبالش و تاکید کنم به ساعتی که باید بیاد دنبالم.
ساعت ۹ نشده بود که دمِ خونه یاشوعا صلاح بودم، از پلههایِ چوبی رفتم بالا و چند بار در زدم و برگشتم پایین، بویِ بدی میومد، میدونستم که درِ خونه بازه اینجا رسمِ قفل کردنِ در رو ندارند. چند دقیقهای معطل شدم فکر کنم از خواب بیدارش کردم با یه شلوارک کوتاه اومد دمِ در. براش غریبه بودم با تعجب نگام کرد، از اونجاییکه گفته بودند زبان نمیدونه مثلِ کر و لالها بلند بلند، کلمه به کلمه و با کمکِ دست و پا گفتم که میخوام برم دره "گیوم دو لیل" و میخوام که همراهیم کنه. میگه از Nordique هستی منظورش افرادِ مرکزِ تحقیقاتِ مناطقِ شمالیه - CEN-Centre d'Études Nordiques.
http://www.cen.ulaval.ca/page.aspx?lien=index
میگم آره و قبول میکنه، منتظرش میمونم تا لباس بپوشه و بیاد، میشینم ترکش رو Quatre-Roues و میریم سمتِ درّه.
یه خرده که رفتیم اسمش رو میپرسم میگه و بعد اسمم رو میگم، غلط تلفظ میکنه دوباره تکرار میکنم و ازش میخوام که تکرار کنه باز یه چیزِ بیربطی میگه بارِ سوم که اصرار میکردم حالا ترکِ موتور با صدایِ باد.... خودم خندم گرفت که آخه برای این الان چه فرقی میکنه اسمِ من چی باشه؟!!! پروین، قلقلی، فلفلی.... هان چه فرقی میکنه دیگه ازش گذشتم
هوا به نسبت بهتر بود و وقتی که به دره رسیدیم، کمی مه بود، آرامش و طبیعتِ زیبا...ابتدایِ درّه یه شیبِ تند سنگلاخی خیلی بدی بود که به خاطرِ بارش شدیدِ روزهایِ قبل خرابتر هم شده بود، تازه یادم افتاد که کلاهِ ایمنی نگذاشتم (برایِ اولین بار تو این چند روز) از ترس محکم پهلوهای یاشوعاصلاح رو گرفتم، متوجهِ ترسم شده میخنده و حالا همون میون میونه سرش رو برگردونه عقب، چشماش هم بسته شده و دندونهای یک در میون سیاهش معلوم شده و صدایِ خندش هم مثلِ قلّ قلّ آب بود، از ترس بهش چسبیدم... بیشتر خندید فکر کنم قلقلکش میاومد!!! و دیگه اینکه هیچ وسیلهِ دفاع همرام نبود که اگر خرس یا حیوونِ وحشی ببینیم، فقط سنسوری که باقیمونده بود و روزِ قبل شارژِ کامپیوتر تموم شد و نتونستم کار بگذارم تو یه جیبم بود و GPS تو جیبِ دیگه ام. مثلِ اینکه تاکسی گرفته باشم اصلا حواسم نبود بسکه قبل از اینکه برم دنبالِ یاشوعاصلاح به این فکر میکردم که چطور میشه؟
بویِ بدی میداد، مثلِ بویِ ماهی گندیده، شاید به خاطرِ خوردن گوشت و ماهیِ خام باشه نمیدونم شاید هم لباسهاش رو نمیشوره و دیر دیر میره حمام، به من مربوط نبود... بعد هم به مرور، زندگی به آدم یاد میده که خیلی جاها همه اون چیزهایی که اذیتت میکنه رو هم نه تنها تحمل کنی که به خوبی باهاش کنار بیایی، من به بو خیلی حساسم به خیلی چیزهایِ دیگه هم بودم که الان میبینم به همه چیز دارم بی تفاوت میشم، شاید این خوب نباشه!
یه لحظه فکر کردم به جایِ ترسیدن از افتادن بهتره بهش اعتماد کنم، به خودم امید دادم که اگر اتفاقی بیفته اون هست.اون آدمِ اینجاست و همیشه بی کلاه و وسایلِ ایمنی بوده....مثلِ همه ارتباط ها، اعتماد به همراه، لذت همراهی رو بیشتر میکنه، به هر حال بینِ دو نفر یکی هست که سکانداره اگر اعتماد نباشه همون مسیر و همون دنیایِ زیبایِ بیرون به سیاهیِ شک و ترس میگذره.
وقتی برگشتیم به روستا، بهش میگم که ساعت ۱۱ بیاد دنبالم که بریم فرودگاه وسایلم رو بدم و بعد هم برم تو یک منطقهای همون نزدیکِ فرودگاه و کنارِ خلیج Hudson برایِ نمونه برداری از میوههایِ کوچیکِ وحشی (Blueberry, Blackberry و Redberry). این کار، مربوط میشه به یه مینی پروژه که یه استادی از دانشگاه Trois Rivières تعریف کرده و اینگا روش کار میکنه و چون خودش زود رفت این کار رو به من سپرد. ایده جالبی بود به نظرم، مثلِ اینکه پروژهای تو دانشگاههایِ شمال تعریف بشه برای کار روی انواعِ میوههایِ خودرو تو جنگلهایِ شمالِ ایران مثلِ تمشک یا تاک و یا....
پنج دقیقه به یازده، درِ خونه رو باز میکنه و دمِ درِ ورودی میایسته، لباس هام تو خشک کنه با اینکه همشون ضدِّ آب هستند باز خیس میشند و هر بار که میآییم تو خونه میندازیم تو خشک کن، میگم منتظرم بمونه تا شلوارم رو بپوشم بدونِ اینکه چیزی بگه ساکِ بزرگ و سنگینِ وسایل و چمدونم رو با خودش ترکِ Quatre-Roues جا میده (برایِ اولین بار تو این چند روز یکی اینجوری کمک کرد و وسایلم رو حمل کرد) میریم فرودگاه، بارم رو میدم، کارتِ پرواز میگیرم
و میگم که ۱۳:۳۰ بیاد دنبالم همینجا، و با GPS میرم که منطقه موردِ نظر رو پیدا کنم بیش از یک و نیم کیلومتر راهه و متأسفانه اینجا میوه زیاد نیست و همه چسبیدند به سطحِ زمین، باد هم هست و هوا کمی سرد و رطوبت هم زیاد، شروع میکنم به میوه چیدن، بدنم درد میکنه، باز هم گلبارون، و گاهی دراز میکشم، گاهی نشسته تا ۳ تا کیسه ۲۵۰ گرمی رو پر میکنم و برمیگردم سمتِ فرودگاه زودتر از وقتِ قرار میرسم، باد شدیده و لباسم مرطوب پیاده راه میفتم تو جاده خلوت و کنار آبیِ آب، امروز خورشید هم درومده و یواش یواش آسمون داره باز میشه، زیبا بود، تقریبا نصفِ راه رو اومده بودم که یه کامیونت نگه داشت و من رو رسوند تا خونه یاشوعاصلاح که داشت سوار میشد بیاد دنبالم، میگم ساعت ۳ بیا دنبالم خونه که دیگه ۴ پرواز دارم، زیاد تاکید میکنم که یادش نره، ادایِ بوسه در میاره و موچ موچ میکنه، خندم گرفته بود به فارسی میگم :ای جان، عاشقتم بابا جان.... والّله این چند روزه با این ۸-۷ تا آدم ما، فقط وقتی صحبتِ استفاده از وسایلِ نقلیه میشد میفهمیدیم که جنسیتمون فرق داره، اینکه فردا قبل از ظهر "دختر ها" کامیونت رو میبرند، "مکس" با موتور میره و "ریچارد" و "ژانمیشل" با هلیکوپتر و یا مدلِ دیگه بستگی به اینکه کی از چی استفاده میکنه....
تا ساعت ۳ یه چیزی خوردم، تمامِ کفِّ خونه رو جارو کشیدم از اتاق خوابها تا سالن تا دمِ در، غذاهایِ تو یخچال رو ریختم بیرون، ظرفها رو جابهجا کردم، همزمان یکی از اشعار "سهراب سپهری" رو با صدایِ "خسرو شکیبایی" گوش کردم، دلم تنگ بود برایِ شنیدن کلام فارسی!
حال خوبی داشت.
از خونه که اومدم بیرون ابرهایِ تیره به آرومی میرفتند و جاشون رو به خورشید میدادند و آسمونِ آبی هم به آرومی پیدا میشد، انعکاس اشعهِ خورشید رویِ سطحِ آب مثلِ رقصِ نور رو پولک و سکه دوزیهایِ لباسهایِ سنتی بود، زیبا بود، زیبا، شگفت آور، کلمه کم میارم برای توصیفِ اون همه زیبایی!
پرواز یک ساعت تاخیر داشت و این نازنین پیرمرد تا ساعت ۵ تو فرودگاه نشست تا من سوارِ هواپیما شدم و اومدم، دُنی گفته بود که نیاز نیست بهش پول بدم، از خودش هم که پرسیدم گفت تو Nordique هستی و دیگه چیزی نگفت، هیچ چیزی هم همراهم نبود که برایِ تشکر بهش بدم مثلِ یه جعبه شکلاتی، بیسکویتی....
این روزِ آخر بهتر از همه روزها بود...
دو روز زودتر برگشتم، یکشنبه شب! یکشنبه صبحِ زود آخرین افراد هم رفتند و من تنها بودم و کارهایِ باقیمونده رو انجام دادم. آخرین روز، خیلی خوب بود با یکی از افرادِ بومی به اسمِ "یاشوعا-صلاح" رفتم دنبال کارهام، یه پست براش مینویسم. از بعد از ظهرِ یکشنبه هوا بهتر شد و آفتاب درآمد!
چند روز قبل از رفتنم به مناطقِ شمالی، به خاطرِ بدیِ هوا، یه هواپیما سقوط کرده بود که تقریبا همه سرنشینان و پرسنل کشته شدند، چند تاشون از پژوهشگرهایِ منطقه بودند که بچهها میشناختنشون. درباره این خبر با کسی حرف نزدم، تو دوستها "ا" هست که اخبارِ اینجا رو دقیق پی میگیره که خوشبختانه اون چند روز مهمون داشت وگرنه حتما نگران میشد، میشناسمش!
http://www.bbc.co.uk/persian/rolling_news/2011/08/110820_u01_rln_canada.shtml
تو همین چند روز هم اونجا هوا بد بود که یه بار هم نوشتم، پروازها لغو شد، وتغییر سریع زمین رو در عرضِ یک روز به این صورت ندیده بودم، مسیرهایی که روزِ قبل با Qutre-Rous رفته بودیم روزِ بعد با کامیونت نمیشد رفت!.... خلاصه داستانی بود... در کلّ خیلی خوب بود و کار به خوبی پیش رفت، خدا رو شکر.
به مرور تا قبل از رفتن به ایران مینویسم، یا بعد که برگردم.
چند روز قبل از رفتنم به مناطقِ شمالی، به خاطرِ بدیِ هوا، یه هواپیما سقوط کرده بود که تقریبا همه سرنشینان و پرسنل کشته شدند، چند تاشون از پژوهشگرهایِ منطقه بودند که بچهها میشناختنشون. درباره این خبر با کسی حرف نزدم، تو دوستها "ا" هست که اخبارِ اینجا رو دقیق پی میگیره که خوشبختانه اون چند روز مهمون داشت وگرنه حتما نگران میشد، میشناسمش!
http://www.bbc.co.uk/persian/rolling_news/2011/08/110820_u01_rln_canada.shtml
تو همین چند روز هم اونجا هوا بد بود که یه بار هم نوشتم، پروازها لغو شد، وتغییر سریع زمین رو در عرضِ یک روز به این صورت ندیده بودم، مسیرهایی که روزِ قبل با Qutre-Rous رفته بودیم روزِ بعد با کامیونت نمیشد رفت!.... خلاصه داستانی بود... در کلّ خیلی خوب بود و کار به خوبی پیش رفت، خدا رو شکر.
به مرور تا قبل از رفتن به ایران مینویسم، یا بعد که برگردم.
۱۳۹۰ شهریور ۴, جمعه
باز من یه چند لحظه اینترنت گیر آوردم، خوبم و همه چیز عالی....
هوا مه آلود و بارونیه، بارون که چه عرض کنم، نمیتونید تصور کنیدش، به هیچ چیز نمیشه تشبیهش کرد حتی به آبشار نیاگارا!!! مه انقدر غلیظه که دیگه GPS هم موقعیت یابی نمیکنه! پروازِ هواپیما هم کنسل شده. خشککن یه سر مشغولِ خشک کردن لباس هاست برایِ دوباره استفاده کردن. تو این هوا اگر به یه کارگرِ ساعتی یک میلیون هم بدند نمیره کار کنه! اون قدیما یه خرده که بارونِ تندی میومد، هوا ابری بود میخواستیم بریم بیرون دور و بریها میگفتند: آخه تو این هوا سّگ از خونش بیرون میاد که تو میخوای بری بیرون! از صبح تا ظهر و دوباره از بعد از ظهر تا الان که دیگه به خاطرِ عمل نکردن GPS اومدیم خونه، تو این درّه مرّهها مشغول بودیم! قبل از ظهر تو درّه، کنار دستمون یه حیوونی شبیهِ بوفالو کمی لاغرتر(اسمش رو یادم رفته) بوده انقدر مشغول بودیم که ندیدیمش، تو درّه کناری، جایی که پریروز بودیم بچهها خرس دیده بودند!
از دنیایِ ارتباطات همین چند لحظه اینترنت اون هم به لطفِ خلبانِ هلیکوپتر (کاپیتان ژانفیلیپ) رو داریم، نه تلویزیون، نه تلفن، نه موبایل و البته روزنامه هست.... خلاصه همه چیز عالیه!
