۱۳۹۰ بهمن ۲۷, پنجشنبه

اومدم تو کافه تریا دانشکده مقابلِ پنجره سراسری و بلندِ رو به تراس پر برف نشستم، گوشی تو گوشمه و سری آهنگهایِ قدیمی‌ ابی که الان می‌خونه : دوست دارم یه آسمون، کجایی‌ای نا مهربون، کجایی‌ای نامهربون، کجایی ای....

مثلِ همه این روز‌ها وقتی‌ رسیدم رفتم لابراتوار، ولی‌ اصلا حسِّ کار تو اونجا رو نداشتم، تصمیم گرفتم بیام اینجا بشینم رو به خیابون و آخرین آنالیزِ نتایج رو بنویسم و بدم بره این تیکه رو.

مونیک از دوشنبه یک دوره کارآموزی تو جنگلهایِ منطقه مونت مرنسی داره که هر ساله این موقع برای بچه‌هایِ فوقِ لیسانس اجرا میشه،و امروز عصر برمیگرده و من باید یک قسمت از کارِ پروژه جدید رو بهش نشون بدم، هیچ چیزِ مکتوب ندارم فعلا... این دوره از سالِ ۱۹۹۵ داره اجرا میشه، تو این دوره ۴-۳ روزه، دانشجوها تو گروههایِ ۴-۳ نفره تقسیم می‌شند و پوشش‌هایِ برفی منطقه رو اندازه گیری میکنند، رو جاهایِ مختلف، جنگل، دریاچه، خیابون، و .... خلاصه همه این گزارشایِ بچه‌ها به جز این دو سه سالِ اخیر پرینت گرفته شده و من باید بخونم اول داده‌ها رو نومریزه کنم و و دیتابیس تشکیل بدم بعد تحلیل و آنالیز خواص فیزیکی‌ و شیمیایی ضخامت پوشش برفی، دانسیته، میزان آب و رطوبت، و تغییراتش در طی‌ این سالها و اثر گرمایش کره زمین بر رویِ اونها... خلاصه کار زیاده، بعد من تصمیم گرفتم که تحلیل این دیتابیس رو با یک نرم افزاری انجام بدم که تا به حال باهاش کار نکردم، خودم هم سرم درد میکنه، دو سال و نیم از این دوره دکترا گذشت، هر ترم برای من مثلِ این می‌مونه که تازه شروع کردم، پروژه‌های جدید، کارِ تازه، داده‌ها و تصاویرِ جدید ماهواره..... ولی‌ خوبه، کاش روزها ۴۸ ساعته بودند، شاید اون موقع وقت کم نمیاوردم ....

دمِ ماشین قهوه بودم که یکی‌ از اساتید هم اومد، بهش تعارف می‌کنم قبل از من بگیره، اون اصرار که نه ، من تعارف که بله، میگه نه، حق تقدم با شماست خانوم خوشگلِ قد بلند!!! خوشم اومد هااااااا!!! نخندین خداییش شما بودین خوشتون نمیومد یکی‌ بهتون اینجوری بگه؟!!اون هم یک استادِ خوش‌تیپ، حالا کمی‌ مسن، چه اشکالی داره؟!!!! اینجا که ایران نیست وقتی‌ تو خیابون راه بری احساس کنی‌ آنجلینا جولی هستی‌ و رو فرشِ قرمز داری راه میری، بسکه بهت توجه میکنند، حالا بعضی‌‌ها هم میگند مزاحمت، اینجا لخت هم باشی‌ نگات نمیکنند والله، شاید هم میکنند ما نمی‌فهمیم.... بگذریم منم چه جدی گرفتم یک تعارف رو،

یک چیزی بگم، امروز نزدیک ظهر دیدم که تعدادِ افرادِ بازدید کننده از اینجا زیاده، مثلِ همیشه نیست، خب اول توجهی‌ نکردم، بعد دیدم نه همین‌جوری آمار داره میره بالا، راستش اولش ترسیدم، فکر کردم من چیزِ خاصی‌ نمی‌نویسم، آدمِ معروفی نیستم، تبلیغِ وبلاگم رو نکردم، تقریبا آشناهایی که میدونند اینجا رو مینویسم به تعدادِ انگشتانِ دست هم نمی‌رسه، نه سکسی‌ مینویسم نه سیاسی که کسی‌ با جستجویِ کلماتِ خاصی‌ به اینجا رسیده باشه، نه حتی قلمِ خوبی دارم، چی‌ میتونه شده باشه؟! خلاصه در همین حال و روز بودم که مثلِ همه روزها به وبلاگ "گیس طِلا" سر زدم و راز این بازدید رو فهمیدم.... مرسی‌ گیسوی شیرازی عزیزم، بعد از این حتما حتما تو اون مناطقِ شمالی‌ و در کنارِ اسکیموها یادت می‌کنم، متأسفانه اونجا که اینترنت نیست که همون موقع یادداشتهام رو اینجا بنویسم و بعدها هم تنبلی مانع میشه، من هم فکر کنم یک کمی‌ ریشه شیرازی داشته باشم!
http://gistela.blogspot.com/2012/02/blog-post_16.html

پ.ن. این دو تا عکس رو که یک عصر شنبه تابستونِ امسال کنارِ خلیجِ هودسن در روستایِ Umiujaq گرفتم، به تو تقدیم می‌کنم. مردمِ بومی عصرِ شنبه رو دورِ هم جمع شده بودند به صرفِ شام و شب نشینی،خوندن آواز و... مردمِ باصفایی هستند، هر چند من هنوز عادت نکردم به خوردن غذاهاشون که اکثرا خامه، تا اینجا ماهی‌ رو تونستم خام بخورم، ولی‌ جیگرِ پرنده‌ها یا گوشتهایِ دیگه رو نه...

۱۳۹۰ بهمن ۲۶, چهارشنبه

!Joyeux Saint-Valentin
این شعر!"The Missing Piece Meets the Big O" از "شل سیلوراستاین" رو خیلی دوست دارم، لینکش رو میگذارم به مناسبت روز ولنتاین با یک روز تاخیر!
http://www.youtube.com/watch?v=afsV8UmMqVw

خیلی‌ جوون بودند، از وقتی‌ سوار اتوبوس شدند بحث میکردند و دختره اشک می‌ریخت دیگه آخراش مثلِ ابرِ بهاری گریه میکرد، انقدر غصه دار بود این صحنه که پسره مجبور شد برگرده گونه هاش رو ببوسه و ما سه تا که شاد و شنگول از دیدن فیلمِ کمدی‌رمانتیک "La Prime" مشغولِ پرحرفی و تکرارِ صحنه‌های فیلم بودیم ساکت شدیم، نه تنها ساکت که همه شور و حالمون هم گرفته شد! دلم میخواست برم جلو بغلش کنم، هیچ نگم هیچ نگه، فقط تو بغلم گریه کنه، آروم بشه این آخرشبی غصه دار نره خونه، چه روزِ عشاقی داشته طفلک!

پریشب میگه: دیگه تموم شد، میگم شوخی‌ میکنی‌؟! چند بار این حرف رو زدی، میگه نه این بار دیگه جدیه، حرف رو عوض میکنه، تو صداش یک چیزی بود که این تموم شدن رو حسّ کردم، دلم گرفت یهو، ولی‌ باز گفتم بسپر به زمان، مسیرش رو پیدا میکنه!
دیروز صبح که روز ولنتاین بوده، وقتی‌ می‌رسه دانشکده پذیرش صداش میکنه و یه دسته گًلِ بزرگ سرخ که یک تک گًلِ سفید داشته میده بهش، پسر براش فرستاده بود، و همون شب چند لحظه قبل از رفتن به سینما پسر میاد درِ آپارتمانش و همه خرده ریزایی که خونه اون داشته براش میاره، بدون هیچ عذرخواهی میگه که اگر همه چی‌ تموم شده حرفی‌ از من جایی‌ نزن، من هم نمی‌زنم! همین. تو راه یک لحظه که دو تایی‌ تنهائیم میگه: میدونی‌ بهم توهین کرده، با رفتارش، با حرفهاش، نگاهِ از بالا داره، درسته که مردها خودخواهند ولی‌ بد توهین کرده، دیگه نمیتونم ادامه بدم! این جمله رو بارها ازشون شنیدم، وقتی‌ می‌خوان رفتارِ بدی رو توجیه کنند؛ "مردها خودخواهند!"، مثلِ یک اصل باورش دارند و این بهشون خیلی‌ کمک میکنه تو تحملِ خیلی‌ از برخوردهای ناخوشایند!
با اومدن بچه‌ها حرفش رو قطع میکنه، چه روزِ عشاقی داشت، طفلک! چه نقشه‌ها کشیده بود براش، هفته پیش با ذوق و شوق تعریف میکرد که چه‌ها میخواد بکنه...

شنونده خوبیم، پر حرف هم هستم البته، ولی‌ "خوب گوش کردن" رو بلدم! همینه که دوست و آشناهایی که به اینجایِ رابطه میرساند باهام راحت حرف میزنند، پیشم به راحتی‌ اشک میریزند. به دوستی‌ می‌گفتم انقدر که از دوره نوجوونی اشک و گریه تموم شدنِ این رابطه‌ها رو دیدم، بسکه پای حرفهاشون نشستم، تنم می‌لرزه وقتی کسی‌ حرفی‌ از دوست داشتن و اینها میزنه، از همون اول، آخرش رو میبینم، اون هم اینجوری! دلم میخواد آدمهایی که دوستیهاشون رو میخوام، خودشون رو دوست دارم، حرفها و حسّ‌های مشترک داریم رو حفظ کنم، اینه که یک "دوستی خوب" رو ترجیح میدم به"رابطه‌ی خاص" که یهو تموم می‌شه، یهو خالی‌ میشی‌ از همه حسّی که بوده، یه وقت میبینی‌ حتی دیگه دلت هم تنگ نمیشه ولی‌ جایِ خالیش مثلِ یک حفره عمیقه....

پ.ن. این هفته هم باز موفق شدند و نگذاشتند که من فیلمِ "آرتیست" رو ببینم! انقدر لب و لوچه شون رو کج کردند که فیلمِ صامت، سیاه سفید و ال‌ بل که نگو...

۱۳۹۰ بهمن ۲۴, دوشنبه

یک ایکاشِ بزرگ تو زندگی‌ به خودم بدهکارم
که خودم رو بابتش هیچوقت نمی‌بخشم
گاهی‌ سراغم میاد،
خیلی‌ کم، ولی‌ میاد
غمش بد سنگینه، بد!
خرابم میکنه،
مثلِ دیروز، یه لحظه، پرتم کرد به ۲۱ سالِ پیش، همین روزها، یه شبِ سرد، بهمنِ ۶۹، مراسمِ ختمِ باباجون
اگه فقط کلماتِ اون جمله رو کمی‌ پسُ پیش می‌گفتم
یه جورِ دیگه بود زندگی‌
شاید با یه ایکاشِ بزرگتر
با غمِ بیشتر
کسی‌ چه می‌دونه؟
ولی‌ این نبود
میشه تقصیرش رو انداخت گردنِ زمونه، شرایط، محیط، اطرافیان، دیگران
اگه خودم رو گول نزنم، تهِ تهش خودم مقصرم،
خودِ خودم با اون همه بِل‌بِل، با اون همه اختیار، اون همه اهنُ تلپ، اون همه ادعا
هیچ وقت نفهمید این حسّ رو
هیچکس دیگه هم نفهمید
....
"ف‌‌‌" میگفت : به خودت بد میکنی‌، دیوانه!
با حرص میگفت
همین سالهایِ اخیر نه خیلی‌ دور
می‌گفتم: خوبیش اینه که به کسی‌ بد نمیکنم
میگفت : نمی‌فهمی، نمی‌فهمی که به دیگران هم بد میکنی‌
....
تقصیرِ غروب‌ یک‌شنبه بود؟
یا که دیدنِ فیلمِ "The Thorn Bird"؟
یا که ...
مهم نیست که چی‌
مهم اینکه؛
زندگی‌ جاریست همچنان!
یک روزهایی هاست که به خودت میگی: خب که چی؟
که چی بشه؟
دنبال چی هستی آخه؟
اینجا چه کار میکنی ؟
ولی خب...
این روزها هم میگذره و...
دوباره می افتی رو همون غلتک تکراری مقاله، نتایج، کار آزمایشگاه، تئوری جدید، آخرین نظریه و .... روال زندگی
زندگی؟!!!

۱۳۹۰ بهمن ۲۳, یکشنبه

باید این رو به خاطر بسپرم که ترکیبِ دو ماده تمیزکننده و ضدِّعفونی‌ کننده خوشبو، الزاما خوشبو نمیتونه باشه، گاهی‌ بویِ متعفن تخمِ مرغِ گندیده رو میده! و دیگه اینکه بهتره از این ترکیب همون روزی که قراره مهمونی‌ بیاد برایِ اولین بار استفاده نکنم که مجبور نباشم هر بار که طرف میره دستشویی با شرمندگی داستان "ترکیبِ دو ماده خوشبویِ تمیزکننده وضدّعفونی‌ کننده" رو تکرار کنم!!!

۱۳۹۰ بهمن ۲۰, پنجشنبه

یکی‌ دو هفته گذشته، شبها بعد از شام، یکی‌ دو قسمت از سریال "*Californication" رو میدیدم که رو صفحه فیسبوک به پستی از لیلایِ لیلی‌*** برخوردم در رابطه با فیلمِ "**The Thorn Bird" یا همون "پرنده خارزار"(اینجوری ترجمه شده بود و عنوانِ کتابش بود). از فیلمهایی که زمانی‌ که تازه اومده بود چند باری دیده بودم و کتابش رو هم چند باری خوندم، خیلی‌ دوستش داشتم،از اون فیلمهایی که میکِشه آدم رو با خودش تا تموم نشه راحتت نمیگذاره، پره از حسِّ های قشنگ و عمیق، یک زندگی‌...
فعلا اون فیلم رو گذاشتم کنار و یک سره نشستم پایِ این یکی‌، چند ساعتی‌ از شب تا اواسطِ نیمه شب به دیدن قسمت به قسمت این فیلم می‌گذره!
اون موقع‌ها فکر می‌کردم که اگر "پدر رالف" جورِ دیگه انتخاب میکرد زندگیش چطور میشد؟ زندگی‌ با دختری که انقدر دوستش داشت و اون هم، با اون همه حسِّ خوب و خاص، و اون دوست داشتنِ عمیق ... و خب باز همون موقع فکر میکردم مردها خودخواه تر از این حرفهان و همیشه موقعیت و شرایط رو ترجیح میدند! ولی‌ حالا این رو تصحیح می‌کنم و میگم آدمها، ما آدمها به راحتی‌ یا به سختی میگذریم و میریم، میریم و میرسیم به همه اون چه که منطقاً ترجیح می‌دیم، برامون بهتره، امتیازاتِ اجتماعیمون رو بالا میبره، شرایطِ اقتصادی رو که نگو، و در کنارش تنهایی دلمون رو هم داریم، و دلمون خوشه که مدرنیم، مستقلیم، آدمِ امروزیم!

با اینکه ترجیح میدم فیلم یا کتاب یا آدمی‌ که تو یک دوره‌ای از زندگی‌ برام خاص بوده، حسّ خوبی‌ بهش داشتم، و اثر گذار بوده، رو بعد از گذشت سالها نبینم، نخونم و برخورد نکنم که خاطره اش خراب نشه ... ولی‌ این فیلم همون اثری رو داره هنوز برام که حدِاقل بیش از ۱۵ سالِ پیش اولین بار دیدمش، همون انقدر حسّ میگیرم ازش، همون انقدر حالم رو خوب میکنه که وقتی‌ اولین بار دیدمش و خیلی‌ جوونتر از حالام بودم

چه همون سالها، بیش از ۱۵ سالِ پیش، و چه این روزها، همیشه "مگی" رو دوست داشتم، دارم، باهاش عاشق شدم، حسّ کردم، غصه خوردم، تحمل کردم و هنوز هم.... یک جورایی باهاش همذات‌پنداری کردم و می‌کنم! گذرِ زمان‌هم فرقی‌ درش به وجود نیاورده!
رفتارِ عمه، "خانومِ کارسون" همون انقدر اذیتم میکنه که اون موقع، شاید چند سال دیگه بهش حق بدم، حق؟!! شاید هم نه، شاید هم باهاش همذات‌پنداری کنم، نمیدونم؟
و "پدر رالف"... که عزیزه و چقدر آشنا،چقدر نزدیک، چقدر دور، مثلِ خیلی‌ از مردهایی که میشناسیم، میشناختیم و ....

