۱۳۹۱ اسفند ۳۰, چهارشنبه

ساعت از نیمه شب گذشته بود که تصمیم گرفتیم بخوابیم، ذهنم درگیر بود و بیخوابی زده بود به سرم، از طرفی‌ اصلا حسِّ عید و سالِ نوی ندارم. خلاصه، نمیدونم کی‌ خوابم برد که با صدایِ شقایق که میگفت بیدار شو، نیم ساعت دیگه سال تحویل میشه، بیدار شدم ولی‌ نمی‌تونستم بلند بشم، و تو همون حالِ گیجیِ خواب و بیدار،  بلند نشدنم رو توجیه می‌کردم که بهتره نرم سرِ میز ۷سین، جمع خونوادگی هست!
  
مگه میشد، هر ۳-۲ دقیقه با صدایِ  بلند اعلام میکردند که ۲۰ دقیقه مونده، ۱۵ دقیقه، ۱۰ دقیقه، و... ۳ دقیقه مونده بود، پریدم و حاضر شدم  و رفتم کنارِ میزِ ۷سین پیشِ بقیه که شیک و نو‌نوار منتظرِ سالِ نو بودند.پدربزرگ هم بود، یاد باباجون خدا‌بیامرز افتادم، همونقدر آروم و خوشرو! جالبه که این خونواده نزدیک به ۳۰ سال هست که بیرون از ایرانند و بچه‌ها اینجا بزرگ شدن یکیشون هم اینجا به دنیا اومده ولی‌ اهمیتِ نوروز و رسم و سنتهایِ ایرانی خیلی‌ بالاست.

برادرِ شقایق هم دیشب، دیروقت از مونترال راه افتاده و حدودِ ۳ رسیده بود که سال تحویل روکنارِ خونواده باشه. پدرش، از لایِ قرآن به ما بچه‌ها ۵۰$ نوِی تا‌ نخورده (یادِ آقاجون افتادم) و برادرش هم به من دیوانِ مولانا یا به قولِ خودش "رومی" رو به انگلیسی، باز هم به قولِ خودش زبون اصلی‌! عیدی دادند .

بعد از صبحانه، ساعت ۸:۴۵، شقایق و برادرش من رو رسوندند به محلِ کنفرانس. یه روز سرد، خیلی‌ سرد ولی‌ آفتابی!

۱۳۹۱ اسفند ۲۹, سه‌شنبه



امروز ۳شنبه ۱۹ مارس، تمامِ روز رو تو سوئیتِ هتل موندم و کار کردم رو نتایجِ تصاویرِ رادار رو طبقِ اون چیزی که مونیک نظر داده بود برایِ ارائه آماده میکردم. خودش ساعت ۱۱:۳۰ رفت برایِ شرکت تو یه جلسه در هتلی همون نزدیکی‌. من هم گاهگاهی تو فاصله‌ای که نتیجه خوبی‌ می‌گرفتم به خودم زنگ تفریح می‌دادم و با یه فنجون قهوه یا چایِ داغ میرفتم کنارِ پنجره و لذت میبردم از تماشای رقصِ برف درباد که به آرومی می‌نشست رویِ شیروونیهایِ رنگی‌، سرورویِ عابرین پیاده‌روهایِ باریک، و ماشینهایی که هر از گاهی‌ آروم از تو خیابونِ فرعی خلوت مقابلِ دیدِ من از پنجره می‌گذاشتند. همزمان صدایِ جادویی فرامرز اصلانی هم می‌پیچید تو اتاقِ :... بیش و بسم تو.... متنِ غزل تو ...!

راستش از اونجایی که اهمیتِ نظرِ من در باره رابطه‌هایِ مهسا،  اگرهم‌اندازه پدر‌مادرش نباشه، کمتر نیست. به همین خاطر با هر کی‌ دوست میشه من هم می‌شناسمشون، دوستیشون تموم میشه و خودشون همدیگه رو بلاک میکنند، ارتباط چون سابق شاید هم قویتر و بهتر با من ادامه داره، جز یکی‌ که من ۱۰۰%  مخالف بودم، برخوردِ خوبی‌ باهاش داشتم ولی‌ خب دختر نظرِ من رو بهش گفته بود دیگه. حالا، یکی‌ از اون بچه‌هایِ نازنین این کلیپِ رو همراه کرده بود با یه تبریکِ قشنگِ بهاری و فرستاده بود برام  از یه شهرِ دور، آنکارا!

دیشب قبل از خواب که ایمیلش رو گرفتم، تو فاصله‌ای که مونیک یه نوشیدنی‌ِ داغ آماده کنه، گذاشتم. عادت داره قبل از خواب یه فنجون دمنوش، چای یا قهوه د کفِ اینه بخوره.که میگه چه موزیکِ قشنگی‌، برایِ سالِ نوتون هست که میگم نه یه ترانه عاشقونه و یه دوست از راهِ دور فرستاده. به مونیک میگم با هیچکس به اندازه شما، سفرِ دونفره نرفتم، و تو یه اتاق نخوابیدم و آنقدر خصوصیاتِ قبل و بعدِ خواب و تمامِ ریزه‌کاریهایِ شخصیش رو نمیدونم حتی مامانم رو!

یه روزِ خوبی‌ بود امروز، نتیجه آنالیزِ تصویرِ رادار خیلی‌ خوب بود با نتایجِ داده‌هایِ اندازه‌گیری شده هماهنگی داشت، جفتمون خوشحال شدیم.

شب مهمونم و تصمیم دارم برم شکلاتی، گلی‌ چیزی بخرم. از دیشب گلهایِ رز تو لابی و هالِ هتل چشمم رو گرفته و دلم میخواد که برایِ مامانِ شقایق گل بگیرم وبرایِ بقیه شکلات. از آقایِ پذیرشآدرسِ گل‌فروشی رو می‌-پرسم که زنگ میزنه به جایی‌ که براشون گلها رو میارند که یه دسته هم برایِ من بفرستند که بعد پشیمون شد و گفت من بهتون هدیه میدم از طرفِ هتل! تزئین کنم یا با یه گلدون بدم؟! 
 که آخر با نظرِ خودم تو یه گلدون کوچکتر، چند شاخه رز صورتی‌ و زرد (همه رنگ‌هایی‌ که داشتند) گذاشت و برگشتم اتاق. تو این فاصله گفتم که امشب، شبِ سالِ نو ما هست. نمی‌دونست، کلی‌ سوال کرد.

با گلها که برگشتم اتاق، مونیک از زود رسیدنشون تعجب کرد که جریان رو گفتم، جالب بود براش، خندید و گفت من کاغذ رنگی‌ دارم برات می‌-پیچم.

شکلات فروشیِ رو از رو نقشه پیدا کرده بودم و نزدیک هتل بود، یه خانم خوشرو و خوشگل. با اون هم از سالِ نو ایرانی و نوروز حرف زدیم و با کلی‌ خوش‌شانسی‌ که پیش اومد شکلاتِ خوشمزه‌ای رو گرفتم و برگشتم هتل.

وقتی‌ رسیدم به هالِ ورودیِ هتل، در حال تکون دادنِ برفهایِ رویِ کلاه، شال و یقه‌ پالتوم، آقایِ پذیرش میگه: چه خوش‌شانسی‌که برایِ سالِ نوتون برف هم داره میاد (چند روزِ قبل، هوا خوب و آفتابی بود)! در جواب میگم، ولی‌ سالِ نو ما با برف شروع نمشه، با شکوفه و گرما شروع میشه، بهاره، تازگی، شادابی!

