۱۴۰۰ اردیبهشت ۳۰, پنجشنبه

هفتم آذر ۱۳۴۱--۳۱ اردیبهشت ۱۳۶۲ 💔


۳۱ اردیبهشت ۶۲، که عصرش بیژن برای همیشه و بی خداحافظی از پیش ما رفت، جمعه بود و باغ سرسبز و دامنه کوه مالامال ارغوان و شقایق و لاله های رنگارنگ وحشی ...

متن زیر، قسمتی از یه نوشته هست که سال‌ها پیش، با خوندن کتاب «ذوب شده، عباس معروفی» نوشتم. همه امروز و امشب رو تو اون سال‌ها گذروندم:
«دیشب رمان «ذوب شده، عباس معروفی» رو خوندم. من رو برد به سالهایی دور، به سالهای بچگی‌ و نوجوونی. به سالهای اضطراب و نگرانی‌، سالهای وحشت و هراس، سالهای انتظار و فراق که به هجران منتهی‌ شد!
سالهای اضطراب و انتظار، سالهای اعدامهای بی‌ محاکمه !
سالهایی که وقتی‌ در بند بودی، هر زنگ تلفن یا هر زنگ دری میتونست پیام آور مرگ باشه. تحویل ساک وسایلت و در قبال پرداخت پول گلوله ها تحویل جسمت، جسمی‌ که دیگه نفسی نداشت، سالهای نوجوونی ما!
سالهای وحشت و دلهره، سالهای به بند کشیدن های بی‌ دلیل! سالهایی که وقتی‌ رها بودی و نه در بند. هر زنگ دری میتونست اسارتت رو به دنبال بیاره. به چه جرمی‌؟ خوندن روزنامه، کتاب، فهمیدن!
آخرین باری که بردنت ۱۹ سالت بود، نه تنها بهت فرصت پوشیدن کفش‌هات رو ندادند که حتی نگفتند که میبرنت، و ما ساعتها سر سفره شام منتظرت بودیم به تصور اینکه شاید همسایه یا دوستی‌ دم در تو رو به حرف گرفته!
سالهای بازجوهای دیروز، زندانیان یا سرداران امروز!
سالهایی که حتی نفوذ یک پدر متنفذ با توصیه شخص دوم اون روزها هم نمیتونست کمکی‌ به وضعیتت بکنه که شاید ۲۰-۱۹ سال داشتی!
سالهای دلشوره‌ها و نگرانیهای مامان برای تو، که مطمئن نبود ازسالم برگشتنت یا حتی برگشتت وقتی‌ از خونه بیرون میرفتی، و تو در برابر این نگرانی فقط میگفتی‌ نمیتونم بترسم و خودم رو توی خونه حبس کنم، شاید فردایی نیاید!
همه اینها از یک روز بهاری و بارونی فروردین ۵۹ شروع شد و تا آخرین روز اردیبهشت ۶۲ ادامه داشت، و از اون پس تو دیگه فردایی نداشتی و رفتی‌ و رها شدی، رها از هر بندی، رها از اون همه دلهره و وحشت، رها از.... و ما موندیم و یاد و خاطرات زندگی‌ کوتاه تو و حسرت بودن و دیدنت!

سالها در همه آدمهای اطرافم به دنبال نشونی از تو می‌گشتم.... »

و امروز ۳۱ ام اردیبهشته... و باغ قدیمی سرسبزه و کوهها پوشیده‌اند از ارغوان و گل‌های زیبای خودرو... و عطر یاد و خاطرات تو پیچیده همه جا 💔
.....

۱۴۰۰ اردیبهشت ۱۹, یکشنبه

می‌گذرم تنها

تو مسیر جنگلی در حال خوندن تصنیف «می‌گذرم تنها، ...» خانوم مرضیه میرفتم، بی توجه به حضور تک و توک آدم‌ها که با لبخند و گاهی تکون دادن دست یا سر از کنارم می‌گذشتند. که یه زوج مسنی با لبخند و نگاه تحسین برانگیز، مقابلم ایستادند و خانومه پرسید این که می‌خونی چیه؟ چه قشنگه؟ تا به حال نشنیدم!

تو نگاه خانومه یه چیزی بود که من جوگیر، به جای اینکه خوندن رو قطع کنم و جواب بدم، بین درخت‌ها روی بلندی ایستادم و صدام رو رها کردم و بلند، ادامه دادم : 🤭🤭
« راز عشق مرا گل در گوش صبا
گفت و غمم بفزوووووووووووود
آنگه در همه جا راز درد من و
قصه عشق تو بود
قصه عشق تو بود
چون به حسن آسمانی.... »
.
بعد گفتم تصنیف سنتی ایرانیه و در موردش صحبت کردم.
با شنیدن کلمه ایران، با تعجب و لبخند سرش رو چرخوند به سمت مرد همراهش و دوسه نفر دیگه که ایستاده بودند و گفت: ایرااان!
.
امروز صبح تو کلاس آواز، داستان رو تعریف کردم و به معلم گفتم، دریا دادور چیه، اون لحظه حس خود خانوم مرضیه بودن رو داشتم!!! 🤦🤦😂😂😂
.
حالا چرا دریا دادور؟!
یکی دو جلسه اول کلاس، با تصنیف «می‌زده شب» شروع شده بود و خب سخت هم بود، معلم می‌گفت درسته سخته، تمرین زیاد لازم داری، ولی ما که قرار نیست کاری بکنیم، هدفمون اینه که تو این روزهای بد، حال خودمون و دوروبری‌ هامون رو خوب کنیم.
من گفتم اختیار دارید من میخوام یه روزی مثل دریا دادور با اون پیراهن های رنگ به رنگ خوشگل جلوی جمعیت بخونم!!!!🙄🤭🤭 دوسه تا از دوستان هم گفتند ما هم هستیم پروین!😍
.
البته که خوندن برای غیر ایرانی‌ها راحت‌تره. نمی‌دونند کجا رو غلط یا خارج میخونی. همون تازگی ترانه و ریتم سبب میشه که بگند چه قشنگ!😊

