۱۳۹۲ مرداد ۲۷, یکشنبه

جمعه ۱۶ اوت (۳)؛ به دخترها قولِ یک غذایِ ایرانی داده بودم. شب دورِهمی‌ یا به قولِ کبکیها شب‌نشینی دخترونه داشتیم خونه کاترین و ماریلی. از سرِ کار که برگشتیم رفتیم تنها فروشگاه این روستایِ شمالی‌ و خرید کردیم، با توجه به امکانات اینجا و اینکه جسیکا گوشت قرمز نمیخوره، تصمیم گرفتم پلو زعفرونی با خوراکِ مرغ، همراه با سالادِ شیرازی و ماست خیار درست کنم. دخترها خیلی‌ دوست داشتند، همه چیز براشون جدید بود مخصوصا ته‌دیگ، ماست خیار و روشِ پختِ برنج!  

آشپزی حالِ من رو همیشه خوب میکنه، آشپزی و رقص، و بعد هم خوندن. به وقتِ ناراحتی، خوشحالی، دلگیری، دلخوری، هیجان و ... برایِ آروم شدن و رسیدن به حالِ خوب و آرامش میرقصم و یا آشپزی می‌کنم، آشپزیِ ایرانی، حالاها هم پختِ نون و شیرینی‌ هم بهش اضافه شده، چون حرص و ناراحتی‌ موقع خمیر ورز دادن از بین میره و به آرامش می‌رسه. امشب هم با آماده، شدنِ شام و رقص همراه  موزیکِ ایرانی، حس کردم که حالم خوبه، بی‌-اشتهاییم رفع شده و می‌تونم با آرامش با دنی حرف بزنم.

به دخترها می‌گفتم بیاین همراهی کنین تو رقص، مریلی میگفت من هر چقدر هم که تمرین کنم نمیتونم این حرکات رو انجام بدم. شب خوبی شد همراه با موسیقیِ ایرانی و صدایِ زیبایِ ستار! 




۱۳۹۲ مرداد ۲۶, شنبه

جمعه ۱۶ اوت (۲)؛ اوایلِ بعد از ظهر، دنی و گروهش در حالِ مرتب و انبار کردنِ تیر و تخته‌هایِ پشتِ خونه بودند که رفتم صداش کردم، سرد و محترمانه گفتم من می‌خوام برم درّه شمالِ روستا و به موتور ۴چرخ احتیاج دارم. گفت باشه و رفتم دنبالِ مریلی و بهش گفتم که کارِ چندانی ندارم فقط یه سایت تو درّه‌ای که شمالِ روستا هست.
.۱۴:۳۰ با هم رفتیم، و این ایستگاه جایی‌ بود که روزِ دوشنبه با یاشوا هم اومده بودم ولی‌ در همون مکانی که GPS نشون میداد گیرنده رو پیدا نکرده بودم و دخترها گفته بودند میدونند کجاست چون سالِ پیش هم با همین مورد برخورد کرده بودند. در دایره به شعاع ۵متر و لابلایِ درختچه‌هایِ تیغدار خیلی‌ گشتیم تا دیگه در اوجِ ناامیدی به رو به خدا گفتم: یا خدا، میدونی‌ که به امیدِ تو اومدم، من نمیتونم برم بگم من همه تلاشم کردم ولی‌ پیدا نشد! خدایِ خوشگلم هم همون لحظه چشمِ من رو باز کرد به سر سفید روپایه سیاه که پخشِ زمین شده بود... خودش بود. کارش رو انجام دادیم و خوشحال و خندون برگشتیم که بریم و به برنامه جمعه‌شبمون برسیم. دورهمیِ دخترونه خونه مریلی و کاترین، به صرفِ  شامِ ایرانی!
ظاهرا پسرها به جسیکا و Maud کلی‌ غرّ زده بودند که چرا غذایِ ایرانی برایِ دورهمیِ دخترونه! به من چیزی نگفتند چون من رو مودِ لبخند و روز بخیر و شب به خیر بیشتر نبودم. 




۱۳۹۲ مرداد ۲۵, جمعه

جمعه ۱۶ اوت (۱)؛ صبحِ زود بیدار شدم و قبل از ساعتِ ۷ تو سالن بودم، بقیه هم بیدار بودند. صبح‌هایِ زود دورِ میزِ صبحونه همه سرحال در حینِ خوردن صبحونه مشغولِ صحبت و بگو بخند هستند. دلم نمیخواست که امروز هم دنی در این مورد حرفی‌ بزنه، با اینکه به اون اصلا ربطی‌ نداشت و من برنامه‌ام مشخص بود، ولی‌ به احترام بهجمع  و هماهنگی خیلی‌ رعایت می‌-کردم.

دنی اومد و بعد از خوردنِ صبحونه‌ش رو به خلبان گفت که با کامیون پروین و فلوران رو ببر دره Des Trois بعد هم تند تند هماهنگ میکرد که کی‌ با چی‌ میره، کی‌ موتور ببره، کی‌ چه کنه. من نگاش می‌-کردم و منتظر بودم که حرفش تموم بشه و برنامه خودم رو بگم که روش رو کرد بهم و گفت: متوجه نشدی برنامه رو؟  گفتم چرا، ولی‌ من قراره این درّه رو با مریلی ساعتِ ۱۴:۳۰ برم، از قبل هم قرار گذاشتیم، روزِ ۳شنبه که خودت هم اونجا ایستاده بودی، با همون لحن گفت: به کمک احتیاج داری؟ بهم برخورده بود حسابی‌ که گفتم: نه من خودم کارم رو انجام میدم ولی‌ تنها هیچ جا نمی‌رم، دخترها فقط همراهم میا‌ن، ضمنا مونیک هم رو تنها نرفتن تو منطقه بیشتر از خودِ کار تاکید کرده. ولی‌ اون حرفِ  خودش رو زد و از اونجایی که همه هم بودند و خصوصاً با حرفی‌ که دیشب جسیکا زده بود مثلا نمی‌خواستم که بقیه متوجه برخوردِ دنی بشند، پاشدم و کوله‌ سنگینِ وسایلم رو برداشتم و آماده شدم و با فلوران و خلبان رفتیم. خلبان هم وقت‌هایی‌ که هوا خوب نبود و نمیتونست بره پرواز اینجوری کمک میکرد.

