۱۳۹۳ فروردین ۲۲, جمعه

جمعه عصر، ۴آوریل دو تا ایمیل از پشت سر هم از دفتر پذیرش چکیده مقاله کنگرهIGARSS۲۰۱۴  داشتم مبنی بر پذیرش مقاله برای شرکت در کنگره. اون موقع دقت نکردم چون حواسم متمرکز بود به ارسال مقاله ژورنال. 
شب دوباره ایمیل‌ها رو نگاه کردم که متوجه شدم تو یکیش ارائه رو به صورت پوستر زدند و تو بعدی به صورت سخنرانی و با دو کد و شماره متفاوت. تا اول هفته بعد صبر کردم، روز دوشنبه به مونیک گفتم و بعد یه ایمیل زدم که اشتباه شده و ما اعلام کردیم که کارمون رو به صورت پوستر ارائه می‌دیم. دو سه ساعتی‌ گذشت وایمیل زدند که باشه. 

کمتر از یک ساعت نگذشته که یه ایمیل دوستانه از José، از وزارت دفاع که مسئول این قسمت از کنگره هست داشتم. دو سال پیش در سفر مونیخ و کنگره سال ۲۰۱۲ با هم آشنا شدیم از آشنایان نزدیک مونیک. قسمت دوستانه و احوالپرسی رو به زبان فرانسه نوشته بود و قسمت اصلی‌ ایمیل رو به انگلیسی‌. ضمن تعریف زیاد از مقاله و رتبه‌ای که موقع ارزیابی گرفته، خواسته بود که بهتره که ارایه‌ام به صورت سخنرانی باشه تا پوستر. یه جورایی تو مایه‌های حیفه این کار که پوستر باشه. تعریف‌هاش و کلا ایمیلش خیلی‌ زیاد خوشحالم کرد و از طرفی‌ نگران که وقتی‌ این چکیده و آبسترکت اینجور دیده شده، چقدر حالا باید روش کار کنم و چه نتایج و مقاله‌ای رو ارائه بدم.

برای مشورت، ۲بار رفتم دفتر مونیک، کنفرانس تلفنی داشت. بعد چون از قبل با هم صحبت کرده بودیم، منتظر نشدم و ضمن تشکّر و این حرف‌ها نوشتم که تصمیم من همون ارائه به صورت پوستر هست. جوابی نداد.

غروب، موقع اومدن خونه یه سر رفتم دم دفتر مونیک و این موضوع رو هم خیلی‌ بی‌تفاوت گفتم، چون دیگه جواب داده بودم. دادش بلند شد، با همون برگه‌ دستش کلی‌ زد بهم که آخه این چه کاریه؟! کمیته ارزیابی کارت رو در این حد دیده اون وقت تو این برخورد رو کردی! برو برو زود ایمیل بزن و بگو که متاسف هستی‌ و نظرت عوض شده و جوابت اون نبوده..... برگشتم تو لابراتوار و دوباره ایمیل زدم که ارائه سخنرانی رو قبول می‌کنیم. بلافاصله جواب داد: بهترین تصمیم رو گرفتی‌! من اون ایمیل قبلی‌ رو لحاظ نکرده بودم!!!
اونی شد که اونها می‌خوان.

حالا من پشیمون شدم که خب چرا تو کنکور ۱۰مقاله برتر کنگره شرکت نکردم. و البته از طرفی‌، خیلی‌ زیاد هم استرس و نگرانی‌ دارم برای نتایجی که امیدوارم تا موقع کنگره تو ماه جولای آماده بشه، اونجور که میخوایم و باید...

مرسی‌ خدا برای همه چیز!

۱۳۹۳ فروردین ۲۱, پنجشنبه

کار یکشنبه‌ها رو خیلی‌ دوست دارم، و دلم میخواد که اینجا بیشتر ازش بنویسم که بمونه برام؛ از آدمها، مدیریت، برخوردها، از کارولین که مسئول آموزش هست و یک سال از من کوچکتره، از خونواده Boauchamp و گالری‌هاشون، و..... 

از تومی جدی و مهربون فرانسوی که در انتظار پذیرفته شدن در فوق‌لیسانس دانشگاه لاواله، از دوید شیطون و خندان با نگین‌های گوش‌هاش، از آن‌ماری هلندی که بارداره و اصلا معلوم نیست، مهربون و عاشق که به خاطر چام کبکیش اینجاست، از کریستین که از ژانویه شروع به کار آموزشی کرده و میخواد به من کمک کنه، از کلود که از مسئولینه و حواسش هست که آیا کارولین به موقع همه چیز رو میگه.... از فضای خوب و صمیمی‌ ...

از مشتری‌ها که وقتی‌ من کاری رو معرفی‌ می‌کنم، می‌پرسند:کار توئه؟ تو کشیدی؟ میگم نه کارمند جدیدم.... و از خودم که با دیدن کارولین و بقیه موقع معرفی‌ تابلوها به مشتری از خودم می‌پرسم چقدر دیگه من مثل اینها میشم؟ 

از برخورد با مشتری‌ها، نحوه ایستادن، میمیک صورت، نگه‌داشتن دست‌ها، زبان بدن.... از هنرمندها چه نقاش و چه مجسمه‌ساز‌ها... حتما مینویسم..... کوتاه و هر یکشنبه‌ شب...

هر روز و هر لحظه‌ش درسه. کلی‌ کار و چیز یاد میگیرم.

مرسی‌ خدا

۱۳۹۳ فروردین ۲۰, چهارشنبه

سه‌شنبه هشتم آوریل، ونسان برنامه هفته ۲۰آوریل رو ایمیل گروهی زده و خب من همون موقع زدم: مرسی. بلافاصله  جواب داده، دو خط خیلی مهربون و محترم و ابراز خوشحالی و اینکه کارولین گفته که همه چیز خوبه!

خنده‌داره برای شما، چون شرایط اونجا و اون رو نمیدونید، ولی‌ من انقدر خوشحال شدم که تا فردا ظهرش جوابی ندادم. این برخورد خیلی‌ خوبی‌ بود.... خیلی‌... برای منی‌ که از اون کار خیلی‌ دورم، وهنوز تو دوره آموزشم  و هر روز هم باید کلی‌ مطالب و کتابچه‌هایی‌ رو که میدند مطالعهٔ کنم و اینکه نمیرسم به مطالعهٔ مطالب هفته، همیشه وقت کم میآرم

برای دوستی‌ تعریف می‌کردم که گفت ولی‌ انگار خوشحال نیستی‌!!! گفتم چرا خیلی‌ خوشحالم، ولی‌ خجالت می‌کشم از خودم تعریف کنم (اینجا می‌تونم بنویسم البته!) 
مرسی‌ خدا!


