۱۳۹۲ خرداد ۱, چهارشنبه

با همه خستگی‌ و کم‌خوابی این چند روز، یکشنبه صبح هم طبقِ عادتِ این روزها، ساعت ۶:۳۰ بیدار شدم. عادتهایِ من، البته، خیلی‌ سریع تغییر میکنند، ممکنه یک هفته ۶:۳۰  صبح بخوابم تا ۱۰:۳۰ و هفته بعد، عادت به ۶:۳۰ صبح بلند شدن داشته باشم حالا هر ساعتی‌ بعد از نیمه شب که بخوابم.

قرارِ حرکت برایِ ساعتِ ۵:۰۰ عصر بود و شبِ قبل که "م" زنگ زده بود برایِ هماهنگیِ آخر،  پرسید اگر اشکال نداره یه توقف داشته باشیم مونترال که هم شام بخوریم و هم من خستگی‌ راه بگیرم، بریم یه رستورانِ ایرانی که "ی" رو هم ببینم بعد از یک‌سال، و اینکه اگر اون هم وقت و تمایل داره با ما همسفر بشه. من مشکلی‌ نداشتم، و با اینکه مطمئن بودم که "درّه" هم مخالفتی نداره، گفتم بگذار نظرِ "درّه" رو هم بپرسم. 
تا ساعت ۴:۴۵ که "درّه" بیاد پیشم، عکس‌هایِ شبِ مراسمِ ایرانی رو آماده کردم، بیشتر از ۵۰۰ تا عکس گرفته بودم که حدودِ ۲۰۰ تا یا بیشتر رو روی صفحهِ فیسبوکِ مراسم به اشتراک گذاشتم. و بعد دیگه شروع شد به پیغام‌ها و درخواستهایِ تگ جواب دادن! بینش دوش گرفتم، خورد خورد یه چیزایی‌ خوردم از لقمه، چایی، شیر و میوه. 

ساعتِ ۵:۳۰ راه افتادیم، هوا عالی‌ بود، بعد بارون گرفت و جاده زیبا و سرسبز و همه چی‌ خوب. بچه‌ها هم که تو مراسمِ ایرانی همدیگه رو دیده بودند و نیاز به آشنایی نبود. برایِ شام رسیدیم رستورانِ شیراز، اولین بار بود که اینجا میرفتم. تا "م"، جایِ پارک پیدا کنه، ما رفتیم داخل. "ی" که  تنها نشسته بود و مشغولِ خوندن کتاب، سرش رو بلند کرد، متعجب و بهت زده، انتظارِ دیدنم رو نداشت، خواسته بود هر وقت که میرم مونترال بهش خبر بدم! "م" هم نگفته بود که ما همراهشیم،  هیچ چی‌ دیگه ... همه چی‌ خوب.
از اون طرف، کیم و ریمه که زودتر رفته بودند، مدام تماس می‌گرفتند که هتل رو پیدا نکردند و ما کی میرسیم. ساعت از ۱۰:۰۰ شب گذشته بود که راه افتادیم، "ی" با اینکه قبلش به "م" گفته بود که نمی‌تونه اتاوا رو بیاد هم همراهمون شد.

تمامِ شب بارون بارید و صبحِ روز بعد هوا تازه بود، حال و هوایِ صبحهایِ زودِ شمال رو داشت. تمامِ روز تو شهر گشتیم و ناهار رستورانِ ایرانی "زعفران" که فضایِ  خوبی‌ داشت و خوشبختانه غذاش رو دوست داشتند. برام خیلی‌ مهم بود این قضیه مخصوصاً که مامان بابایِ کیم همراهمون بودند.

عصر هم رفتیم کنارِ دریاچه Dows که قسمتی‌ از فستیوال اونجا بود، این چند تا عکس از مجموعه عکس‌هایی‌ است که اونجا گرفتم. 















میگه: میشه به دوستت نزدیک بشم؟! از نظرِ تو اشکالی نداره؟! میدونم منظورش کدوم یکی‌ هست، با این حال بعد از اینکه میگم نه اتفاقا خوشحال هم میشم، می‌پرسم، کدوم یکیشون؟!!!

سرش ر میبره جلو و می‌پرسه: دوست دختر داری؟! میگه: من ازدواج کردم، خانومم اینجا نیست. میگه آها و شروع میکنه به شیطنت.... به اشاره‌هایِ من و درّه هم توجهی‌  نمیکنه 
آیفونش رو داده که بچه‌ها ایمیل‌شون رو بدند که عکس‌ها و هزینه سفر رو بفرسته، این هم گرفته همه مشخصات، حتی شماره داخلی‌ آزمایشگاهش رو هم نوشته، طوری که به نفراتِ بعدی میگه فقط یه ایمیل برایِ مواقعِ ضروری. هنوز یک ساعت نگذشته میخواد چیزی بگه میگه اون پسره، اسمش چی‌ بود؟ میگم تو همه اطلاعتِ شخصی‌ و غیرِ شخصیت رو دادی، یه اسم از اون یادت نمونده. طرف باور نمیکرد در این حد!!! 