هوا مه‌-آلود بود، مه‌ به قدری پایین بود که نمیتونستی ۲ متریت رو هم ببینی‌، اصلا مناسبِ کارِ من نبود، ولی‌ من کوتاه اومده بودم نمیخواستم به حسابِ غیرِ مستقل بودن و ضعف گذاشته بشه کارم. اون مویرگِ خانیم بد جنبیده بود که آتو دستِ کسی‌ نده. اومدم تو درّه و حالا ایستگاه‌هام رو پیدا نمی‌-کردم.تو این درّه ۵ تا سایت به فاصله از هم داشتم که ۲ تاش رو قبلا اومده بودم و امروز هم میخواستم که این ۳ تایِ باقیمونده رو انجام بدم. تقریبی میدونستم کجان.

فلوران که پیاده شد،  خلبان گفت که دنی با تو بد حرف میزنه، برخوردش خوب نیست، تو باید با رئیست در موردش صحبت کنی‌. گفت البته با همه تقریبا این برخورد رو داره به جز همون دو سه نفرِ خودش. منظورش Maud, جسیکا، استفان و ماکسیم بود، مخصوصا هوایِ Maud رو خیلی‌ داشت و همه رو همراهش می‌-کرد که کمکش باشند. به من مربوط نمی‌شد، هر کی‌ خودش میدونه. ولی‌ اینکه رفتارش جدا از اینکه من رو ناراحت می‌-کرد سبب شده بود که بقیه بفهمند و یه جوری انگار هوام رو داشته باشند، بیشتر من رو اذیت می‌-کرد. این نوع توجه رو دوست ندارم. 

من تنها غیر فرانسه زبان اون جمع بودم، بقیه از کبک، فرانسه و سوئیس بودند، و من از ایران. البته به این مربوط نمیشه ولی‌ خب.... در جوابِ خلبان قبل از پیاده شدن گفتم که: من اهلِ شوخی‌ کردن نیستم، به همه هم احترام می‌گذارم، تحملم هم بالاست، مهم نیست، این روزها هم می‌گذره، ولی‌هر چی‌ هم فکر می‌-کنم نمی‌فهمم که کجا اشتباه کردم که این برخورد رو داره. گفت که میدونم، تو این چند روز شناختمت، تو اشتباه نکردی، اون این مدلی‌ هست با ما هم همینطور، ولی‌ تو باید به سوپروایزرت بگی‌. گفتم می‌گذره، مهم نیست و پیاده شدم. ولی‌ چه پیاده شدنی که از این توجه و این حمایت بیشتر حالم بد بود، از اینکه بخوام خودم رو اثبات کنم که من الم و بلم، اینجور نیستم و اونجور هستم. از اینکه دنبالِ یکی‌ بگردم که شکایت کنم. باید این موضوع رو خودم حل می‌کردم!

یه خرده مه‌ بالا رفت و تا ظهر که ۳ تا سایت رو پیدا کنم و داده‌های گیرنده‌ها رو برداشت کرده و دوباره برنامه‌ریزیشون کنم ذهنم هم درگیر این موضوع بود. قرارمون ساعت ۱۲:۳۰ بود که خلبان بیاد دنبال. هوا دیگه حسابی‌ گرم و شرجی شده بود و پشه‌ فراون، خوشبختانه اینجا هم خرابی دستگاه‌ها رو نداشتم.

ظهر برگشتیم خونه یه دوش گرفتم و رفتم تو اتاقم، با همه خستگی‌ و کار، از روزِ قبل دیگه من اشتهام رو از دست داده بودم و تقریبا به جز آب و قهوه و گاهی‌ یه تیکه کوچیک شیرینی‌، چیزی نمیخوردم. خودم متوجه نبودم ولی‌ این نکته از چشمِ بقیه مخصوصا خلبان دور نمی‌موند. 












۱۳۹۲ مرداد ۲۴, پنجشنبه

پنجشنبه ۱۵ اوت؛ امروز هوا خیلی‌ خوبه، آفتابی، گرم با کمی‌ باد و طبقِ گفته دیشبِ دنی، هلی‌کوپتر میره "بونی فس" و من رو نمی‌-برند و داده‌هایِ گیرنده سایتی که اونجا داریم رو خودِ دنی دانلود میکنه و دوباره برنامه‌ریزی و نصبِ مجدد گیرنده. برایِ این کار باید کابل اتصال بینِ لپ‌تاپ و گیرنده رو بهش می‌-دادم، چون خودش نمیدونست کابلِ خودش مربوط به این نرم‌افزار رو کجا گذاشته، اینطوری من نمی‌تونستم هیچ کاری در رابطه با کارِ خودم بکنم و از این هوا که انقدر مناسب و خوبه برایِ کارم استفاده بکنم ولی‌ می‌-تونستم به بچه‌ها کمک کنم.

 ساعت ۷:۳۰ نشده بود که بلند شدم و رفتم تو سالن، همه نشسته بودند دورِ میز و مشغولِ خوردنِ صبحونه بودند، دنی نبود. من هم یه قهوه و یه چیزی‌ خوردم و منتظرش موندم که بیاد و ببینم که کابلِ خودش رو پیدا کرده یا نه که اومد و کابل و وسایلِ لازم رو بهش دادم و در جوابِ اینکه بگذار خودم  بیام گفت هلیکو جا نداره، و یه غری‌ام زد که باید زودتر و قبل از ساعتِ ۷:۰۰ این وسایل رو به من میدادی یا حتی دیشب می‌-آوردی لابراتوار. از رفتارش دلخور شدم ولی‌ هیچ قضاوتی نکردم.

 به بچه‌ها گفتم من می‌تونم همراهی و همکاری کنم باهاتون، Moud گفت که جسیکا همراهشه و ماکسیم هم نرفت تو منطقه و از اونجایی که رو تغییرات و رسوباتِ آبِ رودخونه کار میکنه روزهایِ بارونی مناسبتره برایِ کارش.

خب من هم تو خونه موندم و رو پروژه‌ام کار می‌-کردم. سرِ ظهر دو تا دخترِ جوون اومدند که یکیشون رو می‌-شناختم، طبقِ معمول اسمش یادم نبود ولی‌ اون خوب من رو یادش بود. بهشون گفتم منتظرشون نبودیم و من در جریان نیستم. Moud و جسیکا که برگشتند اتاقشون رو خالی‌ کردند و دادند به دخترهایِ جدید، خودشون هم تو وقتِ ناهار و استراحت چادرهاشون رو پشتِ خونه کنارِ چادرِ ماکسیم برپا کردند.  بهشون گفتم که یک تخت تو اطاقی که من هستم خالیه، یکیتون میتونه بیاد اینجا که گفتند ما چادر داریم و ترجیح می‌-دیم بیرون بخوابیم.

