۱۳۹۱ مهر ۲۳, یکشنبه

احساسِ بیسوادی می‌کنم خیلی‌، کارهام به هم گره خورده یه جورایی، مثلِ یه کلافِ سر در گم. از روزی که اومدم هم بیشتر اوقات هوا سرد، بارونی و خاکستری بوده، خیلی‌ وقتاش موندم خونه کار کردم ولی‌ به نظرِ خودم هیچ کاری پیش نرفته، جز اینکه بیشتر گره خورده، هر روز به خودم میگم که چرا انقدر بی‌سوادی آخه پروین؟ چرا هیچ چی‌ نمی‌دونی؟! کار زیاده، خیلی‌، دلم هم نمی خواد تقصیر رو بندازم گردنِ کارِ زیاد، زمانِ کم و ... پس فقط خودم رو سرزنش می‌کنم به بی‌سوادی و هیچ چی‌ ندونستن!

 بگذار چند تاش رو ردیف کنم: یه ارائه دارم برایِ اولِ نوامبر، که براش ۳ روز میرم یکی‌ از شهرهایِ ایالتِ کبک به اسمِ Val-d'Or.  برایِ ۱۹ نوامبر یه ارائه دارم یه روزه مونترال، اورانوس، که کارهای قابلِ ارائه هر کدوم با هم فرق داره. کایل (استاد مشاور) هم بعد از اینکه از دو ترمِ گذشته، چند بار مقاله رو براش فرستادم، به هر حال فرصت کرد و تصحیح‌هاتش رو فرستاده که بهترین کاری که تصمیم گرفتم انجام بدم اینه که ساختارِ متد رو عوض کنم، کارِ زیادی رو پیش آورده هماهنگیش.
چهارم، کار روی تز‌. باز هم هنوز تصاویر رو نفرستادند، مثلِ قطره‌چکون با هر ایمیل یه سری تصویر می‌فرستند، من عصبانی‌ هستم بابتش ولی‌ مونیک رسما نمیگذاره که من ایمیل بزنم و هر بار هم با کلی‌ احترام بهشون ایمیل میزنه، جمعه یه کنفرانسِ تلفنی داشتیم که جیمی هم بود و قرار شد که بفرستند، میدونم کارِ آرشیوِ تصویر طول میکشه و مونیک میگه ظاهراً هم کارِ اصلیِ ناتالی نیست و اون داره لطف میکنه، ولی‌ پیشرفتِ همه کارها به وجودِ اون تصاویر بستگی داره.

حالا مونیک یه گزارش فرستادهٔ که تا آخرِ اکتبر فرصت دارم که یک پروپزال بنویسم دوباره برایِ دریافتِ تصویر ماهواره جدیدی که اوایلِ سالِ ۲۰۱۳ قراره ژاپن به فضا بفرسته، که برایِ اکتبرِ آینده این تصاویر رو ما هم داشته باشیم برایِ استفاده در تز‌.
ششم و از همه مهمتر، کارِ مینی‌پروژه هم هست که آخرِ این ترم باید ارائه‌ش بدم وازش دفاع کنم، تقریبا از اوایلِ ترمِ تابستون رسما کنار گذاشتمش، حالا که  برگشتم بهش و می‌خوام تمومش کنم نمیدونم این همه کار رو چطور تحلیل کنم و آماده ارائه تو یک جلسه به استاد  (آلن) و گرفتن راهنمایی برایِ اتمامش!

در کنارِ همه اینها، امورِ زندگی‌ و رسیدگی بهشون هم هست، از خریدِ خونه، نظافتِ منزل، آشپزی، ظرفشویی، لباس‌شویی که خوشبختانه این یک کار رو ماشین انجام میده، و رسیدگی به مسائلِ مالی‌ که در این زمینه من صفرم و فقط خرج کردن رو خوب بلدم، مهمونی‌ رفتن و دادن، دورِ همی‌، گاهی‌ کافه‌نشینی، سینما، فیلم، کتاب، ورزش و... از همه مهمتر امورِ فیسبوکی و وبلاگ‌ خونی!

برایِ اینکه زندگی کسل کننده نباشه و انگیزه‌ای باشه برایِ انجامِ این امور، هفته گذشته برنامه سفر برایِ ایّام تعطیلاتِ نوئل و سالِ نو (۲۰۱۳) رو هماهنگ کردم، بلیطش رو هم آن‌لاین خریدم. و خب با اینکه ترجیحم اینه که شبِ سالِ نو رو کبک باشم، امسال اگر خدا بخواد و همه چیز طبقِ برنامه‌ریزی پیش بره، نیستم.

و دیگه اینکه، عضوِ یک کلابِ  دانشجوییِ ورزش‌هایِ بیرونی شدم از جمله جنگل‌نوردی، پیاده‌روی، کوهنوردی  سبک، متوسط و سنگین، Ski de fond، راکت و .... و با خودم قرار گذاشتم که مثلِ سالهایِ گذشته یک روز از دو روزِ آخرِ هفته رو به این کار اختصاص بدم، فقط این بار با گروه و طبقِ برنامه و دیدنِ جاهایِ ناشناخته. قبلا یک‌سالی‌ عضوِ این گروه بودم، فکر کنم ۲۰۰۷-۲۰۰۶ ولی‌ اون موقع انقدر مشغول بودم که انقدر منظم با برنامه‌هاشون نرفتم.
 
دیروز شنبه، ۶ صبح بلند شدم و قبل از ساعتِ ۷ از خونه رفتم بیرون،  حدودِ ۷:۴۵ حرکت کردیم به سمتِ منطقهِ Thetford Mines برای صعود به 3Monts  .
حدودا ۱:۴۵-۱:۳۰ ساعت با ماشین رفتیم تا منطقه، یه جنگل‌نوردی خوب تو هوایِ سرد ولی‌ آفتابیِ پاییزی و اول صعود به قله Mont Oak, بعد برگشتیم تا یه قسمتی از مسیر و در جهتِ دیگه رفتیم تا بالایِ تپه Colline Kerr, تو مسیر یک معدن هم دیدیم به اسمِ  Mine Woosley Chrome. باز هم برگشتیم به کمی‌ پاینتر از نقطه‌ای از مسیر که قبلا اومدیم و در جهتِ دیگه رفتیم تا کنارِ یک دریاچه به اسمِ Lac Johnston . حدودِ ساعت ۱۸:۰۰ کبک بودیم.

شب هم با همه خستگی‌، بعد از گرفتنِ یک دوشِ آبِ داغ رفتم مهمونی‌ و دیگه تا بخوابم کلی‌ از نیمه شب گذشته بود و عملا امروز رو که تصمیم داشتم برم لابراتوار کار کنم، از دست دادم.

چه خوش‌خیال بودم که فکر کردم تموم شد. به هر صورت با توجیهاتی که کردم، حداقل برایِ خودم قضیه حلّه و مسئولیتی به دوشِ خودم حسّ نمیکنم، حالا تا ببینیم!

۱۳۹۱ مهر ۱۶, یکشنبه

تقریبا به همه کسانی‌ که دوست داشتم ببینم زنگ زدم، اگر اونها هم وقت و تمایل داشتند وقت گذاشتیم و دیدیم  همدیگه رو، به جز اون هایی که روزِ آخر زنگ زدم و فرصتی دیگه نبود برایِ دیدن، ولی‌ صدایِ هم رو شنیدیم.

روزِ اولِ مهر رو با مریم و مهتاب رفتیم رستورانِ همیشگی‌ باغ فردوس و جاتون خالی‌ آبگوشت، مثلِ هر سال قدم زدن تو ولیعصر که چون مریم به خاطرِ جابجایی خسته بود و کفشش هم ناراحت!!! یک مسیری رو با اتوبوس اومدیم، کافی‌شاپِ همیشگی‌ رو برویِ پارک ملت، چائی خوردن و گپی زدن و مردم رو دیدن.

قرار داشتم برم روزنامه اعتماد که به خاطرِ شلوغی زنگ زدم و نرفتم به جاش با مهتاب رفتم مطبِ دکتری که وقت داشت. ولی‌ برنامه شب که قرارِ رفتن به بامِ تهران بود رو گفتم که هستم. بامِ تهران خوش گذشت، با مهتاب و شوهرش رفتیم، با هم بودیم تا بعد که رفتم پیشِ مهسا و دوستهاش! شبِ خوبی‌ بود.

بامِ تهران هم خیلی‌ شلوغ بود، دخترها و پسرها راحت، رها، هر کی‌ هر جور دوست داشت، از جو و نگاهِ بیرون به اینجا میگم و تضادی که در نگاهِ اول بین تصویر ی که بیرون از ایران و این واقعیت هست، که علی‌ میگه ولی‌ همه ایران این نیست، این حرفش رو دوست داشتم که میگه: ایران فقط تهران نیست و تهران فقط شمرون نیست! اینجور که میگه ظاهراً شعارِ انتخاباتی بوده. هر چه که بوده و هست، تضاد و تناقض زیاده و ما مردم همیشه ناراضی‌ هستیم که فقط به نداشته‌هامون غر می‌زنیم و داشته‌ها رو نمی‌بینیم، لذت بردنِ واقعی‌ از زندگی رو نمی‌دونیم!

یک‌شبه عصر با یاسی، دخترِ خواهر، رفتیم تئاترِ *"روایتِ ناتمامِ یک فصلِ معلق"! بلیطش رو به لطفِ نوشین (عکاس و..) که شبِ قبل بام دیده بودمش، راحت گرفتم. خودش هم بینِ اونهمه اجرایی که الان هست، این رو پیشنهاد داد . این اجرا رو دوست داشتم،خیلی‌، فضا، موسیقی، محیط... همه چی‌ رو!

 * http://www.youtube.com/watch?v=t39CCzRzBCY&feature=share

 اون روزِ تئاترِ شهر رو هم دوست داشتم،  کلی‌ آدم نشسته بود به تماشایِ اجرایِ یه تئاترِ خیابونی.

"شهد" من رو رسوند تا تئاترِ شهر، فرصتِ دیگه نداشتیم برایِ همدیگه رو دیدن، شهد هم یکی‌ از آدمهایِ عزیزِ زندگیمه، روزی در مورد چگونگیِ آشناییمون و بودنش می نویسم!

دوشنبه، مهسا و پوریا برایِ کاری اومدند باغ، گپی، قدم زدن،  ناهار و شمارِ زنبورها،  اومدنِ برادر‌زاده‌ها از مدرسه، دوستِ خوب شدن، و ...

دوشنبه عصر دخترخالهٔ زنگ زد که رفتی‌ مامو‌گرافی؟ گفتم نه، چند دقیقه بعد زنگ زد که فردا ساعت ۱۰ میری به این آدرس کلینیکِ فلان، دکتر هست، معاینه میکنه و سونوگرافی و ماموگرافی هم همونجا انجام میشه. به همین سادگی‌ رفتیم کمتر از نیم ساعت معطل شدیم، گفتم مسافرم هر دوش انجام شد، خوبِ خوب و راحت، نه تنها مشکلی‌ نبود که خوب هم بودم.
اما آقایِ دکتر!!! انقدر تحویل گرفت که در نهایت با قولِ اینکه یک سه‌شنبه‌ای در سفرِ بعدی حتما دوباره میرم کلینیک دیدن‌شون، رضایت دادند! اینجا، با اینکه کلینیکی که رفتم هم معروفه، هنوز تو نوبتم که بهم زنگ بزنند برایِ اکوگرافی!

و سه‌شنبه شب، بعد از گذروندن یه عصر و شبِ خوب با دوستها و فامیل، اون خونه‌ای که به قولِ پوریا : "چقدر اینجا زندگی‌ جریان داره، من برم خونه که دپرس میشم!" رو گذاشتم و برگشتم. افسرده نشدم و نمی‌‌شم ولی‌ دلتنگ چرا! دلتنگِ همه اون مهربونی و صفا که اونجا جارییه، که تلاش می‌کنیم سر پا بمونه، همون خونه‌ای که به قولِ فرزانه "اینجا ‌همش عیده!"، از کنارِ هم ردّ که میشید یهو عید میشه و ماچ و بغل و بوسه‌!

 مونیک ظاهراً انتظارِ برگشتنم رو نداشت که با شوق میگه: از دوباره دیدنت خیلی‌ خوشحالم پروین! و کیم میگه که خیلی‌ نگرانت بود این مدت!

۱۳۹۱ مهر ۱۵, شنبه

خیلی‌ از ساکنینِ کرج که این سالهایِ اخیر به کرج اومدند و اونهایی که با کرجیها ارتباط ندارند، بر این باورند که شهر کرج به یمنِ وجود اونها و همجواریِ تهرانه که به وجود اومده و خب گاهی‌ خیلی‌ نظر میدند در موردِ ایجاد زبان، رقص، فرهنگ و آداب‌رسومِ کرجی  و...!! غافل از اینکه کرج، تاریخ، گویش، آداب و رسومِ خودش رو داره. یکی‌ از این رسوم کرج، رقص "چوپی‌" هست که در مراسمِ عروسی‌ توسطِ آقایون اجرا میشه با موسیقیِ سازودهل.

 بعد از سالن کمی‌ دیرتر از بقیه اومدم باغ، همون ابتدایِ پلِ اصلی‌ اولِ جاده، راه بسته بود و ماشینها ایستاده بودند و مهمونها هم. فکر کردم شاید به خاطرِ پارکِ ماشینهاست این توقف، پیاده شدم و رفتم جلو، صدایِ سازودهل و سرنا بود و رقصِ"چوپی‌" و آقاجون که اولِ حلقه بودند، پیر و جوون با شادی همراهی میکردند، رقص رو از همون ابتدایِ پلِ اصلی‌ اولِ جاده شروع کرده بودند، چه خوب که پلِ ما خیلی‌ دور نیست از پل اصلی، و ماشالله به نفسِ همشون که تا تو باغ یه نفس زدند و "چوپی‌" رفتند  و چند لحظه هم تو باغ، گوسفند هم جلو پاشون قربونی شد و بعد صحنه رو سپردند به دیجی و رقص و موسیقیِ مدرن.