برگشتنی "ی" رو رسوندیم خونش که دعوت کرد بریم بالا چایی بخوریم، همه خسته بودند و استقبال کردند، اون هم تندتند پذیرایی میکرد، اونجا خوش گذشت و این دو تا کلی‌ سربه سرِ هم‌خونه‌هایِ اون گذاشتند، ما غش کرده بودیم خنده چون بازی این دو تا رو میشناختیم ولی‌ اون دو تا تعجب کرده بودند. نگاه اونها، باز ما رو بیشتر به خنده مینداخت. خلاصه با این همه سفارش، ریمه کارِ خودش رو میکرد و همچین هم خوب نقش بازی میکنه که اگر کسی‌ نشناسدش باور میکنه چه جور!!! که اونها با همه زرنگی نتونستند تشخیص بدند

تفاوتِ ما ۴تا دوستِ این روزها (انقدر که عمرِ با هم بودنها تو زندگیِ امروزی کوتاهه) خیلی‌ زیاده، مخصوصاً اون سه تا. اگر کمی‌ از بی‌-اهمیتی، شلوغی و پر سروصداییِ ریمه، و عشوه‌گری و لوندیِ درّه رو بدند به کیم، و متانت، صبوری و احترامِ کیم رو به اون دو تا، به تعادل میرسیم. در کل ترکیبمون عالیه و در کنارِ هم شادی هست و خنده، همه چی‌ خوب، مهمترین اصل اینه که همه خیلی‌ مهربونند و خوش قلب، و ارزشِ دورستی برامون خیلی‌ بالاست.



سفرِ خیلی‌ خوبی‌ بود، یک شب و روز بود ولی‌ عالی‌ ... هوا گاهی‌ بارونی گاهی‌ آفتابی  بود و جاده سرسبزِ بهاری، انگار تو کارت پستال می‌رفتی! 

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۹, یکشنبه

شبِ قبل، با اینکه خیلی‌ خسته بودم هم از مراسم و هم کارهایِ روزمرّهِ دانشگاه تا ساعت ۳:۳۰ نتونستم بخوابم و صبح هم ساعت ۶:۳۰ نشده بلند شدم، سردردِ خفیف و کش اومدنِ بدنم میگفت که خیلی‌ خسته‌ام و نباید برم برنامه! ولی‌ بهشون توجه نکردم، وسایلم رو آماده کردم و ساعت ۸:۲۰ با بهار با اتوبوسِ ۷ رفتیم تا PEPS، هشت نفر بودیم به سرپرستیِ سباستین و آنتوان و حدودِ ۹:۱۵ با ۲ تاماشین  حرکت کردیم به سمتِ secteur de Ste-Brigitte-de-Laval برایِ صعود به قلّه la Montahne à Deux Têtes که ارتفاعی حدودِ ۴۰۰ متره داره و بیش از ۲۰ کیلومتر راه رفتیم.  ۵ تا کلاه فرنگی‌ یا چشم‌انداز رو هم تو مسیر رفتیم دیدیم و برایِ هر کدوم ۵ دقیقه ایستادیم که عکس بگیریم، و تماشا کنیم. به خاطرِ خستگی‌ِ زیاد و اینکه چند ماهی‌ هست اینجوری برنامه نرفته بودم، مواقعِ صعود کمی‌ آروم‌تر میرفتم. با این حال برایِ عکس گرفتن هم می‌-ایستادم که تو یکی‌ از این بارها از بچه‌ها عقب موندم و حدودِ ۲۰ دقیقه‌ای تو جنگل تنها موندم، فکر می‌کردم اگر به بچه‌ها نرسم یا کسی‌ دنبالم نیاد هیچ کس نمی‌تونه پیدام کنه، نه موبایلی، نه آدمیزادی، حیوونها شاید... خوب بود ولی‌، آرومِ آروم، سبزِ سبز، بهاری، آفتابی. جنگل و مسیر سبزِ تازه بود، آرامش بود و زیبایی، شادابی و طراوت، حسِّ خوب، روحِ زندگی‌ و.... حضورِ پر رنگِ خدا! چند‌تائی عکس از برنامه دیروز میگذارم که شما هم در این لذت سهیم باشین.





































۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۸, شنبه


مراسمِ معرفی‌ِ فرهنگ و تاریخِ ایران که توسطِ انجمن ایرانیهایِ دانشگاه لاوال تو دانشگاه لاوال برگزار شد، عالی‌ بود، شیک و با برنامه ریزی و مدیریتِ خوب. به هر حال ایراداتی هم بود، مثلِ اشتباهاتِ تایپیِ زبانِ فرانسه، ولی‌ همین که همه بچه‌ها سعی‌ کردند مراسم رو به این زبون اجرا کنند نه انگلیسی‌، خیلی‌ ارزشمنده. استقبالِ غیرِ ایرانیها خیلی‌ خوب، نتیجه هم عالی‌، یعنی‌ به اون هدفی‌ که انجمن داشت رسید اینکه این تصویرِ منفی‌ رو ایران تا حدی تغییر بده. مخصوصاً این روزها که با توجه به مساله ایستگاهِ قطارِ تورنتو و همین موضوع دستگیریِ دانشجویِ تونسیِ دانشگاهِ لاوال در ارتباط به شبکه‌هایِ تروریستی که آخرش هم ربط میداند به ایران و میگند که ایران اینها رو حمایت میکنه!!!

