۱۳۹۱ آبان ۲۷, شنبه


شنبه۱۶امّ یه برنامه جنگل‌نوردی‌کوهپیماییِ خوب به سرپرستیِ لیزا رفتیم تو منطقه Beauport.
به خاطرِاسمش‏ Le mont le relais le sentier l'horizon   من فکر می‌کردم مسیر افقی هست و بالا رفتن از کوه نیست.

تو این برنامه "کیم" هم بود، با اصرارِ زیادِ من اومده بود، تا آخرین لحظه متزلزل بود، باید میومد، وقتی کسی‌دو‌سه هفته مونده به ارائه تزش تصمیم میگیره همه چیز رو رها کنه و چمدونش رو برداره و بره یعنی‌ حالش خوب نیست، مخصوصاً اگر یک دخترِ آروم و با اصولِ شرقی‌ باشه!
باید میومد نه به خاطرِ اینکه عکاسِ خوبیه و عکس گرفتن رو دوست داره و حالش رو خوب میکنه، باید میومد چون هیچ آدمِ تنهایی نباید به اینجا برسه، هیچ کسی‌ تو هیچ جایِ دنیا نباید انقدر همه چیز بهنظرش سیاه بشه، دنیا ‌همش تاریکی‌ نیست... و چه خوب شد که اومد!









۱۳۹۱ آبان ۲۵, پنجشنبه

رسما پشتکارش رو تحسین می‌کنم، آقایِ "میم" رو میگم! نمیدونستم به چه اسمی ازش بنویسم که بی‌-احترامی تلقی‌ نشه،  آقایِ "ایشون"، آقایِ " خواستگار" یا... که فکر کردم بهتره به اسمِ خودش بنویسم.
به دلم ننشست اصلا، نمیخواستم ادامه پیدا کنه، بهونه‌ کردم دوری رو، مشخص نبودن وضعیتِ خودم و اینکه همین مساله در صورتِ وجودِ یک رابطه که اون موقع انتظار و توقعی هست ایجادِ مشکل میکنه، بهتره هنوز که حسی پیش  نیومده دیگه ادامه ندیم!

سه روز بعد تماس گرفت که حرف‌هات درست ولی‌ من اینطوری نیستم باید بیام ببینیم همدیگه رو، این وظیفه من هست که بیام، مدل مرد ایرونی‌ شد من باید این مساله رو مدیریت کنم، من ال‌ میکنم، من بل می‌کنم، بلیت میفرستم بیا اینجا یه سفر، ال‌، بل... از این طرف تنها جمله‌ایکه میگفتم: "بله، خواهش می‌کنم، مراحمید"، و تنها جمله بلند که "صادقانه بهتون بگم که من شرایطم نامعلومه و فکر می‌کنم اگر ارتباطی‌ پیش بیاد این مساله مشکل ایجاد میکنه!" ظاهرا ایشون شوخ هم هست، ولی‌ من حرفم نمیومد چه برسه به خنده، شوخیهاش هم از نوع شوخیهایِ من نبود! حتی سعی‌ هم می‌کردم که نیاد که نکنه یه وقت امیدِ اشتباهی بدم، این سخت‌تر میکرد کار رو برایِ من که با ترکِ دیوار هم می‌تونم حرف بزنم و بگو‌بخند کنم! یکی‌ دو بار به قدری عصبی شدم که دلم می‌خواست سرم رو بکوبم به دیوار، این رو البته ایشون هیچ وقت نفهمید، حتی اینکه من عصبی شدم  این هم سخت بود که همه تلاشت رو بکنی‌ که لحنت محترمانه باشه، تند نشی‌، به خودم می‌گفتم: مردم دهنشون که نسوخته، خواستگاری کردند دیگه! حالا یه سفر هم میاد و میره! و قرار شد فقط هر شنبه یه زنگی بزنه تا که من بهش بگم که چه وقتی‌ کارم کمتره که یک هفته بیاد اینجا، نمی‌شد، هیچ جوره به دلم ننشست، هیچ مشکلی‌ هم نداشت، آدمِ هم نبودیم، اگر دلم یک "جیک" میزد همه این دلیل‌ها چرت بود: دوری، رفت و آمد و... با این سرعتی که زمان می‌گذره، ضمنِ اینکه رفت و آمد درسته که حداقل ۸ ساعت تو پرواز می‌باید بودی ولی‌ اگر دل‌  بخواد خیلی‌ هم خوبه، هیجانش هم بیش‌تره... ولی‌ همین که، اگر شنبه برنامه کوهنوردی جایی‌ بود که آنتن نمی‌داد خوشحال هم میشدم ولی‌ به جاش فرداش که میشد یکشنبه ۷:۴۵ صبح زنگ میزد!!!