۱۳۹۳ فروردین ۱۶, شنبه

جمعه، چهارم آوریل، از بعدازظهر تو دفتر مونیک نشستم به سماجت که دیگه قال این مقاله رو بکنم و بفرستم برای ژورنال بره. اون هم برای خودش مشغول بود، گاهی‌ هم بینش صداش می‌کردم میومد یه نگاهی‌ مینداخت یه چیزی می‌گفت تا سرم رو برمی‌گردوندم میرفت.
نیم ساعتی‌ گذشته بود که یکی‌ از کارمندهای خانم دانشگاه برگه‌ای رو برای امضا آورد و سلامی هم با هم کردیم.
وقتی‌ رفت تو چهارچوب در ایستاد و گفت: چه بوی خوبی‌ میاد تو دفترت مونیک! گٔل تازه‌ای خردیدی؟ گلدونی، چیزی؟ بوی بهاره...
اول صداش رو شنیدم و بعد برگشتم به سمتش یه نگاهی‌ کردم و برگشتم رو به مونیک.
مونیک با صندلیش رو به در چرخید و دست‌هاش رو زانوش همینطور که اینطرف و اونطرف رو نگاه می‌کرد گفت نه. چند ثانیه ای گذشت، نگاهش جستجوگر بود، تو این فاصله نگاهش به من افتاد که با یه لبخند پهن بهش نگاه می‌کردم. مثل بچه‌ها خوشحال از پیدا کردن سرنخ دستهاش رو به هم زد و پاهاش هم همزمان اومد بالا و با صدای بلند و خنده هم‌زمان گفت: مادام پروین، عطر پروینه! و زد زیر خنده و هی‌ حرفش رو تکرار کرد، از حرکاتش خندیدم، و برگشتم رو به خانوم کارمند تو درگاه که هنوز داشت از بوی خوش تعریف میکرد، سری با خنده تکون دادم !


۱۳۹۳ فروردین ۴, دوشنبه

شنبه شب،  ۲۲ مارس، مهمونی‌ نوروز اون گروه ایرانیهای قدیمی‌ کبک در رستوران ۲ویولن برگزار شد، به من هم گفته بودند. بعضی‌ از افراد این گروه حدود ۳۵-۳۰ ساله که اینجان، از بعد از انقلاب و بیشتر ایرانی‌-کبکی هستند. بد نبود. رستوران عربی‌ هست، غذاش کمی‌ به ذائقه ما نزدیکه و رقاصه بلدی هم داشت.

خانومی از دوستان، موردی رو هم به من معرفی‌ کرد، پسرداییش، که به نظر آدم هم نمیومدیم، و من هم در همون حد سلام علیک بیشتر نبودم، ایشون هم همینطور.



یکشنبه شب، ۲۳ مارس، مهمونی‌ انجمن دانشجوهای ایرانی دانشگاه لاوال بود، بد نبود، دیدن دوستان قدیمی‌، خونواده‌هایی‌ که دوستان برادرم و خونوادش بودند و بچه‌هایی‌ که همسن برادرزادهام هستند و یاد اونها برام زنده میکنند، خوب بود. قسمت آخرش که رقص باشه از همش بهتر بود. عکاسیش رو هم انجام دادم. 

استاد راهنمای دوره فوق لیسانسم تو دانشگاه لاوال رو دیدم، کلی‌ ازم دلگیره که بهشون سر نمیزنم، بهم پیشنهاد داد که اگر مایلم برام برنامه سمینار بگذاره و برم دانشکده ژئوماتیک و کاری از کارها و پروژه‌هایی‌ که انجام دادم رو ارائه بدم، قبول کردم به شرطی که موافقت مونیک رو بگیرم.

شبِ خوبی‌ بود، آقای دیشبی اینجا هم بود، ولی‌ در همون حد بودیم هر دو!


پ.ن. چقدر نوشتم امشب، بقیه‌ش باشه برای فرداشب!

۱۳۹۲ اسفند ۲۹, پنجشنبه

پنجشنبه ۲۰ مارس، ساعت حدود ۱۳ به وقت اینجا سال تحویل میشد. از قبل به مونیک گفته بودم که خونه می‌مونم و کارم رو انجام میدم و برای ساعت ۱۵:۰۰ که کلاس دارم میآم و خب بعدش می‌مونم که در مورد کارمون حرف بزنیم. 

میز هفت‌سین رو از شب قبل آماده کرده بودم فقط مونده بود روشن کردن شمع‌ها. از "آ" و "م" دعوت کرده بودم که نهار بیان اینجا که "آ" کار زیاد و سفر پیش رو رو بهانه کرده بود، بهش حق می‌دادم و "م" هم شنبه قبل برای همیشه از کبک رفت، درسش تموم شده فقط مونده که بیاد برای جلسه دفاعش.

با این حال ساعت ۱۱:۳۰ که شروع کردم به آشپزی و چیدن میز ناهار بهش زنگ زدم و پیغام گذاشتم که حتما بیا، مثل رفتن به مهمونی‌ خونه خواهر که اگر دنیای کار هم داشته باشی‌ یه سر میزنی‌، بیا که سبزی‌پلو ماهی‌ عید رو با هم بخوریم وگرنه سال برات نو نمیشه. اصرار کردم که من به هر حال میزم رو چیدم، نیای سال ۱۳۹۳ برات طبق رسم و سنت تحویل نمیشه، بیا.

اومد، سال تحویل شده بود. با هم سال نو رو شروع کردیم، بعد از ناهار اون برگشت سر کار و من رو هم تو مسیرش رسوند تا دانشکده. پنجشنبه‌ها، از ساعت ۱۵:۰۰ تا ۱۸:۰۰ کلاس روشهای نوشتن مقاله و تز‌ به انگلیسی‌ دارم، اولین جلسه.

مرسی‌ خدا برای این روز خوب، این سال جدید... که امیدوارم یه سال عالی‌ باشه.



۱۳۹۲ اسفند ۲۷, سه‌شنبه

سه روز بعد ایمیل زد و برنامه زمانی‌ کار آموزشی رو برام فرستاد. روزهای یکشنبه، از ۹:۳۰ تا ۱۷:۳۰. البته شنبه ها رو هم با علامت سوال تو برنامه نوشته که من قبول نکردم، وقت ندارم، احتیاج هم نه.
خیلی‌ خوشحال شدم، و یه ۲خط تشکر همراه با قبول برنامه فرستادم، سریع جواب داد و ابراز خوشحالی از اینکه مشغول میشم!