 خلاصه که همه چی‌ خوب بود. معرفی‌ شهرها، طبیعت، فرهنگ، انواعِغذاهایِ خوشمزه، سروِ چایی، شربت و شیرینیهایِ خونگی، رقص‌ها، صنایع دستی‌، فرش،خوش‌نویسی و نوشتنِ اسم متقاضیان به فارسی‌، معرفیِ ساز‌ها و اجرایِ موسیقیِ زندهِ ایرانی، معرفیِ سینمایِ ایران.... .... همه همه با یه بلیتِ ۵ دلاری.  کامل وعالی‌ بود
همکاریِ همه هم برایِ این کارِ بزرگ تحسین برانگیزه


"درّه" هم غوغا کرد! با خنده و شوخی‌ به فارسی‌ بهش میگم: تپه ساق باقی‌ نگذاشتی، کاری کردی که شمر هم تو صحرایِ کربلا نکرده!!!  میگه همین اسمِ کربلا رو که میگی‌، میدونم که از نظرِ شما یعنی‌ خیلی‌ فاجعه  و غشغش میخنده و میگه من اومده بودم که لذت ببرم که بردم.
روزِ قبلش به کیم میگفت خیلی‌ شیک بیا، کفشِ پاشنه بلند بپوش، دختر ایرانیها هم خوشگلند هم خیلی‌ شیک! به "ر" میگم، میگه که عمرا بتونه رقابت کنه. آخر شبِ مهمونی‌، "ر" گفت، کرد و بهش گفتم نه‌ تنها رقابت کرد که پوز زد. خیلی‌ها بهم میگفتند چقدر وقت برده بهش رقص یاد دادی؟ چقدر خوب! میگم بابا، استعدادش خوبه، ۴ بار با من رقصیده، ضمنا اعتماد به نفسس هم عآلیه ... 
پسرها اومدند میگند چه دوستت باحاله و هی‌ در موردش می‌‌پرسند، میگم برید با خودش صحبت کنید، یا نه تو لیستِ دوستهایِ فیس‌بوکِ من هست. دیگه خودتون میدونید.... چه کارها رو راحت کرده این فیس‌بوک!!!

شب هلاکِ شهید رسیدم خونه، و صبحِ هم می‌خوام برم کوه.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۷, جمعه

خیلی‌ وقته ننوشتم، دستم به نوشتن نمیاد، حالم خوب نیست، یعنی‌ نبوده، روزگارم بد نیست، حسابی‌ سرم شلوغه، کار و کار، با ورزش، فعالیتِ اجتماعی، مهمونی‌، و .... سعی‌ می‌کنم که خوب باشم، رو به این حالِ بد ندم، نمی‌شه، تهِ دلم شاد نیست، یه جورایی دلتنگم، دلگیرم ... کاش میشد چند روزی برم خونه... این حال رو دوست ندارم 


تصویرهای SMOS بالاخره رو یه هارد دیسک به دستمون رسید البته داده‌هایِ خام که کلی‌ کار دارند تا آماده بشند برایِ آنالیز و تحلیل و کارِ روشون.... صبحِ دوشنبه تو آزمایشگاه مونیک چرخی میزنه مقابلِ بردِ اعلانات و به من که اون ته مقابلِ کامپیوترم نشسته و متمرکز به کارم میگه برات کادو دارم و خندون میره به سمتِ دفترش، دنبالش میرم و جعبه رو می‌-گیرم و ادامه میده که کلی‌ کار داری‌این تابستون! میخندم و میگم که خوبه ... چند وقتی‌ بود که به هم نخندیده بودیم، دلگیرم ازش، شاید اون هم از من،‌ چیزی تغییر کرده ...  چیه؟ نمیدونم؟!! شاید موقت بوده، هر چی‌ هست من حساسم خیلی‌ ....

هفته گذشته به کنفرانس گذشت، کنفرانسی در ارتباط با پروژه‌هایِ مناطقِ شمالی‌ و من کارِ مینی‌پروژه رو به صورتِ پوستر ارائه دادم. وارویک، رئیسِ مرکز  مطالعات و تحقیقات مناطقِ شمالی‌ (CEN)میگه دیگه متخصص در زمینه برف هم شدی، ولی‌ باید یه بار کارِ تزت رو برایِ ما هم ارائه بدی. میگم به جز اینجا، کلی‌ جاها این کار رو کردم و مثال میزنم.

صحبتامون خوب بود... پیشنهاد میده که باید با پرفسوور فلانی‌ از اروپا و یکی‌ دیگه از آمریکا آشنا بشی‌،‌ جلسه ای باید بگذاریم، با خنده میگم دیگه برایِ فوقِ دکترا یا کارِ بعدی .... امیدوارم که بشه 


امشب میرم یه مراسمِ فرهنگی‌ که انجمنِ ایرانی‌ها برگزار کرده،کارِ بزرگی‌ هست، فرصتِ همکاری نداشتم، عکاسیش رو به عهده گرفتم، مثلِ چند مراسمِ قبلی‌ ...  ولی‌ همه، این بار خوب همکاری کردند. 

دوباره برنامه پیاده‌روی و کوهنوردیِ یک روزِ آخرِ هفته با کلوب رو شروع کردم، شنبه میرم برنامه

دوشنبه تعطیله، آخرِ هفته طولانی داریم، یکشنبه شب با چند تا دوست میرم اتاوا که دوشنبه رو برم فستیوالِ سالانه گلِ لاله، آخرین روزش هست ظاهرا

پ.ن. مرسی‌ از شماها که حالم رو پرسیدید 
پ.ن. عکس‌هایِ دو روز پیش، از تراسِ دانشکده
پ.ن. از فرصت استفاده کردم و نشستم تو کافه تریایِ دانشکده و این چند تا پست رو نوشتم


۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۶, پنجشنبه

زنگ زدم خونه، تولدِ برادر وسطی هست و دورِ هم جمعند، به جز برادر کوچیکه و خانومش، اون هم به خاطر کارش نتونسته باشه.
شبِ قبلش دلم انقدر هوایِ "رستا" دخترش رو کرده بود که نگو، هوایِ بغل کردنش و شنیدنِ حرفهاش،عاشقشونم ولی‌ این دیگه یک "کره خریه" برایِ خودش... گفته بودم که "کره خر" کلمه محبوبم برایِ عاشقانه هامه

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۴, سه‌شنبه

حالِ مامان بهتره شکرِ خدا. ۲-۳ هفته پیش رو یکی‌ از پله برقی‌-هایِ سعادت آباد خورده زمین، خواهر و پسرش همراهش بودند. خلاصه که بد بود حالش، حالِ من اینجا بدتر.  با یکی‌ از دوستان که همون روزها یک هفته‌ای میخواست بره ایران، براش پماد و ژلِ ضدِ درد فرستادم، همین... تنها کاری که تونستم براش انجام بدم! نه چرا، روزی ۲ یا گاهی‌ ۳ بار زنگ زدم و گریه هم کردم... همین!