بچه‌ها چه زود بزرگ میشند و صاحبِ ایده، حقِ نظر و اعتراض به خودشون میدند. وقتی‌ اومدم تو خونه که لباسی که تو سالن پوشیده بودم رو با یک لباسِ مناسبتر برای پایین عوض کنم، الناز رو گریان و معترض دیدم در کنارش گلناز، پرتو و بقیه دخترها و یکی‌ دو تا پسرِ هم‌سنّ و سالشون در اعتراض به قربونی کردن گوسفند! با هیچ دلیل و برهانی هم راضی‌ نمیشدند، باید به انجمنِ حمایت از حیوانات تبریک گفت که انقدر تبلیغاتشون موثر بوده!

سفرِ کوتاهی بود، ولی‌ تصمیم داشتم به روالِ سفرهایِ قبلی‌ بگذرونمش حالا کمی‌ فشرده تر! دیدنِ دوستها و اقوامی که عزیزی رو از دست دادند به حسبِ وظیفه، علاقه، یادِ خوبی‌ که ازشون دارم یکی‌ از این کارهاست. و دیدنِ "بیژن" و بوسه‌ به مزارش همیشه بینِ نقطه‌هایِ "ژ" و "ن" و گفتنِ اینکه: ما خوبیم و سرپا، تو چطور، خوبی‌؟ از کارهایِ همیشگیه.

این بار فقط یه پنجشنبه عصر داشتم که حتما دلم میخواست به قبرستون محل که قبلا هم وصفش رو کردم که خودش یه باغِ ملی‌ هست سر بزنم که دو تا از دوستهایِ خوب گروه کوهنوردی اومدند، اونها هم از این سفرِ بی‌مقدمه من غافلگیر شده بودند، جاده هم که مثلِ همیشه بسته بود، با هم یه سر رفتیم سرِ مزار و دیدنِ نزدیکان و کسانی‌ که دیگه حضور ندارند.

جمعه صبح، به خاطرِ تغییرِ ساعت، و اشتباه در اینکه ۷ جدید یا ۷ قدیم، خیلی‌ از بچه‌ها نیومدند و حدودا ۳۰ نفر بودیم از نوه‌عمه‌ها و گاها بچه‌ها شون، بچه‌ها و نوه‌هایِ خاله، دایجون و عموجون، دوست و خواهرزاده‌ها و ... رده‌هایِ سنی‌ متفاوت، همگی‌ پر از شور و صمیمیت، مهربونی، شیطونی ، آب‌بازی تو بندک، و ... صبحونه املت و نیمرو محلی آتیشی، چای دودی ... الهه تو مسیرِ برگشت به ما ملحق شد، مهسا هم که از روزِ قبل اومده بود پیشم، یه روزِ عالی‌ بود...دیگه به نسلِ چهارم رسیدیم!

جمعه عصر جاده هنوز بسته بود و شلوغ، قرار گذشته بودیم تو پارک  بانوان جهانشر برایِ دیدنِ دو‌سه تا از همکارهام که خیلی‌ دوستشون دارم، که وقتی‌ خودم دبیرستانی بودم ناظم و دبیرم بودند و از یکیشون مثلِ چی‌ می‌ترسیدم ، و وقتی‌ همکارش شده بودم وقتی‌ سرِ بچه ها داد میزد: کلاس، من زودتر میدویدم !!! یکی‌ از نازنینهایِ روزگاره و دلم میخواد که ببینمشون، حتی ۱۰ دقیقه، مثلِ نسرین، همون دوستی‌ که ۱۲ سال هم‌کلاس و هم‌ مدرسه بودیم و ۱۸ سالگی عروس شده و همون‌جا تو محل زندگی‌ میکنه، مسیرهایِ زندگیمون از هم خیلی‌ دورند، ولی‌ دوست‌ داشتنمون نه... تو هر سفر حتما میبینمش حتی اگر فقط درِ خونه‌اش رو بزنم و بیاد دمِ در!

۱۳۹۱ مهر ۱۴, جمعه

با خوشحالی میگه تو چطور تصمیم می‌گیری؟ دو روز پیش که حرف زدیم هیچ حرفی‌ از سفر نبود، امروز میگی‌ که آخرِ هفته میری ایران، من برایِ یه همچنین تصمیمی یک سال باید فکر کنم! می‌خندم از تهِ دلم و بهش میگم همینه که من هیچ چی‌ نشدم دیگه، به هیچ جا نمی‌رسم! حالا، اینجا مقابلِ ورودی فرودگاهِ امام، وقتی‌ که راننده تاکسی‌ها به سمتمون میان و با  خوشرویی سر تکون میدیم ومیریم به سمتِ برادر وسطی که کنارِ ماشین ایستاده، به یادِ "آ" میفتم و اینکه چه خوبه این تصمیم‌گیریهای بی‌آینده‌ نگری، این تصمیم‌هایِ دلی، این که عمری اینجوری گذشته... چه خوب که اومدم!

تمومِ راه گفتیم و خندیدیم، و اینکه هر کدوم آخرِ شب چطور به خانمهاشون گفتند که میان فرودگاه دنبالم و عکس‌العملِ اونها و بچه‌ها. ساعت ۶ بود فکر کنم یا نشده بود هنوز که به خواهر اس‌ام‌اس دادند که خودش رو برای صبحونه خونوادگی آماده کنه به قولِ خانم‌ برادر بزرگه "جیگرها" با هم، به خودشون میگن "دیگرها"، بعد هم با خونه ،خواهر و دخترش "یاسی"و همسرِ خواهر هم که تو مسیر بود بره سرِ کارصحبت کردم. پیشنهادِ حلیم دادم، انگار تخمِ همه حلیم فروشیهایِ میدون آزادگان و عظیمیه رو ملخ خورده بود، به جاش تا بود کله پزی باز بود که جاتون خالی‌ کله‌پاچه و نونِ تازه گرفتیم و رفتیم باغ، تو مسیر خواهر رو هم برداشتیم، مامان و آقاجون باور نمی‌کردند، مامان که بلند بلند خدا رو شکر میکرد، بعد از صبحونه بچه‌ها رفتند، وسطِ هفته بود و هر کدوم باید می‌رفتند سرِ کار.

 چه خوب که اینجا بودم، اتاقم، کتابهایی که سالِ پیش شبِ قبل ازسفر به خاطرِ اضافه بار، گذاشته بودم رو میز، کنارِ آینه، هنوز اونجا بود. اولین باری بود که میرفتم ایران و هیچ کس نبود، من بودم و مامان، چه خوب بود "خونه"، Chez moi، at Home...
صبحِ حنابندون رسیده بودم، هنوز کارهایی بود که من می‌تونستم انجام بدم مثلِ آماده کردن خلعتی‌ها برایِ خونواده عروس، ظرفِ حنا که عروس خواسته بود تو خونه درست کنیم.
خاله‌ها اومدند برایِ کمک به مامان که با دیدنم جا خوردند،
عروس خانم وقتی‌ بیدار شد یه سر اومد اتاقم، هاج و واج نگاهم کرد و بعد هم یه بغلِ محکم و طولانی و کلی‌ تشکر که می‌دونست خیلیش به خاطرِ اونه که اونجام

اواخرِ پاییز ۶۵ عمه‌جون بزرگه فوت کرده، خونه‌اش همچنان هست، بچه‌ها ونوه‌ها و همسرش همیشه اینجا دورِ هم جمع میشند، بازسازی هم کردنند، از همون وقتی‌ که صحبتِ عروسی‌ بود و مهمونهایِ شهرستان چند باری پیشنهاد داده بودند خونه رو برایِ مهمونها، دایجون و چند تا از فامیل هم، که از اونجاییکه به خاطرِ فوتِ دخترداییِ جوون عروس مهمون زیادی از طرف اونها نیومده بود همون خونه کافی‌ بود برایِ خانواده عروس‌خانم، که خوب فقط شب برایِ خوابیدن و استراحت می‌رفتند اونجا و روز رو پیشِ هم بودیم. 

سرشبِ یکشنبه که میشد ظهر به وقتِ کبک به خونه مونیک زنگ زدم، نبود به مارک، شوهرش، گفتم که خونه پدرومادرم هستم و همه چیز هم خوبه و همه جا آرومه!

جشنِ حنابندون خوب بود، ارکستر عالی‌، قسمتِ اول جدا بود، خانمها تو خونه و آقایون تو باغ، رقص و دادنِ هدیه و خلعتی‌ها، قسمتِ بعد مختلط، مراسم حنا و یه دیسکو عالی‌ تو باغ، تا نیمه‌هایِ شب...
یه چیزی، دلم میخواست از کفش‌هایِ خانمها یه عکس بگیرم و بیارم اینجا به این بچه‌هایِ غیر ایرونی‌ نشون بدم که انقدر سوالهایِ مسخره در موردِ ما نپرسند، حالا چرا کفشها؟ نمیدونم چشمم رو گرفته بودند حسابی‌، بسکه خوشگل، سکسی‌، رنگ‌هایِ قشنگ بودند... تفاوت اینجا تا اونجا، سبکِ زندگی‌، مد و همه چی‌ متفاوته، یه چیزی هم هست شاید چون من تو جامعه ایرونی‌ زندگی‌ نمیکنم و حتی نزدیک  نیستم که این تفاوتها انقدر به چشمم میاد، هر چی‌ که هست ما اینی نیستیم که بیرون از ایران میشناسنمون!

عروسی‌ هم همینطور بود، قسمتِ شام و پذیراییِ اصلی‌ تو سالن برگزار شد و بعد هم باغ تا نیمه‌هایِ شب دیجی بود و عالی‌، رقص کولاک ...
از آرایشگاه که دروامدم، تو مسیرِ رفتن به سالن به مونیک زنگ زدم و با توصیفِ موقعیت بهش گدتم که خوبم و خواستم که به "کیم" هم بگه لطفا که نگران نباشه

موقع خداحافظی به همه بچه‌هایِ فامیل و دوستها پیشنهاد یک کوهپیمایی و خوردن صبحونه تو کوه مثلِ سالهایِ قبل برایِ ساعت ۷ روزِ جمعه دادم که استقبالِ خوبی‌ کردند، حالا باید دید تا جمعه  چقدر این ستقبالِ گرم جواب ده!

۱۳۹۱ مهر ۱۳, پنجشنبه

تموم...بهونه کردم کار، پروژه، معلوم نبودنِ زمانِ اتمامش، اختلافِ زمانی‌، عدمِ حضور و پیامدشون رو که اگر رابطه‌ای شکل بگیره...  به دل ننشسته بود، دلی‌ که بالغه، گاهی‌ نمیدونم دله که تصمیم میگیره یا منطق... هر چه هست، بیش از این صبوری نکردم ، همین چند روز کافی‌ بود که بدونم با گذرِ زمان هم فرقِ چندانی نمیکنه، باقیش اذیت کردنه و پشت‌بندش عادت و... تو این هوایِ بارونی، این آسمون دلگیرِ خاکستری، این روز‌هایِ خالی‌ و دغدغه کار و پروژه، گفتنش سخت بود شاید پذیرفتنش هم... ولی‌ پذیرفت، منطقِ اروپایی!


پ.ن. عکس رو اوایلِ بعد از ظهرِ امروز، وقتی‌ با کیم تو کافه Brûlerie خیابونِ St-Joseph بودیم، گرفتم.

۱۳۹۱ مهر ۱۲, چهارشنبه

امروز اولین جلسه کلاس رقصِ "باله‌جاز" بود. هر چهارشنبه از ساعت ۱۲:۰۵ تا ۱۲:۵۵، ۵۰$ برایِ یک ترم. ۶ نفر بودیم، ظاهراً ۱۲ نفر ثبتِ نام کردند، همه از کارمندهایِ کتاب‌خونه و دفترِ ثبتِ نام بودند، من تنها دانشجو بودم و مونیک که نتونسته بود بیاد و ۶-۵ دقیقه آخر اومد.
چون جلسه اول بود، چند دقیقه منتظر موندیم تا بقیه بیان، خوب بود، حرف میزدند از این در و اون در و گاهی‌ بلند می‌خندیدند، یه چیز‌هایی‌ هست که اگر سالها هم اینجا زندگی کنی‌ نمی‌فهمی نه که ندونی چی‌ میگن معنیش رو میدونی‌ مفهومش رو نمی‌گیری، یه چیزی که برایِ اینها مفهوم داره، تو هر فرهنگی‌ همینه، یه حرفهایی مثلا برمیگرده به دوره مدرسه، به یه کتابی‌ به فیلمی به هر حال چیزی که همه اونها میدونند و باهاش خاطره دارند.
سالِ اولی‌ که اومده بودم اینجا و هنوز مشکلِ زبانِ فرانسه داشتم شنبه‌ها صبح میرفتم یه کلاسِ رقصِ بلدی (عربی‌) ، خیلی‌ از حرکات رو میدونستم و بیشتر به خاطرِمهارت در حرکت و رقصِ شکمش رفته بودم. نمیدونم قبلا نوشتم این رو یا نه ولی‌ از جلسه دوم به بعد هر چند دقیقه یک بار معلم که یه دخترِ تقریبا درشت هیکلِ کبکی بود با لبخندِ معنی‌ داری میگفت: Ouvrez les yeux! (چشمها رو باز کنید!) دخترها میخندیدند و من متعجب که چرا این رو میگه ما که همه چشمامون بازه! خب، اون موقع برایِ فهمیدن بیشتر نگاه می‌کردم. با یه خرده دقت تو رفتارِ دخترها بعد از شنیدنِ این جمله و بعد هم برایِ اطمینان، روزهایِ آخر پرسیدنش از یکی‌ از بچه‌ها که کمی‌ دوست شده بودیم، فهمیدم که منظورش این بوده که سینه رو بدید جلو!!! "چشمها"، کلمه‌ای بود که به جایِ سینه به کار می‌برد!!!
حالا امروز، از همین اول حواسم بود که این نکته‌ها رو بگیرم، رقصِ نرم و قشنگیه، بیشتر دیسکوییه... خوب بود، حالم رو کمی‌ بهتر کرد، حالِ خوبی‌ ندارم این روزها، طوری که ریمه از دیروز متعجب و نگران چند باری اومده پیشم و مستقیم پرسیده... فکر نمیکردم دیگه انقدر مشهود باشه...