همیشه معتقد بودم که جوونیِ آدم باید خاص باشه که به وقتِ پیری پایِ پله کرسی کلی خاطراتِ هیجانانگیز و متفاوت برایِ تعریف کردن برایِ نوههاش داشته باشه مثلِ مادرجون خدابیامرز! بعد دیگه این سبک زندگی انقدر عادت میشه که دیگه یه وقت به خودت میآیی که می بینی نصفِ موهات سفید شده و همه زندگیت رو هم خاصِ خودت گذروندی و هر کار خطرناک، سخت و تازهای رو هم به تجربه کردن توجیه کردی که دیگه اصلا یادت رفته نوهای که قراره به وقتِ پیریت با خاطراتت حال کنه، از هوا که نمیاد!!!
هوا مه آلود و بارونیه، بارون که چه عرض کنم، نمیتونید تصور کنیدش، به هیچ چیز نمیشه تشبیهش کرد حتی به آبشار نیاگارا!!! مه انقدر غلیظه که دیگه GPS هم موقعیت یابی نمیکنه! پروازِ هواپیما هم کنسل شده. خشککن یه سر مشغولِ خشک کردن لباس هاست برایِ دوباره استفاده کردن. تو این هوا اگر به یه کارگرِ ساعتی یک میلیون هم بدند نمیره کار کنه! اون قدیما یه خرده که بارونِ تندی میومد، هوا ابری بود میخواستیم بریم بیرون دور و بریها میگفتند: آخه تو این هوا سّگ از خونش بیرون میاد که تو میخوای بری بیرون! از صبح تا ظهر و دوباره از بعد از ظهر تا الان که دیگه به خاطرِ عمل نکردن GPS اومدیم خونه، تو این درّه مرّهها مشغول بودیم! قبل از ظهر تو درّه، کنار دستمون یه حیوونی شبیهِ بوفالو کمی لاغرتر(اسمش رو یادم رفته) بوده انقدر مشغول بودیم که ندیدیمش، تو درّه کناری، جایی که پریروز بودیم بچهها خرس دیده بودند!
از دنیایِ ارتباطات همین چند لحظه اینترنت اون هم به لطفِ خلبانِ هلیکوپتر (کاپیتان ژانفیلیپ) رو داریم، نه تلویزیون، نه تلفن، نه موبایل و البته روزنامه هست.... خلاصه همه چیز عالیه!
همیشه معتقد بودم که جوونیِ آدم باید خاص باشه که به وقتِ پیری پایِ پله کرسی کلی خاطراتِ هیجانانگیز و متفاوت برایِ تعریف کردن برایِ نوههاش داشته باشه مثلِ مادرجون خدابیامرز! بعد دیگه این سبک زندگی انقدر عادت میشه که دیگه یه وقت به خودت میآیی که می بینی نصفِ موهات سفید شده و همه زندگیت رو هم خاصِ خودت گذروندی و هر کار خطرناک، سخت و تازهای رو هم به تجربه کردن توجیه کردی که دیگه اصلا یادت رفته نوهای که قراره به وقتِ پیریت با خاطراتت حال کنه، از هوا که نمیاد!!!
۱۳۹۰ شهریور ۱, سهشنبه
Umiujaq -2011
Umiujaq هستم،
اوایلِ ظهر رسیدم، تا سهشنبه آینده ۳۰ آگوست میمونم.
اینترنت و موبایل تعطیل، دسترسی نیست،
خلبان هلیکوپتر ژانفیلیپ عصری اومده، مودم داره و الان که همه خوابیدند من فرصت کردم چند لحظه بیام نت.
فردا ساعت ۷:۳۰ با هلیکوپتر میریم دره BGR
Météo-Média اعلام هوایِ ابری و بارونی کرده،
امیدوارم که بیخطر باشه و به خوبی بگذره پرواز!
مینویسم این روزها رو ،دوباره قلم و کاغذ، خوبه.... برگردم، اینجا کپیشون میکنم.
لینکِ زیر در موردِ اینجاست، برای اینکه Umiujaq رو بشناسید گذاشتم. تا بعد که عکسهایی که خودم میگیرم رو بگذارم!
http://www.nunavik-tourism.com/Umiujaq.aspx
اوایلِ ظهر رسیدم، تا سهشنبه آینده ۳۰ آگوست میمونم.
اینترنت و موبایل تعطیل، دسترسی نیست،
خلبان هلیکوپتر ژانفیلیپ عصری اومده، مودم داره و الان که همه خوابیدند من فرصت کردم چند لحظه بیام نت.
فردا ساعت ۷:۳۰ با هلیکوپتر میریم دره BGR
Météo-Média اعلام هوایِ ابری و بارونی کرده،
امیدوارم که بیخطر باشه و به خوبی بگذره پرواز!
مینویسم این روزها رو ،دوباره قلم و کاغذ، خوبه.... برگردم، اینجا کپیشون میکنم.
لینکِ زیر در موردِ اینجاست، برای اینکه Umiujaq رو بشناسید گذاشتم. تا بعد که عکسهایی که خودم میگیرم رو بگذارم!
http://www.nunavik-tourism.com/Umiujaq.aspx
۱۳۹۰ مرداد ۱۹, چهارشنبه
تمامِ بعد از ظهر رو با یانیک و جیمی جلسه داشتیم تو دفترِ جیمی. ضمنِ آشنایی با سنسورها، نحوه کار و نصبشون تو منطقه، همهِ مراحلِ کاری که باید اونجا (Umiujaq) انجام بدم رو مرور کردیم. جیمی یه وسیلهای رو از تو جعبه درآورد که شبیهِ "دیلدو" بود. خندهام گرفته بود، ولی به رویِ خودم نیاوردم فقط پرسیدم این چیه؟ همینجور که تو دستش میچرخوند گفت دستگاهِ اندازه گیریِ آب موجود در برف یا زمین، یه چیزی تو این مایه ها. گفتم: خب به کار من که مربوط نمیشه؟ گفت نه. اصلا دلم نمیخواست بده دستم، مشکلی نیستا به هر حال هر وسیله یه شکله دیگه و این هم این شکلیه. ولی از اونجایی که، عکس العملِ اینجاییها اصلا قابلِ پیش بینی نیست یه دفعه دیدی مثلِ اون دخترِ همکلاسیم که تو یکی از برنامه ها، یه کرم درشت رو از زمین برداشت و تو جمع جلویِ همه پسرها با خنده گفت مثلِ "پنیس" میمونه، یا اون آقایی که تو مهمونی جلویِ همه مهمونها وقتی برق رفت خندید و گفت: باز فلانی (دخترِ بزرگش) "ویبراتورش" رو روشن کرده! اینها هم یه چی گفتند، اونوقت اگه سرخ بشی و خجالت بکشی، بیشتر باعثِ خنده میشه!
۱۳۹۰ مرداد ۱۷, دوشنبه
غیرِ ممکن وجود نداره...
دو تا پسر داره، "دن" ۸سالشه و "تام" ۷سال. قبلا، همون اوایلی که تازه همدیگه رو پیدا کرده بودیم بهم گفته بود که پسرِ بزرگش بیماریِ "اوتیسم" داره. با توجه به نوعِ بیماری میدونستم که فردِ بیمار نمیتونه با محیطِ اطرافش ارتباط برقرار کنه، ولی تو این مدت، رو فیسبوک، عکسهایِ بچهها رو دیده بودم تو مسابقات مختلف ورزشی در سطحِ کشور که همیشه هم بینِ نفرات اول تا سوم در چرخش بودند، دو نفر از سه نفرِ برترِ مسابقات همیشه این دو تا بودند. چهره شون که نشون نمیداد کدومشون بیماره و من هم نمیتونستم تشخیص بدم و ازش هم نمیپرسیدم.
http://www.tebyan.net/nutrition_health/diseases/children/2011/4/9/161240.html
میگه: وقتی اولین بار دکتر راجع به مریضیِ "دن" گفت که ظاهراً هنوز یه سالش هم نبوده و اینکه این بیماری درصدهای مختلف داره و برای پسرِ شما ۸۰% هست و وقتی بزرگ بشه مثلِ یک تیکه گوشتِ لَخت خواهد شد هیچ کاری نمیتونه بکنه و احتمالاً به جایِ حرف زدن فقط صدایی مثلِ "خور خور" از گلوش خارج میشه . ولی در موردِ "تام" دکترها گفتند که درصدِ هوشش خیلی بالاست (Super Intelligent)! میگفت که اوایل وقتی رستوران میرفتیم یا مهمونی یا هر جمع دیگه ای، "دن" سر وصدا میکرد و حرکاتِ ناجور، چون با محیط سازگاری نداشت، بدون توجه به نگاهِ مردم باهاش ملایم و مهربون حرف میزدیم و باز میبردیمش بیرون، مخفیش نکردیم و نه منزوی شدیم بخاطرش.
میگه از همون بچگی با ورزشهای مختلف مشغولشون کردیم، به صورتِ فشرده و حرفه ای. ادامه میده که کامپیوتر و بازیهاش تعطیل، در شبانه روز فقط نیم ساعت وقتی که برایِ شام آشپزی میکنم تلویزیون میبینند، بقیه لحظهها ورزش، تحرک و تمرین درس! بچهها تو ۸-۷ رشته ورزشی به صورتِ حرفهای کار میکنند و کلی مدال دارند. "تام" به خاطرِ هوشِ زیادی که داره میره کلاسهایِ تقویتی و "دن" هم همون ساعت رو میره تمرین صحبت کردن. و حالا "دن" رو به عنوانِ نمونه که خوب شده و دیگه این بیماری رو نداره مدام دعوت میکنند دانشگاه و کنگرههایِ پزشکی و روشِ درمان رو بررسی میکنند.
در طولِ سال، از ۵:۳۰ صبح بلند میشه و این بچهها رو با ورزش، دو و بازی آماده میکنه که برند مدرسه و بعد از ظهر که میرسند خونه، باید برند کلاسهایِ مختلف و تازه بعد از اون تمرینهایِ ورزشی و شبها قبل از خواب هم باهاشون میدوه و ورزش میکنه تا برند مسواک بزنند و بخوابند. تابستونها، هر هفته اردوهایِ مختلف، همراهِ بچهها هستند. در کنارِ اینها به کارِ خودشون هم میرسند، یکی هنرمند معروفیه و اون یکی هم استادِ دانشگاه! همه در آمد و زندگیشون رو هزینه این دو تا بچه کردند و میکنند.
هر کدوم از اتفاقاتی که تو زندگی این دختر پیش اومده میتونسته یه بهونهای باشه برای از پاافتادن و یا پاشیده شدنِ یه زندگی، ولی بیش از پیش سرپا نگهش داشته و موفق. یه نق یا شکایت از زندگی تو این مدت ازش نشنیده بودم، حالا که روبروم نشسته بود و محوِ هم بودیم و گرمِ صحبت، بیش از هر انسانِ دیگهای که میشناختم تحسینش میکردم، استقامت، صبوری، تواضع، صداقت و رهاییش رو!
جمعه ناهار رو با "ریتا" بودم. اینها رو قبل از اینکه بچهها بیان وقتی ازش پرسیدم، گفت. بعد شوهرش "مارتین" و بچهها اومدند. "دنی" که امروز من دیدم یه پسر بچه شیطون خوشگل و دوست داشتنی بود. "تام"که با موهایِ فرفرِ به رنگِ طلا و چشمهایِ خوشگلش یه خمار نگام میکرد و دلبری که نگو... بچه باهوشه دیگه! و هر دو بسیار شیطونند و پر انرژی.... عزیز بودند، عزیز!
http://www.tebyan.net/nutrition_health/diseases/children/2011/4/9/161240.html
میگه: وقتی اولین بار دکتر راجع به مریضیِ "دن" گفت که ظاهراً هنوز یه سالش هم نبوده و اینکه این بیماری درصدهای مختلف داره و برای پسرِ شما ۸۰% هست و وقتی بزرگ بشه مثلِ یک تیکه گوشتِ لَخت خواهد شد هیچ کاری نمیتونه بکنه و احتمالاً به جایِ حرف زدن فقط صدایی مثلِ "خور خور" از گلوش خارج میشه . ولی در موردِ "تام" دکترها گفتند که درصدِ هوشش خیلی بالاست (Super Intelligent)! میگفت که اوایل وقتی رستوران میرفتیم یا مهمونی یا هر جمع دیگه ای، "دن" سر وصدا میکرد و حرکاتِ ناجور، چون با محیط سازگاری نداشت، بدون توجه به نگاهِ مردم باهاش ملایم و مهربون حرف میزدیم و باز میبردیمش بیرون، مخفیش نکردیم و نه منزوی شدیم بخاطرش.
میگه از همون بچگی با ورزشهای مختلف مشغولشون کردیم، به صورتِ فشرده و حرفه ای. ادامه میده که کامپیوتر و بازیهاش تعطیل، در شبانه روز فقط نیم ساعت وقتی که برایِ شام آشپزی میکنم تلویزیون میبینند، بقیه لحظهها ورزش، تحرک و تمرین درس! بچهها تو ۸-۷ رشته ورزشی به صورتِ حرفهای کار میکنند و کلی مدال دارند. "تام" به خاطرِ هوشِ زیادی که داره میره کلاسهایِ تقویتی و "دن" هم همون ساعت رو میره تمرین صحبت کردن. و حالا "دن" رو به عنوانِ نمونه که خوب شده و دیگه این بیماری رو نداره مدام دعوت میکنند دانشگاه و کنگرههایِ پزشکی و روشِ درمان رو بررسی میکنند.
در طولِ سال، از ۵:۳۰ صبح بلند میشه و این بچهها رو با ورزش، دو و بازی آماده میکنه که برند مدرسه و بعد از ظهر که میرسند خونه، باید برند کلاسهایِ مختلف و تازه بعد از اون تمرینهایِ ورزشی و شبها قبل از خواب هم باهاشون میدوه و ورزش میکنه تا برند مسواک بزنند و بخوابند. تابستونها، هر هفته اردوهایِ مختلف، همراهِ بچهها هستند. در کنارِ اینها به کارِ خودشون هم میرسند، یکی هنرمند معروفیه و اون یکی هم استادِ دانشگاه! همه در آمد و زندگیشون رو هزینه این دو تا بچه کردند و میکنند.