"بهار" هم از کبک رفت، وسایلش رو گذاشت تو انباری من و رفت تورنتو، شاید آمریکا به هر حال جایی‌ که اول کار و بعد شاید آرامشش رو پیدا کنه، غافل از اینکه آرامش و خوشبختی‌ درون خود آدمه هر جا و در هر مقامی که باشی‌. یه شب پاب دانشگاه یه دورهمی گذاشت و امشب هم دوتایی رفتیم بیرون. کلی‌ گلایه از روزگار و آدمها کرد و غر زد و آرامش و شادی من رو هم نسبت داد به ملیت و پاسپورت کانادایی، و .... این دختر خودش، هیچ چیز کم نداره از زندگی‌، همسر، کار، خونه و .... همه رو گذاشته ایران و اومده و ..... در جواب حرفی‌ نمیزنم به جز خنده... این روزها و این حرفها هم می‌گذره....

مرسی‌ خدا!

۱۳۹۲ اسفند ۲۴, شنبه

شنبه ۱۵ مارس ساعت ۱۰:۳۰ صبح تو گالری خیابونSault-au-Matelot قرار داشتم. قبل از خروج از خونه،  برای اطمینان از ظاهرم تو آینه نگاهی‌ به خودم انداختم و مثل همیشه به خودم گفتم ممکنه جواب منفی‌ باشه که اهمیت نداره، حواست باشه پروین که تو در ذهن این آدم به عنوان یه ایرانی چه ردی میگذاری، حرفی‌ که همه این سالها در ارتباط با آدمها به خودم گفتم که: کسی‌ "پروین" به یادش نمی‌مونه ولی‌ یه دختر ایرانی می‌شناسیم یا دیدیم که ..... چرا!

هوا مثل همیشه سرد و برفی، اثری از بهار نیست. تو مسیر چند تا عکس گرفتم، یکی‌ دو تا رو گذاشتم رو اینستاگرام. چند دقیقه زود رسیدم، اول هم اشتباهی رفتم گالری اون دست خیابون، بعد برگشتم و رفتم گالری اصلی‌، محل قرار. که یه ساختمون ۳ طبقه هست که ۴۵۰ سال قبل ساخته شده و اینها فقط توش رو تعمیر و مرمّت کردند.

"ونسان" هنوز نیومده بود، بعد از من رسید.....‌ای خدای من.... انگار از تو مجله بوردا دراومده بود یا از هالیوود رسیده باشه... نمیدونم این ۹ سال این آدمها کجا بودند یا بهتر من چشم‌ها و حواسم کجا بود؟ خدا هم سر شوخیش با من باز شده، هر روز یکی‌ بهتر از دیروز می‌بینم، نعمت، برکت و.... ولی‌..... یا یه نگین گوش چپشون هست یا یه حلقه دست چپشون! بگذریم، فتبارک الله و احسن و الخالقین!

یک آقای بسیار محترم، شیک و .... یک جنتلمن واقعی‌.  خودم رو معرفی‌ کردم و دعوتم کرد به دفتری که تو پایین‌ترین طبقه بود، اینطوری تونستم خیلی‌ سریع ۳ طبقه گالری رو ببینم و سلام و لبخندی هم با کارمندها بکنم. مصاحبه جدی بود، نه مثل "دوید" صاحب فرش‌فروشی ایرانی که هر ۳-۲ دقیقه یک بار حرف رو قطع می‌کرد و میگفت: شما کجا بودید که من این ۶،۵ سال اقامتتون تو کبک شما رو ندیدم؟! و نه مثل مسیو شوارتز، صاحب کلکسیون اروپایی که صبح و عصر دست ببوسه و مدام از خوشبویی عطر و سر‌و‌ظاهر تعریف کنه که آدم ندونه چه جوابی بده! خلاصه جدی جدی سوال میکرد از کارم، سابقه‌م، تحصیلات، اینجا چه می‌کنم و چی‌ کار کردم، چرا این کار، و چقدر تبحر دارم در فروش و چرا اون دو جای دیگه نموندم. با توجه به سوالها، احتمال پذیرفتنم رو سخت می‌دیدم، پس راحت خودم بودم، مثل یه هم‌صحبتی‌ ساده و دوستانه شروع کردم از خودم و زندگیم گفتن و اینکه من این کار رو جدا از علاقه‌ای که به هنر در کنار تحصیل دارم به این دلیل میخوام که دلم محیطی‌ غیر از تحقیق و پژوهش میخواد. خود خودم بودم.... 

بعد از مصاحبه خداحافظی کردم و اومدم بالا، طبقه سوم که از همون دری که اومدم برم. در حال پوشیدن پالتوم، حسّ کردم کنارم ایستاده، با لبخند رو بهش اشاره کردم به برفی که می‌بارید و گفتم ۴-۳ روز دیگه سال نو ماست که همزمان با بهار، شکوفه و عطر گًل تو هوا میاد ولی‌ اینجا اثری ازش نیست، هیچ حسّ سال نو نداره! با تعجب پرسید: سال نو؟ طبق کدوم تقویم؟ و من، که رفتم رو منبر..... 

تو راه برگشت خودم رو به یه برانچ خوشمزه تو یه رستوران مقابل ترمینال اتوبوس و قطار دعوت کردم، همزمان عکس گرفتم برای اینستا و همونجور که از پنجره به برفی که رقصان تو هوا می‌چرخید تا به زمین بشینه نگاه می‌کردم بارها گفتم..... مرسی‌ خدا!

۱۳۹۲ اسفند ۱۸, یکشنبه

چند ماهی‌ میشه که اومده کبک، چند باری بهم گفته بود که از عکس‌هایی‌ که رو فیسبوک میگذارم این شهر رو میشناسه و هنوز خیلی‌ جاها رو ندیده و خواستهٔ بود که اگه میشه قراری بگذاریم و هر از گاهی‌ جایی‌ از شهر رو بهش معرفی‌ کنم، من هم به این بهونه‌ یه ایمیل گروهی به چند تا از دخترها هم زدم و یه گروه ۶-۵ نفره یه روز از کتابخونه قدیمی‌ و صدساله شهر شروع کردم.
تو ایمیل برنامه رو همراه با ساعتش و اینکه دقیقا کجا‌ها رو میریم و چه می‌کنیم فرستاده بودم. روز آفتابی و سردی بود و خیلی‌ هم خوش گذشت.