و حدودِ ساعت ۹:۰۰ شب اومدند دنبالم، و رفتم که سالِ نو امسال رو با خونواده شروع کنم.  هیچ‌کدوم از سال‌هایِ نو امسال رو (نه ۲۰۱۳ و نه ۱۳۹۲) خونه خودم نبودم، حتینه تو شهرِ کبک! 

به نظرم سالِ خوبی‌ میشه امسال، هر چند که آغازش برام با کار و کنفرانس و دور از خونه هست!

مرسی‌ خدا، برایِ همه چیز، همه این خوشیهایِ کوچیک که میشه باهاش خیلی‌ زیاد خوشحال بود!

۱۳۹۱ اسفند ۲۸, دوشنبه

هواشناسی برایِ هفته اعلامِ بارشِ برف و طوفان کرده بود. دوشنبه صبح رفتم دانشگاه، و نتایجِ کارِ شنبه و یکشنبه آزمایشگاه رو دوباره با جیمی مرور کردم. مونیک دیراومد و به جایِ ساعت pm۱۰:۳۰ که قبلا هماهنگ کرده بودیم ۱۲:۳۰ رفتیم، تا بریم بانک که ایشون کار داشت و ناهار بگیریم، چون وقت ناهار خوردن تو راه رو نداشتیم، حدودِ ساعت ۱۴:۰۰ بود که از کبک راه افتادیم.

جاده زیبا بود، هوا هنوز آفتابی ولی‌ سرد، برف هم بود ولی‌ بارش نه! یه سر رفتیم تا رستورانی که محلِ جلسه مونیک بود. رستوران بزرگی‌ کنارِ دریاچه یخ‌زده بود که این روزها محلِ پاتیناژه! یه ربع دیر رسیدیم، مونیک در موردِ احتمالِ همراه بودن من قبلا گفته بود، پس عجیب نبود، ولی‌ از اونجایی که اینجا بالاو پایین جلسه نداره و نمیدونی اینی که کنارش نشستی کیه، من کنارِ پرزیدنتِ تیم نشسته بودم، خب بالطبع سوال میشد که کیم و چه کاره. آخرِ جلسه موقع معرفی‌ فقط با اشاره به مونیک گفتم که دانشجویِ ایشون هستم. که تازه بعد سئوالها شروع شد، رو چی‌ کار میکنی‌، چه متدی، چه چیزی؟! 

استاد ایرانیه اینجا بود، سرِ میز نشسته بود، تا من رو دید گفت فکر نمیکردم تو این جلسه هم شما باشید. جواب دادم: توفیقِ اجباری! برنامه ۴شنبه‌سوری و مراسمِ دیگه رو با آدرس بهم گفت دوباره که گفتم احتمالِ رفتنم کمه.

این جلسه به دو گروهِ سنی تقسیم میشد، پیرها و جوونترها. همه هم متخصص. یکی‌ از اون اصلِ کاریها، همون اول، قبل از معرفی‌ و اینکه نمی‌دونست با مونیک هستم ازم پرسید از کجا هستی‌؟ جواب دادم کبک، کانادا. پرسید: اصالتت؟ شک داشتم بگم ولی‌ گفتم. یه دفعه گفت: ۲۰ سال پیش، ۲ هفته تهران بودم، خیلی‌ جالب بود و دوست داشتم. نمی‌تونید تصور کنید که چه حسّ و حالِ خوبی‌ داشت این حرف! یعنی‌ انتظارِ یه دفعه گره خوردنِ ابروش و تو هم رفتنِ چهره‌ش رو داشتم ولی‌ نه، همین باعث شد تا آخرِ جلسه و شام مثلِ یه گربه که هر لحظه منتظرِ نازش کنند،با لبخند نگاه کنم این پیرمردِ خوش‌چهره نازنین رو!

بعد ازشام و پرداخت حسابِ خودم، تو فاصله‌ای که منتظرِ مونیک و بقیه بودم، آقایِ صاحبِ رستوران که رویِ میزی نشسته و حسابی‌ تو لپتابش رفته بود، سرش رو بلند کرد و پرسید کجایی هستی‌؟ گفتم: کبک. کمی‌ به فرانسه خوش و بش کرد و دوباره گفت اصالتت مالِ کجاست؟!  گفتم، و خب دیگه کلی‌ تعریف از هر چیزِ زیبایِ پارسی که می‌دونست از فرش، گربه و زن و ... دیگه همه که تک‌تک حسابشون رو کردند میخواستیم بیایم بیرون، آقا بلند شد با من دست داد و صمیمی‌ خداحافظی کرد، مونیک نگام کرد، گفتم ماجرا رو. مثلِ مامانها با یه خنده و غروری به آقایِ همراهش نگاه میکنه و میگه به خاطرِ چشم‌هایِ درشتِ سیاهه که می‌‌پرسند!!!

هوا  سرده، سرد، یخ‌!

۱۳۹۱ اسفند ۲۷, یکشنبه

بعد از جشن تا برسم خونه، شب از نیمه هم گذشته بود که از خستگی‌ خوابم نمی‌برد، عکس‌ها رو ریختم رو کامپیوتر و حدودِ ۴:۰۰ صبح خوابیدم. صبح با تلفن بیدار شدم، دوستم از مونترال بود که بسته‌ای که فرستادیم رسیده به دفترِ پست و ظاهرا هنوز هم اونجاست، نرفتی دنبالش؟! خوابالو جواب دادم، گفت که برام لینکِ پست رو می‌فرسته که شماره بستهِ ارسالی رو داشته باشم  و زود قطع کرد.


سرِ ظهری رفتم دفترِ پست، عجیب اینکه تو صندوق‌پستی هیچ برگه‌ و نامه‌ای نبود، ایمیلِ دوستم رو رو موبایل داشتم که به دخترِ جوونی‌ که پشتِ پیشخوان بود نشون دادم و بسته رو گرفتم، یه جعبه سنگین و تقریبا بزرگ.

یه یکشنبه زمستونی و آفتابی و عالی‌ که با این جعبه که شیرینی‌ِ محبت و دوستیش خیلی‌ بیشتر از شیرینیهایِ توش بود به خونه برگشتم، روز گرمتر و آفتابی تر شده بود. خیلی‌ سال می‌گذره از اون روز‌های که مهدیه که الان برایِ خودش خانم دکترِ داروسازه تو این ولایت، سرِ کلاس ریاضی‌جدیدِ دبیرستانِ رهبر پایِ درسِ من می نشست، اون دبیر ریاضیِ جوون، خیلی‌ سخت‌گیر و معروف دبیرستان! زمان خیلی‌ زود می‌گذره، مهر و دوستی‌ همیشه به یاد می‌مونه!

تازه یه نون‌سنگک و یه نون‌بربری هم بود تو جعبه، ۳-۲ شب پیش بود که دلم میخواست صبح  یه برش نونِ داغ و تازه بربری داشته باشم با پنیرِ تبریز و گردو، به جایِ این صبحونه‌هایِ خوش‌رنگ و خوش‌مزه فرانسوی!
مرسی‌ خدا برایِ این همه مهر و دوستی‌، چه ثروتی بالاتر از این.... مرسی‌ خدا برای همه چیز!

تمامِ روز به آماده کردنِ عکس‌ها و فرستادنشون رو صفحه فیسبوکِ انجمن و خودِ سایتشون گذشت، انگار نه انگار که فردا عازمم و نه اینکه باید خودم رو برایِ ارائه آماده کنم!
آخر شب چمدونم رو بستم.