هر کدوم از اتفاقاتی که تو زندگی این دختر پیش اومده میتونسته یه بهونهای باشه برای از پاافتادن و یا پاشیده شدنِ یه زندگی، ولی بیش از پیش سرپا نگهش داشته و موفق. یه نق یا شکایت از زندگی تو این مدت ازش نشنیده بودم، حالا که روبروم نشسته بود و محوِ هم بودیم و گرمِ صحبت، بیش از هر انسانِ دیگهای که میشناختم تحسینش میکردم، استقامت، صبوری، تواضع، صداقت و رهاییش رو!
جمعه ناهار رو با "ریتا" بودم. اینها رو قبل از اینکه بچهها بیان وقتی ازش پرسیدم، گفت. بعد شوهرش "مارتین" و بچهها اومدند. "دنی" که امروز من دیدم یه پسر بچه شیطون خوشگل و دوست داشتنی بود. "تام"که با موهایِ فرفرِ به رنگِ طلا و چشمهایِ خوشگلش یه خمار نگام میکرد و دلبری که نگو... بچه باهوشه دیگه! و هر دو بسیار شیطونند و پر انرژی.... عزیز بودند، عزیز!
لیوانِ قهوه تو دستم، دکمه طبقه ۵ رو میزنم که واردِ آسانسور میشه و با یه لبخندِ قشنگ میگه "روز به خیر"! هوایِ آسانسور عوض شد یکدفعه... به خودم گفتم:ای وایِ بر من، از این مدلیها هم اینجا داشتیم و خبر نداشتیم؟! بسکه چسبیدم به درس و تحقیق، مونیک و...، خبر از هیچ جا ندارم والّله، باید یه خرده بیشتر از اتاقِ کارم بیام بیرون... تا دکمه طبقه ۷ رو بزنه سریع طوری که نفهمه یه نگاه به کارت شناساییِ مغناطیسی ش انداختم که شاید "مهمان" باشه که خوشبختانه نبود! اشاره میکنه به صافی لیوان قهوه و میپرسه: قهوه درست میکنه؟! لبخند میزنم و سری تکون میدم که آره، سرِ حرف باز میشه....
چه زود رسیدیم طبقه ۵امّ....اه
چه زود رسیدیم طبقه ۵امّ....اه
۱۳۹۰ مرداد ۱۲, چهارشنبه
مونیک دوشنبه از ونکوور برگشته و شنبه میره تعطیلات به مدتِ دو هفته و قراره که این مدت رو با خونواده بره یونان.
امروز با هم جلسه داشتیم، در رابطه با کاری که باید تو سفرِ امسال به مناطقِ قطبی انجام بدم. یانیک هم بود، چون سالِ پیش با هم رفته بودیم و باید اطلاعاتی رو بهم میداد. موضوع صحبتِ امروز تعیینِ نقاط نصبِ دستگاههایِ ضبطِ رطوبتِ هوا که جدیدند و بارِ اولِه که داریم در این منطقه (Umiujaq) میگذاریم و برداشتِ گیرندههایِ دمایِ زمین و نصبِ سری جدید بود. محلِ نصبِ دستگاهها رو روی نقشه و به کمکِ تصاویرِ ماهواره مشخص کردیم. سالِ پیش که با یانیک بودیم، مسئولیت بیشتر با اون بود و من خیلی نگران نبودم، همه چیز برام تازگی داشت!
ولی امسال مسئولیت با منه و همراهِ کاری هم ندارم! دلهره دارم، فکرم مشغوله حسابی.
دلهره و هیجان رو با هم دارم، دلهره به خاطرِ تجربه اوله، مسولیتش زیاده چون این دادهها موردِ استفاده پژوهشگرهایِ مختلف از سراسرِ دنیا میشه و باید که خوب باشه.
هیجان هم باز به خاطرِ اولین بار بودنشه، مثلا روندن Qutre-Roues تو اون دره ها، تو اون جنگلهایِ انبوهِ درختچههایِ خاردار، گذشتن از رودخونه طوریکه چرخها گیر نکنند تو باتلاق (سال پیش یه جا موندیم وسطِ رودخونه، با یانیک بودیم، آفتابِ تند و سوزان،و تو اون لباسهایِ پوشیده حتی صورت برای محافظت از نیش حشرات، پشه از سر و کولمون بالا میرفت )، راهِ درست و درمون هم که نداره، با GPS و دونستن مختصات نقاطی که داریم باید نقطه موردِ نظر رو پیدا کنم و دستگاهها رو تو زمین نصب کنم. امروز این نقاط رو مشخص میکردیم هر کدوم یه طرف بودند.
یکی دو تا از دستگاهها تو دره BGR نصب میشند که تنها راه رفت و آمد به اونجا هلیکوپتره و سالِ پیش با یانیک و ماکسیم رفتیم که ماکسیم راهنما بود و با داشتن نقشه و GPS یکی دو ساعت رو برای پیدا کردنِ نقطه کنترل گشتیم در واقع گم شده بودیم، نه که اونجا هیچ رفت و آمدی نمیشه خب همه جا هم پوشیده از درختچه و علفه و اگر هم دقت نکنی ممکنه یهو تو باتلاق فرو بری، که من پارسال چند باری رفتم! وقتی برگشتم تو هلیکوپتر از گرما و آفتابِ سوزان، خیس، سیاه و سر تا پا گِلی بودم.
نمیدونم همراه خواهم داشت یا نه، چون اونجاها هیچ کس نیست، به هر حال هم خطرِ حمله حیووناتِ وحشی هست و هم اینکه نیاز هست که کسی باشه برایِ همکاری....
آخرایِ جلسه مونیک میگه تو اون مدتی که اونجا هستی، ممکنه یکی دو شب هم "کایل" بیاد تو منطقه برایِ آشنا شدن با منطقه پروژه و .... میگم اوخ.....
خوبه ها، یعنی تهِ تهِ همه اینها که گفتم عالیه و مطمئنم که خوب میشه ولی ....
قبل از اینکه از دفترِ مونیک بیام بیرون، هر دوشون میگند نگران نباش، "اینگا" هست که بارها رفته تو منطقه و کاملا آشناست و هر سوالی که داشته باشی میتونی بپرسی، ممکنه هم وقت داشته باشه همراهیت کنه! مونیک ادامه میده که همه چی خوب پیش خواهد رفت! در جواب میگم: باید!
ولی نگرانم...
امروز با هم جلسه داشتیم، در رابطه با کاری که باید تو سفرِ امسال به مناطقِ قطبی انجام بدم. یانیک هم بود، چون سالِ پیش با هم رفته بودیم و باید اطلاعاتی رو بهم میداد. موضوع صحبتِ امروز تعیینِ نقاط نصبِ دستگاههایِ ضبطِ رطوبتِ هوا که جدیدند و بارِ اولِه که داریم در این منطقه (Umiujaq) میگذاریم و برداشتِ گیرندههایِ دمایِ زمین و نصبِ سری جدید بود. محلِ نصبِ دستگاهها رو روی نقشه و به کمکِ تصاویرِ ماهواره مشخص کردیم. سالِ پیش که با یانیک بودیم، مسئولیت بیشتر با اون بود و من خیلی نگران نبودم، همه چیز برام تازگی داشت!
ولی امسال مسئولیت با منه و همراهِ کاری هم ندارم! دلهره دارم، فکرم مشغوله حسابی.دلهره و هیجان رو با هم دارم، دلهره به خاطرِ تجربه اوله، مسولیتش زیاده چون این دادهها موردِ استفاده پژوهشگرهایِ مختلف از سراسرِ دنیا میشه و باید که خوب باشه.
هیجان هم باز به خاطرِ اولین بار بودنشه، مثلا روندن Qutre-Roues تو اون دره ها، تو اون جنگلهایِ انبوهِ درختچههایِ خاردار، گذشتن از رودخونه طوریکه چرخها گیر نکنند تو باتلاق (سال پیش یه جا موندیم وسطِ رودخونه، با یانیک بودیم، آفتابِ تند و سوزان،و تو اون لباسهایِ پوشیده حتی صورت برای محافظت از نیش حشرات، پشه از سر و کولمون بالا میرفت )، راهِ درست و درمون هم که نداره، با GPS و دونستن مختصات نقاطی که داریم باید نقطه موردِ نظر رو پیدا کنم و دستگاهها رو تو زمین نصب کنم. امروز این نقاط رو مشخص میکردیم هر کدوم یه طرف بودند.
یکی دو تا از دستگاهها تو دره BGR نصب میشند که تنها راه رفت و آمد به اونجا هلیکوپتره و سالِ پیش با یانیک و ماکسیم رفتیم که ماکسیم راهنما بود و با داشتن نقشه و GPS یکی دو ساعت رو برای پیدا کردنِ نقطه کنترل گشتیم در واقع گم شده بودیم، نه که اونجا هیچ رفت و آمدی نمیشه خب همه جا هم پوشیده از درختچه و علفه و اگر هم دقت نکنی ممکنه یهو تو باتلاق فرو بری، که من پارسال چند باری رفتم! وقتی برگشتم تو هلیکوپتر از گرما و آفتابِ سوزان، خیس، سیاه و سر تا پا گِلی بودم.نمیدونم همراه خواهم داشت یا نه، چون اونجاها هیچ کس نیست، به هر حال هم خطرِ حمله حیووناتِ وحشی هست و هم اینکه نیاز هست که کسی باشه برایِ همکاری....
آخرایِ جلسه مونیک میگه تو اون مدتی که اونجا هستی، ممکنه یکی دو شب هم "کایل" بیاد تو منطقه برایِ آشنا شدن با منطقه پروژه و .... میگم اوخ.....خوبه ها، یعنی تهِ تهِ همه اینها که گفتم عالیه و مطمئنم که خوب میشه ولی ....
قبل از اینکه از دفترِ مونیک بیام بیرون، هر دوشون میگند نگران نباش، "اینگا" هست که بارها رفته تو منطقه و کاملا آشناست و هر سوالی که داشته باشی میتونی بپرسی، ممکنه هم وقت داشته باشه همراهیت کنه! مونیک ادامه میده که همه چی خوب پیش خواهد رفت! در جواب میگم: باید!
ولی نگرانم...
۱۳۹۰ مرداد ۱۰, دوشنبه
رعنا! نه... ریتا!
"الو پروین جان سلام، من کَبَک سیتی هستم، ریتا هستم، بهت زنگ زدم، به خونتم زنگ زدم نبودی، سعی میکنم دوباره باهات تماس بگیرم، بابای."
دلم میریزه، ریتا، کبک...به ساعت ضبطِ پیام نگاه میکنم ۱۳:۲۸ دقیقه روز یکشنبه ۳۱ ژوئیه، با یه دقیقه تاخیر یعنی ۱۳:۲۹ پیام رو گوش کردم، شمارهای نیفتاده numéro privé. نه میتونم زنگ بزنم نه SMS... بیتابم، هیجان دارم، به این در اون در میزنم که شمارهای گیر بیارم ، تو یه فرصتِ کوتاه که کسی دور و برم نیست سریع ایمیلهام رو چک میکنم که شماره ش رو پیدا کنم، نیست، شماره خونه رو دارم، برمیگردم به کارم و موبایل که چسبیده رو سینه، جیب ندارم... بیتابم، بی تابی انتظار، چه خوبه، مدتهاست که این حسّ رو نداشتم
اوایلِ مارسِ ۲۰۰۷، یکی دو ساله که اینجام، یکی از همون شبهایِ تحویلِ کار که تا دیروقت دانشگاه بودم، سیمون همکلاسیم یه ایمیلی رو بهم برگردوند و نوشته بود که جدیدا یکی دو تا از ایمیلهایِ تو برای من میاد نمیدونم چرا؟ قبل از اینکه ایمیل رو باز کنم که عنوانش بود old classmate دنبالِ دلیل این کار گشتیم.... پروژه هر دو قسمتی از پروژه بزرگ و سراسریِ ژئویید بود و آدرسِ اون رو مقابلِ اسمِ من نوشته بودند و هر کسی که اسمِ من رو سرچ میکرد به اون ایمیل میزد.... ایمیل از شخصی به اسمِ "ریتا" بود که به دنبالِ یه همکلاسی اولِ راهنماییش میگشت همنامِ من، اسمِ مدرسه رو هم داده بود....
نوشته بود:
Salam Parvin khanom,
az inke mozahemetan shodam bebakhshid,man esme shoma ra etefaghi dar yeki az site ha didam.Esme yeki az dostan,hamkelasiam dar madrese B... Karaj Parvin kalantari bod. Aya shoma haman Parvin hastid? Agar are, man moshakhasate bishtari barayetan mifrestam ke shayad mara be ja biavarid.Beharhal az inke mozaheme vaghtetan shodam besiar mazerat mikhaham.
regards
Rita S
یکی از اون سالهایِ خیلی دور کلاس اول راهنمایی، اواسطِ سالِ تحصیلی، درِ کلاس باز شد و مدیرِ مدرسه همراه با یه دختری با موهایِ چتری رو پیشونی تا بالایِ چشمهایِ درشت و قشنگ و یه کت پوستِ سفید کوتاه تو درگاه در ایستادند. اون سال، مدیر مدرسه عموجون کوچیکه بود، بعد از عذرخواهی از معلمِ کلاس از اینکه وسطِ زنگ وارد شده همکلاسی جدید رو معرفی کرد: "رعنا س...". من سریع بهش اشاره کردم که بیاد کنارم بشینه، نگاش مهربون بود، خودش شبیه هیچ کدوم از ماها نبود، نه حرف زدنش، نه لباس پوشیدنش...نه شبیهِ ما و نه شبیهِ هیچ کدوم از بچههایی که تا اون موقع دیده بودیم. "رعنا" رو خواهرِ بزرگترش میرسوند مدرسه، با یه ژیانِ آبی، همیشه خواهرهایِ دیگه هم همراه بودند، ظاهراً خواهرِ بزرگتر وظیفه رسوندن و برگردوندن اینها رو به مدرسه به عهده داشت . شیفتِ مدرسه چرخشی بود، یه هفته صبح تا ظهر و یه هفته از ظهر تا عصر. هفتههایی که بعد از ظهری بودیم، زود میرسید و یه سر میومد خونه ما و تا وقتی که بریم مدرسه تو حیاط دنبالِ گربهها میدوید از در و دیوار به خاطرشون بالا میرفت و باهاشون بازی میکرد، عاشق گربهها بود، همیشه رو دستش جایِ پنجولِ گربه بود!