با اون همه مشغله کار این هم شده بود یه مشکل، دو‌زار هم به حرفم اهمیت نمی‌داد که بابا نمیشه، میگفت ما باید هم‌دیگه رو ببینیم، من اینجوری تصمیم نمی‌-گیرم اصلا تو رو غافلگیر می‌کنم، انقدر حاالم بد بود که حس میکردم همه عضلاتِ صورتم تو هم کش اومدند! اینجور نمی‌شد، هر روز صبح به خودم می‌گفتم: بالغ باش! درست رفتار کن، اینجوری نمیتونی‌ به هیچ کاری برسی‌، ریمه میگفت تو دیوار میگذاری برایِ زندگیت، گفتم باشه، هر روز تمرین می‌کردم که کاری نکنم که دیوار باشه، نمی‌شد! وقتی‌ حرف میزد گاهی چشمام رو میبستم که ببینم حسّش می‌کنم یا نه، نمی‌شد، خدا شاهده نمی‌شد، ولی‌ نمی‌خواست بپذیره! چون فکر میکرد ما همدیگه رو ندیدیم، ببینیم تغییر میکنه همه چیز، ندیده بودیم، رو فیسبوک همدیگه دیده بودیم که، آدمِ من نبود، خوب بود، تیپش، ظاهرش ولی‌ ... حالا این میان‌میانه فکر کنم خواهرش که من رو بهش معرفی‌ کرده بود هم بهش خط میداد، چون این صادقانه این رو میگفت، ظاهرا یه بار قبل و یه بار هم بعد ازینکه با من حرف میزد با خونواده‌ش صحبت میکرد، چون کلی‌ رفتار و نحوه صحبتش عوض شده بود با روز‌هایِ اول که خیلی‌ اروپایی بود. ولی‌ نمینشست، نه... دلم این موقع‌ها خانم برادربزرگه رو می‌خواست که بشینه مقابلم همونطور که فنجون چاییش که از روش بخار بلند میشه بینِ دو تا دستش بگیره و من چهار زانو رو مبل بشینم و کوسن تو بغلم، حرف بزنم، از نگرانیهام بگم، از حسم، از همه چیز، گاهی‌ گوشه لبم بلرزه، گاهی‌ آروم اشکم سرازیر بشه، یه بار هم عصبانی بشم و ... و اون به حالم بخنده، گوش بده، آروم حرف بزنه، از قبل از ازدواجش با هم دوستیم، خوب میشناسدم، همونطور که من اون رو... انگاری تله‌پاتی هست که مدام تماس میگیره، خوابم رو می‌بینه، ایمیل میزنه میگه خوبی‌؟ یه شب ۷:۳۰ شب رو کاناپه قرمزِ خونه کیم خوابیدم، ۳:۳۰ صبح بیدار شدم حسّ می‌کردم که صورتم بسکه تو هم رفته الان دورِ لبم مدلِ سبیلِ گربه ۴ تا خط هر طرف ایجاد شده، خندم گرفته بود... یه روز به خودم گفتم نمیشه اینجور، وقتی‌ به ایشون میگی‌ مهمترین چیز برام پروژه و کارمه الان و باید تمومش کنم، باید هم اینطور باشه نه اینکه انقدر داری اذیت میشی... همه تلاشم رو می‌کردم، حسِّ بدی بود خیلی‌ بد... این‌همه اصرار اذیتم میکرد، کاش کمی‌ به دلم می‌نشست، خدا شاهده کافی‌ بود دلم یه "جیک" بزنه، لازم نبود "جیک‌جیک" کنه ولی‌ لامصب دل‌ "لال" شده بود، لالِ لال!
سوم دبیرستان بودم، نمیدونم چه سریالی رو تلویزیون نشون میداد که به شوخی‌ به آقاجون گفتم: ببین آقاجون، مرد باید تیپ داشته باشه و جیب! مرد منظورم شوهر بود دیگه، یه حرفِ بچگونه، یه شوخی‌..! همون سالها که بل‌بلی پیدا کرده بودم و گاهی‌ حرفی‌ میشد تو فامیل و محل و خواستگاری‌ای. گاهی‌ به طعنه میشنیدم که ما که تیپ‌وجیب نداریم! گذشت اون روز‌ها ولی‌ کسایی که یادشون مونده بود وقتی‌ به پیشنهادی می‌گفتم نه، میخوام درسم رو ادامه بدم، می‌گفتند چرا؟ تیپش خوب نبود یا جیبش؟! در جواب می‌خندیدم و می‌گفتم: نه والله، الان دیگه این حرفها نیست، فقط همون اولش وقتی‌ می‌-بینمش، نمیگم دلم تندی "جیک‌جیک" کنه ولی‌ حداقل یه "جیک" بزنه! آقایِ  "میم" هم تیپ و جیبش خوبه، تیپِ من نیست، جیب هم که هیچ وقت مهم نبوده، خب ممکنه بگی‌ پس چی‌، مرگ میخوای، برو گیلان؟ ولی‌ نه والله، خوشحالتر میشدم اگر کمی‌، فقط کمی‌ به دل‌ می‌نشست، ولی‌ خوش اومدن و نیومدن که دستِ آدم نیست وگرنه چی‌ بهتر از یه مردِ محترم و مهربون که کلی‌ هم حامیت باشه از همه نظر، حتی برایِ آدمِ خیلی‌ مستقلی مثلِ من! 

۱۳۹۱ آبان ۲۳, سه‌شنبه

- تو به آژانس فضاییِ ژاپن چه کار داری؟ بشین تزت رو بنویس و تموم کن! مینی‌پروژه رو به کجا رسوندی؟ مقاله چی‌ شد؟
اینها رو "ر" میگه در جواب چه کردی این مدت؟ تو راهرو به هم برخوردیم، تازه از ایران برگشته خوب و سرحال. 
میگم من کار ندارم، JAXA میخواد ۲۰۱۳ ماهواره بفرسته فضا و برایِ اینکه از اکتبرِ آینده بتونیم به تصاویرشون دسترسی‌ داشته باشیم باید پروپزال بفرستیم که در صورتِ تأیید این حق رو داشته باشیم. تازه ممکنه به عمرِ تحصیل من قد نده! همون حکایتِ دیگران کاشتند و این حرفها....

والله تصاویرِ SMOS رو هنوز ندارم دیگه از خودم حتی خجالت می‌کشم اینجا بنویسم، همه تز‌ به اون بستگی داره، چند بار ایمیل، تلفن، جلسه تلفنی داشتیم، مثلِ قطره‌چکون با هر بار تماس تصاویرِ یک ماه رو می‌فرستند، میدونم کارِ سخت و زمان‌بری هست... به مونیک میگم یه بار دیگه تماس بگیریم، در جواب با یه لحنِ تند میگه فعلا مینی‌پروژه و مقاله رو تموم کن.

-ساعت حدودِ ۸ شبه که از دفترِ مونیک اومدم بیرون و تو راهرو هستم و دیگه رسیدم به درِ خروجی و هنوز صداش رو می‌-شنوم   Merci bien Parvin, merci beaucoup ha, pour la proposition (مرسی‌ پروین، خیلی‌ ممنون ها، به خاطرِ پروپزال).  کارِ خارج از برنامه است، خیلی‌ وقت گرفت، اگر غیر از این بود انقدر تشکر نمیکرد و خودش در آخرین لحظه رسید بخونه! 


برایِکایل و استفان ایمیل کردیم  که نظرشون رو بدونیم و اینکه اسمِ اونها هم پایِ این هست، کایل برخلافِ همیشه بلافاصله جواب داد که کارِ خوبی‌ کردید، فرصت نمیکنم بخونم ولی‌ خودم دارم فردا یا پس‌فردا میرم ژاپن برایِ شرکت در کنفرانس ALOS2  (یعنی‌ مربوط به همین پروژه که ما پروپزال فرستادیم) و اسمِ شما رو هم تو فلان چیز ضمیمه می‌کنم، این شما حتما شاملِ مونیک میشه و استفان، من؟!! فکر نمیکنم، شاید.
استفان هم که راحت چند روز بعد جواب داد و گفت فرصت ندارم بخونم ولی‌ مرسی‌ کارِ خوبی‌ کردید که اسمِ من رو هم نوشتید!

مونیک ایمیل زده سریع گزارشِ فلان رو بنویس و رو سایتِ مناطقِ شمالی‌ بگذار، قبل از فرستادن برایِ من بفرست که چک کنم. ضمنا، فرم‌هایِ درخواستِ بورسِ PFSN سالِ بعد رو هم پر کن، طوری که برنده بشی‌!.. اگر باز برنده بشم میشه سومین بار. انجام دادم و فرستادم، بیش از یک هفته منتظرِ امضاش موندم، در آخرین لحظه دوباره میگه چی‌ شد؟! میگم فرستادم، سرش شلوغه میفهمم، باید بفهمم. در آخرین دقیقه می‌فرسته.

یه بورسِ خوبی‌ هست برایِ گذروندنِ یه دوره کارآموزی اینترنشنال، که حداقل دوماهه و حداکثر یک‌سال تو یک دانشگاه و یا لابراتورِ دیگه. شرایطش رو دارم، فرمهاش رو پر کردم، سالِ پیش انقدر کایل جواب نداد که مهلتش تموم شد. سرش شلوغه، میفهمم! 

برایِ امسال از مونیک خواستم یه ایمیل به زنه به Adriano Camps که برم اونجا و تو لابراتوارش و یک دوره رو آنالیز و تحلیلِ تصاویرِ SMOS بگذرونم، خیلی‌ عالی‌ میشه، ضمنِ اینکه دلم میخواد مدتی‌ جایِ تازه باشم یه محیطِ دیگه. هر بار بهش گوشزد می‌کنم، فرصتِ زیادی نمونده، یه ایمیلِ دوخطی‌... اوایل میگفت باشه الان کار دارم با هم حرف می‌زنیم، این یکی‌ دو بارِ آخر گفت حالا تو مینی‌پروژه و مقاله رو تموم کن! ولی‌ من می‌خوام که تو کنکورِ این بورس شرکت کنم، شرایطش رو دارم فقط به همین ایمیل بستگی داره  و البته جوابِ  Adriano. خب حق داره، سرش شلوغه، میفهمم! 