تو مراسمِ سالِ نو انجمنِ ایرانی‌ها، قسمتِ تاریخچه و فلسفه نوروز رو ارائه کردم و بعد دیگه مشغول شدم به عکاسی‌..  امسال بلیطش به نسبتِ سالهایِ قبل گرونتر بود و به همین دلیل استقبال هم کمتر بود ولی‌ بچه‌هایِ گروهِ اجرایی خیلی‌ زحمت کشیده بودند و جشنِ شیک و با کیفیتی بود.

اواسطِ مراسم و بعد از شام گفتند که ما یه برنامه سورپرایز داریم برایِ کسانی‌ که همیشه ما رو همراهی و کمک میکنند، و اون اینه که طبقِ قرعه که به دستِ پرزیدنتِ گروه (به دلیلِ شرکت در یه کنفرانس در آمریکا، حضور نداشت) انجام میشه امکانِ تماسِ تلفنی با خانواده‌شون رو همین الان فراهم می‌کنیم. این رو که گفتند، مطمئن شدم که من جزوِ برنده‌ها نیستم و به گرفتن عکس مشغول شدم، چرا که هیچ کس شماره یا نشونی از خونواده ما نداره.

فیلمِ کوتاهِ اولین قرعه‌کشی‌ رو پخش کردند، اسمِ نوازنده و خواننده‌ای بود که تو مراسم بی‌-منت برنامه اجرا می‌کنه. تماس با برادرش بود که ظاهراً ۳ ماهی‌ با هم صحبت نکرده بودند. اینطور که معلوم شد، این قرعه‌کشی‌ رو چند روز قبل انجام داده بودند که با خونواده‌ها هماهنگ کنند اون وقتِ صبح (۶:۰۰ صبح) تماس میگیرند.

نفرِ دوم: پروین کلا... !!! من بودم! نمیتونستم باور کنم وقتی برگه‌-ای که اسمم روش نوشته شده بود رو گرفت رو به دوربین و وقتی‌ گوشیِ موبایل رو دادند دستم و صدایِ گرمِ مامان پیچید تو گوشم... و جالب اینکه اونها منتظر بودند! با مامان و آقاجون حرف زدم و صدا هم تو سالن پخش شد.

 و نفرِ سوم هم با اسکایپ تماس گرفتند که دیدیمشون.
اون چه که برام جالب بود، چطور پیدا کردن شماره خونه بوده؟! 

اینجا که نتونسته بودند گیر بیارند، "سمی" که خانم‌برادر‌بزرگه‌- رو میشناسه پیشنهاد میده که بهش ایمیل بزنند، این کار رو میکنند، ۲روزی می‌گذره وقتی‌ جوابی‌ نمیگیرند، رو صفحه فسبوکم میگردند که با کی‌ بیشتر ارتباط دارم از رویِ لایک و کامنت و عکس به دوستم تو سن‌دیه‌گو ایمیل میزند و شرحِ ماجرا رو با دعوت‌نامه مراسم می‌فرستند، اون هم یه روز دیرتر جواب میده و میگه ندارم ولی‌ از دختر‌عموش میگیرم! بعد هم که شماره رو میده تاکید میکنه یهو زنگ نزنید به خونواده‌ش که دوستِ پروین هستیم از کبک که اونها رو شوکه کنید! خلاصه کنم داستان رو که زنگ میزنند به شماره‌ای که گرفتند، اتفاقا برادر وسطی پیشِ مامان- آقاجون، باغ بوده و جواب میده، سریع خودشون رو معرفی‌ میکنند و داستان رو میگند. برادر هم شماره تماسِ دیگه‌ای رو میده و هماهنگ میکنه و .... این شد که شب ۱۶ مارس ساعت ۱۰:۰۰ شب تو سالنِ رستورانِ دِژردن، حسابی‌ با شنیدنِ صدایِ مامان غافلگیر شدم! 

۱۳۹۱ اسفند ۲۵, جمعه

 میگم چرا حالا این "امیرحسین" حذف شد آخه؟ صدا، تیپ، رفتار، استایل، و ...همه ۲۰، از همه مهمتر چشم و ابرو که کلی‌ حرف میزدند... آقا من هوادارش بودم، خداییش. همش به بهار می‌گفتم، تو این رو تو ۴۰ سالگی تصور کن. من از ۴۰ سالهها خوشم میاد، ۲۰ ساله که بودم همینطور، ۶۰ سالم هم که بشه همینطور!!!یعنی‌ این که می‌خوند با صداش، با بازیِ چشم و ابروش و حرکاتِ موزون و مناسبش، قربون صدقش می‌رفتم بدددددد، نه جایِ خواهری، نه جایِ مادری!
ارمیا انتخاب اولم بود و این دو سه هفتهِ آخر ندا هم اضافه شده بود ولی‌ این پسر یه چیزِ دیگه بود خداییش! خواننده- بازیگر تو ذاتشه.... بهار از ارمیا بدش میاد، کلی‌ هم غر میزنه از اول تا آخر، مدام میگفت اینکه امیرحسین اوله شکی‌ درش نیست، رو بقیه بیا حرف بزنیم.... هیچ دیگه، حالا که تموم شد.
بدجور به رای ملت ایمان دارم، نه توجیهی‌ داره دیگه اتفاقاتِ سالِ ۵۷ نه سالِ ۸۸!

راستش  آکادمی ببین نبودم، پارسال هم یه چیزی نوشتم راجع بهش که چه جوری با این برنامه آشنا شدم، جذبش هم نشدم تا اینکه تقریبا هر کسی‌ که میشناخت من  رو، فامیل، دوستها، آشناها، کلی‌ از بچه‌هایِ اینجا که این برنامه رو می‌دیدند بهم میگفتند که  تو این برنامه یه دختره هست به اسمِ آوا که خیلی‌ شبیه توئه و تو رو به یادِ ما میاره، نه صداش که قد و هیکلش، سبکِ حرف زدنش، شخصیتش ... بعد هم برام هر اجراش رو میفرستادند که این رو میگیم. خب ما رفتیم ایشون رو ببینیم که بیشتر جذبِ آقایِ هومن خان شدیم، شدید خوشم میاد ازش، از رفتارش با خانومِ گوگوش و کلا خانومها، یه جور آقازادگی و اقامنشی داره، در عینِ مردونگی، یه چیزی درش هست که من دوست دارم. خلاصه امسال اصلا به خاطرِ ایشون از همون اول که اعتراضات روخوندم که ایشون با ما فرزندانِ کوروش بد برخورد میکنه، نشستم پایِ برنامه، و خب یکی‌ از سرگرمیهایِ ۴شنبه و جمعه عصر شده و سوژه صحبت. 
خانومِ آوا هم بله، شاید، نمیدونم... ظاهرا خیلی‌ شبیه دیگه وقتی‌ این همه آدم میگه!

۱۳۹۱ اسفند ۲۴, پنجشنبه

هفته دیگه دوشنبه با مونیک میریم اتاوا برایِ کنفرانسی که ۴شنبه و ۵شنبه (۲۰ و ۲۱ مارس) برقراره و عصرِ پنجشنبه برمی‌گردیم. خونواده یه دوستم  نزدیک به ۳۰ سال میشه که اونجا زندگی‌ میکنند و از وقتی‌ برنامه‌ام رو شنیدند، دعوت کردند که شبِ سالِ نو و لحظه سال تحویل رو با اونها بگذرونم، امشب دوباره شقایق زنگ زد و دعوتش رو تکرار کرد.