***
وقتی مگی در بستر زایمان است و دکتر از به دنیا آمدن بچه و زنده ماندن مگی مطمئن نیست از "پدر رالف" می پرسد:
«پدر! اگر کار به اینجا رسید که بین جان مادر و جان بچه یکی را انتخاب کنیم چه باید بکنیم»
رالف بی تامل، سرد و به آرامی جواب می دهد:‌«موضع کلیسا در این خصوص روشن است. جان هیچیک نباید در راه دیگری قربانی شود»
... مرد می گوید: «پدر من از شما می پرسم که اگر شما شوهر این زن بودید از من می خواستید چه کنم؟»
رالف جواب می دهد: «اگر من شوهرش بودم ... نمی توانستم تحمل کنم که او قربانی شود!»
"I wouldn't bear to sacrifice her"

------------------------------------------------------------------------------
* http://www.free-tv-video-online.me/internet/californication/season_1.html
**http://www.youtube.com/watch?v=10UlfJoJ8wk
***http://leilaye-leili.blogspot.com/

۱۳۹۰ بهمن ۱۹, چهارشنبه

امروز صبح با مونیک در رابطه با مینی‌ پروژه که کمیته ژوری پروپزالش رو پذیرفته قرار داشتم ، دیر اومدم حدودِ ۱۱am ‌ بود، وقتی‌ رسیدم درِ دفترش بسته بود، رفتم لابراتوار و نیم ساعت بعد که رفتم دفترش فکر کردم خودش هم تازه رسیده، برای توجیه تاخیرم میگم یک بار اومدم نبودید! میگه تو تازه رسیدی و من هم الان کلاس رقص دارم، بعد از ناهار حرف می‌زنیم. می پرسم چه رقصی؟ همینجا تو دانشکده؟ میگه آره همینجا، رقصِ باله‌جاز! یکی‌ از دخترهای مسئولِ کتاب‌خونه مربیشه. و بعد پا میشه و تو دفترش یه خرده میرقصه که بهم نشون بده چه رقصی!
یک ربع بعد همینطور که مشغولِ کارم صداش رو می‌شنوم که میگه: فعلا پروین! برمی‌گردم با لباسِ راحتی‌ و زیراندازی که دستشه داره میره کلاس رقص، میخندم و میگم: Bonne Dance!
عاشقشم، عاشقِ این روحیه عالیش....

من هم ایمیلِ این کلاس رو گرفته بودم، تصمیم داشتم ثبتِ نام کنم ولی‌ یک کاری پیش اومد به کل فراموش کردم و وقتی‌ به صرافت افتادم مهلتِ ثبتِ نام گذشته بود.

پی‌ نوشت: اوایلِ بعد از ظهر مونیک مرتب و سرحال اومد لابراتوار و همونطور که چند تا حرکتِ رقص رو انجام میداد گفت: عجیبه که تو این کلاس رو نمیایی؟ تو که رقصیدن رو خیلی‌ دوست داری، مطمئنم که خوب هم پیش میری! دلیلش رو میگم، کمی‌ از انواع رقصِ شرقی‌ و غربی حرف می‌زنیم، بعد هم برمی‌گردیم به کارمون.
خب، سوژه مینی‌ پروژه هم تایید شد هر چند یکماه از شروع ترم گذشته، ولی‌ در گزارش مشخص کردیم با افزایشِ ساعت کاری بیشتر در طولِ هفته تا آخرِ ترم تموم میشه.

تصاویرِ ماهواره‌ای SMOS هنوز نرسیده!!! فکر کنم دوباره باید یک ایمیل بزنم!

امشب خیلی‌ خوشحالم... نمونه نقشه‌هایِ یخ، پوشش برفی و GTVP رو که به مونیک نشون دادم خیلی‌ خوشش اومد و تقریبا آماده است برای فرستادن رو سایت IPY-International Polar Year، یکی‌ دو تا پیشنهاد داد و قبل از اینکه بره گفت : خوبه، نقشه‌ها طوری شده که به کارت افتخار کنی‌!
این هم از نتیجه کار شبانه روزی این سه سال که اگر این قسمتِ SMAP اضافه نمی‌شد میموند کارهای اضافه و نوشتنِ تز‌ و... باز هم خدا رو شکر، با این تعریفِ مونیک خیلی‌ خوشحالم، اون همین‌جوری در این حد تعریف نمیکنه، خودم هم از شکل و شمایل نتایج راضیم، جیمی هم همینطور،.... مرسی‌ خدا

راستی‌، جیمی تا سه ماه دیگه پدر میشه، دوست دخترش بارداره! از همین الان شبیه باباها شده، از اون باباهای خوش قیافه و مهربون!

۱۳۹۰ بهمن ۱۶, یکشنبه

بالاخره حدودِ ۷ صبح یواش یواش چشمام گرم میشه و دیگه متوجه نمیشم، با صدای زنگ تلفن بیدار میشم، گیجِ خوابم هنوز، یادم می‌افته که یکشنبه هست و باید سمی باشه، دیشب قرار گذشتیم که امروز زودتر بریم بیرون، به زور بلند میشم و میرم سمتِ تلفن و با صدای خوابالود جواب میدم، به ساعت تلفن نگاه میکنم ۱۰:۱۵ رو نشون میده، همش ۳:۳۰ ساعت خواب! از حالم میگم و اینکه نخوابیدم دیشب، پاهام کش میاد، ضعف و کش اومدن‌های بدن وقتِ گلبارون، دودلم از یکطرف دلم می‌خواد برم از طرفی‌ هم... روزهای اول انگاری گاو سر بریدن، دلم می‌خواد بگه نیا و راحت بخوابم که میگه خودت میدونی‌ باز تا قبل از رفتن زنگ می‌زنیم،
برمی‌گردم تو تخت، قبلش پرده کرکره رو کمی‌ باز می‌کنم، نور آفتاب از لای پرده می‌افته رو تخت، سرم رو می‌کنم زیرِ پتو، چشمام سریع بسته میشه گیج خوابم، نمیخوام برم بیرون، میخوام بخوابم، ولی‌ همون یک لحظه دیدنِ روزِ آفتابی از لایِ پرده بدجور وسوسه میکنه، به این فکر می‌کنم بعد از ۲ ساعت دیگه که بیدار بشم خب که چی‌؟ بهونه‌ام هم موجهه حالم خوب نیست، ولی‌ حسِّ بدی خواهم داشت، همیشه کارهای نیمه کاره، تصمیمهای رها کرده حالم رو بد میکنه، حسّ ناتوانی‌ بهم میده، هیچ وقت این توجیهِ خوبی‌ نبوده برام، یادم می‌افته که همیشه موقعِ صعود‌های سنگین هم همین حال بودم و میرفتم، خیلی‌ وقتها اول مسیر فشارم میافتاد پایین و کمی‌ کندتر از بچه ها بودم ولی‌ بعدش خوب میرفتم، معتقدم که تو این روزها انرژی خانومها بیشتره. پا میشم زنگ میزنم، این بار سعید جواب میده بهش میگم که نمیام، میترسم فشارم بیفته و مزاحمِ شما بشم، دلم میخواد بگه نیا، رو لبه تیغم منتظرم که با گفتنِ یه "بیا" یا "نیا" من رو از این دودلی در بیارند که راحت تر رفتن یا نرفتنم رو توجیه کنم، که نمیگند، میگه خودت میدونی‌، ولی‌ هوا خوبه ها، میخوای بیایی هر جا خواستی برگرد میگم نه نمیام....
قهوه می‌ریزم، یه قلپ که میخورم، چشمام باز میشه از پنجره به این روز آفتابی و سرد نگاه می‌کنم، نظرم عوض میشه، سریع زنگ میزنم، بچه‌ها می‌خوان از خونه برند بیرون، میگم چند لحظه منتظرم بمونید میام.
حدودِ ۴۵ دقیقه تا یک ساعت پیاده رفتیم تا پارک بزرگِ "Domaine de Mezerets" و بعد وسایلِ Ski de Fond اجاره کردیم، اولین باریه که این ورزش رو میکنیم، بلد نیستیم، ولی‌ هیچ آموزشی هم نمی‌دند، میگند آدمها رو نگاه کنید یاد میگیرید.... هوا عالی‌ بود، آفتابی با کمی‌ باد و دمایِ بین ۱۵- تا ۲۰- درجه، از ساعت یک شروع کردیم تا حدودِ ۴عصر، ورزشِ پر تحرکیه، یک ساعتی‌ گذشت تا کاملا مسلط شدیم، یکی‌ دو بار بد خوردم زمین تو سرازیریها، تکنیکهای اسکی آلپاین اینجا بدردم خورد، یادش به خیر "بیت الله" مربی‌ اسکی و روز‌های دیزین رفتن، داد میزد هشت کن، حالا یازده، و ... اینجا هفت هم میکردیم موقع بالا رفتم از سربالایی ها

مثلِ همه اولین ها، هیجانش زیاد بود، لذتش هم، گافهایی که میدی هم، و مثل همه تجربه های اول، شناختِ خودت مقابلِ هر کشفی لذت داشت، یواش یواش جا افتادن، پا گرفتن، مسلط شدن، و حالا میدونی‌ با هر پیچ و خم راه چطور باید بازی کنی‌، هیجان و لذت با هم یکی‌ می‌شند، گافها کمتر میشه، یواش یواش یاد میگیری چه کار کنی‌ و چه تکنیکی‌ رو به کار ببری که لذتِ بیشتری داشته باشه، دیگه کشف کردنی هم نیست فقط لذته و لذت، مثلِ همه تجربه‌ها که دیگه اولین نیست....

عالی‌ بود، پیاده برگشتیم قرارمون اینه برای این برنامه یکشنبه‌ها که اگر کسی‌ خسته بود، حالش خوب نبود یا دلش خواست با ماشین برگرده در غیر این صورت ۶-۵ ساعت پیاده روی و ورزش.... بدنم کوفته هست و درد میکنه چه جور، حالم خوشه ولی، که حتی چهره و چشمام این رو نشون میده، صورتم برنزه شده از بازتاب نور آفتاب روی برف، یک خستگی‌ خوب غروبِ یکشنبه...

می‌رسم خونه چراغِ تلفن چشمک میزنه، پیغام دارم از اسما که دعوتم کرده برای تهیه یه جور دسر که به مناسبت تولدِ حضرتِ رسول درست میکنند به نامِ "عسیدا" یک سر میرم پیشش، "فاطما" و پسرِ ۱۱ ماهه اش "آدم" هم هستند، یک ساعتی‌ میمونم، کلی‌ با "آدم" بازی می‌کنم، برمی‌گردم. موبایل هم نبرده بودم، مامان زنگ زده بوده، چند روزی هست که سفره و با هم تماس نداشتیم،

یک دوشِ آب داغ و یک لیوان بزرگ دمنوش گًلِ بومادران که آرام بخشه، خستگیم رو کمی‌ میگیره ولی‌ کوفتگی رو نه، تا ۱۱ رو تخت وول میخورم، خسته‌ام خیلی‌، خوابم نمی‌ره همه تنم درد میکنه و آخر سر کیسه آبجوشه که به دادم می‌رسه خودش یه مسکنه، یه همدم گرم...و بعد آرامش و خواب

۱۳۹۰ بهمن ۱۳, پنجشنبه

هفته ای یکی دو بار بیشتر به صندوق پستی سر نمیزنم، چیزی از توش در نمیاد به جز برگه های تبلیغاتی و فاکتور! جمعه گذشته که یک روزِ طوفانی و بدی بود و تو خونه کار می‌کردم، برای تغییر و تنوع، یه سر بهش زدم فاکتورِ موبایلم اومده بود، ماهِ گذشته درخواست کرده بودم بجایِ ایمیل کردن پست کنند برام، مبلغش برابرِ ۶ ماه هزینه اش میشد، هیچ نگاهی‌ به برگه‌ها نکردم، فکر کردم به خاطرِ اینترنته که به من گفته بودند رایگانه، سریع رفتم دفترِ کمپانی سر چهارراه، کلی‌ منتظر موندم که فقط بامسئولی حرف بزنم که در جریانِ تمدیدِ قراردادم بود، با توپِ پر رفته بودم و با تهدید به اینکه میخوام کمپانی موردِ قرارداد رو عوض کنم، آقاهه قشنگ گوش کرد و بعد برگه‌های فاکتور رو گرفت و ورق زد و صفحه‌ای که ریز مبلغ هست رو نشون داد و گفت شما فقط ۱۰۵ یا ۱۵۰ دقیقه خارج از کانادا با موبایل صحبت کردید و هر بار هم کمپانی براتون پیغام داده و گفته که هر دقیقه ۱،۴۵$ هست بعلاوه یکی‌ دو موردِ دیگه، گفتم نه، فکر نمیکنم، موبایلم رو گرفت و بررسی‌ کرد و پیغامهای باز نکرده رو نشونم داد، تا من باشم که از کبک که میرم بیرون، دستگاه رو خاموش کنم یا حداقل پیغامها رو بخونم! بد سوختم ولی‌...

دوربینم خراب شده، تو یکی‌ از این یکشنبه‌های سرد که رفته بودیم برای "راکت" فکر کنم به خاطر سرمای زیاد زیر ۴۰- درجه خراب شده. برایِ منی‌ که همیشه و همه جا دوربین همرامه و از هر چیز یا اتفاق بی‌ معنی و با معنی عکس میگیرم مصیبتی از این بالاتر نیست ! رفتم فروشگاه "Futur Shop" جایی‌ که دوربین رو خریدم، گارانتیش تموم شده و تعمیرش گرونتر از خرید نوش هست... حالا که مجبورم دوربینِ جدید بگیرم میخوام کمی‌ حرفه‌ای تر بگیرم و با این گندی هم که زدم فعلا این یکی‌ دو ماهه نمیتونم دوربین بخرم، مگر اینکه خدا از دریچه غیبش کمی‌ دلار بفرسته، یعنی‌ میشه؟!!

هنوز منتظرم که از آزمایشگاه برای "اکوگرافی " زنگ بزنند، هیچ خبری نیست، درد همچنان هست، کمتر شده ولی‌ هست، اینهمه به دکتر گفتم درد دارم یک دونه قرصِ مسکن نداده، خودم هم که نمیخورم، هر جای دیگه هم که برم باز همین وضع هست، فعلا فقط کمی‌ خیالم رو راحت کرده که خیلی‌ خطرناک نیست، به تجویزِ خودم مدتیه پوشیدنِ سوتین قدغنه، به جز مهمونیهایِ رسمی‌ و ساعتهایی که میرم دانشگاه که اون هم اگر نخوام تو لابراتوار کار کنم نمی‌رم، از نظر ظاهر که مشکلی نیست ولی‌ تاثیر داشته رو کم کردنِ درد!

یک شنبه گذشته با سمی رفتیم راکت، تو منطقه "Plain d'Abraham"، سعید کار داشت کمی‌ هم سرما خورده بود و نیومد، روزِ قبلش سمی کیفِ پولش رو گم کرده بود، هر چند که بلافاصله کارتهای اعتباری و بانکیش رو باطل کرده بود ولی‌ با اینهمه رفتیم مسیری که روزِ قبل رفته بود و بعد از تقریبا یکساعت و نیم، کیف رو همونجور که تو برفها افتاده بود پیدا کردیم. هیچ چی‌ ازش کم نشده بود! اون هم تو مسیری که کلی‌ رفت و آمد می‌شده!!