 یک ساعتی نگذشته بود که یه آقایی که چهره‌ش آشنا بود در رو باز کرد و اومد تو، خیلی‌ با من آشنا برخورد می‌-کرد، میدونستم که دیدمش باز اسمش یادم نمی‌-اومد، "فلوران" بود، استادِ دانشگاه لاوال و من ایشون رو هم سالِ گذشته تو ایستگاهِ تحقیقاتی‌ Kuujjuarapik و همینطور تو خودِ مرکز تحقیقاتِ CEN دیده بودم. دیروز دنی گفت که میاد ولی‌ اون موقع خیلی‌ رو اسمش توجه نکردم و فکر کردم یه خانومی میاد. خلاصه گفتم که منتظرش بودیم و بهشون شرایط رو گفتم، ولی‌ دخترها که از همون اول همه چی‌شون رو جدا و مستقل انجام دادند حتی خریداشون رو هم جداگانه گذاشتند تو یخچال.

شام رو هم من آماده کردم، برایِ ۱۰ نفر، که یک نفر هم گیاهخوار بود. بعد از شام نمی‌-دونم چرا دنی گفت که تو صبح ۹:۳۰ بیدار شدی و کابل رو دیر به من رسوندی و از این حرفها! لحنش هم خوب نبود، در واقع رفتار و برخوردش از روزِ دومِ ورودش خیلی‌ تغییر کرده بود، هر چی‌ هم تو رفتارِ خودم دنبالِ دلیلِ این تغییر می‌-گشتم به نتیجه نمی‌-رسیدم.

بعد از شام با جسیکا یه سر رفتیم پیشِ دخترها (مریلی و کاترین) که تو راه جسیکا گفت:  دنی با تو خیلی‌ بد صحبت میکنه، رفتارش درست نیست، چرا؟ باید باهاش صحبت کنی‌! خیلی‌ ناراحت شدم، بهش گفتم مهم نیست و سوژه رو عوض کردم ولی‌ اون این موضوع رو پیشِ دخترها هم گفت و اونها هم کمی‌ از اون گفتند. در جوابشون گفتم که من هم متوجه شدم، نمیدونم چرا ولی‌ مهم نیست و می‌گذره. 
ولی‌ مهم بود، همین که بقیه متوجه شده بودند من بیشتر ناراحت شدم و دیگه مهمتر شده بود. این شد که من یواش یواش کشیدم تو غارِ خودم.

برگشتیم خونه، تو اتاق بودم و اینترنت که "فلوران" در زد و اومد تو و گفت: پروین، فقط یه تختِ خالی‌ هست و اون هم تو اتاقِ توعه، همین‌جا. تو مشکلی‌ نداری که من هم بیام تو این اتاق. نگاهی‌ به طبقه دوم تختِ دو طبقه‌ای که من طبقه پائینش می‌-خوابیدم کردم و گفتم که نه، میتونی‌ ازش استفاده کنی‌، من مشکلی‌ ندارم. 

برایِ تماشایِ غروب رفتم کنارِ خلیج، به این فکر می‌-کردم خدا کنه حداقل خررروپف نکنه! دیگه اینکه تمیز باشه و حتما دوش بگیره که بویِ بد نده! درسته که طبقه بالایِ تختِ من می‌خوابید و ربطی‌ به من نداشت. ولی‌ تو یه اتاقِ کوچیک در بسته بویِ بد می‌-پیچه خب. از اونجایی که هیچ وقت هم تاریکی کامل نمیشه، پرده هایی از برزنت ظریف به پنجره‌ها هست که شبها مانع می‌-شه از مزاحمتِ نور، با این حال همیشه لایِ پنجره رو من باز می‌گذاشتم حتی وقتی‌ خودم تنها بودم.

کنارِ ساحل که قدم می‌-زدیم، جسیکا پرسید که تو ناراحت یا معذبی از اینکه با "فلوران" هم اتاق شدی؟! شونه بالا انداختم که نه، اینجا دیگه جنسیت معنا نداره و اینکه خب اون هم مثلِ من هزینه اقامتِ اینجا رو میده. 










۱۳۹۲ مرداد ۲۳, چهارشنبه

۴شنبه ۱۴ اوت، آسمون خاکستری و ابری بود و بارون شدید، خلیج طوفانی با موج‌هایِ خاکستریِ کف‌آلود، دیگه از اون آبی‌ آبی‌ با اون پولک‌هایِ نقره‌ایِ برّاق رویِ سطحش خبری نبود. این برایِ من نمادِ خوبی‌ نبود یعنی‌ که هلی‌کوپتر نمی‌تونه بلند بشه و من هم نمی‌رم جایی‌. شبِ قبل به "دنی" گفته بودم می‌تونم بهش کمک کنم، این شد که صبح بعد از صبحونه صحبت شد که اول با ماکسیم برم که کارش رو نمونه‌برداریِ مواد و رسوباتِ رودخونه تو یکی‌ از دره‌هایِ اطراف هست، ۲سال پیش یک بار باهاش رفتم، که تصمیم عوض شد و جسیکا با مکس رفت و من همراهِ Maud،  استفان و خودِ دنی رفتیم Vallée des Trois  یا همون درّه‌ای که انتهاش دریاچه Guillaume-Delisle هست. من هم تو این درّه چند تا گیرنده دارم که هنوز داده‌هاشون رو برداشت نکردم. 

Maud رو رابطه افزایشِ پوششِ گیاهی و کاهشِ یخچالهایِ طبیعی کار میکنه. تو فاصله‌ای که دنی و استفان چاهی به ارتفاعِ ۱:۳۰ بکنند و بعد با لوله حفاری رو تا ارتفاعِ ۳ متر ادامه دادند تا قطعه‌هایِ یخچال رو از زمین و زیرِ پوشش خاکِ یخزده در بیارند. ما هم رو نمونه‌برداری و اندازه‌گیریِ پوششِ گیاهی کار کردیم و بعد هم به بقیه ملحق شدیم. یه جا برایِ برداشتن تیکه خاکِ موردِ نظر پسرها پایِ Maud رو گرفتند چون سبکتره و سرازیرش کردند  تو چاه که دستش رو ببره تو سراغی که با لوله‌ها حفر کردند و بتونه تیکه جامونده از یک تیکه یخچال رو دربیاره (عکسش رو گذاشتم) .
یک سر بعد از ظهر مریلی و کاترین هم اومدند چون اونجا هم سایتِ کارشون حساب میشد، اندازه‌گیریهاشون رو انجام دادند و رفتند. 