یکی از روزهایِ آخرِ سال با یکی از بچهها رفتم خونه شون، یه ویلایِ مصادرهای تو جاده چالوس، تو اون عالمِ بچگی عجیب بود برام که تمامِ پنجرههایِ سالن بسته بود، پردهها رو کشیده بودند، همه جا تاریک بود و مامان، بابا و برادرش تو تاریکی نشسته بودند! سالِ تحصیلی که تموم شد دیگه "رعنا" رو ندیدم، از اونجا رفته بودند، هیچ خبری هم ازش نداشتم. هر بار که از کنار اون باغ رد میشدم به دختری عجیب و دوست داشتنی با چشمهایِ درشت و چتریهایِ رو پیشونی فکر میکردم و دلم میخواست بدونم که کجاست. حالا این ایمیل، همفامیلیند و اسمها کمی متفاوت، یعنی ممکنه "ریتا" همون "رعنا" باشه؟! که اگر باشه.....
براش نوشتم:
man hamoun Parvin Kalantari hastam ke dar madrese B.... Karaj boud. va yek
hamkelasi be naam-e Rana S daashtam, ke kheili ham doustesh daashtam, va
baa inke saalhaa az oun roozhaa migzare, gaahi be yaadesh mioftam.
Rana S, chand khaahar daasht va nazdik-e P... saaken boudand.yek baar
ham man baa Mahnaz (yek hamkelasi-e abadani) rafte boudim khounashoun.
agar khodetoun hastid, khoshhal misham ke baa ham dar ertebaat baashim va baa
ham begim: VAYYYY.... DONYA CHE GHADR KHOUCHIKE!!!!!!!
در جواب یه ایمیلِ طولانی نوشت:
Salam Parvine,
Sale no irani va eyde nouroz ra be shoma tabrik migam,
Nemidani cheghadr az inke javabe emailamo dadi khosh hal shodam.va kheyli khoshhalam ke mano be ja miari ,chon be ja avordane shoma kare kheyli sakhti nabod, dokhtare popular madrese (shagerd aval va mobsere kelas) man hamishe esmam Rita bodeh,va..... ......... Kholase begzarim badesh che etefaghayi oftad.... manzore man az goftane inha in bod ke motevaje beshi chera esmam dar anja Rana bod ,va rastash ra bekhahi az an esm va esme Rina motenaferam chon esmhaye tahmili man bodand.
Hala az esm begzarimo az khodam begoyam .......
kheyli dost daram bedanam khodat che karha mikoni va koja zendegi mikoni ,aya ezdevaj kardi ? va ya daraye farzand hasti?
Aya ba ham kelasihaye an zamanema hanoz dar rabete hasti ? ....
.......
و از زندگیش نوشت، زندگی مخفی و آوارگی... از پدر، مادر و برادری که به خاطرِ نزدیکی به خونواده سلطنتی اون سالها اعدام شدند و اینها هم مجبور شدند که ایران رو ترک کنند، از ۱۷ سالگی که از ایران اومده بیرون و دیگه برنگشته، هر کدوم از خواهرها یه نقطه از اروپا هستند، خودش هم اونجا بوده، ازدواج کرده، دو تا پسر داره و به خاطرِ کارِ شوهرش (استادِ دانشگاهِ فردریکتون) مدتیه که اومده کانادا!
اسمِ تک تکِ همکلاسیها رو به خاطر داشت و در موردشون پرسید!
تلفن رّدوبدل کردیم و از اون زمان با هم در تماسیم، دلش میخواد که بره ایران ولی میترسه.
ریتا یه هنرمنده، نقاشِ معروفیه که مدام نمایشگاه میگذاره سرتاسرِ دنیا، اروپا، آمریکا،.... گاهی مصاحبه هاش رو تو روزنامهها میخونم و کاراش رو پیگیری میکنم... و دو تا پسرش هم تو زمینههایِ مختلفِ ورزشی فعالیت میکنند؛ هاکی، اسکی، کاراته، شنا و.... اینجوری به قولِ خودش انرژی شون رو مهار میکنه، همیشه خودش رو آذربایجانی معرفی میکنه و معتقده که زبانِ اولش آذریه، بعد فارسی، انگلیسی، هلندی و فرانسوی....
روزگار سخت بهش تازونده ولی این سربلند بیرون اومده... موفق، پر انرژی، با نشاط...
این روزها به خاطرِ بچه هاش اومدند کبک، مسابقاتِ هاکیه و بچهها شرکت کردند!....
لحظهها و ساعتها به کندی میگذشت، سرمون شلوغ بود، منتظرِ تماسش بودم، حدودِ ۵ عصر زنگ زد، حرف زدیم و قرار شد ساعت ۸ بعد از مسابقهِ بچه هاش بیاد بوتیک. حدودا ساعت ۷ بود که دیدم یه خانمِ خوشتیپی وارد شد و مستقیم اومد سمتِ من، با یه خنده صمیمی، سر و دست تکون میداد، یه لحظه فکر کردم کجا میتونم این خانم رو دیده باشم(اون کلی عکس از من دیده بود رو فیسبوک ولی من فقط عکسِ بچه هاش و یه عکسِ قدیمی از خودش)، ضمنا اون لحظه منتظرِش نبودم، شروع کردم به فرانسه صحبت کردن میگه: پروین!!! ....
خدایِ من.....رعنا، نه... ریتا!
دلم میریزه، ریتا، کبک...به ساعت ضبطِ پیام نگاه میکنم ۱۳:۲۸ دقیقه روز یکشنبه ۳۱ ژوئیه، با یه دقیقه تاخیر یعنی ۱۳:۲۹ پیام رو گوش کردم، شمارهای نیفتاده numéro privé. نه میتونم زنگ بزنم نه SMS... بیتابم، هیجان دارم، به این در اون در میزنم که شمارهای گیر بیارم ، تو یه فرصتِ کوتاه که کسی دور و برم نیست سریع ایمیلهام رو چک میکنم که شماره ش رو پیدا کنم، نیست، شماره خونه رو دارم، برمیگردم به کارم و موبایل که چسبیده رو سینه، جیب ندارم... بیتابم، بی تابی انتظار، چه خوبه، مدتهاست که این حسّ رو نداشتم
اوایلِ مارسِ ۲۰۰۷، یکی دو ساله که اینجام، یکی از همون شبهایِ تحویلِ کار که تا دیروقت دانشگاه بودم، سیمون همکلاسیم یه ایمیلی رو بهم برگردوند و نوشته بود که جدیدا یکی دو تا از ایمیلهایِ تو برای من میاد نمیدونم چرا؟ قبل از اینکه ایمیل رو باز کنم که عنوانش بود old classmate دنبالِ دلیل این کار گشتیم.... پروژه هر دو قسمتی از پروژه بزرگ و سراسریِ ژئویید بود و آدرسِ اون رو مقابلِ اسمِ من نوشته بودند و هر کسی که اسمِ من رو سرچ میکرد به اون ایمیل میزد.... ایمیل از شخصی به اسمِ "ریتا" بود که به دنبالِ یه همکلاسی اولِ راهنماییش میگشت همنامِ من، اسمِ مدرسه رو هم داده بود....
نوشته بود:
Salam Parvin khanom,
az inke mozahemetan shodam bebakhshid,man esme shoma ra etefaghi dar yeki az site ha didam.Esme yeki az dostan,hamkelasiam dar madrese B... Karaj Parvin kalantari bod. Aya shoma haman Parvin hastid? Agar are, man moshakhasate bishtari barayetan mifrestam ke shayad mara be ja biavarid.Beharhal az inke mozaheme vaghtetan shodam besiar mazerat mikhaham.
regards
Rita S
یکی از اون سالهایِ خیلی دور کلاس اول راهنمایی، اواسطِ سالِ تحصیلی، درِ کلاس باز شد و مدیرِ مدرسه همراه با یه دختری با موهایِ چتری رو پیشونی تا بالایِ چشمهایِ درشت و قشنگ و یه کت پوستِ سفید کوتاه تو درگاه در ایستادند. اون سال، مدیر مدرسه عموجون کوچیکه بود، بعد از عذرخواهی از معلمِ کلاس از اینکه وسطِ زنگ وارد شده همکلاسی جدید رو معرفی کرد: "رعنا س...". من سریع بهش اشاره کردم که بیاد کنارم بشینه، نگاش مهربون بود، خودش شبیه هیچ کدوم از ماها نبود، نه حرف زدنش، نه لباس پوشیدنش...نه شبیهِ ما و نه شبیهِ هیچ کدوم از بچههایی که تا اون موقع دیده بودیم. "رعنا" رو خواهرِ بزرگترش میرسوند مدرسه، با یه ژیانِ آبی، همیشه خواهرهایِ دیگه هم همراه بودند، ظاهراً خواهرِ بزرگتر وظیفه رسوندن و برگردوندن اینها رو به مدرسه به عهده داشت . شیفتِ مدرسه چرخشی بود، یه هفته صبح تا ظهر و یه هفته از ظهر تا عصر. هفتههایی که بعد از ظهری بودیم، زود میرسید و یه سر میومد خونه ما و تا وقتی که بریم مدرسه تو حیاط دنبالِ گربهها میدوید از در و دیوار به خاطرشون بالا میرفت و باهاشون بازی میکرد، عاشق گربهها بود، همیشه رو دستش جایِ پنجولِ گربه بود!
یکی از روزهایِ آخرِ سال با یکی از بچهها رفتم خونه شون، یه ویلایِ مصادرهای تو جاده چالوس، تو اون عالمِ بچگی عجیب بود برام که تمامِ پنجرههایِ سالن بسته بود، پردهها رو کشیده بودند، همه جا تاریک بود و مامان، بابا و برادرش تو تاریکی نشسته بودند! سالِ تحصیلی که تموم شد دیگه "رعنا" رو ندیدم، از اونجا رفته بودند، هیچ خبری هم ازش نداشتم. هر بار که از کنار اون باغ رد میشدم به دختری عجیب و دوست داشتنی با چشمهایِ درشت و چتریهایِ رو پیشونی فکر میکردم و دلم میخواست بدونم که کجاست. حالا این ایمیل، همفامیلیند و اسمها کمی متفاوت، یعنی ممکنه "ریتا" همون "رعنا" باشه؟! که اگر باشه.....
براش نوشتم:
man hamoun Parvin Kalantari hastam ke dar madrese B.... Karaj boud. va yek
hamkelasi be naam-e Rana S daashtam, ke kheili ham doustesh daashtam, va
baa inke saalhaa az oun roozhaa migzare, gaahi be yaadesh mioftam.
Rana S, chand khaahar daasht va nazdik-e P... saaken boudand.yek baar
ham man baa Mahnaz (yek hamkelasi-e abadani) rafte boudim khounashoun.
agar khodetoun hastid, khoshhal misham ke baa ham dar ertebaat baashim va baa
ham begim: VAYYYY.... DONYA CHE GHADR KHOUCHIKE!!!!!!!
در جواب یه ایمیلِ طولانی نوشت:
Salam Parvine,
Sale no irani va eyde nouroz ra be shoma tabrik migam,
Nemidani cheghadr az inke javabe emailamo dadi khosh hal shodam.va kheyli khoshhalam ke mano be ja miari ,chon be ja avordane shoma kare kheyli sakhti nabod, dokhtare popular madrese (shagerd aval va mobsere kelas) man hamishe esmam Rita bodeh,va..... ......... Kholase begzarim badesh che etefaghayi oftad.... manzore man az goftane inha in bod ke motevaje beshi chera esmam dar anja Rana bod ,va rastash ra bekhahi az an esm va esme Rina motenaferam chon esmhaye tahmili man bodand.
Hala az esm begzarimo az khodam begoyam .......
kheyli dost daram bedanam khodat che karha mikoni va koja zendegi mikoni ,aya ezdevaj kardi ? va ya daraye farzand hasti?
Aya ba ham kelasihaye an zamanema hanoz dar rabete hasti ? ....
.......
و از زندگیش نوشت، زندگی مخفی و آوارگی... از پدر، مادر و برادری که به خاطرِ نزدیکی به خونواده سلطنتی اون سالها اعدام شدند و اینها هم مجبور شدند که ایران رو ترک کنند، از ۱۷ سالگی که از ایران اومده بیرون و دیگه برنگشته، هر کدوم از خواهرها یه نقطه از اروپا هستند، خودش هم اونجا بوده، ازدواج کرده، دو تا پسر داره و به خاطرِ کارِ شوهرش (استادِ دانشگاهِ فردریکتون) مدتیه که اومده کانادا!
اسمِ تک تکِ همکلاسیها رو به خاطر داشت و در موردشون پرسید!
تلفن رّدوبدل کردیم و از اون زمان با هم در تماسیم، دلش میخواد که بره ایران ولی میترسه.
ریتا یه هنرمنده، نقاشِ معروفیه که مدام نمایشگاه میگذاره سرتاسرِ دنیا، اروپا، آمریکا،.... گاهی مصاحبه هاش رو تو روزنامهها میخونم و کاراش رو پیگیری میکنم... و دو تا پسرش هم تو زمینههایِ مختلفِ ورزشی فعالیت میکنند؛ هاکی، اسکی، کاراته، شنا و.... اینجوری به قولِ خودش انرژی شون رو مهار میکنه، همیشه خودش رو آذربایجانی معرفی میکنه و معتقده که زبانِ اولش آذریه، بعد فارسی، انگلیسی، هلندی و فرانسوی....
روزگار سخت بهش تازونده ولی این سربلند بیرون اومده... موفق، پر انرژی، با نشاط...
این روزها به خاطرِ بچه هاش اومدند کبک، مسابقاتِ هاکیه و بچهها شرکت کردند!....