حالِ بدی داشتم، بسکه با هر خبرِ بدی که راجع به مادر و پدرِ کسی‌ که می‌-شنوم سریع زنگ میزنم که : مامان، مواظبِ خودت و آقاجون باش اتفاقی نیفته براتون تا من نیومدم! بعضی‌ وقتام با گریه میگم: نمیرین مامان یه وقتا!!!
دو سه روز قبلش که با هم حرف می‌-زدیم، گفت داره برایِ نوه‌ها بافتنی میبافه، پولیور و ژاکت، از دخترِ خواهر شروع کرده، و حالا نوبتِ پسرش هست،نخِ کاموا و مدلشون رو خودشون دادند، حتی طرفداراش از نوه‌‌ها گذشته، به پسرِ خان و خانم برادر بزرگه هم قول داده. با خوشحالی بهش میگم، پس هستی‌ حالا‌حالا‌ها، تا وقتی‌ کار و شور زندگی هست، زندگی‌ ادامه داره، نگرانیم کم شد، هستی‌ حالا مامان

چند وقت پیشا در جوابِ این حرفم با خنده گفت: نگران نباش مادر، آقاجون گفته ما تا سالِ ۱۴۰۰ نمی میریم! خیالت راحت، تا تو بیایی هستیم! این همه باور به مردش رو در هیچ زنی‌ ندیدم، اینهمه احترامی که براش غائله با اعتباری که بهش میده. چشمش رو بست همه این ۵۲ سال زندگی‌ مشترک و حرف نزد و عشق و محبت، خوش‌بینی‌ و احترام،  باور و اعتماد رو تو خونه رشد داد. چشمش رو بست، به بهونه‌-هایِ مردش برایِ غیبتهاش، لبخند زد و همون رو با یه باوری در براربرِ سوالِ اطرافیان تو شب‌نشینی‌ها که از نبودنِ مردش می‌-پرسیدند میگفت، به قدری قابلِ باور و خوشرو که کسی‌ جرات نمی‌-کرد بگه که می‌دونه حقیقت این نیست. میگه همیشه که : برادر مرگِ برادر رو نمیخواد، خاریش رو چرا! ولی‌ اون دلش نمیخواست که مردش، عشقش و پدرِ بچه‌هاش خار باشه، بی‌-اعتبار باشه. چشمش رو بست و فقط خوبی‌-هاش رو دید، همه اونچه که باید می‌-دید و میگفت که یکی‌ پیچک نیست، یکی‌ دیگه درخت که با شونه خالی‌ کردنِ یکی‌، اون یکی‌ پژمرده بشه و بیفته، هر دو درختند با هم رشد کردند، ریشه‌ها زیرِ خاک به هم پیچیده و شاخه‌ها با هم دست به آسمون بردند.... 

پنجاه و دومین سالگردِ ازدواجشون برایِ تبریک تماس می‌-گیرم، بینش می‌-پرسم راضی‌ هستی‌ از زندگیت  مامان؟ از این همه صبوری، از این حجمِ گذشت؟ میگه خیلی‌ خیلی‌، از تهِ دل میگه... بهش میگم میدونی‌ این که با اونی که از اول و همه عمر عاشقش بودی زندگی‌ کردی یه حسنه، هر چند که اطرافیانی بودند که مسببِ خیلی‌ بدیها شدند که خراب کردند، که ... میگه: بخشیدمشون مادر، دستشون کوتاهه از زندگی، من نباختم، اون‌ها باختند، اونی که شونه خالی‌ می‌-کنه می‌-بازه، اونی که دروغ میگه مادر

ساعتِ ۶ صبحِ ۱۵ شهریور ۱۳۹۰، فرودگاهِ امام خمینی، آقاجون دستِ چپم رو تو دستِ راستش با اون انگشت‌هایِ خوش تراش میگیره و میگه، چه روزِ خوبی‌ اومدی بابا، امروز پنجاهمین سالگردِ ازدواجِ ماست! لبخند میزنم، تبریک میگم  و می‌پرسم: راضی‌ هستین؟ میگه: بهترین انتخاب بوده مامانت ... نگاه می‌کنم به نیمرخش، به موهایِ فرفری سفید، به ابروهایِ پر و خوش فرمش که هنوز مشکی‌ هست و سبیلِ سفیدی که کمی زرد شده از دودِ سیگار  و فکر میکنم چی‌  می‌گذره تو این سرِ خوش فکرِ این آدمِ دوست داشتنی؟! شاید الان فکر میکنه، چه زود گذشت این ۵۰ سال! با این همه مصیبت، با این همه ناملایمات، این همه خوشی‌، .... و از ذهنم می‌گذره: کاش یه جور دیگه میگذشت!

