۱۳۹۰ آذر ۲۶, شنبه

پاییز ۲۰۰۸، خانوم برادر بزرگه به هوایِ دفاع از تزش یه مدتی‌ اومد کبک.یه روز تو اون فاصله که اینجا بود، یکی‌ از استاداش که خانوم دکترِ مجرد حدودا ۶۸-۶۷ ساله بود (شاید هم بیشتر) و با هم ارتباطِ دوستانه خوبی‌ داشتند ما رو به تماشایِ یه تئاتر دعوت کرد. تئاترِ فلسفی و سنگین بود، و بازیگر اصلی فیلم پروفسوری بود که سالهایِ زیادی رو تو کشورهایِ آسیایِ شرقی‌ و میانه زندگی‌ و مطالعه کرده بود. سالن نمایش هم همینجا نزدیک خونه من بود پشتِ کتاب‌خونه Gabrielle-Roy. نمایش بعد از ظهر بود، سالن نمایش مثلِ تالار چهارسو تئاترِ شهر همسطح با تماشاچیها بود و ما هم اون جلو جلو نشستیم، بعد از نشستنِ تماشاچیها و قبل از شروع نمایش که برق رو خاموش کردند، سالن یه دست سیاه شد، سیاهِ سیاه، نمیدونم سقف و دیوارها رو با پارچه مشکی‌ پوشونده بودند یا رنگِ سیاه زده بودند، هر چه که بود هیچ چیز رو نمی دیدیم، هیچ نوری نبود، اینطور نبود که بعد از چند لحظه چشم به تاریکی عادت کنه، نه، ظلمات بود!
نمایش با حرکت نامحسوس یک شبح که حرکتی کانگورووار ولی به صورت اسلوموشن داشت از انتهای سن به سمت جلو شروع شد و همزمان هم نور صحنه آروم آروم بیشترمی شد، با افزایش نور یک حجم متحرک تقریبا گرد وبزرگ که زیرش یک چیزی مثل زنگوله بزغاله چسبیده بود دیده شد که هویتش هنوز تو اون سیاهی و بااون نور کم قابل تشخیص نبود، شبح نزدیک شد و به فاصله کمی از من که همون جلو و وسط ردیف نشسته بودم ایستاد، در اون لحظه نور صحنه هم به حد مناسب خودش رسیده بود، ناخودآگاه بلند گفتم "یا امام هشتم" همراه با یک "اوغ" غلیظ و کشیده.. و بعد خنده ریز و آروم طوریکه شونه هام تکون میخورد، خانوم برادرم که از این حرکت غیر منتظره من خنده اش گرفته بود یک سقلمه بهم زد و گفت کوفت، نخند! چند دقیقه ای خندیدیم و تلاش میکردیم که صدایی ازمون درنیاد... دیگه نور هم به اندازه کافی بود، شبح چیزی نبود جز بازیگر اصلی که کاملا عریان مقابل تماشاچیها ایستاده بود، با پاهایی کمی باز از هم و دستهائی کاملا باز در طرفین بدن، و اون حجم گرد هم شکم بود و بقیه هم زیرشکم و ...
عکس العمل ناخودآگاه من به خاطر این بود که من انتظار دیدن همچنین صحنه ای رو نداشتم، قبل از اومدن به سالن، بروشور رو دیده بودم که روش عکس یک مرد چاق پانچو پوش بود... خلاصه بعد از چند دقیقه همه چیز عادی شد و تمام مدت نمایش که حدودا دو ساعت میشد غرق تماشا شدیم، از دیوار صدا در می اومد از حاضرین نه
سوژه، پیچیدگی زندگی امروزه مردمان مدرن، سردرگمیها، کلافگیها و تنهاییشون بود، تحت تاثیر فرهنگ مردمان مشرق زمین هم بود، همه اینها با تلفیق نور و موسیقی ، حرکات موزون و زبان بدن همراه بود و اجرا میشد، سبک خاصی از نمایش بود که الان به خاطر ندارم، بروشورش رو هم دارم ولی تو این اسباب کشیها نمیدونم تو کدوم یکی از کارتونها گذاشتم که دم دست نیست وگرنه اطلاعات بیشتری راجع بهش میدادم،
بعد از تموم شدن نمایش، بازیگر اصلی یعنی همون آقا تپله که آقای دکتری بود و استاد دانشگاه با یک پانچو تیره نشست مقابل تماشاچیها و به سوالاتشون پاسخ داد، بحثها فلسفی بود. الان هم خیلی یادم نیست، دو ساعتی طول کشید، تقریبا همه در این زمینه مطالعه داشتند یا تحصیل کرده بودند، من نه، تو بحث شرکت نکردم رشته تخصصیم نبود من فقط یک تماشاچی علاقمند به تئاتر بودم ولی گوش میکردم. خیلی جالب بود کسی از برهنگی، عریانی و هیکل بازیگر حرفی نمیزد، هیچ چیز اروتیکی نبود، بیان زندگی امروز بود، زندگی و مشکلاتش، شاید بهتر زندگی و مخلفاتش ... بازیها خوب بود، نه تنها خوب که عالی، این رو منی هم که در زمینه اون سبک تئاتر سررشته ای نداشتم میفهمیدم.

همون موقع فکر میکردم که بازیگرها و هنرپیشه های سینمای ایران چقدر کارشون سخته و واقعا هنرمندند که باید با پوشیدگی کامل و حفظ همه حریمها و فاصله ها، همه حس ها رو با میمیک صورت و چهره شون بازی کنند، با سکوتهای طولانی، با شل و کشدار کردن صحبت ها و ... تازه همون رو هم باید طوری اجرا کنند که هیچ یک از شئونات شرعی و عرفی خدشه دار نشه، بعد از همه این ملاحظات اگر کاری موفق به گرفتن مجوز نمایش بشه باز هم گارانتی اجرا تا آخرین روز رو نداره، چون در این فاصله ممکنه یکی از حضراتی که تیغش هم میبره با دیدن این نمایش یا فیلم احساس کنه که خدای نکرده موردی خلاف صلاح و مصلحت جامعه وجود داره، اونجا همه چیز میتونه محرک و اروتیک باشه! و خب اون موقع بدون در نظر گرفتن هزینه وقت و سرمایه ای که عده زیادی برای این کار گذاشتند راحت حکم توقیف داده میشه، به همین سادگی!

۱۳۹۰ آذر ۲۴, پنجشنبه

این روز‌هایِ گذشته خوب نبودم، درد داشتم، تو همه تنم، اینهمه درد نمیدونم از کجا اومده بود ؟ کجا جمع شده بود؟ منبعش کجا بود؟ که یه دفعه سر باز کرد، اون هم به این شدت و طولانی، تو تنم جاری شده بود، مثلِ یه گلوله از یه نقطه شروع میشد و به آرومی‌ و با سوزش پخش میشد تو تنم، درد داشتم، خیلی‌ بد، خیلی‌ سخت، کار داشتم زیاد، حرف نمی‌زدم راجع بهش، نگران بودم، شب‌ها همین که دراز می‌کشیدم تو تخت شروع میشد، فشارش به قدری زیاد بود که ناخوداگاه دست و پام رو به حرکت درمیاورد... حالِ بدی بود، خیلی‌ بد، با کسی‌ حرفی‌ نزدم، سرم رو که میگذاشتم رو بالش از چشمام آب میومد، نمیگم اشک، نه گریه نمیکنم که، اشک مالِ گریه است، می‌گفتم زیاد پایِ کامپیوتر می‌شینم برایِ اینه، تو استخر هم همینطور، موقع شنا، وقتهایی که رو آب می‌خوابیدم که آرامش بگیرم باز از چشمام آب میومد، می‌گفتم کلرِ آب زیاده، سریع بلند میشدم یه توپ برمیداشتم و به اسمأ می‌گفتم کمی‌ بازی کنیم، درد داشتم تو همه تنم از سمتِ راستِ سینه شروع میشد پخش میشد سمتِ راستِ بدنم و دیگه می‌چرخید تو کلِ تنم... روالِ عادی زندگیم که این آخرِ سالی‌ و آخرِ ترمی شلوغتر هم شده بود رو حفظ می‌کردم، مهمونی‌ میرفتم، تولدایِ بچه ها، دورِ همیها، مهمونیهایِ نوئل، سینمایِ سه‌شنبه شبها، استخر و سونا... همه رو میرفتم که بهش فکر نکنم، اینهمه درد از کجا اومده بود که هیچ مسکنی نداشت؟ یکی‌ از شبها تو راهِ سینما مونیک زنگ زد که فردا صبحِ زود میرم اتاوا کنفرانس، مقاله و پروپزال رو بفرست تو هواپیما بخونم، زودتر از زمانِ تحویل بود، تمومش نکرده بودم، نگران شدم ولی‌ موندم با بچه‌ها که فیلم رو ببینیم، به خاطرِ هنرپیشه کمدیش این فیلم رو انتخاب کرده بودم، سوژه مهاجرت بود و پناهندگی، غصه‌ام گرفت بدتر، حکایتِ "رفتم خونه خالو، دلم وابو، خالو چُ.. دلم پوسید"... مقاله رو دوباره فرستادم و با همون دردِ شدید نشستم به تکمیلِ پروپزال و تا فردا قبل از ساعت ۴ بعد از ظهر فرستادم و بعد از اون روز تمامِ هفته گذشته و این هفته رو با هم تو دفترِ مونیک کار کردیم، از ۱۰-۹:۳۰ صبح گاهی‌ دیرتر تا ۹-۸ شب، حتی یکشنبه تمامِ بعد از ظهر،، عصر و شب، درد هم باهام بود، یه روز هم ازم غافل نشد، تو فاصله کار کردنها، به بهانه قدم زدن میومدم تو راهرو، همینطور که شقیقه‌ام رو ماساژ میدادم و با خودم تکرار میکردم که : تو نباید بد باشی‌، تو اصلا وقت نداری برایِ بد بودن، باید خوب باشی‌ وگرنه چه میخوای بکنی‌؟ اینهمه کار،این آخرِ ترمی، حالِ بد نداریم، باید خوب باشی‌...روز‌هایِ بدی بود، پر درد...