۱۴۰۰ اردیبهشت ۸, چهارشنبه

 دوز اول: استرازینکا

شب خیلی سختی رو گذروندم دیشب، طوری که نیمه‌های شب فکر نمی‌کردم جون سالم در ببرم از این حجم درد و تب و لرز. عوارض جانبی واکسنی بود که دیروز اول صبح زدم که از عصر خودش رو نشون داد. دم صبح یه مسکن قوی خوردم و دیگه نفهمیدم. چشم باز کردم کرخت و منگ ساعت رو نگاه کردم، دوازده بود دقیق!
.
برای من که اول صبح گاهی قبل از ساعت هفت و نیم می‌شینم پشت میز کار وحشتناک بود این موقع بیدار شدن. کرختی و سستی به حدی بود که نمی‌تونستم تکون بخورم ولی عذاب وجدان کارم رو داشتم که تو همون کشاکش یادم افتاد که میتونم دیرتر شروع کنم و یا حتی فردا وقت بیشتری بگذارم و این زمان از دست رفته رو جبران کنم.
.
گلدون بنفشه دلبرم رو که به مناسبت نوروز ۹۹، میشلین و کن بهم داده بودند. از بعد از تموم شدن سری اول گلهاش، فقط سبز بود و همین، گل نداده بود. یه روز تو صحبت‌هام با اشکی جانم، دختردایی کوچیکه، که گلخونه گل بنفشه داره و در این زمینه تخصص و تبحر، حرفش رو زدم. توصیه ای کرد و من انجام دادم و همین اول بعدازظهر، با این حال نصفه نیمه، چشمم بهش افتاد و ای جاااااانم..... ببینیدش چه ملوس و دلبره😍
فعلا با تماشا و قربون صدقه رفتنش، حالم بهتره 🍀💚
.

۱۴۰۰ فروردین ۱۷, سه‌شنبه

 آرزوی خانوم آخوندی مسئول مجتمع

« بسم‌الله الرحمن الرحیم. والفجر و لیال عشر.... سوگند به فجر سوگند به فجر اسلامی، سوگند به فجر خونبار اسلامی،
بمناسبت آغاز پنجمین سالگرد انقلاب اسلامی این کتاب ارزشمند بشما خواهر عزیز پروین کلانتری در اثر پیشرفت در برنامه‌های درسی و هنری اهدا میگردد. بامید مثمر بودنتان برای اسلام و مسلمین.
مسئول مجتمع، آخوندی ۶۱/۱۱/۱۹»
.
دختر برادرم که دانشجوی ترم دو رشته‌ مهندسی صنایع دانشگاه تهرانه، برای یه تحقیق درس نمی‌دونم چی اسلامی از کتابخونه باغ (خونه مادرپدری)، چندتا کتاب برمیداره از جمله کتاب «ده گفتار مرتضی مطهری».
با این نوشته صفحه اول کلی خندیدند و میخواستند بدونند آیا من آرزوی خانوم آخوندی مسئول مجتمع رو برآورده کردم یا نه؟ 😂
.
به کارنامه سیاه دهه شصت میشه اضافه کرد که جایزه موفق شدن در مسابقات علمی هنری منطقه برای یه دانش آموز راهنمایی و دبستان، کتاب‌های شهید مطهری و دستغیب و.... بوده. انتخاب بسیار هوشمندانه و با توجه به تمام اصول روانشناسی نوجوانان 🤦🤭

جالبتر اینکه من خط به خط و کلمه به کلمه همه رو هم میخوندم. جایزه‌ام بوده دیگه 🤭😂
.
کلی خاطرات اون دوران زنده شد، مجتمع آموزشی شهید ولیزادگان بیلقان !
.

۱۳۹۷ شهریور ۱۵, پنجشنبه

کهربای نور...

نگاه كن
هنوز
آن بلندِ دور
آن سپیده
آن شكوفه‌زارِ انفجارِ نور
كهربای آرزوست
سپیده‌ای كه جانِ آدمی هماره در هوای اوست
به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار
بیفتی از نشیبِ راه و باز
رو نهی بدان فراز