۱۳۹۱ آبان ۲۱, یکشنبه

شنبه یک برنامه متوسط‌سنگین رفتم به سرپرستیِ "اگزویر و ژان‌ویو"، تو منطقه پارک  Sentier des caps de Charlevoix.

برنامه خوبی‌ بود، سرپرستی رو خیلی‌ دوست نداشتم، چند باری هم از برخوردشون بدم اومد ولی‌ به خودم تذکر دادم که بالغ رفتار کن، که روزت خراب نشه.

با سایمون آشنا شدم تو این برنامه که دانشجویِ عکاسی‌ هست و تخصصش اینه، واقعا چه خدا به دلِ آدمه هنوز چند روزی نیست که صحبت از یه دوره کوتاه عکاسی رفتن شده و ... می‌تونم ازش کمک بگیرم.


روزِ خوبی‌ بود، هر چند که خیلی سرد و پرباد بود!


 


 شنبه شبها، وقتی‌ میرسم خونه تمومِ بدنم کوفته هست، یه دوشِ آبِ داغ، یه نوشیدنیِ گرم و شام ... خیلی‌ وقت‌ها مهمونی‌ یا دوره همی‌ هست که حتما میرم، همیشه اینطور بودم، دعوت برام مهم بوده، آدمها، حتی اگر به خودم سخت بگیرم






۱۳۹۱ آبان ۱۹, جمعه

همینکه اسمم رو مقابلِ بن‌ژوق (Bonjour) ننوشته، شک برانگیزه، این وقتی‌ بیشتر شد که بلا‌فاصله بعد از"این ایمیلِ کوتاه"،  بینِ دو ویرگول نوشته، "امیدوارم بهت شوک نده،...."

قبل از اینکه چند خطِ کوتاهی رو که نوشته تموم کنم، همه حرفها و بیشتر رفتارهای این چند برخوردِ کوتاهش از نظرم می‌گذره. حرف که مهم نیست، رو حرف قضاوتی نیست، اون چه که مهمه رفتار و نگاهه که خیلی‌ وقتها با کلام هم نمی‌خونه و سازِ خودش رو میزنه و واقعیتی رو میگه.

اولین بار مونیخ دیدمش، کنفرانس ایگرس، شبِ قبل از سمینارم، تنها شبی‌ که کنفرانس برنامه نداشت و به اصرارِ مونیک همراهشون شدم برایِ دیدنِ مرکزِ شهر، شوخ و صمیمی‌ بود، خوش خوراک مثلِ همه فرانسوی‌ها شاید، پروفسور و پژوهشگرِ معروفی هست تو زمینه برف تو یکی‌ از دانشگاه‌هایِ همونجا.
گشتیم، خندیدیم، خوردیم، نوشیدیم دلهره‌ام کم شد دیگه  نگران نبودم، نگرانِ فردایِ اون روز و سخنرانی یا ارائه‌ای که هنوز کامل تمرین نکرده بودم. سازِ خودم رو میزدم و به هوایِ عکاسی همش عقب میموندم، یانیک بود که معطلم میموند.
فردای اون روز، وقتِ پذیرائی دیدمش، خوشرنگ پوشیده بود، رسمی‌ نبود اصلا، با اینکه اون روزchair سالنی هم بود، حرف زدیم از ایران، میشناخت از انیمشنِ "پرسپولیس"، از فیلمِ "جدائی نادر از سیمین"، ایرانی قبلا هم دیده بود، برخلافِ کبکی‌ها سؤال‌هاش مسخره نبود، بیشتر در موردِ آزادی زنها، حجاب و .... عصرِ اون روز تو سالنِ پوسترها، تو جمع بچه‌هایِ ایرانی دید من رو، چشمکی زد و رد شد، ولی‌ تا آخرِ وقت همون دور و بر می‌چرخید، نگاهم که بهش میافتاد، لبخندی با چشمک، دوستانه بود، خیلی‌... استادی با اون ابهّت، مهربونند اینجایی ها و بی‌تکلف...
 عجیب بود رفتارش مثلِ دلدادهِ تازه کار!  تعریف و تمجیدش به دل می‌نشست چون به دنبالش حتما "ایرونی‌" رو می‌چسبوند، خوشگلی ایرونی‌، چشم‌هایِ قشنگِ سیاهِ پارسی... گمان هم نبرد‌م، اون با اون جایگاه، منِ دانشجویِ ایرونی‌...

اون سالِ اول، خانم برادر میگفت اینطور که تو میگی‌ پس مردم خل و بیکارند که برایِ همه وقت بگذارند، آخه پروین یه کم فکر کن،  این آدمی‌ که سه سال اینجا با هیچ ایرانی ارتباط نداشته یه دفعه میاد این همه وقت می‌گذاره به کارِ تو کمک کنه، فقط از مهربونیشه و با همه اینطوره ؟! جنبه داشته باش یعنی‌ چی‌؟

هانوفر بودم که ایمیلش رو گرفتم، تشکر کرده بود برایِ اون شب و خواسته بود که عکس‌ها رو براش بفرستم، جواب ندادم تا برگشتم کبک و ارسالِ عکس و ایمیلِ تشکر.

اسم ها به خاطرم نمی‌مونه، توجهی‌ هم نمیکنم، سمینار بود تو دانشکده، رفتم دفتر مونیک که گفت که فلانی‌ اینجا سمینار داره و مشغولم، این اسم چیزی رو به یادم نمی‌آورد، بی‌تفاوت بودم، به خاطرِ مونیک رفتم سمینار، خودش بود، سری تکون دادیم به نشونه سلام، خنده‌ای و چشمکی از جانبِ اون... سراغش نرفتم، یک ساعتی‌ نبودم تو دفترم، وقتی‌ برگشتم رویِ میز یاداشتِ کوتاهی بود ازش، تشکر از حضورم تو ارائه ش، خجالت کشیدم که جلو نرفتم، رفتم سراغِ یانیک که اون چه کار کرده که گفت پیشش بوده مدتی‌، و گفت بهتره من هم یه سر برم بالا، تو گروهِ ماست، رفتم، سلامی، و بغلی و بوسی به گونه ها، خوشحالی‌ از دیدنِ دوباره و صحبت ایران و خودم... روزِ بعد باز هم همینطور یه سر اومد اتاقِ ما طبقه اول، نمی‌شد همه اینها رو هی‌ به حسابِ مهربونی گذاشت، ولی‌ گذاشتم و مثلِ همیشه گفتم: "جنبه داشته باش پروین خانم، بالغ رفتار کن!"  و کردم، و داشتم و حالا...