تو مسیر از یه گالری نقاشی و مجسمه سازی هم دیدن کردیم، گالری *Beauchamp که متعلق به یک خونواده هست که تو منطقه قدیمی‌ شهر، ۷تا گالری دارند و یکی‌ در منطق Saint-Paul و یکی‌ هم در تورنتو. همه هم ساختمونهای بزرگ و قدیمی‌. بگذریم، تو گالری چند تا عکس گرفتیم، با خانومی که اونجا بود کلی‌ خوش و بش کردیم، بچه‌ها انگلیسی حرف می‌زدند و اون خانم فکر کرد که توریستیم، موقع خداحافظی، ضمن تعریف از محیط اینجا و تشکر از برخوردش می‌پرسم: شما کارمند نیمه وقت برای آخر هفته نمیخواین؟ سوالی نگام میکنه، میگم برای خودم میخوام، محیط اینجا خیلی‌ من رو جذب کرده. بهم کارت میده و میگه چرا، خیلی‌ هم خوب به مادام صوفی ایمیل بزنید و CV بفرستید و به این برخورد با من اشاره کنید، اتفاقا خیلی‌ سمپاتیک و اجتماعی هستید که من این رو میگم به ایشون.

دو روز بعد، CV رو همراه با یک ایمیل معرفی‌ به آدرس مادام صوفی فرستادم. فردا عصرش تو لابراتوار مشغول کار بودم که موبایل شروع به ویبره کرد، رفتم بیرون و آلو... صدای یه آقای محترمی از اونطرف اومد که ضمن معرفی‌ خودش اسم من رو گفت که تأیید کردم خودم هستم. پرسید ما دیروز از شما یک ایمیل همراه با CV دریافت کردیم. باز هم تأیید کردم، کمی‌ مشکوک پرسید: قبل از هر چیز میخوام بدونم، شما با این سطح و موقعیتی که هستید چرا برای کار در گالری تقاضا دادید؟! در جواب گفتم: ضمن بازدید از گالری، حسّ کردم چقدر اونجا رو دوست دارم، چه حسّ خوبی‌ بهم میده و.. و.. و..و.....  گفت چقدر با هنر و نقاشی آشنایید؟ اشاره کردم به اینکه: مامان رنگ روغن و مینیاتور کار میکرده، برادر بزرگه رنگ روغن، و برادر کوچیکه کمی‌ تذهیب و بیشتر معرق و  اینکه با این هنر غربه نیستم و کلا در کنار تحصیلم نگاه هنری هم دارم. وقت یک قرار رو تعیین کردیم، پیشنهادش سه‌شنبه بود که خواهرش مادام صوفی هم باشه که من گفتم فقط آخر هفته می‌تونم بیام که قرارمون شد شنبه.
مرسی‌ خدا!
* http://www.galeriebeauchamp.com/art/fr/

۱۳۹۲ اسفند ۱۱, یکشنبه

فیلم "نبراسکا" رو دیدم، دوستش داشتم. رفتار و برخورد پسره با پدرش، برادرهام رو به یادم می‌آورد.
هدیه تولدی که نداده بودم تو مهمونی‌، رو دادم.
بعد از فیلم تو اون هوای سرد و اون وقت نیمه‌شب، پیاده‌روی تا خونه و خوردن بستنی کیم موقع پیاده‌روی .... هنوز ۱۴ ساله‌ام!

http://www.imdb.com/title/tt1821549/

۱۳۹۲ اسفند ۱۰, شنبه

" خسته بودم دیشب نتونستم کار رو تموم کنم، آخر دنیا که نیست به من زنگ بزن"!
پیغام مونیکه رو پیغام‌گیر موبایل که وقتی‌ داشتم با دوستی‌ حرف میزدم همزمان شد، با نگاه به اینکه شماره مال کبک هست صحبتم رو قطع نکردم و میدونستم که زنگ می‌زنم، همون موقع ایمیلی‌ از مونیک رسید رو لپ‌تاپی که رو تخت جلوم باز بود که: این شماره خونه هست با من تماس بگیر!

صبح شنبه هست و من هنوز تو تخت، شب قبل رو تولد یه دوست  ایرانی بودم تا قبل از رفتن هم تو لابراتوار، و همه شبهای قبل رو گاهی‌ حتی تا ساعت pm ۱۱:۰۰  موندم که اگر مونیک فرصت کنه و یک ساعتی‌ با هم تصحیحات مقاله‌ای که با گرفتن یک ماه وقت اضافه دیشب باید می‌فرستادیم رو ببینه و حالا اون پیغامی هست که برام گذاشته.

تماس میگیرم خونه، خندون و شاد همون جمله بالا رو تکرار میکنه و شاید برای اینکه روم رو زیاد نکنم و تقصیری به گردنش نیفته میگه البته یه قسمتهاییش رو باید دوباره بنویسم اینه که وقت می‌گیره.
دیگه کاری نمیشه کرد پس سکوت می‌کنم و منتظرم که ببینم چی‌  میگه. ادامه میده، یادت هست که "کمی‌" دخترم گفت که امشب میخوایم بریم کنسرت، خب یک بلیت اضافه داریم و از اونجایی که هفته پیش هم تولدت بود و کاری نکردیم برات دعوتت می‌کنم که اگر مایلی همراهمون بیایی! با خنده میگم با کمال میل، مرسی‌. آدرس و محل قرار رو میگه که میگم لطفا برام تکست کن. حالا اگر یادش نره و دقیقه نود نشه. 

شب برفی وعالی‌... قدم زنان میرم تا میدون شهر و جلوی سالن تئاتر منتظرشون می‌مونم. از دور میرسند، مونیک با پسرش مثل همیشه شیک و حالا اینجا یک لیدی، یک مادر که مغرورانه بازو به بازوی پسرش میاد. پشت سرش همسرش بازو به بازوی "کمی‌" و "ونسان" پسری که موقع معرفی‌ میگه از رابطه قبل از ازدواجش با مونیک داشته. بعد از دیده بوسی و تبریک تولد رفتیم تو سالن.

کنسرت عالی‌ بود، و هیچ چیز بیشتر اینها رو غافلگیر نمیکنه که می‌بینند آهنگ به آهنگ با خواننده‌های اونها میخونی‌ و میشناسیشون، و بیشتر از اون سوتهای بلبلی و چه‌چه‌هایی‌ که با سوت میزنم... به هر صورت من یه ایرانیم و در نظر اونها که ما رو نمیشناسند ..... بگذریم.

من و شوهر مونیک هر جایی‌ که جفتمون باشیم کنار هم میشینیم و یه حسّ مشترک داریم اون هم اینه که هر دو مونیک رو خیلی‌ دوست داریم و تحسین می‌کنیم. هر بار من این جمله‌ای که برادرم اولین بار در مورد مونیک گفته رو میگم که "Elle est bien dans sa peau" و اون هم هر بار بعد از شنیدن این جمله میگه گوشت رو بیار جلو: "ذرّه‌ای بدی در وجود این زن نیست!"