امروز بعد از دوش وقت نداشتم موهام رو خشک کنم موس زدم و فرفری شده بود، کوتاه هم که هست درست مثلِ ببعی! نکردم یه سنجاق بزنم حتی، و رفتم دانشکده، "Chauli" رو دیدم، دختر چینیِ اتاق بغلی ( این دوسالی که میشناسمش همیشه موهاش یک مدل و یک اندازه بوده، لخت و صاف و دم اسبی )، میگه: واو، مدل موهات رو عوض کردی؟ این جمله ایه که هر بارکه من رو می بینه میگه، هر بار میگم نه موهای خودمه. صاف، فر، تابدار، هر حالتی که باشه همین رو میگم!

۱۳۹۰ بهمن ۱۲, چهارشنبه

دیشب فیلمِ "The Iron Lady" رو تو سینما "Beauport"دیدم، خوب بود، انتظار فیلم بهتری رو داشتم در واقع انتظار داشتم که به جزئیات بیشتر پرداخته باشه که اینطور نبود، به نظرم خیلی‌ کلی‌ بود، یک گذرِ سریع به زندگی‌ "مارگارت تاچر"، زنِ قوی ایِ که شخصیتش رو تحسین می‌کردم! "مریل استریپ" به حق این نقش رو خوب بازی کرد از اون زن‌هاست که جدا از بازیش که خوشم میاد، تیپ، قیافه و شخصیتش رو هم دوست دارم. در کل فیلم رو دوست داشتم.

بعد از ظهرش رفته بودم یک کنفرانس موبایل نبرده بودم وقتی‌ برگشتم "آ" پیغام گذشته بود که بریم یک کافه‌ای بشینیم با هم، خودش، "ن" و من، هوا گرفته بود، نشون از برف داشت، پیغام رو که شنیدم زنگ زدم گفت برنامه عوض شده بیا خونه "ن" دورِ همی‌ و شام بخوریم، پیشنهادِ به موقعی بود، خسته و گرسنه‌ام بودم و بچه‌ها رو هم چند روزی بود ندیده بودم، قبول کردم ولی‌ گفتم تا قبل از ۹ باید برم قرارِ سینما دارم

"دره" نتونست بیاد، با "اسما" رفتیم، هوا سردتر شده بود و بارش برف کمی‌ شدیدتر ولی‌ وقتی‌ از سینما دراومدیم حدودا ۱۱:۳۰ شب بود، دیگه توفان شروع شده بود، شبِ قشنگی‌ بود.

ما ایرانیهای کبک معتقدیم که این شهر از ساعت ۵ عصر به بعد مرده است، مخصوصاً زمستونها، چون ما عادت به خیابونهای شلوغ و پر ترافیک و باز بودن مغازه‌ها تا دیروقتِ شب داریم. ظاهراً هم همینطوره، چون مراکز خرید که غیر از پنجشنبه و جمعه که ساعت ۹ شب می‌بندند، بقیه روزها تا ۵ عصر بازند، و خب اداره جات دولتی و خصوصی هم همینطور، و از اون ساعت به بعد رستورانها و کافی شاپ‌ها شلوغند، اینجا ساعت شام معمولا بین ۵ تا ۶ عصر هست حالا کمی‌ اینطرف اونطرف، از ۹ به بعد هم تقریبا چراغِ ۹۰ در صد خونه‌ها خاموشه و فقط یه نور کم‌رنگ چراغ خواب که انعکاسی داره تو کوچه خیابونها، مخصوصا شبهای وسطِ هفته. ولی‌ اینجا هم مثلِ همه جای دنیا، زندگی‌ شبانه ادامه داره بنا به سلیقه و علایق فردی، سالنهای سینما، ورزشگاه ها، استخر، تئاتر، صد البته دیسکو و بار و...

امروز توفان شدیدتر از دیشب بود و من همه روز تو لابراتوار بودم و هر از گاهی‌، از سقفِ شیشه‌ای به حرکتِ شدید باد و ذرات برف نگاه می‌کردم.... دوست دارم این شهرِ برفی، سرد و زمستونی رو!

۱۳۹۰ بهمن ۷, جمعه

قبل از تعطیلات کریسمس و سال نو، همون روزها که تا دیروقت با مونیک تو دفترش کار میکردیم، به کسی‌ برای چندمین بار ایمیل زدم و این بار رونوشت زدم به مونیک و رئیسش که یکی‌ از اساتید ژوری امتحان دکترام بود و در واقع مسئول یا یکی‌ از مسئولین پروژه SMAP در کانادا. همون موقع هم به مونیک گفتم، اون موقع ایمیل رو نخوند هم سرش شلوغ بود و هم در جریان بود که این کار رو کردم. روزی که بعد از تعطیلات رفتم دانشگاه و مونیک رو دیدم، اولین حرفی‌ که زد این بود که: پروین، این چی‌ بود؟ غافلگیر شدم وقتی‌ ایمیلت رو خوندم، چرا قبلش برای من نفرستادی؟ فهمیدم خیلی‌ باید گند زده باشم که مونیک، که انقدر خونسرده، همچنین چیزی میگه، معمولاً در بدترین شرایط هم کبکیها میگند: خب دیگه شده، همین در توانِ ماست، حتما یک راهِ حلی‌ داره! خجالت کشیدم، فکر کردم شاید غلط املایی داشتم.اولین بار بود که با من اینجوری حرف میزد، بهش گفتم، حرفی‌ نزد ولی‌ یکی‌ دوبار اشاره کرد به اینکه از من این انتظار رو نداشته و غافلگیر شده، و قرار شد برای اصلاحِ این موضوع تو اون هفته به ریئسِ این آقا زنگ بزنیم.
البته بگم ها تا اون موقع، هیچ کدوم هم جوابی‌ به من ندادنده بودند!

حالا موضوع چی‌ بوده، ماهِ ژوئنِ گذشته یک روز رفتم اداره محیطِ زیستِ کانادا در مونترال برای آشنایی با تصاویر ماهواره‌ای SMOS, که جدید هستند و در ادامه کارِ پروژه باید از اینها استفاده کنم، و با این آقا و رئیسش جلسه داشتیم بعد ایشون یک چند ساعتی‌ به من در این مورد اطلاعات داد. روز بعد، ایمیل زدم و ضمنِ تشکر، مختصات مناطق موردِ مطالعه پروژه رو براش فرستادم که تصاویرِ مربوط به اون مناطق رو استخراج کنه و بفرسته، این رو هم میدونستم که کارش چند روزی زمان میبره.
رفته که بفرسته تا همین الان، هر هفته ایمیل زدم و هر بار گفت تا هفته دیگه میفرستم، همه ایمیلها رو هم فقط به شخصِ خودش میزدم، تا این ایمیلِ آخر بعد از حدودِ ۶ ماه، از دستش عصبانی‌ بودم، به این فکر می‌کردم که من محدودیتِ زمانی‌ دارم، کلی‌ کار هست که باید انجام بدم و اگر به موقع انجام نشه منِ دانشجو مقصرم که پیگیری نکردم، با این حس و حال و با اشاره به زمان کم برای پروسه تحلیل و آنالیز تصاویر ایمیل رو زدم، کمی‌ لحنِم تند بود هر چند که متن رو با تبریکِ سالِ نو شروع کرده بودم!
و مونیک از این سبک نوشتنِ من سورپرایز شده بود!!! اینجا مملکتیه که پلیس با لبخند و آرزوی یک روزِ خوش جریمه ات میکنه، یا حتی وقتی‌ از کاری برکنارت میکنند هم، اینجوری مستقیم به کسی‌ حرف نمیزنند، هر چند که من فکر می‌کردم که رعایت کردم ولی‌ ظاهراً نه!!!

بالاخره هفته گذاشته، آقای رئیس که ظاهراً تازه از سفر برگشته بود، جواب ایمیل رو داد خیلی‌ هم مهربون و و با اطمینان به اینکه هنوز کسی‌ به من جواب نداده و ..... اینبار جوابِ آقای رئیس رو قبل از ارسال فرستادم برای مونیک، سریع نوشت خودم جواب میدم، زنگ زدم و گفتم مخاطبِ ایمیل من هستم، گفت پس صبر کن که جواب رو برات میفرستم، خلاصه همون جواب رو فرستادم و بلافاصله آقایِ مربوطه جواب داد (فکر کنم شرمنده شده بود از متنِ ملایم و قدردانِ ایمیل!)، و این بار با اینکه مخاطب من بودم مونیک نگذاشت من جواب بدم و خودش واردِ صحبت شد، هر چند که باز هم، همون آش و همون کاسه!
هنوز هم تصاویر به دستِ من نرسیده، یک ماه از ترم جدید رفته و تازه پریروز ایمیل زدند که بنا به دلیلی‌ داده‌های خام و نرم‌افزارِ مربوط رو بدیم خودتون اطلاعات رواستخراج کنید! مونیک هم سریع قبل از اینکه من بخوام چیزی بگم جواب داده که بفرستید پروین خودش این کار رو میکنه! من هم گفتم بفرستند بابا،اینهمه کار، ما که شب و روزمون یکی‌ شده این هم روش، به قولِ معروف: بمیر و بِدَم!
هنوز هم....

۱۳۹۰ بهمن ۵, چهارشنبه

بچه که بودیم از اواخر بهار تا اواخر ماه مهر رو میرفتیم باغ، یه نوع کلاغ بود تو باغ که بهشون میگفتیم "کشکرک"، هر روز صبح که بلند میشدیم به آسمون نگاه میکردیم و به بلندترین شاخه های درختهای صنوبر و تبریزی که ببینیمشون و صدای قارقارشون رو بشنویم که همیشه فکر میکردیم خوش خبرند و نوید اومدن مهمون رو میدند، اون موقع ها برای رفتن خونه همدیگه نیازی به تلفن کردن و از قبل خبر دادن نبود، به هر حال تابستون بود و همیشه هم سر ظهر کسی میرسید! مامان دوستشون داشت و همیشه این شعر رو میخوند: پرنده قشنگ باغ نامش کلاغه/ خونش روی بلندترین درخت باغه.... رو تخته سنگهای بلند کوه مقابل پل ورودی باغ هم یکسری کلاغ بودند که باباجون (پدر بزرگ پدری ) معتقد بود بیش از ۳۰۰ ساله که اینجان، اینها متفاوت بودند با کشکرک ها، کمی تپلتر، خیلی سیاهتر با نوک قرمز قرمز. همیشه وقتی سر پل منتظر ماشین بودم، به حرکاتشون و زندگی جمعیشون نگاه میکردم، گاهی مثل این روزها که حوصله هیچ کاری رو نداشتم میومدم پای درخت چنار کنار رودخونه که ریشه اش تو آب بود مینشستم، کتاب رمانی، جزوه درسی ای هم دستم و محو رفتار و بروبیای اینها میشدم، گاهی جیغ جیغی میکردند که نگو، مخصوصا فصل برداشت گردو... امروز وقتی با احتیاط و آروم آروم پیاده رو یخزده مسیر دانشکده که ۵-۴ دقیقه بیشتر نیست رو میومدم، یاد این کلاغ ها افتادم و دلم براشون تنگ شده بود، دلم هوای شنیدن قارقارشون رو کرده بود حسابی!

دیشب فیلم "اولاد" (The Descendants) با بازی جرج کلونی رو توسینما Le CLapدیدم، دوبله شده به فرانسه، اولش بهم نمیچسبد که جرج کلونی فرانسه حرف بزنه ولی فیلم خوب بود، نقش متفاوتی داشت از اون نگاههای شیطون و لبخندهای آروم و مرموزش خبری نبود، شوهری وفادار، پدری مهربون،....
وقتی تازه به سختی بالاخره تصمیم گرفت که حرف پزشکان رو بپذیره و به زندگی گیاهی زنش، زنی که مدتیه در کماست و این عاشقشه و وفادارانه ازش پرستاری میکنه خاتمه بده، فهمید که زنش بهش خیانت کرده و تصمیم به جدایی هم داشته، و وقتی حق همه فامیل، دوست و نزدیکانش میدونه که از این خبر مطلع باشند و برای آخرین بار از همسرش عیادت و خداحافظی کنند، این رو حق اون مرد هم میدونه که باید بگرده پیداش کنه و بهش بگه! بهر حال......
به نظر من هیچ جا بیشتر از اونجا سخت نبود که از مرد پرسید: تو رو دوست داشت؟ بهت گفته بود؟ و مرد گفت آره و وقتی ازش پرسید: تو چطور؟ دوستش داشتی؟ و در سکوت و تعللی که مرد در جواب دادن به این سوال کرد، گفت نه، دوستش نداشتی.... و مرد گفت فقط یک کشش سکسی بود، من زنم رو دوست دارم!!!
موقع دیدن فیلم یه جاهاییش فکر کردم، چند وقته که عصبانی نشدم؟ عصبی و بلند حرف نزدم؟ فیلم از اونهایی بود که اگر قبلا میدیدم با خیلی از صحنه هاش گریه میکردم، ولی مدتهاست که نه... گریه نه، عصبانیت نه، داد زدن نه، .... آخر از یک جایی همه این کنترل کردنها عود میکنه!
فیلم رو دوست داشتم

از خبرهای خوب این هفته اینه که من نتایج کارم رو که گم کرده بودم پیدا کردم، مشغول آخرین تحلیل ها و آنالیزشون هستم که زودتری تموم بشه و بگذارم رو سایت و قسمت جدید رو شروع کنم، منتظر داده های جدیدم.

چند روزی میشه که به دلایل شخصی و طی یک حرکت انتحاری!!! اکانت فیسبوکم رو غیر فعال کردم، این کار برای من واقعا انتحاریه ، تو زندگی حقیقی که کاملا خودم رو منزوی کردم و فقط درس و تحقیق، زندگی مجازی هم اونجا بود که احوال ۴ تا دوست، فامیل و آشنا رو می پرسیدیم و از هم خبر داشتیم که اون هم خدا شاهده اگر شما خبر دار شدی که من دیگه نیستم اونها هم همینطور!!! خب خیلی از دوستهای فسبوک به طریق دیگه به من دسترسی ندارند ولی اونهایی هم که دارند دریغ از یک احوالپرسی که کسی بگه پروین هستی؟ زنده ای یا نه؟ خوشبختانه آدم متوقعی نیستم ولی... دوست و آشناهای ایرانی کبک، کافیه تنها باشند، با دوست پسرشون به هم زده باشند، شوهرشون سفر باشه، دلشون میخواد با فلان دختره یا پسره آشنا بشند ولی روشون نمیشه یا نمیخوان غرورشون بشکنه و مستقیم برند جلو، تعطیلات سال نو، شب کریسمس، شبهای بلند زمستون، زمستونهای کشدار و طولانی، روز کبک، روز کانادا، و، و، و... رو چه کنند؟ آها، اینجور مواقع یک پروینی هست که حتما برای همه اینها ایده ای داره! منتی نمیگذارم بابتش، کسی‌ مجبورم نکرده، خودم دوست دارم ولی‌...این روز ها هم میگذره، مثل همیشه، مثل همه وقتهایی که گذشته، گله ای نیست... شاید هم گله‌ای هست که اینجا نوشتم، ها؟! حتما گرون اومده بهم، نه؟! نمیدونم...

۱۳۹۰ بهمن ۲, یکشنبه

هتل یخی

چهارشنبه شب بعد از طوفان شدید شب قبل با "ریمه" و "درا" رفتیم استخری که نیمساعت با خونه فاصله داره، و تصمیم گرفتیم که از کوچه پسکوچه ها بریم، غافل از اینکه خیلی از خیابونهایی که ترددش زیاد نیست رو هنوز برفروبی نکردند، خیلی سرد بود ولی آب خوب بود و سونای بعدش عالی! سونا زود خلوت شد و دیگه کسی نبود به جز ما سه تا که از فرصت استفاده کردیم و یک پیلینگ طبیعی عالی... یاد حمام های قدیم و دلاک ها به خیر!