کبکیها صریح و ساده می‌نویسند، فرانسویها نه، همونطور که قشنگتر حرف میزنند، خوب هم می‌نویسند، مثلِ خودِ ما با ایهام هم حرف میزنند، توپ رو انداخته بود تو زمینِ من، باید ظریف می‌زدم، طوری جواب میدادم که هم فهمیدم و هم نفهمیدم، نمی دونستم چطور بنویسم، بازی با کلماتی که مالِ خودت هم نیست حالا، آکادمیک نبود، علمی‌ هم، دوستانه هم، ریمه میگه تعجب می‌کنم از جسارتش، جراتی داشته، چرا حدس نزده که شاید تو تنها نباشی‌، نگرانِ موقعیتش نبوده؟! جایِ تو بودم مستقیم می‌پرسیدم قصدش رو ولی‌ جایِ تو نیستم،  لبخند زدم و گفتم باید بازی کنم واژه‌ها رو مثلِ خودش، طوری که فکر نکنه بی‌جنبه‌ام، ضمنِ اینکه بی‌احترامی هم نباشه  این شد که رو انداختم به "ا"...


باباجون خدا بیامرزمیخوند: "عشقِ تو مرا چون سوزنِ زرین کرد، هر کس که مرا دید تو را نَرفین (نفرین) کرد"، صدایِ خوبی‌ داشت، نی‌‌ هم خوب میزد، این اواخر دیگه نمی‌زد، وقتی‌ یکی‌ از روز‌هایِ بهمن ۶۹ فوت کرد می‌گفتند ۱۰۰ سال داره، رو سنگ مزارش هم این رو نوشتند، مامان ولی‌ میگه نه کمتر بود، مهم این نیست مهم اینکه تا آخرین روز‌هایِ زندگیش وقتی‌ دورِ هم بودیم و می‌گفتیم بخون، شعرهایِ دورانِ عاشقی و نامه‌نگاری‌هاشون رو می‌خوند که این بیت سرگلِ همشون بود، مادرجون خدابیامرز تشرش میزد جلویِ ما ادامه نده که شاید چشم و گوشمون باز نشه یه وقت و میگفت: من اصلا خبر نداشتم، اصلا هم عاشقش نبودم، "خال‌جانِم" نامه‌ها رو می‌نوشت!...
و ادامه میداد که:
یه روز تو خیابونِ پاریس داشتم میرفتم واگون دودی سوار شم برایِ شابدولعظیم که دیدم یه سربازِ خوش چشم ابرو بهم نگاه میکنه و دنبالم میاد... اینجا حاجی چشم‌ هاش برق میزد و میشد همون جوونکِ سربازِ عاشق تو خیابونهایِ تهرانِ قدیم انگار...
خب بعد هم همون داستانِ نامه ها، شعر‌ها یی که باباجون از حفظ می‌خوند و مادرجون، با همه تشری که میزد و میگفت حاجی! حتما قند تو دلش آب میشد که هنوز اون لحظه اولین دیدار رو به این خوبی‌ به یاد داشت، ولی‌ سریع میگفت من با چادر چاقچور و روبنده بودم، هیچ کدوم رو هم من ننوشتم و تقصیر رو مینداخت گردن خاله‌ای که به همون لهجه تهرونی میگفت "خال‌جانِم"...

و حالا "ا" که تخصصش زبان‌شناسیِ زبانِ فرانسه هست و "خالجان"ِ باسوادِ اون دوران...


۱۳۹۱ آبان ۱۸, پنجشنبه


یه تیکه از مسیری که میرم استخر، شبیهِ کوچه‌باغ‌هایِ کرجه مخصوصاً تو روز‌هایِ آفتابی، من رو میبره به ظهرها که از دبیرستان برمی‌گشتم. مثلِ ظهرهایِ پاییزِ باغ، فقط اگه به شاخه‌ها و لابلایِ اون برگ‌هایِ رنگارنگ، میوه‌هایِ این وقتِ سالِ کرج مثلِ خرمالو، به و ازگیل هم بود که دیگه من اون تیکه رو رو هوا میرفتم... مسیرِ بینِ رودخونه تا ساختمون، وقتی‌ هنوز باغ تقسیم نشده بود و با این ساخت و سازِ زشت به گند نکشیده بودنش، سرخوش میرفتم و سوت بلبلی میزدم و چه به خودم میگرفتم آوازِ پرنده‌ها رو که دارند به‌ من جواب میدند! تو اون تیکه از مسیر حسِّ همون روز‌ها رو دارم، حالا چرا حسّ ظهر‌هایِ آفتابی پاییزیِ سالهایِ دبیرستان؟!  نمیدونم، هر چه که هست که اون تیکه حالِ خوشی‌ دارم من....

برخلافِ سالهایِ گذشته که شبها میرفتم استخر، مدتیه که دو روزِ سه‌شنبه و پنج‌شنبه وقتِ ناهار رو میرم شنا، اینجوری خوبه، روزِ شهر رو بینِ هفته هم میبینم، و خب آدمهایی هم که اون وقت از روز اونجان تقریبا همه کارمند و دانشجو هستند که بعد از شنا و سونا برمی‌گردند به ادامه کارشون. قسمتِ سونا، دوش و رختکن مختلط نیست و بالطبع خانمها هم لختِ مادرزاد میگردند و با هم صحبت میکنند. این استخری که من میرم بیشتر کبکی‌ها میان، به ندرت مهاجر هست.

حالا یه چیزِ درگوشی که اولها من عجیب تعجب می‌کردم و نمیتونستم نگام رو هم جمع و جور کنم اینکه، تا به امروز خانومی رو ندیدم که اپیلاسیون کرده باشه و تمیز باشه، حتی اصلاح کنه و به هر حال اگر میخواد مو هم داشته باشه مدل بده، قلبی، گلی‌، سنجاقکی ... هیچ! پیر و جوون هم نداره این مساله!
موقع خروج هم مرتب با لباسِ رسمی‌ برمی‌گردند سرِ کار. بدیش اینه که از اون موقع تا به حال، برایِ کارِ اداری هر جا که برم، اداره، بانک حتی دانشگاهِ خودمون یا خانوم شیک و مرتبی رو ببینم فکرم میره به این سمت که این هم؟!

تو سالنِ اپیلاسیون، وقتی‌ میگم بیکینی هم، دختره می‌پرسه: بیکینی یا ااَنتِگقَل؟! در جوابِ چه فرقی‌ دارند با هم، توضیح میده که اَنتِگقَل یعنی‌ کامل، یعنی‌ لابلا، همه جا،لایه ها... با انجامش و دردی که داره، سختیِ همه انتگرالهایِ دوگانه و سه‌گانه درس‌هایِ ریاضی‌مهندسی‌، حساب دیفرانسیل و همه سال‌هایِ دانشجویی میاد مقابلِ چشمت و تازه می‌فهمی مفهوم و کاربردِ انتگرال در زندگی‌ِ واقعی‌ رو!
یادِ قدیم‌ها میفتم که سبیل نشونِ مردونگی بود و قسم به مویِ سبیل حرمت داشت، و اگر پسری ریش و سبیلش رو میزد و به‌اصطلاح هفت‌تیغه میکرد بهش می‌گفتند :سیرابی! حالا حکایتِ اینهاست و ...

پ.ن. عکس‌ها رو تو مسیر گرفتم ولی‌ نه اون تیکه. عکسِ دوم مربوط میشه به یک آسیابِ قدیمی‌ متعلق به شاید تاریخ ۴۰۰ ساله  کبک، تاریخِ ساختش رو دقیق نمیدونم. ولی‌ میدونم زمانِ جنگِ بین فرانسوی‌ها و انگلیسی‌ها به عنوانِ قلعه استفاده می‌شده.