شوهر مونیک خیلی به زندگی‌، کار و خونواده‌ش افتخار میکنه، خب این خوبه تو این دنیایی که آدمها انقدر تنهان اون همه چیز رو داره ولی‌ نگاه از بالا هم داره و هر بار یه چیزی به من میگه که به برتری کانادا بر ایران اشاره میکنه و اینکه خب من خیلی‌ باید خوشحال باشم که اینجام. من هم همیشه خیلی‌ دلبرانه و ملایم بهش میفهمونم که نه وهمیشه خدا هم به زندگی‌ مادرجون خدا بیامرز و دورانی که زندگی‌ میکرده ارجاع میدم، همون موقع که اینجا زنها حق رای، رانندگی‌ و .... غیره نداشتند. اون من رو نمیشناسه که سفره نون خشکمون حتی اگر همه در موردش بدونند جلوی غریبه باز نمیکنم و نمیدونه که من معتقدم بهترین مرد همسایه جای بابای حتی بد رو نمی‌گیره!

شب خوبی‌ بود، سرنوشت مقاله و تز‌ به کجا برسه، خدا میدونه، مهم اینه که من با آدم خوبی‌ کار می‌کنم. هر چند وقتی‌ به دوستهام میگم، در جواب همه میگند اگر ما با این استاد بودیم همیشه عصبانی بودیم، انقدر که تو اینرو دوست داری و تعریف میکنی‌، یه تصویر همه چی‌ آرومه به آدم میدی.
مرسی‌ خدا!








۱۳۹۲ اسفند ۷, چهارشنبه

آدم خودشیفته و در هر حالتی‌، از زندگی‌ راضی‌ که من باشم، همیشه روز تولدم خوشحالم و از مامان و آقاجون برای به دنیا آوردنم تشکر می‌کنم و میگم یکی‌ از بهترین کارهای زندگیتون بوده و قدردانتونم. مخصوصاً این سالهای اخیر بیشتر.... از ۴روز قبل، هر روز عزیز (مامان) زنگ زد و با شادی پیش پیش تولدم رو تبریک گفت و گوشی تلفن رو داد دست رستا و پرتو که به عمه پروین تولدش رو تبریک بگین تا .... روز سوم اسفند که رسما از هر دوشون تشکر کردم برای به دنیا آوردن، حمایت‌ها و محبّت‌هاشون، با همه کاستی‌ها و کمبودهایی که می‌تونست نباشه ....  


دوستی‌ از هامبورگ وقت تبریک تولدم نوشت برام (نمیدونم اون چجوری تاریخ تولدم رو میدونه؟!!!) که: از نظر من این یه جور شکر‌گذاریه به درگاه خداوند توانا و البته به پیشگاه پدرمادرت که باهم دست به دست هم دادند و سه‌تایی تورو خلق کردند!
گفتم نمی‌دونی که هستم... از بودنم راضیم با همه بودنها و نبودن‌ها، بدی‌ها و خوبی‌ها، سختی‌ها و  خوشی‌ها و ..... مرسی‌ خدا

مهمونی‌ اصلی‌ یکشنبه‌ شب بود، که "آ" از چند روز قبل به من و "م" ایمیل دعوت زده بود که به خاطر ساعت کاریش و هم مهمونی‌ شنبه شب، یکشبه شب با تاخیر به قول خودش  خونه‌ش دور همی‌ کنیم و جشن بگیریم. "م" کمی‌ قبل از ساعتی‌ که با هم هماهنگ کرده بودیم بریم زنگ زد و با کلی‌ عذرخواهی گفت حالش خوب نیست و نمی‌آد. من رفتم با اینکه نگران حال "م" بودیم ولی‌ دوتایی خیلی‌ زمان خوبی‌ رو با هم گذروندیم، کلی‌ زحمت کشیده بود، خیلی‌.... ما ۳ تا از همون سال اولی‌  که اومدم با هم دوستیم، بارها اینجا گفتم، با "آ" با اینکه کلی‌ از نظر روحیه متفاوتیم ولی‌ دوستیمون ریشه‌دار و عمیقه، بیش از همه احترام و قدردانی درش هست.... یه دوست خوب ...مرسی‌ خدا
  




کادو: همون شال پشمینای خوش‌رنگی هست که رو دوشم انداختم



ضمناً، همین روز اینجا هم ۴ ساله شد و قدم به ۵ سالگی گذاشت، کار زیاد و تنبلی مانع میشه از همیشه و منظم نوشتن ولی‌ خوشحالم که هست.

۱۳۹۲ اسفند ۵, دوشنبه

اولش، همون روز جمعه که قرار بود طوفانی باشه و به مونیک گفته بودم می‌مونم خونه و از اونجا کار می‌کنم، با بهاره شروع شد. تولد بازی رو میگم.
شب قبل پیغام داده بود که فردا شب هستین، یه سر می‌خوام بیام پیشتون، میدونستم برای چی‌ میگه، ولی‌ برنامه دیگه داشتم گفتم شب نیستم ولی‌ همه روز خونه‌ام. یه خرده شکلک‌های عصبانی فرستاد ولی‌ گذشت .... تا صبح جمعه ۲۰ فوریه، دوم اسفند، زد: هستی‌ بیام، گفتم آره، بیا، قدمت رو چش. از صبح پای فیس‌بوک، تلفن، وایبر، واتس‌اپ و ... به پیغام‌های تولد جواب می‌دادم، یه سرم هم به کار مشغول بود.... در زد، با یه کیکِ گردویی خوشمزه که خودش پخته بود همون موقع، و یه کارت هدیه از یه کتابفروشی بزرگ اومد، و من همون جور با لباس خونه.... لحظه‌های خوبی‌ بود، دوستیش، مهربونیش و صفاش .... همه به یاد موندنی!


از پنجره بزرگ چشم به بیرون داشتم که برف می‌بارید، باد و طوفان... چند بار تصمیم گرفتم که بهش پیغام بدم که نیاد این سر شهر تو این هوا... ولی‌ اون شوقی که اون داشت که: جمعه هم رو میبینیم؟ در جوابی که گفتم: مگه قرار داشتیم؟ و .... منصرفم کرد. ۱۸:۳۰ کتابخونه گابریل‌روا. تو خیابون دیدمش، ایستگاه رو اشتباهی پیاده شده بود.... رفتیم کتابخونه، کتابی که از قبل پیشنهاد کرده بود بخونیم رو گرفتیم و رفتیم شام .... از اون وقت‌های خوب بود، دوست خوبیه، فرهنگی‌، پرشور و هنوز راه داره که باید بره.... صادق و سالمه، و معتقد.... آینده خوبی‌ براش می‌بینم