-هوشنگ ابتهاج

۱۳۹۷ شهریور ۱۴, چهارشنبه

این روزها

به جز عصرهای دوشنبه و جمعه، بقیه عصرهای هفته بعد از کار، بعلاوه شنبه ها صبح میرم سالن ورزش برای یوگالاتس و زومبافیتنس.
یوگالاتس ترکیبی از یوگا و پیلاتس هست که خیلی سنگینه و مربیش یه خانوم فرانسوی به اسم بئاتریس هست که عالیه.
زومبافیتنس هم که از اسمش پیداست ترکیبی از رقص زومبا و حرکات فیتنس. خیلی شاده، بیشتر به خاطر فلاویو مربی شیلیاییش شاید که روحیه گرم و شادی داره. فلاویو همجنسگراست و کلی حرکات سانسوئل داره که من فکر میکنم اگر عادی بود کلی ممکن بود بهش اعتراض کنند. حالا قراره از این هفته، یعنی ترم پائیز، جلسه پنجشنبه عصرها رو یه دختر دومینیکن بیاد که یه جلسه در طول تابستون که فلاویو مرخصی بود اومده به جاش. من دوست داشتم کارش رو. متفاوت بود با روش فلاویو. وهر دو خوبند.
یکی از روزهای آخرهفته رو معمولا میرم کوهپیمایی، زمستونها و تو برف با راکت میرم.
زندگی خلاصه شده در کار و ورزش، گاهی کافه نشینی.... همین!
راستش بیماری آقاجون و استرس و غم و دردی که تحمل میکردم، همه  باعث شده بود که کلی بدن درد بگیرم، بخصوص زانو و کمر. به ندرت گریه میکردم و میکنم و هر دوسه ماه یکبارهم  میرفتم ایران. بعد از فوت و  مراسمشون قبل از اینکه برگردم رفتم دکتر و آزمایش کلی و همچنین ارتوپد برای درد شدید زانو و کمر. ایشون کلی دارو و پماد دادند و تاکید کرد که حتی پیاده روی نکنم چه برسه به بالاپایین رفتن از پله و کوهپیمایی. وفتی رسیدم اینجا تا .چندماهی افسرده بودم و فقط میرفتم سر کار و برمیگشتم تو خونه و تو تاریکی مینشستم تا وقت خواب. به ندرت دوستی رو میدیدم. از ژانویه رفتم ورزش. من آدم مسکن خوردن و خودم رو گول زدن با آرامبخش و تسکین موقت با دارو نیستم. آدم حرکت و هوای آزاد و طبیعتم. تا چندماهی هر شب که از سالن برمیگشتم، تو وان آب داغ مینشستم و زانو و کمرم رو ماساژ میدادم از درد و نمیتونستم بخوابم ولی میدونستم چاره اش همین حرکات ورزشی سنگینه. و خوشبختانه یکی دوماهی میشه که خوبم. میتونم پله ها رو بدوبدو بیام پایین و برم بالا. دیگه پام با درد شدید قفل نمیکنه و وسط خیابون نمیگذاردم. تو کوهپیمایی اخیر با اینکه به سرپرست گفته بودم ممکنه پام قفل کنه و وسط راه بمونم، از همه وقتها بهتر بودم. و نفسم هم عالی شده به خاطر تمرینات یوگا، و تو سربالایی ها اصلا نفس کم نیاوردم. هر کی تن خودش رو بهتر میشناسه، یا به قول آقاجون هر آدمی بهترین دکتر خودشه!
ضمن اینکه من اهل رژیم گرفتن نبودم و نیستم و به نظرم "خوردن" یکی از لذت بخش ترین کارهای دنیاست، خوردن چیزهایی که دوستشون دارم مثل شکلات، بستنی، و.... حالا دیگه با این همه تحرک نگران کندشدن متابولیسم با بالارفتن سن و چاقی و از فرم افتادن هم نیستم.

شروع پاییز

سوم سپتامبر روز کار یا روز کارگره تو کانادا و تعطیله.
امسال سوم دوشنبه بود و با شنبه و یکشنبه همراه شد و آخرهفته طولانی داشتیم.  به مریم و الناز گفته بودم عصر دورهم جمع بشیم خونه من. خیلی خوب بود، دوستانی که میشه باهاشون حرف زد، دخترونه، زنونه، از اینجا و از اونجا. برای عصر لوبیاپلو درست کردم.
مدرسه ها و دانشگاه ها باز شدند اینه که ترافیک صبح و عصر، خصوصا صبح ها شدیده. کارمندهای مرکز هم دیگه تقریبا همه از تعطیلات برگشتند، این رو میشه از یخچال فهمید که همون اول صبح پر میشه از کیفهای غذا.
یکی دوساله که به عنوان پژوهشگر علمی تو یه مرکز تحقیقات کار میکنم، که محل کاری مردونه هست چون خانومها معمولا فقط در سطوح و مقاطع اداری مشغولند،  در حد پژوهشگر و مدیر پروژه تنها چند خانوم آمریکایی، اروپایی، دو یا سه نفر از ایالت کبک، و من مشغولیم.
اینجا دخترها، تو دانشگاه هم معمولا تو مقاطع بالای علمی تو رشته های مدیریت، زبان، هنر و علوم انسانی درس میخونند. تو دانشکده فنی و مهندسی، علوم هم بیشتر دخترها از مهاجرین هستند بخصوص ایران و کشورهای شمال آفریقا.

۱۳۹۷ شهریور ۱۱, یکشنبه

عروسی یک؛ یکم سپتامبر!

سپتامبر رو با عروسی شروع کردم، عروس ایرانی و داماد کبکی؛ عطیه و پیر-لوک!
جشن خوبی بود کنار یه دریاچه به فاصله یکساعت و ربعی تا شهر کبک، مسیر سبز و جنگلی، حدود یک سوم جاده روستایی و بعضی جاها بدون آسفالت خاکی و شنریز و بدون چراغ و روشنایی هم.
عطیه خواسته بود اگر امکان داره فاطیما دوست مراکشیش با من بیاد. بعد هم با الناز و علی هماهنگ کردیم که با یه ماشین بریم. اینجا این مرسومه که برای جلوگیری از ترافیک و مصرف بنزین، هم مسیرها بویژه مسیرهای طولانی با یه ماشین همراه میشند. بین همکارها تو محیط کاری خارج شهر هم اینطوره هربار با ماشین یکی. کسی هم که ماشین نداشته باشه تو هزینه بنزین سهیم میشه.
خلاصه با ماشین من رفتیم. خیلی خوب بود مسیر زیبا و سبز ، آسمون ابری و موزیک ایرانی و فرانسوی و گپ و گفت. شب موقع برگشت قسمتهایی از جاده بدون چراغ بود و تاریک و خطر اومدن حیوونها مثل گوزن و آهو و .... به وسط جاده. احتیاط لازم بود.
تو این سالهای اخیر، ازدواج و رابطه ایرانی و کبکی بویژه دختر ایرانی پسر کبکی بیشتر شده و اکثرا هم موفق و خوب بوده. دخترهای ایرانی تو ارتباطات، یادگیری زبان فرانسه و سازگاری با محیط سریعتر و راحت تر هستند.
مامان عروس از ایران اومده بود یه خانوم کاملا محجبه و مذهبی ولی خوشحال از بودن بچه هاش اینجا و شدیدا نگران تنها دختری که تو ایران مونده و امیدوار که به زودی اون هم به برادر و خواهرش در کانادا بپیونده.
اتفاقا امشب تولدش هم بود و عروس و دوماد اولین برش کیک عروسی رو با موزیک شاد "تولد تولد تولدت مبارک" براش بردند. جااب اینکه پدر و همسرِمادر داماد هم بعد از روبوسی مادر داماد و همسرِپدرش، ایشون رو بوسیدند. رسم و فرهنگ متفاوته، اونها ایده ای ندارند که این خانوم مححبه به این شدت حتی دست هم نمیده به آقایون.
شب خیلی خوبی بود، مهمونی گرم و با صفا، موزیک شاد و رقص فراوون ایرانی و کبکی.
انقدر رقصیدم و بالا پایین پریدم که زنجیر گلوبندم باز شد و افتاد ، خوشبختانه پیداش کردم و گذاشتم توی کیفم. ولی وقتی رسیدم خونه خود گلوبندم نیست و زنجیر مونده. ست شیکیه که آذر هفتاد و نه خریدم، یه مربع پر از نگین ریز با یه نگین درشت آبی تیره وسطش.
این دومین تیکه ای هست که تو این یکی دوماه گم میکنم و هر دوشون قدیمی و قیمتی که عاشقشون بودم.

