۱۳۸۹ اسفند ۸, یکشنبه

نگاهی متفاوت به ایران!

ساعت ۷:۴۰ شب ۲۵ فوریه، تو سالن اجتماعات هتل شهر Sainte-Croix, اطراف کبک، Jean-Pierre Ducruc, رئیس هیات امنای شهر و از برگزار کنندگان کنفرانس "کاشفان کوچک" با ۱۰ دقیقه تأخیر مراسم رو شروع میکنه. پس از خوشامد گویی میگه که سخنرانان امشب برخلاف برنامه‌های قبل که شرح سفرشون رو به کشوری میدادند، از کشورشون میگند: ایران! ایرانی‌ها مسلمون هستند ولی‌ عرب نیستند و عربی حرف نمیزنند و اونی نیستند که ما از طریق همسایه شمالیمون، کمی‌ مکث میکنه و ادامه میده آمریکا میشناسیم. همراه با شوخی‌ سخنرانها رو معرفی‌ میکنه: پروین کارآموز من در.... بوده و الان دانشجوی دکترای... در دانشگاه...... ، آتوسا دانشجوی دکترای.... در دانشگاه.... و میلاد دانشجوی دکترا در دانشگاه ...... و‌ میگه که خطرناک نیستند!!!

تقریبا سه هفته گذشته رو وقت گذاشتیم برای آماده کردن سخنرانیمون، دلمون میخواست تاثیر گذار باشه، قراره در مورد ایران و زندگی‌ ایرانی برای کسانی‌ حرف بزنیم که امکان شناختنش رو ندارند ولی‌ مایلند که در موردش بدونند. سوژه خیلی‌ وسیعه، نمیدونستیم چطور میشه تو یک ساعت و نیم این کار رو ارائه بدیم؟! هر قسمتی‌ که دست میگذاشتیم بیشتر از دو ساعت وقت میخواست، میلاد از طبیعت ایران گفت، جغرافی، تاریخ، هنر، معماری...از تصاویر ۳ بعدی استفاده کرد!
آتوسا، بحث زبان، مذهب و غذاهای ایرانی.... و من هم برای معرفی‌ جشنهای ملی‌، مراسم و سنن، ورزش، رقص، موزیک، سینما،....از ویدئو‌های کوتاه استفاده کردم. تقریبا همه این هفته آخر رو رفتم دانشگاه لاوال و با میلاد کار میکردیم، آتوسا سر کار بود و به ما سر میزد و بنده خدا هی‌ مرخصی روزانه گرفت برای کار کردن رو این پروژه .... با هر قسمتی‌ که انجام میدادیم و به هم نشون میدادیم، میگم: ببین میلاد، من برمی‌گردم ایران ها، من اینجا بمون نیستم، ببین کی‌ بهت گفتم!!!! اون هم میگه خب من هم....

یکشنبه ۲۰ فوریه، رفتیم مونترال برای خرید شیرینی‌ و آجیل برای قسمت پذیرایی آخر سخنرانی!

پاور پوینت آماده رو که می‌‌بینم دلم میگیره، بیشتر دلم میسوزه! آخه این کشور نازنین ما چقدر ثروتمنده، چقدر توریستیه، چقدر زیباست و چقدر غریبه و ناشناخته، چقدر تنهاست و چقدر بدنام! باید بیرون باشی‌ تا این رو بدونی....

از چند روز قبل هوا شناسی‌ برای اون روز اعلام طوفان و برف سنگین کرده بود، برای ساعت ۳:۳۰ تو سالن بودیم، Jean-Pierre و خانومی که مسئول وسایل صوتی-تصویری و اینترنت بود، منتظرمون بودند، تا ۵:۳۰ ما ۳ تا موندیم، میز رو چیدیم، چند تا کتاب نفیس عکس از ایران برده بودیم که گذاشتیم. برای شام رفتیم خونه Jean-Pierre که از قبل دعوتمون کرده بود، یک ساعت هم نشد کل موندنمون چون وقت نداشتیم. برگشتیم سالن، مردم اومده بودند و هنوز هم داشتند میومدند. با این اعلام وضع هوا، و اینکه دو مراسم دیگه هم بود، خوب استقبال شده بود.
نگاهها مهربون نبود با ما، ایرانی بودیم! بعضی‌‌ها به ملاحظه ادب لبخندی می‌زدند با همون نگاه سرد.... اکثرا سنّ بالا بودند، طبیعی بود این برخورد، جوونترها تو محیط کار، دانشگاه با مهاجرین بیشتر برخورد دارند، ممکنه رفاقت نکنند، ولی‌ برای پرهیز از برچسب "نژاد پرستی"‌ هم که شده برخوردشون بد نیست.

آتوسا بعد از Jean-Pierre شروع به صحبت کرد با تشکر از مسئولین و مردم وبا معرفی‌ تیتر سخنرانی "نگاهی متفاوت به ایران!" ادامه داد که چرا "نگاه متفاوت"؟!چون ما در مورد ایران و زندگی‌ ایرانی صحبت می‌کنیم به جز انچه که شما از رسانه‌های خبری میشنوید؛ سیاست!

بعد میلاد شروع کرد. تو این فاصله من حواسم به مردم بود که با هر عکسی که از طبیعت ایران نشون داده میشد، چه تعجبی میکردند، مردمی که تو این سالها بارها با سوالاتی چون : شما با شتر رفت وآمد می‌کنید؟ تو کشورتون قاشق -چنگال استفاده می‌کنید؟ میوه هم دارید یا فقط خرما میخورید؟ و ...... ما رو به تعجب وامیداشتند!
به هنر، صنایع دستی‌ و نقاشی که رسید گاهی‌ کلمات تحسینشون رو هم میشنیدی، مخصوصاً که همه رو با ذکر تاریخ شروعش میگفت، این تاریخ کهن!

آتوسا ادامه داد با صحبت در مورد زبان، الفبا، سبک نوشتن......مذاهب مختلف.... قیافه آتوسا با نگاه به جمعیت کمی‌ تغییر کرد، صدای خروپف خانم پیر پشت سری که از اول ما رو بد جور نگاه میکرد، من رو به خنده میندازه که آتی سریع میره به قسمت غذاها و آشپزی ایرانی، همه بیدار و با دهان باز نگاه میکردند..... یکی‌ از جوونها آخر سخنرانی میگفت با دیدن این غذاها گشنه م شده بود، دیگه نمیتونستم نگاه کنم!!! چند نفر دیگه آدرس رستوران ایرانی رو می‌گرفتند.....

یک ساعتی‌ گذشته بود از سخنرانی که من شروع کردم با جشنهای ایرانی... قبلش میگم اگر خسته شدید میتونیم یک چند لحظه تنفس بدیم که میگند ادامه بده..... مهرگان، شب یلدا، سده، ۴شنبه‌سوری، نوروز.... عروسی‌ ایرانی... ‌ورزشهای باستانی ‌و ملی، قهرمانهای مدالهای المپیک...... رقص‌های بابا‌کرم، بندری، قاسم‌آبادی، کردی، ترکی‌، لری همه با لباس‌های محلی، (به بچه‌ها گفته بودم من حاضرم قسمت رقص‌ها رو خودم اجرا کنم!!!)....
موزیک خانواده کامکار ها، حسین علیزاده، همای مستان......اصغر فرهادی، کیارستمی، جعفر پناهی،..... گلشیفته فراهانی، لیلا حاتمی،......بین صحبتم میگم اون چه که ما گفتیم و میگیم وافراد موفقی‌ که معرفی می‌کنیم همه تو ایران هستند، سینماگر، موزیسین، هنرمند، بازیگر،..... از ایرانیهای موفق بیرون از ایران حرف نمیزنم،

با اینکه ما نرسیده بودیم که حتی یک بار سخنرانیمون رو با هم تمرین کنیم ولی‌ خیلی‌ خوب هماهنگ شدیم و خوب اجرا کردیم، ترتیب موضوعات قابل ارائه هم خوب بود ... رو برگه پرینت گرفته بودیم، ولی ‌من همون اول برگه هام رو گذاشتم کنار چون یادم میرفت برگه رو دستم بگیرم یا میکرفون ر!!! و هر چی‌ میدونستم گفتم، به قول آتی تو این سالها بارها و بارها از ایران حرف زدیم، از سنتهامون، از مراسممون، از کشورمون....حالا دیگه با عکس و فیلم خودمون رو معرفی‌ میکردیم....

حسابی‌ سؤال کردند، از همه چیز، از جزئیات تا کلیات، بعضی‌‌ها مطالعه خوبی‌ داشتند راجع به ایران و راجع به هر واقعه‌ای با تاریخ دقیق میپرسیدند! وقتی‌ از سیاست پرسیدند، Jean-Pierre میکرفون رو گرفت و اصطلاحی رو به کار برد که معادل"دیوار موش داره، موش هم گوش داره" بود.

نگاهها یواش یواش صمیمانه تر، چهره‌ها گشاده تر و لبخندها به پهنای صورت شد..... باور نمیکنید، هم برای خود ما و هم برگزارکنندگان عکس العمل مردم خارج از انتظار بود! قسمت پذیرایی هم خوب بود، از شیرینیهای ایرانی و آجیلهای شیرین و شور هم خوششون اومد...

آخر برنامه مسئولین کنفرانس به ما گفتند که شما مردم این منطقه رو فریفتید و تغییر دادید اون تصویری که داشتند و هر کدوم از این حاضرین الان یک رسانه هستند....این جمله خستگی‌ این چند وقت ما رو گرفت!

P.S.
چند دقیقه‌ای میشه که نامه Jean-Pierre رو گرفتم که میگذارم در ادامه این مطلب

Parvin,

Merci et Bravo. Votre présentation fut un succès total. Je n'ai eu que des échos élogieux.
J'ai moi-même beaucoup aimé l'angle que vous avez pris pour présenter votre pays.
Remercie en mon nom Atousa et Milad; j'aimerais aussi beaucoup avoir l'adresse internet des images 3D que Milad a présentées.
Merci encore et je souhaite vous revoir avec du temps pour prendre ensemble un bon repas et faire découvrir les alentours de Sainte-Croix à Atousa et Milad sans avoir besoin d'un GPS...
Amitiés et à bientôt.

Jean-Pierre Ducruc

۱۳۸۹ اسفند ۷, شنبه

صد من گوشت شکار به یه ....تازی نمی‌ارزه!

پیغامت رو گرفتم، جواب نمیدم! بی‌ ادبیه میدونم، و تو هم میدونی‌ که تو مرامم نیست این برخورد، ولی‌....حیف!
نمیدونی که حداقل روزی ۳ بار گوشش می‌کنم! فقط به این خاطر که هر بار شنیدنش کمی‌ از تلخی آخرین پیامت رو کم می‌کنه ....
و هر بار تحسین می‌کنم هنرت رو در انتخاب واژه‌ها و بازی زیبایی که با صدای قشنگت داری....
حیف که خراب کردی! خوب شروع کردی ولی‌ نگذاشتی پا بگیره.....حیف!
اینجا رو نمیخونی، میدونم، چه خوبه که اصلا نمیدونی اینجائی هم هست.....