۱۳۹۱ مهر ۱۰, دوشنبه

مونیک صندلیش رو چرخوند که بره سمتِ میزش که گفتم: مونیک؟!! برگشت و پرسشی نگام کرد، حرفامون تموم شده بود، ادامه دادم که یه خواهش دارم که میخوام مهربونانه قبول کنی‌. آروم برگشت، تعجب رو تو چشماش میدیدم گفتم میدونی‌ چند روز دیگه عروسی‌ِ برادر‌کوچیکه هست، یک هفته بهم مرخصی بده که برم ایران و برگردم، تند ادامه دادم که میدونم این یک دیوونگیه که حداقل ۲۴ ساعت بری و ۲۴ساعت تو راهِ برگشت باشی‌ برای یک هفته، ولی‌ اگر نرم خودم رو نمی‌بخشم، از همون اولِ جمله که حرفِ عروسی رو زدم نگاهش پر شد از خنده، جوابی نداد، گفتم چه کار کنم؟ خندید، بوسیدمش و گفتم مرسی‌ مونیک، مرسی‌! گفت تو این چند روزی که هستی‌ این کارها رو تحویل بده. از روز بعد، صبح ها از ۸ کارم رو شروع می‌کردم تا وقتی‌ که توان داشتم، به شوقِ سفر به خونه...

به برادر وسطی زنگ زدم، فقط اون می‌دونست، با هم بلیطها رو چک کردیم که آخر از ایران برام بلیت گرفت و فرستاد.
موضوع سفارت، نگرانیِ مونیک، اخباری که بیرون منتشر میشه و همه و همه نگران و دودلم کرد که ازش خواستم به برادر‌ بزرگه هم بگه و نظرش رو بپرسه. دو سه روزی مونده بود به رفتنم، شوکه شده بود و خوشحال و گفته بود بیاد که خبری نیست
جمعه ۱۴ سپتامبر، اوایلِ بعد از ظهر رفتم دفترِ مونیک برایِ خداحافظی و گفتم که میرم، نگران بود و گفت وقتی‌ رسیدی خونه پدرومادرت بهم زنگ بزن، هر روز خبری از خودت بده. "کیم" گفت: مونیک تو صلح بزرگ شده، مثلِ ما نیست، هر خبری میترسوندشون، برو... و رفتم، بدونِ اینکه به کسی‌ بگم

زنگ زدم به مامان، گفت با آقاجون تنهاییم، بچه‌ها دنبالِ کارها هستند، سیما‌بینا داشت می‌خوند، یک فصل گریه کردم از اینکه تو نیستی‌ تو این مراسم و اینکه دلمون برات تنگه. گفتم خوش باشید، سعی‌ کنید خیلی‌ بهتون خوش بگذره، جلویِ مهمونها دلتنگی‌ نکنین یه وقت. تو دلم می‌گفتم چه بدجنسی، بگو وخوشحالشون کن، نگفتم... خواهر زنگ میزد وقتی‌ هیچ کس نبود، اون که عادت نداره خیلی‌ به قربون‌صدقه و اینجور ابراز احساسات ها، از دلتنگی میگفت و نبودنم، حرفی‌ نزدم... جمعه بعدازظهر، قبل از اینکه از خونه برم بیرون زنگ زدم و گفتم من دارم میرم مونترال، نیستم، به من زنگ نزنید، صبحِ یکشنبه که برسم خودم زنگ می‌زنم! یه اشتباه این میونه کردم که چون عجله داشتم به خواهر گفتم باید برم چمدونم دم دره!

تو ۷-۶ ساعتی‌ که تو فرودگاهِ دوحه تو قطر منتظر بودم همه خانم‌های مسن و دور و بریها داستانِ سفرِ غافلگیر‌کننده یک هفته‌ای برایِ شرکت تو عروسی‌ رو فهمیدند و کلی‌ با من خوشحالی میکردند، نمی‌شد اون همه خوشحالی رو مهار کرد، در عینِ حال یک خرده کار هم کردم، مجبور بودم، به مونیک قول داده بودم...و "وایبر"، که چه خوبه!

ساعت ۴:۳۵ صبحِ یک‌شبه ۱۶ سپتامبر (۲۶ شهریور) فرودگاهِ امام‌خمینی تهران، دیگه مثلِ همیشه دنبالِ موهای فر یکدست سفید، سبیلهایِ پرپشت سفید که نوکاش زرد شده از دودِ سیگار و چشم‌هایِ مهربون و منتظرِ آقاجون نگشتم، یه سر رفتم دنبالِ چمدونم و هر از گاهی‌ دستی‌ بلند می‌کردم برایِ برادربزرگه  با اون خنده به پهنایِ صورتش...

تهران بودم، با یه بارونیِ بلندِ سورمه ای و یه شالِ بزرگ و حجابی که فقط مخصوصِ فرودگاهه اونهم موقع ورود و خروج از ایران... مهم نبود، مهم من بودم که اینجا بودم...

۱۳۹۱ مهر ۹, یکشنبه

دو روزی بود که از مناطقِ شمالی‌ برگشته بودم، جمعه روزی بود و خونه کار می‌کردم که زنگ زدم به "اسما" به هوایِ احوالپرسی و هم اینکه بعد از یک ماه برم گلدونهام رو از پیشش بیارم، از قبل از سفرِ آلمان بهش سپرده بودم. گفت داره وسایلش رو جمع میکنه، متعجب دلیلش رو پرسیدم که گفت: مسئولِ ساختمون گفته که چون قراردادش رو تمدید نکرده تا ۲۶ آگوست باید اتاقش رو تحویل بده. اون هم این چند روزِ باقیمونده از ماه رو میره پیشِ یکی‌ از دوستهایِ متأهلش و دو هفته اولِ سپتامبر رو هم میره به جایِ یکی‌ از دوستانش که قراره با "دره" آپارتمانی رو اشتراکی اجاره کنند. اصرار کردم این چند روزِ باقیمونده رو بیاد پیشِ من، حس کردم خودش هم پیشِ من راحت تر باشه تا خونه دوستِ متأهلش، اول تعارف کرد و بعد پذیرفت.

دو‌سه روزی بود که اسما اومده بود اینجا، که از یکی‌ از کار‌آموز‌هایی‌ که تابستون تو لابراتوار گاهی‌ می‌دیدمش و فقط در حدِ روزبخیر همدیگه رو میشناختیم ایمیل گرفتم که می‌خوام برگردم کبک، هنوز اتاق نگرفتم، و با چند جا صحبت کردم و گفتند که باید خودم اینجا باشم تا بهم اتاق اجاره بدند، روز اولی‌ هم که میرسم امتحانِ ریاضی دارم، آیا می‌تونم دو شب رو پیشِ تو بگذرونم؟! اول تعجب کردم که چرا یکی‌ دو ماه پیش که اینجا بوده و ثبتِ نام کرده، پیش‌بینی‌ اتاقش رو نکرده، بعدش بینِ این همه دوستی‌ که داره چرا من؟! ولی‌ خب با تجربه‌ای که از ارتباطهایِ اینها داشتم که امروز جانِ جیگرِ همند و فردا خونِ هم روبخورند باز هم تشنه‌اند، گفتم شاید من آخرین شانسش بودم، با این حال قبل از اینکه جواب بدم از اسما پرسیدم که رابطه تو با این دختر چطوره؟ که گفت هیچ ارتباطِ  خاصی‌ نداره، گفتم از اونجایی که فکر می‌کنم شاید با بقیه تونسی‌ها و حتی هم‌خونه قبلیش میونه نداره که از من خواسته اگر تو مشکلی‌ نداری این هم دو شب بیاد اینجا!!!

دو روز این شد یک هفته و چند روزِ آخرِ آگوستِ اسما هم شد تا ۱۴ سپتامبر، به هر طرفِ این سوییتِ کوچیک نگاه میکردی چمدون بود و تشکِ بادی، ملحفه و... اینها مهم نبود، مهم اینکه هیچ کدوم با هم خوب نبودند، اسما و این دختر که اسمش "ایمن" بود کاری به هم نداشتند، بقیه مشکل داشتند،  "دره" عصبانی‌ بود، ریمه یه چی‌ میگفت، میومدند به هم کم محلی میکردند یا تیکه مینداختند، اون میگفت من با این سرِ یه میز نمیشینم، اون میگفت چرا این خونه پیدا نمیکنه، اون یکی‌ میگفت چرا اون ظرفها رو نمیشوره تو که نباید همه کار بکنی‌ و ... من هم هر از گاهی‌ بهشون می‌گفتم چی‌ میخورید دخترها؛ آب، آب‌پرتقال، قهوه، چائی، دمنوش؟!!

روز‌ها هم که از صبح دانشگاه، پروژه، مینی‌پروژه، مقاله، کار و کار،بی‌روحیه، خسته... نزدیکِ آخرِ تابستون و نزدیک بودنِ مراسمِ عروسیِ برادر‌کوچیکه و من که نمیتونم برم، هر شب به این فکر می‌کردم که یعنی‌ کی‌ میشه که برم ایران؟ کی عزیز و آقاجون رو ببینم، زمستون چطور میشه؟ هر صبح ساعت ۶ بیدار میشدم، انقدر بی‌انگیزه بودم که تا برسم دانشکده میشد ظهر، این مسیری که ۵ دقیقه هم نمیشه!

یکشنبه روزی بود، فکر کنم سوم سپتامبر، بعد از ظهر"دره" اومد و زنگ زد وقتی‌ فهمید "ایمن" خونه هست عصبانی شد و گفت که نمیاد بالا، رفتم پایین و با هم تا بندرِ قدیمی‌ قدم زدیم، هوا خوب بود، حرف از عروسیِ برادر کوچیکه شد که گفتم حدودا ۲هفته دیگه است و من نمی‌رم، گفت برو پروین، گفتم نمیشه، نمیتونم، از فوریه مونیک اشاره کرده به کارِ زیاد، وقتِ کم و سفرِ ایران که قرار شده نرم و ساکت شدم، چند لحظه‌ای ساکت بودم که پرسید چی‌ شد؟ چرا ساکتی؟ فکر کرد شاید از اصرار اون ناراحت شدم که نگاش کردم و گفتم: میرم ایران، یک هفته ای میرم، برایِ خودم "ایکاش" نمیگذارم، میدونم دیوونگیه که این همه راه برم برایِ دو یا سه روز، ولی‌ میرم! اون لحظه نه به هزینه بلیت و سفر فکر کردم که از قبل پیش‌بینی‌ نکرده بودم و نه سوغاتی، فقط برام مهم این بود که برم و تو مجلس باشم، عروس هر بار که زنگ میزد می‌گفت اگر بتونید بیائید، حضورتون بزرگترین هدیه هست برام، و من قبلا هدیه عروسی‌ رو تهیه کرده بودم و گذاشته بودم...فقط باید با مونیک حرف بزنم، همین!
انگار یه لایه از رویِ شهر برداشته شد، شهر رنگ و رویِ خاص گرفت... چه طولانی گذشت از اون لحظه تا سه‌شنبه که با مونیک جلسه داشتم، دو‌شنبه ۴ سپتامبر هم تعطیل بود...
وقتی‌ برگشتم خونه به اسما و ایمن گفتم، همه خوشحال شدند... حال و هوایِ خونه هم عوض شد...جایِ اون حفره خالی‌ تو دلم، حبابی از شادی پر شده بود!

 دختر‌عمه بزرگه که چند سالی‌ از مامان کوچیکتره  نشست کنارم واز تفاوتِ زندگیم اینجا و اونجا پرسید. بهش گفتم همه چی‌ اینجا خوبه عمه جون، آرامش، امنیت، مقررات، قانونمندی، پیشرفت، موفقیت و... دوری و تنهایی هم مشکلی‌ نیست که دوستهایِ خوبی‌ دارم و تو ارتباط برقرار کردن مشکلی‌ ندارم... و خب خیلی‌ از اینها تو ایران نیست، با این تفاوت که تو کبک همیشه یه حفره‌ای تو دلم خالیه، و برعکس اینجا اون حفره که نیست و به جاش یه خوشحالی هست که هیچ جایِ دیگه حسّش نکردم و حالا...فکر رفتن به ایران و پیشِ خونواده، گذروندن چند روز تو اون باغِ قدیمی‌ و اون خونه پر از صفا و صمیمیت، اون حفره رو تبدیل به حبابی از شادی کرده بود.

۱۳۹۱ مهر ۸, شنبه

روزِ تعطیلی کله سحر ساعت ۵:۳۰ از خواب بیدار شدم، یه خرده غلت زدم تو جام شاید دوباره خوابم ببره، فایده نداشت، بلند شدم، پرده رو بالا زدم، آسمون خاکستری دلش گرفته انگار، پره از ابرهای تیره، ظاهراً میخواد بباره، هوایِ سردِ پاییزی از لایِ پنجره باز خورد به صورتم مثلِ یه سیلی‌ محکم، زندگی‌ اینجوریاست گاهی‌، سرد و خاکستری.....

قهوه آماده کردم تو این فاصله دوش گرفتم، فکر کردم بهتره بشینم این پست‌هایِ نصفه نیمه رو تموم کنم و پابلیش که تنبلی می‌کنم، گاهی‌ میگم حالا که گذشته دیگه مزه نداره بیات شدند، خودم هم که پینگلیش دارمشون...
 پشتِ میز تو آشپزخونه نشستم، لپتاپ مقابلم، قهوه داغ و خوش‌طعم و بو تو ماگِ سفید که نقشی‌ از یکی‌ از بناهایِ باستانی برلین داره و روش هم با خطِ قردار نوشته برلین و از همون‌جا خریدم و خیلی‌ هم دوستش دارم کنارِ دستم، تو یه بشقاب دو مشت پسته تازه ریختم که خودِ دکتر "ح" از مزرعه برام آورده، روزِ شنبه‌ای که تهران بودم شب رفتم خونشون، گفتند که ایشون به هوای اینکه امشب اونجام از مزرعه اومده و این پسته‌ها رو آورده، چه پسته هایی‌، دلتون نخواهد، محصول امسال عالی‌ بوده خدا برکت بده، همون‌جا گفتم این رو با خودم میبرم، اگر چمدون رو باز کنند  که میریزند دور دیگه، بیشتر از اینکه نیست! تو این همه رفت و آمد یک بار همه چمدونهام رو باز کردند و از قضا همه چیزهایی که گفته بودم ندارم داشتم ولی‌ هیچ کاری نکردند، "ماریون" میگه به خاطرِ جذابیت و ...!!! ولی‌ نه اینجور موقع‌ها کمی‌ چاشنی خنده و قاطی کردنِ دو تا زبون و یه خرده هم هل بودن که دیرم شده مثلا، جذابیت و زنونگی کجا بود؟ کیلویی چند؟!