به هوایِ اینکه هوا سرد و بارونی هست و احتمالِ حضورِ پشه کمه، فیله‌ای که میشل برام گذشته رو نیاوردم مدام اسپری OFF زدم حتی به چشمام. 

در کل، روزِ خوبی‌ بود، خستگی‌ و کار زیاد بود و با این هوا و بارون و خاک هم کثیفیش زیاد.، یک لحظه هم بیکار نبودیم، به جز ۵-۴ دقیقه وقتِ خوردن یه ساندویچ، ولی‌ چون به نتیجه‌ای که میخواستیم رسیدیم، خوب بود.

وقتی‌ برگشتیم سایت، جسیکا شام درست کرده بود، مرغِ سرخ شده با سالاد و این حرفها، قرار بود که کاترین و مریلی هم بیان پیشِ ما ولی‌ ما شاممون رو خوردیم و کمی‌ هم برایِ اونها موند که بعد اومدند و خوردند.

لباس‌هایِ کل و کثیفم رو ریختم تو ماشین شست و خشک کرد برایِ فردا. دنی گفته اگر هوا فقط خوب باشه میریم درّه ناستاپکا برایِ گیرنده‌هایی‌ که اونجا دارم ولی‌ اگر هوا خیلی‌ خوب باشه اونها میرن بنی‌فس و من رو هم نمیبرند چون مسیر دوره و باید سوختِ هلی‌کوپتر بیشتر ببرند و برایِ برداشتِ داده‌هایِ گیرنده اونجا می‌تونم به اون وسیله بدم که خودش به جایِ من انجام بده.








۱۳۹۲ مرداد ۲۲, سه‌شنبه

سهسشنبه ۱۳ اوت؛ امروز هوا عالی‌ بود، عالی‌ برایِ کار تو منطقه، برایِ پرواز هواپیما و هلی‌کوپتر. میشل از دیروز میخواد بره، پاش خیلی‌ درد میکنه و واقعا کاری نمی‌تونه انجام بده. دیروز رفت تا فرودگاه ولی‌ اصلا هواپیما اینجا نیومد. منتظرم که دنی بیاد که ببینم برنامه من چطور میشه. اگر هلی‌کوپتر برام وقت نداشته باشه با دخترها برایِ برداشتِ داده‌ها میرم درّه‌هایِ اطرافِ روستا که گیرنده دارم.  

امسال یه آرامشِ خوبی‌ دارم، شاید به خاطرِ اینکه کارِ نصبِ جدید ندارم که نگرانش باشم و تا به حال هم هیچ دستگاهی شکسته و آسیب دیده نبوده. فضایِ سایت هم یه جورِ خوب و مهربونی هست. 

امروز اوایلِ بعد از ظهر که کسی‌ نبود خونه رو جارو‌برقی‌ کشیدم. لوله خیلی‌ بلندِ جارو برقی‌ مستقیم به شوت وصله و دیگه نیازبه خالی‌ کردن یا دور انداختن کیسه‌ش نداره و خودش هم انقدر بلند هست که به همه اتاق‌ها می‌-رسه.

عصر میشل رفت فرودگاه، دنی اومد با یه پسرِ جدید که امسال دستیارش هست، به اسمِ استفان، دانشجویِ دانشگاهِ لاوال، سوئیسی که سه ساله اوامده کبک. از نظرِ من تیپ سینمایی، حتی با این ریش و سر و وضعِ کاری تو منطقه، و کلا آقا، اهلِ کار، قوی و .... خب دیگه زیاد ازش تعریف نکنم.
با دنی در موردِ برنامه‌م صحبت کردم، آقایِ مدیر اونه دیگه! همون موقع گفت حاضر شو تا هوا خوبه بریم BGR. کاترین و ماریلی هم اومده بودند که بریم با هم درّه و وقتی‌ برنامه من رو فهمیدند به شوخی‌ و جدی به دنی میگفتند هلی‌کوپتر جا نداره، ما با پروین باشیم کار سریعتر پیش میره و ال‌ و بل ... ولی‌ نه، استفان با من اومد تا داده‌هایِ یکساله دو تا گیرنده رو برداشت کردم و دوبره برنامه ریزی و نصبشون رو انجام دادم و برگشتیم تا پایِ هلیکو. تو این فاصله یه جایی‌ دوربینم از جیبم افتاده بود، عکس‌هایِ تخصصی رو با دوربینِ GPS میگیرم که موقع دانلود مستقیم رو گوگل ارت هم قرار می‌گیره. دوباره برگشتیم حالا لابلایِ اون درختها و مرداب و ... خدا رو شکراستفان  خیلی‌ زود دوربین رو دید و بهم داد. 

وقتی‌ رسیدیم فرودگاه، دخترها که اومده بودند دنبالمون سریع در موردِ استفان پرسیدند که کیه؟ چی‌ میخونه؟ چی‌ کاره است؟ من واقعا نمیدونستم، اول فکرکردند شوخی‌ می‌کنم بعد که گفتم واقعا نمیدونم این چاهارتا چیزی هم که میدونم خودش گفته، کاترین گفت : پروین براش بی‌ اهمیته! جمله‌ای رو به فرانسه گفت که میشه تعبیر کرد به بی‌تفاوت بودن به آدمها و این مسائل. برایِ توجیه میگم نه، ولی‌ خب کاری ندارم، هر چی‌ می‌گفتم بدتر میشد! هیچ چی‌ دیگه... خودشون بعدا می فهمند و ته و توش رو در میارند، این هم مثلِ هر سوژه جدیدِ دیگه‌ای اولش جالبه. ولی‌ اون چه که کمی‌ فکرِ من رو مشغول کرد این نظرشون بود راجع به من! بی‌تفاوتی!!! نه والله، اصلا!