۱۳۸۹ اسفند ۲, دوشنبه

یک سالگی!

سال چهارم دبیرستان، روز تولدم (سوم اسفند) مهتاب، دوست و همکلاسیم، کتاب "خوان هفتم، سرنوشت گولیا...."رو بهم هدیه داد که تو صفحه اولش با خط خوشش نوشته بود: " تولدت بهانه ایست تا برای داشتنت سپاس گویم و امید استواریت را در دل‌ آبیاری کنم". این جمله رو دوست داشتم و اون کتاب رو هم خیلی‌. کتابی بود که بارها خوندمش، زندگی‌نامه "گولیا" دختری روس بود که در دورانی که روسیه، اتحاد جماهیر شوروی بود، زندگی‌ میکرد، شخصیت قوی ای داشت، مبارز بود و میلیشیا..... تو اون سالها، هر وقت کم میاوردم، یا تنبلی می‌کردم و بازیگوشی یه بار دیگه این کتاب رو میخوندم!
فردا، سوم اسفنده و روز تولد یکسالگی "روزهای پروین"، وبلاگی که پارسال روز تولدم به دنیا اومد. دوستش میدارم، به واسطه بودنش دوستهای خوبی‌، تو دنیای مجازی، پیدا کردم. به خاطر اینکه روزنگارم بوده نه تبلیغش رو کردم و نه تبادل لینک ، دلم میخواسته که خودش، خودش رو معرفی‌ کنه یا دیگرانی که اگر دوستش دارند. تو این مدت دوستانی رو پیدا کرده، دوستهایی که براش نوشتند که دوستش دارند و من هم دوستیهاشون رو دوست دارم!
حالا دلم میخواد این جمله رو بهش بگم: تولدت بهانه ایست تا برای داشتنت سپاس گویم و امید استواریت را در دل‌ آبیاری کنم!

۱۳۸۹ بهمن ۳۰, شنبه

مرسی‌ آقای فرهادی....

شب سردیه، با ایریس میریم بیرون کمی‌ قدم بزنیم و من میخوام از فرصت استفاده کنم و سر راه خرید هفتگی هم بکنم. میگه: میدونستی دو تا خبرنگار آلمانی که برای گزارشگری رفته بودند ایران، چند ماه تو اونجا زندونی بودند و تازه آزادشون کردند؟ میگم: ببخشید دیگه، ما اینجوری ایم!!! میگه: گفتند بدون مجوز بودند ولی‌ این درست نیست و مجوز داشتند! با خنده میگم اگر هم مجوز داشتند همین آش بود و این کاسه! میگه: برای آزادی هر کدوم سی‌ هزار دلار پرداخت شده، گرونه، نه؟!! لبخند میزنم و میگم هر کشوری قانونی داره...چی‌ بگم آخه؟!!
بعد ادامه میده: شنیدی‌ تو فستیوال برلین یک فیلم ایرانی همه جایزه‌ها رو درو کرده و برنده ۳ تا خرس طلا و نقره شده؟!! اوه... پروین، من افتخار می‌کنم که همخونه‌ام ایرانیه....اوه ه ه.... پروین!
مرسی‌ آقای فرهادی... مرسی‌ برای این حس افتخار و شادی تو این روزهای غمگین و پر از خبرهای بد....

۱۳۸۹ بهمن ۲۹, جمعه

این روزها دلم تو تهران می‌‌تپه.....

بارون میاد، ریز و تند، خیست میکنه، بارونهای اینجا بو نداره، حال و هوای عاشقی نداره ، بارون که میاد بوی خاک بلند نمیشه که هواییت کنه چون اصلا هیچ جا خاک نیست یا چمنه یا آسفالت، بارون که میاد دیگه زمزمه نمیکنم : بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک.... و نه دیگه حتی: بوی بارون توی موهات.....بارون که میاد اینجا فقط یاد این شعر میفتم: باز باران با ترانه.... این بارون امروز خیلی‌ خطرناکه، از دیشب داره میباره، برفها رو آب کرده و زمین رو لیز، خیلی‌ باید مواظب بود که لیز نخوری... می‌رسم دانشگاه، فقط ژولی توی اتاقه، شمع روشن کرده، بعضی‌ روزها هم عود روشن میکنه، مثل همیشه در حال کار فیلم هم تماشا میکنه، فضای گرمی‌ داده به اتاق، شمع معطره... با ژولی فقط در حد گفتن روز به خیر هستیم نه بیشتر، ولی‌ این بار از اتاق که میخوام برم بیرون، میرم پیشش و میگم این کارت خیلی‌ قشنگ و دوستداشتنیه، مرسی‌ ....

با مونیک جلسه دارم یه کنفرانس تلفنی برای پروژه SMAP. نیم ساعت زودتر میرم که ببینمش، این هفته رو نبوده، لیوانش دستشه میخواد بره قهوه بگیره، میگه بیا با هم بریم، چون ماشین قهوه این طبقه خرابه میریم طبقه سوم که کافه تریا دانشکده اونجاست. با هم میریم، شلوغه، دانشجوها دارند ناهار میخورند، نگاشون می‌کنم ولی‌ اینجا نیستم، دانشگاه تهرانم، الان اونجا چه خبره؟ دانشجوهاش چطورند؟ همه این سالها اینجا زندگی‌ کردم و مقایسه کردم آرامش و امنیت اینجا رو و دلم همیشه خواسته که یه روزی برسه که اونجا هم مثل اینجا همه با آرامش زندگی‌ کنند و با امید و لذت، با احترام به حریم خصوصی‌ و حقوق همدیگه، پذیرفتن دیدگاههای متفاوت و رنگ‌ها و لهجه‌های مختلف،.....
مونیک میگه: خب چه خبر؟ درسها رو چه کردی؟ میگم: مشغولشونم، یه توضیحی میدم، تا سوار آسانسور بشیم، میپرسه: تحقیق چطور پیش میره؟ نمیتونم دروغ بگم، میگم راضی‌ نیستم مونیک،‌ باور نمیکنه بسکه همیشه انقدر جدی بودم تو کارم، با خنده میگه پس باید دوباره یه امتحان دکترا برات بگذاریم!!! میگم:این روز‌ها ذهنم درگیره، میدونی‌ دوباره کشورم شلوغ شده... لامصّب لبم میلرزه و اشک سرازیر میشه، روم رو می‌کنم اون طرف و ادامه نمیدم... میریم تو دفترش چند دقیقه وقت داریم تا شروع کنفرانس، کمی‌ براش حرف میزنم، جلوی اشک رو نمی‌گیرم...فقط گوش میده، میگم میترسم، از یه طرف اونجا شلوغه از طرف دیگه نگران جنگ بیرونی ام، این کشتیهای جنگی که نزدیک کانال سوئز هستند، اگر جنگ بشه چی‌؟!! مونیک فعلا نمیتونم، ولی‌ سعی‌ می‌کنم...

موضوع کنفرانس راجع به یکی‌ از پروژه‌های جدید ناساست که ۳-۲ هفته قبل از امتحان اضافه شد به ابجکتیوها یا هدفهای تز‌ و تحقیقم، البته روش کار کرده بودم ولی‌ نه به عنوان یکی‌ از هدفهای تز‌ (در موردش یه پست مینویسم، سوژه جالبیه)... خب سوژه جدیده، هنوز تو مرحله بررسی‌ هست، برنامه ریزی‌ها پس و پیش میشه، و خب تاثیر مستقیم داره رو مراحل کاری من.....یادمه شب قبل از امتحانم، از دست این اضافه شدنها، دلم میخواست سرم رو بکوبم به دیوار...امروز هم مونیک همینطور اضافه میکنه، تغییر میده گاهی‌ با خنده میگه خیلی‌ فرق نکرده، این کار هم بکن، با این تصاویر جدید هم کار کنی‌ بد نیست، این قسمت که دیگه میره برای یه دوره فوق دکترا تو EN مونترال یا تورنتو.....من فقط نگاش می‌کنم، لبام رو میجووم، و گاهی‌ هم میگم اوهوم.... اونچه که قبلا به عنوان سوژه پروژه تعریف شده بود، انجام دادم و خب به نتیجه هم رسیدیم، و باید این ترم نتایج رو فینالیزه کنم و بگذارم رو سایت. اول ترم گفته، ولی‌ من هیچ کار نکردم، هیچ....و اون هم انتظار نداره کاری که انقدر سریع پیش رفته و من که همه خودم رو متمرکز کردم رو پروژه و تحقیق امروز جواب بدم اونجوری که پیش بینی‌ کرده بودم پیش نرفتم مونیک، متأسفم.... ولی‌ خب گاهی هم نمیشه دیگه، آهن نیستم، ماشین هم نه.....

خواهر میگه، به درس و کارت بچسب، باید به جایی‌ برسی‌ که برای این جامعه مفید باشی‌، همه این چیز‌ها رو ما دیدیم، از سال ۵۹ که درگیرشیم، میگم آره ولی نمیشه، همه خبر‌ها بده، همش درگیری، همش کشتن، همش نپذیرفتن عقاید مخالف... فرقی‌ نمیکنه کدوم گروه به کدوم گروه، همین که اینوری‌ها هم بخوان مثل اونوریها باشند، بخوان کینه ورزی کنند، بخوان انتقام بگیرند.... تو حق داری خواهر! ما از سال ۵۹ درگیرشیم، پشت در زندان بودیم، قزلحصار، کچویی، اوین..... شکنجه شده دیدیم، نصفه شب بریزند خونه جوون ۱۹-۱۸ ساله ببرند دیدیم، تازه اون موقعها در و همسایه تحقیرت میکردند، فامیل کم محلیت میکردند، فردای اون روز تو مدرسه همکلاسیهات بهت محل نمیگذاشتند و تو که بچه بودی نمیدونستی چرا؟ ناظم و معلم نگات نمیکردند با اینکه شاگرد اول مدرسه بودی، جلوی تو به هم تبریک میگفتند که دیشب فلانی‌‌ها رو گرفتند که انگار بزرگترین قاتلین و مجرمهای دنیا رو گرفتند.... یادته آقاجون همیشه میگفت: این "بیژن کلانتری" سراپاش هم بشه بمب چه کار میتونه بکنه؟! این که فقط کتاب میخونه و روزنامه! ....‌ با اینحال ما با کینه بزرگ نشدیم، همین الان هم در طی‌ تلافی کردن و انتقام جویی نیستیم، من از این چیز‌ها میترسم، از همین که باز هم خشونت، باز هم کشتن، باز هم انتقام، من از تکرار میترسم، بیزارم از این همه تلخی‌، از زندگی‌ با کینه و نفرت ..... اشک پشت پلکمه، پلک نمیزنم که نباره که اگر شروع بشه نمیتونم کنترل کنم ... تو این فکرام که مونیک میگه خب باز هفته بعد با کایل هم صحبت می‌کنیم، این تصاویر ماهواره‌های ارسالی اخیر رو که هنوز نداریم، میگم اوهوم، اوهوم.... موقع بیرون اومدن تا دم در دفترش میاد و میگه خوبی‌ تو؟ فکر نکن پروین، هیچ چیز اینجوری نمیمونه....و انگشتهاش رو رو هم می‌گذاره و میگه امیدوارم! فهمیده که تمام جلسه رو باهاش نبودم، بودم و نبودم....