قدم بلند بود، ۱۳-۱۲ ساله که بودم به ۱۶-۱۵ ساله‌ها میخوردم، بِل‌بِلم هم زیاد بود به چشم میومدم، مامان میگفت: "اگر تو خیابون جایی‌ کسی‌ بهت نگاه کرد یه دفعه حرف بد نزنی‌، حرکتِ بدی نکنی‌، به رویِ خودت نیار، شاید طرف اینجا غریبه باشه و با دیدنِ تو یاد خواهر یا مادرش افتاده"، گاهی‌ سر‌به‌سرش میگذارم و میگم گفتی‌ یادِ مادر‌بزرگش! سالهایِ اولِ دبیرستان بودم، یه باری سرِ یه جریانی آقاجون گفت: "خدا چشم رو داده برای دیدن، همه به هم نگاه میکنند، داستان نداره، دخترها پیشِ خودشون داستان میسازند"، بعد از اون، هیچ وقت از هیچ نگاه، هیچ اشاره و هیچ حرفی‌، هیچگونه داستانی‌ نساختم، خیالبافی نکردم! سالِ اولی‌ که اینجا بودم برادر وسطی میگفت:" زندگیت رو کن خواهرِ من، درگیرِ ذهنهایِ بیمار نشو، اهمیتی نده، خودت باش، همونی که همیشه بودی"، نکردم، گاهی درگیرم کردند، دردم آوردند، گاهی‌ خودم رو محدود کردم به خاطرِ تراوشات همین ذهنهایِ مریض، و دهنهایی که وقتی‌ باز میشه به جز بویِ بد و گند حاصلی نداره... یه شبی‌ از همون شبهایی که کوله‌ام رو بسته بودم و منتظرِ بچه‌ها که بیان دنبالم و بریم که شب رو تو راه باشیم و صبحِ زود و صعودِ سبلان، آقاجون بهم گفت: "نگاهِ اطرافیان به این سبک زندگی‌ مثبت نیست، انتخابِ توئه، و همیشه نزدیکترینهان که قضاوت میکنند، ممکنه تنهایی داشته باشه، حواست به خودت باشه" ، در جواب گفتم: میدونم ولی‌ "تنها نبودن" رو به هر قیمتی نمیخوام، چقدر مهمه قضاوت دیگران؟ گفتند: "اگر خودت میدونی‌ که چه میکنی‌ و عواقبش رو هم می پذیری و بعد‌ها کسی‌ رو محکوم نمیکنی‌ هیچ حتی یه ذرّه، زندگی‌ یه بار پیش میاد، فقط برایِ خودت حسرت و ایکاش نگذار"... این روزها، یادآوری همین حرفها، دوباره برم گردوند سرِ جام... درد داشتم، خیلی‌ زیاد، انقدر که یه شبی‌ که یه لحظه فقط یه لحظه نفسم در نیومد فکر کردم باید به "ا" بگم، و گفتم اگر تماس بی‌جواب از طرفِ من بود، رو فیسبوک پیغام بده جواب نگرفتی حتما دنبالم بیاد... روز‌هایِ بدی بود، تو همون روزهایِ بد پر کارتر بودم، پر بارتر حتی...

همه درد‌ها رفتند، اون دردِ شدید، اون همه عذابی که به وقتِ خوابیدن می‌کشیدم، انگار که از اول هم نبودند، الان فقط رخوتِ بعد از درد هست، سستی و تنبلیِ بدن، بد نیست این هم می‌گذره، آخرِ ترم هست و آخرِ سال... با این ریز‌برنامه‌ای که مونیک برای این قسمت از پروژه ریخته، این دو سالِ آینده همه ذهن، روح و جسمم درگیره و من چه خوش‌خیال بودم که فکر می‌کردم تا به الان خوب و سریع پیش رفتم و این یکی‌ دو سال باقیمونده با آرامش تزم رو تموم می‌کنم... حالا تازه از اول، نقطه سرِ خط، با اینهمه باز هم امیدوارم با آرامش تموم کنم و خوب

کارهایِ این ترم هم به خوبی‌ تموم شد با اینکه چند روزی ازش باقیه ولی‌ دیگه باید آماده بشم برایِ سفر، خرید هدیه و سوغاتی، بستنِ چمدون، دیدنِ دوستان قدیمی‌، آدمهایِ جدید، جاهایِ تازه و... هفته دیگه میرم سفر، یه هفته، شبِ یلدا و نوئل رو کبک نیستم ولی‌ سالِ نو رو تو خیابونِ گراند آله هستم، شروعِ سال جدید، شمارش معکوس لحظه‌هایِ آخر، و آرزویِ داشتن روز‌هایِ خوب و بی‌درد، بدونِ بیماری برایِ همه ...

۱۳۹۰ آذر ۱۸, جمعه

عاشقِ این شهرِ سرد و زمستونی با مردم همیشه خندونشم که تنها دغدغه ذهنیشون چگونه گذروندنِ آخر هفته است!

۱۳۹۰ آذر ۱۷, پنجشنبه

هر چند دقیقه یه بار یه تکه از آهنگِ معروفی‌ که میگه : "میخوایی امشب با من بخوابی؟"* رو نعره میزد. مست بود، پاتیلِ پاتیل، قدِ متوسط، کمی‌ چاق، کثیف، ریش و سبیل بلندِ بور، کاپشن کوتاه چرم مشکی پر از سگک و دکمه‌هایِ بزرگِ فلزی، شلوارِ چرم مشکی‌ که کلی‌ زنجیر از دو طرفش آویزون بود، یه کلاه شاپویِ مشکی‌ هم رو موهایِ بلند بور و آشفته ش بود، از سرِ خیابون که پیچیدم دیدمش اواسطِ خیابون بود، پا گذاشتم رو اولین پله اون هم رسید، هم مسیر شدیم، پشتم میومد، همچنان نعره زنان، تا همه این ۷۵ پله رو تو اون تاریکی شب طی‌ کنم و برسم سرِ خیابون، همه تلاشم رو می‌کردم که متوجه ترسم نشه، ولی‌ قلبم مثل قلبِ گنجشکِ اسیرِ دستِ یه پسر‌بچه شیطون تو یه ظهرِ تابستون میزد ... نمیدونم چرا همیشه برای رفت وآمد این مسیر رو انتخاب می‌کنم؟ مادرجون خدا‌بیامرز میگفت: انقدر به جسارتت نناز، پس‌فردا که یه مردی جلوت دراومد جرأتت رو میبینم؟ از زورِ کلّه شقی و جوونی‌ جواب میدادم: من خودم اندازه ۱۰ تا مَردَم، مَردتر از خودم نمی‌بینم!!! میگفت: می‌‌بینی‌ یه روز بالاخره، شاید اون روز من نباشم، یادِ این حرفم میفتی.... ولی‌ ترسم فقط به خاطرِ سیاه‌مستی این آدم بود، هر چند با من کاری نداشت ولی‌ فکر می‌کردم اگر بیاد جلو چه کار کنم؟ همه توصیه‌هایی‌ که این سالها شنیده بودم که "شبهای تعطیل و دیروقت از محله‌ها و جاهایِ پر درخت نرید" رو هم به خاطر آوردم، خلاصه قالب تهی کردم تا رسیدم.... گاهی‌ باید پیش بیاد شاید تا قدر بدونی امنیت و آرامش رو!

* Voulez vous coucher avec moi ce soir?

۱۳۹۰ آذر ۱۳, یکشنبه

وقتی‌ در جوابِ سوالش از چگونگیِ وضعیتم، طبقِ معمول جواب دادم: کاملأ تنهام (Je suis toute seule) یه لحظه مکث کردم و فکر کردم کاملا تنها!! از کِی به جایِ صفتِ مجرد (Célibataire) گفتم (Toute seule) ؟ چرا؟ باورش دارم؟ شاید هم نه، باوری نیست فقط برایِ پرهیز از وارد شدن به جزئیات، حفظِ حریمِ خصوصی، شاید...

۱۳۹۰ آذر ۱۱, جمعه

این روزها، روزِهایِ اومدن دوست‌هایِ قدیمیه؛ دوازده سال همکلاس و هم‌مدرسه بودیم، قبلش هم هم‌بازی، فامیلیم، مادربزرگامون دختر‌عمه دختر‌دائی بودند، تو یه خیابون مینشستیم، ما سرِ خیابون بودیم و اونها تهِ خیابون، سال چاهارم دبیرستان ازدواج کرد با اولین پسری که دوستش داشت، اون هم اون زمان‌ها که دوست‌ پسر داشتن بزرگترین جرم بود، یه صبحِ زود پائیزی مثلِ این روزا پدرش آشفته زنگِ خونه ما رو زد، داشتم میرفتم دبیرستان، با آقاجون کار داشت، ظهر از راه که رسیدم از مامان پرسیدم چی‌ شده بود؟ گفت که برای نسرین امشب می‌خوان بیان خواستگاری،از آقاجون خواسته که به عنوانِ بزرگترِ فامیل باشه تو مجلس. باباش راضی‌ نبود و گفته بود جنازه ش رو هم رو دوشِ این پسرِ بیکار نمیگذارم، دخترم خواستگارِ کارخونه‌دار داره. شب وقتی‌ آقاجون از مجلسِ خواستگاری برگشت نسرین نامزد شده بود، فردا صبح تو مدرسه به دوستاش گفته بود که اگه دایی (به آقاجون میگند دایی) نبود این ازدواج سر نمیگرفت، از اون زوج‌هایِ خوب و خوشبختِ روزگاره،همیشه میگه هر مجلسِ دعایی که میرم و میگند برایِ بد‌وارث و بی‌وارث صلوات بفرست، یادِ تو می‌افتم!!! صبحِ زود کامپیوتر رو که روشن کردم چند خطی‌ برام نوشته بود:
یادت ای دوست بخیر.
بهترینم خوبی؟
دل من میخواهد که بدابی بی تو,دلم اندازه دنیا تنگ است.
میسپارم همه ی زندگیت را به خدا...