۱۳۹۱ آبان ۱۷, چهارشنبه


همونطور که گرفتنِ یه ایمیلِ ساده دوستانه تو یه صبحِ برفیِ یه روز پر از کار و استرس که حرفی‌ از دلتنگی‌ هم زده، حالِ خوبی‌ میده و خوشحال میکنه، لحنِ تند چند خطِ کوتاه، گند میزنه شب و روز و همه لحظه‌ها رو!
حسِّ خوبی‌ نیست، سرزنش خودت برایِ نداشتنِ اعتماد به نفسی‌ که ظاهرت خلافش رو نشون میده!
...ولی‌ مهم نیست،
هیچ چیز انقدر جدی نیست!
گذرِ زمان، حل میکنه همه سؤِ تعبیر‌ها رو!

۱۳۹۱ آبان ۱۶, سه‌شنبه

امروز عصر با مونیک قرار داشتم و از طرفی‌ تصمیم داشتم برم سینما و فیلمِ Inch'Allah  (انشأالله) رو ببینم که ساعتِ ۱۵:۵۰ شروع میشد، یک سئانس تو سینما Le Clap . ساعت ۲ بعد‌از‌ظهر رفتم دفترِ مونیک گفت بینِ ۱۶:۰۰ تا ۱۶:۳۰ وقت داره، که گفتم اگر میشه ۱۸:۰۰.

چند دقیقه رفتم فیسبوک، ساعت رو نگاه نکردم اتوبوس رو از دست دادم و وقتی‌ رسیدم فیلم شروع شده بود. حالا عجله هم داشتم که برم توالت، آقاهه  مسئول سالن داره با من میاد سمتِ سالن که  نورِ چراغ قوه‌ای چیزی بندازه تو تاریکیِ سالن جا پیدا کنم (قبلا گفتم که اینجا بلیت‌ها شماره صندلی‌ نداره وهر جا میتونی‌ بشینی) با همون عجله دویدم سمتِ دیگه میگه کجا؟ سالن شماره ۳ این طرفه، بلند میگم ولی‌ تووالت این طرفه!!!

فیلم رو دوست داشتم، هر چند که تلخه، حکایتِ همیشگیِ فلسطینی‌ها و اسراییلیها، ماجرایِ یه خانم دکتر متخصصِ زنان کبکی که در اسرائیل زندگی‌  و در یک کمپِ فلسطینی مجاور هم کار میکنه و... خب فیلم رو باید دید.

برایِ ما، روایتِ فیلم غریبه نیست، جنگ، مبارزه برایِ داشتن یه زندگی‌ طبیعی...

فیلمِ قشنگی بود، صحنه‌هایِ متاثر کننده زیاد داشت، اشگ، احساس، شادی، امید حتی و...فیلم که تموم شد سریع بلند شدم و اومدم بیرون، اون فضا و موزیک رو دیگه نمیتونستم تحمل کنم، بلند شدم تا وقتی‌ که آماده بشم و بیام از در بیرون، کسی‌ از جاش تکون نخورده بود، حتی یه حرکتِ ساده، مات و در فکر انگار به صندلی‌هاشون چسبیده بودند. اولین بار بود که میدیدم فیلم تموم شده و هنوز کسی‌ از جاش بلند نمیشه... لازمه که اینها هم ببینند، هر چند که شاید نتونند به خوبی‌ لمس کنند، ولی‌ اینها که واقعه ۱۱ سپتامبر رو فاجعه میدونند که واقعا هم هست، کاش ببینند این فجایع رو هم! و ما هم همینطور، که تا میشینیم دورِ هم، دهنهامون رو پر آب می‌کنیم و میگیم این عرب‌هایِ تروریست، و از چراییِ عملیاتِ انتحاری حرف می‌زنیم! و...

هیچ اخباری از کشته شدن یه پسر ۱۲ ساله زیرِ ماشینِ یه اسرائیلی نمیگه، هیچ روزی رو به خاطرِ بمبارون یه مدرسه ابتدائی یا راهنمایی تعطیل نمیکنند، هیچ کنگرهِ روانشناسی کودک برای بچه‌هایِ فقیر که اسباب‌بازی‌هاشون رو تو زباله‌هایِ دیوارِ همسایه پیدا میکنند تشکیل نمیشه،  هیچ حرفی‌ از تحقیر، توهین و نداشتن ساده‌ترین حقوقِ کودک اینجا نیست! ولی‌ ساعتها اخبارِ تلویزیون و رادیو، صفحه‌هایِ روزنامه‌ ها، چهره‌هایِ خسته و نگاه‌هایِ پرازخشمِ  و کینهِ  به قولِ خودشون تروریست‌ها رو نشون میده که در عملیاتِ انتحاری یا بمبگذاری کشته شدند و روانکاوی میکنند و ....
حرف زیاده، درد هم، من هم نه جامعه شناسم و نه روانشناس، کَسی‌ نیستم، هیچ کَس!

درد داشت خیلی‌، غم هم، از اول تا آخرش، یه غم و دردِ بد، تلخ...

۱۳۹۱ آبان ۱۴, یکشنبه

از دیروز ابتدایِ بعد‌از‌ظهر این آهنگ  به خود‌آیی! رو گوش کردم، یه نفس.
...
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
...
تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی

تو خودت باغ بهشتی
...
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی
...
خود ِ اویی , خود اویی
به‌خـــودآی



و الان ۳-۲ ساعتی‌ میشه این صدا  دنگ شو - آبان - پلاک ۱۶ تو خونه میپیچه...

روز با تو ، شب به یادت
قصه با اسمِ تو قصه هست
دل، یکی‌ بود و نبوده
به همیشه تو، بسته است
...
دل، یکی‌ بود و نبوده
حالِ دل بی‌ تو چگونه است
...
اسمِ تو خودِ قراره
...

حیفم اومد اینجا نگذارمشون.

۱۳۹۱ آبان ۱۳, شنبه


صبحِ شنبه ۲۷  اکتبر ساعتِ حدودِ ۸ از دانشگاه لاوال راه افتادیم به مقصدِ پارکِ   Massif du sud.

سرپرستِ این برنامه لیزا بود، دخترِ با‌حالیه، ظریف و کوچولو، یه فمینیست و فعالِ اجتماعیِ کاردرست، پر از انرژی، پر حرف و پر سرصدا! برنامه‌هایی‌ هم که می‌گذاره عموما متوسط هستند از نظرِ درجه سختی، من فعلا این رو ترجیح میدم.

 ۳ تا ماشینیم، ۱۳ نفر، تو ماشینی که من هستم، یکی‌ از باسک، یکی‌ دیگه از سوییس و خودِ لیزا که راننده هست و کبکی.۹:۳۰ از ابتدایِ مسیرِ جنگلی‌ تو پارک راه افتادیم، و خب با هر از گاهی‌ ایستادن ظهر رسیدیم "قله شکلات" (Mont Chocolat)  و ناهار رو اونجا خوردیم.
 تو مسیر خیلی‌ گرم بود، و من سری به سری لباس سبک می‌کردم، با اینحال، مثلِ وقتی‌ که از زیرِ دوشِ آب‌گرم اومده باشم، آب از موهام می‌چکید، همینطور داشتم فکر می‌کردم که اینجور که پیش بره با لباس زیر میرسم سرِ قله، یه جایی‌ ایستاده بودیم که یک آقایِ فرانسوی که خانومش (کریستین، استادِ دانشگاه لاوال) تایوانی هست برگشت و بلند گفت که: اینجور پیش بره، پروین با سینه بند (soutien gorge) می‌رسه به قله!!!