امشب میخوام برم دانشگاه لاوال یه کنفرانس هست تحت عنوان "یک انقلاب در تونس، بین امید و نگرانی‌"!

۱۳۸۹ بهمن ۲۶, سه‌شنبه

تا مرد سخن نگفته باشد....

از نظر تیپ و قیافه یه سور زده بود به "جورج کلونی"، قدش خیلی‌ بلند نبود، البته در مقایسه با من، یکی‌ دو سانتی ازم بلندتر بود حدودا ۱۷۸ سانتیمتر، صدای خیلی‌ قشنگ و سکسی‌ داشت که این دومی‌ شاید بیشتر به خاطر سیگار زیادی بود که می‌کشید، هنرمند بود، تحصیلکرده تو بهترین دانشگاههای اروپا، از یه خونواده شناخته شده و اصیل، خوب حرف میزد، از نوجوونی بیرون از ایران بوده و اروپا زندگی‌ کرده.... مودبانه و محترمانه اومد جلو، جنتلمن وار!
وقتی‌ میخواست دلبری کنه فرانسوی حرف میزد که خب زبان مهر و عشقه و الحق هم قشنگ حرف میزد و خوب انتخاب میکرد کلماتش رو، جدی‌تر که میشد انگلیسی‌ میگفت...و وای از وقتی‌ که احساس صمیمیت میکرد و شاید هم میخواست کول باشه که فارسی‌ حرف میزد، صد رحمت به زبون لاتی و فرهنگ چاله میدونی!!!!! کلماتی رو به کار می‌برد که شاید لات‌ترین آدمها هم محاله پیش یه خانوم به زبون بیارند!!! اصلا نمیتونستم و هنوز هم نمیتونم اون قیافه رو با این نوع کلام کنار هم تصور کنم!!!

۱۳۸۹ بهمن ۲۴, یکشنبه

نگاهی‌ متفاوت به ایران!

دو هفته دیگه با دو تا از دوستهام، یه کنفرانس داریم تحت عنوان نگاهی‌ متفاوت به ایران! قبلا هم در موردش صحبت کردم. در واقع شهرداریهای مناطق مختلف کبک (شهرهای دیگه رو نمیدونم) برای پر کردن اوقات فراغت مردم تو این زمستونهای طولانی، یه فعالیت اجتماعی ماهانه دارند تحت عنوان عصر کاشفان کوچک! و در این برنامه کسی‌ که به کشوری سفر کرده یا مثل من از کشوری اومده با عکس و فیلم اون کشور رو معرفی‌ میکنه. اکتبر ۲۰۰۹ از ایران برگشته بودم که Jean-Pierre تماس گرفت و خواست که اگر مایلم تو این برنامه شرکت کنم و من هم با دو تا دوست نزدیک ایرانی که دارم صحبت و مشورت کردم و پذیرفتیم. از همون موقع طرح اصلی‌ رو ریختیم ولی‌ خب هر سه تامون گرفتار درس و کاریم، حالا شروع کردیم به کار روی سوژه کنفرانس.


شنونده‌ها از هر تیپی‌ هستند، مردم معمولی، تحصیلکرده، روشنفکر، کوچه بازار،.... و مدت سخنرانی یک ساعت و نیمه، ولی‌ سوژه خیلی‌ وسیعه، از نظر طبیعت، فرهنگ، تاریخ، غذا و آشپزی، صنایع دستی، ورزش، هنر، موسیقی، معماری، تاریخ قبل و بعد از اسلام، خط، زبان، سیاست، مذهب ..... رو هر موضوعی که کار می‌کنیم، میبینیم هنوز سوژه قابل ارائه هست، Jean-Pierre میگه: پروین، کشورتون خیلی‌ قشنگه، خیلی‌ چیز‌ها هست که باید در موردش بگی‌، این مردم چیزی نمیدونند، ضمن اینکه نگاه منفی‌ دارند، منتظرم ببینم چه می‌کنید؟!!راست میگه، دو ماه پیش که رفته بودم برای برنامه "استرالیا" که یه زوج کبکی با دو چرخه یه مسیری رو رفته بودند (در موردش تو پست‌های قبل نوشتم)، آخر برنامه کنار میز پذیرایی کنارش ایستاده بودم که یه زوج مسن بالای ۷۵ سال اومدند جلو که به خاطر برنامه ازش تشکر کنند، خانومه نگاهی‌ به من کرد و پرسید دخترته؟ Jean-Pierre گفت نه سخنران دو ماه دیگه است. با خوشرویی با من دست دادند، و ادامه داد که ایرانیه!!! نمیدونم بگم که چطور نگاهشون تغییر کرد و تا وقتی‌ که برند، خانومه هر لحظه با نگرانی‌ زیرچشمی من رو نگاه میکرد که فکر میکردی من رو شبیه بمب می‌‌بینه!!! هر وقت یاد نگاه خودش و شوهرش میفتم، خنده م میگیره.... بیشتر از امتحان دکترا کار میبره، دلم خیلی‌ میسوزه،خیلی‌... حیف این کشور زیبا و توریستی که انقدر ناشناخته و غریب افتاده! ناشناخته که چه عرض کنم، بد شناخته!!!

یکشنبه گذشته رفته بودم خرید هفتگی که به کریستین برخوردم، همون مرد جوونی‌ که سه بار به ایران سفر کرده و فارسی‌ کمی‌ می‌دونه و ایران رو هم خیلی‌ دوست داره، من نشناختمش، اصلا حواسم هم نبود، با دو تا دیگه داشت حرف میزد، بلند میگه: سلام، خوبی‌؟ نمیدونی چه حال خوبی‌ کردم، بهش در مورد این کنفرانس میگم، عصری برام لینک کامل عکس‌هایی‌ که از ایران گرفته همراه با مقاله‌ای که در مورد ایران تو ژورنال مونترال چاپ کرده فرستاده، و تاکید کرده که این مقاله خیلی‌ سطحش بالا نیست، از نظر توریستی نوشتم، وگرنه حق مطلب رو راجع به ایران ادا نمیکنه!! یادم میفته به اون عکاس جوون ایرونی‌ که سایتش رو دیده بودم و ظاهراً هم معروفه، به خاطر استفاده از عکس‌هایی‌ با کیفیت بالا و خوب براش ایمیل زدم و با معرفی‌ خودم و توضیح کامل این کار، تقاضای همکاری کردم، ولی‌ متاسفانه حتی جواب ایمیلم رو هم نداد!!!
یکی‌ دو هفته بود که دنبال یه سوژه بودم برای چاپ تو سومین ژورنال دانشکده که با دیدن دوباره کریستین و صحبتهایی که با هم کردیم، تصمیم گرفتم راجع به اون و سفرش به ایران بنویسم، به هر حال معرفی‌ ایران از زبون یه کبکی مطمئناً تاثیر بیشتری می‌گذاره!

امروز، استتوس نویسنده وبلاگ "کوچکترین مدرسه دنیا" رو تو فیس بوک دیدم که نوشته بود :
" دو سال است در نوروز مردم و مدرسه کالو میزبان مردمی است که با دل‌هایشان می آیند و نمایشگاه عکس‌های مدرسه را می بینند... پیش به سوی سومین نمایشگاه عکس کالو _ برنامه عیدتان را از همین حالا برای آمدن به کالو رزرو کنید"
این روستای کوچیک به همت، درک و تدبیر این معلم جوون شهرت ملی‌ و جهانی‌ پیدا کرده و برای مردمش هم کار و سرگرمی ایجاد شده و از طریق همین وبلاگ از گمنامی در اومده و اون وقت کشور ما؟!!!

بارها شده، تو این سالها، تو اتوبوس، یا بیرون وقتی‌ با موبایل صحبت می‌کردم، ازم پرسیدند که با چه زبونی صحبت می‌کنید؟ وقتی‌ گفتم: پارسی، تقریبا همه گفتند، چقدر خوش آهنگه، بعضی‌ها گفتند: مثل موسیقی میمونه، و خب بالطبع صحبت ادامه پیدا کرده که ایرانیم، و ....

گاهی‌، خسته میشم از این همه اثبات خودمون....

۱۳۸۹ بهمن ۲۰, چهارشنبه

شاید گاهی‌ لازمه که بگم: به دَرَ....

تلخ بودم، تلخ تلخ، این دو سه روز گذشته رو میگم، یه چیزی داشت خفه‌ام میکرد،با این همه صبوری و تحمل بدجور بهم برخورده بود، احساس میکردم بهم توهین شده، خیلی‌.... نمیدونستم چه کار کنم؟ ... نمیتونستم هیچ کاری بکنم! از هفته پیش هم یه کار تحویل دادنی داشتم برای امروز... تلخ بودم، تلخ تلخ، نمیتونستم گریه کنم، یادم رفته اصلا اشک ریختن رو، فقط برای همدردی می‌تونم، برای خودم دیگه نه... آخه گریه کردن هم کسی‌ رو میخواد، کسی‌ که بتونی‌ براش حرف بزنی‌، کسی‌ که بعدها، یه روزی که خوبی‌ به روت نیاره حال امروزت رو! حرف بزنی‌ آروم آروم، بعد همینطور وسط حرفهات لبهات شروع کنه به لرزیدن، میخوایی پنهونش کنی‌ که مثلا نفهمه، یواش یواش اشکت هم میاد، این خوبه، بعدش خوبی‌، سبکی، رهایی ..... نمیدونستم با این حال بد با اینهمه تلخی‌ که داشت خفه م میکرد چه کنم؟ با این همه کار، زمان که منتظرم نمی‌موند تا خوب بشم و کارهام رو انجام بدم.... موزیک گوش کردم، رقصیدم زیاد، کتاب خوندم، نخوابیدم، نمیتونستم، زیر برف قدم زدم، خیلی‌ راه رفتم، خیلی‌، مرور کردم، این همه وقاحت رو، اینکه این همه احترام بگذاری ولی‌ به این راحتی‌ به شعورت توهین بشه.... بعضی‌‌ها سکوت و جواب ندادنت رو به حساب ندونستن و سادگیت میگذارند، حتما پیش خودشون هم خوشحالند که چه قدر راحت سر کارش گذاشتیم... نمیدونند که ملاحظه کردن و به رو نیاوردن رفتار و برخوردهای وقیحانه، این همه دروغ، همیشه از ندونستن یا نتونستن نیست!!! کسی‌ که جواب نمیده به یه اصول و ملاحظاتی پایبنده، سلام و علیک براش حرمت داره، آویزه گوششه که جواب بدی رو با بدی نمیدند! ... دیروز برف میومد، یک ریز و تند، مینشت رو زمین، زدم بیرون از دانشکده، نمیتونستم کار کنم، ذهنم درگیر بود، غوغایی بود تو مغزم......زیر برف راه میرفتم، همون طور که به صدای کوبیده شدن برف زیر پاشنه‌های پوتینم گوش میکردم با خودم مرور می‌کردم اون چه که تلخم کرده بود، جنگی بود تو ذهنم، در حین و بین بحث تو سرم، یه جایی‌ وسط جواب دادنها، از دهنم پرید: به دَرَک، به دَرَک... خیلی‌ غلیظ...هم زمان با پریدن بیهوای این به دَرَک غلیظ، توده تلخ هم باز شد، سبک شدم، سبک سبک.... برگشتم به سمت دانشکده و مدام زیر لب تکرار می‌کردم: به دَرَک، به دَرَک.....