امروز ظهر یه ایمیل گرفتم از یه استادِ ایرانی که ژوئنِ ۲۰۰۹ تو یه کنفرانسی در یکی‌ از شهرهایِ آلبرتا دیده بودمش.  اون موقع از طرفِ دانشگاه تهران اومده بود و تمامِ روزهایِ کنفرانس یه نوار مشکی‌ به لباسش بود و موقع ارائهش هم در موردِ اتفاقاتِ ایران حرف زد و یک دقیقه سکوت خواست از حضار. حالا ایشون ایمیل زده بود که نمیدونم من رو به خاطر دارید یا نه ولی‌ اسمتون رو تو لیست دیدم و خواستم که در جریانِ برنامه‌هایِ اینجا باشید که اگر مایلید شرکت کنید، اطلاعات کامل در مورد مراسمِ بازارِ ایرانی، ۴شنبه‌سوری، کنسرتِ معین و مراسمِ نوروز در دانشگاه! 

غروبی، خسته، عصبانی، غمگین و گله‌مند از کار و زندگی‌ و برخورد‌هایِ مونیک درِ آپارتمان رو باز کردم و اومدم تو، با خودم هم غرر میزدم، غذا آماده کردم و در حالِ چیدنِ میزِ شام بودم که زنگِ موبایل به صدا درآمد و یه عزیزی از مونترال درست مثلِ سالِ گذشته گفت که با همسرم تو راهِ فروشگاهِ اخوان هستیم چی‌ میخوای برایِ نوروز که بگیریم برات و پست کنیم. با اینکه پارسال این کار رو کرده بود و اون موقع غافلگیر و خوشحالم کرده بود، امسال باز انتظارش رو نداشتم چون میدونستم شدیدا درگیرِ درس و دانشگاهه، گفتم چه و چه و چه... ولی‌ بیش از اون بهش گفتم تو من رو از حالِ بدی که داشتم به یه حالِ نسبتا خوب رسوندی، اینکه یکی‌ هست که بهت فکر میکنه و دوستت داره، خیلی‌ حسِّ خوبیه!

بعد از تلفنِ دوستم به خودم گفتم همه اینها یعنی‌ خوشبختی‌، پاشو خودت جمع کن بیشتر از این هم لوس نباش، همه کارها بخوبی انجام می‌شند همونطور که تا به حال شدند.... بدجور حساس شدم و نسبت به خودم بیرحمم!

۱۳۹۱ اسفند ۲۳, چهارشنبه

تو درفت یاهو‌میلم، ۵-۴ تا ایمیل هست که همش به آدرسِ توئه. به نسبت قدیمین، آخرین تاریخش اوایلِ ۲۰۱۲ ست. اتفاقی چند روز پیش مرورشون کردم، هر کدوم داستانی‌ داشته برایِ خودش که بعد از نوشتن، از فرستادن پشیمون شدم ولی‌ برایِ خودم نگه داشتم. حسنش این بوده که سبب شده که حرفه، دلخوریه، خوش اومدنه، ابرازِ حسه تو دلم نمونه. ولی‌ یکیشون... یکیشون رو که همون اوایل برایِ تبریک تولدت نوشتم رو دوست دارم، به نظرم بامزّه است، خودم هم تعجب می‌کنم ازش!
یادمه اولین تبریکِ تولدت بود و دلم میخواست یه متنِ بامزه مناسبت برات بنویسم، دو سه روزی بهش فکر می‌کردم که یهو یه شب ساعت ۲:۳۰ پا شدم رو برگه‌ نوشتم بعد خوابیدم. تصمیمم این بود که ۳-۲ روز بعد، درست اولین ساعتِ روزِ تولدت برات بفرستم، به هر دلیلی‌ که الان نمیدونم چی‌ بود، نفرستادم و به یه تبریکِ ساده و عکسی از یه گٔل، عادی و دوستانه اکتفا کردم! ولی‌ ...... اینکه دوباره خوندمش، بعد از این مدت، هنوز برام بامزه بود و حتی الان هم یادش لبخند به لبم میاره، با این حال فکر می‌کنم چه کارِ عاقلانه‌ای بود این به دستت نرسیدن! الان که بیشتر میشناسمت، الان که کیش تا کیشمیش باعث برخوردن میشه، وای اگر این ۵-۴ تا پاراگراف رو که فکر می‌کنم چه گوگولی هستچه شیرین‌زبونی و دلبری میکنه، و چقدر تو رو خوب میشناسه، رو میخوندی چه برخوردی میکردی! به قولِ ما کرجیها:  همچین کوژم میدای که بِشَم ورِ دلِ همون ‌خرسِ سیاهِ قطبی دَخُسَم، به مولا! 

۱۳۹۱ اسفند ۲۲, سه‌شنبه


امروز عصر،  مثلِ سالِ گذشته در همین روز، به مناسبتِ تولدِ مونیک و کیم، رفتیم استارباکس نزدیکِ دانشگاه با این فرق که امسال ماریون هم بود.


۱۳۹۱ اسفند ۲۰, یکشنبه

یکشنبه گذشته شب که از مهمونی‌ آدل و علی‌ برگشتم، تصمیم گرفتم که مهمونی‌ که مدتهاست می‌خوام بگیرم رو بگیرم، بچه‌ها میخوان برند ایران و زارا و شوهرش که از اونجا میرند اروپا برایِ گذروندنِ یه دوره او تا آخرِ تابستون نمی‌آن. حالا کار دارم از نوکِ پا تا فرقِ سرم و یه لحظه وقت هم ندارم، ولی‌ سه‌شنبه ایمیل رو زدم، حتی نگفتم تایید کنید، نوشتم یکشنبه ۱۱ مارس منتظرم، تولدِ رضوان هم بود که اون هم میره ایران برایِ عید! 
جمعه شب خرید، شنبه و یکشنبه آشپزی و مخلفاتش، تمیز کردنِ خونه، و ...
۱۳ نفر دعوت کرده بودم که ۹ نفر اومدند. غذایِ اصلی‌، قرمه‌سبزی بود که به قولِ بهار میشد همه ساختمون رو شام داد، نمیدونم چه حسابی‌ کرده بودم یا مهمونها رو چی‌ دیده بودم که انقدر زیاد درست کرده بودم! به علاوه دلمه فلفل سبز، میرزا قاسمی و دو نوع سالاد، ماست و خیار، سبزی خوردن و مخلفات ... همیشه یکی‌ دو نوع خورش تو فریزر دارم مثلِ قیمه، فسنجون، قرمه‌سبزی برای وقتهایی که وقتِ آشپزی ندارم و یا هوسش می‌کنم، ولی‌ این بار فکر کنم تا چند ماهی‌ دیگه نیاز به پختِ این خورش نباشه!!! و من تازه شب با دردی که تو تمومِ تنم بود و نمی‌تونستم بخوابم فهمیدم چه کردم با خودم، خیلی‌ کار کردم، زیاد ولی‌ به جاش خونه تکونی هم شد دیگه. مهمونی‌ِ خوبی‌ شد، بهمون خوش گذشت. 



حالا باید برم سراغِ دکوراسیون میزِ ۷سین هرچند که سال تحویل اینجا نیستم
انجمنِ ایرانی‌ها هم ازم خواستند که ارائه قسمتِ فلسفه و تاریخچه نوروز رو در مراسمِ نوروز که ۱۶ مارس برگزار میکنند به عهده بگیرم و همچنین عکاسی‌ رو، که قبول کردم.


۱۳۹۱ اسفند ۱۹, شنبه


مونیک از لسآنجلس برگشته، فقط چند لحظه فرصت کرده با هم حرف زدیم، خیلی‌ کار داره، و من هم با چیزهایی که خواسته وقتِ سرخاروندن ندارم...
قراره به جایِ تصاویری که هنوز برامون نفرستادند، از تصاویرِ رادار استفاده کنیم و اونها رو باید از یانیک بگیرم که میگه چون مربوط به آژانس فضایی هست طبقِ قرارداد فقط کسانی‌ می‌تونند از اونها استفاده کنند که اسمشون تو متنِ قرارداد ثبت شده باشه، وگرنه حقِ چاپِ کارشون رو ندارند! حالا بیا و درست کن، من اصلا نتایج رو برایِ ارائه می‌خوام، میگم پروژه من هم مربوط به آژانسه ولی‌ نه این قرارداد!
باز باید مونیک رو ببینم... کمی‌ هم دلخورم! شاید اون هم همینطور...