مامان بمون برام، دلم برات تنگه، برای آغوشِ مهربون و آرومت، بوسیدن و بوییدنت....برایِ حرف زدن باهات و آرامشی که کلامت با خودش میاره.... برای شنیدنِ صدات وقتی‌ از پوران می‌-خونی، یا مرضیه و گاهی‌ سوسن : تو سفر رفتی‌ به سلامت، تو منُ دادی به...... برایِ غذاهایِ خیلی‌ خوشمزه‌ت که چاشنی‌شون مهر و عشقه، برایِ چایی‌هایِ خوش رنگ و تازه دمت که عطرِ صمیمیت دارند و محبت ..... برایِ ....

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۲, یکشنبه

کلی‌ فیلمِ ایرانی دیدم این مدت و کتاب هم خوندم، مثلِ : من همسرش هستم، آزمایشگاه، همبازی، خوابِ بد، و .... ولی‌ از یه وقتی‌ تصمیم گرفتم که دیگه نه ببینم و نه بخونم، حیف که دلم تنگ میشه گاهی برای دیدنِ خیابونهایِ تهران، مردمِ کوچه بازار که تو فیلم‌ها دیده می‌شند.

این شبها، یه فیلمِ خونوادگی و درام میبینم رو این سایت :
http://megashare.info/#Cat,T1E9PQ.

خیلی‌ هم خوبه

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۰, جمعه


نگفتم بهتون که یک پنجشنبه شبی‌ اینجا رفتیم حمامِ مراکشی! عالی‌ بود، یکی‌ ا زبهترین شبهایِ این سالهایی که اینجا گذشته.
از قبل از ساعت ۹:۰۰ شب رفتیم تا ۱۲:۰۰ شب که اومدیم خونه
حیف که دلاّک و ماساژور نداره
تو همین خیابونِ کناریِ ما، ۵-۷ دقیقه پیاده تا خونه من. تازه پیداش کردم، و قراره ماهی‌ یک بار گذاشتیم براش
خستگی‌، درد، استرس و نگرانی‌ و ... همه رو از بین می‌بره
مهمتر از همه فضاش، سرتاسر شیشه رو به خیابونی که همش رستوران هست و دیسکو بار.
باید با مایو بری و یه حوله سفید با حاشیه سبز هم میدند برای وقتی که تو سالن آرامش (relaxation) کنارِ پنجره دراز میکشی و بیرون و عابرین رو تماشا میکنی‌
ضمنا مختلط هم هست
تو جکوزی و سونا هم که باشی‌ چشم‌اندازِ بیرون رو داری، سرتاسر شیشه و ... عالی‌ دیگه

۱۳۹۲ اردیبهشت ۷, شنبه


آدمِ دیدنِ باغِ وحش و آکواریوم و این حرفها نیستم، و تو این همه سالی‌ که اینجا بودم اکواریومِ معروفِ کبک رو ندیده بودم تا اینکه با خونواده کیم یه روز‌ رفتیم اونجا و روزِ خوبی‌ بود، و من کلی‌ با دختر خواهر ۴سال و نیمه اش بازی کردم، خوش گذشت.

البته اکواریومِ شهرِ آتلانتا رو دیدم، ولی‌ هر چقدر بهم اصرار کردند برایِ دیدنِ باغ وحشِ هانوفر و سن‌دیه گو و اینکه اینجا بزرگه و حیوونها آزادند و تو قفس نیستند حیفه نبینی، گفتم ترجیح میدم بریم دوچرخه سوار‌ی!

یه شب هم شام، خونواده کیم رو دعوت کردم که کلی‌ از غذاهایِ ایرانی و همینطور موسیقیِ ایرانی خوششون اومد. پدرش، اهلِ موسیقی هست و ساز‌ها رو میشناسه که خوب به مددِ youtube کلی‌ در مورد ساز و موسیقیِ ایرانی حرف زدیم

۱۳۹۲ اردیبهشت ۶, جمعه

امروز هم ناهار رو تو پارک خوردیم، هوا آفتابی بود هرچند کمی‌ سرد. این خانومی که تو عکس هست و سرش پایینه و داره روزنامه میخونه، در حالِ خوردنِ ناهارشه و رو نیمکتِ کنارِ من نشسته بود.

با جفت پاش روزنامه رو نگه داشته و با دستهاش هم ساندویچش رو. این خانوم که ظاهرش بیش از ۵۰ سال رو نشون میداد به خاطرِ چین و چروکِ صورت (بتاکس خیلی‌ طرفدار نداره اینجا شاید!!!) وموهایِسفیدش. متوجه نشد که این عکس رو با موبایل گرفتم، تصمیم داشتم بعد از خوردنِ ناهارش بهش بگم که سریع رفت. این صحنه‌ای هست که همیشه اینجا میبینی‌، مطالعهٔ روزنامه یا کتاب هنگامِ خوردن غذا یا قهوه یا همون چند دقیقه استراحت بینِ وقتِ کار.