لحظهها و ساعتها به کندی میگذشت، سرمون شلوغ بود، منتظرِ تماسش بودم، حدودِ ۵ عصر زنگ زد، حرف زدیم و قرار شد ساعت ۸ بعد از مسابقهِ بچه هاش بیاد بوتیک. حدودا ساعت ۷ بود که دیدم یه خانمِ خوشتیپی وارد شد و مستقیم اومد سمتِ من، با یه خنده صمیمی، سر و دست تکون میداد، یه لحظه فکر کردم کجا میتونم این خانم رو دیده باشم(اون کلی عکس از من دیده بود رو فیسبوک ولی من فقط عکسِ بچه هاش و یه عکسِ قدیمی از خودش)، ضمنا اون لحظه منتظرِش نبودم، شروع کردم به فرانسه صحبت کردن میگه: پروین!!! ....
خدایِ من.....رعنا، نه... ریتا!
۱۳۹۰ مرداد ۶, پنجشنبه
نشستم تو تراس دانشکده، از لابراتوار اومدم، برخلاف چند روزِ گذشته هوا خوبه گرم و آفتابی، ماگِ قهوه تلخ، داغ و بدونِ شیر و شکر هم کنارِ دستم، اوایل قهوه رو با ۵ تا شکر مثلِ چاییِ خیلی شیرین و دو تا شیر پر چرب میخوردم، یه روز Jean-Pierre گفت: میدونی ما میگیم کسی که عشقی تو زندگیش نیست قهوه ش رو شیرین میخوره!!! خندیدم و گفتم نه بابا، برایِ من صادق نیس من عاشقِ زندگیم، عاشق... به مرور شکرها کم شد، و شیر پرچرب به کم چرب و تا به جایی رسید که هیچ کدوم... قهوه سیاه و تلخ، سیاهِ سیاه، تلخِ تلخ....و عشق؟!!!... همچنان عاشقِ زندگی...صفحه فیسبوک باز، گودر هم، میل باکسِ دانشگاه، یاهو، هاتمیل، جیمیل، گوگل.....همه باز، هیچ خبری نیست، حتی نه یک ایمیلِ فورواردی!!!
دو تا دختره اومدن رو میز بغلی نشستند، از کنارم رد شدند یکیشون شلوارکِ خیلی کوتاهِ جین با یه تاپ پوشیده و صندلِ مشکی پاشنه بلند، موهاش کوتاهه... اون یکی بلوزِ آستین بلند، جلیقه شلوارِ مشکی با پوتینهایِ پاشنه بلند زمستونه، موهاش هم بلند و بلونده.... ساعت استراحتشونه، نیم ساعتی نشستند، گپ میزنند با اینکه گوشی تو گوشمه صداشون رو میشنوم، قهوه شون رو میخورند و برمیگردند سرِ کارشون حتما...
باید یه خرده بنویسم، دیروز مقالهام رو شروع کردم اگر خدا بخواد امروز میخوام کمی روش کار کنم، زیرِ همین آفتابِ دلپذیر، نمیخوام تو دفترم بشینم حیفه به خدا این هوا ولی چه میشه کرد کار هم باید انجام بشه...
مونیک نیست، جیمی هم.... مونیک رفته ونکوور، یه هفتهای میشه، رفته کنفرانس تا دوشنبه برمیگرده،برام لینکِ ارائههایِ کنفرانس رو فرستاده که ببینم کدومش به دردِ کارم میخوره، همه به صورتِ ویدیو هست، ایدهِ جالبیه... همزمان اونها رو هم میبینم... ولی جیمی رفته تعطیلات تا دو هفته دیگه ... من هم حوصله ندارم، نه اینکه حوصله نداشته باشم، نه، یه جوری انگار بی تفاوتم، انگار تسلیم... تسلیمِ یه زندگی آروم، زندگی که از ۶ صبح شروعش میکنم گاهی تا ۴ صبحِ روزِ بعد... کار انجام بشه میگم خب باید میشد نه ذوقی نه شوقی، انجام نشه خب حتما نباید الان میشد و میگردم ببینم دلیلش چیه...
دیشب با "ا" و "ن" رفته بودیم پارکِ آبشارِ مونت مرنسی(Parc de la Chute-Montmorency) مراسمِ آتش بازی، خیلی قشنگ بود، در واقع هر سال این موقع به مدت یک هفته این مراسم هست و بعد هم قرعه کشی میکنند که کدوم شب بهتر برگزار شده... از اونجا که برگشتم ساعت ۱ تا ۳ صبح با جیهن، نجیب و سارا رفتیم ماشین سواری تو اتوبان... راستی نگفتم که گواهینامه تئوری رانندگی رو گرفتم و خب تا وقتی که امتحان عملی رو هم بدم حقِ رانندگی دارم ولی حتما باید همراه داشته باشم که بیش از دو سال از داشتنِ گواهینامه ش گذشته باشه، حالا من هم بعدِ عمری به جبرانِ همه این سالها، دور دور بازیم گرفته اون هم چه جور،.... صبحِ زود هم رفته بودم یک ساعتی Île d'Orléans, یه جزیره است تو کبک احاطه شده با رود سنت لوران، زیباست، زیبا، تکهای از بهشت، مخصوصاً دیروز صبحِ زود بعد از دو شبانه روز بارندگی سیلآسا، خودِ بهشت بود....بعد، تمامِ روز دانشگاه و غروب هم دو ساعت دوچرخه سواری کنارِ رودِ سنت شارل با ا"سما"، آخرش کمی بارون گرفت.... استخرِ روبازِ پارک از خیلی وقته که باز شده اگر هوایِ متغیر اجازه بده یک ساعتی هم وسط روز شنا که تا به امروز به جز یکی دو بار بیشتر نبوده و باز همون استخرِ سرپوشیده زمستونی.... همه روزِ هفته همین جور میگذره... آخرِ هفتهها کار، هر دو روز از ۱۰ صبح تا ۱۰ شب، وقتِ سر خاروندن نیست، فقط شنبه شبه که از خستگی زیاد میشه از ۱۲ یکِ شب خوابید تا ۶ صبح یعنی خیلی، یا شاید نه یعنی اندازه..... داستانی داره بوتیک، داستان که نه، ماجراها.... چقدر دلم میخواد بنویسم، از رئیسم، از "کلر"، از مشتریها، از بازدید کننده ها، از استفن، یا از همکارهای جدید، سه تا دخترِ ایرونی هم اومدند، متاهلند، دنیایی داریم.... اوهههههههه
گاهی مهمونی، گاهی بیرون رفتن، گاهی قدم زدن با یه دوست، نوشیدنِ قهوه و گپی زدن، و گاهی هم خوردن ناهار یا شام با هم بهونهای میشه برایِ دیدن دوستی که مدتهاست ندیدیش هر چند که فاصله کمتر از نیم ساعت با اتوبوس باشه... یه وقتی هم بهونه دورِ همی، دیدنِ مادرِ بچه هاییه که از ایران اومدند یا میخوان برگردند....
خیلی کار دارم، باید خودم رو آماده کنم، مونیک که برگرده یه جلسه داریم "یانیک" هم هست برایِ سفر به مناطق شمالی، کلی گیرنده برای اندازه گیریِ رطوبت و دمایِ هوا هست که باید تو ایستگاههای هواشناسی نصب بشه، جدیدند و من نمیشناسمشون و باید کار باهاشون و طریقه نصبشون تو محل رو یاد بگیرم، اینها غیر از اون دستگاههاییه که تو زمین کار گذاشته میشه که دمایِ زمین رو اندازه بگیره و دادههای یکساله رو ذخیره میکنند.... امسال مسئولش منم، سالِ پیش همکار بودم و یانیک مسول بود.... امسال همراه ندارم غیر از "اینگا" دانشجویِ آلمانیِ مونیک که برای کارِ خودش میاد، اون در موردِ یخچالهایِ قطبی تحقیق میکنه... سالِ پیش اولین ایرانی بودم که میرفت تو اون منطقه هنوز هم ولی دیگه مونیک این رو هی تکرار نمیکنه، دیگه خیالش راحته و مطمئن ولی من کمی نگرانم.... میدونم نگرانیم هم بیخودیه فقط به خاطرِ اینکه دلم میخواد همه چی عالی باشه...
از هفته گذشته که مهمونی گروه خونه مونیک بود و بچههایِ گیوم (تنها همکلاسیِ سیاهپوستم) رو میون اون همه بچه بلوند و بور دیدم دوباره وسوسهٔ داشتنِ یه بچه دورگه خوشگل، به رنگِ قهوه با شیر café au lait با یه جفت چشمِ سیاهِ گویا و گیرا و.......همه اینها یه طرف، همه این ریتمِ زندگی، بی شور، بی هیجان.... و هیجان دیدنِ اون چمدون خوشگل و بزرگِ نارنجی تیرهِ گوشه هال که هر جمعه یا پنجشنبه عصر که فرصت کنم و دو سه ساعتی برم خرید درش باز میشه و وسیلهها توش جا میگیرند یه طرف.. به شوقِ سفر به خونه....
"کیم" همگروهیِ ویتنامیم اومده میپرسه: برنامه ت چیه برای امشب؟ میری سرِ کار؟ -نه، فعلا برنامه خاصی ندارم و فقط ۶ تا ۷ میرم جیم. میگه شام بیا خونه من و اسمِ غذایی رو که میخواد درست کنه میگه، نمیفهمم ولی قبول میکنم، یه تجربه تازه.... راستس غذاهایِ آسیایی آخرین سری خوردنیهایی میتونند باشند که انتخاب میکنم ولی با "کیم" و آشپزیش همه چی حلهٔ، دستپختش عالیه، خودش هم یکی از نازنینهایِ روزگار که بی شرط مهربونه و از بخشیدن محبت به دور و برش دریغ نمیکنه!
خب من رفتم، وگرنه تا خودِ صبح مینشستم اینجا و حرف میزدم.... انقدر تعریف کردنی دارم که نگو ولی بیشتر از اون خیلی کار دارم....خیلی خیلی
دو خط هم از مقاله ننوشتم...
۱۳۹۰ مرداد ۱, شنبه
جمعه هوا به شدت گرم بود و شدیدا شرجی، météo média بیش از ۴۰ درجه نشون میداد. صبحِ زود برای کاری رفته بودم بیرون و بعد برگشتم دانشکده، از شدتِ گرما سردرد گرفتم که تا عصر هم آروم نشد!
عصر زنگ زدم به رضوان که اگه کاری نداره با هم بریم بیرون، گفت دیر میاد... ساعت ۹ اومد، اول قرار شد بریم یکی از کافههایِ کنارِ رود سنتلوران بشینیم که تغییرِ عقیده دادیم و رفتیم Vieux Québec و محلِ فستیوال کبک.
برایِ کسانی که میخوان به کبک سفر کنند بهترین وقتِ سال همین موقع است فقط اگر به گرما، رطوبت و تغییراتِ آنی آب و هوا حساس نیستند، اینجا حتی اگر از شدتِ گرما و رطوبت بدون لباس هم بیرون میرید چتر و یه بادگیر رو حتما باید همراه داشته باشید، چون این تغییر یه آنه شاید کمتر از کسری از ثانیه که یه روزِ آفتابی و مطبوع تبدیل میشه به یه روزِ بارونی، اون هم چه بارونی مثلِ ابشار که یه نقطه خشک هم تو تن باقی نمیگذاره!... و البته لبخند فراموش نشه، اون رو (لبخند)حتما همراه بیارند که تنها نمونند، یه "روز به خیر" با لبخند معادلِ آشنائی با آدمهایِ متفاوت با رنگهایِ مختلف و لهجههایِ گوناگونه... و کلا لذت بردن از لحظهها .....
مثلِ همه سالها امسال هم برنامههایِ تابستونیِ کبک خوب و متنوعه....برایِ تعطیلات Canada Day (اولِ ژوییه)، پرنس ویلیام و کیت اومده بودند ولی به خاطرِ گردِ همآییِ مخالفینشون مراسمِ عمومیِ دیدار با مردمِ کبک رو کنسل کردن فقط یه برنامه کوتاهی مقابلِ شهرداریِ کبک داشتند دقیقا تو خیابونِ سمتِ راستِ بوتیک! وقتی که با ماشین از کنارِ بوتیک رّد شدند یه چند تا عکس ازشون گرفتم، البته از اسکورتها و مراسمِ تشریفاتیشون بیشتر.... شب که برمیگشتم خونه، همون مقابلِ شهرداری یه آقایی (استادِ دانشگاهِ فردریکتون که برای این مراسم اومده بود کبک و هفته قبل هم رفته بود فستیوال جازِ مونترال) عکسهایی که از پرنسها گرفته بود رو بهم نشون داد و بعد ایمیلم رو گرفت که عکسها رو برام بفرسته بعد که دادم میپرسه: بهم اعتماد داری؟ میگم چرا که نه! و هفته بعدش فرستاد و از اون موقع تقریبا لینک هر سری عکسی که رو سایتش میگذاره برام میفرسته.... این برخوردهایِ دوستانه و بی تکلف از آدمهایی با این موقعیتهایِ اجتماعی با من که یه خارجیم و ایرانی، همیشه من رو یادِ برخوردِ اون عکاسِ ایرانیِ عزیزی میندازه که سایتش رو دیده بودم و خیلی محترمانه و با جزئیاتِ کامل براش ایمیل زدم و خواستم که در صورتِ امکان یه سری عکسِ ایران از آلبومش و با نظرِ خودش بهم بده برای کنفرانس راجع به ایران و ایشون......!!!!! (قبلا در موردش نوشتم).
لینکِ عکسهای پرنسها :
https://picasaweb.google.com/jazzfest40/QuebecCitySundayJuly22011WilliamAndKate?feat=email
شنبه هفته گذشته گروه "متالیکا" کنسرت داشتند که مردم از ساعت ۱۱ صبح، تو این هوایِ گرم و شرجی و آفتابِ داغ تو صف بودند صفی به عرضِ تمامِ خیابون و طولِ تا چشم کار کنه آدم..... تا ساعت ۶ عصر که درها باز شد و ۸ شب که مراسم شروع شد، من باز سرِ کار بودم و بعد چند تایی فیلم دیدم و گزارشِ تلویزیون رو و از صبح هم البته مردمی که صندلی به دوش قبل از رفتن به پارکِ محلِ مراسم یه سر به بوتیک میزدند.... حدودِ ۱۲۰۰۰۰ نفر جمعیت بوده و از اواسطِ مراسم هم تقریبا جوونترها همه لخت... اینجور موقعها پلیس هم فراوونه که مزاحمتی برای افراد پیش نیاد ...