(نسرین)

با آیدی پسرش بود، اهلِ شعر، کتاب، اینترنت و این حرفها کلا نیست، زنِ خونه و زندگیه.
براش نوشتم:

سلام نسرین،

الان که مینویسم برات ساعت ۷:۴۱ صبحه، پرده رو کنار زدم، برف میاد، ریز و تند، زمین رو سفید کرده، فکر کنم بشینه کامل، امسال اینجا هنوز زمستون نیومده با اینکه کبک یکی‌ از سردترین شهرهایِ دنیاست، یه فنجون قهوه داغ آماده کردم و کامپیوتر رو روشن، داغی فنجونِ قهوه دستم رو گرم میکنه و بخارش رو صورتم میلغزه ایمیلت رو می خونم، همزمان فریدونِ فروغی می‌خونه : دو تا چشمِ سیاه داری.... ایمیلت یاد اون سالهایِ دور رو برام زنده کرد، سالهایِ دبیرستان، با رؤیا و خدیجه، یه خرده دورتر مدرسه راهنمایی ولیزادگان با لاله و سهیلا و... بستنی یخی‌هایِ مغازه "اوس غلامرضا"، شبهایِ احیایِ مسجد، حرف زدنها و خنده‌هایِ یواشکی، روز‌هایِ عاشورا و سینه‌زنی‌ و شیطنت ها، قهر و آشتیها، نمیدونم بهت گفتم یا نه که یکی‌ دو تا از بچه‌های قدیمیِ اون موقع‌ها رو فیسبوک پیدام کردند،.... میدونی‌ نسرین، تو مسیر زندگیم، با آدمهایِ زیادی آشنا شدم، هم‌مسیر بودیم همراه شدیم، چند صباحی تو این کلاس، اون دانشکده، این رشته ورزشی، این سالها اینجا آدمهایی از کشورهایِ مختلفِ دنیا، سیاه به رنگِ شب همرنگ واکسِ شفق، سفید و بلوند، سبزه، چشم بادومی، اسکیمو، سرخپوست، کوتاه، بلند، فرهنگ‌هایِ متفاوت،... جاهایی رو رفتم و دیدم بنا به کارم که شاید هر کسی‌ نتونه بره و بعد‌ها هم برایِ خودم هم میسر نباشه و خلاصه اینکه دوستیهای خوبی رو تجربه کردم ولی‌ این رو بدون که تو دوستی‌ هستی‌ که همیشه و همه جا به یادت بودم و تقریباً همه جا ازت یاد کردم، هر جا که بودم و با اینکه تو مسیرِ زندگیم حضورِ فیزیکی‌ نداشتی ولی‌ همیشه بودی... مواظبِ خودت باش دوستم و این روزها مخصوصاً عاشورا و تاسوعا یادِ من هم باش و برام هم دعا کن لطفا... میبوسمت

۱۳۹۰ آذر ۹, چهارشنبه

موضوع جلسه با مونیک در باره نوشتن یه پروپزالِ جدید در موردِ پروژه SMAP و همینطور مزایاش برای کاناداست، خودش یه پروپزالِ دکتراست! که این باید برای ۱۶ دسامبر انجام بشه و همه تاییداش گرفته بشه و به آژانس فضاییِ کانادا بفرستیم. مدت زمانِ تحقیق هم دو ساله که مونیک زمان‌بندیش رو بهم داد، تاریخ شروع و پایانِ بورس هم همینطور، کلمه‌ای در موردِ مقدارش نپرسیدم، این سالهایِ زندگیِ اینجا هم هنوز یادم نداده از در موردِ مسائلِ مالی‌ و حقُ حقوق حرف زدن خجالت نکشم! خلاصه که اینطور، در واقع ۲ تا پروژه دکترا در یک دیپلم!
بهش گفتم تا هشتمِ دسامبر پیشنویسش رو برات میفرستم، طبق این پروپزال باید درخواست بودجه کنیم، چون پروژه SMAP در مراحلِ اولیه‌ش هست، فرضیات و تغییراتش هم زیاده که اینطوری کار پیچیده میشه مثلِ کمپینگی که قرار بود پاییزِ امسال در مناطقِ شمالی‌ انجام بشه و تو امتحانِ دکترام مطرح کردم به خاطر عدمِ توافق رو بودجه و تخمینِ مالی‌ انجام نمیشه، به ذهنم هم خطور نمیکرد که ناسا هم اینجور مسائل رو داشته باشه!!!
پروژه تعریف شده اولیه رو به نتیجه رسونده بودم و به غیر از نوشتنِ مقاله و تز‌، کارِ آزمایشگاهیِ زیادی نمونده بود. با ارسالِ ماهواره‌هایِ جدیدتر و تصاویر با امتیازات و پیچیدگیهایِ بیشتر، تصاویر و گیرنده‌هایِ قبلی سریع از مدار خارج می‌شند. گیرنده‌ای که سالِ ۲۰۰۷ به فضا فرستاده شده و ما تو کارمون از تصاویرش استفاده کردیم، الان دیگه نیست و سالِ ۲۰۱۰ ماهواره دیگه‌ای جایگزینش شده، من نمیدونم چه جوری بدوم که برسم به این تغییرات و پیچیده تر شدن تکنیکها...
به مونیک گفتم این مدت رو خونه کار می‌کنم و اگر لازم بود بهم ایمیل بزن یا تلفن، قبول کرده، میدونه نظارت احتیاج ندارم، بیشتر از خودش نگران کارم، توکلم به خداست!

پیش‌نویسِ مقاله که فرستادم رو هنوز نخونده و گفت که فعلا هم وقت نمیکنه بخونه و بهتره که نتایجی رو که گم کردم پیدا کنم و اگر لازمه چیزی اضافه یا کم کنم و دوباره بفرستم وگرنه که برایِ تصحیحات و نظراتش صبر کنم.

دو‌شنبه پروپزالِ مینی‌پروژه رو کامل کردم و برایِ مونیک فرستادم که نظرش رو بده و بعدِ انجام اون چه که خواسته بفرستم برایِ استاد‌راهنمایِ مربوطه؛ "Alain N. Rousseau". خودش تصحیحاتی که لازم بوده رو انجام داده و فرستاده برای استاد راهنمای مربوطه و اون هم نظرات و پیشنهاداتِ لازم رو داد که دیشب انجام دادم و فردا باید برایِ تأیید بفرستم دفتر آموزش.

هوایِ تازه دلم میخواد، ساعت ۸ با "اسما" قراره بریم پیاده‌روی... به یه هم‌پا برای ورزش‌هایِ بیرون از سالن احتیاج دارم که ترجیحا زبان فرانسه و فارسی‌ ندونه، انگلیسیش عالی‌ باشه با یه لهجه خوب، هندی و چینی‌ (عزیزانِ چشم بادومی) هم نباشه!
فیلمِ "جین ایر۱۹۹۶" رو دیدم. برایِ اینکه عذاب وجدان نگیرم(به مونیک قول دادم تو خونه رو پروپزالِ پروژه جدید کار می‌کنم) هم مدام برایِ خودم تکرار کردم که تمرین زبانه، باید زبانِ انگلیسیم رو قویتر کنم!!!

کتابش رو وقتی‌ دبیرستانی بودم خوندم، شاید چند بار، همیشه عشق رو اینجوری دوست داشتم و دارم، عمیق، لطیف، مقدس، هیجانِ خفته زیرِ ظاهرِ آروم، بودن در عینِ نبودن.... امروز دیدم با گذرِ اینهمه سال، اینهمه تجربه، اینهمه تغییر، هنوز هم همون حسی رو داشتم که اولین بار وقتی‌ کتابش رو خوندم!

دلم می‌خواد نسخه جدیدش "جین ایر ۲۰۱۱" رو رو پرده سینما ببینم، شاید هم نه، فردا آنلاین دیدم... تا ببینیم!

------------------------------------------------------------------

http://www.imdb.com/title/tt1229822/

۱۳۹۰ آذر ۸, سه‌شنبه

از شنبه شب ساعت ۲:۳۰ صبح که از تولدِ آرزو اومدم خونه تا امروز سه‌شنبه، ساعت ۲:۳۰ بعدازظهر بیرون نرفتم، عصر با مونیک جلسه دارم ساعت دقیقی‌ نگفته، طبقِ معمول ۱۵:۳۰ به بعد باید باشه، زنگ زدم نبود تو دفترش، ایمیل هم زدم جواب نداد، ممکنه تو دفترش نباشه، زودتر رفتم که حضوراً ببینمش، نبود، ۳:۳۰ ایمیل زد که مدرسه دخترش بوده و ۱۶:۳۰ ببینیم هم رو.

تو ورودیِ ساختمون درخت کاجِ تزئین شده نوئل رو گذاشتند، هنوز خیلی‌ جاها تزئیناتِ هالووین رو جمع نکردند، سالِ نو داره میاد و من هنوز فکری برای تعطیلاتم نکردم، یکی‌ دو تا پیشنهادِ سفر دارم، تصمیم نگرفتم، اگر نخوام خونه بمونم باید زودتر برنامه‌ریزی کنم. همینطور هم ایمیل جشنهای سالِ نو میاد، ولی‌ خب همه تا قبل از تعطیلاته و تعطیلات رو همه با خونواده‌هاشون میگذرونند، برای رفتن به جشنها هم هیچ تصمیمی نگرفتم.
ولی‌ دوشنبه ۵ دسامبر، شبِ عاشورا یه جا به صرفِ "قیمه امام حسین" دعوتم که قبول کردم و اگر خدا بخواد میرم.

هوا عالیه، انگار نه انگار که زمستونه و کبک یکی‌ از سردترین شهرهایِ دنیاست، هوایِ لطیف بعد از بارون، زمین خیس، مثلِ روز‌هایِ بارونی اواخرِ بهار یا اوایل پاییز...

یکشنبه صبح یه دوستِ قدیمی‌ از دورانِ دانشکده که آخرین بار قبل از اومدنم از ایران دیدمش رو فیسبوک پیدام کرده و زنگ زده، خیلی‌ خوشحال شدم، میگه بیا رو oovoo یا skype که ببینمت و حرف بزنیم، میگم هیچ‌کدومش رو ندارم، چون چت نمیکنم، دلم نمیخواد ارتباطِ تصویریِ مجازی رو، اینجوری بیشتر دلتنگ میشم و دلم حسّ و حضور میخواد، همون تلفنی حرف زدن خوبه، اینجوری فکر میکنی‌ دو تا کوچه اونطرف‌تر تو خونه‌شون نشستند، فاصله خیلی‌ معلوم نمیکنه، این چندمین باره که این جواب رو به دوستُ و آشناها میدم، بعضی‌‌ها باور نمیکنند، شاید یه روزی هم به این نوع ارتباط عادت کنم... آدم چه میدونه، به خیلی‌ چیز‌ها عادت کردم یکیش هم این!