۱۳۹۷ شهریور ۹, جمعه

ساعت تابستونی

از هفته آخر ژوئن تا آخرین روز ماه اوت جمعه ها ظهر تعطیل میشدیم ولی از نظر حقوقی روز کامل کاری حساب میشد یعنی هشت ساعت. ساعت کاری ما از هشت و نیم صبح تا پنج عصره که نیم ساعت وقت ناهار شاملش نمیشه. من معمولا قبل از ساعتِ هشت پشت میز کارم هستم و تا حدود یک ربع به پنج یا پنج. چهل ساعت کار در هفته. ولی برنامه کاری تابستون سی وشش ساعت کار میکنیم که همون چهل ساعت حساب میشه.
 اونطور که رئیسم، الن، یه بار گفت این یه هدیه است از طرف دولت به کارمندهاش. قسمت اداری دانشگاه رو هم میپوشونه ولی نمیدونم آیا شرکتهای خصوصی رو هم شامل میشه یا نه .
 معمولا این ظهرهای جمعه رو از مسیر ساحلی برمیگشتم خونه و حداقل بین یه ربع تا نیم ساعت کنار آب می نشستم، عکس میگرفتم و از گرما و آفتاب و آب آرامش میگرفتم. 
امروز که آخرین جمعه برنامه تابستونی بود که ظهر تعطیل شدیم تو مسیر رفتم ایکیا. که حدودا دوهفته ای میشه تو شهر کبک شعبه اصلی زده. قبلا یه شعبه داشت که با همه بزرگی بیشتر اشانتیون بود. هر چی میخواستی،  اونجا یا آنلاین میدیدی و سفارش میدادی و برات میاوردند. ولی حالا دیگه اصلش اینجا هست میشه همونجا خرید کرد.
جالبه که شب قبل از صبح افتتاح حدود چهارهزار نفر شب تا صبح رو مقابل فروشگاه تو صف گذروندند. 
تموم شدن این ساعت کاری تابستونی میگه که دیگه باید با تابستون گرم و گاهی خیلی داغ و شرجی خداحافظی کنیم و بریم به استقبال پائیز پر از رنگِ کبک.😍

پ.ن. از دیروز که شروع کردم به نوشتن، از طریق موبایل می نویسم اینه که نه میتونم عکس آپلود کنم و نه "نیم فاصله" رو رعایت کنم. در واقع این مورد دوم رو روی کیبورد موبایل پیدا نمیکنم.

سلام

دلم برای اینجا خیلی تنگ شده. از امروز، که ایمیلی گرفتم بابت فعال موندن کامنت و نظرات، تصمیم گرفتم دوباره بنویسم حتی یه کلمه در روز، حتی شعر و متن قشنگی که میخونم تا دوباره عادتم بشه روزانه نویسی.
از اونجا که فالوئرهای فیسبوک و اینستاگرام رو میشه دید سخته راحت نوشتن. ولی اینجا میشه راحت نوشت نمیدونی کی میخوندت، شاید که هیچکس مخصوصا بعد حدودا سه سال.
مهم اینه که بنویسم، بمونه برام ، که سالهای بعد بدونم حال این روزها و سالها رو....
تو این سه سالی که اینجا سر نزدم خیلی چیزها عوض شده، فوق دکترا تموم شد و از من تو همون مرکز تحقیقات دعوت به کار کردند، برنگشتم ایران هنوز.... و مهمترین و تلخترین اتفاق، رفتن همیشگی آقاجون بود.... رفتنی که هنوز باور نکردم و قلبم سنگینه، سنگین و دردناک.... 
مینویسم دوباره، حتی روزی یه کلمه....
سلام

۱۳۹۶ تیر ۲۸, چهارشنبه

یکماه گذشت آقاجون

 یکماه گذشت آقاجون، یکماه از تلفنی که خبر از آوار دنیا به سرم داد، یکماه از آخرین بوسه سرد به صورت نازنینتون تو حیاط مسجد محل، یکماهه که رفتید و دنیا همه رفت با شما، یکماهه که تو انکار زندگی میکنم انکار رفتن همیشگیتون.... زمان تماسم به ایران رو هم تغییر دادم به ساعتهایی که معمولا شما خونه نبودید که نخوام بگم گوشی رو بدید به آقاجون. یا مامان نگه با آقاجون صحبت کن که خیلی خوشحال میشه من دوباره گوشی رو میگیرم. شما برای برگردوندن گوشی به مامان نگی وقت دخترم رو نگیر کار داره.... آقاجون.... تو این روزها که شهر کبک غرق در شادی و شور فستیوال تابستونیه من غمگین ترین و تلخترین لحظه هام رو در انتظار شنیدن حداقل یکبار دیگه شنیدن صداتون از پشت گوشی تلفن میگذرونم، من که انقدر دورم.... که براتون تعریف کنم، از این روزها، از کارهام، از کنفرانس و سفر پیش رو.... و شما با افتخار شعری بخونید، پندی یا مثلی... و من همچنان پرغرور از بودنتون..... آقاجون دلم تنگه..... 