شنبه قبلش هم "التون جان" اومده بود و به همین شدت هم استقبال شده بود... من سرِ کار بودم....
کنسرتهایِ هر شبهِ فستیوالِ تابستونی تو پارکِ اصلی یا همون Plein d`Abrahame و هم تو میدون Vieux Québec یا همون Place d`Youvil برگزار میشه...
با رضوان رفتیم Place d`Youvil یه گروهِ آفریقایی کنسرت داشتند، مردم هم اون وسط میرقصیدند، شاد و سرخوش.... پلیس هم فراوون.... و بعد رفتیم سمتِ خیابون Grand Allée و پشت پارلمان..... یه قسمتِ خیابون رو بسته بودند و به شکلِ ساحل در آورده بودند چون Beach Party بود.... تراس و پیاده روهایِ مقابلِ رستورانها هم بنا به سلیقه هر کدوم یه جور تزئین شده بود، با صندلیهایِ ساحلی، و درختهاِ نخلِ مصنوعی، استخرهایِ آماده که دخترها و پسرها شنا میکردند و یا با بیکینی و مایو کنارش نشسته بودند و نوشیدنی مینوشیدند..... یه قسمت همون وسطها هم زمین شنی و تورِ والیبال بود و یه سری هم مشغولِ والیبالِ ساحلی، با همون سر و شکلِ کنارِ ساحل.... تو همین مسیرِ کوتاهِ خیابون سه تا اجرایِ زنده موسیقیهایِ مختلف بود، کنارِ هر کدوم یه خرده ایستادیم و موندیم کنارِ آخری که موزیک شرقی بود و دو رقصنده ۱۹-۱۸ ساله نیمه برهنه "بلدی" میرقصیدند، زیبا، پر طراوت، با نشاط و....
برای اولین بار بدون دوربین رفته بودم بیرون و از این بابت متاسف بودم خیلی...... همه تو خیابون میرقصیدند، همه جا شادی بود و شور، همه جا هیجان زندگی..... من به فکرِ جوونها تو ایران!
عصر زنگ زدم به رضوان که اگه کاری نداره با هم بریم بیرون، گفت دیر میاد... ساعت ۹ اومد، اول قرار شد بریم یکی از کافههایِ کنارِ رود سنتلوران بشینیم که تغییرِ عقیده دادیم و رفتیم Vieux Québec و محلِ فستیوال کبک.
برایِ کسانی که میخوان به کبک سفر کنند بهترین وقتِ سال همین موقع است فقط اگر به گرما، رطوبت و تغییراتِ آنی آب و هوا حساس نیستند، اینجا حتی اگر از شدتِ گرما و رطوبت بدون لباس هم بیرون میرید چتر و یه بادگیر رو حتما باید همراه داشته باشید، چون این تغییر یه آنه شاید کمتر از کسری از ثانیه که یه روزِ آفتابی و مطبوع تبدیل میشه به یه روزِ بارونی، اون هم چه بارونی مثلِ ابشار که یه نقطه خشک هم تو تن باقی نمیگذاره!... و البته لبخند فراموش نشه، اون رو (لبخند)حتما همراه بیارند که تنها نمونند، یه "روز به خیر" با لبخند معادلِ آشنائی با آدمهایِ متفاوت با رنگهایِ مختلف و لهجههایِ گوناگونه... و کلا لذت بردن از لحظهها .....
مثلِ همه سالها امسال هم برنامههایِ تابستونیِ کبک خوب و متنوعه....برایِ تعطیلات Canada Day (اولِ ژوییه)، پرنس ویلیام و کیت اومده بودند ولی به خاطرِ گردِ همآییِ مخالفینشون مراسمِ عمومیِ دیدار با مردمِ کبک رو کنسل کردن فقط یه برنامه کوتاهی مقابلِ شهرداریِ کبک داشتند دقیقا تو خیابونِ سمتِ راستِ بوتیک! وقتی که با ماشین از کنارِ بوتیک رّد شدند یه چند تا عکس ازشون گرفتم، البته از اسکورتها و مراسمِ تشریفاتیشون بیشتر.... شب که برمیگشتم خونه، همون مقابلِ شهرداری یه آقایی (استادِ دانشگاهِ فردریکتون که برای این مراسم اومده بود کبک و هفته قبل هم رفته بود فستیوال جازِ مونترال) عکسهایی که از پرنسها گرفته بود رو بهم نشون داد و بعد ایمیلم رو گرفت که عکسها رو برام بفرسته بعد که دادم میپرسه: بهم اعتماد داری؟ میگم چرا که نه! و هفته بعدش فرستاد و از اون موقع تقریبا لینک هر سری عکسی که رو سایتش میگذاره برام میفرسته.... این برخوردهایِ دوستانه و بی تکلف از آدمهایی با این موقعیتهایِ اجتماعی با من که یه خارجیم و ایرانی، همیشه من رو یادِ برخوردِ اون عکاسِ ایرانیِ عزیزی میندازه که سایتش رو دیده بودم و خیلی محترمانه و با جزئیاتِ کامل براش ایمیل زدم و خواستم که در صورتِ امکان یه سری عکسِ ایران از آلبومش و با نظرِ خودش بهم بده برای کنفرانس راجع به ایران و ایشون......!!!!! (قبلا در موردش نوشتم).
لینکِ عکسهای پرنسها :
https://picasaweb.google.com/jazzfest40/QuebecCitySundayJuly22011WilliamAndKate?feat=email
شنبه هفته گذشته گروه "متالیکا" کنسرت داشتند که مردم از ساعت ۱۱ صبح، تو این هوایِ گرم و شرجی و آفتابِ داغ تو صف بودند صفی به عرضِ تمامِ خیابون و طولِ تا چشم کار کنه آدم..... تا ساعت ۶ عصر که درها باز شد و ۸ شب که مراسم شروع شد، من باز سرِ کار بودم و بعد چند تایی فیلم دیدم و گزارشِ تلویزیون رو و از صبح هم البته مردمی که صندلی به دوش قبل از رفتن به پارکِ محلِ مراسم یه سر به بوتیک میزدند.... حدودِ ۱۲۰۰۰۰ نفر جمعیت بوده و از اواسطِ مراسم هم تقریبا جوونترها همه لخت... اینجور موقعها پلیس هم فراوونه که مزاحمتی برای افراد پیش نیاد ...
شنبه قبلش هم "التون جان" اومده بود و به همین شدت هم استقبال شده بود... من سرِ کار بودم....
کنسرتهایِ هر شبهِ فستیوالِ تابستونی تو پارکِ اصلی یا همون Plein d`Abrahame و هم تو میدون Vieux Québec یا همون Place d`Youvil برگزار میشه...
با رضوان رفتیم Place d`Youvil یه گروهِ آفریقایی کنسرت داشتند، مردم هم اون وسط میرقصیدند، شاد و سرخوش.... پلیس هم فراوون.... و بعد رفتیم سمتِ خیابون Grand Allée و پشت پارلمان..... یه قسمتِ خیابون رو بسته بودند و به شکلِ ساحل در آورده بودند چون Beach Party بود.... تراس و پیاده روهایِ مقابلِ رستورانها هم بنا به سلیقه هر کدوم یه جور تزئین شده بود، با صندلیهایِ ساحلی، و درختهاِ نخلِ مصنوعی، استخرهایِ آماده که دخترها و پسرها شنا میکردند و یا با بیکینی و مایو کنارش نشسته بودند و نوشیدنی مینوشیدند..... یه قسمت همون وسطها هم زمین شنی و تورِ والیبال بود و یه سری هم مشغولِ والیبالِ ساحلی، با همون سر و شکلِ کنارِ ساحل.... تو همین مسیرِ کوتاهِ خیابون سه تا اجرایِ زنده موسیقیهایِ مختلف بود، کنارِ هر کدوم یه خرده ایستادیم و موندیم کنارِ آخری که موزیک شرقی بود و دو رقصنده ۱۹-۱۸ ساله نیمه برهنه "بلدی" میرقصیدند، زیبا، پر طراوت، با نشاط و....
برای اولین بار بدون دوربین رفته بودم بیرون و از این بابت متاسف بودم خیلی...... همه تو خیابون میرقصیدند، همه جا شادی بود و شور، همه جا هیجان زندگی..... من به فکرِ جوونها تو ایران!
۱۳۹۰ تیر ۳۱, جمعه
Promenade de chien!
دیروز عصر رو پایه چراغ راهنمایِ سرِ چهارراه مقابلِ دانشکده چشمم به این آگهیِ کار افتاد:ما دو تا دانشآموزِ جوون و مسول ۱۱ و ۱۲ ساله هستیم.
ما میتونیم سگ و گربه شما رو به گردش و پیادهروی ببریم.
(شرایط):
۸$ در ساعت برای هر سگ.
سگ غیر تهاجمی باشه.
آخر هفتهها از ساعت ۱۰:۰۰am تا ۶:۰۰pm.
بعد از ساعت ۸:۰۰pm تماس نگیرید.
برایِ تماس با ما با این شماره تلفنها......تماس بگیرید.
۱۳۹۰ تیر ۱۰, جمعه
مثلِ همه سهشنبه شبها رفته بودیم سینما و طبقِ معمول انتخاب فیلم با اون و شرطِ من این که اکشن و تخیلی نباشه، یادم نیست اسمِ فیلم رو ولی یادمه بالایِ ۱۳ سال بود و "ناتالی پورتمن" توش بازی میکرد، هنرپیشه محبوبش، انتخابش هم به همین دلیل بود. سالن نصفه بود و همه هم تقریبا زیرِ ۲۰ سال، به جز ما دوتا یه زوجِ مسنِ آمریکایِ جنوبی هم بودند که خیلی چاق بودند و تا آخرِ فیلم فقط خوردند؛ پاپ کورن با نوشابه، سیب زمینی سرخ کرده،.... چند دقیقه از فیلم نگذشته روش رو کرده به من با همون حالتِ خاصِ خودش وقتی تعجب میکرد و یه چینی رو دماغش انداخت و پرسید: این فیلم بالایِ ۱۳ ساله؟! فیلم پر از صحنه و کلماتِ سکسی بود ولی نه صحنههایِ بالایِ ۱۸ سال، میگم والله تو کشورِ من بالایِ ۴۰ سال هم نیست، ولی تو کشورِ تو که باید همینطور باشه، میگه نمیدونم... سادگیش رو دوست داشتم.... تو راهِ خونه از صحنههای فیلم حرف میزنیم و میخندیم... آخر شب پیژامه پوشیده و لپتاپ به دست درِ اتاقم رو میزنه و میگه میشه بیام پیشت؟ میگم بیا. کاری که این ماههایِ آخر خیلی دوست داشت، آخر شبها دراز کشیدن رو تختِ من و گپ زدن و در عینِ حال اینترنت گردی...باز از فیلم صحبت میشه از سادگی حرفها و سوالهاش میپرسم مگه شما تو دورانِ مدرسه در این مورد نمیخونید، اشارهام به درس "آموزشِ مسائلِ جنسی" در مدارسه، چیزی که ما تو منابع درسیمون نداریم، از چگونگی و نحوه ارائه ش میپرسم، میگه اینطور نیست که، تو سالهایِ بچگی و تو کودکستان به خاطرِ جلوگیری از سؤ استفاده جنسی یه سری اطلاعات در موردِ بدن میدند، بعد تو سالهای چهارم و پنجمِ دبستان هم از تفاوتِ بینِ زن و مرد و اینکه بچه چطور دنیا میاد، سالهای دبیرستان هم آموزش بیماریهایِ مقاربتی، نحوه جلوگیری از بارداری، و مسأئلِ بهداشتی و....به یادِ خاطرهای لبخند میزنم، میپرسه دلیلش رو، براش تعریف میکنم:
یکی دو سالی بود که اینجا بودم، یه کلاس زبانِ شبانه میرفتم ۳ ساعت در هفته، سرِ امتحان نگارش چند تا سوژه داده بودند که یکیش هم در مورد لزومِ "آموزش مسائلِ جنسی" در مدارس بود! خب ما همچین درسی رو نداریم و هر چی هم میخونیم تو همون کلاسهایِ معارفه و بیشتر هم تاکید رویِ تمکینِ زن از مرد حتی روی شتر! و اون سالها اصلِ موضوع رو خوب نمیدونستیم ولی سعی میکردیم مجسم کنیم رو شتر چطوری میشه!... و از نحوه اجرای این درس اینجا هم من چیزی نمیدونستم، با این حال این سوژه رو انتخاب کردم! مشکلات این مساله تو جامعه ما اون چه تو گزارشها خونده بودم و یا از اطرافیان شنیده بودم حالا اون موقع برمیگشت به یه سری مسائل مثلِ سردی زنها، بی توجهی مردها و.... یادمه یه باری رو یه پیشنهادِ ازدواج فکر میکردم، یکی از دوستانِ خونوادگی که تحصیلکرده هم بود و همسرش هم دکترا داشت و سالهایِ زیادی از زندگیش رو خارج از ایران زندگی کرده بود بهم گفت حواست باشه با کسی ازدواج کنی که وقتی کارش رو کرد پشتش رو نکنه بهت و بخوابه!! همون موقع با این جمله مشکل داشتم، یعنی چی کارش رو کرد؟! مگه دستشوییه؟! یه ارتباطِ دوطرفه هست و هر چه که هست به دو طرف مربوط میشه، .... بگذریم، خلاصه این سوژه رو انتخاب کردم و با همین دیدگاهِ خودم نوشتم یه پاراگراف کوتاه راجع به اهمیتِ آموزش به خاطرِ بیماریهایِ مقاربتی و پیشگیری از بارداریهایِ ناخواسته (اون هم به خاطرِ همکلاسیِ ۲۴ ساله آمریکاییم که اولین بچه ش رو تو ۱۶ سالگی وقتی دبیرستانی بود باردار شده بود، یادم مونده بود بگم) و بقیه در موردِ اهمیت دادن به همدیگه و چگونه لذت بردن از یه رابطه و چیزهایی که ظاهراً اصلا ربطی به آموزش دورانِ مدرسه نداشته!!!