رسیدیم خونه، سریع دوش گرفتم و یه فنجون چایی آمده کردم و با دو تا بیسکویت رفتم کنارِ ساحل. دنی کمی‌ سربه سرم  می‌گذاره، کم و بیش جواب میدم. اگر خودم به موضوعِ شوخی‌ سوار نباشم اصلا ادامه نمیدم، انقدر عادی و محترم جواب میدم که اصلا موضوع عوض میشه ولی‌ دنی سبکِ خودش رو داره، می‌پرسه از شوخی‌هایِ من خوشت نمی‌آد؟! میگم چرا، ولی‌ خیلی‌ نمیفهممشون!!!!!! گفته بودم ازش خوشم میاد، نه خیلی‌ خاص. شنیدم زن و ۳تا بچه داره ولی‌ خیلی‌ برام عجیبه که حتی یک بار هم به بودنشون اشاره نکرده و این از یک کبکی بعیده!

کنار ساحل که بودم جسیکا و Maud هم اومدند با هم عکس گرفتیم. و من هم سریع گذاشتم رو فیسبوک، با همون صورتِ آفتاب سوخته و پشه خورده بدونِ آرایش، حتی یه رژِلب و موهایی که فقط با انگشتهام مرتبشون می‌کنم، شونه و برس برام خیلی‌ کاربرد ندارند مخصوصا تابستونها!

سر میزِ شام بچه‌ها در موردِ فیلمی که دیشب دیدند حرف زدند و کلی‌ خندیدند که چه فیلمی رو با میشل دیدند!









۱۳۹۲ مرداد ۲۱, دوشنبه

دوشنبه ۱۲ اوت؛  قبل از ظهر با میشل رفتیم دم خونه "یاشوا صلاح" و قرار گذاشتیم که من رو همراهی کنه برایِ کارم تو درّه‌هایِ اطرافِ روستا و خب هزینه‌ش رو بدم. میشل یه جوری تو حرفهاش اصرار داره که من خودم موتور ببرم و من هم میگم نه ترکِ موتورش میشینم و با هم میریم، زیاد هم به شوخیهایِ مردونه بینشون اهمیت نمیدم، حتی به تیکه‌هایِ خوشامد گوییِ میشل. برایِ ساعتِ ۱۴:۰۰ قرار میگذاریم. بعد هم یه سر رفتیم ساختمون شهرداری و پوسترم رو دادم به آقایی که مسئولش بود و کلی‌ هم در موردش توضیح دادم. بعد هم به فروشگاهِ Northern که از گیشه پول بگیرم برایِ هزینه همراهیِ یاشوا. خداییش با این پاش و دردی که داره، این لحظه‌هایِ آخر که داره میره کمکِ خوبی‌ کرد.

ساعتِ ۱۴:۰۰ با یاشوا رفتیم درّه کنارِ روستا، که یکی‌ از گیرنده‌ها که سالِ پیش شکسته بودند و جاش رو عوض کرده بودیم اما مختصاتش رو یاداشت نکرده بودیم رو پیدا کردم و داده‌هاهش رو برداشت کردم و عکسِ جدید با مختصات ازش گرفتم. دومی‌ رو پیدا نکردم با اینکه طبق GPS تو نقطه موردِ نظر ایستاده بودم. دوباره بارون گرفت، ساعت ۱۶:۰۰ برگشتم پایین، از دور یاشوا رو می‌-بینم که منتظره و یه بوته کوچیک گل‌ که خاک‌هاش رو از دورِ ریشه می‌-تکونه تو دست داره و بهم میده. با هم انگلیسی‌ حرف می‌زنیم ولی‌ چه انگلیسی‌-ای، نه من میفهمم نه اون. 

سرِ میزِ شام، صحبت از هر دری میشه. امشب بچه‌ها راجع به شراب خوب و قیمتش، و اینکه چطور انتخاب میکنند حرف می‌زدند، دلیلش هم شرابِ قرمزی بود که ماکسیم آورد و پاکتی بود. من هم گاهی‌ گوش می‌کردم گاهی‌ هم بیرون رو نگاه می‌کردم که شنیدم جسیکا میگه: پروین، تو کشورِ تو قیمتها چطوره؟ من رو میگی‌، نمیدونستم چی‌ بگم! خدا پدرِ "ف‌"" رو بیامرزه که یه بار همون وقتهایی که هنوز منتظر بود و فکر میکرد برمی‌گردم در وصفِ زندگی‌ تو ایران گفت که اینجا بهترین مشروب دلیوری میشه پروین، هر چیز که بخوای! با اینکه می‌دونست که این موضوع من رو وسوسه نمیکنه، منی‌ که تازه خودش عصبانی میشد که چرا نماز می‌خونم و روزه میگیرم نموندم تو ایران.
خلاصه دوباره برگشتیم به سوژه ایران و صحبت راجع به شرایطِ زندگی‌ و همه خوبیهایی که اونجا هست و رسانه‌هایِ اینجا خلافش رو میگن و خلاصه کلی‌ که گفتم، میشل من رو تایید میکرد و وقتی‌ تعریف کرد از زمانِ انقلاب ایران که اون موقع خودش دانشجو بوده و نظرِ مثبتی که اینجا و کشورهایِ اروپایی در موردِ انقلابِ ایران و آیت‌الله خمینی داشتند، متعجب نگاش می‌کردم.

غروب، دخترها مریلی و کاترین رو دیدم و از کارم گفتم، اونها گفتند ما می‌دونیم گیرنده کجاست حدودِ ۳۰ متر دورتر از نقطه مختصاتی که داری. این گیرنده‌هایِ اطرافِ روستا رو سالِ ۲۰۱۱ نصب کردم و سالِ ۲۰۱۲، قبل از اینکه برایِ نصبِ گیرنده‌هایِ جدید بیام، قرار شد لورانس که از دانشجوهایِ فوقِ لیسانسِ مونیک هست و اون موقع اینجا بود برداشت کنه، و خب این دخترها کمک کرده بودند و این کار رو انجام داده بودند بنابراین چشم بسته محلِ گیرنده‌ها رو میدونستند. همون موقع هم پیشنهاد دادند بریم سراغِ گیرنده‌هایِ نزدیکتر، با اینکه خسته بودند و تازه‌ از تو منطقه رسیده بودند. رفتیم و داده‌هایِ ۳ تا گیرنده رو برداشت کردم. خدا رو شکر تا الان همه دستگاه‌ها سالمند، نه ‌خرس و نه آدمیزاد بهشون دست نزده، برخلافِ سالِ گذشته که کلیشون شکسته شده بودند یا سیم‌هاشون پاره شده بودند، با این حال من کلی‌ مجهز میرم و همه جور وسیله با خودم می‌برم که اگر نیاز به تعمیر یا تعویض بود همون‌جا انجام بدم که خدا رو شکر تا به حال نیاز نشده. 