این کلمه رو به ندرت به کار می‌برم، برام همونقدر معنی‌ داره که to my left برای یه آقا..... بهتر شدم برگشتم و کار تحویل دادنی رو شروع کردم، تا ۶ صبح بیدار موندم و دوباره از ۱۰ صبح ادامه دادم تا ظهر درست لحظه‌ای که باید میرفتم کلاس تموم شد.... شاید گاهی‌ لازمه که بگم: به دَرَ.....

۱۳۸۹ بهمن ۱۵, جمعه

ایست، Arrête, Stop.....

سرزده اومده، منتظرش نبودی، یعنی‌ منتظر هیچ کَس نبودی، نیستی، اصلا آماده نیستی، آشفته‌ای این روز‌ها و خسته،...دنبال ردی از گذشته به اینجا رسیده، در زد و در رو به روش باز کردی، به رسم همیشه با خوشرویی و لبخند، مهمونه و احترامش واجب....همیشه گفتند، آویزه گوشت کردی، مهمون به روی باز میاد، نه در باز..... آماده نیستی‌؟ نباش، داری خونه تکونی میکنی‌، سیاهی‌ها رو میخوایی پاک کنی‌، به درد نخور‌ها رو میخوای دور بریزی، مهمون رسیده، یه جا رو تمیز کن که بشینه، روی خوش یادت نره.....چیزی نداری برای پذیرایی؟ یه پیاله چائی که میتونی‌ بگذاری، قند نداری؟ چند تا دونه توت سفید خشک باغ‌های کرج، یه مشت کشمش، لبخند یادت نره... مهمون ناخونده، دنبال نشوئی از گذشته هاش میگرده که تو برق نگاه این دو چشم سیاه درشت ردی از همبازی بچگیهاش میبینه، پرسُ جو میکنه، درست اومده، اتفاقی درست اومده.... یه روزی تو اون روز‌های بچه گی‌‌، موقع بازی قایم موشک رفت پشت یکی‌ از پرچینها و دیگه برنگشت، رفت و گم شد تو دنیای بزرگ و پر رنگ و لعاب فرنگ....حالا بعد این همه سال اومده دنبال گذشته‌ای که گذاشته و رفته، از هر کَس نشونی میگیره، دنبال هر ردی از گذشته میره، دنبال چی‌ میگرده؟! میپرسه حال هم بازی قدیمی‌ رو که دیگه نیست، سالهاست که نیست،...نمیدونی رابطه رو، نمیدونی که این همه سال همه یادهای بچگیش رو تو صندوقچه ذهنش همونطور دست نخورده و تمیز نگه داشته، که براش عزیزند، تقصیر نداری، نمیدونی خب، فکر میکنی‌ فقط براش یه اسمه، راحت میگی عاقبت همبازی بچگی‌ رو که چطور اسیر جبر روزگار شد، چه بیگناه، چه بی‌ تقصیر.... باور نمیکنه، میشکنه، اشک میریزه...حالا تو باور نمیکنی‌، نمیدونی چی‌ بگی‌، چطور آرومش کنی‌، احساس گناه میکنی‌...... حرفی‌ از رفتن نمیزنه این مهمون ناخونده، میخواد که بمونه...چی‌ دیده تو برق این چشمهای سیاه؟!...میگی‌: تنهائیم یه انتخابه، راضیم ، میگه تنهاییهامون!! انتخابی از سر خودخواهیه، خلاف طبیعته....تیز و بُراقه این مهمون ناخونده، غریبه نیست، از کجا میاد که انقدر آشناست؟! دستش پُره، هر دفعه یه چیزی رو رو میکنه....حواست باشه دختر!....بازی رو خوب بلده، خودش شروع کرده... حربه سکوتت اینجا عمل نمیکنه، نمیگذاره به حساب سادگی، دستت رو میخونه....دنیا دیده است، تیز و بُراقه، سریع پیش میاد، خیلی‌ تند، فرصت نمیده..... مجبور میشی‌ هر چند لحظه کارت نشونش بدی به سه زبونی که بین این همه زبونی که می‌دونه با هم مشترکین: ایست، Arrête, Stop..... تیز و بُراقه این مهمون ناخونده، میخواد که بمونه شاید؟! بی‌ هوا پی‌ ردی از گذشته اومده....حواست هست دختر؟! هوای دلت رو داشته باش! .... چه خوبه که این فاصله هست

۱۳۸۹ بهمن ۷, پنجشنبه

یه دوشنبه دوست داشتنی

سرم رو تکیه دادم به ستون، هوای خنک همراه موسیقی ملایم از فرق سرم جاری میشه تو تنم، حسّ خوبیه، حدودا ۳،۵-۳ بعد از ظهر یکی‌ از دوشنبه‌های شهریور ۸۹، تو کافه تریا سینما آزادی، بیرون داغه داغه، نه فقط گرم، کافه لاته سفارش دادم. به صدای آروم پا چشمام رو باز می‌کنم، دختری وسایلش رو می‌گذاره رو میز کناری، میره که سفارش بده، بهش لبخند میزنم به روی خودش نمیاره از کنارم رد میشه، دوباره چشمام رو می‌‌بندم، این خنکی رو دوست دارم، هنوز تنم گرمه... به صدای پای بعدی چشمام رو باز می‌کنم گارسون کافی شاپه که کفه لاته رو می‌گذاره رو میز، خوشم میاد از ترکیب رنگش، کیسه کوچیک کاغذی و عمودی شکر رو باز می‌کنم و میریزم رو کرم سطح کافی، فرو رفتن دونه‌های شکر تو سطح کرم یه حرکت موجی میده به مایع تو لیوان، خوشم میاد... دختر میز کناری پشت به من رو صندلی نشسته و داره تو یه دفتر بزرگ ٔنت موسیقی مینویسه، میز‌ها آنقدر نزدیکه که اگه دستم رو دراز کنم می‌تونم شونه ش رو لمس کنم.... سرم رو تکیه میدم به ستون، همینطور که به فرو رفتن ذره‌های شکر و حرکت موجی مایع درون لیوان نگاه می‌کنم از خودم می‌پرسم: تو این شهر شلوغ پر ترافیک دنبال چی‌ میگردی؟! و مرور می‌کنم روزم رو...
صبح یه سر رفته بودم بولوار فردوس که دو تا از دوستهای همدانشگاهی رو ببینم که یکیشون از اصفهان برام چند بسته گز آورده بود ، بسته‌های گز تو یک کیسه پلاستی سفید با من شهر تهران رو گشتند.....تو مسیر رفتن به تجریش یکی‌ از این تاکسی بییسیم های تهران رو سوار میشم که خانومیه خوشرو و با اینکه مسیرش نمیخوره تا جایی من رو میاره که راحت ماشین گیرم بیاد، بهش میگم من شما رو تو فیلمها دیده بودم با همین برخورد خوب و روی خوش، و فکر می‌کردم خب فیلمه و شما هم مال همون فیلم‌ها هستید، و چقدر خوبه که از نزدیک دیدمتون و شما با این لبخند قشنگ و برخورد محترمانه تون یک نمونه خوب هستید... به یاد قدیما شیطنت کردم و دیدم نه با اینکه ۶ سالی‌ نبودم و محتاط تر شدم ولی‌ هنوز ده-تیری صدا میکنه، گیرم کمی‌ پخته تر، لوندتر....به امامزاده صالح تو هر سفر به ایران سری میزنم، بعد از بریدن درخت کهنسال و قدیمی‌ کلی‌ صفاش رو از بین بردند، دو سالی‌ هم هست که اثری از کبوترهاش نیست، میگم آقا می‌خوام برای کبوترها دونه بریزم، نذر دارم، میگه پولش رو بده ما میریزیم، میگم خب کجان کبوترها؟ جوابی نمیده...دلم برای کبوترهای حرم تنگ شده.... برای ناهار رفتم آش سید مهدی خوردم، این هم جزو برنامه‌های هر سفر به ایران هست، این بار بیشتر رفتم...تجریش رو دوست دارم، بازارچه ش من رو اغوا میکنه، اون میوه‌ها و سبزیها رنگ وارنگ ... زغال اخته‌های درشتی که دهان رو آب مینداخت تو یه ظرف بسته و یه پلاستیک دیگه کنار پلاستیک گز ها تهرانگردی میکنند....
هیچ حسّ نوستالوژیکی به این سینما ندارم، یه جای جدیده برام، یه کافی شاپ قشنگ که میشه وقتی‌ رو با دوستی‌ یا تنها درش گذروند، اون سینمایی نیست که شبهای جشنواره سینمایی فجر گاهی‌ از عصر تا دیروقت شب، گاهی‌ حتی ابتدای نیمه شب تو صف بودم که مثلا فیلم "پری-- مهرجویی" رو توش ببینم، یادمه برای "سلام سینما" ی "مخملباف" از کلاس عصرم زدم، از ساعت ۳ تو صف بودم تا ۹:۳۰ که بالاخره رفتم تو سالن و تازه انقدر شلوغ بود که بلیت بالکن بهم رسید، بعد هم که رفتم بشینم چند تا پسر شلوغ و پر سر صدا اونجا بودند، بلیطم رو به کنترلچی نشون میدم، به جای اینکه پسری که سر جام نشسته رو بلند کنه با من غر غر میکنه که مگه یه دختر تنها میاد سینما، حالا اون غر بزن من هم جوون و کله شق، اون میان میانه میخواستم به طرف بقبولونم که دختر پسر فرق ندارند و اگه یه پسر تنها میتونه بیاد سینما پس من هم حق دارم بیام!!! آخر هم یه جایی‌ رو اون مبلهای جلو تو بالکن نشستم... خاطرات سینما آزادی دیگه به اینجا مربوط نمی‌شد، اینجا یه جای جدیده...
چشمم رو باز می‌کنم چائی تو لیوان بلند بلور و دسته دار دختر میز بغلی انقدر خوشرنگه که بی‌ اختیار میگم: چه چایی خوشرنگی، با لذت بنوشید انشاالله! دختر سرش رو برمیگردونه و نیم نگاهی‌ بهم میندازه و آروم میگه مرسی‌! ولی‌ من ادامه میدم: موسیقی کار می‌کنید؟ میگه آره، سر صحبت باز میشه جاش رو تغییر میده و رو صندلی کناری میشینه که روش به من باشه، دف کار میکنه با یه شوقی از کلاس امروزش میگه، اولین جلسه ش بوده ولی‌ از استاد راضی‌ بود، بهش میگم یه استاد دف خوب میشناسم ولی‌ کرجه، و اسمش رو میگم، میگه من هم از کرج میام و شاگردش بودم، دنیا به این کوچیکی....خواهرش و دوستش میرسند، من هم باید برم، قرار دارم میدون ولیعصر، میخوام برم نشر چشمه.... با ساکهای پلاستیکی تو دستم میرسم میدون ولیعصر، چند دقیقه زود رسیدم، همون زمان کوتاه بیهدف قدم زدن مقابل چهار تا مغازه کافیه که قیمت دستم بیاد، اگر اونجا زندگی‌ میکردم بهم برمیخورد از اینهمه افول اخلاقی‌ که همیشه بوده و روز به روز بیشتر میشه ولی‌ بی‌ تفاوت نگاه می‌کردم، نگاه مقایسه کننده دو جامعه آزاد (جایی‌ که الان هستم) و جامعه بسته و نگاه جنسیتی...
ساک‌های پلاستیکی تو دستم رو مسخره میکنه‌، میگم از صبح همراهم بودند همه جاهائی که رفتم، حالا زغال اخته می‌خوری؟!!... کتاب فروشی‌ نشر چشمه رو دوست داشتم، حال و هوای اون روز رو هم به جز اون خانوم صندوقدار خوش چشم و ابرو که بلد نیست لبخند بزنه.....تو کافه ۷۸ به کتابها نگاهی‌ میندازه و پشت جلد "صد نامه عاشقانه-نزار قبّانی" رو رو به من میگیره و میگه برای رفتنت اینم:(رفتنت آنقدر‌ها که فکر میکنی‌ فاجعه نیست من مثل بیدهای مجنون ایستاده می‌میرم)، اون شعر رو قبلا دیدم، سرم رو با لبخند تکون میدم، فکر میکنه نمی‌بینم و متوجه نشدم، پوزخند میزنه که از این فاصله نمیبینی؟!!! با همون لبخند نگاش می‌کنم و به این فکر می‌کنم که اگر قراره هر اومد و رفتی فاجعه باشه که زندگی‌ مصیبت سرا میشه عزیز .....از پله‌های کافه پایین میایم، میگه: احساس می‌کنم تو پاریسم، سرم رو برمیگردونم سمتش، میگه: شاید به خاطر حضور توئه، لبخند میزنم، ته دلم خوشم میاد، میخوام عکس‌العملی نشون بدم درسته که تو خیابونهای تهرونه ولی‌ میشه دوستانه بوسید یه دوست رو، که همونطور که با نوک زبونش با گوشه لبش که میگه تبخال زده بازی میکنه ادامه میده: خدا شاهده نه فکر کنی‌ میخوام فخر فروشی‌ کنم ا ا ا...اه با این حرفش قهوه‌ای می‌کنه هر چی‌ حسّ قشنگ رو، نگاهش طوریه که دلم میخواد بلند قهقه بزنم و بگم: نترس از من، بابا نگران نباش...نمیگم به جاش میگم: تا حالا پاریس نبودم ولی‌ از شهرهاییه که دوست دارم ببینم، میگه ببینی حتما خوشت میاد، حرف با مسیر ادامه پیدا میکنه در مورد پاریس، بلندی و کشیدگی دختر که اگر زودتر میدیدش میتونست یه والیبالیست خوب کندش، هامون و ... تو میدون ولیعصر جدا میشیم میگه: رسیدی زنگ بزن، یه وقت تو راه بلایی سرت نیارند (البته اون چیز دیگه میگه!)، یه خانوم دکتر که بیشتر نداریم! از ذهنم می‌گذره شما تا دارید دور و برتون خانوم دکتره، به زبون نمیارم به جاش دستم رو آروم میگذارم رو سینه ش و میگم نگران نباش، مردش رو نمی‌بینم... و در دو جهت مخالف هم گم میشیم تو شلوغی شهر...میرم به سمت بولوار کشاورز و انقلاب، تاکسی‌های کرج...تو این گشت و گذار روزانه از مسیرهای آشنا، دختر جوون دانشجوی آرمانگرا و ایده آلیستی رو به یاد می‌آرم که سالها تو این شهر تنها زندگی‌ کرد و اسیر هیچ شرایطی نشد... و حالا یه گوشه دیگه دنیاست، همونطور تنها، همونقدر کمالگرا... ولی‌ نگاه خامش در گذر سالها، برخوردها، نامردمیها و... پخته تر، آرومتر و صبورتر شده