یه غروبی هم تو هفته‌هایِ گذشته تو کافه تریا با "ر" نشسته بودیم، میزِ بغلیِ ما پسرِ جوونی‌ که عصرها بعد از ساعتِ رسمی‌ِ کار برایِ نظافت میاد در حالِ خوردنِ شام یه کتابِ رمانِ قطور جلوش باز بود. اتفاقاً به "ر" گفتم که دلم میخواد ازش یه عکس بگیرم. این پسرِ جوون، خوش‌قیافه و خوش‌تیپه، کمتر از ۲۵ سال باید داشت باشه، خیلی‌ خوشرو و مؤدب هم هست، اصلا هم از اینکه نظافتچی هست و موقع کارش به ما دخترها و پسرها که گاهی‌ هم‌سنّ و سالِ خودش هم هستند برخورد میکنه، قیافه حقارت بار نداره. این اگر ایران بود، کلی‌ ازش عکس می‌-گرفتیم و می‌-گفتیم چه مملکتی که جوونِ باسوادش نظافتچی هست! همونطور که بارها اونجا که بودم می‌-شنیدم که آبدارچیِ شرکتِ ما دیپلمه ریاضی یا گاهی‌ فوق‌دیپلمه، مملکت که مملکت نیست، کار نیست که!!! بعد هم انقدر یواشکی تحتِ عنوان  عیدی، یا هر چیزِ دیگه بهش کمک میکردند که از جا به در میشد و غرورِ الکی‌ یا حقارتِ بیجا داشتند. خوشبختانه اینجا آبدارچی نداره، رئیس، کارمند و دانشجو میرند از ماشین قهوه میگیرند یا خودشون درست میکنند. اینجا همه به یه اندازه حقِ زندگی‌ دارند، کارشون رو انجام میدانند، و خوشحال هم هستند که کار دارند.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۵, پنجشنبه

روزِ اولِ اردیبهشت بود که گفتم:
 اردیبهشت که میشه، من دلم خونه‌مون رو میخواد، باغِ قدیمی‌ِ کندرو رو!
جمعه صبحِ زود، منتظرِ بچه‌هایِ فامیل باشی‌ که بیایین و برین کوه. برگشتنی، با بهونه‌ و بی‌-بهونه‌ بپرین تو بندک، آب‌تنی، یادی از بچگی‌ ... 
اردیبهشت که میاد، یاد سبزی کوه هم باش میاد، ککوچرک، والک، شنگه، پونه لبِ جوب آاخ...اونِ حسِّ خوبِ رسیدن سرِ بوتهِ والک تو سرازیریِ کِرِ رو به باغ‌بالا... اردیبهشت که میشه، دلم چایی رو آتش تو باغ‌هایِ تاقستان رو میخواد، املت با پونه تازه کنارِ چشمه تک‌تبریزی...
اردیبهشت که میاد، دامنه کوه پشتِ خونه پر میشه از گٔلِ ارغوان، یه دست بنفش... ارغوان با خودش یادِ "بیژن" رو میاره، که سال‌ هاست با آخرین روزِ اردیبهشت رفته...
میشه اردیبهشت بیاد و یاد نکرد از باغِ قاسم، باغِ حجت و...؟! بی‌-معرفتیه به خدا، نه‌‌ نمیشه، خاطره‌ش زنده است حالا هر جایِ دنیا که باشی‌ ...


افشین میگه: البته دیگه آدمهای اینجا اردیبهشت که میشه کم تر میرن کوه و به هر بهانه ایی می پرن تو بندکـــ ، آدمهای اینجا اردیبهشت که میشه کم تر دلشون میخواد که همدیگر رو ببینن و بی‌ریا دل ُ بزن به دریا ُ از ناگفته‌هاشون  برای هم بگن و درد ُ دل کنن ، آدمهای اینجا اردیبهشت که میشه اصلا انگار دیگه یادشون رفته که اردیبهشت شده ....!!! 



در جوابش میگم:  حیف و صد حیف که آدمهایِ اونجا یادشون رفته معنی‌ِ زندگی رو،
زندگی‌ ساده و زیباست، تو همین لحظه‌هایِ کوتاه، تو همین چیزهایِ کوچیک، تو لبخندِ شیرین به هم، یه سلامِ مهربون حتی اگه بعدش نگی‌ "چی‌ مینی؟ خجیری؟"...
زندگی‌ بویِ پونه تازه است، شقایق‌هایِ پراکنده پشتِ خونه ما، لاله‌هایِ زردِ وحشیِ کنارِ بوته‌هایِ والک که گاهی برگشون اشتباهی میگرفتیم با والک...
زندگی‌ همین روزهایِ آفتابیه، اون پریدنهایِ تو بندک، اون خندیدنهایِ از تهِ دل موقع لقمه گرفتن املت از تو ظرفهایِ مشترک ... 
زندگی‌ خوردنِ اشکنه شنبلیله با هم کنارِ جوب با صفا، یا دمیِ بلغور تو یه ظهرِ آفتابی با نونِ لواشِ تازه با چند پرّ سبزیِ باغچه، صمیمی‌ بدون ادعا...


پ.ن. عکس‌ها پاییزی‌اند! 

۱۳۹۲ اردیبهشت ۴, چهارشنبه

آخرین بهاری که ایران بودم، سالِ ۱۳۸۳ بوده، و دی‌ِ همون سال هم اومدم بیرون. سالی‌ یه بار رفتم خونه اون هم اواسط یا اواخرِ تابستون، یه بار هم تعطیلاتِ ژانویه. 
تو این ماهِ گذشته هم بسیار بر وسوسه غلبه کردم که یهویی بلیط نگیرم، عروسی‌ بهونه‌ بود، دلم بهارِ باغ رو میخواست، بویِشکوفه گیلاس و هلو، ارغوان‌هایِ  دامنه کوهِ پشتِ خونه، لاله‌هایِ زردِ وحشی، سبزی کوه، والک، ککوچرک و .... همه چی‌، بهارِ خونه!
خب تو این سالها، میوه‌هایِ بهاری هم نخوردم، یعنی‌ اونهایی که اینجا نیست مثلِ چاغاله‌بادوم، گوجه‌سبز، توتِ هرات یا حتی شهریاری و .... که امروز، رضوان که چند روزی میشه از ایران برگشته، ۵ تا دونه گوجه‌سبز که ما بهش میگیم "آلوچه" داده بود بهار که برام بیاره، تو این مدت دیگه تازگیشون رو از دست داده بودند و کمی‌ چروکیده شده بودند ولی‌ مزه‌شون بهاری بود...
میخواستم ازشون عکس بگیرم‌ها ولی‌ زودی خوردمشون!!!