۱۳۹۶ خرداد ۱۷, چهارشنبه

نديدم تو هفت آسمون مثل چشمات يك ستاره

 


دارم میام ایران آقاجون. نگفته بودم مراقب خودتون باشید تا من دوباره بیام؟ همین شب که تولدتون بود، همون وقتی که با هم رقصیدیم، همون وقتی که بعدش دوتا بازوم رو تو دستهاتون نگه داشتید و آروم فشار دادید و بعد هم به عکس بیژن اشاره کردید، خب الان تو راهم، فردا شب میرسم، شما هم زود حاضر شو و اصرار کن که زودتر بیاین فرودگاه مثل همین شب عیدی که گذشت... یعنی دیگه نه تو فرودگاه امام و نه هیچ جای دیگه تو دنیا منتظرم نیستید؟! میدونید از آخرین باری که تلفنی حرف زدیم بیش از یکهفته ده روز میگذره، با صدای ضعیفی که قلبم رو مچاله میکرد و درد میاورد فقط دعا کردید بعد بوسیدید و خداحافظی کردید. یعنی دیگه نمیشنوم اون صدای گرم، اون لحن ملایم و قشنگ که صحبتش رو با یه شعر و پند یا حکایتی تموم کنه. آقاجون، حرفهای نگو رو دیگه به کی باید گفت؟ تخته نرد چوبی و قدیمی رو بگذاری روی تخت و بگی بزنیم بابا؟ وسطهای بازی همون وقتی که اون دو تا تاس کوچیک و قشنگ رو تو دست قشنگتون با انگشتهای کشیده میچرخونید و میگید شیش و بش، کله ش دره! من بگم منصورخان.... بدون اینکه سرتون رو بلند کنید نگاه پرسشگرتون رو با اون چشمهای نافذ و سیاه بیارید بالا تو صورتم و من بگم.... آخرش بگی من حاضرم بابا، هر جای دنیا حتی شاخ آفریقا! منصورخان کی دیگه بخونه "ای به بالا چون صنوبر - وی به رخ چون م و ه.... منصورخان، آقاجون ....صدای قشنگتون که این اواخر خیلی ضعیف شده بود تو گوشمه:
نديدم تو هفت آسمون مثل چشمات يك ستاره
اگه بارون بباره، چشمونم گریه داره،
كمان ابرو ، سلسله مو ، ماه روي زمينم،
مباد يك شب روزگاری كه مو بي تو نشينوم... آقاجون، کاش صبر میکردی برسم حداقل به بوس و بغل خداحافظی... آقاجون... منصورخان کلانتری....همیشه با منی، همیشه... با تک تک ما، با عزیز پوران که همه عمرش عاشقتون بوده و هست

۱۳۹۶ اردیبهشت ۳۱, یکشنبه

برای عکس روی شومینه!

این چند روز پرالتهاب انتخابات و کاندیدای ریاست جمهوریش، من رو برد به سالهای بچگی و نوجوونی، سالهای اضطراب و نگرانی، سالهای وحشت و هراس، سالهای انتظار و فراق که به هجران رسید! سالهای اضطراب و انتظار، سالهای اعدامهای بی محاکمه، سالهایی که وقتی در بند بودی، هر زنگ در و تلفنی میتونست پیام آور مرگ باشه، تحویل ساک وسایلت، و در قبال پرداخت گلوله ها تحویل جسمت، جسمی که دیگه نفس نداشت... سالهای نوجوونی ما! سالهای وحشت و دلهره، سالهای به بند کشیدنهای بی دلیل! سالهایی که وقتی رها بودی، هر زنگ دری میتونست اسارتت رو به دنبال بیاره. به چه جرمی؟ خوندن روزنامه، کتاب، فهمیدن! آخرین باری که بردنت نوزده سالت بود. نه بهت فرصت پوشیدن کفشهات رو دادند و نه حتی گقتند که میبرنت. و ما سر سفره شام منتظرت بودیم به تصور اینکه همسایه یا دوستی دم در تو رو به حرف گرفته! سالهای بازجوهای دیروز، زندانیان و قاضیان وسرداران امروز! سالهایی که حتی ارتباطات یک پدر متنفذ با توصیه شخص دوم اون روزهای مملکت هم نتونست کمکی به وضعیتت بکنه! سالهای دلشوره ها و نگرانیهای مامان که مطمئن نبود از سالم یا حتی برگشتنت وقتی از خونه بیرون میرفتی. و تو در برابر این نگرانیها فقط میگفتی نمیتونم بترسم و تو خونه خودم رو حبس کنم، شاید فردایی نیاید! همه اینها از یه عصر بارونی و بهاری فروردین پنجاه و نه شروع شد و تا آخرین روز اردیبهشت شصت و دو ادامه داشت، و از اون پس تو دیگه فردایی نداشتی و رفتی و رها شدی، رها از هر بندی، رها از اون همه دلهره و وحشت، رها از.... و شدی عکسی روی شومینه و دیوار و زنده در دل تک تک ما! ما موندیم و یاد و خاطرات زندگی کوتاه تو و حسرت بودن و دیدنت! سالها در همه آدمهای اطرافم به دنبال نشونی از تو میگشتم! چه نسلی بودیم ما، بچگی و نوجوونیمون اونطور گذشت و جوونیمون هم در تلاش از گذشتن سدهای مصاحبه برای هر موفقیتی که تلاش کرده بودیم و شایسته اش بودیم و پذیرفتن هر تبعیضی به خاطر زندگی کوتاه تو در این سالهای نفرین شده شصت، تو که دیگه حتی سالها نیستی! و امروز، در این شهر آروم و امن، فرسنگها دور از جایی که ریشه داریم و تو اونجا آروم گرفتی، یاد و خاطراتت با منه، تازه و زنده! تو همیشه زنده ای و سبز، و پر از امید..... -از هفتم آذر چهل و یک تا سی ویک اردیبهشت شصت و دو!