۱۳۸۹ بهمن ۴, دوشنبه

هر آدمی‌ باید خوب بغل کردن رو بلد باشه، با مهربونی بغل کردن...مهم نیست کیه یا برای چیه؟ مهم فقط اینه که بدونه، که بلد باشه بدون شرط بغل کنه، بغلش آروم و امن باشه....به جای سرزنش کردن، به جای گفتن اینکه:" من که از اول بهت گفته بودم.... از اولش هم میدونستم که..... تو توجه نداری... من اگه به جای تو بودم...اون زمونا ما....." ، بغلت کنه و همونطور که موهات رو نوازش میکنه بگه: "پیش میاد، تو عالی‌ هستی‌...." وقتی‌ اصرار داری بگی:‌ "نه من اشتباه کردم، نباید این کار رو می‌کردم...." بگه:" خودت اینطور فکر میکنی‌... تازه اشتباه کرده باشی‌، چی‌ شده مگه، آخر دنیا که نیست، هر آدمی این حق رو داره.... به جاش یاد گرفتی‌، تجربه کردی ..... تو بهترینی!" خوب بغل کردن و به موقع بغل کردن یه هنره، یه هنر!

۱۳۸۹ دی ۲۸, سه‌شنبه

مونیک و من (۱)

سال ۲۰۰۸ همین روز‌ها بود حالا یک هفته‌ای اینور اونور، خیلی‌ فرقی‌ نمیکنه. زمستون خیلی‌ سرد، پر برف و یخبندونی بود. تازه از ایران برگشته بودم، اونجا هم خیلی‌ سرد بود و برف اومده بود، ده روزی که کلا همه جا تعطیل بود، اون سال حتی بندر انزلی و رشت هم بیش از یک متر برف اومد، همه بهم میگفتند با خودت برف و سرما رو آوردی! برگشته بودم، هنوز تو حال و هوای ایران بودم، از اینطرف اینجا هم هنوز هیچ تصمیمی نگرفته بودم، ترم آخر بودم، سمینارم رو هم داده بودم، ریپورتهام رو هم. دو تا درس داشتم یکی‌ دو تا هم مستمع آزاد گرفته بودم دانشکده‌های دیگه برای اینکه وقتم پر بشه، ... سردرگم بودم و بلاتکلیف، با خودم در گیر بودم، رشته جدیدی که خونده بودم، هیچ چیش جذبم نکرده بود، خودم رو انقدر نمی‌دیدم که اینجوری برگردم... از طرفی‌ هنوز منتظرم بود، دلم هم یه جورایی پیشش گیر بود ولی‌ مطمئن بودم که منطقا یه هفته هم با هم نمیتونیم سر کنیم، نمیخواست قبول کنه، ...همه چی‌ دست به دست هم داده بود که مثل همیشه نباشم، بیشتر تو اتاقم میموندم، جمع رو نمیتونستم تحمل کنم، این تغییر حال رو همه فهمیده بودند، حتی شهد زنگ زده بود پاریس و به محمد گفته بود، پروین، پروین سابق نیست، فرق کرده از ایران برگشته، هیچ چیز هم نمیگه...دومین جلسه درس "سنجش از دور" بود، جلسه اول رو از دست داده بودم و سر کلاس نرفته بودم، دقیقا مثل هفته پیش و درس " آمار نمونه برداری و نظارت"، با یه استاد خوشحال، ‌ یه چیز کلی ای گفت و کتابی رو معرفی کرد و گفت دو فصل اول رو بخونید و در موردش بحث می‌کنیم، یه خرده هم راجع به دانشگاههایی که این رشته توش قویه تو کانادا حرف زد...کتاب رو باز کردم و فصل اول رو سریع نگاهی‌ انداختم، امواج الکترمغناطیس بود و کلی‌ فرمول، یه حس خوبی‌ ازم گذشت، یه جوری که انگار راه حل جدولی رو که گیر کردی تو حلش پیدا کرده باشی‌، بعد از کلاس رفتم آفیسم و سایتهای دانشگاهها و کارهای اساتید رو دیدم...هر چی‌ کلاس جلوتر میرفت، بیشتر دلم میخواست این رشته رو بخونم، ولی‌ نه با دو تا استادی که تو دانشگاه و تو این رشته تخصص داشتند...راهم رو پیدا کردم...حالا باید با دلم کنار میومدم...دو‌سه هفته در رو بستم رو خودم فقط میرفتم کلاس و برمیگشتم اتاقم، سختی درس‌ها رو بهونه می‌کردم برای بچه ها و نرفتن تو جمع... سخت بود ولی‌ گذشت!
چند روز بعد، خانوم برادرم اومد و همراه با چیزهایی که برام آورده بود یه برگه کاغذ کلاسور از طرف برادر بزرگه بهم داد که مسیر زندگیم رو مشخص کرد... بدون اینکه بهش حرفی‌ زده باشم، از دوستی‌ که سالها اینجا زندگی‌ کرده و تحصیل و کارش هم تو زمینه سنجش از دور بوده، کلی‌ اطلاعات گرفته بود، راجع به دانشگاه‌ها و اساتید، معلوم بود خیلی‌ سریع یادداشت کرده، کنار اسم اساتید نکته‌هایی‌ که دوستش تاکید کرده بود رو هم نوشته بود، مثلا " از دم در اتاقش ردّ هم نشه!!!" و جلوی اسم مونیک: "elle est bien dans sa peau!"همین جمله من رو مصمّم کرد مونیک رو ببینم، ۴ آوریل همون سال اولین باری بود که بهم وقت داد.
اولین حسی که با دیدنش گرفتم این بود که چقدر زنه، چقدر مادره، چقدر صمیمی‌ و دوست داشتنی! همونجا تو دلم گفتم من باید با شما کار کنم مادام برنیر!!! همیشه زنهای موفق تا این حد رو کمی‌ متفاوت دیده بودم، کم هم ندیده بودم زن موفق و تو این جایگاه، حتی تو دانشگاه لاوال، ناخوداگاه یه حس مردونه داشتند، کمی‌ جدی تر، گاهی‌ یه خرده خشنتر... مونیک یه زن بود، شاد، مهربون، خندان، صمیمی‌ و مهمتر اینکه در عین صمیمیت برخوردهاش محترمانه بود... همون روز همه دانشکده رو بهم نشون داد، خیلی‌ کلی‌ در مورد پروژه‌هایی‌ که در دست داشت حرف زد، به همکارش "کریم" معرفیم کرد، حسّم میگفت که اون هم من رو پذیرفته فقط یه اشکال وجود داشت و اون اینکه مونیک دانشجوی دکترا میخواست و من نمیخواستم درس بخونم و میخواستم کار کنم، بهش می‌گفتم نمیخوام بدون آشنائی با یه پروژه قول بدم برای ۵-۴ سال از زندگیم!... کار کردن با مونیک تنها چیزیه که تو زندگیم بهش اصرار کردم،اونهم زیاد، نه یه ذرّه، هفته‌ای یک بار یا ایمیل میزدم یا تلفن می‌کردم.... نه من تغییر عقیده میدادم و نه اون، آخرین ایمیل رو که میخواستم بزنم، شهد گفت: نزن، نمیخوادت، من جای تو بودم میرفتم سراغ استاد دیگه! جواب دادم: نه نداریم، اون نمیخواد، من که میخوام، اون من رو نمیشناسه، من که اون رو میشناسم، دَرَک من کوتاه میام، دکترا میخونم... همه شرایط رو آماده کردم، حتی قبل از اینکه بپذیره آپارتمانی رو تو رزیدانس دانشگاه گرفتم و اثاثکشی کردم، به کارم ایمان داشتم و یه ذرّه هم به جواب "نه" فکر نمیکردم، هر چند که جواب مثبتی نداده بود، ایمیل آخر رو زدم و گفتم: کار کردن با شما و شناخت تجربیاتتون برام مهمترین چیزه، باشه دکترا میخونم...قبول کرد...دومین قرار رو گذاشتیم، ناهار دعوتم کرد رستوران دانشگاه، تا اونجایی که میتونستم نقاط ضعفم رو براش پررنگ کردم، گفت اینها چیز‌های مهمی‌ نیست به مرور زمان رفع میشه... فکر کردم من هم دلش رو یه جورایی بردم! شاید دلیلش پشتکارم و اصراری که کرده بودم باشه، نمیدودنم، هرچه بود که وقتی‌ این رو فهمیدم حالی‌ کردم... مساله‌ای پیش اومد که دانشگاه نپذیرفت. مونیک هم ایمیل زد و شماره تلفن خونه ش رو داد و خواست که باهاش تماس بگیرم، شنبه روزی بود و برادر بزرگه برای یه سفر سه هفته‌ای اومده بود، یادمه وقتی‌ زنگ زدم، مونیک دلیل نپذیرفتن رو بهم گفت و ادامه داد برای رفع این مشکل من تو رو با دو قرارداد سه ماهه استخدام میکنم، اگر از پروژه خوشت اومد، دکترا رو ادامه میدی، اگر نه که این تجربه میره تو CV ت و میتونی‌ هر جا که بخوایی کار کنی‌...وای خدای پروین، همونی شد که میخواستم...