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱, یکشنبه

زمانِ سبز یا قرمز بودنِ چراغ راهنمایِ سرِ چهار‌راهِ مقابلِ دانشکده ۵۲ یا ۵۳ ثانیه هست از هر طرف که به قرمزش بخوریم، میگیم چه طولانی! همیشه این رو میگیم! کمتر از یک دقیقه، طولانیه حتی هنوز اولِ پارک باشم و چراغ سبز باشه میدونم که می‌رسم  بگذرم، نمی‌مونم پشتِ چراغِ قرمز.

دوره دکترا، ۴ ساله است، چقدر کوتاه، چشم به هم بزنیم می‌گذره، سال پشتِ سال. اوایلِ آوریل، زمانِ ثبتِ نامِ ترمِ تابستونه است که از می شروع میشه. حقِ ثبتِنام نداشتم، چرا که ۴ سالم پر شده! ازمی ۲۰۰۹ تا ۲۰۱۳. سالهایِ اول وقتی‌ می‌گفتم تا ۲۰۱۳، به نظر یه قرن میومد و حالا...
 درخواست تمدید یک ساله کردم، دلیل؟ تغییر تز‌ از دسامبرِ ۲۰۱۱ و وارد شدن به پروژه آژانس فضایی. پذیرفتند... چشم  به هم زدیم آوریل به آخر رسیده و یه چشم دیگه به هم بزنیم شده آوریل و می ۲۰۱۴  باید دفاع کنم، با تصویر و داده‌هایی‌ که هنوز به دستم نرسیدند که آنالیز بشند و ببندیم این تز‌ِ دوست داشتنی رو.

نرسیدن این تصاویر که ماهِ گذشته تو کنفرانس اتاوا قولش رو دادند، سبب شد که سفر به ملبورنِ استرالیا در ماهِ ژوئیه  برای  کنفرانس IGARSS۲۰۱۳ کنسل بشه. همینطور سفر به ونکوور و شرکت در سمپوزیومِ کانادایی ریموت سنسینگ  که با سفر به مناطقِ شمالی‌ هم تلاقی داره.

 این روزها یواش یواش داره بهار میاد کبک، هوا آفتابی،ناهارهایِ تو پارک و پیاده‌روی، دوچرخه‌سواری و ... رو با خودش میاره.

مامان بابای کیم با خواهر‌زاده ۴،۵ ساله اش اومدند، هنوز ندیدمشون شاید این آخرِ هفته با هم بریم بیرون. به یه شامِ ایرونی‌ هم باید دعوتشون کنم.

۱۳۹۲ فروردین ۲۷, سه‌شنبه

دوشنبه،  "ر" از تزش دفاع کرد، یه تکون بود برام که دیگه وقتشه که تو هم تموم کنی‌. کارش و همینطور ارائه‌ش عالی‌ بود. انگلیسی‌ هم ارائه داد. فکر نمیکنم ۴سال رو پر کرد، کلا آدمِ باسواد و زرنگی هست. هر کمکی‌ هم از دستش بربیاد بی‌-منت و ادعا انجام میده، ضمنِ اینکه بسیار شریف و محترمه، این حرفی‌ هست که بارها پشتِ سرش به سمی یا بچه‌هایِ دیگه هم گفتم. بهم گفت شروع کن به نوشتنِ تزت، منتظرِ استاد نمون، وقت زیاد میگیره.
به مونیک گفتم که شروع کردم بهنوشتنِ تز‌، لطفا به کایل بگو چه خبر از مقاله! از استفان بخواه چی‌ شدند این تصویرها؟ وقتی‌ مایل نیستی‌ من خودم تماس بگیرم یا حرفی‌ بزنم! وگرنه، دوشنبه با کایل و استفان و اکیپ پروژه SMAP کنفرانس تلفنی داشتیم، کایل هم تازه از آلاسکا رسیده بود! اگر ۲ هفته تمام بند بزنه یا نیویورک یا کالیفرنیا، شاید بتونم یه دوره برم پیشش ولی‌ حیف...

۱۳۹۲ فروردین ۲۲, پنجشنبه


 با شنیدنِ "Joyeux Norouz"(نوروز مبارک) نگام رو به سمتش برمیگردونم، اولین باره که میبینمش، آشنا نیست برام، تکرار میکنه "Joyeux Norouz Parvin"! لبخندی میزنه و سیگارِ برگش رو به سمتِ لبش میبره، با چشم‌هایِ گرد شده از تعجب نگاش می‌کنم و میگم: مرسی‌ ! سوالِ تو چشمام رو می‌خونه، بعد از پکی به سیگارش، دستِ راستش رو آروم میاره جلو و میگه "...mo" ، چند ماهی‌ هست میبینمت، مکثی میکنه با نگاهی‌ عمیق و ادامه میده فکر کنم ۴ ماهی‌ میشه، اسمِ دوستِ مشترکی رو هم این بین میاره. دست میدم ومیگم خوشبختم، ظاهراً نیاز به معرفی‌ نیست!