و یکشنبه ...هتل یخی
قبلا محل هتل یخی تو یک منطقه خارج شهر بود ولی با تغییر مکانی که دادند امکان دسترسی بهش ساده تره و میشه با متروبوس ۸۰۱ تا اونجا رفت. ما میخواستیم زمانی اونجا باشیم که هم اونجا رو تو روز ببینیم و هم شب. به همین خاطر ساعت ۱:۳۰ ظهر قرار گذاشتیم که بریم بیرون. تصمیم گرفتیم که پیاده برگردیم، شب زیبایی بود، خوشبختانه باد هم زیاد نبود، هوا سرد، خیابونهای پر برف و بعضی جاها یخزده بود مثل همیشه، زمستونه دیگه، دو و نیم ساعت راه برگشت رو برآورد کردیم که دقیق بود!
به تجربه فهمیدم برای محافظت از پوست موقع پیاده روی در هوای سرد اینجا مفیدترین کرم، کرم وازلین صورته که به دلیل چربی زیادش، مثل یک لایه محافظ پوست رو می پوشونه و مانع از آسیب دیدنش میشه،
چند تا عکس از هتل:
سمت راست، Cabane a sucre، فروشگاهی که بستنی چوبی از ترکیب برف با شیره درخت افرا (sirop d'érable(fr), maple syrup (en)) درست میکنند!

سمت چپ، سونا و جکوزی در هوای آزاد، فقط کسانی مجاز بودند از جکوزی استفاده کنند که شب رو در هتل بمونند در واقع اتاق اجاره کنند. و ما خوش خیال که حوله و مایو با خودمون برده بودیم و صابون شنا در هوای آزاد و سرد رو به دلمون زده بودیم!
سُرسُره یخی؛ بزرگترین بچه ای که تو صف جلوی ما ایستاده بود نهایت تا کمر ما میرسید، حالا اگر سنش رو حدس نزنیم، و... ما که حتما باید سُر میخوردیم، وگرنه روزمون شب نمیشد!
آرم بعضی از شرکتها و کمپانیها:
کاناپه در محل ورودی اصلی هتل:
لوستر یکی از راهروهای اصلی:
مجسمه یخی یک اسکیمو در یکی از اتاق خوابها:
محراب کلیسا:
یکی از راهروها:
یکی از دکورهای بار هتل:
قسمتی از سالن دیسکو:
یکی از اتاق خوابها:
نمایی از یکی از اتاق خوابها که مجهز به بخاریه، همه اتاق ها این امکانات رو ندارند:
یکی از راهروهای بین اتاق ها :
یک اتاق خواب دیگه:
یک اتاق خواب دیگه:
مجسمه های حک شده رو دیوار یکی از اتاق خوابها:
قیمت اتاقها متفاوت بود، چون بعضی از اونها ساده بودند و بعضیها مجهزتر و با کنده کاریهای قشنگ رو دیوار
شنیدم اجاره این هتل برای برگزاری مراسم عروسی ۶۰۰۰ دلاره، مطمئن نیستم

۱۳۹۰ دی ۳۰, جمعه

اوایلی که اومده بودم اینجا، به یکی از نزدیکان که شرایطی مثل هم داشتیم و قرار بود بیاد گفتم: باید دل ببری، من دل بریدم وگرنه باور میکردی اونهمه وابستگی عاطفی و ملی رو بگذارم و بیام! اون روز خیلی حرف زدیم...، هر چند اون نیومد و از خیرتحصیلات عالیه و زندگی تو جهان اول، ملیت و پاسپورت گذشت، الان هم عالی و موفق میتازونه تو همون مملکت گل و بلبل!!! امروز به اینجا که رسیدم یاد حرفهای اون روز افتادم، چه چرت و پرت به نظرم میاد اون حرفهای روشنفکرانه!! کجا دل بریدم از اون مملکت وقتی هنوز چشم باز نکردم اخبارش رو دنبال میکنم، وقتی هنوز کوچکترین خبری اونجا روزم رو میسازه یا به گند میکشه...دل بریدن !!!!!!

پی نوشت: امروز ظهر مهمونی شروع ترم و سال جدید گروهمون توی رستوران City Café نزدیک خونه بود، و من مستقیم از خونه رفتم, "کریم "(استاد تونسی ) همه رو مهمون کرد، کاری که خیلی اینجا مرسوم نیست هر کی خودش حساب میکنه. روبروی من نشست هنوز باسنش به صندلی نرسیده میگه: خب پروین، از ایران چه خبر؟!! صحبت شروع شد راجع به ایران، سوریه، بهار عربی، سیاست... "گیوم" هم کنار من نشسته بود، حرف ازدیکتاتوری در کشورهای آفریقایی هم شد، خودش هم مطالعاتش زیاده پس حرف کش پیدا میکنه! اونطرف میز کبکیها بودند، موضوع صحبتشون؛ آب و هوا، مسابقات هاکی، چطور گذروندن تعطیلات و برنامه برای این آخر هفته بود.
اگر جایی غیر از اینجا زندگی کنم تا کسی نپرسه اصالتت کجاییه؟ نمیگم ایران! در جواب کجایی هستی؟ خواهم گفت کبکی که دیگه نه بحثی پیش بیاد و نه ترس و عقب کشیدنی! این رو به تجربه یک هفته سفر آتلانتا میگم! اونجا که خوب جواب داد .
از اونجا رفتم دنبال "دره" و با هم تا خونه اومدیم میگه نمیری دانشگاه؟ میگم نه، امروز جمعه هست و آخرهفته، البته تو ایران!!

۱۳۹۰ دی ۲۹, پنجشنبه

دختر ۲۳-۲۲ سالشه و عاشق پسره و دلش میخواد رابطه شون جدی بشه، پسر ۳۳ سالشه و به دختر گفته که دوستش نداره و این رابطه جدی نیست و فقط برای نیازش اون رو میخواد. دختر راضیه!
شبهایی که میخواد بره خونه دختره قبلش زنگ میزنه و میگه امشب اینها رو میخواد، میخواد این کار رو بکنه، اون کار رو بکنه، تل میکنه، بل میکنه، و ....
انگار میخواد بره رستوران از قبل سفارش میده چی میخواد !!!

دختر، همیشه، فردای شبی که پسر پیششه، همه ماجرا رو با تمام جزییات حتی گاهی با نقاشی برای همکارش که اون هم یه دختر ۱۹-۱۸ ساله کِبِکیه تعریف میکنه، "این" هم گذری میشنوه، پریروز بهش گفته که عکسش رو داری نشونم بدی؟ (منظور عکس پسر بوده)، دختره هم نه گذاشته و نه برداشته و جلوی همه گفته : عکس خودش یا حیوونش؟ این هم از همه جا بی خبر گفته: ا ... چی داره؟ سگ یا گربه؟!! شلیک خنده همه که بلند شده، فهمیده حرف عجیبی زده ولی هنوز هم نمیدونه چرا بهش خندیدند و بابتش هم سر به سرش میگذارند؟ اومده از ما میپرسه
اینجا، تو زبون کوچه خیابون(Vulgar (En), Vulgaire (fr)) به پنیس یک مرد میگند حیوونش!

۱۳۹۰ دی ۲۶, دوشنبه

هر کاری بلد بودن میخواد، برخلاف ظاهرِ غلط‌ اندازم خیلی‌ چیزهای ساده و طبیعی هست تو زندگی‌ که من بلد نیستم از جمله دکتر رفتن! کلا با این مساله میونه ندارم، همیشه به وقتِ مریضی دنبالِ یه ریشه درونی‌ می‌گردم، یه چیزی که ناراحتم کرده باشه که اثرش به صورت بیماریِ جسمی‌ خودش رو نشون داده، یکی‌ دیگه هم اینکه دکتر رفتن اینجا دردسر داره، هرچند که خیلی‌ مهربون و محترم با مریض برخورد میکنند و رایگان هم هست ولی‌ برخلافِ ایران همینطوری نمیتونی‌ بری پیشِ متخصص مگر اینکه دکترت (دکترِ خونواده) تأیید بکنه... به هر حال من امروز بعد ازمدتها تحملِ درد شدید، خوردن کلی‌ عرقیجاتِ آرام‌بخش همراه با چای و قهوه در طولِ شبانه روز از جمله عرقِ نعناع، بیدمشک، بهار‌نارنج و گلاب، بالاخره رفتم دکتر .

ظهر تصمیم گرفتم که برم کلینیکی که حدودا دو سال پیش رفته بودم، ساعت یک بعد از ظهر نشده بود که رسیدم و وقت گرفتم و تو سالن انتظار نشستم تا اینکه حدود ۴۵ دقیقه بعد شماره‌ام رو صدا کردند و رفتم پرونده تشکیل دادم، خانوم پشتِ گیشه دوتا شماره تلفن ازم میخواد، شماره موبایل و خونه رو میدم، و شماره شخصِ سومی رو میخواد برای مواقع ضروری، اکثرا تو این حالت شماره "آ" رو میدم ولی‌ اینبار ضرورتی ندیدم... میگم که ندارم، هیچ کس رو ندارم! بعد از گفتن این حرف چند لحظه مکث کردم، هیچ حسی نداشتم، نه خوب و نه بد! قبلنها با گفتن این حرف دلم می‌گرفت از این همه تنهایی با داشتن فامیل بزرگ و .....

تقریبا نیم ساعت ۴۵ دقیقه دیگه منتظر شدم که پرستاری اسمم رو خوند و رفتم جلو، خودش رو معرفی کرد و بهم دست داد و من رو هدایت کرد به اتاقی، سؤال جوابهای لازم در موردِ علتِ حضورم و درخواستِ دیدنِ دکتر رو پرسید، فشار خون و دمای بدن رو هم اندازه گرفت و پرونده تشکیل داد و گفت منتظر بمونم که دکتر صدام کنه، همه اینها تا قبل از ساعت سه بعد از ظهر یا همون ۱۵ انجام شد.

سالن انتظار شلوغ بود، ولی‌ صدا از کسی‌ در نمیومد، اکثرِ مریضها ماسک زده بودند، همون‌جا که شماره میدادند، ماسک هم گذاشته بودند، من نزدم، دو تا دختر بچه یکی‌ ۱۰ ماهه و یکی‌ تقریبا ۴ ساله اینطرف اونطرفِ من بودند که فضا رو برای منِ عاشق بچه ها، یه خرده لطیف کرده بودند! برایِ هر مریضی همین مراحل طی‌ میشد، البته بعضی‌ از اونها کارشون توسطِ پرستار‌ها انجام میشد و دیگه منتظرِ پزشک نمی‌شدند و میرفتند. صدا از کسی‌ در نمیومد، هیچ کس با کسِ دیگه‌ای حرف نمی‌زد، نهایتاً نگاهت به نگاه کسی‌ برخورد میکرد یه لبخندی میزد گاهی‌ هم ادای یه لبخندی رو درمیاورد! هر کس که میومد تو سالنِ انتظار، می‌نشست رو صندلی و سریع از تو کیفش یه کتاب، آی‌پاد، آی‌فونی چیزی درمیاورد و سرگرم میشد، برای بچه کوچیکترها هم پدر مادرشون کتاب میخوندند.

دکترها عوض شدند و پزشکِ شیفتِ عصر اومد، تا پنج‌و‌نیم (۱۷:۳۰) منتظر شدم، که دکتر اومد و صدام کرد، خودش رو به اسمِ کوچیک معرفی‌ کرد و دست داد و همونطور که من رو به سمتِ اتاقش راهنمایی میکرد گفت من پزشکتون هستم چه کاری براتون می‌تونم بکنم، من هم شروع کردم اول از اینکه یه نیمروزم رو در انتظار ویزیتِ ایشون از دست دادم گفتم که بابتش معذرت خواهی کرد و بعد هم از دردی که این مدت اذیتم کرده و میکنه و نگرانیم و اصرار به اینکه برام "مامو‌گرافی" و یا "اکو‌گرافی" بنویسه. جزئیات رو درد موردِ محل و نحوه درد پرسید و همینطور راجع به داشتنِ بیماری خاص، حساسیت و بیماریهای ارثی و آیا در فامیل کسی‌ سرطانِ سینه داشته یا نه....

میگم بیماری خاصی ندارم، هیچ داروئی مصرف نمیکنم فقط یک بار در ماه یه قرصِ "ادویل" یا "ایپوبروفن" میخورم اون هم چند روز قبل از گلبارون که سرم درد میگیره، همیشه هم یادم میره دلیلش رو و چند ساعتی‌ تحمل می‌کنم که علتش رو پیدا کنم؛ چی‌ شده؟ یعنی یادم رفته غذا بخورم؟ چای نخوردم؟ کم خوابیدم؟ که یکدفعه یاد میفته اوه چندم ماهه و یه دونه مُسَکِن میخورم. هر چی‌ فکر می‌کنم، تو فامیلِ دور-نزدیک، تو محل هر کس که حتی یک مویرگ فامیلی داشته باشیم که به این مریضی مبتلا شده باشه، نه دکتر نه!

دکتر معاینه میکنه، کمی‌ درد دارم، ولی میگه احتمال خطر کمه، این بیماری درد نداره، قهوه و نمک رو از تو برنامه روزانه ات کم کن، مخصوصاً هفته قبل از گلبارون، و یک "اکوگرافی" از سینه راست هم برام مینویسه، میگم میشه برایِ اطمینانِ بیشتر "ماموگرافی" هم بنویسید، میگه نیازی نیست، میگم حالا که "اکوگرافی" رو نوشتید برای دوتاش بنویسید، میگه نه فقط سمتِ راست، احتیاجی نیست، اگر حدود ۵۰ سال و بیشتر بودی این کار رو می‌کردم، و ادامه میده که تو هفته‌هایِ آینده منتظرِ تماس باش که بهت زنگ بزنند بری برای این کار، میگم زودتر نمیشه، اصرار می‌کنم که نگرانم، میگه نه، در وضعیتِ اورژانس این کار رو می‌کردم ولی‌ احتمالِ خطر کمه بگذار روالِ خودش رو طی‌ کنه!
و مدارکم رو فکس میکنه برای آزمایشگاه، منتظرم که بهم زنگ بزنند، بعد از اون اگر مشکلی‌ باشه سریع بهم وقتِ دکتر میدند وگرنه باز هم باید روال عادیِ خودش که گاهی‌ بیش از یکی‌ دو ماهه رو طی‌ کنه.

وقتی‌ از کلینیک اومدم بیرون شبِ شب بود، ساعت از ۶ گذشته، خسته و گرسنه، قدم زنان میرم به سمتِ خونه.

تو راه "نوشی" زنگ زد و بعد از کلی‌ خوش و بش برای فردا شب شام دعوت کرد. رسیدم خونه هنوز لباسم رو عوض نکردم که "سمی" زنگ زد که ببینه هستم برام یه ظرف "آشِ جو" آورد. از خوشمزگیِ آشش که بگذریم، همون ظرفش انقدر خوشگل و خوشرنگه که کلی‌ سرحال شدم. پیشِ خودم خجالت کشیدم از گفتن: هیچ کس رو ندارم! داشتنِ کسی‌ یعنی‌ چی‌؟! یعنی‌ همین دیگه، یعنی‌ همین مهر و دوستی‌ ها، یعنی‌ .... مرسی‌ خدا!

یکشنبه‌ها

یکشنبه‌ها دیگه روزهای معنی داری شده، از اون روزهای دوستداشتنی که دلم میخوادش، که صبحها به عشقش زودتر بیدار میشم!
راستش، یکی‌ از چیزهایی که در مقایسه با ایران اینجا ندارم، یه سری دوست پایه ورزشهای بیرونی و هوای آزاده، حتی یک پیاده‌روی ساده چند ساعته، اینجا مثلِ ایران، کوههایِ بلند، صخره ای و خاکی نداره، هر چی‌ هست جنگلیه و خب خوبه. چند باری به بچه‌ها پیشنهاد داده بودم ولی‌ استقبالی نشد، تابستون پایه دوچرخه سوار‌ی و کمپینگ هستند، ولی‌ زمستون با هوای خیلی‌ سرد و برف نه. تو سالهای قبل یکی‌ دو بار تو گروههای ورزشی دانشگاه لاوال و حتی کلوپ‌های بیرون ثبت نام کردم ولی‌ اونی‌ نبود که میخواستم.