۱۳۹۵ بهمن ۶, چهارشنبه

آقاجون

 پشت تلفن میگم: چه خوب شدید آقاجون موهاتون رو اینطوری اصلاح کردید، مثل همون وقتها، خوش تیپ و شیک،همونجور که من دوست داشتم همیشه. با خنده و متعجب میگند نه بابا کجا دیدی؟ میگم عکستون رو دیدم، عکس همون روز که اومدید خونه. متعجب میپرسند عکس رو؟! میگم همون مهربونهایی که میاند دیدنتون و گاهی باهاتون عکس میگیرند، همونها با من هم مهربونند و بلافاصله عکستون رو برام میفرستند. با شوقی تو صداشون میگند مو نداشتم بابا خیلیش ریخته بود. فکرم میره به اثر شیمی درمانی و اینکه چقدر بعد از عمل نگران بودم که از ریزش موها بر اثر درمان بفهمند نوع بیماری رو، بیماری خاص رو. غافل از هوش زیادشون که تا ندونند بیماریشون رو و نشناسند دارو و درمانش رو، تن به مداوا نمیدند! ادامه میدم ولی نه، مثل قبل بودید. در جواب میگند آره بابا، اثر شیمی درمانیه، همه موهایی که از قبل ریخته بود هم دراومده! میخندم و میگم: می بینید، حتی شیمی درمانی هم با شما متفاوت رفتار میکنه، باهاتون مهربونه مثل خودتون با دنیا، میدونه عادت ندارید به خونه نشینی و تسلیم شدن به ضعف و بیماری، نمیخواد ظاهرتون عوض بشه، به هم بریزه. با صدای پرشوق تکه ای از مثنوی میخونند برام و با جملات همیشه قشنگ و آرومشون خداحافظی میکنند و گوشی رو دوباره میدند به مامان.

مامان میگند از آی سی یو که میخواستند بیارند تو بخش، همون آقا اون دفعه ای بردشون حموم و اصلاح موی سروصورت. مامان جوری صمیمی میگه از اون آدم که انگاری من باید بشناسمش، نمیتونه غریبه باشه کسی که آدم رو میبره حموم و سلمونی میکنه........
خواهر دوسه روز قبل که تماس گرفته بود گفت شیمی درمانی ضعیفشون کرده، این مرحله رو فعلا صبر میکنیم، بیماری کنترل شده، نمیخوایم زیاد اذیت بشند.... بهش حق دادم ، هفته ای دوروز شیمی درمانی، سه مرحله شیش هفته ای، چون بنیه ش رو دارند منصورخان! اینی میکنه که یه سرماخوردگی سبب میشه و دوباره میبردشون به آی سی یو.... خوب باش آقاجون، خوب مثل همیشه... 
پ. ن.عکس مال سرشبی از این شبهاست به وقت ایران و آقاجون داره برای پرتو میخونه.... صدای قشنگی که گاهی 
نفس کم میاره موقع خوندن این روزها...



۱۳۹۵ شهریور ۲۷, شنبه

Au revoir INRS

 اوایل زمستون دوهزاروهشت بود که خانوم برادربزرگه از ایران اومد رزیدانس لسخت و یه برگه آ چاری که روش تند تند نوشته شده بود و گاهی خط هم خورده بود بهم داد از طرف برادربزرگه. اسم چند استاد معروف سنجش از دور بود با آدرس و نظراتی که در موردشون گفته میشه. از جمله مونیک بقنیه که مقابل اسمش نوشته بود در موردش میگند : "در پوست خودش خوب جا گرفته!" این یه اصطلاح کبکیه که یعنی در هر نقش و جایگاهی که باشه خیلی خوبه. من اون موقع بیشتر تعجب کرده بودم از رابطه ذهنی برادر بزرگه و خودم. بدون اینکه بهش گفته باشم میخوام تو این زمینه ادامه بدم برام اطلاعات فرستاده بود. اولین قرار من با مونیک همون زمستون انجام شد. اون دانشجوی دکترا میخواست و من میخواستم فقط یه تجربه کاری تو این زمینه داشته باشم قبل از برگشت به ایران. از من اصرار و.... تا هفته آخر سپتامبر دوهزاروهشت، زمانی که من پذیرفتم روی پروژه دکترا کار کنم، شرایط طوری شد که حرف من به سرانجام نشست و به عنوان اسیستانتش کارم رو شروع کردم و بعد هم خودم با داشتن یه موقعیت خوب کاری تو وزارت حفاظت و توسعه پایدار محیط زیست خواستم که با مونیک ادامه بدم و دکترا رو شروع کردم.

گذشت، روزها و شبهای کار و لابراتوار و سفرهای مناطق قطب شمال و کنگره های مختلف سفرهای کاری و.... خوشیها بدخلقی ها.... زندگی شد فقط خط پروژه بین مرکز تحقیقات و رزیدانس ....و حالا ، از همین امروز، بعد از دپوی فینال تز که دیشب انجام شد، من برای این ساختمون غریبه شدم. دیگه دیتکتورهاش کارت مغناطیسیم رو نمیشناسند، اثر انگشتم برای دیتکتور ورودی آشنا نیست... بعد این همه سال، که هر روز، گاهی چند بار در روز بر حسب تعداد ورود و خروج که بعد از شناختن کارت، انگشت اشاره دست راستم رو هم روی صفحه خاص گذاشتم تا چراغ دیتکتور سبز بشه و در ورودی باز... برای اتاقها، کریدورها و سالنهای مختلف هم.... حالا یه غریبه ام، مثل آدمهای مختلفی که از اینجا میگذرند.... اینه زندگی.... مثل آدمها، یه وقت میبینی غریبه ای برای آدمی که دوتا نقطه ستاره همینجوریش رنگ روزت رو عوض میکرد، دلت مچاله میشد اگر یکی دیگه دو تا کلام بیشتر مهربون بود باهاش ... اینه زندگی
Au revoir INRS



۱۳۹۵ خرداد ۲۱, جمعه

آقاجون برگشتند به خونه

 آقاجون برگشتند به خونه و من هم دیشب برگشتم کبک.