وقتی‌ برگشتیم حدودا ساعت ۲۱:۰۰ بود و میشل یه خرده ناراحت بود از این موقع رفتن برایِ کار و تذکر داد، حالا من دیگه نمی‌تونستم بخوابم، برگشتم تو هال و همه داشتند فیلم می‌-دیدند آروم صداش کردم و توضیح دادم که ما بعد از برداشت از دستگاهِ اول به پیشنهادِ دخترها رفتیم تا دره و این خیلی‌ به نفعِ من بوده، چون با این هوایِ متغیر که نمیشه هیچ چیزی رو پیش‌بینی‌ کرد. فکر کنم انقدر طفلکی بودم که بنده خدا پشیمون شد که چرا به من گفته و گفت: بهتر بود که با اونها حرف میزدم پروین، خب این نگاه به خاطرِ تفاوتِ نسل که من می‌تونم پدرِ اونها باشم و نمی‌فهمم که چرا یه آدم صبحِ زود بیدار نشه و از ساعتِ ۵ عصر به بعد هنوز بخواد کار کنه!
تصمیم گرفتم قرارِ فردا ساعتِ ۹:۰۰ با یشوا رو کنسل کنم و بقیه گیرنده‌هایِ اطرافِ روستا و درّه‌ها رو با دخترها برم که سریع تر هم انجام میشه.

من هم کمی‌ نشستم پایِ فیلم، ولی‌ زودی بلند شدم، یه فیلم فرانسوی بود که تمامش صحنه بود، پورن نبود ولی‌ سوژه این بود! من تو این زمینه، دیدنِ فیلم به این صورت با دیگران آدمِ راحتی‌ نیستم خب!















زیبائی خوبه.
زیبائی نسبیه.
یه ویژگیهایی برایِ هر نژاد و رنگی‌، هر جایِ دنیا معیارِ زیباییه.
یه زنِ زیبا به نظر اومدن عالیه.
برگِ برنده است.
حتی اگر بهش تکیه نداشته باشی‌، توجه نکنی‌ . خودت باشی‌، طبیعی ، خالص ... 
زیبائی نعمته.
زیبا به نظر اومدن لطفِ  خداست.

 هوا مه‌-آلوده، مه‌ِ سنگین.
اگر بارون بباره من نمیتونم کاری انجام بدم، چون کارم وابسته به کامپیوتر و وسایلی هست که نباید خیس بشند.
امروز می‌خوام یه سر برم دفترِ شهرداری یا شاید هم فرمانداری (نمیدونم ترجمه دقیقش رو) که پوستری که آماده کردم رو بهشون بدم برایِ اینکه در جریانِ کارِ پروژه باشند.
میشل دو هفته پیش خورده زمین و پاش آسیب دیده و پاش رو میکشه. با اینکه به رویِ خودش نمیاره ولی‌ معلومه که خیلی‌ درد داره، با این حال کلی‌ هم کار میکنه، اینجا هر کس کارِ  خودش رو میکنه، استاد و دانشجو و کارآموز فرق نداره، زن و مرد که اصلا! برایِ همین حتی یه فنجون قهوه هم از کسی‌ درخواست نمیکنه حتی بیشتر از همه هم کمک میکنه. ایمیل زده به آژانس که بلیت بگیره و شاید امروز برگرده.
من هم از دیشب که این رو فهمیدم و اینکه همه گرفتارند و کسی‌ نیست که حتی یکی‌ دو ساعت باهام بیاد، تصمیم گرفتم که برم سراغِ "یاشوعا صلاح" همون پیرِ مردِ اینویت که یه باری همراهیم کرده بود، فقط باید یادم باشه که پولی بهش بدم، به اصطلاح رسما استخدامش کنم.
دنی (خلبان) امروز با فنلاندیهایی هست که اومدند مستندی بسازند در موردِ "فوک". صبحی‌ بهش گفتم لطفا یادت باشه که برایِ من وقت بگذاری.
تا ببینیم امروز چطور می‌گذرهو چقدر کارم پیش میره.

۱۳۹۲ مرداد ۲۰, یکشنبه

صبح ساعت ۴:۳۰ بیدار شدم. به پذیرش هتل گفته بودم که برایِ ساعت ۵:۳۰ بیدارم کنند که با شاتلِ ساعت ۶:۰۰ برم فرودگاه، چند دقیقه بیشتر راه نبود. رستوران هم ساعت ۶:۳۰ شروع به کار میکرد که خب وقت صبحونه خوردن نداشتم. خودم  قهوه آماده کردم بعد از نرمش، دوش گرفتم، همراه با خوردنِ قهوه یه نت گردی هم کردم و برایِ ساعت ۵:۴۵ اتاق رو ترک کردم. راننده قدبلندِ جاماییکایی که دیشب هم اومده بود فرودگاه دنبالم تو پذیرش نشسته بود، صورتش خسته بود و برخلافِ شبِ قبل دیگه خنده و شوخی‌ نمیکرد. 

چمدونِ خودم رو که تحویل دادم، جعبه بزرگِ وسایل و همینطور پوستر رو بردم قسمتِ کنترل وبعد از بررسی‌ فرستادند به بار. ۶:۳۰ نشده بود که دیگه کارم تموم شد. از استارباکس، یه کلوچه شکلاتی گرفتم و رفتم سالن انتظارِ مقابلِ گیتِ پرواز. 

باز هم  صندلی شماره ۱۰ و کنارِ دربِ اضطراری. کلا هواپیما ۱۱ ردیف داره. کناریه دخترِ جوون که پرستارِ یکی‌ از روستاها بود (پنجمین روستا تو مسیر، ۳ تا بعد از Umiujaq) نشسته بودم به اسمِ جسیکا. کلی‌ با هم حرف زدیم. ساعت ۱۱ رسیدیم Kuujjuuarapik. بارون میومد.هیچ کس از افراد مرکز رو ندیدم. اونجا یادم افتاد اون چه که هی‌ فکر می‌کردم جا گذاشتم و نمیدونستم چیه کاسکت با فیله بود یعنی‌ همون کلاهی که توری داره برایِ محافظت از نیشِ پشه‌. نداشتنش معادلِ اینکه که وقتی‌ برگردم سر و صورتم مثلِ کسانی‌ میشه که آبله مرغون گرفتند.