۳ تا یکشنبه قبل که روز سردی هم بود و برف هم حسابی‌ اومده بود، با "سمی" و "سعید" رفتیم پیاده‌روی، پیشنهاد تشکیلِ یه برنامه ثابت برای یکی‌ از روزهای آخرِ هفته، حتی تشکیلِ یه گروه دادم که ۶-۵ ساعت بریم پیاده‌روی، گاهی‌ با راکت، گاهی‌ Ski de fond (نوعی اسکیه که چوبهاش در مقایسه با اسکی آلپاین باریکتره و تو مسیرِ مستقیم انجام میشه)، این زوجِ دوست‌داشتنی هم ورزشکارند و هم تو ایران کوهنورد بودند، قبول کردند، کلی‌ ذوق کردم. "سمی" گفت بگذاریم یکشنبه ها، که قبول کردیم اینجوری دیگه از دلتنگیی غروب یکشنبه هم خبری نیست. به خاطرِ سردی هوا، برنامه رو از ظهر شروع می‌کنیم، از ۱۲-۱۱ تا ۱۷-۱۶. اون موقع تصمیم گرفتیم به بقیّه هم اعلام کنیم که اگر کسی‌ علاقه منده بیاد، بعد نظرمون عوض شد.

هفته بعدش رفتیم سمتِ رود بزرگ و سراسر یخزده Beauport، که اتفاقا تو مسیر تو اون هوایِ سرد کلی‌ مرغابی دیدیم که مردم بهشون غذا میدادند، خودش کلی‌ گرمای زندگی‌ و انرژی مثبت میداد برای شروع هفته. کلی‌ هم عکس گرفتیم، اون شب با آشِ شلّه قلم کاری که "آ" شبِ قبل پخته بود و بهم داده بود برنامه یکشنبه‌ها رو تثبیت کردیم.

امروز صبح دمایِ هوا بدون باد (۲۱-) درجه سانتیگراد بود، ولی‌ با باد (اون چه که احساس میشد) حدودا (۳۵-) و بعضی جاها و تو فضای بازتر تا( ۴۰-)، از شوقِ پیاده‌روی با راکت، صبح زود بلند شدم. تو فرصتی که تا قبل از رفتن بود کمی‌ درس خوندم و در همین حین تصمیم گرفتم آش بگذارم، آشِ گندم! همه وسایلش رو نداشتم، با کمی‌ تغییرات دستور غذا حبوباتش رو گذاشتم بپزه که عصر که برگشتیم همش بندازم، راستش آشپزیِ من خیلی‌ هم شناسنامه نداره، کسانی‌ که از دست‌پختم خوردند تعریف میکنند و میگند که خیلی‌ خوشمزه هست ، حتی "ن" ایرادگیر! ولی‌ از اونجا که با توجه به محتویات یخچال و هر اونچه که تو خونه موجوده پخته میشه شناسنامه خاصی‌ نداره ولی‌ امضام پاشه!
امروز قرارمون به پیاده‌روی با راکت تو منطقه Plaines d'Abraham، حدودِ ۳،۵ ساعت راه رفتیم، تو برف، مسیر برفکوب، کنارِ دره، منطقه جنگلی‌ و لابلای درختهایی که پر از برف بودند، در راستایِ رود بزرگ سنت لوران،انقدر هوا سرد بود که دوربینم دیگه زوم نکرد و متأسفانه هیچ عکسی نگرفتم، و این سرما به حدی بود که با اینکه کاملا مجهز بودیم و همه لباس هامون هم مخصوصِ همین هوا بود فکر می‌کردم که دیگه برسم خونه با درآوردن دستکشها و پوتینهام انگشتهایِ یخزده‌ام هم کنده می‌شند، ولی‌ عالی‌ بود، عالی‌.... وقتی‌رسیدم، سبزی، سیر، پیاز و نعناع داغ، و سایر مخلفاتِ آش رو اضافه کردم و تا آماده بشه یه دوش آب داغ و بعد هم شام که امشب خونه بچه‌ها صرف شد.

برای هفته بعد قراره بریم هتل یخی که یکی‌ از جاهایِ دیدنی‌ زمستونیه کبک هست که خیلی‌ هم زیباست، من قبلا رفتم ولی‌ بچه‌ها نه، بعد در موردش مینویسم، ولی‌ یه لینک راجع بهش میگذارم اگر دوست دارید ببینید.

آدم حذف کردن نیستم، این رو دوستیهای طولانی و ارتباط‌های قدیمیم ثابت میکنه، از هر دوره کسی‌ یا کسائی موندندن، از دبستان، دوره راهنمایی، دبیرستان، دانشگاه، محل کار، فامیلی و... تو انتخاب آدمها چرتکه نمیندازم، به چی‌ میشه آخرش فکر نمیکنم، اونها رو با دلم، با حسِّ خوبی‌ که هست، با همه تفاوتها و شباهتها انتخاب می‌کنم و جلو میرم، این رو هم دامنه وسیعِ دوستهام نشون میده، درسته که زود‌آشنام، خیلی‌ هم زود ولی‌ این فرق میکنه با اونیکه میشه دوست، میشه آدم مهم، میشه متفاوت، میشه کسی‌ که میتونی‌ از خودت براش بگی‌ و اون حسّ خوبه هست..... گاهی‌ ولی‌ واکنشی عمل می‌کنم، وقتهایی که حسّ کنم دارم تحمیل میشم یا یه جورایی بهم بفهمونه که نمیخواد باشم، اون وقته که کم‌رنگ میشم یا حتی بیرنگ! گاهی‌ هم نگاه‌ها متفاوته، گاهی‌ هم یه‌جوری ممکنه خواسته بشم که بلد نیستم اونجور باشم، خب باز هم نیستم دیگه، چون بلد نیستم... ولی‌ حذف نمیکنم!
تو چند روزِ گذشته مثل همه وقتهای نبودنش، کم بودنش، تلخ بودنش و خیلی‌ وقتهایی که تو این حاله، نگرانش شدم، و به روالِ همیشه رو اسمش کلیک کردم و صفحه سفید ایمیل رو باز کردم که مثلِ همیشه فقط یه کلمه بنویسم :"خوبی‌؟" و در جوابِ هر چه که بنویسه، باز هم مثلِ همون وقتها بنویسم "کاری از من برمیاد؟" و "مراقبِ خودت خیلی‌ باش تو رو خدا!" ...ولی‌ هر بار با یه تلنگرِ ناخوداگاه، انگشتهام رو از صفحه کلید برداشتم و همونطور که نمایشگرِ مآوس رو به سمت ضربدر سمتِ راست صفحه میبردم دعا می‌کردم که"حالش خوب باشه و روزگارش خوبتر!"

در آخر، این روزِ خوب با دیدنِ مراسمِ گلدن گلوب و خبر برنده شدن جایزه توسطِ "اصغر فرهادی" برای فیلمِ تلخِ "جدایی نادر از سیمین" به اوجش رسید و تموم شد، از وقتی‌ که مدونا اسمِ فرهادی رو خوند و تا تموم شدنِ صحبتهاش، بی‌اختیار اشک ریختم.
چه ماه شده بود این "پیمان معادی"، خداییش یه پا جلوتر از هالیوودیها بود، اول نشناختمش....
کمتر از یک ساعت بعد، خبر رو رو صفحه یاهو کبک دیدم، عکسِ "فرهادی" و "پیمان معادی" رو گذاشته بود و در توضیح نوشته بود: کارگردان "اصغر فرهادی" و بازیگر "جدایی نادر از سیمین" به خاطرِ فیلم "La Séparation"!!!

------------------------------------------------------------------------------------------
هتل یخی:
http://www.google.ca/search?q=H%C3%B4tel+de+glace&hl=fr&sa=X&pwst=1&noj=1&prmd=imvns&tbm=isch&tbo=u&source=univ&ei=zv8VT8KbIuPX0QHXlf2LAw&ved=0CLQBELAE&biw=1138&bih=473

۱۳۹۰ دی ۲۳, جمعه

امروز از صبح زود برف می‌بارید، ریز، تند و سریع. مثل بارش بارون تند، انقدر دونه‌ها ریز بودند و سریع میباریدند که شک کرده بودم برفه یا بارون، البته بیرون هم نرفتم و همه این زیبائی و سرما رو همونطور که رو تخت دراز کشیده بودم یا تو آشپزخونه کار می‌کردم از پشت پنجره بلند هال میدیدم!

این شب‌ بیداری رو اصلا به نامِ من نوشتند، اکثر شبها تا خود صبح بیدارم و یه شب هم که مثل دیشب مثل یه بچه سربراه سرشب خوابیدم، خوابِ خوبی‌ هم میدیدم با دوستهای بچگی‌ بودم، ساعت ۴ نشده بود که بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد، طبق معمول یه سر به اینترنت و فیسبوک زدم که این روزها خیلی‌ هم کسل کننده شده، اتفاقا اون دوست قدیمی‌ که سال‌هاست هم هم‌دیگه رو ندیدیم "آن" بود و اون هم متعجب از بیدار شدنش این وقت صبح رو استتوسِ فیسبوکش جمله‌ای رو نوشته بود که همین باعث شد بعد از مدتها از هم حالی‌ بپرسیم!

از وقتی‌ که موبایلم رو عوض کردم همه شماره تلفنهام رو از دست دادم، همه رو روی سیم کارت داشتم ولی الان هیچ کدوم رو ندارم، هیچ جا دیگه یادداشت نکردم، بدیش اینه دیگه! هر کی‌ بهم زنگ بزنه زده اگر نه که الان ۳ روزه می‌خوام به رضوان زنگ بزنم که پریشب وقتی‌ از مهمونی‌ تولد عادله می‌خواستم بیام گفته رسیدی خونه زنگ بزن و من اومدم که زنگ بزنم، شماره ش رو ندارم!!! باید یه سر برم نمایندگیش یه سری سؤال بپرسم، ظاهراً یه آموزش یک ساعته رایگان هم همراه این قرارداد هست که حتما باید برم شرکت کنم، اینجوری که نمیشه، هر چی‌ تکنولوژی پیشرفته تر، به هم ریخته گی‌‌ هم بیشتر! یه بار هم یه آدرس ایمیلم هک شد دیگه دسترسیم رو به اون دوستها از دست دادم، به جز چند تاشون که به غیر از ایمیل هم با هم در ارتباط بودیم.

هنوز بعد از ۷ سال زندگی‌ بیرون از ایران، جمعه برای من جمعه هست و یه روز تعطیله، و اگر مجبور نباشم نمیرم دانشگاه، امروز هم از همون جمعه‌ها بود چون دیشب "ابسترکت" مقاله رو برای کنفرانس IGARSS 2012 که تابستون آلمان برگزار میشه فرستادم، امروز موندم خونه و حالا باید تا ده روز دیگه یکی‌ دیگه برای کنفرانس GEOID بفرستم. ترم پرکاری دارم، البته کی‌ کم کار بوده که این بار باشه!

امسال زمستون خیلی‌ دلم می‌خواست مامان اینجا پیشم بود، گاهی‌ خیلی‌ این حسّ عمیقه به طوری که روزهایی تو خونه کار می‌کنم سرم رو برمیگردوندم و رو کاناپه چرمی پشتِ سرم می‌بینمش، کاش بود، دلم خیلی‌ تنگه برای بغل کردنش، بوش، گرماش و همه انرژی مثبت و آرامشی که با خودش همراه میاره... کاش بود! باید براش دعوتنامه بفرستم.

امروز بیشتر رو تقویتِ زبان کار کردم، این یعنی‌ اینکه چند تا فیلم و چند قسمت یک سریال تلویزیونی رو دیدم. سرشبی یه فیلم ایرانی هم دیدم که این روزها سوژه‌ها حول و حوش خیانت می‌گرده. موضوعی که اه‌ه‌ه‌...حسّ بدیه....حرف زدن راجع بهش، عادی کردنش و قضاوت‌های سطحی در موردش اذیتم میکنه!

دیروز بعد از مدتها "ایریس" رو دیدم، از کنار لابراتوار ردّ می‌شده که من رو دید و چند دقیقه اومد پیشم، از وقتی‌ از ایران برگشتم هم‌دیگه رو ندیده بودیم، یه بار بهش ایمیل زدم تا اینکه یه بار دیگه آرزو عکس‌های تولدش رو روی فیسبوک به اشتراک گذاشت و با دیدن اونها ایریس از لباس من خوشش اومد یه ایمیل زد ببینه که از کجا خریدم، نهایت دوستی‌ و بیش از یک سال هم‌خونه بودن!!! امسال اولین نوئلی هست که نرفته پیش خانواده اش. شاد شدم از دیدنش بسکه خوشحال بود این دختر و مدام از دوست پسرش صحبت میکرد و اینکه کادوی کریسمس براش یه پیراهن خریده، چشم‌ها و پوستش میدرخشه از عشق و شادی، اصلا هم نگران نیست که درسش این همه طول کشیده و باید حداقل یه سال پیش تموم میکرد کارش رو،.. خدا رو شکر!

۱۳۹۰ دی ۲۰, سه‌شنبه

با مونیک کار داشتم رفتم دفترش، "آندارس" هم هست میگه بیا بشین وقت نوشیدن قهوه هست، صحبتشون رو ادامه میدند، بین حرفها میگه این آخر هفته یاد تو بودم، از رادیو خبری در مورد ایران شنیدم، داره فکر میکنه یادش بیاد، اشاره میکنم به خبر عروسی "نازنین افشین-جم" و وزیر دفاع کانادا میگه نه. یادش نمیاد، ظاهرا اخبار بدتریه... ولی حرف کشیده شد به ایران و ... ، "آندارس" که ونزوئلایییه به سفر آقای پرزیدنت به کشور اونها و همینطور به دوستی نزدیکش با پرزیدنت خودشون اشاره میکنه و با تمسخر میگه: عجیبه که تو کابینه ما اکثرا همجنسگرا هستند و در کشور شما دولتتون منکر همجنسگرایی میشه و در صورت وجود هم جرمشون اعدامه، با اینحال اینها انقدر با هم دوستند!!! میگم چیزهای بدتری هم هست که یاداوریش دردناکه، سییاست کلا کثیفه.... خودش ادامه میده:درد اینجاست که کشور شما تاریخ، تمدن و فرهنگ چند هزار ساله داره و حالا... و مونیک میگه: تمدن و فرهنگ از امپراتوری پارس به جاهای دیگه دنیا و اینجا رسیده چطور الان خودتون انقدر نزول کردید! اونها حرف میزنند من نگاشون میکنم چی بگم آخه!!!!


**هیچوقت برای اثبات خودمون به این تاریخ و تمدن چندهزارساله اشاره نمیکنم، برام اونچه که الان هستیم مهمه، ولی وقتی از دیگران در موردش میشنوم، دیگرانی که به این خوشنامی از ایران یاد میکنند، خوشحال میشم .

۱۳۹۰ دی ۱۸, یکشنبه

تو مسیر زندگی هر آدمی، آدمهایی پیدا میشند که حضور پر رنگی دارند، رد پاشون موندگاره، به سادگی پاک نمیشه! وقتی میرند، وقتی دیگه نیستند، محو این ردپا، کم رنگ شدنش؟!!! به گذر زمان بیشتری احتیاج داره شاید، نمیدونم...
اگه نشه؟!

۱۳۹۰ دی ۱۶, جمعه

وسط تماشای فیلم "آ" میگه: بچه هم نداریم که پیر شدیم ما رو ببره سرای سالمندان!
میگم نگران نباش، زنگ میزنیم تاکسی بیاد دنبالمون !

۱۳۹۰ دی ۱۱, یکشنبه

آتلانتا-۲

کامل کردن یه متن، وقتی‌ دیگه دور شدی از موضوع، یه خرده سخته و من چقدر نوشته‌های نیمه تمام دارم، چند تا مربوط به سفرم به نواحی شمالی و قطبی و همینطور ایرانه، که امیدوارم یه فرصتی پیش بیاد که کاملشون کنم.