ممنونم از توجه، دعا و آرزوهای خوبتون برایِ بهبودی ایشون. عملشون خوب بوده، بدنشون تا به الان به درمان بخوبی جواب داده. روزهایِ سختی بودند که با کنارِ هم بودن و حفظِ روحیه بالا به خوبی‌ گذشتند و امیدوارم که بقیه درمان هم بخوبی جواب بده. از فردا آخرین قسمتِ معالجاتشون شروع میشه. چند مرحله؟ یا چه مدت؟ هنوز معلوم نیست، ولی‌ تیم‌ِ پزشکی‌ معالج، جراحشون، خونواده و فامیل، همگی‌ امیدوار، و ما خواهر برادرها مطمئنیم که این مرحله رو هم به خوبی‌ پشتِ سر خواهند گذاشت.
همچنان التماسِ دعا و آرزویِ بهبودیشون رو از همه داریم، که حتما اثر این حضورِ معنوی همه عزیزان سبب میشه که تومور بدخیم که هیچ، حتی هیچ تومور خوش‌خیمی هم تن‌ِ نازنینشون رو آزرده نکنه.

یادم نمیاد آقاجون روز و شبی‌ رو بدونِ مطالعه گذرونده باشه، به جز همون ۸-۹ روزِ بعد از عمل که در قسمت ایزوله بخشِ آی‌-سی‌-یو بستری بودند. که حتی همون موقع هم، بعد از اینکه کمی‌ حالشون بهتر شد، برادر بزرگه براشون کتاب آورده بود ولی‌ پرسنلِ آی‌-سی‌-یو این اجازه رو نداده بودند.

عکس رو پریشب، شبِ قبل از برگشتنم به کبک، بدون اینکه متوجه بشند، از ایشون گرفتم.

باز هم ممنونم از همدلیتون،
التماسِ دعا برایِ بهبودی کاملِ ایشون..








۱۳۹۵ خرداد ۴, سه‌شنبه

لحظه خاص

 لحظه خاص من تو این سالها، اون لحظه ای که فکرش حالم رو خوب میکنه، بارها و بارها تو خوشحالی و غم تصویرش میکنم که حالم رو خوشتر کنه، از اون ثانیه اعلام نشستن هواپیما در فرودگاه امام خمینی تهران شروع میشه. من هیجان زده که از یه ساعت قبلش آماده ام بلند میشم و با بازشدن در هواپیما، شاد و سریع از دوروبری هام و مهماندار ها خداحافظی میکنم و به سرعت میرم به سمت داخل فرودگاه. با خنده و خوشحالی به همه، از خدمه و نگهبان و مسئول گیت سلام علیک میکنم تا برسم بالای اون پله های برقی.... همونجا، همون نقطه که مشرفه به مستقبلین..... با نگاهی نگران و قلبی که تندتر از هروقتی میزنه به دنبال موهای فر سفیدی میگردم که طی این سالها از جوگندمی به سفید یه دست رسیده، مردمک چشمهام دودو میزنه وطپش قلبم مثل وقتیه که ساعتها روی تردمیل با سرعت بالا میدوم تا..... چشمم میفته به اون دوتا چشم باهوش و نگران زیر ابروهای پرپشت که با دیدن من پر خنده می شه و دست راست قشنگ با انگشتهای کشیده که به آرومی بالا میاد و برام تکون داده میشه.... پر درمیارم، خیالم راحت میشه به دوروبرشون نگاه میکنم خواهر و برادرها، خواهرزاده هاو این سال های اخیر برادرزاده ها که به مرور بزرگ شدند..... زندگی تو اون لحظه، همون لحظه دیدن موهای مجعد سفید خوشرنگترین میشه، گرم و بی نقص.... همون لحظه دیدن تکون اون دست قشنگ.... وبعد تموم راه اون دست رو تو دستم بگیرم و حرف بزنیم تا برسیم باغ که به بغل مهربون مامان ختم بشه.... فردا میرسم فرودگاه امام ، اون لحظه رو ندارم، دلم میخواد ممکن بشه از همونجا برم بیمارستان، پشت در سی سی یو، مثل وقت های کری خوندن بازی تخته نرد، مثل وقتهای گفتن حرف های مگو، صداش کنم منصورخان، و ادامه بدم جا زدین، نیومدین فرودگاه..... پاشو بابا بریم باغ ، شما که میدونی دنیای من یه کلمه سه بخشیه به اسم ؛ آ قا جون