 همه خندیدند، خودم هم گفتم الان داشتم به این فکر می‌کردم که تا برسم بالا یه استریپ‌تیزِ کامل کردم!! خب والله آدم چه میدونه، از صبح که راه میفتی تا شب، بارون میاد، برف میگیره جایی‌ از مسیر، هوا هم که سرد هست، باد شدید هم هست گاهی‌، با لباس گرم و مجهز میری، یواش یواش سبک میکنی‌ دیگه! 



یادمه  اون موقع‌ها سالهایِ نوجوونی و جوون‌تر که بودم کسی‌ اسم از این چیز‌ها می اورد خجالتی میکشیدم که نگو!خجالت می‌کشیدم خیلی‌ از شنیدنش، گفتنش! البته بیشتر از این کلمه "کرست" که  قدیمیها می‌گفتند، مامان هنوز هم میگه، هنوز هم بدم میاد از شنیدن و گفتنش! soutien gorge یا سوتین، فرانسوی هست و از فعلِ Soutenir (ساپورت) میاد و خوش‌آهنگ هم هست، شیکه یه جورایی تلفظش حتی!

 مسیر بعد از این رو داشتم مرور می‌کردم چیز‌هایِ ساده‌ای رو که تو یه زمانهایی  خیلی‌ خجالت می‌کشیدم از شنیدنشون، گفتنشون، سرخ میشدم حتی... همه چیز نسبیه، بستگی داره به زمان، مکان، سنّ و سال و... ، خب البته تو اون سنّ و سال طبیعی هم بود این عکس‌العمل شاید!
 سرِظهر که سرِ قلهٔ شکلات بودیم، سرد بود خیلی‌ و باد هم میومد. زمستونها این منطقه، مسیرِ اسکی هست و پیست‌های ِ خوبی‌ داره، صبحِ عیدِ سالِ ۸۹ رو من رو همین قله بودم... یادش به خیر، زمانی‌ که انقدر زود می‌گذره.




  خیلی‌ به موقع برگشتیم، ساعت ۵ عصر ورزشگاهِ دانشگاه بودیم، حِسابمون رو کردیم، من هم شام دعوت بودم خونه یه زوجِ جوانِ ایرانی، اومدم آماده شدم و شب رفتم اونجا تا برسم خونه دیروقت بود، بارون هم میباره.

 






رو تخت نشستم، مشغول خوندنِ چیزی هستم، سرم رو بلند می‌کنم و نگاهی‌ میندازم به صفحه  تلویزیون که روشنه، یه فیلمِ فرانسوی عصرِ شنبه، اسمش رو نفهمیدم، یه دخترِ بلوندِ مو‌کوتاهِ فرانسوی، یه پسرِ خوش‌قیافه چشم‌و‌ابرو و مو مشکی‌! صحنه‌ای از فیلم، به نظر یه مصاحبه کاری تو یک بار‌رستوران هست:

-شما همدیگه رو میشناسید؟! چطوری؟(با تعجب می‌پرسه، آقایِ شکم گنده‌ای که دور سرش چند تار مویِ فرفری داره، ظاهراً کارگردانه یا شاید هم تهیه کننده فیلم)
-من یک شب مست بودم تو ایستگاهِ مترو، رو نیمکت خوابم برد، این من رو برد خونه.... (دخترِ مو بلوند میگه در حالی‌که شاتِ  تکیلا رو میندازه بالا و لیموترش رو گاز میزنه، مهلت نمیده که پسر جواب بده)
-چند وقته؟
!!!a.....mois, mais j'ai pas encore vu son pénis (- ... ماهی‌ میشه ، اما، هنوز پنیسش رو ندیدم!!!)

هر دو مرد با چشم‌هایِ گرد شده از تعجب دختر رو نگاه میکنند که باز داره لیمو بعد از شات بعدیش رو گاز میزنه. پسر از خجالت، سرش رو میندازه پا یین تا رو میز میره، نگاهِ مرد مسن وسرفه‌هایِ الکیش در برابرِ جوابِ دختر!!!

خندم میگیره...

.یادِ ‌یه مهمونی‌ِ دوستانه با آدمهایِ جدید و جمله (ما هنوز نه چیزی دیدیم، نه چیزی خوردیم!!!) و تکرارش در جوابِ یه همچنین سوالی ...افتادم!
الله‌اکبر... چه چیز‌هایی‌ به یاد می‌مونه، چه چیز‌هایی‌، چه چیز‌های رو به یاد میاره، اون هم کجا؟ کی‌؟

از اینجا به بعد فیلم رو دیدم، اسمش رو نمیدونم فقط فهمیدم ۱۳+ هست.

۱۳۹۱ آبان ۱۲, جمعه

فرودگاهِ مونترال هستم!
راستش، از اونجا که اکثرِ اوقات تو مقصد کسی‌ منتظرم نیست، فرقی‌ نمیکنه فرودگاه باشه، ایستگاهِ قطار یا ترمینالِ اتوبوس، مخصوصاً از جلویِ خدمه نارنجی پوش، گاهی‌ سبزِ فسفری یا گاهی‌ زرد پوش و کارمندها رد میشم که با لبخند به مسافرین خوش‌آمد میگند، خودم با نیشِ باز یه سلام و شب‌به خیرِ گرمی‌ میکنم که نگو، انگار که اونها منتظرِ منند، اونها وظیفه‌شونه که بخندند، حتی اگر از خستگی‌ و غم دارند میمیرند ولی‌ من به خودم می‌گیرم فکر می‌کنم با من بهتر و گرمتر خندیدند و خوش‌آمد گفتند،، اینجوری حسِّ استقبالِ گرم رو دارم و با روحیه خوب و عالی‌ میرسم خونه!!!

سفر خوب بود، کوتاه و مفید!
 امروز عصر برگشتیم و دیگه برایِ بقیه کنفرانس نموندیم، فردا مراسمِ فارغ‌التحصیلیِ دانشگاه هست و مونیک حتما باید باشه. قرار بود من بمونم و با دخترها با ماشین برگردم که در آخرین لحظه‌ها مونیک نظرش عوض شد و با هم برگشتیم.

دوست داشتم که با ماشین برگردم، درسته که ۹ تا ۱۰ ساعت راه بود، ولی‌ جاده بهشتی‌ بود، بعضی‌ جاها ۲طبقه میشد و همه جا رنگی‌، زرد، قرمز، نارنجی گاهی‌ کاج‌هایِ سبز، جاده کوهستانی، جنگلی‌ و مسیرِ پیستهایِ اسکی! مسیر زیبا بود، گاهی‌ آفتابی، گاهی‌ بارون و گاهی سیل، طوری که مثلِ یک رود به پهنایِ شیشه جلویِ ماشین آب جاری بود، و برف‌پاک کنهایِ بیچاره... کاش میشد یه شعر در موردشون گفت!