شنبه سوم اسفند، روز مبارک تولدم، خونه موندم به جواب دادن به پیغامهای تبریک تا عصر که "آ" اومد دنبالم، شام رو مهمون آسیه و رضا بودیم. یکی‌ دوسالی بود که ما رو دعوت میکردند و به هم میخورد که مصادف شد با این شب. خوب بود، خوش گذشت. دلم نمی‌خواست برم، به "آ" می‌گفتم: چی‌ بگم؟ چه برخوردی داشته باشم؟ وقتی‌ اومدیم بیرون تا "آ" من رو برسونه به محل شب‌نشینی انجمن ایرانی‌ها، می‌خندیدیم..... میگه: تو حتی مهلت ندادی ما هم حرف بزنیم!
رولت‌های خوشمزه تو عکس رو آسیه به مناسبت تولدم درست کرده بود. دستش درد نکنه، خیلی‌ خوشمزه بودند....  مدام هم میگفت ما باز هم باید با هم ارتباط داشته باشیم، دوستهای قدیمی‌ هستیم..... آدمها یادشون میره که وقت خوشیشون چه جور همین دوستهای قدیمی‌ که به وقت مشکل و احتیاج دوش بارشون بودند رو له‌ و لورده کردند با حرفها و رفتارشون.... بگذریم، من آدم تلافی کردن و به رو آوردن حرفها و رفتارها نیستم.... 



تو راه هی‌ پیغام میداد کجایی؟! چرا نمیایی؟ چایی رو خوردند؟ .... نمیدونستم موضوع چیه؟! با اینکه دیر بود رفتم. شب‌نشینی با حدود بیش از ۵۰ نفر تو یکی‌ از سالن‌های‌ رزیدانس دانشگاه برگزار شده بود، کلی‌ خوراکی و میوه و آش و مخلفات، موسیقی.... گروه گروه مشغول بازی‌ و یا گپی‌زدن. من هم بعد از سلام علیک و روبوسی با قدیمی‌ها و معرفی‌ با جدیدی‌ها شروع کردم به عکس گرفتن که دیدم با یه کیک بزرگ و خوندن آهنگ "تولدت مبارک" وارد شدند. فکر نمیکردم برای من باشه.... اولش خیلی‌ خجالت کشیدم.... خوشحال هم شدم....  خیلی‌ لطف کرده بودند... خیلی‌ خوش گذشت...

۱۳۹۲ بهمن ۳۰, چهارشنبه

وقتی‌ که دونست ایرانیم، انقدر با هیجان از شکوه و جلال امپراتوری پارس، تمدن و ثروت ایران و ایرانی گفت که علاوه بر اینکه حسّ شاهزاده پارسی بودن به آدم دست میداد، فکر می‌کردی هنوز در جریان نیست که از اون موقع‌ها قرن‌ها گذشته! یه خرده بعدتر از اشعار رومی، ترانه‌های نامجو، فیلم‌های خوب ایرانی مثل "رنگ خدا" حرف میزد. طوری که یه بار پرسیدم: دوستهای ایرانی زیاد داری ظاهراً؟ گفت: نه، اصلا! گفتم: پس ایرانی‌های زیادی رو می‌شناسی حتما! باز هم گفت: نه، به جز توکه تازه باهات آشنا شدم، یک نفر دیگه رو می‌شناسم که در موردش یک فیلم مستند دیدم و مجذوبش شدم. با یه کنجکاوی همراه با شوق می‌پرسم: کی‌؟! میگه: آیت‌الله روح‌الله خمینی!

۱۳۹۲ بهمن ۲۸, دوشنبه

یه ظهرِ آفتابیِ خوب تو رشت،، با آنا در حالِ قدم زدنیم که میرسیم به این میوه فروشی خوشرنگ. دلم می‌خواد یه عکس بگیرم برایِ نشون دادن به دوستانِ اینطرفی، که گاهی‌ سوالهایِ مسخره می‌پرسند که مثلا: آیا تو کشورتون به جز خرما میوه دیگه‌ای هم دارین؟ تا حالا کیوی دیده بودی؟ و ... 
دوربینِ قرمز رنگِ کوچیکم رو از تو کیفش درآوردم و بی‌ توجه به اطرافم شروع کردم چند تا عکس از زاویه‌هایِ مختلف گرفتن، البته قبلش از صاحب میوه‌فروشی اجازه گرفتم. 


در حالِ گرفتنِ دومین عکس شنیدم که آقایی میگه: برایِ کجا عکس میگیری؟ و بعد رو به آنا پرسید: روزنامه نگاره؟ یه لحظه سرم رو برگردوندم سمتش و گفتم: نه، برایِ خودم می‌گیرم. و کارم رو ادامه دادم، شروع کرد به غر زدن و بی‌احترامی کردن و ادایِ من رو درآوردن که : "برایِ خودم عکس میگیرم، و .... ". بدونِ اینکه نگاش کنم میگم: من از صاحبِ مغازه اجازه گرفتم. میگه: "واسه من ادایِ با‌کلاس‌ها رو در‌می‌آره، اینجا کانادا نیست‌ها از این کلاس‌بازیها در بیاری و .....!!!"، حالا من مونده بودم این کانادا رو از کجاش درآورد اون موقع.
میرم جلو میگم: ببخشید شما کی‌ هستین؟ مشکلتون چیه؟ جواب میده: من همسایه این میوه‌فروشی هستم و نمی‌خوام که مغازه من هم تو عکست باشه!!! میگم: نیست، نگران نباشین، بیاین ببینین.... گوش نمیده و فقط یه ریز غر میزنه و از ادایِ با‌کلاس‌ها رو درآوردن حرف میزنه و ...
به هر حال، من عکس رو گرفتم الان هم اینجا میگذارم که شما هم از این همه رنگِ زیبا و شاد لذت ببرین!

۱۳۹۲ بهمن ۲۷, یکشنبه

"استبداد فقط تو رو از حرف زدن منع کرد... ولی دموکراسی تو رو کشت! "


"نمایشِ سقراط" رو خیلی‌ دوست داشتم، لحظه به لحظه، کلمه به کلمه‌ش رو. و با توجه به اونچه که بیرون از ایران راجع به فضایِ بسته هنری، سانسور و .... شنیده بودم، اجرایِ این نمایش پر از حرف و زیبا کمی‌ برام عجیب بود. ولی‌ خوب بود.
آخرین یکشنبه شبی که ایران بودم دیدمش. هفته قبلش، از طرفِ دو تا دوست، جداگانه بهم برایِ همون شب پیشنهاد شده بود ولی‌ و من می‌خواستم برم رشت، با هم هماهنگ کردیم و دو تا پیشنهاد به یه قرارِ خوبی‌ تبدیل شد و این دوستان هم با هم آشنا شدند.
  

یک ساعتی‌ زود رسیده بودم، یه خرده عکس از در و دیوار و خیابونها گرفتم و قدم زنان رفتم به سمتِ تئاترِ شهر که چشمم به یه کافی شاپِ خوشگل خورد"آق بانو"، یه کافی شاپِ فرانسوی کوچیک و فضا، گرم و صمیمی‌.