بعدها که تحقیق کردم در موردِ این درس فهمیدم به جز همون پاراگرافِ اول چقدر دور از موضوع نوشتم.... تنها حسنش شاید این بود که نظرِ استاد خوشتیپ و نژاد پرست رو که به خاطرِ ملیتِ ایرانی اصلا بهم اهمیت نمیداد حتی وقتی به سوالهاش جوابِ درست میدادم کمی تغییر داد، البته در کنارش یه سمینار هم تحتِ عنوانِ "سالِ نو ایرانی، نوروز!" تو کلاس دادم که دیگه استاد تصمیم گرفت یه سفر به ایران داشته باشه و کلی اطلاعات در موردش گرفت.
و حسنِ مهمترش این که دیگه راجع به چیزی که مطمئن نیستم متن ننویسم و پیشنهاد ندم... سالِ گذشته خونه Jean-Pierre سرِ میزِ شام مهمونها (دخترش و دوستاش) راجع به این مساله و همینطور اثرِ اینترنت و تکنولوژی بر این مورد صحبت میکردند، تمام وقت ساکت نشستم و گوش کردم و داخلِ بحث نشدم، طوریکه Jean-Pierre پرسید: تعجب کردی؟ یا برات تابوئه که واردِ بحث نمیشی؟!! در جوابش گفتم هیچ کدوم، ترجیح میدم نظرِ جوونترها رو بشنوم!!!
یکی دو سالی بود که اینجا بودم، یه کلاس زبانِ شبانه میرفتم ۳ ساعت در هفته، سرِ امتحان نگارش چند تا سوژه داده بودند که یکیش هم در مورد لزومِ "آموزش مسائلِ جنسی" در مدارس بود! خب ما همچین درسی رو نداریم و هر چی هم میخونیم تو همون کلاسهایِ معارفه و بیشتر هم تاکید رویِ تمکینِ زن از مرد حتی روی شتر! و اون سالها اصلِ موضوع رو خوب نمیدونستیم ولی سعی میکردیم مجسم کنیم رو شتر چطوری میشه!... و از نحوه اجرای این درس اینجا هم من چیزی نمیدونستم، با این حال این سوژه رو انتخاب کردم! مشکلات این مساله تو جامعه ما اون چه تو گزارشها خونده بودم و یا از اطرافیان شنیده بودم حالا اون موقع برمیگشت به یه سری مسائل مثلِ سردی زنها، بی توجهی مردها و.... یادمه یه باری رو یه پیشنهادِ ازدواج فکر میکردم، یکی از دوستانِ خونوادگی که تحصیلکرده هم بود و همسرش هم دکترا داشت و سالهایِ زیادی از زندگیش رو خارج از ایران زندگی کرده بود بهم گفت حواست باشه با کسی ازدواج کنی که وقتی کارش رو کرد پشتش رو نکنه بهت و بخوابه!! همون موقع با این جمله مشکل داشتم، یعنی چی کارش رو کرد؟! مگه دستشوییه؟! یه ارتباطِ دوطرفه هست و هر چه که هست به دو طرف مربوط میشه، .... بگذریم، خلاصه این سوژه رو انتخاب کردم و با همین دیدگاهِ خودم نوشتم یه پاراگراف کوتاه راجع به اهمیتِ آموزش به خاطرِ بیماریهایِ مقاربتی و پیشگیری از بارداریهایِ ناخواسته (اون هم به خاطرِ همکلاسیِ ۲۴ ساله آمریکاییم که اولین بچه ش رو تو ۱۶ سالگی وقتی دبیرستانی بود باردار شده بود، یادم مونده بود بگم) و بقیه در موردِ اهمیت دادن به همدیگه و چگونه لذت بردن از یه رابطه و چیزهایی که ظاهراً اصلا ربطی به آموزش دورانِ مدرسه نداشته!!!
بعدها که تحقیق کردم در موردِ این درس فهمیدم به جز همون پاراگرافِ اول چقدر دور از موضوع نوشتم.... تنها حسنش شاید این بود که نظرِ استاد خوشتیپ و نژاد پرست رو که به خاطرِ ملیتِ ایرانی اصلا بهم اهمیت نمیداد حتی وقتی به سوالهاش جوابِ درست میدادم کمی تغییر داد، البته در کنارش یه سمینار هم تحتِ عنوانِ "سالِ نو ایرانی، نوروز!" تو کلاس دادم که دیگه استاد تصمیم گرفت یه سفر به ایران داشته باشه و کلی اطلاعات در موردش گرفت.
و حسنِ مهمترش این که دیگه راجع به چیزی که مطمئن نیستم متن ننویسم و پیشنهاد ندم... سالِ گذشته خونه Jean-Pierre سرِ میزِ شام مهمونها (دخترش و دوستاش) راجع به این مساله و همینطور اثرِ اینترنت و تکنولوژی بر این مورد صحبت میکردند، تمام وقت ساکت نشستم و گوش کردم و داخلِ بحث نشدم، طوریکه Jean-Pierre پرسید: تعجب کردی؟ یا برات تابوئه که واردِ بحث نمیشی؟!! در جوابش گفتم هیچ کدوم، ترجیح میدم نظرِ جوونترها رو بشنوم!!!
۱۳۹۰ تیر ۶, دوشنبه
دیروز بعد از ظهر تو بوتیک،" سرم پایین بود و با یه سری دستبند نقره ور میرفتم، سمتِ چپم "استفان ایستاده بود و داشت یه چیزی رو تعمیر میکرد، سمتِ راستم هم "آن" مشغولِ نوشتنِ بود. "آن" یه خانومِ خوشگل، مهربون و تپلیِ بازنشسته است که یه هفته میشه اینجا مشغول شده، ضمنِ کار حرف هم میزدند، بلند و پر هیجان، چند دقیقهای خلوت بود. یه جایی از صحبتهاشون گوشهام تیز شد. "استفان": برادر ناتنیم که گی هست همون که حاصلِ تجاوزه، تو کمپانی براون کار میکنه بهترین نماینده شناخته شده! "آن": فراموش کن، خاله من هم... دلم میخواد بدونم موضوع چیه؟ مطمئناً فضولی نیست، چون خیلی عادی و بلند صحبت میکنند مثلِ اینکه بگند ناهار چی خوردن!
نمیخوام مستقیم از اصلِ مطلب بپرسم، میگم Demi-Frère (برادر ناتنی)؟ یعنی چی؟ میگه یعنی برادرم که مادرمون یکیه، ولی پدرمون جداست، در واقع اون حاصل یه تجاوزه، یه خشونت! وقتی مامانم ۱۷ سالش بوده یک بار تو خیابون یکی بهش به خشونت متوسل شده! "آن" میگه: اون زمان پروین، سقطِ جنین قانونی نبوده. استفان ادامه میده و میگه: روابط جنسی خارج از ازدواج و بچه حاصل از اون هم خیلی بد و غیرِ قانونی بوده! "آن" میگه: میدونی اون موقع کلیسا حکومت میکرده، یکی از خالههایِ من هم این اتفاق براش افتاد و فقط یه خواهرش میدونست، حتی مادرم ۴۰ سال بعد فهمید، ("آن" بیش از ۶۰ سال داره). به استفان میگم خب بعد مادرت چی کار کرد؟ میگه: پدر و مادرش به بهانه اینکه مریضه فرستادنش یه جایِ دور، تو یه دهکده و بعد هم بچه رو خودشون بزرگ کردند، تا ۱۴ سالگیم فکر میکردم داییمه، بعد مادرم بهم گفت. میگم چه پدر مادرِ روشنفکری بودند برای اون زمان! برادرش باید بیش از ۵۰ سال داشته باشه ، استفان ۴۸-۴۷ سال داره. میگه میدونی پروین یکی از بهترین آدمهاییه که تو زندگیم دیدم مهربون، انسان، فعال، موفق! میپرسم بچه داره؟ میگه نه، همجنسگراست، تو دوره دبیرستان و کالج چند بار با دخترها رفته بیرون و خوابیده ولی فهمیده که راضی نیست، آخه اون موقعها هم همجنسگرایی هنوز آزاد نبوده! "آن" ادامه میده اون چه تقصیری داره. میپرسم، خاله تو هم بچه داره، میگه آره ولی همون موقع بچه رو داده به یه خونواده و قبل از فوتش چند باری بچه رو دیده. میگه میدونی اون زمان، اگر به زنی تجاوز میشد، بعضیها طردش میکردند، آخه اون چه گناهی داشته پروین!
"آن" و "استفان" یه ریز در این مورد حرف میزنند و با شرایطِ اون زمان که کلیسا حکومت میکرده مقایسه میکنند و من به این فکر میکنم میرسه اون روزی که تو کشورِ ما هم کسی به جرمِ اینکه پدرش مشخص نیست تحقیر و توهین نشه؟! زنی به جرمِ اینکه بهش تعدی و خشونت شده طرد نشه؟! میرسیم آیا... اینجا هم ۵۰ سال پیش زنها حتی حقِ رای نداشتند، برای کوچکترین و ریزترین مسائلِ زندگیشون کشیشها تصمیم میگرفتند .... میرسیم به جایی که آدمها حقِ زندگی کردن داشته باشند نه فقط زنده بودن؟ از همه مهمتر این که قضاوت نشند به خاطر کارها و عقایدشون از طرفِ اطرافیانشون ...میرسه آیا اون روز؟!
امشب بعد از مدتها "ا" رو دیدم، شام رو با هم بودیم، در حینِ صحبت یکی از گارسونها ردّ شد، برنزه است، سرش رو تراشیده و گوشوارههای نگین دار به گوششه. چهره "ا" تو هم میره و میگه این رو که دیدم یادِ خبرِ هفته پیش افتادم شنیدی! میگم کدوم خبر رو میگی؟ و میگه: هفته گذشته یه دخترِ جوون از نیوبرانزویک میومده به سمتِ کبک، ساعت ۶:۳۰ صبح تو یکی از این استراحتگاههای بینِ راه نگه میداره که بره دستشویی و آبی به صورتش بزنه که خستگیش گرفته بشه و به راهش ادامه بده. دو تا مردِ سیاهپوست، انگلیسی زبان، با سرهای تراشیده و گوشوارههای نگین دار، با بویِ بد و تهوع آورِ بدن ، یکی درشت و قد بلند و دیگری متوسط میان جلو و دختر رو میبرند پشتِ دستشویی و بهش تجاوز میکنند، و بعد هم فرار. دخترِ میره تو دستشویی و در رو محکم میبنده و زنگ میزنه به پلیس که سریع با آمبولانس میرسند و میبرنش بیمارستان، به خاطرِ ترس و شوکی که بهش وارد شده ۳ روز تحتِ مراقبتهای ویژه بوده و پلیس در به در به دنبال این دو تا متجاوزه!
لینکِ خبر:
http://www.radio-canada.ca/regions/Quebec/2011/06/22/007-halte-routiere-camera.shtml
همه جایِ دنیا هر اتفاقی میفته ولی اون چه که مهمه برخورده قانونه، کی مجرمه و کی باید مجازات بشه!
نمیخوام مستقیم از اصلِ مطلب بپرسم، میگم Demi-Frère (برادر ناتنی)؟ یعنی چی؟ میگه یعنی برادرم که مادرمون یکیه، ولی پدرمون جداست، در واقع اون حاصل یه تجاوزه، یه خشونت! وقتی مامانم ۱۷ سالش بوده یک بار تو خیابون یکی بهش به خشونت متوسل شده! "آن" میگه: اون زمان پروین، سقطِ جنین قانونی نبوده. استفان ادامه میده و میگه: روابط جنسی خارج از ازدواج و بچه حاصل از اون هم خیلی بد و غیرِ قانونی بوده! "آن" میگه: میدونی اون موقع کلیسا حکومت میکرده، یکی از خالههایِ من هم این اتفاق براش افتاد و فقط یه خواهرش میدونست، حتی مادرم ۴۰ سال بعد فهمید، ("آن" بیش از ۶۰ سال داره). به استفان میگم خب بعد مادرت چی کار کرد؟ میگه: پدر و مادرش به بهانه اینکه مریضه فرستادنش یه جایِ دور، تو یه دهکده و بعد هم بچه رو خودشون بزرگ کردند، تا ۱۴ سالگیم فکر میکردم داییمه، بعد مادرم بهم گفت. میگم چه پدر مادرِ روشنفکری بودند برای اون زمان! برادرش باید بیش از ۵۰ سال داشته باشه ، استفان ۴۸-۴۷ سال داره. میگه میدونی پروین یکی از بهترین آدمهاییه که تو زندگیم دیدم مهربون، انسان، فعال، موفق! میپرسم بچه داره؟ میگه نه، همجنسگراست، تو دوره دبیرستان و کالج چند بار با دخترها رفته بیرون و خوابیده ولی فهمیده که راضی نیست، آخه اون موقعها هم همجنسگرایی هنوز آزاد نبوده! "آن" ادامه میده اون چه تقصیری داره. میپرسم، خاله تو هم بچه داره، میگه آره ولی همون موقع بچه رو داده به یه خونواده و قبل از فوتش چند باری بچه رو دیده. میگه میدونی اون زمان، اگر به زنی تجاوز میشد، بعضیها طردش میکردند، آخه اون چه گناهی داشته پروین!