با غرور می‌خنده و شروع به صحبت میکنه.... از ایران میگه و اینکه افتخارِ کشورهایِ مسلمون بوده، اگر بخواد هنوز میتونه صدر باشه، قدرتِ منطقه، یه جورِ دیگه، نه اینجوری که الانه... از سفراش به  ایران، از اصفهان، شیراز، بندر‌عباس، تهران... از مردمِ فقیر و کشورثروتمند.... از زیبائیها، از ذخایر، از نفت و پطرول، از کارش که شرکتی داره، پوششی بر معاملات‌ش بینِ ما و آمریکا، پوششی بر گذر از قوانینِ تحریم... یه جور زیر آبی‌ که به نفعِ ما هم نیست... میگه که نفت رو با تخفیفِ زیاد، بیش از ۵۰% میخره برایِ اونهاو... لبخندِ ماسماسکی موقع معرفی‌ یخ میزنه رو صورتم، نگام نگرانه بیشتر از اون که پرسشگر باشه... اسم میبره از آدمهایی از دو طرف، شاید برایِ اثبات حرفش، یا اهمیتِ خودش، نمی‌شناسم، مهم هم نیست که بشناسم، به اثرِ کارش فکر می‌کنم، به اونچه که بهش قدرت و این اعتمادِ زیاد رو داده...

از بحرانِ اقتصادی میگه، از انقلاب، از جنگ... از جنگ ایران و عراق، عواقب‌ش، از اینکه می‌تونست همون ماههایِ اول به نفعِ ایران تموم بشه، از ... از احتمالِ حمله آمریکا و جنگی دیگه، بعد تصحیح میکه حرفش رو که؛ احتمال؟! نه، با قطعیت از جنگی میگه که تا یک سالِ آینده پیش میاد... اگر همین وضع باشه، میتونه ولی‌ این نباشه،... اگر فلان بشه، اون میشه.... اگر بهمان بشه، اون یکی‌ میشه... و، و، و و... میگه و میگه! 

همیشه فکر می‌کردم آدمهایی که یه جورایی تو اقتصادِ دنیا نقش دارند، پیر، شکم گنده، گاهی‌ طاس، خوش‌پوش و نشسته دورِ میز‌هایِ گرد، سیگار برگ یا پیپ به گوشه لب باشند ، گاهی‌ هم چند تا خانومِ بلوند و سکسی‌ خیلی‌ جوون‌تر کنارشون و حالا ... با نگرانی گوش میدم به این مرد خوش پوشِ چشم و ابرو مشکی‌، که کراواتِ خوشرنگِ متناسب با کت شلوارِ خوش‌ دوختش که تو حرفهاش اشاره میکنه فقط  برندهایِ معروفِ ایتالیا رو می‌-پوشه، جا خوش کرده رویِ شکمی که هنوز مثل همکارهایِ مسننش برجسته نشده. ۳۸ سالشه، بلند بالا با فیزیکِ متناسب. ورزشکار،علاقمند به فوتبال که یکی‌ از روز‌هایِ آخرِ هفته رو برایِ دیدنِ بازیِ تیمِ موردِ علاقه‌ش میره ایتالیا. فقط سیگار برگ می‌کشه، سیگاری که از کوبا براش میاد! 

اون داره حرف میزنه و من به عمقِ فاجعه فکر می‌کنم، دیگه دقیق نمی‌شنوم چی‌ میگه... آوریل...می.. پاریس.. ژوئن ... آگوست ...فلوریدا... اتاوا... یه لحظه، میبینم که ساکت شده و نگاش سوالیه. مثلِ اینکه بینِ حرفهاش سوالی کرده که منتظرِ جواب باشه! سرم رو با یه نگاهِ پرسشی تکون میدم، حرفم نمیاد اصلا. تکرار میکنه، پیشنهادِ چند تا سفر! چقدر هم دقیق، ظاهراً از قبل برنامه‌ریزی شده، منتظرِ تایید، نهایت حقِ انتخاب بینِ تاریخشون با اختلافِ یکی‌ دو هفته. لبخندِ یخ زده کجم رو جمع می‌کنم و این بار گرم نگاش می‌کنم، چشم و آبرویی میام و با خنده میگم: رابطه راهِ دور رو قبول ندارم، اهلش نیستم و با اشاره به فنجونِ تو دستم میگم برم دنبالِ یه فنجون قهوه، این دیگه سرد شده!

همراهم میاد و میگه پیشنهادم جدیه، روش فکر کن، که زودتر بلیت‌ها رو بفرستم. حرفِ الان هم نیست، خیلی‌ میشناسمت، از فلانی‌ زیاد ازت شنیدم، (همون دوستِ مشترک، دخترِ بیچاره که فکر میکرد داره مخِ این رو میزنه وقتی‌ یکی‌ دو بار ازش حرف زد!)! میگم: انشأالله! با یه غلظتی که بدونه زبونش رو  هم بلدم که شاید به وقتش به جایِ Chérie بگه حبیبی!!!! 

در حالِ قهوه ریختن، سری هم با لبخند تکون میدم برایِ دو سه نفری که کنارِ میز هستند و به این فکر می‌کنم کاش یه قطره از این همه اعتماد به نفسی‌ که دارین رو میریختین تو وجودِ این مردهایِ کبکی آخه! همون یه قطره نه بیشتر، بسکه غرور و اعتماد به خودتون غلیظه!

خودتی آقا، اونی که انقدر از ما به شما گفته، یادش رفته که بگه با عدد و رقم جلو نیای، من حساب کتاب نمی‌شناسم، که محاسبه نمیکنم ارتباطم رو، زندگیم رو، که هر کی‌ یه قیمت داره درسته، ولی‌ بعضیها قیمت ندارند، دست نیافتنی‌اند آقا! خودشون انتخاب میکنند زندگیشون رو!