دو‌شنبه ساعت ۶ صبح بود فکر کنم شاید هنوز ۶ هم نشده بود، چون هوا تاریک بود و خیلی‌ بعدش هم روشن نشده بود که با لرزشِ موبایلم بیدار شدم زیرِ یکی‌ از بالشها بود، همونطور چشم بسته و تو خواب جواب دادم، دختر‌دایی وسطیه بود از کیش، میگه داشتم عکس‌ها رو میدیدم (عکس‌هایِ سفر کیش رو) و عکسی که با حامد بهداد گرفتی‌ جلومه که دلم هوات رو کرد و زنگ زدم، دوستهاش هم از اون طرف شلوغ میکنند و مثلا سلام میرسونند، حرف می‌زنیم، تا آخرِ مکالمه چشمام بسته بود ولی‌ خوشحال بودم، این تلفنهایِ ناگهانی، اومدنِ دوستهایِ قدیمی‌، آدمهایی از گذشته که کلی با شون خاطره داری، شنیدنِ صداهایِ شادشون که با هیجان حرف میزنند، اون حسّ خوبشون که از پشتِ تلفن هم معلومه، حالِ خوشی‌ بهم میده حتی اگر بی‌وقت زنگ بزنند...

۱۳۹۰ آذر ۷, دوشنبه

شنبه شب تولدِ آرزو بود، خودش ایرانیه شوهرش از استانبولِ ترکیه، مهمونها از همه جا بودند و به زبان هایِ عربی‌، ترکِ ترکیه، آذری ایرانی، فارسی‌، آلمانی، لهستانی، بوسنیایی، فرانسوی، انگلیسی‌، روسی و... صحبت میکردند. زبانِ مشترک انگلیسی‌ بود ولی‌ از کنارِ هر دو‌سه نفری که مشغولِ صحبت بودند ردّ میشدی یه زبان و یه لهجه رو می شنیدی. تنوع رقص، قیافه، آداب و رسوم... شبِ خیلی‌ خوبی‌ بود!
این روز‌ها که مهاجرت یه رسم شده و تو کشورهایِ مهاجر‌پذیر، مردمی از هر نقطه کره زمین، با رنگ‌ها و زبانهایِ مختلف کنارِ هم زندگی‌ میکنند، بهتره که یه زبان اصلی‌ هم انتخاب بشه، قبلا شده البته، ولی‌ منظورم اینه که یادگیریش اجباری باشه، مثلِ فارسی‌ تو ایران که همه قومیتهای ایرانی در کنارِ زبانِ مادریشون باید بدونند، یادگیریِ این زبان هم از همون بچگی‌ اجباری بشه برایِ همه مردمِ دنیا که دیگه الان به قولی دهکدهٔ جهانی‌ شده!

جمعه شب رفته بودم ختمِ پدر یکی‌ از دانشجوهایِ ایرانیِ دانشگاه لاوال، در حدِ سلام‌علیک خودش رو و کمی‌ بیشتر خانومش رو میشناسم. ظاهراً فوتش ناگهانی بوده. بنده خدا پسره انقدر توداره که روزی که خبرِ فوتِ پدرش رو شنیده تا غروب مونده دانشگاه، کلاسش رو رفته، کارهاش رو انجام داده، و شب که اومده خونهِ با اصرار همسرش که چی‌ شده؟ چرا تو فکری؟ چرا دستات سرده؟ خبر رو گفته!از دست دادنِ عزیزان، بخصوص پدر و مادر سخته ولی‌ وقتی‌ انقدر دوری و مدتهاست ندیدیشون شدت این غم به مراتب بیشتر میشه. به عادله که کنار دستم نشسته میگم که "ببین کی‌ دارم بهت میگم من اینجا بمون نیستم، برمیگردم، دلم نمیخواد فرصتها رو از دست بدم!" هیچ چیز قابلِ پیش‌بینی‌ نیست، به سنّ و سال هم نیست، و اتفاق هم خبر نمیکنه و هیچ کس سرش رو آهن نگرفته و موندگار نیست ولی‌ خدا برایِ هیچ‌کس اون روز رو نیاره که این اخبار رو تو غربت بشنوه، یکی‌ از نگرانیهایِ مهاجرته به خدا!

چهار‌شنبه شب مهمون داشتم برایِ شام، "فرد" هم بود، تازه از ایران برگشته. یه پسرِ ۲۳ ساله کبکی، خوش ظاهر، مؤدب، استاد راهنماش ایرانیه، ۲ سال پیش یه روز یه ایمیل از طرف انجمن ایرانیها گرفتیم که کی‌ میتونه به یه کبکی که مایله فارسی‌ یاد بگیره کمک کنه. "زارا" قبول کرده بود و از طریقِ همونها هم تو جمع ایرانی‌ها راه پیدا کرده. از قرارِ معلوم دو سالی‌ میشه که تو چت روم با یه دخترِ ایرانی آشنا شده، و تقریبا یک ماهِ پیش به مدتِ ۱۰ روز رفت ایران که حضوراً هم همدیگه رو ببینند. یادم نمیره شبی‌ که برگشته بود، عکس میگذاشت رو فیسبوک و و هم‌زمان لایک و کامنت بود که به پایِ عکس‌ها گذاشته میشد، انگاری همه منتظرِ این لحظه بودیم که تو این شادی شریک بشیم، یه جوری انگار همه منتظرِ نتیجه این سفر بودیم، تویِ همه عکس ها، نگاهِ شاد و خنده دختر خوش چشم‌و‌ابرویِ ایرونی‌، و پوستِ صورتش که از شادی میدرخشید سرشار از عشق و خوشبختی‌ بود همه عکس‌ها هم یه نتِ "Je t`aime Kia :X" همراه بود، اون لحظه انگار یه نسیمی از شادی، تو دنیایِ فیسبوک بینمون می‌وزید، یه جوری مثلِ بادکنکی شدنِ دل از شوق، کم هم نبودیم! اون روزهایی که این پسر ایران بود، من نگران بودم، اولین بار بود همدیگه رو حضوری میدیدند، نه تو وب و دنیایِ مجازی. هر بار که "زارا" میگفت یه خبر از "فرد"، من دلم می‌ریخت، نگران بودم که نشه یا رفتارشون با حرفهایی که زدند نخونه، هر چند که رابطه اینها تعریف شده است، یه تعهده، یه جور نامزدی...از خودم تعجب می‌کردم که چی‌ شد اون هم خوش‌بینی‌؟! پسرِ ۲۳ ساله و دختر ۲۱ساله عاشق، دنیاشون انقدر قشنگ و پاکه بدور از هر نگرانی، ترس، احتیاط که براشون فاصله زمانی‌مکانی، تفاوتِ فرهنگی‌ معنی نداره! همه دنیا پروانه ایه... شبی‌ که خانواده "کیا" ازش خواسته بودند خونه اونها بمونه و اجازه داده بودند که کنارِ هم بخوابند انقدر ذوق زده شده بود که حتی ما اینجا خبردار شدیم!!! از تهران خیلی‌ خوشش اومده با همه تفاوتها، ترافیکش، شلوغیِ خیابونها، سختیِ عبور از خیابون و... میگه که مردمِ اینجا چون چیزی از ایران نمیدونند و هر تصویری هم که دارند از طریقِ اخبار و تلویزیونه، از ایرانی‌ها میترسند، مثلا مادر‌بزرگم نگرانه و هر بار که من رو می‌بینه در موردِ زندگی‌ در ایران و ایرانی‌ها میپرسه، هر چقدر هم براش تعریف می‌کنم باز دفعه بعد که می بیندم همون سوالها رو تکرار میکنه!

۱۳۹۰ آذر ۶, یکشنبه

هیچ وقت گًل یا موجودِ زنده نگه‌نمیدارم، میترسم که نتونم خوب ازشون نگهداری کنم، ولی‌ "آ" و "ن" گل‌هایِ قشنگی دارند، من هم گفته بودم برم خونه جدید گًل می‌گیرم که به خونه شادابی و زندگی‌ بده. شنبه شبِ گذشته مهمون داشتم، دوستانی‌ که تو اثاثکشی‌ کمکم کرده بودند، "آ" برام یه گلدون خوشگل Lis de la paix، شاداب و پُر‌برگ و گًل آورده، که گذاشتم مقابل پنجره. بعد از دو‌سه روز اون برگهایِ سبز و شاداب خموده شدند و تک‌و‌توک هم زرد، هی‌ آب دادم بهش، جاش رو عوض کردم، قربون‌صدقه ش رفتم، موزیک براش گذاشتم، افاقه نکرد که نکرد، زبون بسته هم که نمی‌تونه حرف بزنه بگه مشکلش رو، خیلی‌ ناراحت بودم، تو این هیر‌و‌ویر گم شدنِ نتایجِ کارم و اینهمه کاری که باید انجام بدم، فکرِ پژمردگیِ این گًلِ بیشتر اذیتم میکرد، نمیخواستم هم به کسی‌ بگم، یه سرچ کردم تو اینترنت فهمیدم دمایِ مناسبِ این گل بینِ ۲۲-۱۸ درجه هست، و حالا من همیشه خونه‌ام مثل سونا میمونه، همیشه پنجره بازه که هوایِ تازه بیاد ولی‌ تا گرم نباشه نمیتونم بخوابم، و از اونجاییکه این خونه ژئوترمیکه و خب زمین گرمه و این گلدون هم رو زمین بوده بیچاره داشته خفه می شده، گذاشتمش روی یه میزِ کوچیک مقابلِ پنجره و دما رو هم رو ۲۴-۲۳ نگه میدارم، هیچ چی‌ دیگه اختیارِ این خونه الان دستِ این گلدونه!!! موزیکِ ملایم هم مدام براش پخش میشه، از صبح هم با سلام، صبح به خیر و قربون‌صدقه رفتنش شروع میشه تا شب، حالا حالش خوب شده و سرحاله مثلِ قبل! و من هم یواش یواش دارم به این دما عادت می‌کنم، دو‌سه شبِ اول کیسه آبجوش به دادم رسید!