"آن" و "استفان" یه ریز در این مورد حرف میزنند و با شرایطِ اون زمان که کلیسا حکومت میکرده مقایسه میکنند و من به این فکر میکنم میرسه اون روزی که تو کشورِ ما هم کسی به جرمِ اینکه پدرش مشخص نیست تحقیر و توهین نشه؟! زنی به جرمِ اینکه بهش تعدی و خشونت شده طرد نشه؟! میرسیم آیا... اینجا هم ۵۰ سال پیش زنها حتی حقِ رای نداشتند، برای کوچکترین و ریزترین مسائلِ زندگیشون کشیشها تصمیم میگرفتند .... میرسیم به جایی که آدمها حقِ زندگی کردن داشته باشند نه فقط زنده بودن؟ از همه مهمتر این که قضاوت نشند به خاطر کارها و عقایدشون از طرفِ اطرافیانشون ...میرسه آیا اون روز؟!
امشب بعد از مدتها "ا" رو دیدم، شام رو با هم بودیم، در حینِ صحبت یکی از گارسونها ردّ شد، برنزه است، سرش رو تراشیده و گوشوارههای نگین دار به گوششه. چهره "ا" تو هم میره و میگه این رو که دیدم یادِ خبرِ هفته پیش افتادم شنیدی! میگم کدوم خبر رو میگی؟ و میگه: هفته گذشته یه دخترِ جوون از نیوبرانزویک میومده به سمتِ کبک، ساعت ۶:۳۰ صبح تو یکی از این استراحتگاههای بینِ راه نگه میداره که بره دستشویی و آبی به صورتش بزنه که خستگیش گرفته بشه و به راهش ادامه بده. دو تا مردِ سیاهپوست، انگلیسی زبان، با سرهای تراشیده و گوشوارههای نگین دار، با بویِ بد و تهوع آورِ بدن ، یکی درشت و قد بلند و دیگری متوسط میان جلو و دختر رو میبرند پشتِ دستشویی و بهش تجاوز میکنند، و بعد هم فرار. دخترِ میره تو دستشویی و در رو محکم میبنده و زنگ میزنه به پلیس که سریع با آمبولانس میرسند و میبرنش بیمارستان، به خاطرِ ترس و شوکی که بهش وارد شده ۳ روز تحتِ مراقبتهای ویژه بوده و پلیس در به در به دنبال این دو تا متجاوزه!
لینکِ خبر:
http://www.radio-canada.ca/regions/Quebec/2011/06/22/007-halte-routiere-camera.shtml
همه جایِ دنیا هر اتفاقی میفته ولی اون چه که مهمه برخورده قانونه، کی مجرمه و کی باید مجازات بشه!
۱۳۹۰ تیر ۵, یکشنبه
حلقهِ خوش عاقبت!
وقتی حلقهها و ستهای نقره مردونه رو ارزیابی و قیمت گذاری میکردم، یک حلقه بود بینِ اون همه که نمیدونم چرا دوستش داشتم، یه جوری انگار مینشست به دست، یه جورِ خواستنی. دیشب تو آخرین ساعتهایِ کار که همه رفته بودند و من مونده بودم و رئیسم و ما هم آماده بودیم که بریم، یه زوجِ کبکی اومدند شاد و سرحال، یه چرخی زدند بعد خانومه اومد جلو و پرسید انگشتر مردونه ندارید، گفتم چرا و همونطور تبلیغ کنان هدایتشون کردم سمتِ ویترینِ حلقه ها، ۳-۲ تا رو که امتحان کردند، چشمم افتاد به این حلقه و پیشنهاد کردم بهشون، خوشگل به دستِ آقاهه نشست، خیلی خوششون اومد، خانومه میگه: این حلقه ازدواجه، ما میخوایم عروسی کنیم! آقاهه با لبخند و یه نگاه مهربون و پر تحسین به خانومه نگاه میکنه و بعد روش رو میکنه به من و لبخند میزنه و میگه همین خوبه... نگاشون میکنم، موهای آقاهه سفید شده، دور چشمِ هر دو چروک، خطهایی رو پیشونی، ولی نگاه و لبخندی جوون، لبخند میزنم ادامه میده که البته ۴۱ ساله که با هم هستیم، ۳ تا بچه داریم! میپرسم یعنی از دوره دبیرستان؟ میگه آره... دلم پر شد از یه حس خوب از این با هم بودن ساده و پر مهر که خستگی ۱۰ ساعت سرپا موندن رو گرفت... دیگه بعد از ۴۱ سال مطمئنند از احساسشون، با هم موندنشون و اینکه هیچ چیز جز مرگ آنها رو جدا نمیکنه و حالا میخوان این "با هم بودن و موندن" رو ثبت و رسمی کنند...
هر چند، هیچ چیز تو این دنیا قطعی نیست و روزگار گاهی بدجور آدم رو غافلگیر میکنه!
هر چند، هیچ چیز تو این دنیا قطعی نیست و روزگار گاهی بدجور آدم رو غافلگیر میکنه!
۱۳۹۰ تیر ۱, چهارشنبه
O Candada!
روزِ سهشنبه ۲۱ ژوئن تو سالنِ آمفی تئاترِ École nationale d'administration publique، ساعتِ ۱۳:۴۵ به همراه مردمی با رنگها، زبانها، فرهنگها، نژادهای مختلف مقابل لردِ کانادا قسم خوردم که شهروندِ خوب و وفادار به قانونِ این کشور باشم. یکی از روزهای مهمِ زندگی، تاریخی که از این پس باید در کنارِ اولین روزِ ورود به این کشور و تاریخِ گرفتنِ اقامت به خاطر سپرده بشه. تو ایران همه جا اولین پرسش بعد از پرسیدن نام و نامِ خانوادگی، نامِ پدر بود و تاریخ تولد. و این سالهایی که اینجا هستم، به غیر از مواقعی که فرمِ رسمی پر کردم یاد ندارم که جایی تاریخ تولد رو بپرسند یا نامِ پدر که اگر پرسیدند قبلش نامِ مادر رو حتما پرسیدند، مادر نقشِ تعیین کننده تری داره. ....
بعد از مراسمِ قسم، اسمِ هر داوطلب رو میخوندند حالا تک نفر، یا زوج و یا خانواده که میرفتند رویِ سنّ و لردِ کانادا مدارک و کارتِ شهروندی رو بهشون میداد و همراه با خوشامد گویی، گرفتن شهروندی و ملیت جدید رو تبریک میگفت. اسمم رو خوندند، رفتم رو سنّ، دست دادیم بعد از گفتن تبریک و خوشامد گویی به عنوانِ شهروندِ جدید کانادایی میگه: از این حرفها گذشته مادام، شما خیلی خوشگلید!!! حالا من هم همچین به خودم نگرفتم حرف اون پیرمرد نازنین رو!!! ولی سوژه خوبی بود برای سر به سر گذاشتنِ بچهها که بگم "راستی بهتون گفتم لردِ کانادا بهم چی گفت؟! خدا شاهده نیخوام پز بدماا ولی گفت...."
روزِ خوبی بود، آفتابی و قشنگ. وقتی رسیدم "ا" منتظرم بود، بودنش کنارم خوب بود هر چند که با استادش قرار داشت و زودتر رفت و بعد ریمه و درّه اومدند. تا عصر با هم بودیم، ناهار با هم رفتیم بیرون و بعد هم تو شهر قدم زدیم و کلی عکس گرفتیم.
امروز کارلوس و ماریا رو دیدم، یه زوجِ ونزولایی که زمستونِ ۲۰۰۵ تو کلاس زبانِ دانشگاه با هم بودیم (اون موقع تازه ازدواج کرده بودند و اومده بودند کانادا) ، هر بار هم که بر حسبِ اتفاق همدیگه رو میبینیم شماره تلفن میگیریم که در تماس باشیم که میره تا...

اریک، همکلاسی فرانسوی ترم اول مسترم هم امروز بود و "کارمن" (منشی نازنین گروه که مثلِ مادر بود برایِ همه دانشجوها) به همراهِ پسرش همراهش بودند که من هم رفتم پیش اونها نشستم.از دیدنشون مخصوصاً کارمن خیلی خوشحال شدم، کارمن مثلِ مونیک بود برای اون سالهای من!
بلا فاصله بعد از مراسم هم رفتم آتلیه عکاسی تو همون خیابون، و عکس پاسپورتی گرفتم که ۴شنبه برم درخواست گرفتنش رو بدم!
ساعت ۵:۳۰ عصر هم با ۸-۷ تا از دوستانِ ایرانی قرار داشتیم تو یکی از رستورانهای خیابون Chartier به مناسبتِ اینکه آخرِ هفته مامانِ نوشین میره (انگار همین دیروز بود که اومد و رفتیم دیدنش) و همینطور دیدنِ مامان شقایق که تازه چند روزیه اومده بعد هم کمی تو شهر قدم زدیم، عکس گرفتیم و.... روزِ خوبی بود، امروز هم رسید و تموم شد، جالب اینکه هیچ حسِّ خاصی نداشتم، نه قبلش و نه بعدش...به هر حال این روز میومد و حالا هم که دیگه تموم شد... و به خاطرِ گذروندن با دوستان خوش گذشت!
خب این هم از ملیتِ کانادایی و پاسپورت... این یکی دو سال هم با همه خوبیها، بدیها، سختیها، راحتیها و تنهاییهاش بگذره و درسم تموم بشه که تازه ببینم چه کاره ام، چه کار میخوام بکنم، کجا برم، و... سریع میگذره میدونم، مثلِ همه این سالهایی که گذشته... میگذره
روزِ خوبی بود، آفتابی و قشنگ. وقتی رسیدم "ا" منتظرم بود، بودنش کنارم خوب بود هر چند که با استادش قرار داشت و زودتر رفت و بعد ریمه و درّه اومدند. تا عصر با هم بودیم، ناهار با هم رفتیم بیرون و بعد هم تو شهر قدم زدیم و کلی عکس گرفتیم.
امروز کارلوس و ماریا رو دیدم، یه زوجِ ونزولایی که زمستونِ ۲۰۰۵ تو کلاس زبانِ دانشگاه با هم بودیم (اون موقع تازه ازدواج کرده بودند و اومده بودند کانادا) ، هر بار هم که بر حسبِ اتفاق همدیگه رو میبینیم شماره تلفن میگیریم که در تماس باشیم که میره تا...
اریک، همکلاسی فرانسوی ترم اول مسترم هم امروز بود و "کارمن" (منشی نازنین گروه که مثلِ مادر بود برایِ همه دانشجوها) به همراهِ پسرش همراهش بودند که من هم رفتم پیش اونها نشستم.از دیدنشون مخصوصاً کارمن خیلی خوشحال شدم، کارمن مثلِ مونیک بود برای اون سالهای من!
بلا فاصله بعد از مراسم هم رفتم آتلیه عکاسی تو همون خیابون، و عکس پاسپورتی گرفتم که ۴شنبه برم درخواست گرفتنش رو بدم!
ساعت ۵:۳۰ عصر هم با ۸-۷ تا از دوستانِ ایرانی قرار داشتیم تو یکی از رستورانهای خیابون Chartier به مناسبتِ اینکه آخرِ هفته مامانِ نوشین میره (انگار همین دیروز بود که اومد و رفتیم دیدنش) و همینطور دیدنِ مامان شقایق که تازه چند روزیه اومده بعد هم کمی تو شهر قدم زدیم، عکس گرفتیم و.... روزِ خوبی بود، امروز هم رسید و تموم شد، جالب اینکه هیچ حسِّ خاصی نداشتم، نه قبلش و نه بعدش...به هر حال این روز میومد و حالا هم که دیگه تموم شد... و به خاطرِ گذروندن با دوستان خوش گذشت!
خب این هم از ملیتِ کانادایی و پاسپورت... این یکی دو سال هم با همه خوبیها، بدیها، سختیها، راحتیها و تنهاییهاش بگذره و درسم تموم بشه که تازه ببینم چه کاره ام، چه کار میخوام بکنم، کجا برم، و... سریع میگذره میدونم، مثلِ همه این سالهایی که گذشته... میگذره
۱۳۹۰ خرداد ۲۹, یکشنبه
سی ساله که کانادا زندگی میکنه، ۱۷ سالش که بوده ایران رو ترک کرده، درس خونده، مشغولِ کار شده، با یه دخترِ کلمبیایی ازدواج کرده و دو تا پسر داره که بزرگه شاید ۱۰-۹ سالش باشه. بچهها فارسی بلد نیستند، با مامانشون اسپنیش حرف میزنند، با بابا انگلیسی، مدرسه فرانسوی میرند و یکشنبهها هم میرند کلاس زبانِ چینی. میگه احتیاجی ندارند فارسی یاد بگیرند به چه دردشون میخوره، بعد از ۱۲۰ سال اگر پدر و مادرم از دنیا برند که من دیگه کاری ندارم اونجا. ولی چینی رو لازمه بدونند چرا که تا چند سالِ دیگه "چین" دنیا رو تسخیر میکنه و میشه "آقای دنیا"!
احمق رو که نمیکارند!
همسایه بالایی بوتیک یه زوجِ مسنِ آمریکایی هستند، مردِ قدبلند و آروم و خانومه قد کوتاه و بسیار متکبر و با ظاهرِ کمی عجیب غریب. از یه لوسترِ نقره-کارِ هفت- لاله پر نقش و نگارِ ایرونی خوششون اومده، دیشب بیشتر از یکساعتُ نیم با "دوید" حرف زدند،در موردِ جنسش، اندازش، وزن، طرح و نقش و نگار لالهها پرسیدند، حرف زدند، متر کردند، اوه.....و خلاصه سفارش دادند که استفان براشون آماده کنه که بیان ببرند. امروز از صبح تا عصر دو بار با هم اومدند "دوید" رو ببینند، که بر حسبِ اتفاق همون لحظهها بیرون بود، خلاصه تو آخرین ساعتهایِ روز آقاهه تنها اومد و دوید هم بود، با کلی معذرت خواهی بهش گفت که: ما پشیمون شدیم از خریدِ این لوستری که خیلی دوستش داریم، با اینکه همه چیش خوبه، اندازش مناسبه سالنِ ماست، مشکلی با قیمتش نداریم، کارش رو دوست داریم، یه جنسِ آنتیکه ولی نمیخریم، برای اینکه ما آمریکایی هستیم و این لوستر ایرانیه و ما اگر این رو بخریم با این کارمون به ایران کمک کردیم!!!
اشتراک در:
پستها (Atom)