اگر میموندم میرفتم دهکدهِ بومی Cree‌ها وهمینطورمعدنِ قدیمی‌ِ  (Abitibi8innik) که جزوِ برنامه‌هایِ کنفرانس بود رو میدیدم. اینطوری دو روز زودتر میرسم خونه و باید برگردم به کارِ مینی‌ پروژه، تز‌ و مقاله و ... اوخ!

این سفر و این کارهام انجام شد!

امروز عصر ارائه داشتم، دیشب آخر شب مونیک فرصت کرد نگاهی به پاورپوینت بندازه و صبح گفت که طوری کارت رو ارائه بده مثلِ اینکه میخوای پروژه رو برایِ مامانت تعریف کنی‌، تکنیکی‌ نیست بیشتر اجتماعی هست. خب من هم قصه گفتم اون بالا که بودم،  قصّه‌گوئیم بد نیست، ولی‌ خیلی‌ زیاد بود، کار زیاده، موضوع برای تعریف زیاده. یک استادِ دانشگاه مونترال که امروز ظهربه عنوانِ سخنرانِ مهمان سخنرانی کرد و سوژه صحبتش در موردِ صنعت  توریسم در اون منطقه بود، خیلی‌ هم خوب و با انرژی حرف میزد، از کارِ من خوشش اومد و گفت هر چند تکنیکی‌ چیزی نفهمیدم ولی‌ جالب بود، تا بخوایید هم عکسهایِ خوشگل ضمیمه و زمینه اسلاید‌ها کرده بودم. خب این هم از این.

 صبح که بیدار شدیم، پرده رو که زدیم کنار بیرون پوشیده از برف بود، می‌بارید، تمامِ روز بارید. اولین برفِ زمستونی...

امروزظهر یه ایمیلِ نیم‌خطی‌ داشتم از یکی‌ از این پسر‌خاله کوچیک‌ها، بنده خدا فکر کنم تا مدتی دور و برِ صفحه من آفتابی نشه، ظاهراً یه نیم خط با کلی‌ احساس به دوست‌دخترش میخواسته بزنه و از اونجا که حرفِ اولِ اسمش مثل من بوده فکر کنم اشتباهی برایِ من فرستاده، اگر بفهمه که ...
به رویِ خودم نیاوردم، ولی‌ اگر طرف اونی که من فکر می‌کنم باشه خب خوش‌سلیقه هم هست به همون اندازه خوشتیپیِ خودش!

بالاخره دیروز از رادیولوژی زنگ زدند و من تو سالنِ کنفرانس بودم پیغام گذاشتند تماس بگیرم برایِ وقتِ سونوگرافی، زحمت کشیدند واقعا!!! اوایل فوریه، موقع اون دردهایِ شدید که رفته بودم دکتر، شاید تا حالا مرده باشم، واقعا!

سابقه نداره که تو  قرعه‌کشی‌ چیزی برنده بشم ولی‌ امروز ظهر یه تابلویِ شعر از یک شاعرInuu به اسمِ Rita Mestokosho برنده شدم، شعرِ قشنگی راجع به مناطقِ شمالی‌، متنِ فرانسه‌ش رو انتخاب کردم، زبانِ احساس و بسیار لطیف...

خب من دیگه رسیدم کبک، خسته هستم خیلی‌، و فردا از بعد از ظهر دوباره شروع می‌کنم به کار، نیمروز استراحت کافیست! نه، ولی‌ وقت کمه....

۱۳۹۱ آبان ۱۰, چهارشنبه

در سفرم
شهرِ  Val d'Orهستم، یه شهرِ معدنی، معدن طلا، به این معروفه وگرنه معدنِ مس و نیکل هم داره.
هنوز شهر رو ندیدم، فقط وقتی‌ واردش شدیم مثل صحنه‌ای از شبهایِ مه‌آلودِ فیلمهایِ ترسناک بود.
ولی‌ نه، تا اینجاش که خوبه.
ساعت ۹:۳۰ صبح با یه دوجِ شاسی بلندِ سیاه از جلویِ دانشکده با "مونیک" و "ژان‌-ویو" راه افتادیم، سرِ ظهر تو مسیر "ورونیک" رو سوار کردیم و ساعت ۸ شب هم رسیدیم هتل. ورونیک رفت خونه عمه‌ش، ژان‌-ویو هم یکBed &; Breakfast
فردا اوایلِ بعد‌از‌ظهر سخنرانی یا همون ارائه دارم تو دانشگاه، کنفرانسِ ACUNS
کنفرانس ِ بزرگی‌ نیست

بارون شدیده، ظاهراً طبقِ گفته ورونیک مرکزِ اثرِ "طوفانِ سندی" Sandy در کانادا از اتاوا به سمتِ اینجاست!
 با مامانِ نگرانِ طوفانِ سندی صبح حرف زدم و هیچ در این مورد نگفتم و گفتم شنبه برگردم تماس میگرم
دیشب در آخرین لحظه مونیک تصمیم گرفت که من هم جمعه شب با خودش با هواپیما برگردم نه با بچه‌ها و با ماشین.

با همه دلخوری که گاهی‌ از مونیک پیش میاد که به رویِ خودم و خودش نمیارم، ولی‌ بهترینه با هیچ کسی‌ عوضش نمیکنم.

باز هم مثلِ همیشه هنوز یک بار هم سخنرانیم رو براش ارائه نکردم که ایرادهام رو تصحیح کنه و فکر هم نکنم که برسیم، من از رستوران برگشتم ولی‌ مونیک موند پیشِ بقیه که هر کدوم از یه جایِ دنیا اومدند.

عکسها رو تو مسیر گرفتم، اولی‌ رو تو  Mont Laurier  گرفتم به خاطرِ چوبهائی که سمور آورده که خونه بسازه و دومی‌ رو در پارکِ Vérendry

یه چیزی بگم، الان دیدم که مسواکِ سفریم رو جا گذاشتم!!! یعنی‌ چی‌؟!! همین دیگه، فردا اولِ وقت بدو بدو باید برم‌ یه مسواک بگیرم، فککک کن!!!!

پ.ن 1: همین الان ایمیل‌ی که صبح فرستادند رو دیدم، زمانِ ارائه من رو به جمعه عصر تغییر دادند، مونیک هم چند دقیقه میشه که رسیده بهش گفتم میگه راحت بخواب، فردا میبینم Powerpoint رو! عاشقشم که دقیقه ۹۰  ایه!

پ.ن ۲: زنگ زدم پذیرشِ هتل، مسواک و خمیردندون برام آوردند. زندگی‌ زیبا شد! (-:

۱۳۹۱ مهر ۳۰, یکشنبه

وقت‌هایِ خوب نبودن، رو‌فرم نبودن، فقط آشپزیِ غذاهایِ ایرونی‌! بویِ خوبِ قورمه‌سبزی پیچیده تو خونه، پریروز‌ها خورش سیبِ درختی، و فردا؟!!  
مهم نسیت چه وقتیه، وقتِ ناهار که گذشته، به شام هم نمی‌ رسه، خوردنش مهم نیست، با کی‌ خوردنش حتی! پختشه که حال رو خوب میکنه، بوش، عطرش، حال و هواش،...