داشتم می‌گفتم، اون پسته‌هایِ تازه دیگه پوستِ صورتیشون پژمرده شده ولی‌ مغزشون همونطور عالی‌ و خوشمزه... پسته تموم شد، قهوه هم، هوا همون‌جور سرد، آسمون همونطور دلگیر، من هم چیزی ننوشتم، دلم هم داره ضعف میره، باید تا ساعت ۱۱ صبر کنم که "آ" بره دنبالِ رضوان و بعد بیان دنبالِ من که بریم "Cochon Dingue" برانچ بخوریم، دیشب قرار گذاشتیم، به این هوا که من از سفر برگشتم و اون دو تا هم همدیگه رو ندید‌ند، برای ساعت ۱۱:۳۰-۱۱ قرار گذاشتیم چون "آ" گفت نمی‌تونه زودتر بیاد، خسته است، ساعتِ کارش دیروقته نیاز داره که صبحا بیشتر بخوابه، گفتیم باشه، ولی‌ من الآن  که خیلی‌ گشنه هستم و منتظرِ ساعت ۱۱، دیدم که "آ" ایمیل فورواردی فرستادهٔ، ۱۸+  یعنی‌ بیداره، ایمیلِ فورواردی ۱۸+ گفتم، یادم اومد که خیلی‌ وقته که دیگه ایمیل فورواردی نمیاد برام، بیشتر از دو سالی‌ بود که میگرفتم، هر شبِ ما هر روز صبح اونجا، شاید دیگه نمی‌فرستند، شاید هم از لیستِ دوستایِ نزدیک دراومدم... هیچ خبری از بچه‌ها نیست... برم تو این فاصله یکی‌ دو تا پست رو کامل کنم

پ.ن.عکسِ اول رو سالِ پیش که رفته بودم مزرعه گرفتم، عکسِ دوم هم که از نت هست!

۱۳۹۱ شهریور ۲۴, جمعه

فرودگاه‌ها، ایستگاه‌هایِ قطار و ترمینالهایِ اتوبوس همیشه زنده و جاریند، مثلِ رودخونه‌ها،
آدمها، این قطره‌هایِ جاری، در رفت و آمد، در هر جهت، شاد، غمگین، سرگردون، مسلط...
این تکاپو، این جنب و جوش، این هیجان، حتی گریه‌ها، رسیدنها، رفتنها، انتظار، بوسه‌هایِ خداحافظی، بغل‌هایِ سلام و ...  این محیط رو دوست دارم
بینِ همه فرودگاه‌هایِ بزرگ و کوچیکی که دیدم، که گذر کردم، یه جور حسِّ خوبی‌ به فرودگاهِ مونترال دارم، حسِّ آشنایِ خونه بودن، چه وقتی‌ میرم چه زمانی‌ که میام...
الان هم اینجام، کنارِ پنجره نشستم، فنجونِ کاغذی قهوه داغ و شیرینی‌ِ شکلاتی کشمشی رویِ میز کنارِ دستم، موزیک ملایمِ اسپانیایی
 بیرون رعد و برق و بارون... منتظرم تا پروازِ بعدی
تصمیمِ ناگهانی، سفری کوتاه، غیرِ منتظره، غافلگیر کننده، خیلی‌ دلی‌...
چه حالِ خوبی‌ دارم...
رویِ ماهت رو می‌بوسم خدا، مرسی‌

۱۳۹۱ شهریور ۲۱, سه‌شنبه

کاش سیاستمدارها کمی‌ هم موقع تصمیم گیری ها، دلِ آدمها و دلتنگی‌‌هاشون رو در نظر می‌گرفتند،
دنیا یه جورِ دیگه میشد.
این یکی‌ توصیه میکنه ایران نرید، اون یکی‌ تابعیتِ اینجا رو قبول نداره.
مونیک میگه از جمعه نگرانتم، خطر داره، به خاطرِ اونجاست که نگرانتم...
مونیک چه میدونه "دلتنگی‌" یعنی‌ چی‌؟!
اشکم بند نمیاد...
نمیدونی‌ چی‌ می‌خواد بشه؟
اگه بری‌ چی‌ پیش میاد؟
همینه که نگرانت میکنه
دلت همش می‌لرزه
این ترس، این دلهره، این اشک
نگات به بلیتِ تو دستت
گوشت به رادیو، خبر
تصمیمت پا درهوا
نگرانی‌، بی‌خبری، اشک
...

۱۳۹۱ شهریور ۱۴, سه‌شنبه

برایِ اولین بار در انتخابات اینجا شرکت کردم و رای دادم، انتخاب نخست وزیرِ کبک!

تو آخرین دقیقه‌ها، تقریبا نیم ساعت مونده بود به پایانِ وقت رای‌ریزی، قدم‌زنان رفتم تا محلِ موردِ نظر که سالن والیبالِ مرکز ورزشیِ پارکِ ویکتوریا بود به گمونم! به گمونم رو برایِ سالن والیبال میگم، چون یه چند باری اون سالِ اولی‌ که با مونیک کارم رو شروع کرده بودم با تیمِ والیبالِ دانشکده رفتم بازی، همین‌جا بود به نظرم، آشنا بود.

تو این سالن بزرگ، دور تا دور میز بود با و شماره میز هر آدمی با توجه به آدرسش روش ثبت شده بود که جلویِ در به همون سمت هدایتت میکردند. از در که وارد شدم، مسیری که طی‌ کردم تا به میز برسم و دوباره تا برگردم از در بیام بیرون، سنگینی‌ نگاهِ مسئولین  رو رو خودم حس می‌کردم، غریبه بودنم خیلی‌ تو چشم بود، معمولاً مهاجرها کمتر تو محله‌هایِ خیلی‌ قدیمی‌ِ شهر ساکن میشند. یه تجربه خوبی‌ بود، هر چند حزبی که بهش رای دادم سوم شد، یعنی‌ نشد دیگه! یه چیزی هم درگوشی بگم، برای من اصلا فرق نمیکنه که کی‌ رای آورده، و کدوم حزب برنده شده...

رای دادم ولی‌ نه انگشتی جوهری شد و نه مهری تو شناسنامه، پاسپورت و هیچ جایِ دیگه خورد.

چند روز پیش لابلایِ برگه‌هایِ تبلیغاتی صندوقِ پستی، یه کارتِ سفید مستطیل شکل هم بود که یک طرفش اسامیِ کاندیداهایِ محله ما همراه با اسمِ حزبِ مربوطه‌شون بود. طرفِ دیگه هم نوشته بود که توجه نکردم و گذاشتم رو میزِ کتاب‌خونه کنارِ برگه‌هایِ دیگه که بعد از دیدن‌شون بندازم دور! و چه خوب که این فرصت پیش نیومد و این کار رو نکردم. طرفِ دیگه آدرسِ محلِ اخذِ رای، و شماره‌ای بود که وقتی‌ رفتم حوزه معلوم شد که  شماره میزی هست که اونجا باید این کارت رو همراهِ کارت شناسایی نشون بدم، این یعنی اینکه حقِ رای دارم، بعد هم یک برگه‌ دادند که اسامی و عکسِ نماینده‌ها بود که با مداد یک ضربدر میزدی کنارِ اسم، بعد عکس‌ها رو جدا میکردی، برگه‌ رو هم بعد از یک تا زدن می انداختی تو صندوق. همه این کارها همراه با کلی‌ عزت و احترام بود.


* عکس از اینجا:  http://www.flickr.com/photos/lestudio1/7802758584/

۱۳۹۱ شهریور ۹, پنجشنبه

روزِ ۳شنبه ۱۴ آگوست، طبقِ قراری که شبِ قبل با خلبان گذاشته بودیم باید قبل از ساعت ۸ تو فرودگاه می‌بودیم. تو فرودگاه، ماکسیم (خلبان) به دستیارِ ریچارد که ما رو رسونده بود گفت که اگر تا ساعت یکِ بعد ازظهر(13hrs) نرسیدیم به ایستگاهِ تحقیقاتی‌ِ کووجوواگپیک Kuujjuarapik خبر بدید. میشل و مود هم بودند، اول اونها رو تو منطقه BGR پیاده کردیم و ما هم رفتیم منطقه Nastapoka.

خلاصه اولین سنسور رو نصب کردیم، و دومی‌ رو تو یه دره‌ای در همون نزدیکی‌، جایی‌ که پر از درختچه بود، و از اونجا که منطقه بکری هست، همه شاخ و برگ‌ها تو هم بودند، خب اینجا بود که آقا خرسه رو آقایِ خلبان که رفته بودند به قولِ خودشون پی پی کنند دیدند (پی پی به زبونِ فرانسه هست که معادلِ جیش تو زبانِ فارسیه).  داستانش رو همون روز نوشتم.

 هنوز نصبِ دو تا سنسور باقیمونده بود که برگشتیم، رفتیم دنبالِ میشل و مود و قبل از ساعت ۱۳ فرودگاه بودیم. تو فرودگاه، مونیک تصمیم گرفت که دو تا سنسور تو یک منطقه جدید به اسم Lac à l'eau claire  (دریاچه با آب زلال و شفاف) نصب بشند، و اون موقع هلی‌کوپتر میخواست بره دنبالِ دنی و وسایلش که تو اون منطقه بود و به خاطرِ کمبودِ جا مونیک گفت خودش میره و به من گفت که دیگه شانسِ دیدنِ اونجا رو نداره چون سالِ بعد من باید بیام برای برداشتِ داده‌ ها.

همون‌جا که کنارِ وسایل ایستادم نزدیک میشه و زیرِ گوشم آروم می‌پرسه اولین باره که هلی‌کوپتر سوار میشی‌؟ میگم نه، سومین ساله که میام اینجا. میگه چطور تا به حال ندیده بودمت؟! میدونستم که بالاخره یه وقتی‌ این رو بهم میگه، این انتظار رو تو نگاهش می‌خوندم و حالا... بهش میگم میدونید من، همه این مدت  اسمِ شما رو رو صورتِ ریچارد میگذاشتم ! میگه: اوخ خ خ خ!! خودم هم میدونم بدترین توصیفی بود که میشد کرد، این آدم با این خصوصیات و ریچارد!!!  ادامه میدم چون اسمت رو زیاد شنیده بودم و اون رو اینجا میدیدم! میخنده و میگذریم.

 یک نگاه‌هایی‌ هست که با همه پاکی، همه زنانگیت رو به رخت می‌کشه حتی تو لباسِ کار و اون لحظه‌ای که گلی و کثیف داری یک کارِ سختِ مردونه انجام میدی حست مثلِ اسکارلت در مقابلِ رت باتلر هست! اون وقته که به همه وجودت و زنانگیت می‌بالی... مرسی‌

 قرار شد مود من رو برسونه و بعد برگرده دنبالِ میشل. یه لحظه دمِ ورودیِ فرودگاه ایستادیم و با دخترها که میخواستند دیگه برگردند خداحافظی کردیم و هنوز چند قدم دور نشده بودیم که مود سرش رو به بهونه دادنِ کلاهش به من به سمتِ عقب  برگردوند و با اینکه کلاه رو گرفته بودم، سرش رو برنمیگردوند و من لحظه‌لحظه منحرف شدنِ موتور از جاده و نزدیک شدنمون به دره سنگی‌ رو میدیدم، هیچ‌کدوم کلاهِ ایمنی هم نداشتیم، همون لحظه‌ای که حس کردم که برایِ همیشه تموم شد سرش رو برگردوند و متوجه شد، درست مثلِ صحنه فیلمها لب‌به‌لبِ دره بودیم، واقعا انتظار بودن رو نداشتم دیگه! حالا بقیه مسیر از من عذرخواهی میکنه و تقصیر رو گردنِ VTT میندازه، همون موتوری هست که روزِ قبل من باهاش رفته بودم دره... بگذریم به خیر گذشت، خدا رو شکر!

این چه جوری مردن، همونطور که قبلا هم گفتم بیشتر از چطور زندگی‌ کردن ذهنم رو درگیر می‌کنه، اون هم فقط به خاطرِ مداح‌ها و روضه خون‌هاست. شاید برای شما عجیب باشه، ولی‌ من خودم با هر اتفاقِ کوچیکی می‌تونم تصور کنم تمامِ مجلسِ ترحیم و تلاشِ مداح‌هایِ محلی و حتی غریبه‌ها رو... این رو طبقِ تجربه میگم‌ها وگرنه نه اینکه من مهم باشم نه، فقط به خاطرِ آقاجون، من هم که اصلا شرایطم خوبه برایِ مداحی، راهِ دور، غربت و تحصیل..... اوه خدا شاهده شما نمی‌دونین... خانم‌برادر بزرگه می‌گفت بعد از اینکه این موضوع رو تعریف کرده بودم، برادر کوچیکه کلی‌ این صحنه‌ها رو بازی کرده بوده براشون و سوژه خنده بوده!