اوایل بعد از ظهر یه روز آفتابی اواخر ژوییه رو کاناپه تو هال خونه یُسرا دراز کشیده بودم و گرمای آفتاب همراه یه نسیم خنک حال خوبی‌ رو بهم داده بود. روز بعدش با مونیک قرار داشتم، یُسرا میگه: همین اول ازش بخواه که پلان کلی‌ کارت رو بهت بده و تا سال آخر هر روز یه چیزی رو اضافه نکنه، قشنگ از همین اول سنگ‌هات رو واکن. وگرنه به اسم تحقیق هر تغییری رو میدند و تو باید خیلی‌ کار کنی‌. میپرسه حالا رو چی‌ قراره کار کنی‌؟ راست میگه، رو چی‌؟! همه این کارها رو کردم و این همه اصرار کردم اون هم پذیرفته ولی‌ هنوز دقیقا نمیدونستم رو چه پروژه‌ای میخوام کار کنم! تموم تابستون همه سایت مونیک رو زیرورو کرده بودم و تقریبا زمینه تخصصیش دستم اومده بود، برام پروژه مهم نبود، استاد مهم بود و رشته!
پروژه تعریف شد: استفاده مشترک از داده‌های مایکروویو منفعل (AMSR-E) و فعال (RADARSAT) برای نظارت بر انجماد فصلی از خاک تندرا در شمال کبک . تحت پروژه بزرگ "International Polar Year-IPY". تقریبا ۶ ماه سریع گذشت و مدت دو قرارداد تموم شد. دانیل و Jean-Pierre پیشنهاد دادند که MDDEP دو تا پست خالی‌ داره CV ت رو بفرست. گفتم میخوام ادامه بدم. تعجب کردند، شغل باشه اونهم خوب و تو زمینه تحصیلیت و بخوایی دکترا بخونی، حداقل ۴ سال؟!! این یعنی‌ حماقت! ولی‌ من تصمیمم رو گرفته بودم، حتی اگر حماقت باشه! Jean-Pierre در جریان کامل پروژه بود، از سختیش و خیلی‌ تکنیکی‌ بودنش گفت. جواب دادم که تصمیمم رو گرفتم اول اینکه به سوژه علاقمند شدم، ولی‌ دلیل اصلیم کار کردن با مونیکه که این مدت بهتر شناختمش، خوبیهاش و ضعف هاش، سهل انگاریهاش، زیاد خواستنش رو...ولی‌ می‌مونم

۱۳۸۹ دی ۲۵, شنبه

مکن کاری که بر پا سنگت آیو ...

اون موقع‌ها که من بچه بودم، تو محله ما آقای مداحی بود که همه مراسم ختم ها رو اون شروع میکرد و همیشه هم با این شعر از بابا طاهر عریان: مکن‌ کاری که بر پا سنگت آیو، جهان با این فراخی تنگت آیو! جیهن میگه که بن علی‌ و خونواده ش رو هیچ کشوری نپذیرفته غیر از عربستان سعودی، تازه اون هم معلوم نیست برای چه مدت؟! امروز ریمه میگه که فرانسه از اون سری از اعضای خونواده سلطنتی که سالهاست اونجا زندگی‌ میکنند خواسته که فرانسه رو ترک کنند!

این در همیشه رو یه پاشنه نمی‌‌چرخه.....

از عصری فقط با دوستهای تونسیم دارم تماس میگیرم، چه اونهایی که اینجان و چه اونهایی که الان اونجان. تو این مدتی‌ (کمتر از یک ماه) که تونس شلوغه، اعتراض‌های خیابونی، کشت و کشتار، و ..... این بچه‌ها رو فیسبوک غوغا کردند، و من رو بردند به دوران انتخابات سال گذشته و روز‌ها و حوادث بعدش. این مدت همراهشون غصّه خوردم، هیجان زده شدم، گریه کردم، استرس داشتم و ...تا امشب .... ایمیل میزنم، تماس میگیرم، اس‌ام‌اس میدم،.... بچه‌ها خوشحالند، خیلی‌... و نگرانند، باز هم خیلی‌ ....به فردا فکر میکنند، به فردایی که معلوم نیست....من بیشتر نگرانم چون تجربه دیدن یه انقلاب (هر چند که بچه بودم) و سالهای بعدش رو دارم...نگران اینکه بجای بن علی‌ کسی‌ نیاد که همین مردم سالها بعد به روح بن علی‌ صلوات بفرستند!

تحيا تونس، تحيا الحرية، و يحيى الشعب التونسي

۱۳۸۹ دی ۲۴, جمعه

یه اعتراف کوچولو...

اوایل تابستون بود، کلاس پنجم رو تموم کرده بودم، هر روز چادر گلدارم رو سر می‌کردم و با دوستم که یکی‌ دو سالی‌ از من بزرگتر بود، می‌رفتیم مسجد برای نماز. فرزانه، دوستم، با یه دختر بزرگتر از خودش دوست بود که میگفتند دختر خوبی‌ نیست، تو این مدت با منم دوست شد، دوستیهای بچگی‌. یه روز که میخواستیم بیائیم خونمون گفت حالا که با هم دوستیم، میخوام بهتون یه راز بگم، به کسی‌ نگید! یادمه رو پله‌های مسجد نشستیم و اون بین ما دو تا آروم حرف میزد! من حالا تو ذوق این بودم که این من رو هم آدم حساب کرده که شروع کرد با آب و تاب مراسم شب زفاف و نحوه به دنیا اومدن بچه رو تعریف کردن! تازه بعدش هم تاکید کرد که همه مامان بابا‌ها هم این کار رو میکنند. چشمام گرد شده بود، حالم داشت به هم میخورد، باور نمیکردم، گفتم نه خیر، این کارها خیلی‌ هم بده و تو فامیل ما کسی‌ بی‌ تربیت نیست که از این کارا بکنه!!! بدو بدو اومدم خونه... ولی‌ دنیام خراب شده بود! تا دو نفر رو با هم میدیدم، خودم رو مشغول می‌کردم ولی‌ همه حواسم بهشون بود که ببینم اون دختره راست گفته یا نه؟! انگاری قرار بود جلوی من کاری صورت بگیره!
گذشت و برای تابستون رفتیم ییلاق، باغ موروثی مادرجون. باغ مادرجون و خواهرش به هم چسبیده بود و دیواری هم بینش نبود ، با یه نهر از هم جدا میشد..... بچه‌ها و نوه‌های خاله هم هر سال برای ییلاق میومدند باغ. ما بچه‌ها همه با هم دوست بودیم و هم سنّ و سال و همبازی. یه روز یکی‌ از نوه‌های خاله که تهران زندگی‌ میکردند، به من و یکی‌ دیگه از دخترها گفت بیایید یه چیزی بهتون نشون بدم ولی‌ به کسی‌ نگید ها، یه رازه! بعد رفتیم ته باغ و بهمون چند تا عکس رنگی‌ نشون داد که معلوم بود از مجله‌ای کنده شده، عکس‌های پورنو بود تو حالتهای مختلف، و تازه توضیح هم داد که اون دوستش که این عکس‌ها رو بهش داده گفته که ایرانی‌ها این مدلی‌ می‌... من حالم بد شد، خیلی‌ هم بد....مگه اینطور( قشنگ اون روز رو به خاطر دارم) ... و بدتر از اون اینکه تا مدتها به هر کی‌، زن یا مرد نگاه می‌کردم اون تصاویر میومد جلوی چشمم، ولی‌ هنوز هم فکر می‌کردم که تو خانواده ما کسی‌ بی‌ تربیت نیست !!!...
تابستون گذشت و برگشتیم خونه و کلاس اول راهنمایی شروع شد. روز ۲۳ دی‌ اون سال برادر کوچیکه به دنیا اومد، خیلی‌ خوشحال بودم، خیلی... ولی‌ خجالت هم می‌کشیدم که الان دوستام چی‌ میگند؟ حتما پیش خودشون میگند که چه مامان بابای بی‌تربیتی دارم که کارهای بدبد میکنند!!! برای همین وقتی‌ از مدرسه رسیدم و مامان رو نوزاد به بغل دیدم، حتی سلام هم نکردم و رفتم پشت رختخوابها قایم شدم و از خجالت تا ساعتها در نیومدم! دیگران این رو گذاشتند به حساب حسودی، بزرگترها که نمیدونستند تو ذهن من چی‌ می‌گذره؟! و بعد‌ها هم برای برادر کوچیکه تعریف کردند و اون هم هر وقت با من بحثش میشد، میگفت تو از اولش من رو دوست نداشتی، همه هم میدونند!
‌ یه روزی باید پیشش اعتراف کنم، اون که اینجا رو نمیخونه، باید بدونه که از همون اول دوستش داشتم و ۲۳ دی‌ یه روز مهم و عزیز زندگیمه ...