نشستم همین جلویِ پیشخوان نزدیکِ در پشتِ یه میزِ کوچیکِ دو نفره، سفارشم رو دادم و اجازه گرفتم که چند تا عکس بگیرم، خیلی‌ حالِ خوبی‌ داشتم.... 
مریم زنگ زد و اومد با چند تا کتابِ خوب از "آنا گاوالدا" ... من هم که تازه همین یکی‌ دو ساعت قبلش عینکی که سفارش داده بودم رو گرفته بودم، کلی‌ باهاش دیدن و خوندن تست کردیم وعکس گرفتیم! یه خرده بعدتر مهتاب و همسر رسیدند و بعد هم مانی‌ از کرج (مانی‌، یکی‌ از دوستانِ خیلی‌ خوبم، خانومه و چند سال پیش این اسم رو برایِ خودش انتخاب کرد و جالب اینکه الان کسی‌ جز این صداش نمیکنه)... هی‌ صندلی اضافه کردیم، نوبت به نوبتِ سفارش دادیم.... جمع خوب و شادی شدیم که کلی‌ جا گرفتیم و فضا رو شلوغ کردیم. 


بعد هم قدم زنون مسیرِ کوتاهِ سنگفرش رو رفتیم به سمتِ تالارِ وحدت برایِ دیدنِ تئاترِ خوب "سقراط".
بینِ روز ایمیل زد که دلم میخواد این فیلم رو ببینم، با تو! و لینکِ فیلمِ "Her"رو فرستاد،  تو یکی‌ از سالن‌هایِ Le Clap ساعت ۲۱:۵۰ تا ۲۳:۵۰. گفتم باشه، به بچه‌ها هم میگیم! شاید خیلی‌ مایل نبود که کسی‌ همراه باشه ولی‌ موافقت کرد که هر چه تو بگی‌، و بلافاصله یه ایمیل زد به ۶-۵ تا از بچه‌ها. همه، کاری رو بهونه‌ کردند به جز یکی‌ از دخترها که بهم تکست زد که اگر تو میری من هم بیام، و بهار، که خودم گفتم. 
با اینکه ریتمِ فیلم کند بود، ازش خوشم اومد. زندگی‌ آدم‌هایِ مدرنِ تنها، دنیایِ ارتباطاتِ مجازی، ناتوان در برقراری و حفظِ یه رابطهِ واقعی‌ و ....


و الان هم  حینِ وبگردی و وبلاگ خونی، هوسِ املت کردم و .... ساعت ۲:۲۳ نیمه شبه شنبه یا بهتر ۲:۲۳ صبح یکشنبه ست.

۱۳۹۲ بهمن ۲۶, شنبه

شنبه عصر قرار بود بریم کتابخونه Gabriel Roi و کتابی که گفته بود رو بگیریم و بعد بریم  Brulerie St-Roch و بخونیم. که زد Le Clap فیلمِ گرگهایِ خیابانِ وال ستریت رو گذاشته، می‌خوای ببینیش؟! فقط فیلم ۲۰:۵۵ شروع میشه و ۳ ساعت هم طول می‌‌کشه، دیرت نمیشه؟  استقبال کردم و گفتم نه، بهار هم اینجا بود با هم رفتیم. 

فیلم تو یکی‌ از سالن کوچیک‌ها نمایش داده میشد و ما هم ردیف اول بودیم، به شوخی‌ رو به بهار گفتم بد نیست حداقل وقتی‌ لئوناردو داره کسی‌ رو می‌بوسه، انگار که ماییم اینجوری.... به جایِ بوسه‌ لئوناردو، باسنِ گرد و بزرگِ خانومه تو صورتِ ما بود که لئوناردو روش کوکائین می‌کشید و ....  من نفهمیدم به چه چیزی از این فیلم اسکار می‌دند؟! یا هوار می‌کشیدند، یا یه مشت زنِ لخت و عور می‌دویدند تو صحنه و  اه اه اه .... به نظرم، حتی پورن هم نبود ... آخه سوژه چی‌ بود؟!!!  حتما سینما شناس‌ها میدونند، به هر حال من نگاهِ یه آدمِ عادیِ فیلم بین رو دارم، همین...

اونجا که در جوابِ اعتراضِ پدرش به هزینه روسپی‌ها داشت از تنِ تمیزِ بی‌مو حتی لیزر کرده‌شون می‌گفت که نمیشه ازشون گذشت!!! به بهار گفتم برایِ اینجاییها، این کارِ هالیوودیهاشون و این کاره هاشونه نه همه زنها.... به جایِ مسخره و نقدِ حجاب و محدودیتِ زنهایِ ایران، خودشون رو مسخره کنند که یک اپیلاسیون نمیکنند و تو استخر و سونا که میری حالت به هم میخوره نگاشون کنی‌؟! والله ...


 قبلاًها خانم برادر دومی‌ میگفت: روزهایی که می‌بینی‌ کانالِ انیمال هم قفل شده، میفهمی شبِ قبلش پروین جون خوابش نبرده و نشسته پایِ تلویزیون و تو بالا پایین کردنِ کانالها، حتما اینجا هم یه تبلیغِ سکسی‌ داشته و اون هم سریع قفل کرده! یاوقتی‌ با "م"، "آ" و "ف‌‌‌"  فیلمی، تلویزیونی چیزی می‌‌دیدیم، همین که زن و مرده به هم نزدیک می‌شدند، "م" و "ف‌‌‌" می‌خندیدند و می‌گفتند که : پروین، قالی چند تا گًل داره؟
من به خودم قبل از فیلم گفته بودم از این اداها در نمی‌آری مثلِ یه آدمِ متمدن اگر صحنه‌ای هم بود نگاه میکنی‌. آخه دیدنِ صحنه رختخواب و هیجاناتِ عملیاتِ آدمهایِ دیگه چه جذابیتی میتونه داشته باشه؟!! صحنه رمانتیک و عاشقونه و لطیفی که نیست...  حالا، نمی‌شد سرم رو هم بچرخونم!

تو راهِ برگشت، بهار غر میزنه... مخصوصا که فقط خودمون نبودیم و خب رودرواسی داشت. من هم خودم حرصم دراومده بود، مثلِ همه وقتهایِ اینجوری شروع کردم به کرجی حرف زدن که : این‌همه راه میا‌‌نِ این هوایِ سردِ یخبندان بشبویم کینِ لخت لئوناردو رو بینیم و وگردیم، حالا اگه اونه هم بدلی نباشه!!! بهار مونده بود که چی‌ میگی‌؟!!! به چه زبانی‌؟!!