سالِ گذشته، یک روزی که هوا بارونیِ شدید بود وقتی‌ از منطقه برگشته بودیم، خلبان هلی‌کوپتر، ماکسیم و اینگا با یه توپی‌ که از کاغذ درست کرده بودند وسط سالن بازی میکردند من هم کنارِ پنجره نشسته بودم با فنجان سفیدِ چایِ داغِ خوش‌عطرِ تازه‌دم و یه بیسکوییت شکلاتی تو دستم از پنجره به بیرون و بارش شدید رو سطحِ خلیج نگاه می‌کردم، صدایِ شوخیِ بچه‌ها رو هم می‌شنیدم، که حرف زدند از سونامیِ ژاپن و اگه الان اینجا پیش بیاد، یک لحظه اون صحنه رو طبقِ عکس‌هایی‌ که تو اینترنت دیده بودم تصویر کردم، دیوارِ بلند موج که به سمتِ ساختمون می‌اومد، همون لحظه یک آن از ذهنم گذشت اگر این صحنه واقعی‌ باشه حتی از جام بلند نمیشم! فکر کردم که با همچنین اتفاقی هیچ چیز از من نمی‌مونه، از ثبتِ لحظه‌هایی‌ که این سالها زندگی‌ کردم، لپتاپ، هارد دیسک، حافظه‌هایِ موقت، دوربین و همه چیز با من از بین میرند، بینِ بودن و نبونم یک ثانیه هم نیست!

همون موقع هم یادِ همین مراسم افتادم و فقط فکر کردم نه باید قبل از این اتفاق یه وصیتی بکنم که این کار رو تو سفر به ایران کردم. به دخترِ خواهرگفتم یادت باشه اگر اتفاقی برایِ من افتاد، مداح‌ها اون بالایِ منبر هی‌ خانم دکتر خانم دکتر نکنند، وقتی آدم بمیره تا حدِ یه دانشمند بهت مقام میدند، در حالی‌ که من فقط یه دانشجویم همین، دوم اینکه این کلمه "ناکام" رو به کار نبرند، من از این کلمه بدم میاد، حسِ خجالت دارم بهش، حتی مرده‌ام هم! اون قدیمها تنها کارِ مهم شاید ازدواج بوده، الان کامِ زندگی‌ فقط در ازدواج نیست که! خلاصه بعد از این صحبت‌ها حالا دیگه خیالم از این مورد راحته.

روزِ ۴شنبه تا قبل از رفتن به فرودگاه به تمیز کردنِ خونه گذشت، چون باید تحویل داده میشد و دخترها وقت کافی‌ نداشتند که تمیز کنند، یه خرده کرده بودند البته. من فکر می‌کنم مونیک تو هر کاری که قرار بگیره اون  رو به بهترین نحو انجام میده، حالا می‌خواد استادِ دانشگاه باشه یا یه خانومی که میاد خونه تمیز میکنه، تمامِ ملحفه‌ها رو هم شستیم و تا کردیم و تو جاش قرار دادیم، تازه بعد از تمیز کاری آدم دلش میخواست بره حمام و دستشویی، آشپزخونه رو که نگو، سالنِ پذیرائی، کاش دخترها بودند و می‌دیدند که خونه مرتب یعنی‌ چی‌، چند تا تیکه هم که جا گذاشته بودند پیدا کردیم که براشون بیاریم، لنگه گوشواره لوقانس رو وقتِ جاروکشی یکی‌ از اتاق خوابها از زیرِ یکی‌ از میز‌ها پیدا کردم.

 خلاصه آخرین سنسور رو هم برایِ نصب به دنی سپردیم و ساعت ۴ برگشتیم.

۱۳۹۱ شهریور ۸, چهارشنبه

روزِ دوشنبه، ۱۳ آگوست مثلِ هر روز حدودِ ۶ صبح بیدار بودیم و بعد از صبحانه دخترها ناهارشون رو برداشتند و رفتند، من هم یه دوری تو نت زدم و پیگیرِ اخبارِ زلزله. به پیشنهادِ مونیک به برادر وسطی ایمیل زدم و جواب ندادنش بیشتر نگرانم کرد تا اینکه شب وقتی‌ پسرِ خواهر رو تو فیسبوک on دیدم ایمیل زدم که خوشبختانه زود جواب داد و گفت که برایِ خونواده خانوم‌برادر کوچیکه اتفاقی نیفتاده. شنیده بودم مهسا رفته منطقه و منتظربرگشتش بودم که برام از اونجا بگه، از مردم، از عمقِ فاجعه و همین طوردلم می‌خواست هر چه زودتر گزارشش رو بخونم، فاجعه بزرگی‌ بود، دلم اونجا بود! ولی‌ خوندنِ خبرهایِ کمکهایِ مردمی و دیدنِ عکس فعالیّت‌هایِ مردم نوری بود تو همه این تاریکی!

طبقِ برنامه‌ریزی باید فردا سه‌شنبه برمیگشتیم و هنوز کارمون تموم نشده بود، یادِ سالهایِ قبل که بدونِ مونیک بودم و اولویت با کارم بود و الان در کنارِ کار، تفریح هم بود و مونیک هم که خونسرد. بعلاوه سالهایِ قبل، مناطقی هم بود که میشد با VTT یا کامیونت رفت ولی‌ امسال جاهایی که در نظر داشتیم دستگاه نصب کنیم اصلا امکانِ دسترسی‌ بهشون نبود مگر با هلی‌کوپتر و میدونستم هلی‌کوپتر باز گروهِ فیلمبرداری رو برده منطقه. با این حال، مدام بهش میگفتم، قرار بوده که امروز بریم منطقه، چی‌ شد پس؟ با دنی یا وارویک تماس بگیر لطفا و اورژانسی بودنِ کارمون رو گوشزد کن. درسته که پروژه تحتِ سرپرستی اونه ولی‌ مسئولیتِ هر عقب افتادگی و تاخیر با دانشجوئه. مونیک زنگ زد و تاریخِ برگشت رو یک روز عقب انداخت یعنی چهارشنبه و با سایتِ کووجوواقپیک (Kuujjarapik) هم تماس گرفت.

داده‌هایِ دستگاه‌هایی‌ که سالِ گذشته نصب کرده بودیم لوقانس دانلود کرده و بعد از تعویضِ باطری، اونها رو دوباره نصب کرده بود. از بینِ ۱۰ دستگاهِ نصب شده، سه مورد مشکل داشته، که دو تا رو مردم خراب کرده بودند، سیمهای یکی رو بریده و جعبه‌ اش رو هم شکسته بودند که با خودمون برگردوندیم، باطری یکی‌ ظاهراً مورد پیدا کرده که فقط اطلاعات چند روز رو ثبت کرده بوده که این رو خودِ لوقانس در محل رفع کرده و دوباره نصب کرده بود، سومی‌ رو هم مردم از جا درآورده بودند، که بعد از بررسی‌ و رفعِ نقص و کددهیِ دوباره قرار شد عصر با مونیک بریم همون دره و نصبش کنیم.

این یعنی‌ خیلی‌ خوب و بازده کارِ سالِ قبل خوب بوده. هیچ کس نمی‌تونه تصور کنه که یک سالِ گذشته چه به من گذشت با دلهره و نگرانیِ اینکه اگر نصبِ این گیرنده‌ها مشکل داشته باشه؟ چه شبها که نخوابیدم با این فکر که آیا گیرنده‌ها درست کار میکنند؟ سالِ گذشته، روزِ آخر همون‌جا (عکسِ سمتِ چپ) اینگا گفت نگران نباش یک بار من و دنی ۱۰ تا گیرنده دمایِ زمین نصب کردیم موقعِ نمونه‌برداری ۵ تاش رو پیدا نکردیم، یا یه مشکلی‌ تو مایه‌هایِ مشکلِ نصب. در جوابش گفتم نه، این کار باید خوب جواب بده، و حالا مرسی‌ خدا، شکرت‌! همه این ها به خاطرِ اینه که من ایرانی هستم و نمیخوام بهونه‌ای دستِ کسی‌ بدم!

بعد از ظهر میشل اومد یک سر، تقریبا روزی دوبار به ما سر میزد، و گاهی‌ با ما غذا میخورد، خیلی‌ خوش‌ اخلاق و خوبه. هر بار که نگام بش می‌افته چشمک میزنه با یه لبخندِ قشنگ. یه بار میخواستم سر‌به‌سرش بگذارم و بگم چیزی تو چشمتون رفته؟! (یادی از برنارد شاو)!  "مود" امسال فوقِ لیسانسش رو با میشل شروع کرده.

عصر، با مونیک با VTT رفتیم تو دره کنارِ روستا، و با بررسی‌ محلِ قبلی‌ گیرنده نصب شده ونزدیکیش به مسیرِ عبورِ شکارچی ها، محلِ نصب رو تغییر دادیم. قبل از رفتن به مونیک میگم اعتماد میکنی‌ ترکِ موتور من بشینی‌؟ مثلِ آقاجون می‌مونه، انقدر بهت اعتماد میکنه و بها میده که ترس از هیچ چیز نداری و میری جلو...

شب مهمونِ همسایه بودیم، خانومش رفته سفر و با بچه‌ها ارتباطِ خوبی‌ داره، اونها هم معلمهایِ مدرسه هستند. بینِ دو تا خونه یه فضایِ مشترک هست که مخزنِ آب خوراکی و آبِ مصرفی قرار گرفته و همین جا هم دو خونه به هم ارتباط دارند بنابرین برایِ رفتن به  اون خونه از همین در رفتیم. شام، ماهی‌ سرخ کرده بود، یک نوع ماهی‌ مخصوصِ آبهایِ مناطقِ شمالی‌ که خیلی‌ هم خوشمزه بود(اسمش رو یادم رفته)، دخترها هم سالاد و دسر رو درست کردند، شبِ خیلی‌ خوبی‌ بود.

سال گذشته هم غزل‌آلای آبهایِ سردِ شمالی‌ رو که دنی صید کرده بود خوردیم، عکسش رو می‌بینید (عکسِ اول)، سرخ نکرده بودند تو فر‌ گذاشته بودند.

شب، خلبان و میشل اومدند و برنامه فردا رو با هم هماهنگ و همچنین رو google earth منطقه و مسیرِ رفتن بهش رو مشخص کردیم. بعد هم یه شب نشینی کوتاه و خواب.

۱۳۹۱ شهریور ۴, شنبه

بویِ خوبِ قهوه پیچیده بود تو سالن، وقتی‌ از پله‌ها میومدم پایین بی‌ اختیار گفتم که چه بویِ خوبی‌! مریلی و مود نشسته بودند پشتِ میز و مریلی گفت که قهوه آماده هست، قهوه اسپرسو به سبکِ قدیمی‌ هم درست کرده بود.
مریلی شاید یکی‌ دو سالی‌ از دخترهایِ دیگه بزرگتر بود ولی‌ از نظرِ رفتاری به نوعی مادرشون محسوب میشد و آشپزی با اون بود، چندسالی هم تو آشپزخونه رستوران کار کرده بود، املتهایِ خوشمزه‌ای صبحها بهمون داد.
از همه شلخته‌تر و از زیر‌کار‌در‌رو‌تر، لوقانس بود که مدام داشت دنبالِ وسایلش می‌گشت، از سیمِ شارژ کامپیوتر تا لباس و ... و از همه هم سکسی‌تر و همیشه خندون.

یه چیزی که تو این سفر یاد گرفتم اینکه، اگر پسر بودم حتما با یه دخترِ کبکی که تو آشپزخونه رستوران کار کرده باشه دوست میشدم، فکر کنم در موردِ پسرهاشون هم البته این مساله صادقه!

شبِ قبل انقدر خسته بودم که همین رفتم تو تخت خوابم برده بود و خوروپفِ مونیک هم تأثیری نداشت! تا به حال تو سفرهایِ همراهِ مونیک اتاقمون یکی‌ بود، اینجا دیگه تختمون یکی‌ بود، یک تختِ دونفره!  بیشترِ شبها، صدایِ خورّوپفِ، مونیک مامان رو به یادم میاورد و اینکه چقدر دلم براش تنگه، برایِ گرمایِ بغلش، بویِ آشناش، مهربونیش.  بگردمش که سالِ پیش گاهی شبها میگفت دلم میخواد کنارت بخوابم می‌گفتم مامان جان شما بلند نفس می‌‌کشی و من نمیتونم بخوابم، گاهی‌ نیمه شب حس می‌کردم آروم اومده کنارم و آروم دست میکشه رو موهام!

روزِ قبل دنی گفته بود که ممکنه که امروز هلی‌کوپتر چند ساعتی‌ برایِ کارِ ما اختصاص داده بشه که به این خاطر بعد از صبحانه که دخترها ناهارشون رو آماده کردند و با خودشون بردند، فکر کنم هنوز ساعت ۸ نشده بود که من شروع کردم به آماده کردنِ دستگاهها برایِ نصب و در عینِ حال هر از گاهی‌ یه دوری می‌زدم تو نت که ببینم چه خبر از زلزله؟ از شبِ قبل که خبر رو روی  فیسبوک دیده بودم، حالم بد بود، به مونیک گفته بودم و هر وقت که سرِ کامپیوتر بودم مونیک بهم نگاه میکرد و میگفت: خب؟! چه خبر؟ می‌گفتم نگران هستم ولی‌ نمیتونم به خونواده ایمیل بزنم و حالِ آشناها رو بپرسم، مخصوصاً که خانواده عروس‌ کوچیکه هم آذربایجانی هستند. بقیه با شنیدن این خبر هیچ عکس‌العملی نشون ندادند، فکر می‌کردم به برخورد‌هایی‌ که سالِ پیش در رابطه با سونامیِ ژاپن ازشون دیده بودم، چقدر متفاوت بود!

هلی‌کوپتر تمامِ روز در اختیارِ روزنامه‌نگار، تهیه‌کننده و عکاسِ تلویزیون رادیو‌کانادا بود که برایِ تهیه یک مستند به منطقه اومده بودند و شبِ قبل هم یکی‌ دو ساعتی‌ با میشل، مونیک و من نشسته بودیم. این یعنی اینکه امروز برایِ کار تو منطقه نمیریم. عصر قبل از اومدنِ دخترها با مونیک رفتیم کنارِ ساحل قدم زدیم، حرف زدیم و عکس گرفتیم.

غروب که دخترها از کار برگشتند و دوش گرفتند، قبل از رفتنِ مهمونیِ ملانی و کتی، یه بزمِ کوچیک داشتیم و مونیک شرابی که آورده بود رو سرو کرد، از اونجایی که گیلاس نبود، با یک لیوان اندازه می‌گرفت و می‌ریخت تو ماگ!!! کلی‌ خندیدیم  و مسخره بازی و طبقِ معمول من هم عکس گرفتم از همه این لحظه‌ها!