شبِ قبلش، جمعه‌شب با "آ" رفتیم ختمِ مادرِ "نوشی" (از دوستانِ خیلی‌ خوبمه)، آمریکا فوت کرده، دوهفته طول کشیده تا بردنش ایران و دفن کردند، و "نوشی" و خواهرهاش هم هر کدوم از یه سرِ این کره زمین رفته بودند که برایِ مراسم باشند، میگه برایِ اولین بار تو همه این سالها ما چهار خواهر با هم ایران بودیم، با شنیدنِ این حرف انگار یکی‌ دلم رو فشرد، یک سالی‌ میشد مادرش رو ندیده بود،آخرین باری که مامانش اینجا بود من هم رفتم دیدنش، بنده خدا افسردگی شدید داشت. یکی‌ دو روز قبل از این اتفاق به من زنگ زد و گفت: آخرِ هفته میرم میامی مامان بابا رو ببینم و و برمی‌گردم جمعه‌عصر همدیگه رو ببینیم، گفتم باشه. یک روز از این تلفن و قرار‌مدار نگذشته بود که رو فیسبوک خبرِ فوتِ مادرش رو دیدم.
خانومهایِ تو جمع که هر کدوم حداقل بیست سالی‌ میشه که مهاجرت کردند از این قِسم خاطرات تعریف میکنند و اینکه چقدر سخته، در حالیکه اکثرا خونواده‌هاشون هم بیرون از ایرانند. با اینحال وقتی‌ تو حرفهام به برگشتنم به ایران بعد از اتمامِ تحصیل اشاره می‌کنم انگاری که خُل دیدند، متعجب نگام میکنند و می‌پرسند جداً؟! همون جوابِ همیشگی‌، "نمیخوام فرصتِ بودن رو از دست بدم." سری تکون میدند که آره خب و یکی‌ هم پیشنهاد آوردن مامان‌بابا به اینجا رو میده! هیچ کس از آینده خبر نداره، برایِ پدر‌مادرِ من که دیگه مهاجرت معنی نداره که بخوان بیان اینجا، این منم که از حضورِ اونها انرژی میگیرم هر چند که با اونها زندگی‌ نکنم، این دغدغه ذهنیِ این روز هامه، میدونم که زندگی‌ اونجا مثلِ بودن تو یک خونواده آشفته و درب داغونه حالا تو یه بعدِ وسیعتر، میدونم که کار کردن اونجا سخته، تجربه کار کردن اونجا رو دارم و همینجا رو، اینجا آسایش هست و آرامش، اینجا شفافیت هست و اعتماد، دورویی و تظاهر نیست ولی‌ یه چیز‌هایی‌ هم هست که با منطق نمیشه توجیه‌ش کرد، و جالب این که همه کسانی‌ که به اصرار به من میگند: برنگردیها پروین، خُل نشی‌ یک وقت که برگردی! اصلا تجربه دور بودن از خونواده و فامیل، حتی زندگی تو یه شهرِ دیگه رو ندارند. البته مدتیه که تصمیم گرفتم که به این مساله فکر نکنم و اصراری نداشته باشم، و خودم رو به سرنوشت بسپرم، کی‌ میدونه که آینده چی‌ میشه؟!

۱۳۹۰ آذر ۳, پنجشنبه

سه‌شنبه امتحان جامع داشت، دوشنبه شب وقتِ برگشت به خونه از دفترم که دراومدم بهش زنگ زدم که حالش رو بپرسم و ببینم نیاز به چیزی داره یه نه؟ شوهرش هم بیش از یک ماه و نیمه که سفره و خب دلتنگ هم هست. می‌پرسم خوبی‌؟ صداش می‌لرزه میگه: نه و میزنه زیرِ گریه! فکرکردم از استرسِ امتحانه، دلداریش میدم و پیشنهاد میدم بیاد خونه من، همینجا تمرین کنه... همه ما اینجا تنهائیم چه اونی که مجرده چه اونیکه متأهل، دور از خونواده هامونیم، همیشه به بچه‌ها میگم که من رو مثلِ خواهرِ بزرگترتون بدونید، خونه من رو هم، تنها نمونید، اینجا ما همه یه خونواده‌ایم! میگه: "نه،مربوط به امتحانم نیست" ، و گریه اش شدیدتر میشه! نگران شدم، شاید اتفاقی‌ برایِ شوهرش پیش اومده، از اون زوج‌هایِ عاشقیند که من عاشقیتشون رو دوست دارم! می‌شینم رو کاناپه تو سالن ورودی دانشکده، و همونطور که از شیشه بزرگ و سراسری به بیرون و حرکتِ ماشینها و توقفشون پشتِ چراغ‌راهنما نگاه می‌کنم بهش گوش میدم، میگه: "از دستِ این دختره، خیلی‌ پاش رو از گلیمش دراز کرده!"بیش از ۱۰ دقیقه گریه کرد و فقط گفت "از دستِ این دختره..."، گوش کردم، چیزی نپرسیدم، میگذارم خودش حرف بزنه، فقط گریه میکنه، اصرار می‌کنم بیاد پیشِ من، تنها نمونه، میگه باید بمونه که پاورپوینتش رو کامل کنه و بعد از امتحانش میاد.
چهار‌شنبه شب با دو تا دیگه از بچه‌ها اومد، بعد از شام که بقیه رفتند شروع کرد به حرف زدن... ماجرا رو تعریف میکرد با صدایی بلند و عصبی،ظاهراً به دختره ایمیل میزنه و همزمان با مسنجرِ شوهرش هم آن بوده برایِ انجامِ کاری و "این دختره" به ایمیل‌هایی‌ که این با آیدیِ خودش میزده جواب نمیداده و از اونطرف رو مسنجرِ شوهرِ این پیغامهایِ دوستانه و خیلی‌ صمیمانه می‌گذاشته غافل از اینکه این پسرِ نیست که آنه، خلاصه دیگه برخورد پیش اومده دختره هم گفته که من اینطوری می‌خوام که توجهِ شوهرم رو جلب کنم و خیلی‌ حرفهایِ دیگه، شوهرِ اون دختره هم یه هفته رفته بوده کنفرانس و حالا که برگشته موضوع رو فهمیده و اومده با این صحبت کرده و حق رو به این داده! شوهرِ این هم هنوز از سفر برنگشته...
زندگی‌ هزار رو داره و آدمها شاید بیشتر، این دختره رو میشناسم، میدونستم چی‌ میگه، منِ پر تحمل و صبور رو هم به حال و روزی انداخته بود که یه بار باهاش حرف زدم و بهش گفتم که رفتاراش اذیتم میکنه و پرِ از انرژیِ منفیه، بعد از اون همیشه به قولِ خودش ممنون این برخوردِ صادقانه است....
اگه تا چند ماه پیش این حرفها رو می‌شنیدم، نمی فهمیدمش فقط گوش می‌کردم و حرفهایی رو میزدم که آرامشش بهش برگرده، این بار همون کار رو کردم با این تفاوت که حسش هم می‌کردم... هیچوقت حساس نبودم و حساسیت یا بهتر از اون حسودیِ دخترانه رو نمی‌فهمیدم، خیلی‌ هم پیش اومده برخوردهای بدِ ناشی‌ از حسادت یا حساسیتِ از طرفِ دوستی‌، رفیقی، آشنایی... که خیلی‌ هم برخورنده و ناراحت کننده بود، بهشون حق نمیدادم چون خیلی‌ حریم‌ها رو رعایت می‌کنم، همیشه این سؤال بود برام که اینهایی که حساسند و اینطور برخورد میکنند حتما به خودشون اعتماد ندارند و یا به جایِ اینکه به طرفِ مقابلشون حرف بزنند چرا با دخترها و زنهایِ دیگه بد‌رفتاری میکنند؟!! همیشه سعی‌ کردم در مقابلِ این حس‌ها که به نوعی به نظرم ضعف بود قوی باشم، یا شاید اون سالهایِ دور فکر می‌کردم خیلی‌ زنونه است و من نمیخواستم بابتش آسیب ببینم، تویِ یه ارتباطِ احساسی‌-عاطفی هر وقت حس می‌کردم که پایِ نفر سومی‌ میونه شاید، واکنشی نشون نمیدادم و برخوردِ آدمِ مقابل رو می‌‌سنجیدم، و خب ترجیح میدادم انتخاب بشم یا به قولی "خواسته" بشم تا بجنگم و به اصرار ارتباطی‌ رو حفظ کنم،... ولی‌ از یه جایی‌، نمیدونم از کی‌ شروع شد که حس کردم که نه، من هم حساس شدم، حتی به یه برخوردهایِ ظریف تو دنیایِ مجازی، و ربطی‌ هم نداشت به اون چیزهایی که فکر می‌کردم بهشون رسیدم، اون همه منطق و استدلال، خوشفکری، توانمندی‌، کنترلِ احساسات و ... یه جا هست که انقدر حست درگیر میشه که ناخوداگاهت عکس‌العمل نشون میده و اگراین حسِّ خوبی‌ که هست درگیرِ ارتباطی‌ باشه که تعریفی براش نداری و "حضوری" هم نبوده ولی‌ حجمِ وسیعی از "بودن" رو داشته! سخت‌تر هم هست حداقل برایِ آدمی‌ مثلِ من چون به خودش حقِ اعتراض یا حتی گلایه کردن هم نمیده و سبب میشه که این حساسیت جور دیگه خودش رو نشون بده یه جوری مثلِ فشرده شدنِ دل، یه جور "مچاله شدنش" و هر بار همراه بوده با نهیب زدن خود که: نه، حق نداری، رابطه‌ای که تعریف نشده، حالا چارتا کلام قشنگ و احساسی‌ و .... و بدتر اینکه یه وقتی‌، این حساسیت رو نشون دادم حالا به شوخی‌ یا با یه حرفِ معمولی و .... و بعد خودم رو سرزنش می‌کردم که همه اون ایده‌آلهایی که برایِ رسیدن بهشون تلاش کرده بودم رو زیرِ سؤال بردم، و گفته مامان رو به یاد آوردم که: تو روزگاری که زن میره فضا، این حرفها معنی نداره! ولی‌ خب شد دیگه، یه چیز‌هایی‌ هست که طبیعیه، جنسیت هم نمیشناسه، مثلِ همین حساسیت ، حالا نوِع برخوردِ آقایون با خانومها وقتی‌ تو این موقعیّت قرار میگیرند فرق میکنه... به هر حال بیشتر از هر چیزی شاید اون وقتی‌ پیش میاد که احساسِ خوب و عمیقی هست و برایِ خیلی‌ها این حسّ همراهه با مالکیت، چیزی که شخصا ازش گریزونم و ترجیح میدم "بودن" رو تا "داشتن" رو!
از اونجایی که هر دوشون برایِ "دوید" کار میکنند اون هم متوجه شده و باهاش حرف زده، و جالب اینکه بهش گفته رو دوستیهات دقت کن و از من به عنوانِ یه آدمی‌ که تو دوستی‌ میشه روش حساب کرد و یه "آدمِ لوطی" یاد کرده! و گفته با پروین دوست شو... حالا من هم نه با تعریف بالا میرم و نه با تکذیب میام پایین، دیگه از این حرفهامون گذشته، ولی‌ برام از این جهت جالب بود که "دوید" (طبقِ صحبتهایی که گاهی‌ از خانومهایی که براش کار کردند میگه)، جنسیت رو فقط می بینه و در موردِ زنها و دخترهایی که باهاش کار کردند هیچوقت نگاهِ دیگه‌ای نداشته!
خلاصه که این چند روزه تا اومدنِ همسرش ما گوشیم برایِ شنیدنِ هر چه که میخواد بگه، آرامشش به هم ریخته....