ساعت ۱۲:۰۵ رسیدیم Umiujaq, هوا آفتابی و عالی‌. پیاده که شدم از هواپیما، اونطرفِ توری اون دستِ ساختمون، Maud, دانشجویِ میشل رو دیدم و دست براش تکون دادم. خوشحال شدم این یعنی‌ اینکه یادشون هست من قراره بیام و معطل نمیمونم. اون اومده بود دنبالِ من و یه زوجِ فیلمبرادرِ فنلاندی که برایِ ساخت یه مستندِ تلویزونی اومدن اینجا و قراره جاناتان (پسرِ خوش‌قیافه دوره سکوریزم) همراه و راهنماشون باشه. خونه مرکز CEN، امسال اینترنت هم هست ظاهرا مودم مال  میشل هست. وسایلمون رو جابجا کردیم. به خونه، مونیک و ... خبر دادم که رسیدم و همه چیز تا الان خوبه.

دلم میخواست از همین بعد از ظهر کارم رو شروع کنم، ولی‌ کسی‌ نبود و Maud هم خودش کار داشت باید برمیگشت به درّه. در حالِ صحبت بودیم که میشل زنگ زد، رسیده بودند فرودگاه با هلی‌کوپتر که وقتی‌ فهمید من رسیدم پیغام داد که برم و هلی‌کوپتر میتونه من رو به یکی‌ از مناطقِ کارم ببره. همه وسایل رو ریختم تو کوله‌ و بدو. کلی‌ هم کرمِ ضدِ پشه‌ زدم که کلی‌ تلخه. اونجا ماکسیم رو هم دیدم، همون پسر فرانسوی که هر سال هست و نونهایِ خوشمزه می‌-پزه. جاناتان هم بود، یه دختری هم از دوره سکوریزم، اسم یادم نمی‌مونه. فقط میشل رو بوسیدم، از این بوسیدنِ همه اصلا خوشم نمی‌آد. یه Salut, Salut کردم و تمام. برخلافِ سالهایِ گذشته، خلبان هلی‌کوپتر (دنی) مسن هست و مهربون‌تر هم، معمول مردهایِ تو این سنّ و سال. 

مختصاتِ منطقه‌هایی‌ که سنسور دارم رو بهش دادم و خودم هم همونجا سریع حاضر شدم و بعد ۵ تائی  (دنی، میشل، جاناتان،ماکسیم و من) رفتیم به سمتِ اون جایی‌ که سالِ پیش ‌خرس دیدیم، بینِ راه دیدیم که اونجا پر از ابرهایِ سیاه هست که مسیر رو عوض کردیم به سمتِ BGR. پیاده شدیم و من آماده بودم که برم سمتِ سنسورها که میشل به جاناتان گفت همراهم باشه، وسطِ  مسیر بودیم که متوجه فریادشون شدیم که برگردید! آسمون یهو سیاه شد، پر از ابرهایِتیره. برگشتیم خونه. این از امروز حالا تا فردا ... 
بارون میاد و از اون هوایِ خوبِ ظهر خبری نیست. 
همه برگشتند از کار، و امشب تقریبا شلوغه ساختمون.




۱۳۹۲ مرداد ۱۹, شنبه

تو اتوبوس به سمتِ مونترال ام. یه زوجِ لزبینِ بالایِ ۳۵ سال ردیفِ جلوم نشستند و یه زوجِ معمولی اونها هم در همون حدِ سنی‌ ردیفِ پشتیم. هردو کوپل تقریبا یک ریز صحبت میکنند، و گاها معاشقه، ماچ و موچ با صدایِ بلند. حالا خوبه که تو کبک بیش از بوسه‌ و آغوش مرسوم نیست و ممنوعه، وگرنه با این اوصاف تا رسیدن به مقصد فیلم هم می‌‌دیدیم. 

عصرِ یکی‌ از روزهایِ وسطِ هفته بعد از کار تو پارک رویِ نیمکت نشسته بودم، چشمام رو بسته و صورتم رو رو به آفتاب گرفته بودم. صدایِ صحبتِ  دو تا دخترِ جوونی‌ که رویِ نیمکتِ کناری نشسته بودند به گوشم می‌رسید. طبقِ صحبتهاشون، ظاهرا دانشجویِ اشانج بودند و برایِ یک دوره محدود اومده بودند اینجا و یه هفته‌ای رو برایِ آشنایی با همگروهاشون برده بودنشون به اردو و کمپ. دختری که دورتر از من نشسته بود با نگرانی به دوستش میگفت: ۷۵% همجنسگرا بودند، همون شبِ اول خودشون گفتند.  خب با این شرایط من چطوری می‌تونم کسی‌ رو برایِ خودم پیدا کنم؟!!!! 

برایِ دورِ بعدی مهاجرت بعد از تموم شدنِ درسم، حتما به این توجه می‌کنم که شهر و ایالتی‌ رو انتخاب کنم که مثلِ کبک طبقِ آمارِ رسمی‌ بیش از ۵۳% مردم همجنسگرا نباشند.

 جاده ولی‌ زیبا، سرسبز، آسمون آبی‌ِ آبی‌ با ابرهایِ کپلِ سفید مثلِ رفتن تویِ کارت پستال .... یه روزِ آفتابیِ خوب!

۱۳۹۲ مرداد ۱۸, جمعه

نشستم تو کافه تریا دانشکده مقابلِ پنجره بزرگ و سراسریِ رو به تراس. خیلی‌ وقته ننوشتم، مثلِ همیشه هم خیلی‌ حرفها هست برایِ نوشتن و گفتن، وقت هم داشتم، حال نداشتم، روز‌هایِ بی‌-حوصلگی و همراه با نگرانی‌ هم. 

تقریبا همه رفتند سفر و تعطیلات، و دانشکده خلوته. تو طبقهِ ما، طبقه پنجم، که نه استادی هست و نه معاونش، نه دانشجوها به جز کیم، من و گاهی‌ اناس. دلگیره و خالی‌ ...

دیروز به خودم مرخصی دادم به این صورت که حتی به کارهایِ مونده و نکرده هم فکر نکنم. نشستم خونه، موزیک گوش کردم، فیلمِ Just like a Woman با بازی‌ِ "گلشیفته" رو هم آن‌-لاین دیدم، دوست داشتمش. میشد بهتر و عمیقتر از این هم باشه، در کل خوب بود.