۱۳۸۹ دی ۲۳, پنجشنبه

هدفمندی یارانه‌ها!

دیشب با مامان صحبت می‌کردم، میگه دیروز گازوییل آوردند همون مقدار همیشگی‌، همیشه میشده حدودا ۵۰،۰۰۰ تومن ولی‌ این بار شده ۸۰۰،۰۰۰ تومن!!! یعنی‌ هزینه گازوییل سالانه میشده تقریبا ۳۰۰،۰۰۰ تومن، ولی‌ با این تغییرات و اجرای طرح هدفمندی یارانه‌ها میشه ۴،۰۰۰،۰۰۰ تومن!!! از دیشب هر چی‌ حساب می‌کنم هیچ درصد منطقی‌ برای این افزایش پیدا نمیکنم! هنوز قبض‌های برق، تلفنها و ....نیومده.
درامد آقاجون ولی‌ تغییری نکرده!

۱۳۸۹ دی ۲۱, سه‌شنبه

آرچانا یعنی‌ دعا...

انگار همین دیروز بود که سر چهارراه مقابل دانشکده منتظر ایستاده بودیم که چراغ عابر سبز بشه و رد بشیم. برگشتم بهش لبخند زدم و گفتم تازه اومدی؟ نگاهش شبیه نگاه تازه واردها نگران بود، خندید و گفت آره، یه هفته است. پرسیدم از کجا؟ جواب داد هند. بهش گفتم من پروینم از ایران، تنها نمون، اگر کاری داشتی بهم بگو، ادامه دادم اسمت چیه؟ جواب داد: آرچانا یعنی‌ دعا. دعا رو به فارسی‌ گفت، چراغ سبز شد و با هم رد شدیم، تو همون ساختمونی مینشست که من، طبقه اول. تو راه حرف زدیم، برای پست دکترا با یه استاد هندی اومده بود، قرار گذاشتیم بیشتر همدیگه رو ببینیم، با هم بریم پیاده روی، کبک گردی، ورزش بریم، و... که احساس تنهایی نکنه! یکی‌ دو ماه پیش که بر حسب اتفاق دیدمش گفته بود که به زودی کارش تموم میشه و برمیگرده، نمیخواست که دیگه با این استاد، قراردادش رو تمدید کنه. پریروز رو استتوس فیسبوکش نوشت که داره برمیگرده خونه و خیلی‌ خوشحاله!!! نوشتم: کی‌؟ جواب داد همین امروز بعد از ظهر! نوشتم که باید قبل از رفتن ببینمت ...و سر راه دانشگاه رفتم دم آپارتمانش برای خداحافظی، در عین خوشحالی خیلی‌ نگران بود، یه ترس مبهم داشت، دلیلش رو نفهمیدم! اصرار میکرد که برام دعا کن پیش الله! خیلی‌ زود گذشت، هیچ وقت با هم نرفتیم بیرون، نه پیاده روی، نه کبک گردی، نه.... همه دیدنها و حرف زدنهامون، برخوردهای تصادفی‌ بود که گاهی‌ تو مسیر دانشگاه پیش میومد، چقدر زود می‌گذره، همه فرصتهای با هم بودن و از لحظه‌ها لذت بردن رو از دست میدیم!
همه تعطیلات رو موندم کبک و تنها تو خونه، و استراحت کردم. مثل شبهای عید تا صبح بیدار نشستم فیلم دیدم، وب‌گردی کردم، کتاب خوندم و صبح تا ظهر خوابیدم، هر از گاهی‌ با دوستها بیرون رفتیم. شب نوئل رو برای مراسم، نیمه شب رفتیم کلیسای Saint-Rock. شب سال نو رو با چند تا دوست بیرون بودم. خوب بود. بعد از تعطیلات و اول ترم جدید، چند روزی مهمون داشتم آزی و خواهرش غزال که از ایران اومده بود، از مونترال اومدند، رضوان هم اومد پیشمون. خیلی‌ خوب بود، روز‌ها کبک رو میگشتیم و شبها تا دیروقت بیدار مینشستیم و از این در و اون در حرف میزدیم. نگران بودم برای غزال که اینجا بهش خوش می‌گذره یا نه؟! از تهران اومده، اول رفته بود تورنتو،بعد مونترال و بعد کبک، خب ساختار شهری کبک خیلی‌ متفاوته، یه چیزی بین شهرهای اروپایی و آمریکای شمالی‌، و هم اینکه به هر حال از خونه‌های فامیلهایی که ۳۰ ساله اینجا و شغل آزاد دارند، تا آپارتمان دانشجویی من! ولی‌ خیلی‌ بهش خوش گذشته بود، شهر رو هم دوست داشت، کبک خیلی‌ قشنگه و جاهای دیدنی‌ و کافه های خوشگل زیاد داره، آتلیه‌های هنری، موزه ها، کلیسا‌ها و کتابخونه قدیمی‌ شهر... هنوز خیلی‌ جاها مونده که ندیده و تازه اطراف شهر‌هم نرفتیم! مهمون رو دوست دارم، مهمونی‌ که شب بمونه، یاد خونه خودمون میفتم!
شبی که بچه‌ها رو رد کردیم با رضوان رفتیم رزیدانس دانشگاه لاوال، دلم نمیخواست بیام خونه‌ای که هیچ کس نیست. یه سر رفتم اتاق خودم، اتاق ۴۱۰۰ رزیدانس دختران Lacert, از اواسط ژانویه ۲۰۰۵ تا اواسط اوت ۲۰۰۸ اونجا زندگی‌ می‌کردم، خیلی‌ دوست دارم اون دوران رو با همه سختیهاش که خیلی‌ بیشتر از راحتیهاش بود، دوره سر در گمی، بلاتکلیفی، زبان ندونستن، دوره.... این روز‌ها یه دختر ایرونی‌ دیگه تو اون اتاق زندگی‌ میکنه. کنار پنجره می‌‌ایستم رو به محوطه کودکستان الناز و گلناز، یاد آوری خاطرات اون روز‌ها اشک به چشمام میاره، چه زود گذشت مثل برق، مثل باد، شاید هم زودتر..... یاد شب نشینیهای میفتم که تو اون اتاق کوچیک میگرفتم، بیایید اتاق من چایی ایرونی‌ بخورید و شیرینی‌...از همه جا بودند دخترها؛ مراکش، تونس، رومانی، کبک، عمان، چین،ایران، روسیه..... فیلم میدیدیم، میرقصیدیم......برای دخترها تعریف می‌کنم چند تا از خاطراتم رو، نحوه آشنا شدن و دوست شدنهام رو تو کریدور، تو آشپزخونه، تو سالن لباس شویی....از گالینا میگم، از اینکه اون ماههای اول آشناییمون زبان مشترک نداشتیم، اون روسی میدونست و کمی‌ فرانسوی، من فارسی‌ و انگلیسی‌، ولی‌ هر شب از ۹:۳۰ شب میرفتم اتاقش با دو تا دیکشنری فارسی‌-فرانسه، فرانسه -فارسی‌ و اون هم با دو تا دیکشنری روسی- فرانسه و فرانسه- روسی و با هم فیلم میدیدیم و حرف میزدیم. بهشون میگم این برنامه هر شب ما بود، نه تنها با گالینا که با دخترهای دیگه از کشورهای مختلف. جوونند، تازه اومدند، نگرانند، زبان فرانسه کم میدونند، نمیخوان هم یاد بگیرند خوب چون میترسند انگلیسیشون خراب بشه، یه خرده هم میترسند برند جلو توی رابطه. بهشون میگم همه همینجور بودند مثل شما، بسکه قدیمی‌ تر ها، حالا یه سال هم زودتر اومده باشه آنقدر پز میدند، ما دو ماهه میتونستیم حرف بزنیم، ما ال بودیم، ما بل‌ بودیم،.... نمیدونم چرا راستش رو نمیگند، خب دروغ چرا؟!! پیشرفت کردن مهمه، کم کم! قدیمی‌تر‌ها پیش ما‌ها که قدیمی‌ هستیم این لاف‌ها رو نمیزنند، به این جدیدی‌ها میگند دلشون رو خالی‌ میکنند! این بچه ها فقط با خودشون جمع میشند، پسرها و دخترها... میگم اصرار نداشته باشید که فقط با ایرانی‌ها باشید، صرف ندونستن زبان فرانسه، نترسید، خجالت هم نکشید، به خودتون اعتماد داشته باشید. کلی‌ حرف زدیم، میگند به ما انرژی میدی، هر از گاهی‌ بیا اینجا!
شب قبل از خواب به آدمهایی که تو اون مدت و اونجا باهاشون آشنا شدم فکر می‌کنم، بعضی‌‌ها بعد از تموم شدن درسشون برگشتند کشورشون، بعضی‌ها رفتند شهرهای دیگه، بعضی‌ها کبک موندند، بعضی‌ها ازدواج کردند... روابط خوبی‌ بود، هر ارتباطی‌ یه خطی‌ رو روح و فکر ما کشید، کمرنگ و پر رنگ، بیرنگ نبودند هیچ کدوم، بعضیهاشون بدجور سوزوندند طوری که هنوز هم ردشون میسوزه! ولی‌ در کّل خوب بود، خیلی‌... یه آدم دیگه شدم تو این دوران، تجربه خوبی‌ بود، شناختم رو به دنیای اطرافم، به آدمها بهتر کرد، تحملم رو بالا برد و صبوریم در مقابل برخوردهای بد رو زیاد کرد!

۱۳۸۹ دی ۱۷, جمعه

نگاهی‌ متفاوت!