 ملانی و کتی تو تنها هتلِ روستا ساکن بودند و چند دقیقه بعد از اینکه ما دمِ ورودیِ منتظر بودیم که در رو برامون باز کنند، با تهیه‌کننده، روزنامه‌نگار و فیلمبردار رسیدند، رفته بودند فرودگاه دنبالِ اونها. اونها رفتند برایِ شنا تو آبِ سردِ خلیج و بعد به ما ملحق شدند، میشل هم اومد و همه با هم شام خوردیم، شبِ خوبی‌ بود یه شبِ به یاد موندنی ! یک ساعتی‌ رو دور از جمع رو کاناپه مقابلِ تلویزیون نشستم و در سکوت، مثلِ همیشه به این جمع و بی‌تکلفی ذاتیشون نگاه  کردم، نگاهی‌ مقایسه‌ گرانه، که چه ساده است با اینها گذروندن تا بودن تو یک شب‌نشینی ایرونی‌ با آدمهایی در این سطح....اوووه!!!



۱۳۹۱ شهریور ۳, جمعه

میدونی‌؟!!خیلی‌ باهوشی، به خودت نگفتم این رو، وگرنه حتما می‌پرسیدی چرا؟!! می‌گفتم همین‌جوری، میگفتی بنویس برام چرا؟! می‌گفتم بگذریم، مثل وقتی که گفتم، نه نوشتم که این نقطه قوتِ توئه یا وقتی‌ که نوشتم ازت می‌ترسم ... بعد اصرار می‌کردی‌ بنویس چرا؟! می‌گفتم حالا یه وقتی‌ ببینمت بهت میگم، الان نمیتونم بگم، بعد می‌نوشتی‌: بمیری پروین، بمیری که حرف نمی‌زنی‌!!! بعد من می‌خندیدم ، خنده که نه، می‌نوشتم ((((((-:

حالا هم ... خیلی‌ باهوشی!
چرا؟!!! بگذریم...

۱۳۹۱ مرداد ۲۷, جمعه

ساعت از ۱:۳۰ بعدازظهر گذشته بود که رسیدیم Umiujaq، بالاخره!!  دو تا دخترِ جوون منتظرمون بودند، معرفی کردند خودشون رو: "کتی" و "ملانی". تو فاصله خیلی‌ کوتاهی که منتظرِ چمدونها و ساک‌ها بودیم کمی‌ از خودشون گفتند که رو پروژه ایجاد پارکِ ملی‌ در این مناطق برایِ سازمانِ توسعه و حفاظت محیطِ زیست و پارک‌ها کار میکنند. دخترهایِ مهربون و شادی بودند و این پروژه پنجمشون بود. خونه مناطقِ شمالی‌ امسال "ریچارد" و افرادش بودند و جا برای ما نبود و جایی‌ که قرار بود این مدت باشیم، در واقع خونه یه زوج  معلمه که ۲ ماهِ تابستون رو میرند به سفر خارج از کانادا و خونشون رو به پژوهشگرها اجاره میدند، البته طرفشون مستقیم ما نیستیم دقیق نمیدونم ولی‌ کسی‌ یا موسسه‌ای مسئولِ هماهنگیه.تو راه لوقانس رو دیدیم که با VTT میومد به سمتِ فرودگاه، ایستادیم و اون هم برگشت آدرس خونه رو گفت و رفت دنبالِ کسی‌.
 یک کشتی باربری هم رسیده بود، که مونیک معتقد بود باید حاملِ پترول باشه!

جلویِ خونه مدتی‌ معطل شدیم تا دخترها بیان؛ یک"کتیِ"دیگه، "مریلی"، "لوقانس" و "مود"، شاد و خندون و همه قرمز از هوایِ گرم. حالا اومدند نمیدونند کلید دستِ کی‌ هست، بعد هم فهمیدند که خوشبختانه در رو قفل نکرده بودند! از ملانی و کتی خداحافظی کردیم و قرار شد فردا شب با هم شام بخوریم.

داخل خونه شدیم، چشمتون روز بد نبینه، انگار بمب افتاده تو این خونه و اصلا انگار قرار نبوده که فردِ جدیدی بیاد، که حالا یکیش هم استاده! هر طرف که نگاه میکردی یه چی‌ میدیدی؛ شلوار خشتک برگشته، لباس زیر و رو، نمونه‌هایِ کارشون، ظرفِ نشسته، لیوان...
هوا هم گرم، گرم که چه عرض کنم داغ، شرجی، آبِ خوردن هم نبود و حالا می‌گفتند که باید برند آب بگیرند! مونیک، همون صبح برایِ ناهارمون دو تا ساندویچ درست کرد با میوه و سبزیجات، ولی‌ گفت آب، آب‌میوه و نوشیدنی‌ لازم نیست همون‌جا Umiujaq هست، تو پروازِ نیم ساعته هم برخلافِ همیشه هیچ چی‌ ندادند، همیشه آبی‌ ، نوشیدنی‌ سرد یا گرمی‌ سرو میشد، این بار هیچ!!!
حالا تو اون هوا فقط آب خنک می چسبید و تشنه بودیم.

 هلی‌کوپتر منتظرمون بود. تا ما آماده بشیم برایِ رفتن به منطقه، دخترها سریع یکی‌ از اتاق خوابها رو خالی‌ کردند برامون! مونیک برایِ دخترها یه بطری شرابِ سفید آورده بود که وقتی‌ نشونشون داد، ذوقی کردند و هورا کشیدند. تو این روستا، خرید‌ و فروش نوشیدنیِ الکلی ممنوعه چون بدنشون نسبت بهش آسیب پذیره. ولی‌ خب مثلِ هر جایِ دیگه که ممنوعیتِ قانونی هست کنارش بازارِ سیاهی هم هست و با همه خطری که تهدیدشون میکنه مصرفِ موادِ مخدر و مشروباتِ الکلی بالاست!

ما رفتیم منطقهBGR که تصمیم داشتیم دو نمونه گیرنده رطوبت‌سنج رو نصب کنیم. هوا  گرم و ثابت حتی یک نسیمِ کوچیک هم نمیومد، با  رطوبت بالا و پشه‌ فراوون. من ساندویچم رو هم تو راه خوردم و حالا تشنه بودم.

انتخابِ زمینِ مناسب با توجه با نوعِ خاک و پوششِ گیاهی زمان می‌برد. خلاصه یکی‌ رو کنارِ یک مرداب و یکی‌ رو هم پایِ یه صخره قرار دادیم،  کار تو این شرایط سخت بود، طوری که با همه تحملِ بالایی که دارم یه جا نشستم و سریع سیبی که تو کوله‌ام بود رو گاز زدم که کمی‌ از تشنگی کم کنه! بودنِ مونیک قوتِ قلب بود که دیگه مستقیم در جریانِ کاره، هیچ وقت انقدر مستقیم شاهد کارِ من  تو منطقه  نبود، تا آخرِ سفر چند باری گفت: Pervin Tu es bonne, t'es forte! (پروین، تو خوبی‌، قوی هستی!) این حرف خوشحال کننده بود خصوصأ به خاطرِ نگرانی‌ که از همراهی "اینگا" در سفرِ پارسال داشتم و عادتی که داره به خوبی‌ از دیگران بد بگه و کسی‌ رو خراب کنه!

تنها مرکزِ خریدِ روستا (COOP) که همه مایحتاج رو عرضه میکنه و گیشه‌هایِ بانک هم اونجاست تا ساعت ۵ عصر بازه و یکشنبه‌ها هم تعطیله. وقتی‌ برگشتیم پایین، چند دقیقه‌ای مونده بود به ساعت ۵ و ما از فرودگاه تا محل رو پیاده برگشتیم با همه بار و وسایلمون. وقتی‌ رسیدیم دیگه اونجا بسته بود و مطمئن نبودم که آیا دخترها آب خریدند یا نه؟!
تصمیم گرفتم برم و ازشون بخوام که باز کنند، از اونجایی که پول هم همرام نبود تصمیم داشتم بخوام که چند دقیقه منتظرم بمونند. خلاصه رفتم بالا و مقابلِ در رو به دوربینِ مراقبت کننده دست تکون دادم، کمی‌ معطل شدم و چند بار این کار رو کردم تا یکی‌ اومد در رو باز کرد. رفتم تو، چراغهایِ سالن رو خاموش کرده بودند و صندوقدار‌ها در حال حسابرسی و قفل کردنِ صندوق‌ ها بودند که رفتم جلو و گفتم: من بعد از ظهر رسیدم اینجا و بعد هم مشغولِ کار تو دره BGR بودم و الان برگشتم و احتیاج به آب و نوشیدنی‌ دارم، اگر ممکنه منتظرم بمونین که برم پول بیارم و خرید کنم! از برخوردِ کارمندهایِ اونجا میشد فهمید که ظاهراً کسی‌ این کار رو تا به‌ حال نکرده بوده، چون مونیک هم قبلش که بهش گفتم می‌خوام این کار رو کنم گفت: سعیت رو بکن ولی‌ بسته است. یکیشون به خانمِ جوونی‌ اشاره کرد و گفت با مدیرِ اینجا صحبت کن، داستان رو بهش گفتم و قبول کرد، سر‌و‌شکلم فکر کنم خیلی‌ طفلکی بود!!! سریع رفتم خونه و کیفِ پولم رو برداشتم، مونیک با ذوق یک لیوانِ آب خنک داد دستم و گفت: پروین بخور و بعد برو. خوشبختانه دخترها آب خریده بودند! سریع برگشتم هر چیزِ خنکی که میشد گرفت: ماستِ میوه ای، بستنی، آب‌ میوه‌هایِ مختلف و... خریدم، هوایِ خنکِ اونجا من رو دوباره زنده کرد. از هر ردیف که میگذشتم لامپ‌ها رو خاموش میکردند. این خودش داستانی شد که پروین این کار رو کرده و COOP به خاطرش باز مونده!


وقتی‌ برگشتم دختر‌ها از نمونه برداری اومده بودند و با مونیک نشسته بودند دورِ میزِ آشپزخونه و مشغولِ صحبت،  انقدر از دیدنِ بستنی خوشحال شدند که نگو، نشستم در حینِ بستنی خوردن  با هم بیشتر آشنا شدیم و بعد هم رفتیم شنا تو خلیجِ هودسن، آب یخ، شور ولی‌ عالی، خودِ زندگی...

بعد از اون دوباره بچه‌ها رفتند تو منطقه برایِ نمونه‌ برداری، اینها رو پروژه‌هایِ مربوط به گیاهان کار میکنند، دانشجوهایِ سالِ آخرِ لیسانس و اولِ فوقِ لیسانس هستند که به عنوانِ کارِ دانشجویی تابستونی قبول کردند و خب دستمزدش هم بیشتره به نسبتِ کاری که بخوان تو شهر انجام بدند.

برایِ شام یه پاستایی خوردیم که به قولِ "میشل" که شام موند پیشِ ما: یه چیزی خوردیم، تغذیه شدیم! میشل رو برایِ اولین بار میدیدم، با اینکه این همه اسمش رو شنیده بودم و این همه مقاله ازش خونده بودم، آدمِ دوست‌داشتنی‌ایه. 

معمولاً تو این سفرها آشپزی نمیکنم چون سلیقه غذایی ما با هم متفاوته و خب اونها اکثریت هستند، ولی‌ سریع می‌پرّم ظرف می‌شورم، چون اینها بعد از کف مالیِ ظرفها آبکشی نمیکنند و فقط خشک میکنند! به هر حال، من هم خودم رو تطبیق میدم با شرایط، غیر از این باشه سخت می‌گذره، زندگی‌ ساده تر از این حرفهاست.

۱۳۹۱ مرداد ۲۶, پنجشنبه

شنبه ۱۱ آگوست، صبحِ زود بعد از بیدار شدن احساسِ سرماخوردگی و گلو‌درد کردم ، رو به خدا میگم: نه تو رو خودت، اصلا وقتش نیست، مرده زنده من باید این کار رو تموم کنه، خودت یاری کن! بعد از صبحانه برگشتم اتاقم واول ساک‌هایِ وسایل رو بستم و بعد هم اتاق و راهرو رو جارو کردم و کاملا تمیز، بعد از گرفتنِ دوش، حمام ودستشویی رو هم تمیز کردم و چمدون و وسایلِ خودم رو آماده کردم و ساعت ۹:۳۰ نشده رفتیم فرودگاه، این بار"وارویک" ما رو رسوند. تا لحظه آخر تو لیست بودیم که خدا رو شکر جا باز شد برامون.

تو فاصله‌ای که با مونیک و وارویک ایستاده بودیم منتظرِ نتیجه که ببینیم بالاخره امروز میریم Umiujaq یا نه؟ یه آقای اینویت که از کارمندهای فرودگاه بود هم اومد جلو و با اونها شروع به صحبت کرد، وسطهایِ صحبت روش رو کرد به من که از کجا اومدی؟ میگم کبک؟ میگه اصالتت چیه؟ میگم: پرژن، ایرانیم. میگه: اوه!! من تا به حال یه ایرانی ندیدم، اون هم یک زنِ ایرانی.

خلاصه شروع به صحبت کرد و ازش عکس گرفتم، ولی‌ اون خواست که با هم عکس بگیریم، و آدرسِ پستی داد که عکس‌ها رو براش چاپ کنم و بفرستم، میگه می‌خوام عکست رو داشته باشم، من فراموشت نمیکنم! و بعد از تنفرش نسبت به جنگ میگه و اینکه زندگی‌ در صلح باعث میشه که آدمها یاد بگیرند دوست داشتن همدیگه و راه‌هایِ ابرازش رو و ... آدمِ روشنی بود و سفر زیاد کرده بود و با آدمهایِ مختلفی‌ برخورد داشته، کلا آدمِ جالبی‌ بود. این تعریف ربطی‌ به این نداره که اون از من خیلی‌ تعریف کرده و به نظرش من خیلی‌ خوشگل بودم که اون نمی‌تونست چشمش رو ببنده!!!! (نمردیم و یکی‌ این مدلی‌ از ما تعریف کرد)

تو حرفهاش به مونیک و وارویک از فعالیتهایِ اجتماع‌ی که دارند در رابطه به ارتباط بینِ توریستها و بومیها میگه و اینکه همسرش که از کری هاست کارهایِ دستی‌ انجام میده از جمله بدلیجات و اگر بخوان به عنوانِ کادو بخرند. وارویک هم استقبال میکنه که به برنامه‌شون سر بزنه.