گزارشِ مینی‌پروژه رو نفرستادم، استاد راهنماش (آلن) رو تو راهرو دیدم و سریع عذرخواهی کردم که دیر شده که گفت هروقت آماده شد بفرست!! با لبخند و خوشرویی بود، بعد از اون سمینارِ کلاس که یک خلاصه‌ای از نتایج رو دیده و راضی‌ بوده دیگه ظاهرا خیالش راحته ولی‌ من یه چیزی گوشه مغزم هست که این کار مونده و کلافه‌ام میکنه... ولی‌  براش وقت ندارم. فعلا میکوبم برایِ کنفرانسِ  ۲۱- ۲۰ مارس در اتاوا!

هوا، این روزها عالیه، ولی‌ برایِ من هیچ فرقی‌ با اون روزهایِ طوفانی نداره! از صبح تا عصر دانشگاه، شب تا دیروقت خونه مشغول، روزهایِ آخرِ هفته هم  میرم کتابخونه Gabriel Roi و کنارِ پنجره طبقه سوم، گوشی به گوش به درس گوش میکنم و کارهام رو انجام میدم، انقدر ذهنم شلوغه، حتی این هوا که گاهی‌ نمِ بارون داره و جون میده برایِ پیاده روی، گاهی‌ آفتابی و قشنگ که هوسِ نشستنِ تو کافه‌هایِ کنارِ خیابون و خوردنِ قهوه و خوندنِ کتابی، اگر باشه گپ زدن با دوستی‌ رو می‌طلبه هم دیگه وسوسه‌ام نمیکنه! 
هیچ کارم جلو نمی‌ره، و جز سرزنشِ خودم که"چقدر بیسوادی و هیچ نمی‌‌دونی پروین" هم کاری نمیکنم!
من اینجوری نبودم!


۱۳۹۱ اسفند ۱۸, جمعه

!Le 8 mars, journée internationale de lutte des femmes

به مناسبتِ روزِ زن، روی صفحه فیسبوکِ دانشگاه با افتخار نوشتند : میدونید که فقط در یکی‌ از رشته‌ها در سالِ تحصیلی‌ِ ۲۰۱۲، ۴۸،۳% دانشجوهایِ ثبتِ نام کرده در مقاطع فوقِ لیسانس و دکترا* خانوم هستند!


* دانشگاهِ ما مقطعِ لیسانس نداره.

۱۳۹۱ اسفند ۱۵, سه‌شنبه


این روزها یا شاید بهتر تو این هفته‌هایِ گذشته، هر از گاهی‌ دمِ غروبی یا گاهی‌ سر‌شبی صدایِ زنگِ موبایل بلند میشه و  و هنوز جوابِ سلام تموم نشده و به احوالپرسی نرسیده می‌پرسه: خونه‌ای پروین جون؟!

 جواب مثبت که باشه به دو دقیقه نمی‌رسه که تق‌تق در و گوشی به گوش در رو که باز می‌کنم، خانوم "بهار"، اون هم گوشی به گوش با یه پشقاب شیرینی‌، دستمالِ چاهارخونه مربعیِ کوچیکی که توش نونِ داغ و تازه‌پخت هست  یا گاهی‌ پیاله کوچیکِ مرباِ داغ و خوش‌رنگ و عطرِمثلا توت‌فرنگی‌ پشتِ در ایستاده، غش‌غش می‌خنده و میگه الان درست کردم هنوز داغه، تو رو خدا همین الان یه ذرّه جلوم بخورید میخوام عکس‌العملتون رو ببینم!!!

"بهار"، هر یکی‌ دو روز در میون از اینترنت دستورهایِ تهیه و پخت نون‌هایِ مختلف و شیرینی‌-هایِ متنوع نوروزی رو پیدا  میکنه و کمی‌ هم سلیقه خودش رو درش ترکیب میکنه و تمرین میکنه برایِ نوروز. 
سرِ من تمرین میکنه، من هم که همه رو میگم عالیه! کم شیرین، کم روغن، خوشمزه و ... همسایه ایرونی‌ِ با ذوق داشتن، خیلی‌ خوبه!

۱۳۹۱ اسفند ۱۲, شنبه


هنوز تبریکِ تولد، هدیه، شکلات ... 
و هوایِ اطرافم پر از مهر و عشق و دوستیست!

۱۳۹۱ اسفند ۱۱, جمعه


سرشبی، زارا زنگ زد با یه صدایِ شاد و خوشحال گفت یه خبر خوب و اون اینکه کادو پیدا شده! همونی که گفتم دیشب تو اتوبوس جا گذاشته بوده!
صبح زنگ زده به دفترِ خدماتِ اتوبوسرانی و پرس‌و‌جوکرده و گفتند اینجاست و اونها هم فرستادند به یکی‌ از دفاترشون که به محلِ کارِ زارا نزدیکه و این هم رفته گرفته! خلاصه این هدیه به یاد موندنی شد
یه همچنین مردمانی داره این شهر که دست به این مالِ بی‌-صاحبی که جا مونده اونجا نزدند، حتی شاید وسوسه هم نشدند که نگاش کنند!!!
.
تازه دیشب، علی‌ هم یه سر اومد و با دیدنِ من و مناسبتِ بودنم، رفت کیکِ شکلاتی آورد و خودش هم نموند و رفت! اون هم یادمون رفت بخوریم، فقط باهاش عکس گرفتیم، حالا زارا میگفت: اون از کادو و این از کیک، چه سورپرایزی شد پروین!

حالا که صحبت از این رفتار کبکی‌ها شد یه چیزی هم بگم از اون‌طرف:
پنجشنبه ظهر به وقتِ اینجا و شب به وقتِ ایران زنگ زدم خونه، شبِ تعطیلی بود و همه هم جمع بودند، خواهر و خونواده، برادرها و عهد‌و‌عیال. طبقِ معمول، با تک‌تک از بزرگ تا کوچیک صحبت کردم. برادر کوچیکه گفت شنیدی که کیفِ آقاجون رو دزد زده!!! ناراحت گفتم نه، چطور؟!! گفت: دزدها با انصاف بودند! دو روز بعد کیف رو گذاشتند فلان‌جا که به دستِ آقاجون برسه حدودِ هشتصد هزار‌تومان پولِ نقد بوده که بردند، ولی‌ ۲ یا ۳ تا چک به مبلغِ سنگین بوده که برنداشتند و اونها سوراخ کردند!!! شا ید برایِ اینکه یه وقت تو این فاصله زمانی‌ که کیف به دستِ آقاجون می‌رسه کسی‌ اونچک‌ها رو برنداره!
خودشون چک رو باطل کردند.... انصافشون رو!

۱۳۹۱ اسفند ۱۰, پنجشنبه

مونیک رفته لس آنجلس و یکشنبه برمی‌گرده، یه سفرِ ۴ روزه، همش تو هتل نزدیکِ فرودگاه، هر روز از صبح تا عصر جلسه   داره برایِ کنفرانس IGARSS2014 که در کبک برگزار میشه و خوب ایشون هم پرزیدنتش هست. 
دیشب رفتم دفترش که بگم امروز رو خونه کار می‌کنم، این خبر رو داد و گفت که سریع ریپورتِ مینی‌پروژه رو بده، سمینارِ دکترا رو هم موکول می‌کنیم  به آخرِ مارس، که برگردم باید در موردِ SMAP و کارش صحبت کنیم.