با غزال و آزی هستیم، داریم میریم به سمت Gare du Palais هوا خیلی‌ سرده و حسابی‌ یخ زدیم که خانوم جوونی‌ که چند تا برگه تو دستشه نزدیک در ورودی بهمون لبخند میزنه جوابش رو میدیم و میگه روز به خیر من هم که همیشه آماده سلام علیک کردن، احوالش رو میپرسم و سال نو رو تبریک میگم، ادامه میده چند لحظه وقت دارید به دو تا سؤال جواب بدید، حدس میزنم که یه تحقیق دانشجویی باشه، و میپرسم سوالها راجع به چیه؟ میگه یه گزارش تلویزیونی راجع به بیمار شدن در روستاها و مناطق خارج شهره و سؤال اول در مورد اینه که اگر مریض بشید ترجیح میدید در شهر باشید یا روستا؟ و سؤال دوم اینکه چطور میشه پزشک ها رو متقاعد کرد که در روستا بمونند؟ همین لحظه آقای مسنی که میکروفون دستشه میاد جلو و روز به خیری میگه و تازه متوجه دوربین یکی‌ از کانالهای تلویزیون (Telequebec.TV) میشم که کنارمونه. میگم من اینجائی نیستم و خیلی‌ نمیشناسم ولی‌ با توجه به جاهائی که اطراف کبک رفتم،همه جا کلینیک و امکانات پزشکی‌ بوده و در مقایسه با امکانات پزشکی‌ روستاهای خیلی‌ از کشورها خوب هم هست و از طرفی‌، اگر سطح کیفی‌ زندگی‌ هم تو روستاها از اینی که هست بالاتر بره، پزشک‌ها حتما می‌مونند. خانوم جوون میگه اینها رو جلوی دوربین هم میگی‌ و اینجا دوباره اون حرف همیشگی‌ که به تازه آشناها میگم رو گفتم که میدونید من هنوز هم مشکلاتی رو دارم با زبان که هر دوشون میگند نه خیلی‌ خوب حرف میزنید و از این تعارفات! و بعد هم اون پرسش کذائی (آخ خ خ...): از کجا اومدید؟ کجایی هستید؟ میگم ایرانی هستیم، اشاره میکنه به آقای جوونی‌ که تو این فاصله رسیده و میگه این دو بار رفته ایران و فارسی‌ می‌دونه، پسره میخنده و میگه: کوچیک میدونم، با شنیدن فارسی‌ حرف زدن پسره ذوقی کردیم...انگار دنیا رو به ما دادند!!!
نمیدونید چه حالی‌ داره که بگی‌ ایرانی هستم و کسی‌ خودش رو عقب نکشه و یه جور نگات نکنه که انگار هر لحظه میخوای بمبی منفجر کنی‌، یا برعکس نیشش رو باز نکنه و فکر کنه با آدم مریخی روبرو شده و سوالهای احمقانه بپرسه! آزی و غزال شروع کردند با پسره صحبت کردند و من هم موافقت کردم و مشغول مصاحبه شدم.
آقای مسن میکروفون رو به لباسم وصل میکنه و میگه که چطور و کجا به ایستم و دوربین رو روشن میکنند و خانومه سوالش رو میپرسه: ترجیح میدید که هنگامی که مریض میشید تو شهر باشید یا روستا؟ در جواب میگم: در واقع ترجیح میدم که اینجا مریض نشم و اگر هم که شدم تو شهر باشم! با تعجب من رو نگاه میکنه و میگه الان یه چیز دیگه گفتید میگم بله خب البته روستاهای اینجا در مقایسه با خیلی‌ از کشورها امکانات خوبی‌ داره و ......
بعد از مصاحبه رفتم پیش بچه‌ها و با پسره راجع به جاهائی که تو ایران دیده صحبت کردم. قبلا با یکی‌ دو تا خانوم مسن آشنا شده بودم که از ایران دیدن کرده بودند ولی‌ سالهای قبل از انقلاب بوده و نه همین یکی‌ دو سال اخیر. تقریبا اکثر شهرها رو دیده بود، اصفهان، شیراز، تهران، یزد، کاشان، تبریز، ارومیه، زنجان (به قول خودش شهر چاقو)، مریوان، شهرکرد، مشهد،........ میگفت قبل از سفر، مطالعه خوبی‌ راجع به ایران داشته ولی‌ با اینحال وقتی‌ رفته ایران سورپرایز شده، از مردم میگفت که باهوشند و مهربون، کمی‌ فارسی‌ میدونست ... همه شهرهایی رو که دیده بود دوست داشت فقط شهرکرد رو نه زیاد! خداییش خیلی‌ ذوق کردیم، نمیدونید آخه باید اینجا باشید و برخوردها رو دیده باشید تا بدونید چی‌ میگم! ایمیل به هم دادیم و قرار گذاشتیم که باز همدیگه رو ببینیم. خلاصه که به قولی روزمون رو ساخت!

((((((((-:

غزال رو می‌بوسم، میاد تو، آزی رو دارم می‌بوسم که رضوان که پشت درایستاده میگه: شما بنده خدا چه گناهی کردی که دوستات همه نیم مترند؟!!!!! ادامه میده هر وقت میخوام ببوسمت خجالت میکشم که باید خم بشی‌!!!! ولو میشیم از خنده........

۱۳۸۹ دی ۱۵, چهارشنبه

کی‌ از سرنوشتش خبر داره؟!

پیرمرد، قدبلندی داشت و تو این هوای خیلی‌ سرد کنار در ورودی یه فروشگاه ایستاده بود و برگه‌های تبلیغاتی پخش میکرد، از دور به عابرین لبخند میزد و دستش رو با برگه‌ها میاورد جلو، دماغش از سرما قرمز شده بود،بعضی‌ها بی‌تفاوت رد میشدند، و تک و توکی هم ازش میگرفتند. باعجله دارم میرم فروشگاه خرید، شب مهمون دارم، باید برگردم و آشپزی کنم، بهش نزدیک میشم، با لبخند نگام میکنه، به خودم میگم نهایت یک دقیقه دیرتر ولی‌ به جاش خوشحال میشه، ضمن اینکه تا برسم فروشگاه یه نگاهی‌ به برگه‌ها میندازم و چهار تا لغت جدید یاد میگیرم، می‌‌ایستم و ازش برگه‌ها رو میگیرم،برگه ها، سخنانی از مسیح و در تبلیغ مسیحیت هستند. حالش رو میپرسم و بهش سال نو رو تبریک میگم، میخنده و اون هم به من تبریک میگه و میگه پس صبر کن یه چیز دیگه هم بهت بدم. از تو مجله‌های تو دستش یکی‌ رو جدا میکنه و بهم میده، قبل از اینکه مجله رو نگاه کنم پیرمرد با حالتی‌ متاسف یه رقم بزرگی‌ رو میگه و ادامه میده که هر سال تو دنیا انقدر بچه کورتاژ میشه، و سرش رو تکون میده من هم با تأسف سر تکون میدم، و مجله رو میگیرم و نگام میافته به عکس روی جلد که یه دختر غمگین نشسته رو یه صندلی تو فضایی شبیه اتاق انتظار یه مرکز درمانی یا بیمارستان!
پیش خودم فکر می‌کنم این رقم نمیتونه دقیق باشه، چرا که کشورهاییه که سقط جنین اونجا آزاد نیست که آمار صحیحی ندارند. و به این فکر می‌کنم که من اگر زمانی‌ شرایطش رو داشته باشم که باردار بشم، خواسته یا ناخواسته، قانونی یا غیر قانونی،...حتما نگهش میدارم و سقطش نمیکنم. حتی اگر پدرش راضی‌ نباشه، به هر حال راضیش می‌کنم، سختی بارداری، به دنیا آوردن و نگهداریش رو من میکشم، حالا اگر اون ناراضی‌ باشه، این توان رو هم دارم که مسئولیتش رو هم بپذیرم. چه میدونه آدم چی‌ سرش میاد؟ کی‌ از سرنوشتش خبر داره؟!
گالینا، دختر روس ۳۷-۳۶ ساله، اولین و بهترین دوست غیر ایرانیم بود،که سه هفته بعد از رسیدنم به کبک تو کلاس زبان دانشگاه با هم آشنا شدیم، ازدو پا فلج بود و رو صندلی چرخدار (wheelchair) مینشست. خیلی‌ خوشرو و خندان بود، هر شب موهای بور و قشنگش رو بیگودی می‌‌پیچید و روز بعد مرتب و شیک سر کلاس حاضر میشد، تو مدت دو سال و نیم که اینجا بود، یک بار هم اخم به صورتش ندیدم، هر وقت دلم می‌گرفت یا خسته بودم بهش زنگ میزدم، میگفت بیا اتاقم و میرفتم، دیدنش همه ناراحتیها رو از بین میبرد. این دختر ظریف و چشم آبی روسی، وقتی‌ خیلی‌ جوون بوده، قبل از ازدواجش از مردی که بعد‌ها شوهرش شد باردار شد و دو سه ماهه بود که به اصرار مادرش، قبل از اینکه کسی‌ بفهمه، بچه رو سقط کرد، چون تو اون زمان، حاملگی خارج از ازدواج خارج از عرف بوده و نگاه مردم به این مادر و بچه منفی‌ بوده.
چند ماه بعد از ازدواجش تو یه حادثه تصادف که شوهرش مقصر بوده، گالینا فلج میشه، و نمیدونم طبق چه قانونی که تو کشورش بوده تا سه سال میشده از مقصر شکایت کرد، خب مقصر شوهرش بوده و این هم شکایتی نمیکنه، اون آقای محترم هم این مدت رو صبر میکنه و بعد از سه سال گالینا رو طلاق میده. بعد از این مساله مامانش خیلی‌ ناراحته و هیچ وقت خودش رو نمیبخشه. ولی‌ خودش چیزی نمیگه فقط یک بار برام این موضوع رو تعریف کرد، و گفت هنوز هم دلش میخواد یه بچه داشته باشه و مشکلی‌ هم از نظر باردار شدن نداره، دوست پسر هم داشته ولی‌ خب آنها موافقت نکردند با بچه دار شدن.
بعد از پایان تحصیلش، یک هفته مونده بود که اقامتش برای کانادا درست بشه برگشت به کشورش، هر چقدر بهش گفتم کارت رو درست کن بعد برو، گفت پدر و مادرم پیرند و به من احتیاج دارند، دیدن من براشون کافیه. الان هم مدیر یه شرکته و جدا از خونواده ش زندگی‌ میکنه و موفق هم هست. دیگه تو کشورش، زندگی‌ مشترک بدون ازدواج و بچه دار شدن خارج از ازدواج هم عادی شده و نگاه بدی رو به دنبال نداره.
خب تو این زمونه که غیر ارزشها سریع تغییر میکنند و خنثی و بعد هم ارزش میشند، چرا به خاطر قضاوت مردم که در هر صورت حرفشون رو میزنند، تصمیماتی بگیریم که نمیدونیم بعد سرنوشت چی‌ پیش میاره!