۱۳۹۰ آذر ۲, چهارشنبه

آخیش... بالاخره دلم رو به دریا زدم و مقاله رو برایِ مونیک فرستادم، هنوز هم راضی‌ نیستم ولی‌ بهش قول داده بودم که تا دیروز بفرستم، دیروز و امروز موندم خونه و اون تصحیحاتِ آخر رو که لازم میدونستم انجام دادم و الان فرستادم، منتظرِ تصحیحات و نظراتش هستم اینجوری بهتر میدونم چه کارش کنم.

یه مشکل پیدا کردم و اون اینکه، تمامِ نتایجم رو گم کردم نه تو هارددیسکم هست و نه رو لپتاپ، نقشه‌های روزانهِ یخ و برف منطقه برایِ ۳ سال، نمیدونم چه کنم؟ حالم هم دیگه بد میشه از دوباره انجام دادنش، اما اگه واقعا نباشند باید دوباره انجام بدم، اه...

الان هم باید پرپوزالِ مینی‌-پروژه رو تموم کنم و تا فردا برم سرِ پروژه SMAP ...

بالاخره اینجا هم برف اومد، بعد از اینکه تموم ایران زمستون شده و برف و بارون اومده حتی زاهدان! پرده رو کنار زدم رقصِ ذراتِ برف رو می بینم، لیوان چای داغ و ابی که می‌خونه: نفس نفس تو سینه‌ام عطرِ نفس‌هایِ شماست .... اگر که قابل بدونید خونه دل جایِ شماست ...

۱۳۹۰ آبان ۲۹, یکشنبه

تلخم، تلخِ تلخ....

"جدایی نادر از سیمین" رو دیدم!

-----------------------------------------------------------------
http://www.youtube.com/watch?v=rjp01glJMPo
http://www.youtube.com/watch?v=LWkeHWaOQwg

۱۳۹۰ آبان ۲۸, شنبه

شرطِ لازم برایِ کار کردن تو یه شکلات‌پزی گذروندنِ یه دوره دو ساله در مدرسه به اضافه ۴-۳ ماه کارآموزی در یه شکلات‌سازی با پرداخت شهریه بالا است! خوش اومدن از محیطِ صمیمانه، رمانتیک و پر از بوهایِ خوشمزه کاکائو و انواعِ اسانس‌های یه شکلات فروشی شرطِ کافی‌ نیست! هر چند که موقع مصاحبه لبخند و نگاهی به شیرینی‌ همون شکلاتها داشته باشی‌ و از علاقه و عشقِ به وجود اومده در یک خرید از اینجا صحبت کنی‌!

خب جواب معلومه....

۱۳۹۰ آبان ۲۶, پنجشنبه

این شبها گاهی‌ که فرصت کنم، سریالِ "وضعیتِ سفید" رو میبینم، تا الان ۱۲-۱۰ قسمتش رو دیدم، به نظرم قشنگه، آدم رو با خودش میکشه و شخصیتها، مکالمات، برخوردها خیلی‌ واقعی‌ و ملموس با اون زمان هستند، از این توجه و دقت فیلمنامه نویس و کارگردان خیلی‌ خوشم اومد، حرفها و اصطلاحات، خونواده‌ هایِ متفاوت، همه تیپ، دعواهایِ زن و شوهرها، ... یکی‌ از نکته هاش که به چش میاد یا به چشمِ من اومد اینه که زنها تو بدترین حالتش هم حرفی‌ از طلاق نمیزنند نهایتش اینه که تهدید میکنند که میرم خونه بابام، یا دیگه دوستت ندارم! این نکته‌ای بود که بعد از دیدنِ تئاترِ "زمستانِ ۶۶"،در جوابِ دوستی‌ که این تئاتر رو دیده بود و دوست داشت و نظرم رو پرسید، گفتم: دوستش داشتم و به این نکته که برخوردایِ زنِ نمایش "آیدا کیخانی" به برخوردهایِ زنهایِ امروز و تو فیلم و سریالهایِ امروز بیشتر شبیهه اشاره کردم و اضافه کردم که از وقتی‌ که "باران کوثری" اومد رو صحنه دلم می‌خواست که تازه تئاتر ادامه پیدا کنه! حرفم رو قبول نداشت و گفت این نمایشنامه سال ۷۲ یا ۷۵ (دقیق یادم نیست) نوشته شده واین که زنها همیشه همینطوری هستند و ...! که گفتم شاید همینطور باشه ولی‌ زنهایِ اون دهه سریع حرفِ طلاق نمیزدند، تازه اونها طلاق نمیگرفتند این مردها بودند که طلاق میدادند! و تو این سریال به همه اینها توجه شده.....
یه چیزِ دیگه که من رو از جام پروند این بود که تو قسمت اول به Pen-Freindاشاره کرد! یعنی‌ تا این حد دقت، خدایِ من! این تیکه ش انقدر برام جالب بود که نگو....

---------------------------------------------------------------------
http://www.persianhub.org/download/2345-vaziat-sefid/

۱۳۹۰ آبان ۲۵, چهارشنبه

دوشنبه عصر برایِ دفاع از تز‌ِ دکترای‌ یکی‌ بچه‌هایِ ایرانی دانشگاهِ لاوال دعوت بودم، نمیدونستم چی‌ ببرم، اگر دختر بود گًل میبردم ولی‌ برایِ یه آقا، همیشه سواله اینکه چی‌ ببرم که حرفی‌، حدیثی نباشه؟ به هر حال... تصمیم گرفتم شکلات بگیرم ولی‌ نه از این بسته‌هایِ آماده، رفتم یه شکلات‌پزیِ فرانسوی نزدیکِ خونه که تو یکی از این خیابونهایِ سنگفرشِ قدیمیه که شیک و گرونه، بعضی‌ از جعبه‌هاش ۴ تا دونه بیشتر جا نداره، دونه‌ای شکلات انتخاب میکنی‌ برات خوشگل می‌‌چینند ... عاشق اونجا شدم، عاشقِ فضایِ گرم، مهربون و شیرینش! دو تا دخترِ جوون و خوشرو به مشتریها می‌رسیدند، قسمتِ عقبِ فروشگاه هم شکلات درست میکردند و بویِ مطبوعی پیچیده بود، بویِ گرمِ شکلات، دو طرفِ درِ ورودی پنجره‌هایِ بزرگِ بود که هر طرف میزِ گردِ کوچیکی با دو تا صندلی دورش، دورِ میزِ سمتِ راست دو تا خانم مسن نشسته بودند و قهوه و شکلات میخوردند و دورِ میزی که سمتِ چپِ در بود دو تا پیرمردِ مو سفید دوست داشتنی، مثلِ فیلمهایِ اروپایی، فکر کن کنارِ این پنجره بشینی‌ قهوه یا شکلاتِ داغ بخوری، کتاب بخونی‌ در حالیکه بیرون هم برف بباره، برفهایِ سفیدِ پنبه ای! یهو دلم خواست که اینجا کار کنم، یه تجربه جدید! بعد از اینکه سفارش دادم، از دختره پرسیدم که مسئول اینجا کیه؟ چه وقت هست و آیا کارمند نیمه‌وقت هم استخدام میکنه؟

غروبِ دوشنبه بعد از مراسم دفاع، رفتم آپارتمانِ قبلی رو تمیز کردم همه جا با موادِ ضد‌عفونی‌ کننده، ۳ ساعت طول کشید، خونه تمیز بودها ولی‌ اینجا وقتی‌ خونه رو تحویل میدی باید مثلِ روزِ اول باشه میان بررسی‌ میکنند بعد کلید رو تحویل میگیرند، من نمیدونم سرایدار چه کاره هست و چرا اینهمه کرایه می‌دیم به خدا؟! دستام پینه بسته الان، خوبه که قرار نیست کسی‌ رو ببینم، دست بدم، نوازش کنم، بیشتر الان به درد خاروندن پشتِ کسی‌ میخوره!!! یکشنبه اومدم آپارتمانِ جدید، انقدر دوستش دارم و ناز شده که ترجیح میدم همینجا هم کار کنم و این ۳-۲ روز تا مجبور نبودم نرفتم دانشگاه.

امروز صبح با مونیک قرار داشتم راجع به تزم باید صحبت میکردیم، فردا صبح هم با یانیک و مونیک جلسه داریم راجع به بورس PFSN که سالِ پیش قبول شدم باید دوباره گزارشِ سفرِ امسال به مناطقِ شمالی‌ Umijuaq رو بدم و دوباره شرکت کنم برای بورسِ سالِ بعد. و جمعه جلسه بعدی برایِ نوشتنِ پروپزالِ مینی‌پروژه ترمِ بعد! خلاصه ساعت ۱۱:۳۰ از اتاقش اومدم بیرون با کلی‌ کاری که گفته تا جمعه باید انجام بدم که گفتم میرم خونه کار می‌کنم. تو راه به سرم زد برم شکلات‌فروشی و درخواستِ کار بدم، انقدر هم امیدوار و دلخوش بودم که نگو، تو راه فکر کردم هیچ کارِ دلبرانه‌ای نکردم نه حتی یه رژِ گونه یه رژِ لب، با همون تیپِ ساده، خودم رو تو شیشه‌هایِ بلندِ رستورانهایِ تو مسیر نگاه کردم، بارونیِ کوتاهِ مشکی‌ که یقه اسکی بافتنی و دمِ مچ‌هایِ بافتنی داره، شلوارِ لگینگِ جین و پوتینهایِ بلند مشکی‌ که لبه اش برگشته و از پشمه توشه، با موهایِ کوتاهی که بیچاره‌ها تو سفرِ ایران هر هفته به یه رنگ درومدند، از هایلایتِ روشن گرفته، تا فندقی و دمِ اومدن قهوه‌ای تیره و تازه این یک ماه که به حالِ خودشون بودند خوشرنگ شدند... همینجور که نگاه میکردم خودم رو که ببینم خوبه چشمم افتاد به رئیسِ دانشکده که با چند نفر دورِ یه میز نشسته بودند برایِ ناهار اونهم من رو دید و با لبخند سری برایِ هم تکون دادیم، بد نبودم، قابلِ قبول بودم. خلاصه وقتی‌ رسیدم دختر‌ها شناختنم، خوش و بش کردم و گفتم اومدم که رئیستون رو ببینم، از اینجا خوشم اومده، می‌خوام چند ساعتی‌ کار کنم، از همونجا هم میدیدم یه آقایِ کمی‌ تپلی با موهایِ قهوه‌ای روشنِ فرفری که اینطرف اون طرف میرفت و خیلی‌ مشغول بود، گفتند باید با اون صحبت کنی‌، یکی‌ از دخترها رفت بهش گفت، اون هم به من نگاه کرد و گفت الان سرم شلوغه رزومه ات رو بگذار، گفتم باید با خودتون صحبت کنم، صد تا ورق هم جایِ یک جمله رو نمی گیره، خلاصه گفت فردا ۵شنبه ساعت ۱۰ صبح بیا، گفتم باشه و خداحافظی کردم. دمِ در یاد قرارِ با مونیک افتادم و برگشتم، بیچاره همونجور که دستش تو اون ظرفهایِ بزرگ مایعِ شکلاته میگه: مادام الان وقت ندارم، فردا ظهر بیا، سرِ ۱۲ اینجا باش. رزومه رو دادم واومدم... خیلی‌ دلم می‌خواد بشه، انقدر فضایِ اونجا قشنگ و دوست‌داشتنیه که نگو، ضمنِ اینکه من دلم میخواد قسمتِ پختِ شکلات کار کنم نه این جلو، فیلمِ "شکلات" رو که یادتونه! حالا هنوز مونیک ساعت جلسه فردا رو مشخص نکرده. نگرانم اگه جلسه رو مثلا بگذاره ساعت ۱۱ یا حتی طول بکشه.....