از دوشنبه که مونیک برگرده تا خودِ روزِ سالِ نو که کنفرانس SMAP هست در اتاوا، لحظه‌ای وقت نخواهم داشت برایِ سر خاروندن... گفتم: می‌خوام رو تزم کار کنم، تمومش کنم بره پی‌ِ کارش بابا!!!

من هم راستش دیگه داره حالم به هم میخوره از این مینی‌پروژه‌ه، کافیه ۴ ساعت همت کنم، تمرکز کنم و همه اونچه رو که نوشتم رو جمع و جو کنم بدم بره، ولی‌ اصلا حوصله‌ش رو دیگه ندارم! ۲ هفته هست که هر روز از صبح این صفحه‌ها جلوم بازه، دریغ از همتِ کافی‌!.!!! یه بار هم نتایج رو ارائه دادم و راضی‌ بودند، دیگه دل به ادامه‌ش نمیدم... خدایا مددی!

این روز‌ها هم هی‌ بچه‌ها چه رو استتوسِ فیسبوک چه با ایمیل برایِ رفتن به ایران خداحافظی میکنند، در عینِ خوشحالی‌ برایِ اونها، غمِ عالم به دلم می‌شینه، این نهمین نوروزی هست که من ایران نیستم!!! 

امروز عصر "زارا" زنگ زد که دورِ همی‌ کنیم، رضوان هم باشه، با این همه کاری که داشتم، گفتم تا ۷:۰۰ شب خبر میدم، کیم قرار بود از دانشگاه بیاد پیشم یه چایی و کیکی با هم بخوریم، خلاصه اون که می‌خواست بره، من هم آماده شدم به "زارا" هم زنگ زدم که میا‌م، و وقتی‌ رفتم بیرون، هوا عالی‌ بود و پیاده رفتم، برف بود البته، موقع برگشت هم برف بود وباد.
"زارا" و "رضوان" من رو غافلگیر کردند به هوایِ تولدِ هفته پیش که هر دو به خاطرِ درس و کارِ زیاد نتونسته بودند وقت بگذارند برایِ دورِ همی‌.. ... 
و اما .... زارا کادو‌یی که با کلی‌ گشت و گذار، تصورش تو تنِ من و هی‌ تلفن و تماس و نظر‌خواهی با "رضوان" خریده بود رو تو اتوبوس جا گذاشته بود!! 
شبِ خوبی‌ بود، مدتها بود که با هم ننشسته بودیم.

بحثِ  این روزهایِ اینجا هم آکادمیِ گوگوش و رای ریزی هاست.

۱۳۹۱ اسفند ۹, چهارشنبه

امروز رو با این خبرِ خوب شروع کردم، خوشحالم، خیلی‌ ....

* بعد از سي و يك روز... سي و يك روز آزگار! پوريا خانِ عالمي پا به دنياي اينسويِ ديواري‌ها نهاد و چشم همگان روشن شد به ديدارش...
* از فیسبوکِ نوشینِ جعفری!

۱۳۹۱ اسفند ۵, شنبه

 والله، همه چی‌ رو سکسی‌ شنیده بودیم، هیکل، صدا، لب و دهن، و... الّا دماغ!!! که دیگه، الحمدلله نشنیده از دنیا نمی‌-ریم! 

 هفته گذشته کتابِ "به شیوه کیان فتوحی" از هادی معصوم دوست" رو به صورت آنلاین خوندم که خیلی‌ دوست داشتم. از وبلاگِ "جعبه ي سياه" این کتاب رو دانلود کردم. 

فیلمِ " آنا کارنینا" رو دیدم، دوست داشتم. از اونجاییکه رمانش رو بارها تو دورانِ دبیرستان خونده بودم، خیلی‌ آشنا بود برام و همینطور غمگین... بلا روزگاریه عاشقیت! "سوته‌دلان"

 صدا و سبکِ خوندنِ نه نامجو و نه شاهین نجفی رو خیلی‌ نمی‌-پسندم، مگر تک‌توک ترانه‌هاشون. یعنی‌ اینطور نیست که مثلِ ستار، ابی یا خانمِ گوگوش،توهرحال وهوایی بخوام یا بتونم به ترانه‌هاشون گوش بدم. این ترانه مشترکِ "پریود" از جمله کارهاشونه که دوست دارم. 

۱۳۹۱ اسفند ۴, جمعه

تولد بازی (۳)

با اجازتون تا ساعتِ ۶:۳۰ غروب شاید کمی‌ بیشتر تو دفترِ مونیک بودم. بهش هم گفتم که روزِ تولدمه، چون برایِ اینها این روز خیلی‌ مهمه و تو باید اونجوری بگذرونی که دوست داری. خلاصه متنی رو که می‌خواست که گزارشِ کوتاهی در موردِ کارمون در طی‌ِ سالِ گذشته نوشتم و دادم، ولی‌ گفت بمون تا این رو بفرستم، شاید سوالی چیزی باشه که باید جواب بدی، ضمنِ اینکه حتی یک خط هم که اضافه میکرد میگفت در جریان باش.
اینجا، نظرِ کسی‌ که رو پروژه کار میکنه مهمه حتی اگر دانشجو باشه و اون سوپروایزر!  

تو همین فاصله آیریس رو دیدم، عزیزممم... برام کیکِ مافین پرتغالی درست کرده بود و رویِ یکیش هم شمع گذشته بود و نظرِش این بوده که بریم کافه تریا و شمع رو فوت کنم و کادو بهم بده که یه جفت گوشواره خیلی‌ قشنگ بود، که نرفتیم البته، چون من باید برمی‌گشتم دفترِ مونیک. 
به مونیک و کیم هم که تو آزمایشگاه بود تعارف کردم.

شب هم با کیم رفتیم بریم جایی‌ شام بخوریم به همین مناسبت و ساعتی‌ رو با هم باشیم که رستورانِ موردِ نظرمون، اون چیزی که میخواستیم رو نداشت و موکول کردیم به آخرِ هفته. ضمنِ اینکه کیم، روزِ ۴شنبه بهم کادویِ تولد یه گوشی یا همون هندزفریِ سونی داد.

این بود ماجرایِ تولدِ امسال ما، در کنارِ پیامهای تلفنی، ایمیل، اس‌ام‌اس و کلی‌ محبت دوستان
تولد بازی (۲)



حدودِ ساعتِ ۱۱-۱۰:۳۰ قبل از ظهرِ ۴شنبه، تو دفترم بودم که "آ" زنگ زد و ضمنِ تبریکِ تولدم گفت اگر فردا وقت داری، با هم ناهار بخوریم.با کمالِ میل پذیرفتم!!! شب هم چندباری زنگ زد که هماهنگ کنیم ساعتِ فردا رو، من هم که برنامه کنسرت رو نرفته بودم و بعد از تولد بازی با بهار اومده بودیم سالنِ پایین و به درس خوندن، تلفن و ایمیل جواب می‌دادم. کارم رو هم انجام می‌دادم.


صبحِ ۵شنبه همون ساعتِ ۷:۳۰ به مونیک ایمیل زدهبودم که امروز خونه کار می‌کنم، میدونستم از خونه زنگ میزنند و هی‌ باید بیام بیرون و دیگه اینکه تو محلِ کار کم با موبایل حرف میزنم. تو فاصله کار کردن رو ریپورتِ پروژه، موهام رو رنگ کردم، کمی‌ بند و ابرو و گریزی به فیسبوک و جوابِ ایمیل‌ها.