۱۳۹۲ بهمن ۲۵, جمعه

پنجشنبه کنفراسِ مرکزِ تحقیقات و مطالعات شمالی‌ (colloque du CEN) بود. از قبل از من خواستهٔ بودند که اگر وقت دارم مسئولِ کنکورِ عکاسی کارهایِ مربوط به عکس‌ها باشم مثل چاپ و نصبِ عکس‌هایی‌ که شرکت کردند در مسابقه و این حرفها. ظاهراً، ژان‌ویو تو یکی‌ از جلسه‌ها گفته بوده که پروین نگاهِ هنری داره و رفرنس داده بوده به عکس‌هایی‌ که تو فیسبوک می‌گذارم و .... من هم قبول کردم.

دو هفته قبل عکس‌ها رو برام فرستادند، ۹۱ عکس به علاوه ۳ عکسِ جداگانه که برگزیده مسئولین بود. زیبا بودند، همه از طبیعت و زندگی‌ مناطقِ شمالی‌، اسکیموها، حیوانات و .... زیبا، زیبا. خلاصه درگیر بودم برایِ هماهنگیِ چاپ و چطور قرار دادنشون کنارِ هم که به چشم بیان.

رفته بودم  فروشگاهِ Zone سرِ ۴راه که بورد بگیرم برایِ نصبِ عکس‌ها، آخ آخ آخ.... چطور این همه سال تو این محله هستم اینجا نیومده بودم، واقعا نمیدونم که خدا برایِ خلقتِ بعضی‌ آدم‌ها چقدر وقت می‌گذاره.... برایِ اولین بار تو این شهر هی‌ اومد نوکِ زبونم که پیشنهادِ یه قرار قهوه بدم.... ولی‌ نگینِ چسبیده به گوشِ چپش مانع میشد!

جایزه برنده‌هایِ عکاسی‌ هم کارتِ کادو ۷۵$ از فروشگاهِ MEC بود، که خریدم. کنگره شبِ ولنتاین بود، اینه که گوشه برگه‌هایِ رای یه قلبِ خوشگل طراحی‌ شد ولی‌ کریستین به جایِ شکلاتهایِ قلبیِ قرمز مخصوصِ سن‌ولنتاین، شکلاتهایِ مخصوصِ نوئل گرفته بود که رو میز کنارِ جعبه رای که با یک کاغذِ رنگی‌ صورتی‌ خیلی‌ خوشگل ملوس پوشیده بودم بگذاریم.


میشل (پرفسورِ دانشگاهِ لاوال) رو هم دیدم، کلی‌ خوشحالی و این حرفها، از سفرِ تابستون به Umiujaq پرسید که گفتم امسال معلوم نیست برم که ظاهراً اون هم همینطور و بهش از برخوردِ دونی گفتم و گله کردم. ظاهراً موضوع مربوط میشد به موونیک و اینکه اونها کمی‌ از برنامه‌ریزی و نحوه کارِ استادم ناراضی هستند و این وسط من تاوان دادم.

از مواقعی که خیلی‌ خجالت میکشم، وقتی‌ هست که ازم تعریف بشه مخصوصا تو جمع، حالا اینجا هم موقع اعلامِ نتایج برنده‌هایِ پوستر، ارائه و عکس از برنده‌ها خواستند که بعد از مراسم بمونند که ازشون عکس گرفته بشه، و خب گفتند که پروین با چند تا کلمه تعریف از عکس‌هایی‌ که میگیرم،نزدیک بود همون بین بپرم بگم نه نه انقدر هم نیست بابا، من فقط دوست دارم یه عکسی بگیرم و لحظه زیبا ثبت بشه، وگرنه که هم خودم و هم دوربینم معمولی معمولی هستیم! کلی‌ خودم رو کنترل کردم نگم این چند حرف رو. یادمه یه بار فوریه ۲۰۰۵ تو کلاس زبان، رفتم پایِ تخته ۲خط بنویسم که استاد از دست خطم تعریف کرد، من هم که تازه ۲ ماهی‌ از ایران اومده بودم بیرون با کلی‌ تعارف و رودرواسی و اینا حرفها، گفتم: نه نه .... دیگه بقیش رو به فرانسه بلد نبودم بگم که  مثلا: شما خوب می‌بینین، لطف دارین و از این چرت و پرتها... حالا هم استاد هم بقیه من رو نگاه میکردند که ادامه حرفم چیه و چرا مخالفت کردم؟! در صورتی‌ که جواب یه "مرسی‌"ِ خالی‌ بود و بس!

از بینِ جمعیت یه پسری اومد جلو، قد بلند و خوش چشم و ابرو، از اول هم که وارد سالن شدن مثلِ یه کسی‌ که آشنا دیده نگاش دنبالم میکرد، بعد گفت شما دانشگاه لاوال نبودی؟ پروین؟!! با تعجب نگاهش کردم، به نظرم میومد اولین باره می‌-بینمش. گفت تو دانشجویِ فوقِ علومِ ژئومتیک بودی و من لیسانسِ مهندسی‌ ژئومتیک، و یه بار اومدی انجمن دنبال یک کتابی برایِ تحقیق.... تنها چیزی که بهش گفتم این بود که : خیلی‌ باهوشی که اسمِ کوچیکِ من یادته! معمولاً اسم یادِ کسی‌ نمیمونه اون هم اسم‌هایی‌ که جدیده و اولین بار می‌شنویم.  خب اسمِ من برایِ یک کبکی، اروپایی یا کانادایی که با ایرانی هم اسمِ من آشنا نباشه خیلی‌ جدیده!

همه چی‌ خوب برگزار شد. 

۱۳۹۲ بهمن ۲۳, چهارشنبه

همیطور که داریم با ژان‌ویو، بوردهایِ عکس‌هایِ مسابقه رو نصب می‌کنیم، احوالِ بچه‌هاش رو می‌پرسم، یه پسرِ ۱۲ ساله داره و یه دخترِ ۹ ساله، خودش هم فکر کنم زیرِ ۳۵ سال باشه. با یه لبخند و خوشحالی از تهِ دل ازشون حرف میزنه و میگه خوبند، میگه دخترم خیلی‌ عاقله از نظرِ عقلی بزرگتر از پسرمه... ادامه میده که بچه‌داری از یه جای به بعد میفته رو ریتمِ خوبی‌، و الان اینها همه چی‌ رو یاد گرفتند و یادشون دادم فقط مونده تجربه سکس، الکل و موادِ مخدر .... میگه: دخترم کتاب زیاد می‌خونه و یه روز با هم حرف میزدیم دیدم خوب میدونه راجع به مواد مخدر و .... نگرانی‌ ندارم و میتونیم با هم صحبت کنیم چون خوب مطالعه میکنه!