---------------------------------------------------------------------------------------

آتلانتا همیشه برای من یادآور "رت باتلر" و "اسکارلت اوهارا" است! از روز اولی‌ که رسیدم گفتم می‌خوام برم خونه یا منطقه‌ای که فیلم "برباد رفته" رو بازی‌ کردند ببینم، هیچ کدوم از آدمهایی که دیدم آدرسش رو نمیدونستند، رو گوگل هم که گشتم آدرس خونه "مارگارت میچل" نویسنده کتابش رو پیدا کردم، همین.
یکی از اتفاقهای خوب این سفر دیدن یکی ازدانش آموزهای سال دوم تدریسم بود! دنیا خیلی کوچیکه و گرد البته! همون شب اول قبل از خواب رو استاتوس فیسبوکم نوشتم که آتلانتا هستم. فردای اون روز کلی پیغام دعوت داشتم از شهرهای مختلف که بیشتر هم از طرف شاگردهای سابقم بود، چند تاشون شماره تلفن خواستند و زنگ زدند، بهشون قول دادم که حتما برم دیدنشون، اصلا یک تور امریکاگردی بگذارم! ۱۷-۱۶ سال پیش، سال دوم کارم دبیرستان رهبر، کلاس اول و دوم دبیرستان، "فرناز"، دختر آروم و خجالتی، درسخون ، خوشگل چشم رنگی کنار پنجره مینشست، دوستم داشت و دوستش داشتم، تک تکِ بچه هام رو دوست داشتم، هنوز کادویی که روز معلم برام آورده رو دارم! به فاصله ۱۰ دقیقه ای خونه زوج میزبان بود، رفته بودم بیرون، تماس گرفته و شماره گذاشته بود زنگ زدم، هنوز مثل اون وقتها به اسم فامیل خطابم میکرد، یادم رفته بود دیگه به فامیلم و انقدر رسمی صدام کردن رو، هیجانزده بود، قرار گذاشتیم برای دوشنبه بعد از کریسمس، با یک گلدون گل سرخ اومد دیدنم، خانوم میزبان که دنبال یه دختر خیلی خوشگل و خوب برای پسرش میگرده چشمش فرناز رو گرفت و همون لحظه اول ازش پرسید: خواهر نداری؟!! فرناز که تا اون روز فکر میکرد دوستهای من جوونند و به قول خودش نمیخواسته مزاحم برنامه سفرم بشه و فقط برای دو روز با من برنامه ریزی کرده بود, از دیدن خانوم میزبان تو اون سن و سال تعجب کرده بود. بچه ها رو گذاشته بود پیش پرستار بچه و میگفت امروز رو میخوام فقط برای من باشید و فردا شب شام همه با هم.
ناهار رو بیرون بودیم و بعد هم رفتیم پارک Stone Mauntaineکه بزرگترین سنگ یکپارچه دنیا اونجاست. نمایش و مراسمی هم به مناسبت شروع زمستون بود که ملکه برفی میومد. خیلی روز خوبی بود، در واقع بهترین روز سفرم بود، فردای اون روز برای آشنایی با خونواده اش ما رو به شام دعوت کرد، دو تا پسر دو قلو دو ساله بامزه داره، بچه هاش محشر بودند، من هم که عاشق بچه، همسرش هم محترم و خوب بود، فکر کنم شوهر و مادر و خواهرِ شوهرش انتظار یه آدم جدیتر و بزرگتری رو داشتند به عنوان دبیر ریاضی سختگیر و جدی اون سالها!!!حس معلم به شاگردهاش مثل حس یک مادر به بچه اش هست حتی اگر فاصله سنشون کم باشه، الان بعد اینهمه سال که بچه هام رو خوشبخت و موفق می بینم خیلی خوشحال میشم و خدا رو شکر فرناز تو شرایط و موقعیت خوبیه!

خانوم میزبان به خاطر درد سیاتیک که نمیتونست زیاد حرکت کنه، خیلی ناراحت بود، شب دوم قرار بود بریم مراسم شب یلدا کانون ایرانیها که من و همسرشون هم با همه اصراری که ایشون داشت نرفتیم. تصمیم داشتم یه تور بگیرم برای گردش در شهر که آقای میزبان اجازه نداد و گفت خودم همراهیتون میکنم، اینها پول اضافه میگیرند و من خودم همه جا شما رو میبرم، شما اینجا رو نمیشناسید، میگم بابا من کلی تنها زندگی کردم میتونم فرمودند نه، یکی دو روز با ی آقای مهندس ۷۶ ساله قسمتهای توریستی و مرکز شهر رو گشتم، CNN، کوکاکولا، پارک المپیک، و جاهای دیدنی دیگه رو... تو کارخونه کوکاکولا، تو یه سالنی که تقریبا همه تبلیغ‌هایِ سالهای گذشته در کشورهای مختلف به دیوار بود، یه تبلیغی هم به الفبای فارسی دیدم، حالا نمیدونم مالِ ایران بود، یا پاکستان یا هند، به هر حال عکسش رو میگذارم.
دو روز هم دو تا از دوستانشون که خانومهای جوانتری بودند اومدند دنبالم و با هم رفتیم بیرون که خیلی خوب بود، محله سیاهپوستها هم رفتم. البته وقتی ترن سوار میشی به سمت مرکز شهر میری، از یک جایی به بعد سیاه ها زیادترند، درست مثل همون محله ها و سیاه هایی که تو فیلمهای آمریکایی می بینیم که با سیاه پوستهای اینجا فرق دارند، سیاهپوستهای اینجا یا بهتر سیاهپوستهای آفریقایی که به هر دلیلی کبک هستند و تا به حال باهاشون برخورد کردم، باسوادند، منظورم از باسواد فقط درسخونده و دانشگاه رفته نیست که اینجا انقدر آقایون و خانومهای دکتر دیدم که حتی برای چند دقیقه هم قابل تحمل نیستند و هیچ حرفی ندارند برای گفتن، منظورم اینه که اهل مطالعه هستند و خیلی خوب راجع به دنیا و مسائل اجتمائی، سیاسی، مذهبی و غیره میدونند ، برخوردهای اجتماعی خوبی دارند، واز مصاحبت باهاشون خسته نمیشی. و البته نگاهی که اینجا در برخورد با اطرافیانم دارم نگاه جامعی نیست... شاید هم به خاطر اینه که اینجا همه آدمهایی که باهاشون برخورد میکنم تو یک موقعیت و قشر خاصی هستند و اونجا خوب همه افرادی که برخورد کردم از هر ملیتی که بودنداز همه طبقات اجتمائی بودند نه فقط تو دانشگاه و کار

اگر قرار باشه فقط یه منبع اطلاعاتی‌ داشته باشیم، فرقی‌ نمیکنه کجا زندگی‌ می‌کنیم،آمریکا، ایران، قرارگاه اشرف و.... صبح وعصر اخبار ایران رو فقط از تلویزیون پارس، آقای میبدی می‌شنیدیم و جالب اینکه همه دوستاشون هم همینطور، دیگه دو سه روز آخر من حساسیت پیدا کرده بودم. تو مهمونی‌ یا دورِ همیها، از من هم نظر میپرسیدند و انتظار تأیید داشتند، گاهی‌ که یعنی‌ بیشترِ مواقع در مقابل خیلی‌-بزرگترها (بالای ۷۰ سال) مثلِ بز اخفش سر تکون میدادم، تا وقتی‌ قرار نبود چیزی بگم مشکلی‌ نبود این سر تکون دادن!
زندگی‌ تو کشورِ آزاد و دمکرات اولین چیزی که به آدم یاد میده حرفِ مخالف رو شنیدن، پذیرفتن همه مثلِ هم نبودنه، نه اینکه بعد از ۳۰ سال زندگی‌ تو همچنین کشوری، هیچ عقیده‌ای رو خلاف نظرِ خودمون نشنویم، خب پس دموکراسی رو کی‌ یاد بگیریم؟! ....

همیشه هم تأیید نمیکردم البته، یه شب سرِ میزِ شام خونهِ زوجی از دوستانشون بودیم، جمع کوچیکی بودیم و من جوونترین و تنها مجرد اون جمع بودم. صحبت از برتری نژاد آریایی، بهترین بودن ایرانی‌ها تو همه چیز و ... بود، اولش من فقط گوش می‌کردم اینجا دیگه سرم رو هم به هوای تأیید تکون نمیدادم، یکی‌ از آقایون گفت که خوش‌تیپ‌ترین مردهای دنیا، مردهای ایرونی‌ هستند! یه ابروم رو بالا دادم و گفتم خداییش نه، مردِ ایرانی خوش تیپ هم داریم ولی‌ نه همه، نه خوش‌تیپ‌ترین تو دنیا!!! به اینها برنخورد که خیلی‌ هم خورد، کم سنترین آقا تو اون جمع نزدیکِ ۶۰ سال داشت، می‌گفتند چطور؟ چرا؟ والله، دیگه خیلی‌ اعتماد به نفس می‌خواد گفتنِ این حرف، تو اون یک هفته خداییش یه آقای ایرانی ندیدم که از نظرِ تیپ و ظاهر (چون بحث تیپ رو کردند این رو میگم، وگرنه میدونم که رو ظاهرِ آدمها نباید قضاوت کرد )انقدر به چشم بیاد که بخوای یه بار دیگه برگردی نگاش کنی‌ یا در موردش آروم از بغل دستیت بپرسی‌! خلاصه که خیلی‌ بهشون برخورد.

در کل سفرِ خوبی‌ بود، با آدمهای خیلی‌ خوبی‌ آشنا شدم که خیلی‌ ایرانی بودند، طوری که فکر کنم اینها بعد از اینهمه سال اگر برند ایران حسابی‌ جا بخورند، مثلِ اصحابِ کهف! ولی‌ یکی‌ دو تا از خانومها که حدود ۲۰ ساله که ایران نرفتند، بهم گفتند طوری از ایران حرف می‌زنی که دلمون میخواد یه سفر بریم، شاید این تابستون!!! فکر کن ترافیک و هوایِ تهران در مقایسه با ۲۰ سال پیش، ظاهر و لباس پوشیدن مردم، شکسته شدن خیلی‌ از تابوها، تغییرِ بسیاری از ارزشها و ...

۱۳۹۰ دی ۴, یکشنبه

آتلانتا-۱

تا ساعت ۵ صبح که تاکسی بیاد دنبالم، یک لحظه هم پلکهام رو روی هم نگذاشتم، کلی کار کردم، خونه رو تمیز کردم و یک بار دیگه سایت هواشناسی رو چک کردم اینجا بدون باد (۱۸-) بود و اونجا (۶+) تفاوت دما خیلی زیاد بود. دوباره چمدونم رو خالی کردم و لباسهای گرم رو دراوردم، بالاپوش و شال و کلاه پاییزی برداشتم که مناسب هوای اونجا باشه، فکر کردم تا فرودگاه رو که با تاکسی میرم و برمیگردم میشه سرما رو تحمل کرد، ولی پوتین رو نه، پوتین گرم پوشیدم.

اولین بار بود که با پرواز های آمریکایی جایی میرفتم، برخلاف همه پروازها با اینهمه پولی که برای بلیت میگیرند، هزینه چمدون روی بلیت نیست حتی تو پرواز خارجی، برای هر چمدون که به بار میدی باید پول بدی، یک چمدون دستی داشتم و یک کوله پشتی، میخواستم چمدون رو بدم به بار که خانومه گفت اگر کرم یا مایعات بیش از ۱۰۰ میلیگرم نداری میتونی با خودت ببری تو هواپیما و ۲۵$ رو ندی، اون لحظه یادم نبود به عطر و شامپو و کرم بدن، پای پله های برقی یادم اومد سریع برگشتم گیشه رو بسته بودند، خوب معلومه سرنوشتشون چی شد همه رو انداختند تو سطل زباله!

در طول سفر هم مثل همین جا به جز آب،آبمیوه گاهی قهوه چیز دیگه ای سرو نمیشه و اگر کسی چیزی برای خوردن میخواد باید بخره، خیلی با پرواز های ایران فرق میکنه که توکوتاه مدت هم پذیرایی میشه.

فرودگاه فیلادلفیا پروازم رو عوض کردم، هوا گرم بود و مردم سبک و تابستونی لباس پوشیده بودند و من در مقابلشون مثل اسکیمو ها بودم، رفتار و برخورد افسرهای آمریکایی در مقایسه با همتاهای کاناداییشون جدیتر و خشک تره. تفاوت مسافرت با پاسپورت ایرانی و غیر ایرانی رو تو چند تا سفر قبلیم هم دیده بودم ولی این بار با توجه به تعاریفی که از دوستان و آشنایان از برخورد افسرهای آمریکایی شنیده بودم باز نگران بودم ولی نه تفاوت از زمین تا آسمونه! خیلی اینجا دلم سوخت برای خودمون، برای همه تحقیری که میشیم به خاطر ملیتی که افتخارمونه...

فرودگاه آتلانتا بزرگ بود وتفاوتش با فرودگاههای دیگه ای که تاالان دیدم ترن زیرزمینی بود بین قسمتی که از هواپیما پیاده میشی تا محل تحویل چمدونها. وقتی رسیدم، از اونجا که چمدونم همراهم بود معطل نشدم و از پله برقی که بالا رفتم تا به جایی برسم که اومدند دنبالم پشت سر یک سرباز آمریکایی بودم که نمیدونم ازعراق یا افغانستان برمیگشت (موقع رفت و برگشت ، گروه های زیادی ازشون رو دیدم) مردمی که منتظر مسافراشون بودند با دیدنش براش دست زدند و ابراز احساسات کردند، اون لحظه یاد بچگی هام و دوران جنگ و استقبال و بدرقه سربازها از/به جبهه افتادم! (این وقایع هیچ وقت از یاد ما نمیره )

میزبان من، همونطور که قبلا گفته بودم زوج مسنی حدودا هم سن و سال مامان و آقاجون بودند که دوران بازنشستگیشون رو اینجا میگذرونند که نزدیک بچه هاشون باشند. خانوم حدودا ۶۲-۶۳ سالش بود و همکار بودیم، سال اولی که رفتم هنرستان سال آخر کار ایشون بود هیچوقت اولین روزی که دیدمش رو فراموش نمیکنم که داستانی مفصل داره از من خوشش اومد بعد هم دوستیمون خونوادگی شد. آقای میزبان هم مهندس الکترونیک قدیمی و حدودا ۷۶ ساله که زمان خودشون بعد از دوسال-دوسال و نیم آشنایی و دوستی با هم ازدواج کرده بودند، و هنوز همونطور عاشق هم بودند، از صبح تا شب سر به سر هم میگذاشتند، من هم گاهی تو جبهه خانومه بودم و گاهی آقاهه... مثل اینکه خونه خودمون باشم، حسابی هم لوسم میکردند و من هم واقعا به لوس کردن و لوس شدن احتیاج داشتم، به خدا!

روزی که رسیدم آتلانتا، هوا بارونی و گرم بود، و خانوم میزبان هم از شانس من رگ سیاتیکش عود کرده بود و از درد گریه میکرد، حالا کلی هم برنامه چیده بود که من رو کجا ها که ببره، از همه دوستهای جوونش که کم سن ترینشون حداقل ۵۰ سال داشت کمک گرفته بود!

اون سالهای دور که دبیرستان تدریس میکردم اولین جلسه کلاس هندسه به دانش آموزهام میگفتم که : با سی هزار مثال هم نمیشه یک قضیه رو ثابت کرد ولی با یک مثال نقض میشه اصلی رو که سالهاست پذیرفتیم رد کنیم. حالا اون چه که اینجا مینویسم، نگاه منه که بنا به گفته کسانی که من رو میشناسند خوش بین و آزاداندیشه، با اینحال نه وحی منزله و نه پیشداوری...