حدودِ ۱۲:۳۰، "آ" اومد دنبالم که وقتی‌ رفتم پایین، دیدم "ن" هم هست، خیلی‌ خوشحال شدم، مدتِ زیادی بود که ندیده بودمش و با این همه کاری که همه ما داریم، میدونستم خیلی‌ لطف کرده وسطِ روز از دانشگاه اومده! خلاصه جایِ شما خالی‌، رفتیم یه رستورانِ کبکی که همه غذا و دسرش رو با پنکیک یه به قولِ کبکیها کخپ سرو میکنه. "آ" یه کادویِ خوشگل هم بهم داد، یه ماهی‌ِ بلوری که توش قرمزه.

هوا هم محشر، هر دو روزِ ۴شنبه و ۵شنبه برف می‌بارید، ولی‌ مدلِ برفهایِ تهران، پنبه‌ای و دونه درشت گاهی‌، نرم و رقصان... زیبا بود، حالم عالی‌! 


از خونه که زنگ زدند، من با بچه‌ها رستوران بودم،اونها هم دورِ هم جمع بودند خواهر و خونواده، برادر وسطی و خونواده، جشن گرفته بودند و کلی‌ ساز و آواز داشتند برایِ خودشون، آقاجون برام خوند ، با همون صدایِ قشنگی که دیگه به خاطرِ دودِ سیگار خش‌دار شده... امیدوارم که سالهایِ بعد، با همه خوبیهایِ اینجا،  من هم اونجا باشم!

رسیدم خونه: ساعت ۲ بعد از ظهر گذشته بود، که دیدم از مونیک ایمیل دارم که حتما به من حدودِ ساعت ۱۵:۰۰ سر بزن که میخوام گزارشِ سالانه برایِ آژانس رو پر کنم  باید باشی‌.. .آیریس هم ایمیل زده بود که امکان داره تا عصر بیای دانشگاه، روزِ تولدته و میخوام که ببینمت!
به هر دو ایمیل زدم که اومدم، یک دقیقه مونده به ساعت ۱۵:۰۰ دفترِ مونیک بودم!



تولد بازی (۱)


دوشنبه صبح که از خواب بیدار شدم، دردِ شدیدی پشتِ زانویِ راستم داشتم که از یه طرف تا مچ پا پخش میشد و از طرفی‌ تا کشاله ران، و درعینِ درد، پا هم سنگین شده بود، که بلند شدن، نشستن، پا رو از تخت پایین گذاشتن و راه رفتن رو همراه با درد و سخت کرده بود. از اون دردها  که میگند مسلمون نشنوه، کافر نبینه! که  کیسه آبجوش هم به تنهایی نتیجه نمی‌داد!!! ظهرِ سه‌شنبه رفتم داروخانه اون سرِ چهارراه نزدیک خونه و با مشورتِ دکترِ داروساز یه ژل گرفتم که ببینم اگر افاقه نکرد برم کلینیک (خاطره خوشی‌ از دکتر رفتن اینجا ندارم، این سالها). از همون بعد از  ظهر، هر کمتر از یک ساعت میرفتم دستشویی و از بالای پا تا مچ رو ژل میمالیدم، به مشقت راه میرفتم، یه پایِ سنگین، دردناک که دلم می‌خواست قطعش کنم جاش پایِ چوبی بگذارم! 

خلاصه، سرتون درد نیارم، شب که اومدم خونه تمامِ پایِ راست رو ژل مالیدم و مچ و زانو رو هم با دو تا روسریِ پشمی بستم و کیسه آبجوش نازنین رو هم گذاشتم زیرِ پا بین مچ و زانو که گرما ر‌‌و به عدالت تقسیم کنه! و زود هم خوابیدم.

صبحِ ۴شنبه که بیدار شدم پا بهتر بود، دیدم یه اس‌ام‌اس از بهار دارم که شبِ قبل حدودِ ۹ زده بوده که بیدارم یا نه؟ حتما کاری داشته، خیالم که از درد راحت شد، یعنی‌ بگو انگار اصلا از اول نبوده، به ایمیلش جواب دادم و بعد‌ هم رفتم دانشگاه. تا عصر چند باری ایمیل زد که شب بریم استار‌باکسی، جایی‌ بشینیم درس بخونیم. جواب دادم که من به مناسبتِ تولدم که فرداست خودم رو دعوت کردم به یه کنسرت در سالن گراند تئاتر، که خواننده‌ش یه خانمِ جوانِ اینویتElisapie از همون مناطقی که من کار می‌کنم هست. دوست داری توهم بیا. در جواب گفت پس وقتی‌ میان خونتون به من ندا بدید، عکس‌العملی، حتی یه تبریکِ ساده، هم در موردِ اینکه گفتم تولدمه نشون نداد!!!

به هوایِ کنسرت و دعوتی که از خودم کرده بودم و شبی‌ که می‌خواستم خاصش کنم برایِ خودم! ساعت ۶ غروب اومدم خونه و بهش یه تک‌زنگ زدم، گفت بریم درس بخونیم، جواب دادم من هم کار زیاد دارم، ولی‌ به روالِ هر سال برایِ خودم مراسمی دارم! باز توجهی‌ نکرد و زود مکالمه تموم شد، هنوز گوشی رو کامل نگذاشتم سرِ جاش که تق‌تق صدایِ درِ آپارتمان، در رو که باز کردم..... بهار خانم با یه کیکِ خوشگل که خودش پخته و  شمع روشنِ روش تو یه سینی، به همراهِ یه ریمل و یه کارتِ تبریک از نقشِ رستمِ شیراز که تو همین سفر دو ماه پیشش به شیراز خریده می‌خونه : تولد، تولد، تولدت مبارک .... 

تو فیسبوک نیست، یادش بوده که تولدِ من قبل از رضوانه پس باید همین روزها باشه، گشته پیدا کرده و به گفته خودش چون می‌دونسته که من برای خودم برنامه دارم، شبِ قبل کیک رو درست کرده که بیاد پیشم که من زود خوابیده بودم.
نشستیم، چایی، کیک و گپی و .... کنسرت هم نرفتم!!!

۱۳۹۱ اسفند ۳, پنجشنبه


امروز"روز‌هایِ پروین" وارد ۴ سالگی شد!

 این روزها، کم بهش سر میزنم با اینکه حرف، خاطره و اتفاق ثبت کردنی زیاده
کلمات تو ذهنم، همیدگه رو پس و پیش میزنند که زودتر بیان و اینجا بنشینند، و من دلم میخواد که شکیل باشند، که گاهی‌ وقت پیدا نمیکنم، گاهی‌ هم کم‌حوصله‌ام، اینه که میمونند
هر بار تصمیم میگیرم حتی یه خط بنویسم که عادتم بشه هر روز نوشتن، ولی‌...  ....
با این‌همه اینجا رو دوست دارم که هدیه تولدیه که ۳ سال پیش به خودم دادم


۱۳۹۱ بهمن ۲۶, پنجشنبه

دوشنبه ظهر حدودِ ساعت ۱۲:۰۸ دقیقه، یه ایمیل ازطرفِ شارل برایِ همه بچه‌هایِ گروه اومد که تا ۴۵ دقیقه دیگه ماهواره Landsat به فضا پرتاب میشه و میتونید این برنامه رو به صورتِ زنده رو این آدرس  ببینید. 