صبح بیست وچهارم می دوهزاروشونزده، تو اتوبوس از کبک به سمت فرودگاه مونترال





۱۳۹۵ اردیبهشت ۳۱, جمعه

جمعه سی ویکم اردیبهشت هزاروسیصدوشصت ودو

 جمعه سی ویکم اردیبهشت هزاروسیصدوشصت ودو، یه روز قشنگ بهاری تو باغ کندورو بود، هر از گاهی نم بارونی میزد، همه جا سبز بود، به هرجا نگاه میکردی گل بود و گل، لاله های زرد وحشی، شقایق های عاشق، گلهای ظریف بنفشه.....آب رودخونه کوچیک (پشت خونه) و روخونه بزرگ کرج(پایین باغ) میخروشید و دود میکرد، سیلاب بود، زیبایی و خطر....سراسر دامنه کوه بالای باغ و پشت خونه پوشیده بود از ارغوانهای شاداب و خوشگل که آخرین روزهای دلبریشون رو میگذروندند، ارغوان های زیبا که با اردیبهشت میان... اون جمعه قشنگ، بعد از مدتها دوباره فامیل پدری در باغ موروثی مادرجون جمع شده بودیم، از پیامدهای انقلاب عظیم اسلامی، یکیش اختلاف و دشمنی بین خونواده ها، حتی برادر و خواهر بود. فامیل منسجم و صمیمی ما هم از این قاعده مستثنی نبود، خونواده ای انقلابی دواتیشه، خونواده ای که باوری به انقلاب نداشت، ولی هنوز حرمتها برقرار بود... شوق دوباره دور همی فامیلی از روز قبل شروع شده بود...... جمعه خوبی بود، تا غروب که باخوشحالی از هم خداحافظی کردیم، من با خونواده یکی از عمه جونها برگشتم خونه، مامان و آقاجون با عموجون مسعود و زنعمو اخرین نفرها بودند، وقتی مامان برای آخرین بار اتاق باغی رو سرکشی می کنه ، لباس "بیژن" رو آویزون به گلمیخ می بینه، با نگرانی میاد بیرون و رو به آقاجون میگه منصورخان لباسهای بیژن اینجاست، نرفته. آقاجون اول در جواب میگه حتما با لباس باغی رفته و بعد..... ساعت های پرهراس جستجو، دلهره نگرانی ترس لحظات دهه شصت...... بیژن برای همیشه رفت، دیگه به خونه برنگشت، به وقت اذان مغرب در حالت سجده، بی خداحافظی و تلخ ، با رد شکنجه روی تن زیبا و قد و بالای قشنگش، با ناخونهای کشیده پاش که فرصت دوباره روییدن پیدا نکردند ، بیژن با ارغوانها رفت وقتی هنوز بیست و یکسال نداشت.....

لعنت به دهه جهنمی شصت که اردیبهشت رو برای ما همیشه به اردیجهنم تبدیل کردند....










۱۳۹۴ مهر ۱۹, یکشنبه

از خبرهایِ خوبِ این روزهایِ پاییزیِ من اینه که برایِ یه دوره ۸ ماهه‌ فوقِ دکترا پذیرفته شدم.
جزئیات‌ش رو مینیویسم.


۱۳۹۳ اسفند ۱۷, یکشنبه

امروز صبح بعد از خوردن صبحانه با خونه تماس گرفتم که ضمنِ تبریک این روز به مامان از آقاجون تشکر کنم که به خاطر برخوردها و باورش با ما، یاد گرفتم همیشه به خودم و جنسیتم مفتخر باشم. با اعتمادِ به نفس زندگی‌ کنم و هیچ محدودیت جنسیتی رو به بازی نگیرم، حتی محدودیتهای اجتماعی و تبعیضِ جنسیتی شدیدِ سالهایِ شصت که درش بزرگ شدم. 
بهشون میگم: مرسی‌ از اینکه همه جسارت و کله شقیِ من رو با درک و دانش حمایت کردید چه اون موقع که دختر بچه تخس و حاضر جوابی بودم که زیر بارِ حرفِ زور هیچ کس نمیرفت، تو اون سبک زندگی‌ِ طایفه‌گی‌ ما که همیشه عموجون بزرگه "زلِ گرگ" خطابم میکرد، و شما حتی نگاهت به اخم نمینشست که معتقد بودید " بچه باید حرفش رو بزنه! حقِ اعتراض و گفتنِ حرفِ مخالف رو به همه میدادید، بچه، بزرگ، دختر، پسر.... و چه سالهایِ جوونی‌ و دوستیها و ارتباطات، سفر، کوه، جشنواره تئاتر و سینما که گاهی‌ وقتی‌ می‌رسیدم خونه، پاسی از نیمه شب گذشته بود و شما، تنها فردِ بیدارِ خونه، سیگارِ روشنی بینِ دو انگشت یا کتابی میخوندین کنارِ پنجره رو به باغ یا سرتون رو به آبیاری گلی‌ گرم میکردین، بدونِ اینکه از نگرانی که تا اون موقع بیدار نگهتون داشته بود حرفی‌ بزنین، گوش میکردین به حرفهام که معمولاً با خنده از ترس و هولِ راننده‌هایی‌ می‌گفتم که تو فاصله میدونِ کرج تا باغ رو چطور تو سکوت میومدند و هنوز من سر پُل از ماشین کاملا پیاده نشده و درِ ماشین رو پشت سرم نبسته رفته بودند، حتی انقدر کنجکاوی نمی‌کردند که این دخترِ جوون کجا میره این وقتِ شب و تو کدوم باغ ‌گم میشه؟! 
همیشه از نوجوونی به بعد "شیر زن" خطابم کردید حتی نه به رسمِ معمول که بارها می‌شنیدم "مرد"! یک بار بهونه‌ نکردید جامعه ناامن رو که نکنم اون چه رو که میخواستم و نَرَم راهی‌ رو که فکر می‌کردم باید برم، همش حمایت آگاهانه بود و محبت و باور.....
بهشون گفتم: ممنونم برای اینکه با برخورداتون یادمون دادین که به خودمون باور و اعتماد داشته باشیم، خودمون رو با کسی‌ حتی خواهر و برادر مقایسه نکنیم، اینکه تا به امروز یک لحظه هم حتی در زندگی‌ از زن بودن متاسف نبودم و آرزو نکردم که کاش پسر باشم، منی‌ که در جامعه پر از تبعیضِ جنسیتی و محدودیت مذهبی‌ بزرگ شدم و شکل گرفتم!

هشتم مارس، روزِ جهانی‌ِ زن، به تمامی زنان و مردان مبارک!