این سالهای اینجا، به شهرهای مختلف سفر کردم و با ایرانیهای زیادی آشنا شدم، گروههای مختلف رو دیدم، تو مهمونیها و انجمنهاشون رفتم، دانشجوها، اساتید، قدیمیها، کسانی که تجارت میکنند، خیلی پولدارها، پناهنده ها،اقلیت های مذهبی و .... به نظرم ایرانیهای اینجا با ایرانیهای امریکا خیلی متفاوت هستند، البته این رو تابستون امسال که کار میکردم در برخورد با توریستهای ایرانی که از سراسر کانادا و آمریکا به کبک میان، هم فهمیده بودم. یک جورایی بیشتر به قشر خاصی از ایرانیهای ونکور شبیه هستند، تجملات و چشم هم چشمیها بیشتره، خونه های خیلی بزرگ و ماشینها هم همه مرسدس یا BMW و شاسی بلند... همه چیز از نظر سایز بزرگ بود، تقریبا اکثر خونه ها کارگر ثابت داشتند و جالب اینکه به زبون همون سالهای قدیم میگفتند "کلفت "

تو چند تا مهمونی که رفتم بیشتر حس کردم که تو ایرانم، حسی که این دو سه ساله گذشته تو خود ایران هم نداشتم بسکه تغییرات سریع و زیاده! مثل ۲۰-۳۰ سال پیش ایران، همون ارزشها و فرهنگ، و اصرار شون به حفظ قسمت ایرانیشون هرچند از هر پنج کلمه ای که میگفتند چهار تاش انگلیسی بود حتی مسنها! و این برای من جالب بود که معتقدم به هر زبانی که حرف میزنم باید فقط همون زبان باشه مخصوصا موقع فارسی حرف زدن، حتی OK هم نمیگم، البته برای کسی تعیین تکلیف نمیکنم، خودم سعی ام بر اینه. خیلی وقت ها شده که موقع فرانسه حرف زدن اگر کلمه کم بیارم انگلیسیش رو میگم که تو زبان علمی اشکالی نداره واینکه هیچ کدوم از اون دو زبان، زبان مادری من نیست. این نکته رو یکی دو نفر از کسانی که باهاشون آشنا شدم متوجه شدند و یکیشون به روم آورد حتی.

آتلانتا شهر قشنگیه به نظرم کمی شبیه ونکور اومد. ایرانیهاش هم مثل همه شهرهایی که تا به حال دیدم بهترین منطقه شهر ساکنند، و هر بار که با کسی بیرون میرفتم حتما یک دوری تو محله میزدند و بزرگترین خونه ها رو که متعلق به ایرانیها بود با افتخار نشون میدادند، اون هم به من که اصلا معیارهام با رقم و و عدد سر و کار نداره، متراژ خونه ، رقم حساب بانکی، مدل ماشین و ....

یه چیزی بگم، یکی دو روز اول پیش خودم گفتم بد نیست بیام اینجا زندگی کنم! بسکه هیچ حس تعلق به جایی ندارم، هر جا میرم میگم همینجا میمونم! این بی تعلقی رو از وقتی که از ایران اومدم بیرون دچارش شدم، چه فرقی میکنه اگر قراره ریشه نداشته باشم، مثل گلهای تزیینی تو گلدون، باید جایی باشم که شرایط بهتری داشته باشه! ولی روز سوم دوباره به خودم گفتم که چی بشه؟ تو که هنوز با گشتن تو شهر میگی: وای اینجا شبیه جاده اسالم به خلخاله، یااینجا چقدر شبیه جنگلهای عباس-آباده، وای اینجا رو مثل مسیر جنگلنوردی روستای لاویج میمونه...مثل این میمونه که با یاد کسی با کس دیگه ی بیرون بری! و فکر کردم اگر برنگردم ایران، کبک میمونم، این هفت سال گذشته کلی خاطره سازی کردم، اگر جای دیگه زندگی کنم میتونم با به یاد آوردن روزهای خاص، محلهای خاص دچار نوستالژی بشم... هر چند تو این سالهای باقیمونده باید بیشتر سفر کنم و جاهای بیشتری رو ببینم و بعد تصمیم بگیرم ولی هنوز هم انتخاب اولم زندگی در ایرانه، هنوز هیچ جایی انقدر من رو نگرفته که بتونم بهش بگم خونه، آشیونه!

----------------------------------------------------------------------------------
عکسها رو خودم گرفتم:
۱-Stone Mountain
۲-Carriage Lake
۳-Chattahoochee River

۱۳۹۰ آذر ۲۸, دوشنبه

دیروز از ۸:۳۰ صبح تا ۱۲:۳۰ ظهر برق نداشتیم، از دو هفته قبل ایمیل زده بودند به همه ساختمونها و گفته بودند، ظاهراً یکی‌ از ساختمونهایِ بلند پشتِ ساختمونِ ما نیاز به تعمیر داشت، سیستم مرکزیه. من دیر بیدار شدم، خونه سرد بود، هیچ کاری نمی‌شدکرد، کتری، چای‌ساز، قهوه‌جوش، فر، مایکروفر، تستر، و ... همه با الکتریسیته کار میکنند، یعنی نمی‌شد اون وقتِ صبح یه فنجون چایی درست کرد، باید میرفتی کافی‌ شاپ... در واقع برق که نباشه زندگی‌ فلجه و این مساله اولین بار بود که اینجا برای من پیش اومده. زندگی‌ مدرن و وابسته به تکنولوژی همینه!

دیشب تمامِ چراغ‌ها رو خاموش کردم و دراز کشیدم رو تخت و فیلمِ "آدمکش" رو دیدم، وسطهاش ترسیدم، آروم آروم دستم رو گرفتم به دیوار رفتم کلید برق رو زدم و بقیه رو تو روشنایی دیدم، خیلی‌ ترسناک نبود ولی‌ تو اون شرایط ترسناک شد... افسانه بایگان به نسبت اون سالها چاق شده ولی‌ خوشگلتر از قبل، بازیش رو تو این دو تا کارِ اخیر که دیدم دوست داشتم، حامد بهداد هم که مثلِ همیشه، همون سبک حرف زدن و بازی... بهرام رادان هنرپیشه محبوبم نیست ولی‌ اینجا دوستش داشتم خصوصأ اون نگاه و لبخند آروم و مخفیش وقتی‌ به مهتاب کرامتی نگاه میکرد و حرف میزد، ضمنِ اینکه نمیخواست علنی باشه، فیلمِ جوون‌ها بود... ارتباط‌هایی‌ از نوع ایرانی، آدمهایی با چند چهره که نمی‌فهمی که اون موقع که دوستانه و مهربون کنارت هستند تو ذهنشون چی می‌گذره، گاهی‌ آدم دلش تنگ میشه... صحنه آخر فیلم، که رادان با نبودن مهتاب کرامتی می‌دونست کجا بره دنبالش و رفت و فقط نگاه بود و لبخند، حسِّ خیلی‌ خوبی‌ داشت، این خواستن و عشق رو دلم خواست، به همین نرمی، به همین زیبائی، بی‌حرف ....

امروز صبح به سختی بیدار شدم و همینطور که چشمام به آرومی بعد از یک خمیازه بلند باز میشد، نگاهم از لابلایِ پرده کرکره به بیرون افتاد، برف میومد، درشت و زیاد و رقصان، به نظرم شبیهِ سیب‌زمینی‌ که با تیغهٔ درشت رنده بشه بود.
ساعت ۱۰ با مونیک جلسه داشتم، در موردِ مقاله‌ای که فرستاده بودم. خونده بود و قرار بود در موردش صحبت کنیم، خودم رو آماده کرده بودم برای کلی‌ تصحیحات و پیشنهاد و نظر، ولی‌ خوشبختانه خیلی‌ کم بود، اون وسط مسط‌ها یه چند تا کلمه رو به فرانسه نوشته بودم!!! بهش گفتم که بعد از اینکه از سفر برگردم، کار می‌کنم هم این رو آماده می‌کنم و هم آبستراکت یه مقاله دیگه رو.... به هر حال، همیشه کار هست!

گوشیِ موبایلم رو عوض کردم، در واقعِ قراردادِ موبایل رو باید تمدید می‌کردم سه ساله بود، همون رو تمدید کردم تغییری ندادم و سرش این گوشی رو بهم دادند که هوشمنده، با این‌ حال لپ‌تاپ هم همراهم میبرم، لپ‌تاپم هم جدیده یکی‌ دو هفته‌ای هست که باهاش کار می‌کنم، این رو مونیک گرفته، در واقع، هر استادی برایِ دانشجوهایِ تحتِ پوششش یه لپ‌تاپ میگیره برای مدت زمانِ تحصیلش، ولی‌ برایِ من شد دو تا، چون اون یکی‌ مشکل پیدا کرده بود، نه خیلی‌ جدی ولی‌ بعد از این سفرِ اخیری که به مناطق شمالی‌ داشتم و باید کامپیوتر میبردم تو منطقه، هوا هم که خراب بود، همین رو بهونه کردم و گفتم یکی‌ از دلایلش اینه و وقتی‌ از ایران برگشتم، فرصتی پیش اومد که مونیک این رو برام خرید، خیلی‌ خوش‌دست و خوشگله، اپل نیست ولی‌ ظاهرش شبیهشه.

این شبها سریال Mad Men رو می‌‌بینم، داستان در نیویورک دهه ۶۰ اتفاق می‌افته، دوستش دارم،
http://www.free-tv-video-online.me/internet/mad_men/

دنیایی لباس، کیف، کفش و وسیله هم که داشته باشیم انگار وقتی‌ میخواهیم بریم جایی‌ لختیم و باز باید بخریم، بعد از ظهرم چند ساعتی‌ تو مرکز خرید گذشت. الان هم چمدون بسته و آماده گوش سالنه و مونده چارتا خرده ریزِ باقیمونده که صبح بگذارم تو کوله و زیپش رو بکشم و الهی به امیدِ تو....
فردا مسافرم، یک هفته میرم آتلانتا، پیش یه زوج مسن تقریبا هم‌سنّ و سال مامان و آقاجون، از دوستانِ خونوادگی. سالِ ۷۶، اولین سالی‌ که برایِ تدریس رفتم هنرستان با این خانوم همکار شدم و مثلِ دخترش میمونم و همونطور هم دوستم داره، شبِ یلدا و نوئل رو با اونها می گذرونم.

ساعت ۱۲ شب شد و من هنوز نخوابیدم ساعتِ ۴ صبح هم باید بلند بشم، ساعت ۵ تاکسی میاد دنبالم که ببردم فرودگاه.

۱۳۹۰ آذر ۲۶, شنبه

پاییز ۲۰۰۸، خانوم برادر بزرگه به هوایِ دفاع از تزش یه مدتی‌ اومد کبک.یه روز تو اون فاصله که اینجا بود، یکی‌ از استاداش که خانوم دکترِ مجرد حدودا ۶۸-۶۷ ساله بود (شاید هم بیشتر) و با هم ارتباطِ دوستانه خوبی‌ داشتند ما رو به تماشایِ یه تئاتر دعوت کرد. تئاترِ فلسفی و سنگین بود، و بازیگر اصلی فیلم پروفسوری بود که سالهایِ زیادی رو تو کشورهایِ آسیایِ شرقی‌ و میانه زندگی‌ و مطالعه کرده بود. سالن نمایش هم همینجا نزدیک خونه من بود پشتِ کتاب‌خونه Gabrielle-Roy. نمایش بعد از ظهر بود، سالن نمایش مثلِ تالار چهارسو تئاترِ شهر همسطح با تماشاچیها بود و ما هم اون جلو جلو نشستیم، بعد از نشستنِ تماشاچیها و قبل از شروع نمایش که برق رو خاموش کردند، سالن یه دست سیاه شد، سیاهِ سیاه، نمیدونم سقف و دیوارها رو با پارچه مشکی‌ پوشونده بودند یا رنگِ سیاه زده بودند، هر چه که بود هیچ چیز رو نمی دیدیم، هیچ نوری نبود، اینطور نبود که بعد از چند لحظه چشم به تاریکی عادت کنه، نه، ظلمات بود!
نمایش با حرکت نامحسوس یک شبح که حرکتی کانگورووار ولی به صورت اسلوموشن داشت از انتهای سن به سمت جلو شروع شد و همزمان هم نور صحنه آروم آروم بیشترمی شد، با افزایش نور یک حجم متحرک تقریبا گرد وبزرگ که زیرش یک چیزی مثل زنگوله بزغاله چسبیده بود دیده شد که هویتش هنوز تو اون سیاهی و بااون نور کم قابل تشخیص نبود، شبح نزدیک شد و به فاصله کمی از من که همون جلو و وسط ردیف نشسته بودم ایستاد، در اون لحظه نور صحنه هم به حد مناسب خودش رسیده بود، ناخودآگاه بلند گفتم "یا امام هشتم" همراه با یک "اوغ" غلیظ و کشیده.. و بعد خنده ریز و آروم طوریکه شونه هام تکون میخورد، خانوم برادرم که از این حرکت غیر منتظره من خنده اش گرفته بود یک سقلمه بهم زد و گفت کوفت، نخند! چند دقیقه ای خندیدیم و تلاش میکردیم که صدایی ازمون درنیاد... دیگه نور هم به اندازه کافی بود، شبح چیزی نبود جز بازیگر اصلی که کاملا عریان مقابل تماشاچیها ایستاده بود، با پاهایی کمی باز از هم و دستهائی کاملا باز در طرفین بدن، و اون حجم گرد هم شکم بود و بقیه هم زیرشکم و ...
عکس العمل ناخودآگاه من به خاطر این بود که من انتظار دیدن همچنین صحنه ای رو نداشتم، قبل از اومدن به سالن، بروشور رو دیده بودم که روش عکس یک مرد چاق پانچو پوش بود... خلاصه بعد از چند دقیقه همه چیز عادی شد و تمام مدت نمایش که حدودا دو ساعت میشد غرق تماشا شدیم، از دیوار صدا در می اومد از حاضرین نه
سوژه، پیچیدگی زندگی امروزه مردمان مدرن، سردرگمیها، کلافگیها و تنهاییشون بود، تحت تاثیر فرهنگ مردمان مشرق زمین هم بود، همه اینها با تلفیق نور و موسیقی ، حرکات موزون و زبان بدن همراه بود و اجرا میشد، سبک خاصی از نمایش بود که الان به خاطر ندارم، بروشورش رو هم دارم ولی تو این اسباب کشیها نمیدونم تو کدوم یکی از کارتونها گذاشتم که دم دست نیست وگرنه اطلاعات بیشتری راجع بهش میدادم،
بعد از تموم شدن نمایش، بازیگر اصلی یعنی همون آقا تپله که آقای دکتری بود و استاد دانشگاه با یک پانچو تیره نشست مقابل تماشاچیها و به سوالاتشون پاسخ داد، بحثها فلسفی بود. الان هم خیلی یادم نیست، دو ساعتی طول کشید، تقریبا همه در این زمینه مطالعه داشتند یا تحصیل کرده بودند، من نه، تو بحث شرکت نکردم رشته تخصصیم نبود من فقط یک تماشاچی علاقمند به تئاتر بودم ولی گوش میکردم. خیلی جالب بود کسی از برهنگی، عریانی و هیکل بازیگر حرفی نمیزد، هیچ چیز اروتیکی نبود، بیان زندگی امروز بود، زندگی و مشکلاتش، شاید بهتر زندگی و مخلفاتش ... بازیها خوب بود، نه تنها خوب که عالی، این رو منی هم که در زمینه اون سبک تئاتر سررشته ای نداشتم میفهمیدم.

همون موقع فکر میکردم که بازیگرها و هنرپیشه های سینمای ایران چقدر کارشون سخته و واقعا هنرمندند که باید با پوشیدگی کامل و حفظ همه حریمها و فاصله ها، همه حس ها رو با میمیک صورت و چهره شون بازی کنند، با سکوتهای طولانی، با شل و کشدار کردن صحبت ها و ... تازه همون رو هم باید طوری اجرا کنند که هیچ یک از شئونات شرعی و عرفی خدشه دار نشه، بعد از همه این ملاحظات اگر کاری موفق به گرفتن مجوز نمایش بشه باز هم گارانتی اجرا تا آخرین روز رو نداره، چون در این فاصله ممکنه یکی از حضراتی که تیغش هم میبره با دیدن این نمایش یا فیلم احساس کنه که خدای نکرده موردی خلاف صلاح و مصلحت جامعه وجود داره، اونجا همه چیز میتونه محرک و اروتیک باشه! و خب اون موقع بدون در نظر گرفتن هزینه وقت و سرمایه ای که عده زیادی برای این کار گذاشتند راحت حکم توقیف داده میشه، به همین سادگی!