وارویک وقتی‌ مطمئن شد که میریم برگشت سایت و بعد از چند لحظه کلود که اومده بود دنبالِ نژاد (استادی از دانشگاهِ لاوال، یه خانمِ مراکشی)، یه سر هم اومدند پیشِ ما. با هم ایستاده بودیم به صحبت که آقایِ اینویت که همه این مدت سنگینیِ نگاش رو رو خودم حس می‌کردم صدام کرد و گفت: دوباره برمیگردی اینجا؟ که گفتم تا سفرِ بعدی فکر نکنم، یعنی‌ سالِ بعد. میگه: دلم میخواست یکی‌ از گوشواره‌هایِ کارِ دست اینجا رو بهت هدیه بدم که هیچ‌وقت فراموشم نکنی‌! میگم مرسی‌ از لطفتون، نگران نباشین همیشه به یادم میمونین! و برگشتم پیشِ جمع. چند دقیقه بعد صدام میکنه و میگه: ببین یک جفت گوشواره اینجا دارم ولی‌ یکیش آویزش افتاده، میشه همین رو ازم قبول کنی‌؟!! می‌خوام از من یک یادگاری داشته باشی‌ و... من هم قبول کردم. گوشواره نقشِ  اینوکشوک *Inukshuk هست.

یه چیزی، همیشه فکر می‌کردم فقط این مردهایِ ایرانی هستند که افتخارشون تعداد خانومهاییه که باهاشون دوست بودند و هستند، هر پسرِ کم سنّ حتما یک زنِ سنّ بالا عاشقشه و حاضره خرجش رو بده و همه کار براش بکنه و هر مردِ مسنی حدِاقل یکی‌ دو تا دخترِ ۲۰-۱۹ ساله هستند که اگه این بشون بگه بشین براش تو رختخواب کله‌معلق میزنن! که دیدم نه بابا، حتی این آقایِ اینویت که عکسش رو اینجا می‌بینید هم یک چند دقیقه صحبت کرد که قبل از ازدواجش با خانومهایِ زیادی دوست بوده از نژاد‌ها و رنگ هایِ مختلف، حتی سیاهپوست!!! که همه اونها خیلی‌ مایل بودند با ایشون ازدواج کنند ولی‌ ایشون خانمش رو از بینِ کریها انتخاب کرده.

*http://fr.wikipedia.org/wiki/Inukshuk



۱۳۹۱ مرداد ۲۵, چهارشنبه

جمعه 10 آگوست، صبحِ زود بعد از صبحونه اسممون رو روی تابلویی که رویِ میز بود برایِ ثبت اسمِ کسانی‌ که ناهار هستند تحتِ "شاید" نوشتیم و بعد از آماده کردنِ وسایلمون با کلود رفتیم فرودگاه، که اونجا بهمون گفتند تو پروازی که میره به سمتِ بالا جا نیست و میتونیم اسممون رو تو لیستِ انتظار فردا یعنی‌ شنبه بنویسیم، که این کار رو کردیم و برگشتیم به سایت.

هوا خوب بود، آفتابی و عالی‌... تمامِ دستگاه‌ها و لپتاپ رو آوردم رو بالکنِ چوبی و کوچیکِ کنارِ گاراژ و کارگاه و به مونیک گفتم که همه دستگاهها رو آماده می‌کنیم، حتی کددهی‌ و برنامه‌ریزی هم می‌کنیم، قبول کرد و موند کنارم به کمک. اینجا بود که فهمیدم با اینکه مونیک همراهمه و استاده ولی‌ مسئولِ پروژه منم، و هر کم و کاستی رو میگفت کارِ توئه پروین، تو باید مدیریت کنی‌! و من هم دلم نمیخواست که این تاخیر پرواز و مسائلِ این مدلی‌ وقفه بندازه تو کار، ترجیح میدادم آماده باشیم.

تمامِ روز رو مشغول بودیم،"وارویک" گفت یه عروسی‌ هست تو محله * Cree ها، خیلی‌ کار داشتیم و نمیشد که نیمه کاره بگذارم وگرنه دوست داشتم یک سر برم و ببینم که مراسمشون چطوریه؟

از اونجایی که جمعه شب بود و هر جایِ دنیا هم که باشی‌ حتی تو اون نقاطِ دور به هر حال برنامه تفریحت هم در حدِ توانت انجام میدی، غروب موقع شام "کریستل" گفت که شب میریم بار، اگر می‌آیی ساعت ۹ اینجا باش و به مونیک هم بگو. قبول کردم و به مونیک هم گفتم که گفت چند تا تلفن باید بزنه و اون ساعت نمی‌تونه بیاد که من گفتم پس من میرم. ساعتِ ۹ به قرارِ با دخترها نرسیدم، یه چرخی همون دوروبر زدم و عکس گرفتم و برگشتم اتاقم. حدودِ ۱۰:۳۰-۱۰ مونیک و نژاد و بعد هم دنی‌ وماکسیم  که فکر میکردند من رفتم بدون اینکه درِ اتاقِ من رو بزنند رفتند پیشِ بچه‌ها و من اون دورهم‌نشینیِ شبِ تعطیل رو از دست دادم.

* http://en.wikipedia.org/wiki/Cree

۱۳۹۱ مرداد ۲۴, سه‌شنبه

امروز صبح بالایِ یکی‌ از آبشارهایِ دره Nastapoka در حالِ نصبِ یکی‌ از دستگاه‌هایِ رطوبت سنج بودیم که با صدایِ ماکسیم (خلبانِ هلی‌کوپتر) که گفت مواظب باشید یه ‌خرس نزدیک شماست، پا شدیم، من همونطور که مختصاتِ محلِ نصبِ دستگاه رو رو نقشه جی‌پی‌اس ثبت می‌کردم به دورو برم هم نگاه می‌کردم، مونیک پشتِ من ایستاده بود، نمیدونستم چه میکنه؟  ترسش رو حسّ می‌کردم، هوا یه جوری سنگین بود که صدایِ ماکسیم اومد که بیائید از اینطرف به سمتِ هلی‌کوپتر و جهتِ خرس رو گفت که من دقیق نفهمیدم فقط متوجه شدم که ظاهراًاز بالا داره به سمتِ ما میاد. مونیک لباسِ من رو کشید و گفت پروین، کار رو ول کن وبدو! گفتم: وسایل!!! گفت بگذار و بیا....


می‌دویدیم از لابه‌لایِ درختچه ها، گل و شل، پشه‌ هم که پر، صورتمون هم پوشیده، خلاصه خودمون رو رسوندیم به هلی‌کوپتر و سریع سوار شدیم. خوشبختانه دوربینِ جیبیم همرام بود و یه عکس از یکی‌ از ‌خرس‌ها گرفتم که با صدایِ موتور هلی‌کوپتر سرش رو بلند کرد و بعد هم دوید در جهتِ دیگه و بینِ درختهایِ کاجِ سیاه گم شد.

یه دور همه منطقه رو با هلی‌کوپتر زدیم که ببینیم باز هم هستند و بعد برگشتیم تو محلِ نصبِ رطوبت سنج و ساکِ وسایل، دوربینِ جی‌پی‌اس و ... رو برداشتیم و دویدیم به سمتِ هلی‌کوپتر، اصلِ کار نصب انجام شده بود و یک خرده کارِ جزئی مونده بود مثلِ نصبِ پرچمِ کوچیک و علائمِ شناسایی، و... من میخواستم بمونم تمومش کنم که مونیک داد زد: بدو پروین... فقط یه نگاه کردم که چیزی جا نمونده باشه و ...


بعد هم رفتیم سمتِ دیگه این منطقه که سر منشأِ یک آبشارِ قشنگِ دیگه هست و دو تا دیگه از دستگاه‌ها رو اونجا نصب کردیم. این‌بار هر کدوممون در حینِ کار مراقبِ پشتِ سرِ نفرِ دیگه هم بود که نکنه از بینِ درختها سروکله خرسی پیدا بشه. و چه خوب که هلی‌کوپتر با ما مونده بود، خدا رو شکر!




پ.س. عکس‌ها از پنجره هلی‌کوپتر در حالِ حرکت گرفته شده، ضمنِ اینکه دوربینِ من حرفه‌ای نیست، یه دوربینِ معمولیه!

۱۳۹۱ مرداد ۲۳, دوشنبه

ایستگاهِ تحقیقاتیِ مرکزِ مطالعات و تحقیقاتِ مناطقِ شمالی‌ (CEN) تو کووجواقپیک (Kuujjuarapik)، خیلی‌ بزرگتر از ایستگاه‌ هایِ مناطقِ دیگه هست و اولین باره که اینجا میمونم. به مونیک تو ساختمونِ مدیران که خوابگاهشون هم اونجاست، اتاق دادند و اتاقِ من هم تو ساختمونیه که خلبانِ هلی‌کوپتر و دنی اتاق دارند. کدهایِ ورودی و رمزِ شخصی‌ اینترنت رو هم همون لحظه کلود بهمون میده، این خیلی‌ خوبه، سالهای پیش دسترسی‌ به اینترنت نداشتیم، خب البته اینجا مجهزتره، تلفنها و موبایلهایِ ماهواره‌ای برایِ مواردِ ضروری هست.

وارویک رو تو اتاقش دیدیم، همون ساختمونی که مونیک اتاق داره، از دیدنمون خوشحال شد با خوشحالی در مورد تصویبِ قراردادی که چند سالی‌ در موردش زحمت کشیدند خبر میده، مونیک نایب رئیسِ مرکزه، هر دو ذوق میکنند و رو به من با شوق حرف میزنند من هم میخندم و تبریک میگم،  نمیدونم قرارداد چیه هر چی‌ هست که مهمه چون بینِ مدیرها و پروفسورها با ذوق و شوق در موردش حرف زده میشه. وارویک رو چند باری دیدم، بیشتر تو فرودگاه‌هایِ مناطق شمالی‌. یادم میاد، یه روز تو دانشکده دمِ ماشین قهوه با مونیک ایستاده بودیم که یه خانمِ شیکی اومد که فرانسه رو با لهجه انگلیسی‌ زبان‌ها حرف میزد، ظاهراً از اساتید ژوری بود که برایِ شرکت تو جلسه دفاعِ دانشجویی اومده بود، با مونیک آشنا بود، مونیک احوالِ شوهرش رو پرسید که جواب داد گاهی‌ هم رو تو فرودگاه‌ها میبینیم، با خنده ادا درآورد که از دور میبینم کسی‌ میاد به خودم میگم به نظر آشناست، نزدیکتر که میشه میبینم شوهرمه!!! اون داره میره یه دانشگاه، کنگره و ... من مسیرِ دیگه، چند دقیقه کنارِ هم می‌ایستیم و حرف می‌زنیم و هر کی‌ مسیر خودش رو میره! مونیک می‌خنده و وقتی‌ به من معرفیش میکنه  میگه که همسرِ وارویکه، بعد با خنده این رو هم اضافه میکنه زندگی دو پژوهشگر اینه...

ساعتِ صبحونه-ناهار و شام رو بهمون گفتند، آشپزخونه مجهزه ومسئول و آشپز یک دخترِ جوون، خوش‌اخلاق و خوشگلِ فارغ‌التحصیلِ رشته "هنرهایِ بصری" (فکر کنم اینجوری به فارسی‌ ترجمه شده) به اسمِ "کریستل" هست، غذا رو آماده میکنه و رو یکی‌ از میزها می‌گذاره، همه چیز رو هم مرتب کرده و هر کی‌ که برسه غذایِ خودش رو میکشه و دورِ هم صحبت کنان در موردِ روزی که گذشته و کارش صحبت میکنه.

تقریبا همه بعد از شام میرند اتاقهاشون که با همسر و یا پارتنرهاشون رو اسکایپ صحبت کنند، تو ساختمونِ ما هم صدایِ ماکسیم (خلبانِ هلی‌کوپتر) میاد که مشغولِ صحبته، این خیلی‌ خوبه که این امکان امسال هست، هر سال بهتر از قبل میشه.

بعد از صبحونه هم که از ساعتِ ۶ صبح شروع میشه، هر کی‌ که قراره برایِ نمونه‌برداری بره تو منطقه، غذا، آب میوه، میوه و هر چی‌ که لازم داره برایِ خودش آماده میکنه و میبره. کریستل خیلی‌ خوش‌اخلاق، خوش‌خنده و دوست‌داشتنیه کمی‌ هم تپلیه، اون هم ۳ ماهه قرارداد داره، دوست داره که به عنوانِ معلمِ هنر بچه‌هایِ دبستانی کار کنه، بچه‌ها رو خیلی‌ دوست داره، دبیرستانیها رو نه خیلی‌. مونیک میگه که تو این زمینه رزومه خوبی‌ داشته و تجربه چند سال کار داره تو رستوران و بینِ چند متقاضی انتخاب شده.

ساندرا و کاترین برایِ پرورشِ گیاه و گلکاری اینجا هستند، در واقع یه چیزی تو مایه مهندسیِ فضایِ سبزِ محیط اینجا. ساندرا فوقِ لیسانسه و کاترین سالِ اولِ لیسانس رو گذرونده و کارآموزِ ساندراست، قراردادشون ۳ ماهه هست.

بنت، از پدری هندی و مادری آلمانی‌کانادایی تو زمینه آب و عمق دریاچه های و یه چیزهایی تو این مایه‌ها کار میکنه، خیلی‌ نپرسیدم، ولی‌ لابراتواری که اینجا توش کار میکنه رو نشونمون داد، یه سونایِ واقعی‌ که نور هم نباید داشته باشه.

سوفی از بلژیک شبیهه باربیه، دختری که تو آموزش VTT هم بود، ، اون هم همین حدود یعنی‌ ۳ ماهه که اینجاست.
پاسکال و هلنا و یکی‌ دو تا دخترِ دیگه هم هستند که در حدِ روز‌به‌خیر شب‌به‌خیر بیشتر هم‌کلام نشدیم.  دخترها همه تو خوابگاهی که بالایِ لابراتواره تو اتاق‌هایِ ۲ و ۴ نفره هستند.