فردا عازمِ سفرم و هنوز چمدونِ وسایلِ  شخصیم رو نبستم، ولی‌ بارِ سفر رو هفته پیش با جیمی قبل از اینکه بره تعطیلات بستیم و باقیمونده‌ها رو هم که یه سریش ۴شنبه با پست رسید رو خودم انجام دادم. 

فردا شب رو مونترال می‌مونم هتلی نزدیکِ فرودگاه و یکشنبه صبحِ زود پرواز دارم. اگر هوا خوب باشه و همه چیز هم به خوبی‌ و روالش پیش بره برایِ ظهر ساعت ۱۲:۰۵ باید برسم Umiujaq. نمیدونم کسی‌ اونجا منتظرم هست؟ یا اصلا کی‌ میاد دنبالم؟ من عادت دارم به رسیدن به فرودگاه‌ها و ایستگاه‌هایِ قطار و اتوبوسی‌ِ که هیچ کس منتظرم نباشه، خیالی نیست ولی‌ اینجا رو کمی‌ نگرانم. اونجا که شهر نیست که هر کی برسی‌ کسی‌ هم پیشوازت نیومده باشه خودت تاکسی بگیری و بری مقصد. 

بیش از ۳ روزه که به مونیک ایمیل زدم برای داشتنِ اطلاعتِ بیشتر، جوابی نداده. در تعطیلات و سفر هست، گفته بود که از ملبورن یک سر برمی‌گرده و به خونواده‌ش ملحق میشه برایِ سفرِ خونوادگیِ سالانه. ولی‌، در آخرین ایمیل که از ملبورن بهم زد هم تاکید کرده بود که تا قبل از رفتنم به Umiujaq بهم ایمیل می‌-زنه. احتمالا دسترسی‌ به اینترنت نداره.

نمیدونم این نگرانی‌ که دارم به این خاطره که این بار کاملا به سفر و خطراتش اشراف دارم یا به  دلیلِ تنها رفتن و نداشتنِ همراهه و  ... خلاصه هر چه که هست دلشوره دارم که کَمِش طبیعی هست. و امیدوارم که هوا روزگار خوب باشه و همه کارهام اونجا به خوبی‌ انجام بشه. 

شب از پیاده‌روی که برگردم، کارِ بستنِ  چمدون و  بقیه وسایل رو انجام میدم. نقشه‌ها، پوستر، یاداشتِ ریزِ کارهایی که اونجا باید انجام بدم  و ... آماده هست.

۱۳۹۲ مرداد ۱۶, چهارشنبه

قبلنا، این برادرانِ آفریقائی چه اونها که پوست روشن و سفید دارند از کشورهایِ مغرب، چه شیر‌شکلاتی‌هایِ شرق و غرب و چه به رنگِ شب‌هایِ سنگال و خلاصه از هرنقطه روشن و کورِ اون قاره خیلی‌ زیبا با شنیدنِ "ایرانیم"، با لبخندی بزرگ و گشاد یاد میکردند از عشقِ زیادشون به آقایِ پرزیدنتِ سابق و ....
جدیدا، با شنیدنِ "ایرانیه"، طرف دست و پاشُ گم میکنه و میگه: وای ایرانی! و با تحسین یاد میکنه از امپراطوریِ افسانه‌ای پارس، تمدن، فرهنگ، ثروت، چاه‌هایِ نفت، معادن و ..... 
دخترِ امپراطور پارس بودن با این همه ثروت مکنت چه حسی داره؟!!! والله، آدم رو وهم برمیداره با اینهمه تحسین ....

۱۳۹۲ مرداد ۱۴, دوشنبه

حدودِ ۳ ماهی‌ میشه که  آخرین نسخه گزارشِ مینی‌پروژه رو همراه با یه نسخه از پوسترِ ارائه شده در کنگره CEN فرستاده بودم برایِ استاد راهنماش، آلن روسو. هیچ خبری ازش نبود. تو این مدت هم سه چار باری رفتم دمِ دفترش و در زدم و جویایِ  احوال گزارش و نظرش شدم، یکی‌ دو بار هم تو مسیرش قرار گرفتم، هر بار گفت که خوندنش تو لیست کارهام هست. تا بالاخره جمعه گذشته دوباره رفتم دمِ دفترش که درست لحظه‌ای که من داشتم شالِ رو شونم رو مرتب می‌کردم از دفترش زد بیرون که بره ورزش، عجله داشت، برایِ اینکه زودتری بره، گفت دوشنبه ساعت ۱۴:۰۰.
پنج دقیقه به دو درِ دفترش رو زدم، تازه شروع کرده بود به خوندن، صفحهٔ ۱۹ بود. میگه میدونی‌ چرا برایِ امروز بهت وقت دادم، اینجور خودم رو مجبور کردم که بخونمش!!! بعد از ۳ماه!!!
حرف زدیم، گفتم هفته دیگه میرم سفرِ کاری مناطقِ شمالی‌، نیستم و میخوام هم پرونده این کار و سمینارِ دکترا رو همون اولِ ترمِ پائیز ببندم، کارِ تزم زیاده، لطفا تصحیحات و نظرتون رو زودتر بدید. پرینتِ گزارش رو همراه یه نسخه رو USB با خودم برده بودم. گفت دارمش، ایمیل‌هام رو پاک نمیکنم. گفتم چون کارتون زیاده میفهمم که وقت نداشته باشید ولی‌ خب شاید به خاطرِ همین ایمیلِ من گم شده باشه بینِ ایمیل‌هاتون. از صحبتهاش برمیومد که با نگاهِ سریعی که به نتایج انداخته راضی‌ هست، و چند باری گفت که این نتایج با نتیجه پروژه فلان همخوانی داره و تصحیحات خیلی‌ کمه. از شرکتِ پروژه تو کنگره هم راضی‌ بود هم اینکه وقتی گفتم که نظرِ خیلی‌‌ها مخصوصا وارویک، مسئولِ CEN رو جلب کرده دیگه بیشتر خوشحال شد.
بعد هم ایمیل زد بهمسئولِ آموزش که بدونه تا چه وقتی‌ اگر نمره این درس رو بفرسته برایِ همین ترمِ تابستون ثبت میشه.
و خب من هنوز منتظرم نظر و تصحیحاتش رو برام بفرسته!