۱۳۹۰ آذر ۲۴, پنجشنبه

این روز‌هایِ گذشته خوب نبودم، درد داشتم، تو همه تنم، اینهمه درد نمیدونم از کجا اومده بود ؟ کجا جمع شده بود؟ منبعش کجا بود؟ که یه دفعه سر باز کرد، اون هم به این شدت و طولانی، تو تنم جاری شده بود، مثلِ یه گلوله از یه نقطه شروع میشد و به آرومی‌ و با سوزش پخش میشد تو تنم، درد داشتم، خیلی‌ بد، خیلی‌ سخت، کار داشتم زیاد، حرف نمی‌زدم راجع بهش، نگران بودم، شب‌ها همین که دراز می‌کشیدم تو تخت شروع میشد، فشارش به قدری زیاد بود که ناخوداگاه دست و پام رو به حرکت درمیاورد... حالِ بدی بود، خیلی‌ بد، با کسی‌ حرفی‌ نزدم، سرم رو که میگذاشتم رو بالش از چشمام آب میومد، نمیگم اشک، نه گریه نمیکنم که، اشک مالِ گریه است، می‌گفتم زیاد پایِ کامپیوتر می‌شینم برایِ اینه، تو استخر هم همینطور، موقع شنا، وقتهایی که رو آب می‌خوابیدم که آرامش بگیرم باز از چشمام آب میومد، می‌گفتم کلرِ آب زیاده، سریع بلند میشدم یه توپ برمیداشتم و به اسمأ می‌گفتم کمی‌ بازی کنیم، درد داشتم تو همه تنم از سمتِ راستِ سینه شروع میشد پخش میشد سمتِ راستِ بدنم و دیگه می‌چرخید تو کلِ تنم... روالِ عادی زندگیم که این آخرِ سالی‌ و آخرِ ترمی شلوغتر هم شده بود رو حفظ می‌کردم، مهمونی‌ میرفتم، تولدایِ بچه ها، دورِ همیها، مهمونیهایِ نوئل، سینمایِ سه‌شنبه شبها، استخر و سونا... همه رو میرفتم که بهش فکر نکنم، اینهمه درد از کجا اومده بود که هیچ مسکنی نداشت؟ یکی‌ از شبها تو راهِ سینما مونیک زنگ زد که فردا صبحِ زود میرم اتاوا کنفرانس، مقاله و پروپزال رو بفرست تو هواپیما بخونم، زودتر از زمانِ تحویل بود، تمومش نکرده بودم، نگران شدم ولی‌ موندم با بچه‌ها که فیلم رو ببینیم، به خاطرِ هنرپیشه کمدیش این فیلم رو انتخاب کرده بودم، سوژه مهاجرت بود و پناهندگی، غصه‌ام گرفت بدتر، حکایتِ "رفتم خونه خالو، دلم وابو، خالو چُ.. دلم پوسید"... مقاله رو دوباره فرستادم و با همون دردِ شدید نشستم به تکمیلِ پروپزال و تا فردا قبل از ساعت ۴ بعد از ظهر فرستادم و بعد از اون روز تمامِ هفته گذشته و این هفته رو با هم تو دفترِ مونیک کار کردیم، از ۱۰-۹:۳۰ صبح گاهی‌ دیرتر تا ۹-۸ شب، حتی یکشنبه تمامِ بعد از ظهر،، عصر و شب، درد هم باهام بود، یه روز هم ازم غافل نشد، تو فاصله کار کردنها، به بهانه قدم زدن میومدم تو راهرو، همینطور که شقیقه‌ام رو ماساژ میدادم و با خودم تکرار میکردم که : تو نباید بد باشی‌، تو اصلا وقت نداری برایِ بد بودن، باید خوب باشی‌ وگرنه چه میخوای بکنی‌؟ اینهمه کار،این آخرِ ترمی، حالِ بد نداریم، باید خوب باشی‌...روز‌هایِ بدی بود، پر درد...

قدم بلند بود، ۱۳-۱۲ ساله که بودم به ۱۶-۱۵ ساله‌ها میخوردم، بِل‌بِلم هم زیاد بود به چشم میومدم، مامان میگفت: "اگر تو خیابون جایی‌ کسی‌ بهت نگاه کرد یه دفعه حرف بد نزنی‌، حرکتِ بدی نکنی‌، به رویِ خودت نیار، شاید طرف اینجا غریبه باشه و با دیدنِ تو یاد خواهر یا مادرش افتاده"، گاهی‌ سر‌به‌سرش میگذارم و میگم گفتی‌ یادِ مادر‌بزرگش! سالهایِ اولِ دبیرستان بودم، یه باری سرِ یه جریانی آقاجون گفت: "خدا چشم رو داده برای دیدن، همه به هم نگاه میکنند، داستان نداره، دخترها پیشِ خودشون داستان میسازند"، بعد از اون، هیچ وقت از هیچ نگاه، هیچ اشاره و هیچ حرفی‌، هیچگونه داستانی‌ نساختم، خیالبافی نکردم! سالِ اولی‌ که اینجا بودم برادر وسطی میگفت:" زندگیت رو کن خواهرِ من، درگیرِ ذهنهایِ بیمار نشو، اهمیتی نده، خودت باش، همونی که همیشه بودی"، نکردم، گاهی درگیرم کردند، دردم آوردند، گاهی‌ خودم رو محدود کردم به خاطرِ تراوشات همین ذهنهایِ مریض، و دهنهایی که وقتی‌ باز میشه به جز بویِ بد و گند حاصلی نداره... یه شبی‌ از همون شبهایی که کوله‌ام رو بسته بودم و منتظرِ بچه‌ها که بیان دنبالم و بریم که شب رو تو راه باشیم و صبحِ زود و صعودِ سبلان، آقاجون بهم گفت: "نگاهِ اطرافیان به این سبک زندگی‌ مثبت نیست، انتخابِ توئه، و همیشه نزدیکترینهان که قضاوت میکنند، ممکنه تنهایی داشته باشه، حواست به خودت باشه" ، در جواب گفتم: میدونم ولی‌ "تنها نبودن" رو به هر قیمتی نمیخوام، چقدر مهمه قضاوت دیگران؟ گفتند: "اگر خودت میدونی‌ که چه میکنی‌ و عواقبش رو هم می پذیری و بعد‌ها کسی‌ رو محکوم نمیکنی‌ هیچ حتی یه ذرّه، زندگی‌ یه بار پیش میاد، فقط برایِ خودت حسرت و ایکاش نگذار"... این روزها، یادآوری همین حرفها، دوباره برم گردوند سرِ جام... درد داشتم، خیلی‌ زیاد، انقدر که یه شبی‌ که یه لحظه فقط یه لحظه نفسم در نیومد فکر کردم باید به "ا" بگم، و گفتم اگر تماس بی‌جواب از طرفِ من بود، رو فیسبوک پیغام بده جواب نگرفتی حتما دنبالم بیاد... روز‌هایِ بدی بود، تو همون روزهایِ بد پر کارتر بودم، پر بارتر حتی...

همه درد‌ها رفتند، اون دردِ شدید، اون همه عذابی که به وقتِ خوابیدن می‌کشیدم، انگار که از اول هم نبودند، الان فقط رخوتِ بعد از درد هست، سستی و تنبلیِ بدن، بد نیست این هم می‌گذره، آخرِ ترم هست و آخرِ سال... با این ریز‌برنامه‌ای که مونیک برای این قسمت از پروژه ریخته، این دو سالِ آینده همه ذهن، روح و جسمم درگیره و من چه خوش‌خیال بودم که فکر می‌کردم تا به الان خوب و سریع پیش رفتم و این یکی‌ دو سال باقیمونده با آرامش تزم رو تموم می‌کنم... حالا تازه از اول، نقطه سرِ خط، با اینهمه باز هم امیدوارم با آرامش تموم کنم و خوب

کارهایِ این ترم هم به خوبی‌ تموم شد با اینکه چند روزی ازش باقیه ولی‌ دیگه باید آماده بشم برایِ سفر، خرید هدیه و سوغاتی، بستنِ چمدون، دیدنِ دوستان قدیمی‌، آدمهایِ جدید، جاهایِ تازه و... هفته دیگه میرم سفر، یه هفته، شبِ یلدا و نوئل رو کبک نیستم ولی‌ سالِ نو رو تو خیابونِ گراند آله هستم، شروعِ سال جدید، شمارش معکوس لحظه‌هایِ آخر، و آرزویِ داشتن روز‌هایِ خوب و بی‌درد، بدونِ بیماری برایِ همه ...

۱۳۹۰ آذر ۱۸, جمعه

عاشقِ این شهرِ سرد و زمستونی با مردم همیشه خندونشم که تنها دغدغه ذهنیشون چگونه گذروندنِ آخر هفته است!

۱۳۹۰ آذر ۱۷, پنجشنبه

هر چند دقیقه یه بار یه تکه از آهنگِ معروفی‌ که میگه : "میخوایی امشب با من بخوابی؟"* رو نعره میزد. مست بود، پاتیلِ پاتیل، قدِ متوسط، کمی‌ چاق، کثیف، ریش و سبیل بلندِ بور، کاپشن کوتاه چرم مشکی پر از سگک و دکمه‌هایِ بزرگِ فلزی، شلوارِ چرم مشکی‌ که کلی‌ زنجیر از دو طرفش آویزون بود، یه کلاه شاپویِ مشکی‌ هم رو موهایِ بلند بور و آشفته ش بود، از سرِ خیابون که پیچیدم دیدمش اواسطِ خیابون بود، پا گذاشتم رو اولین پله اون هم رسید، هم مسیر شدیم، پشتم میومد، همچنان نعره زنان، تا همه این ۷۵ پله رو تو اون تاریکی شب طی‌ کنم و برسم سرِ خیابون، همه تلاشم رو می‌کردم که متوجه ترسم نشه، ولی‌ قلبم مثل قلبِ گنجشکِ اسیرِ دستِ یه پسر‌بچه شیطون تو یه ظهرِ تابستون میزد ... نمیدونم چرا همیشه برای رفت وآمد این مسیر رو انتخاب می‌کنم؟ مادرجون خدا‌بیامرز میگفت: انقدر به جسارتت نناز، پس‌فردا که یه مردی جلوت دراومد جرأتت رو میبینم؟ از زورِ کلّه شقی و جوونی‌ جواب میدادم: من خودم اندازه ۱۰ تا مَردَم، مَردتر از خودم نمی‌بینم!!! میگفت: می‌‌بینی‌ یه روز بالاخره، شاید اون روز من نباشم، یادِ این حرفم میفتی.... ولی‌ ترسم فقط به خاطرِ سیاه‌مستی این آدم بود، هر چند با من کاری نداشت ولی‌ فکر می‌کردم اگر بیاد جلو چه کار کنم؟ همه توصیه‌هایی‌ که این سالها شنیده بودم که "شبهای تعطیل و دیروقت از محله‌ها و جاهایِ پر درخت نرید" رو هم به خاطر آوردم، خلاصه قالب تهی کردم تا رسیدم.... گاهی‌ باید پیش بیاد شاید تا قدر بدونی امنیت و آرامش رو!

* Voulez vous coucher avec moi ce soir?

۱۳۹۰ آذر ۱۳, یکشنبه

وقتی‌ در جوابِ سوالش از چگونگیِ وضعیتم، طبقِ معمول جواب دادم: کاملأ تنهام (Je suis toute seule) یه لحظه مکث کردم و فکر کردم کاملا تنها!! از کِی به جایِ صفتِ مجرد (Célibataire) گفتم (Toute seule) ؟ چرا؟ باورش دارم؟ شاید هم نه، باوری نیست فقط برایِ پرهیز از وارد شدن به جزئیات، حفظِ حریمِ خصوصی، شاید...

۱۳۹۰ آذر ۱۱, جمعه

این روزها، روزِهایِ اومدن دوست‌هایِ قدیمیه؛ دوازده سال همکلاس و هم‌مدرسه بودیم، قبلش هم هم‌بازی، فامیلیم، مادربزرگامون دختر‌عمه دختر‌دائی بودند، تو یه خیابون مینشستیم، ما سرِ خیابون بودیم و اونها تهِ خیابون، سال چاهارم دبیرستان ازدواج کرد با اولین پسری که دوستش داشت، اون هم اون زمان‌ها که دوست‌ پسر داشتن بزرگترین جرم بود، یه صبحِ زود پائیزی مثلِ این روزا پدرش آشفته زنگِ خونه ما رو زد، داشتم میرفتم دبیرستان، با آقاجون کار داشت، ظهر از راه که رسیدم از مامان پرسیدم چی‌ شده بود؟ گفت که برای نسرین امشب می‌خوان بیان خواستگاری،از آقاجون خواسته که به عنوانِ بزرگترِ فامیل باشه تو مجلس. باباش راضی‌ نبود و گفته بود جنازه ش رو هم رو دوشِ این پسرِ بیکار نمیگذارم، دخترم خواستگارِ کارخونه‌دار داره. شب وقتی‌ آقاجون از مجلسِ خواستگاری برگشت نسرین نامزد شده بود، فردا صبح تو مدرسه به دوستاش گفته بود که اگه دایی (به آقاجون میگند دایی) نبود این ازدواج سر نمیگرفت، از اون زوج‌هایِ خوب و خوشبختِ روزگاره،همیشه میگه هر مجلسِ دعایی که میرم و میگند برایِ بد‌وارث و بی‌وارث صلوات بفرست، یادِ تو می‌افتم!!! صبحِ زود کامپیوتر رو که روشن کردم چند خطی‌ برام نوشته بود:
یادت ای دوست بخیر.
بهترینم خوبی؟
دل من میخواهد که بدابی بی تو,دلم اندازه دنیا تنگ است.
میسپارم همه ی زندگیت را به خدا...

(نسرین)

با آیدی پسرش بود، اهلِ شعر، کتاب، اینترنت و این حرفها کلا نیست، زنِ خونه و زندگیه.
براش نوشتم:

سلام نسرین،

الان که مینویسم برات ساعت ۷:۴۱ صبحه، پرده رو کنار زدم، برف میاد، ریز و تند، زمین رو سفید کرده، فکر کنم بشینه کامل، امسال اینجا هنوز زمستون نیومده با اینکه کبک یکی‌ از سردترین شهرهایِ دنیاست، یه فنجون قهوه داغ آماده کردم و کامپیوتر رو روشن، داغی فنجونِ قهوه دستم رو گرم میکنه و بخارش رو صورتم میلغزه ایمیلت رو می خونم، همزمان فریدونِ فروغی می‌خونه : دو تا چشمِ سیاه داری.... ایمیلت یاد اون سالهایِ دور رو برام زنده کرد، سالهایِ دبیرستان، با رؤیا و خدیجه، یه خرده دورتر مدرسه راهنمایی ولیزادگان با لاله و سهیلا و... بستنی یخی‌هایِ مغازه "اوس غلامرضا"، شبهایِ احیایِ مسجد، حرف زدنها و خنده‌هایِ یواشکی، روز‌هایِ عاشورا و سینه‌زنی‌ و شیطنت ها، قهر و آشتیها، نمیدونم بهت گفتم یا نه که یکی‌ دو تا از بچه‌های قدیمیِ اون موقع‌ها رو فیسبوک پیدام کردند،.... میدونی‌ نسرین، تو مسیر زندگیم، با آدمهایِ زیادی آشنا شدم، هم‌مسیر بودیم همراه شدیم، چند صباحی تو این کلاس، اون دانشکده، این رشته ورزشی، این سالها اینجا آدمهایی از کشورهایِ مختلفِ دنیا، سیاه به رنگِ شب همرنگ واکسِ شفق، سفید و بلوند، سبزه، چشم بادومی، اسکیمو، سرخپوست، کوتاه، بلند، فرهنگ‌هایِ متفاوت،... جاهایی رو رفتم و دیدم بنا به کارم که شاید هر کسی‌ نتونه بره و بعد‌ها هم برایِ خودم هم میسر نباشه و خلاصه اینکه دوستیهای خوبی رو تجربه کردم ولی‌ این رو بدون که تو دوستی‌ هستی‌ که همیشه و همه جا به یادت بودم و تقریباً همه جا ازت یاد کردم، هر جا که بودم و با اینکه تو مسیرِ زندگیم حضورِ فیزیکی‌ نداشتی ولی‌ همیشه بودی... مواظبِ خودت باش دوستم و این روزها مخصوصاً عاشورا و تاسوعا یادِ من هم باش و برام هم دعا کن لطفا... میبوسمت