الکس هم تو اون دوره یه روزه آموزشی بود، به نظرم همجنسگرا باشه، گیاه‌خوار هم هست، "کرسیتل" حواسش هست که غذایِ اون رو جدا آماده کنه. به جز الکس، یکی‌ دو تا پسرِ دیگه هم هستند که اونها هم تابستون رو اینجان. میرو که چک هست و مونیک رو میشناسه برای دیدنِ مونیک اومد و بعد هم پیشنهاد داد که بریم قدم بزنیم که من زود برگشتم هم سرد بود و هم من خسته بودم.

از اینجا خوشم اومده به مونیک میگم اگر اینجا لابراتوار داشتیم دلم می خواست چند وقتی‌ اینجا کار کنم. همه میگند که امروز هوا خوب شده و ما خوش‌شانسیم، بعضی‌ها هم میگند با خودمون آفتاب رو آوردیم، حرفی‌ که اون دو هفته تو آلمان هم بارها شنیدم، همین هوا و محیطه که وسوسه‌ام میکنه به اینجا موندن و کار اینجا، در غیرِ اینصورت هوایِ ابری و گرفته،  زندگی‌ و کار تو اینجا رو سخت میکنه ولی‌ هیچ کدوم از دخترها با غر و نارضایتی در این مورد نگفت، همه خوشحالند از اینکه هوا خوبه و میشه شنا کرد. 

سرِ میزِ شام به دخترها نگاه می‌کنم که خسته از یه روز پرکار تو این هوا، که گرمش با پشه‌ و مگسِ فراوون یه جور اذیت میکنه و سرد و بارونیش جورِ دیگه، دوش گرفته و شاد وارد میشند و موقع شام همه احوالِ روزِ همدیگه رو می‌‌پرسند، تو ذهنم اینها رو با دخترهایِ ایرانی هم سنّ و سالشون (۲۴-۲۳ سال) و تو همین شرایطِ تحصیلی‌ و موقعیت مقایسه می‌کنم، همشون بدون شک حتما یه عملِ زیبائی انجام میدادند، صوفیِ باربی ممکن بود مدام از خالهایِ رویِ صورتش  که به نظرم با‌نمکترش هم کرده بود بگه، یکی‌ از کمرنگیِ ابرو و مژه بناله، اون یکی‌ از بینیش که کمی‌ کجه و سینه‌هایِ کوچیکش و همه بلاتفاق از کارِ زیاد، هوایِ بد، مردمِ اینجا، آب و هوا و خلاصه اینکه عجب مملکتِ خرابیه که با این همه درسی‌ که خوندند باید بیان اینجا دور از آب و آبادانی کار کنند!!!

۱۳۹۱ مرداد ۲۲, یکشنبه

حدودِ ساعتِ ۱۱:۳۵ روزِ پنجشنبه ۹ آگوست رسیدیم فرودگاه کووجواقپیک (Kuujjuarapik)، وارویک (رئیسِ CEN) و دنی با نقشه‌ها و پلانِ کار منتظرمون بودند، به دلیلِ اینکه بلیتِ اینجا به اومیواک (Umiujaq) رو دیرتر و آنلاین گرفته بودیم، تو فرودگاهِ مونترال برایِ این قسمتِ سفر بهمون کارتِ پرواز نداده بودند. همزمان تو نیم ساعتی‌ که تو این فرودگاه منتظرِ صدورِ کارتِ پرواز بودیم با وارویک و دنی صحبت کردیم، یه جلسه سریع و کاری نیم ساعته، قبلا قرار این بود که امشب رو تو ایستگاهِ تحقیقاتی‌ کووجواقپیک بمونیم که با تغییرِ برنامه میریم اومیواک که لورانس (از دانشجوهایِ فوقِ لیسانسِ مونیک نزدیک به یک ماهه که اینجاست) منتظرمونه. قبلا در موردِ پروازهایِ اینجا گفتم که مثلِ اتوبوس و ایستگاههایِ شهری، هر نیم ساعت هواپیما فرود میاد و نیم ساعت هم تو فرودگاه تعویضِ مسافر انجام میشه و دوباره با یه پروازِ ۳۰-۲۵ دقیقه فرودگاهِ بعدی.

پروازمون ۲۰ دقیقه تاخیر داشت، جلسه ما هم ادامه داشت، هماهنگی زمانی‌ با هلی‌کوپتر و یک تهیه کننده و فیلمبرداری از تلویزیونِ رادیو کانادا، و یک ژورنالیست!

دنی به میسِ کنارِ اسمم رو کارت پرواز اشاره میکنه و می‌خنده: میس پروین!!! ادایی درمیارم براش و میگذرم...

همون ابتدایِ پرواز اعلام کردند که به دلیلِ مه‌ِ زیاد، هواپیما نمی‌تونه فرودگاهِ اومیواک بشینه و مدتِ پرواز ۵۵ دقیقه هست و میریم اینوکجواک (Inukjuak)، و مسافرین اومیواک می تونند اونجا پیاده بشند و با پروازی که عصر از سلوییت (Salluit)  میاد به سمتِ مونترال، برگردند.

تو فرودگاهِ  اینوکجواک به ما گفتند که پروازی که برمیگرده جا نداره و بهتره بریم هتل و با پروازِ فردا عصر برگردیم، ولی‌ من و مونیک موندیم. یک پژوهشگر نمیدونم مالِ کدوم مرکزِ تحقیقاتی‌ با پروازی که میرفت کووجواک(Kuujjuaq) رفت اونجا، قبلش با رئیسش تماس گرفت و هماهنگ کرد و رفت، این یعنی‌ یه جا خالی‌ شد.

بیش از ۳ ساعت تو اون فرودگاه کوچیک نشستیم، نقشه‌هایِ کارمون رو درآوردیم و برنامه‌ریزی کردیم که چه کنیم و کلی‌ هم خندیدیم، من تو ذهنم مقایسه می‌کردم اگر این اتفاق تو ایران می‌افتاد یا مونیک هم ایرانی‌ بود همه این لحظه‌ها رو غر میزدیم، بد و بیراه می‌گفتیم به هر کی‌ که مسئوله حتی آبدارچی!!!

تو لحظه‌هایِ آخر بهمون گفتند وسایلتون رو بدید که یک نفر هم اونجا از پرواز صرفنظر کرده، خواستِ خدا! دوباره اون چاهارتا چمدون بزرگ رو کول کشیدیم و بردیم پایِ بار، قیافه من و مونیک با این بارها تو فرودگاهِ مونترال، تو ایستگاه‌هایِ اتوبوس و... دیدنی‌ بود، کیفِ مدارک که کوچیکه، یکی‌ یک کوله‌پشتیِ سنگین و دو تا چمدون و ساکِ سنگین وسایل...

کلی‌ خندیدیم تا برگشتیم کووجواقپیک باز هم مه‌ِ سنگین رو یومیواک بود وعجیب  اینکه این دو تا روستایِ اینطرف و اونطرفِ اومیواک، آفتابی و بدونِ ابر بودند.

مونیک با ایستگاهِ تحقیقاتی‌ِ  کووجواقپیک  تماس گرفت و "کلود" (رئیسِ مرکز) اومد دنبالمون. وسایلمون رو گذاشت تو کامیون، وقتی سوار شدیم، مونیک معرفیم میکنه و میگه: پروین، ایرانیه و بلافاصله دستش رو آروم زد رو پام و گفت: نه، کاناداییه! و کلود در جواب میگه: همه از یک خاک اومدیم! با این حرفش ناجور به دلم نشست این پیرمردِ آروم و کم حرفی‌ که سلام و خداحافظی و تشکر رو جواب نمیده ولی‌ آروم به کارها و هماهنگیِ این سایت به خوبی‌ می‌رسه.

روزِ آخر وقتی‌ تو فرودگاه تعریف میکرد، که یه صفحه رو فیسبوک داره مخصوصِ بچه‌ها و نوه هاش، ظاهراً از خانومش هم جدا شده. یه جوری دلم گرفت وقتی‌ داشت با یه لحن متعجبی تعریف میکرد که پسرِ ۳۵ سالم نوشته :Je t'aime! یه جوری دلتنگی‌ تو لحنش بود که دل آدم فشرده میشد! با این‌حال تو این ۳-۲ روز یک بار هم گله ازش نشنیدم یه نارضایتی‌ تو چهره‌ش ندیدم، پیرمردِ نازنینیه!

۱۳۹۱ مرداد ۲۱, شنبه

 Umiujaqهستم
گرم، خیلی‌ گرم
داغ و شرجی
پشه‌ فراوون
کرمِ تلخِ ضدِ پشه‌
 کاسکت و توری سیاهِ محافظ صورت
کار، کار و کار
امروز منطقه BGR

گرمایش زمین
ذوب شدنِ یخچالهایِ طبیعی
آب‌باریکه‌هایِ دو سالِ گذشته
نهرهایِ سالِ پیش
رودخونه‌هایِ امسال
مردابها و دریاچه‌هایِ سالهایِ آینده
کسی‌ چه میدونه شاید هم پلاژ‌هایِ سالهایِ آتی

دخترهایِ مهربون و شاد
غروب، شنا تو خلیجِ هودسن
آب سرد و شور، خیلی‌
 روزگار عالی‌
حالم عالیتر

اینترنت و اخبار ایران
 خبر زلزله
دلم لرزید، بد
هوا سنگین شد
خدایِ من

دورِ میز تو آشپزخونه نشستیم
کنفرانسِ تلفنی،
مونیک، میشل (پرفسور از دانشگاه لاوال) و یک فیلم‌بردار و گزارشگر از کانال تلویزیونی رادیو کانادا
اون طرفِ خط، والویک (رئیسِ مرکزِ مطالعات و تحقیقاتِ مناطقِ شمالی‌-CEN) و دُنی از مرکز
من در فکرِ زلزلهِ ایران
چه تمرکزی به سوژه موردِ بحث و ...

پ.س.۱. کلمه‌ها تو سرم وول میخورند و خودشون میان که نوشته بشند، از این روزها که هر روزش یه جوره و عالی‌، از آدمهای جدید و رنگ‌وارنگ، از جاهای بکر و قشنگی که می‌بینم و....حیف که فعلا وقتِ نوشتن ندارم، شاید بعدها

پ.س۲. عکس‌هایِ دوم و چهارم رو از پنجره هلی‌کوپتر گرفتم، وقتی‌ به سمتِ منطقه BGR می‌رفتیم

۱۳۹۱ مرداد ۱۹, پنجشنبه

Kuujjuarapik هستم
هوا عالی‌
آفتابی و سرد
حالم عالی‌تر
حالی‌ خوش با همه خستگی‌...
خسته، کم خواب،
کار، کار، کار
گرفتارِJet Lag سفرِ قبلی‌
گلبارون
فاصله؟
یک دیوار
انصاف نیست...

۱۳۹۱ مرداد ۱۶, دوشنبه

چقدر دلم برای این صفحه و نوشتنِ درش تنگ شده، ننوشتنم از تنبلی نیست، دو هفته‌ای نبودم که هر روزش پر بوده از خاطره خوب و گاهی‌ هم پر از استرس، دو هفته شلوغ، پر و خیلی‌ خوب. آلمان بودم، مونیخ برایِ شرکت در کنفرانسِ IGARSS2012  و یک هفته هم دیدنِ ۳-۴ تا شهر، سریع ولی‌ عالی‌.

و روزهای قبل از سفر هم که کار بوده و استرس و یه شوک در آخرین روزِ قبل از سفر که به خیر گذشت، امروز هم ایمیلهای دانشگاه رو که چک می‌کردم بلیت سفرِ دو روز دیگه‌ام رو که دوم آگوست فرستادند رو دیدم و هنوز وسایلم رو جابجا نکرده باید خودم رو برایِ رفتن به مناطقِ شمالی‌ (Nunavik)* آماده کنم، کارِ زیادی هست، جیمی وسایل رو خریده، رطوبت‌سنج‌ها، باطری، میله‌هایی‌ که باید این دستگاه‌ها رویِ اونها نصب بشه و... و رفته تعطیلات، مونده کارهایِ تکنیکیش و آماده کردنشون که این دو روز باید من انجام بدم.

تو این سفر، مونیک هم همراهمه و اول میریم یه دهکده دیگه به اسم کوجواَقَپیک (Kuujjuarapik)ِ **، تو این دهکده علاوه بر اینویت‌ها، آمریکن ایندین‌ها هم هستند. دو محله جدا، تا به حال برخوردِ نزدیک باهاشون نداشتم.

 طبقِ پیش‌بینی‌ هوا‌شناسی‌ هوا خوب نخواهد بود و این دستگاه‌ های اندازه‌گیریِ رطوبت و دمایِ زمین تو سه تا سایت باید نصب بشه که تنها راهِ ورود بهش هلیکوپتره و از اونجاییکه هوا خرابه مجبوریم همه کار نصب رو تو یه روز که احتمالِ خوب بودنِ هوا هست انجام بدیم، یه روزِ طولانی. هر چند من اونجا تا به حال شبِ کامل ندیدم، نیمه شب هم به هر حال روشنه یعنی‌ تاریکیِ کامل نیست. بعد هم یه سر میریم دهکده‌ای که سالهایِ قبل رفتم، اومیواَک (Umiujaq).

با این‌حال تصمیم دارم حداقل این دوهفته گذشته رو اینجا بنویسم حتی اگر پس و پیش، مثلا اگر امروز ۲۵ جولای رو نوشتم ممکنه فردا  بیستم رو بنویسم، ولی‌ تو روزِ خودش، کمی‌ پس و پیشِ زمانی میشه، این هم خودش یه مدله که گاهی‌ پیش میاد دیگه، دلم میخواد ولی‌ بنویسمشون.
 
http://www.nunavik-tourism.com/Photo-Gallery.aspx* 
http://www.nunavik-tou
rism.com/page.aspx?page_id=74**
----------------------------------------------------------------
عکس رو تو Göttingen گرفتم.