۱۳۹۱ مهر ۲۸, جمعه

از این بعد برای رفتن به ایران از مسیرِ ترکیه میرم، باید سرِ راه به دخترک سر بزنم، کوچولویِ فرفری هم رفت که راهش رو پیدا کنه... وقتی‌ بهم خبرش رو داد، دودل بود، نگرانِ تصمیم‌گیری، تشویقش کردم که بره، بره شنا کنه تو دنیایِ آزاد، بره که بزرگ بشه، همه اون‌چه که باید رو اونجا تجربه کرده بود حتی زندان، باید میرفت که سختی، دوری، تنهایی، تلاش، پشتکار، جسارت رو تجربه کنه... گفتم از سختی‌ ها، دلتنگی‌ها، غربتِ آدمها، دو‌روییها و...  در عینِ حال از بایدِ رفتن و یاد گرفتن، شناختن، زندگی‌ کردن، حسّ کردن، لذت بردن، عمیق شدن، نگاهِ وسیع پیدا کردن و در آخر دیدنِ دنیایی رنگی‌ ساخته تلاشش... مهسا هم رفت، در واقع اومد!

۱۳۹۱ مهر ۲۷, پنجشنبه

یه بعد از ظهرِ پاییزی، کنارِ رودخونه  Saint-Charles !

با خودم دوربین نبرده بودم، دلم می‌خواست فقط راه برم کنارِ رودخونه و لذت ببرم از این‌همه آرامش و قشنگی، و همه زیباییهایِ این روزِ پاییزی و قشنگ رو تو مغزم ثبت کنم ولی‌ نشد، افسونِ این همه زیبائی و آرامش قویتر بود، وسوسه غلبه کرد و این لحظه‌ها با موبایل به تصویر کشیده شدند. لحظه‌هایِیِ دوست داشتنی...

 Parc linéaire de la rivière Saint-Charles 
Quebec City
October 06

 








 





۱۳۹۱ مهر ۲۵, سه‌شنبه

امشب فیلمِ "Argo ,2012" رو دیدم. داستانِ فیلم برمی‌گرده به روز‌هایِ بعد از انقلاب و اشغالِ سفارتِ آمریکا، گروگانگیری و ...  تقریبا هر سه‌شنبه شب برایِ دیدنِ فیلم‌هایِ خوبِ روزِ دنیا میرم سینما، هیچ وقت انقدر سالن رو پر ندیده بودم! اسمِ ایران و اشغالِ سفارتِ آمریکا و اتفاقاتِ بعدش تو یه فیلم، مخصوصاً تو این روز‌ها که ایران سوژه اصلیِ اخبارِ دنیاست، دلیلِ خوبیِه برایِ جذبِ تماشاچی تو این شبهایِ سرد به سالنِ گرمِ سینما.

تبلیغِ فیلم رو دیده بودم، صحنه‌هایِ تظاهراتِ اولِ انقلاب و خشونتی که خب تو این مواقع عجیب نیست. دلهره داشتم و به جرات می‌تونم بگم که تا به امروز این همه اضطراب و نگرانی‌ رو برایِ دیدنِ یک فیلم تو سالنِ سینما تجربه نکرده بودم! از نیم ساعت قبل که تو سالن بودم تا وقتی‌ که فیلم شروع بشه، هر لحظه حسّ می‌کردم الانه که قلبم بیاد بیرون از تو دهنم! تا حدودِ بیست دقیقه مونده به آخرِ فیلم تکون نخوردم، پایِ چپ رو پایِ راست، دست به سینه، عضلاتِ صورتم انگار کش میومدند! نگرانِ عکس‌العمل و برخوردِ تماشاچی‌ها بودم، برخلافِ فیلمِ "پرسپولیس" و "جداییِ نادر از سیمین" که با یک غروری نشسته بودم مثلِ متهمی که الان نه تنها بی‌گناهیش ثابت میشه که دادگاه کلی‌ امتیاز هم بهش میده.

 فیلمِ خوبیه، خیلی‌ هم ایران و ایرانی رو بد نشون نمیده، هر چی‌ که هست و هر برخوردی که صورت گرفته به خاطرِ شرایطِ بعد از یک انقلابِ بزرگه که به هر صورت تو اون موقعیت طبیعیه! آدمها تو اون روز‌ها مهربون نیستند و خووخصلتِ انسانیشون رو به سختی حفظ میکنند! کاش راهِ بهتری بود برایِ تغییر‌هایِ به این بزرگی‌... دیدنِ روز‌هایِ گذشته با توجه به این روز‌ها، بیشتر دلِ آدم رو می‌سوزونه، این سؤال پیش میاد که چرا؟ چی‌ فرق کرد؟ چه چیزی بهتر شد؟

یک چیز‌هاییش رو دوست نداشتم، اینکه لهجه فارسیش بیشتر افغانی بود و اینکه به جایِ بازیگرِ ایرانی بیشتر افغانی و هندی بود

یه صحنه‌هایی‌ بود که تماشاچی‌ها با صداهایی که از خودشون درمی‌آوردند، عملا تعجب و حیرت‌شون رو نشون میدادند از جمله صحنه خوردن مرغِ کنتاکی‌ تو یک کنتاکی‌، اون هم بیش از ۳۰ سالِ پیش تو تهران! این معلومه برای اینها عجیب میتونه باشه، اینها که گاهی‌ سؤال می‌‌پرسند از اینکه آیا تو ایران خیابونِ آسفالته هم هست؟ آیا تا قبل از اینکه بیائیم اینجا، قاشق و چنگال دیده بودیم یا اینکه تو ایران با دست غذا میخورند؟!!!

حالا باید منتظر باشیم ببینیم اکرانِ این فیلم چه تغییری تو برخوردِ آدمهایِ دوروبرمون میکنه؟ منتظرِ سوالهاشون؟ و...
میدونی‌ "معرفت" چند تا نقطه داره؟!
 نه، حتی نمی‌دونی "مرام"، اصلا نقطه نداره!
 آخ...
از خراشِ دلی‌ که هنوز تازه است، هنوز عمیقه و خوب نشده...
آخ... از همه این روز‌ها!

۱۳۹۱ مهر ۲۴, دوشنبه

کتابِ "جامعه شناسی‌ خودمانی" از "حسن نراقی" رو میخونم، چاپِ بیست‌و‌دوم؛ "چرا درمانده‌ایم"؟
کتابِ خیلی‌ جالبیه، نثرِ خوبی‌ داره و بسیار آشنا و ملموس. خوب خودمون رو به رخمون میکشه، خصوصیاتمون رو، همه اون رفتارهایی که بهش میگیم "ایرانی" یا "ایرانی‌بازی"!

شبِ آخر قبل از اومدنم برادر بزرگه بهم هدیه داد، به رسمِ همیشه که یک کتابِ روزِ خوب رو میده. با خطِ خوبش تو صفحه اول نوشته:
خواهرجانم پروین خانم
این کتاب یک مقدار از عیب‌هایِ ما هست،
( البته تک‌تکِ ما استثنا هستیم!!!؟!)
عیب‌های دیگه‌ای هم داریم. مهم‌تر از همه زیاد حرف
یاوه (بیهوده) می‌زنیم. صد البته حُسن‌ها
 و خوبی‌های زیادی هم داریم. امیدوارم
هر چه بیشتر از عیب‌همان کم شود.
خوش-شاد و موفق و سلامت باشید.
قربانت - برادرت ...
کُندرو، سه‌شنبه ۹۱,۷,۴، شب سفرت به کانادا