من و کیم که با هم تو یکی‌ از آزمایشگاه‌ها کار می‌کنیم، با هم دیدیم.  
هیجانِ خاصی‌ داشت دیدنِ همزمانِ پرتابِ ماهواره با این همه فاصله مکانی وشنیدنِ شماره‌هایِ معکوس تا لحظه...، ناخودآگاه در لحظه پرتاب، لبخند به لب می‌نشست، تا زمانی‌ که بالا رفت و بعد در مدارِ خودش قرار گرفت. اگر دوست داشتید، ویدئوش رو اینجا ببینید، هیجان‌انگیزه!
کیم میگه: حسِّ خاصی‌ دارم، ۱۰ ساله که دارم با تصاویرِ Landsat کار می‌کنم و خب الان این ورژنِ جدیده با اینهمه توانایی و قابلیتِ افزوده.  

من دلم میخواد فیلمِ ALOS-2 و SMAP رو ببینم، همینطور پخش زنده و آن‌لاین! به هر حال چار تا و نصفی کلمه برای اولی‌نوشتم و اینکه یه جورایی این سالها درگیرِ پروژه دومی‌ هستم. حسِّ خوبی‌ خواهم داشت، حسِّ دیدنِ به دنیا اومدنِ بچه‌ای که از قبل در جریانِ تولدش قرار گرفته باشی‌! رو بهم میده! 
ALOS دیگه تو همین ماه‌ها باید بره فضا، ولی‌ SMAP یک سال، یک سال و نیم دیرتر!

۱۳۹۱ بهمن ۲۴, سه‌شنبه

خیلی‌ وقته که ننوشستم، خیلی‌ کار داشتم، حرف برایِ گفتن هم زیاد بوده که نه تنها ننوشتم که به این صفحه سر هم نزدم، و الان که بازش کردم، میبینم که چقدر دلم براش تنگ شده بوده.
خب:
۱. گفته بودم که کایل ایمیل زده بوده به مونیک و چند صفحه از کار تو مناطقِ شمالی‌ رو برایِ ارسال یک پروپزال میخواست و همکاریِ مستقیمِ تو پروژه ناسا، نه حتی تحتِ پوششِ دانشگاه، یا جایی‌!. مونیک هم تو اون هیرویری و شلوغیِ کار، گفت بنویس، گفتم میشه آخرِ هفته؟ گفت: نه همین امروز! نوشتم ۵ صفحه با عکس و نقشه و گراف. مونیک هم فرستاد و کایل هم که معمولاً ایمیل جواب نمیده یا دیر،  کمتر از ۲ روز پروپزالِ سابمیت شده رو با تبریک و تشکر فرستاد، مونیک هم خوشحال به من تبریک گفت، از من هماسمی نیست مگه با عنوانِ "Team member"!!! خداییش، "پروین" قشنگتر نیست؟! کمتر هم حروف داره!

۲. از قدیم گفتند، سری که درد نمیکنه که دستمال نمی‌-بندند! ولی‌ منِ بی‌-عقل نه به درد کار دارم نه‌‌ به سر، دنبال دردسر می‌گردم!
مونیک در آخرین روزِ ثبتِ نام کنفرانسِ  مرکز تحقیقات و مطالعاتِ شمالی‌ که هفته اول ماهِ می برگزار میشه، به همه بچه‌هایِ گروه ایمیل زده بود که چرا هنوز آبسترکت نفرستادند، من هم تو اون هیرویریِ کار رفتم دفترش و میگم موضوع چیه؟ من هم لازمه کاری کنم؟ و خب همه در جریانید که بنده هنوز منتظرم که محیطِ زیستِ کانادا برام تصاویرِ ماهواره رو بفرسته، که اول گفت نه، فعلا... و یهو نظرش عوض شد که ، نتایجِ مینی پروژه ات رو ارائه بده! از اونجایی کهآخرین روز بود، نشستم تا عصر رزومه رو نوشتم و ثبتِ نام کردم و سابمیت! 

۳. باز هم قبلا نوشته بودم که موونیک و آلن (دیرکتورِ مینی‌پروژه) اومدند تو آزمایشگاه و بعد از اینکه آلن کلی‌ پیشنهاد داد که چه کن، چه کن و چه کارِ دیگه هم بکن! گفتند که جلسه اولِ کلاسِ بچه‌هایِ فوقِ لیسانس که قراره برند کارآموزی، بیا این پروژه و نتایج رو ارائه بده. حالا هیچ کدوم گزارش کاملِ نتایجِ کار رو ندیدند، چه اعتمادی کردند!!!

خلاصه، تمامِ این روز‌ها که به اینجا سر نزدم و ننوشتم، از صبح تا ۱۱-۱۰ شب، وسطِ هفته و آخرِ هفته، دانشگاه و تو آزمایشگاه بودم! فراموش نشه که این روزها و هفته‌ها کارناوالِ کبک هست و شب و روز جشن و شادی برقراره... 
خلاصه، دیروز ظهر مونیک اومد یه سر آزمایشگاه و گفتم که نتایج راضیم نمیکنه، و فردا چیزی برایِ کلاسِ درس ندارم!!! اون هم کار رو دید، یه جاهایی‌ رو راضی‌ بود، جاهای رو نه... من هم که کلا کمی‌ سرِ این کار بهم برخورده و تصمیم گرفته بودم باید این کار رو طوری ارائه بدم که آلن یکی‌ از همون " اکسلنت" هاش رو با صدایِ شاد و بلند بگه... چه خوب که یه جا به خودم اومدم و نمودارها و جداول ماهایِ اولِ کار رو نشونِ مونیک دادم... گًل از گلش شکفت که آره اینه اون چه که میخوایم!!! تا شب موندم، کار رو تموم کردم تا پاورپوینت رو برایِ هر دو فرستادم. ایمیلِ آلن، خستگی‌ِ این روز‌ها رو گرفت، یه چیزی تو مایهِ همون اکسلنته با صدایِ بلند! انتظار نداشت شاید، اون هم حق داره خب، هنوز ریپورتِ کامل از کارِ من رو ندیده!

۴. امروز صبح هم رفتم سرِ کلاس و کنارِ اون سه تا استاد که درس دادند، کار رو ارائه دادم، مهم این بود که هم آلن و هم مونیک هر دو خیلی‌ خوشحال و راضی‌ بودند... و من خسته، و مثلِ همیشه ناراضی‌ و متوقع از خودم، امروز رو کاری نکردم، از فردا دوباره شروع...

۵. از کمیته اجراییِ انجمنِ ایرانیها زنگ زدند که یکی‌ دو تا از اعضا مون رفتند، میتونیم رو کمکِ شما حساب کنیم؟! پیشنهاد دادند که به عنوانِ عضوِ رسمی‌ کمیته معرفی‌ تون می‌کنیم. جواب دادم، تا اونجا که بتونم همکاری می‌کنم نیاز به رسمی‌ بودن نیست! 


۶. شاید آخرِ هفته، که آخرین روزِ کارناوالِ کبک هست، یه سر برم اونجا، که اگر برم حتما چند تایی عکس اون مجسمه‌هایِ یخیِ خوشگل میگذارم اینجا!
یکی‌ از خبرهایِ خوبِ این هفته که همون روزهایِ اول به من هم دادند، این بود که پوریا با خونواده وعزیزانش تماس  گرفته و با صدایِ شاد و شوخ حرف زده.... 
اون قدیم‌ ندیم‌ها که داشتنِ سبیل حرمتی داشت و موش رو گروِ مردونگی میگذاشتند، برایِ زهرِ چشم گرفتن و تهدید کردن می‌گفتند: سبیلش رو باد میدیم! 
حالا، 
تصورش "بی‌-سبیل" نه تنها ساده نیست که خیلی‌ سخته....
مهم فعلا اینه که خودش بیاد بیرون وگرنه سبیل که همیشه درمی‌آد...