نمیدونم اگه مونیک و یا آقاجون بفهمند میخوام کار کنم اونهم به خاطرِ تنوع، پُر کردنِ تنهایی، تجربه‌هایِ جدید، دیدنِ آدمهایِ متفاوت و به خاطرِ حسّ‌هایِ خوبی‌ که از یه محیط میگیرم، چه عکس‌المعلی نشون میدند؟!! شاید ناراحت بشند شاید هم نه... آقاجون همیشه به انتخابهایِ آدم احترام می‌گذاره حتی اگر کاملا مخالف باشه، دلیل هم نمیخواد، ولی‌ خب کار کردن؟! اگر بحثِ مالیِ قضیه رو بهونه کنم ممکنه بگند چرا اول به ما نگفتی؟ یا اینکه چرا دنبالِ کاری تو زمینه تحصیلیت نمیری که درآمدش هم بیشتره؟ مونیک مطمئنا میتونه بهم کار پیشنهاد بده با درآمد بهتر. شاید هم البته هیچ چیزی نگند، من برایِ خودم اینجوری فکر می‌کنم!
نمیدونم، در هر حال نمیخوام که بدونند، دروغ نمیگم بهشون ولی‌ حرفی‌ هم نمی‌زنم....

۱۳۹۰ آبان ۱۹, پنجشنبه

گو‌گیجه گرفتم حسابی‌، از یه طرف اثاث‌کشی‌، کارتنها نصفه نیمه اینطرف اونطرفِ خونه، یه طرف چمدونها، یه طرف چیزهایی که باید شسته بشه، پتو، ملافه، گلیم، و.... انگار حتما باید تمیزِ تمیز رفت تو خونه جدید، انگاری اونجا نمیشه چیزی رو شست، از یه طرف مقاله، یه خرده مینویسم، یه خرده تو این نرم‌افزار، کار که گیر میکنه دنبال نتیجه یه چیز دیگه با نرم‌افزارِ بعدی، نشد برنامه‌ای که نصفه هست باید تموم بشه، از اینها که خسته میشم یه خرده یوتیوب، یه خرده فیسبوک، گاهی‌ هم تو گوپلاس، از یه طرفِ دیگه ابسترکتِ مقاله جدید که باید زودتر بفرستم برایِ کنفرانس IGARSS2012، از یه طرف نوشتنِ پروپزالِ مینی‌-پروژه ترمِ دیگه، از یه طرف کنکورِ بورس‌ها که تمدید شد تا اولِ مارس (این سه‌چار موردِ آخر اون قسمتها که به من مربوط میشه انجام دادم مونده قسمتهایی که مونیک باید تایید کنه یا اضافه)، از یه طرف مونیک نیست، یه هفته است رفته آلمان برایِ دفاعِ "اینگا" و بعد از اونجا هم میره سوئیس برایِ دفاعِ یه دانشجویِ دیگه اش و من که الان بهش احتیاج دارم یا نه شاید بهتره دیرتر بیاد، پنجشنبه دمِ ماشین قهوه دیدمش میگه: پروین مشتاقم زودتر مقاله ات رو ببینم، به خنده میگم بخدا من بیشتر، خوب نوشتم باید زودتر بفرستم که تصحیحاتش رو بگه و انجام بدم بعد بفرستم برایِ "کایل" ولی‌ هنوز خودم راضی‌ نیستم، حالا حالاها به نظرم کار داره....

تو این هیرویری که واقعا یه دقیقه هم برام یه عالمه هست نشستم این ویدئو آکادمیِ گوگوش رو تماشا کردم، اصلا اهلِ دیدنش نبودم، ایران که بودم این الناز و گلناز کلی‌ در موردش حرف میزدند و کلی‌ هم اداش در میاوردند، الناز میشد خانم گوگوش و گلناز شرکت کننده و بلا چه رقصی میکرد و چه می‌خوند مخصوصاً پیشِ آقاجون، ولی‌ این هفته‌هایِ گذشته من هم گاهی‌ این برنامه رو میبینم!!!! یک شب قبل از برگشتنم (یک ماه پیش بود، چقدر سریع گذشت)، جمعه شب بود رفتم یه سر پیشِ نوه‌عمه ام، روزش رو با فامیل ارنگه بودیم از اون روزهایِ خوب بود، خسته بودم، ولی‌ خب باید میرفتم یکی‌ از آدمهایِ عزیزِ زندگیمه، با هم خیلی‌ دوستیم، از نوجوونی، نزدیکترینِ آدمِ زندگیشم شاید، تو این سفر هم برخلافِ سفرهایِ قبلم زیاد ندیده بودیم همدیگه رو، کنسرت دعوت کرد کیش بودم، تئاتر همینطور تصمیم داشتم با دوستِ دیگه‌ای برم که اون هم نشد به هر حال، رفتم پیشش، پارتنرش هم بود، که یکی‌ از قسمتهایِ آکادمیِ گوگوش رو نشون میداد، پرسید این برنامه رو میبینی‌؟ گفتم که نه، به یه دختری اشاره کرد قد بلند، موهایِ بلند فرفری و خنده دلنشین گفت از این خوشم میاد به پارتنرش هم گفت از موهایِ فرفری ولو خوشم میاد آخه اون هم موهاش فره ولی‌ همیشه بسته است، گفتم: چه دلنشینه، چقدر هم خودشه، ادا نداره، تُن صداش هم فرق داره ولی‌ شیرینه...
خلاصه یکی‌ دو هفته گذشته اجراها رو دیدم، همشون خوبند، "شهرزاد" سرشارِه از زنانگی و چقدر هم قشنگ می‌خونه با اون صدایِ مخملیش، "ماهان" که اصلا ترانه رو بازی میکنه با تک تکِ اعضایِ صورت و بدنش، پر از حسِّه خوندنش، "امیر" رو هم دوست دارم، مردونه است مخصوصاً این آهنگِ اخیر رو که خوند و "مهران" هم خوبه، حسِّ خاصی‌ بهش ندارم و اما "آوا"، ترانه "مردِ من" رو خیلی‌ با احساس خوند، لباس و مدلِ موهاش هم خیلی‌ بهش می‌اومد، این اجرایِ جدیدش هم خوب بود، لباسش شیک بود ولی‌ نمیدونم چرا با لباسِ کوتاه، موهایِ جمع و گوشواره چسبی نه حتی بلند و آویز! نمیدونم حتما خودش یا مدیر‌ برنامه اش اینجوری صلاح دونستند، من چه کاره‌ام جز یه بیننده. به نظرم خیلی‌ تغییر کرده و خوب پیش رفته و میره و از خواننده‌هایِ خوب سالهایِ آینده خواهد بود حتما، ولی‌ یه جورایی انگار دیگه خودش نیست، اونی که نوه‌عمه‌ام بهم نشون داد و گفت ببین چه ساده و بی‌تکلفه، خودِ خودشه، خب شاید هنوز روون نیست و مطمئنا خوب میشه، به‌هر حال روی صحنه رفتن هم آدابِ خودش رو داره که به نظر میاد "آوا" داره خوب یاد میگیره، با اینحال با‌شخصیته و دوست‌ داشتنی با خنده‌هایِ شیرین ....
و اما، اونیکه من ازش خوشم میاد به غیر از "خانمِ گوگوش" که نازنینه.... "هومن خلعتبری"، نمیدونم شبیهِ کیه؟ یه کسی‌ که میشناسمش یا شاید میشناختمش و همینجوری هم یه ذرّه ازش می‌ترسیدم، به هر حال یه جورایی حرف زدنش، ژستاش، نگاهش، تو ذوق زدنش، دقیق بودنش برام آشناست، البته یه چی‌ هم بگم کلا از آقایونِ کچلِ این مدلی‌ خوشم میاد، زیاد به خودشون مطمئنن، و وقتی‌ نگات میکنند انگار همه زوایایِ ذهنت رو می‌خونند، یه خرده ترسناکند، آدم گاهی‌ پیششون خودش نیست، دست‌و‌پاش رو گم میکنه... نسبت به "بابک سعیدی" هم نظر خاصی‌ ندارم، حتما آدمِ خوبیه

برگردم سرِ مقاله و برنامه ام

۱۳۹۰ آبان ۱۵, یکشنبه

همه ساله، اولین یکشنبه ماهِ نوامبر ساعت ۲ صبح، ساعتها یک ساعت عقب کشیده می‌شند. این عمل رویِ موبایل، کامپیوتر، لپتاپ و همه دستگاه‌هایِ الکترونیکی بطور خودکار انجام میشه.

آروم غلت میزنه و هنوز چشمش رو باز نکرده از اون سرِ اتاق میپرسه ساعت چنده؟
سرم رو از زیر لحاف درمیارم و جواب میدم: ۱۰.
هوایِ اتاق سرده!
چشماش رو نیم باز میکنه و میگه: قدیم یا جدید؟

سوژه خنده بود و یادآوری خاطراتِ ایران موقع تغییرِ ساعت...
-------------------------------------------------------------------
http://www.dioceserimouski.com/ch/heure.html
http://www.timeanddate.com/worldclock/clockchange.html?n=189

۱۳۹۰ آبان ۱۴, شنبه

حسِّ بدیه این "مچاله شدنِ دل"، خیلی‌ بد....
وقتی‌ شنبه ساعت ۵ صبح بیدار بشی‌ و وب‌گردی کنی‌...
اه...

۱۳۹۰ آبان ۱۳, جمعه

از کنارم که ردّ که میشه میگه: ببخشید، برمی‌گردم میگه یه سؤال داشتم مکث می‌کنم سریع میگه: انگلیسی‌ یا فرانسه؟ به فرانسه جواب میدم که فرانسه، بفرمایید! از معدود پسرهایِ عربِ دانشکده هست که تا به حال باهام هم‌صحبت نشده حتی در حدِ سلام علیک، شاید یکی‌ دو بار روز به خیری گفته اون هم شاید تو شرایطِ خاصی‌ بوده، در این حد که نمی‌دونست به چه زبونی صحبت کنه میفهمم. نگاهش نگرانه، میگه: مردمِ کشورِ شما خوشبختند؟ از نظرِ اقتصادی، اجتماعی، و.... لبخند میزنم، منظورش رو میفهمم، این نگرانی‌ رو تو چهره تک تکشون میبینم، ریمه که اصلا غمگینه حسابی‌، درّه یه جور، پسراشون که بیشتر اهلِ سیاست هستند و حرف زدن که بدتر، میفهم جنسِ نگرانیش رو، صریح میگم: نه! ادامه میدم: اخبارِ کشورت رو از همون روز‌هایِ اولِ ناآرومی دنبال می‌کنم، تا این اواخر سخنرانی "راشد ال..." ، یادم نمیاد اسمش رو خودش میگه و بهش میگم، این مدت نگران بودم و هنوز هستم، میگم من بچه بودم که تو کشورِ من انقلاب شد ولی‌ یادمه، حوادثِ بعدش رو بیشتر ولی‌ حرفی‌ نمی‌زنم که آتیشش همون سالِ اول به خونه خودمون افتاد و بد سوزوند، نمیخوام فکر کنه واقعیاتی که میگم به خاطرِ مسائلِ شخصیه. میگم به نظرِ من تکرارِ تاریخه، ۳۲ سال پیش ایران، حالا این بار تونس، خیلی‌ باید حواستون رو جمع کنید، مواظب باشید، حرفهایی‌ که این روز‌ها زده می‌شند خیلی‌ قشنگند، ولی‌ هر انقلابی‌ اول بچه‌هایِ خودش رو از بین میبره، اونها هیزم زیر آتیشند. از وضعِ فعلی میگم و قوانینِ جنسیتی به نامِ مذهب، از بین رفتنِ فرهنگ و اخلاق، غرورِ ملی‌ در طولِ این ۳۲ سال، و... میگه من هم میترسم ولی‌ امید دارم، اسلامیست‌ها فقط ۵۰% از مجلس رو به دست دارند.از طرفدارهایِ پرزیدنتِ ما بوده و از نظرِش دولت ِ ما ایده‌آل بوده که مقابلِ استکبار ایستاده و از این حرفها..... حالا نگرانِ مسائلِ کشورشه، اون تنها نیست، همشون میترسند، با اینکه مذهبیه از پیروزی اسلامیست‌ها می‌ترسه، میگه: اگر مثلِ ترکیه بشه نگرانی‌ نیست ولی‌.... جمله آخرش رو متوجه نمیشم که اگر اینجوری بشه چه میکنه، .... نگرانی تو نگاه و کلامش موج میزد، خیلی‌ ...

۱۳۹۰ آبان ۱۱, چهارشنبه

سه‌شنبه شب با "ا"، "زارا" و رضوان رفتیم سینما فیلمِ Café-de-Flore. فیلم روایتِ دو داستانِ موازیه یکی‌ در مورد زندگی و خیانتِ یه مرد موزیسین به همسرش که از دوره دبیرستان عاشقِ هم بودند و با هم زندگی‌ کردند و دو تا دخترِ نوجوون دارند(مونترال ۲۰۱۱)، مخفی‌ نبود، دروغی هم گفته نشد، شاید هم نشه گفت خیانت شاید بهتره بگم پایانِ یه عشق عمیق و چند ساله، پس‌زدن یکی‌ از طرفین، نمیدونم هر اصطلاحِ دیگه ای البته به خاطرِ حضورِ یه دخترِ جوون، خوشگل و لوند،... و دیگری زندگی‌ و عشق بی‌حد مادر و فرزندی که بیماری سندرم‌دان داره (پاریس ۱۹۶۹)، و تناسخِ روح و ارتباط این دو داستان.
فیلم خیلی‌ حسیه، لحظه‌هایِ سختی که به زنِ قصه می‌گذره و کنار اومدنش با این مساله، تغییرِ حسّ مرد، برخوردِ پدر و مادرش با این مساله، پدری که نمی پذیرفت این عشق و زندگی‌ دوباره رو و علناً عکس العمل نشون میداد، برخوردِ بچه‌ها که آروم بودند ولی‌ نگاهشون پرِ حرف بود، مخصوصاً دختر بزرگه که تو مهمونیهایِ فامیلی حواسش به همه برخوردها بود و....فیلمِ قشنگ و خوش‌ساختیه، بالایِ ۱۸ سال نیست ولی‌ خب روایتِ زندگیه‌ و بالطبع صحنه‌هایِ تنانه و هم‌آغوشیهایِ قشنگ و عاشقانه‌ای داره!
فیلم که تموم شد، از من می‌پرسند نظرت چیه: میگم: من صحنه هاش رو دوست داشتم، هر دو خوش تن و بدن و خوشرنگ، تتوهایِ دختره رو دیدید؟ یه خرده بیشترش میکردند بهتر بود!!! سر‌به‌سر "ا" میگذارم که همه فیلم رو اشک ریخته و میگم تو که "روضه امام حسین" اومده بودی!!! در جواب میگه: از دستت عصبانی شدم که میگی‌ تو هر زندگی‌ "باید" این مساله پیش بیاد! میخندم و میگم: حالا "باید" هم که نه ولی‌ تو یه زندگی‌ خوب ۲۰ ساله هم پیش میاد، اگر علنی هم نباشه، حتما مخفی‌ هست. حالا یه بار مرد، یه بار هم زن، یه واقعیته که هست، این روزها هم زیاد میشنویم... "زارا" میگه اون صحنه‌ای که زنه شوهرش رو بغل کرد و اشک می‌ریخت که نمیتونه فراموش کنه و اون جایی‌ به دوستش میگفت: آخه من هیچوقت عاشقِ مردِ دیگه‌ای نبودم، هیچ کسِ دیگه رو نبوسیدم، دلم سوخت: "رضوان" هم همینطور میگه... میخندم و سربسرشون میگذارم که از این حال و هوا دربیاییم!
به اونها حرفی‌ نزدم ولی‌ برخوردِهایِ دخترِ بزرگتر من رو یادِ دختر‌بچه شیطون و بازیگوشی با یه جفت چشمِ درشتِ سیاه و باهوش مینداخت که خیلی‌ از روزهایِ بچگی‌ و نوجوونیش تو همه مهمونیها و دورِ هم نشینیهای فامیلی و دوستانه، همه اون پچپچه‌ها و یک کلاغ چل کلاغیها که کم هم نبودند، وقتی‌ میدید دو نفر مشغولِ صحبتند، خودش رو سرگرم میکرد و گوش میکرد ببینه چیزی میشنوه؟ و خیلی‌ وقتها تو رفتارِ پدر به همین صورت بدونِ اینکه توجهی‌ رو جلب کنه دقیق میشد که ببینه سردی یا بدخلقی میبینه که با اون شایعات بخونه؟! و خیلی‌ از شبهایِ اون سالهایِ زندگیش سرش رو میکرد زیرِ پتو و با همون عقل بچه گانه یافته‌ها و شنیده هاش رو کنار هم میگذاشت که به یه نیتجه برسه، که هیچ وقت هم نمی‌رسید. به خاطرِ تدبیرِ پدر یا فهیمی و صبوری مادر بود که شنیده‌ها و دیده هاش تناسبی نداشتند...اووووووووووف
حوصله وارد شدن به این بحث‌ها رو ندارم، روابطِ زن و مرد، تعهد، بیوفائی، خیانت.... کی‌ میتونه اینها رو تعریف کنه؟ کی‌ میتونه درست قضاوت کنه؟ کی‌ می‌دونه بینِ دو تا آدم چی‌ می‌گذره؟ گاهی‌ خودشون هم حتی نمیدونند که چی‌ شد؟ کجا رو اشتباه رفتند که به اینجا رسیدند؟
شاید این جمله بیربط باشه ولی‌ اون سالهایِ دور یه جایی‌ خونده بودم از قولِ "مسیحِ مقدس که: "سنگسار کنید ولی‌ سنگِ اول رو کسی‌ بزنه که خودش گناه نکرده باشه!


----------------------------------------------------------------------------------
http://www.cinoche.com/films/cafe-de-flore/index.html
http://www.youtube.com/watch?v=GgJ8iXWSIy0

۱۳۹۰ آبان ۹, دوشنبه

بعد از اولین تماس بعد این همه وقت و ابراز خوشحالی که بیا ببینیمت، "ف‌‌" هم از دیدنت خوشحال میشه، سریع SMS داد که: ما داریم از هم جدا میشیم، تماس از من! چند روز بعد تعریف کرد: ۴ سال دوست بودیم، همزمان تو این مدت چند تا دوست دخترِ دیگه هم داشتم ولی‌ دیدم از جوونمردی بدوره که نگیرمش، ۸ تا سکه مهرش کردم که هر وقت که بخوام طلاق بدم (یادم نیست که گفت بعد از عقد داده این سکه‌ها رو یا نه) نخواد به این بهونه آپارتمانهام رو بلوکه کنه. حالا تو کی‌ برمیگردی؟
استتوس‌هایِ عاشقونه ای که رو فیس بوک برایِ هم می‌نویسند رو کسی‌ بخونه باور نمیکنه از اینها عاشق‌تر هم میتونه باشه!!!

۱۳۹۰ آبان ۸, یکشنبه

خوب نیستم،
دلم گرفته،
هوا خیلی‌ سرده، آسمون خاکستریه، شهرِ زیبایِ پاییزی رو غم گرفته
پریشب کمی‌ برف اومد

دیروز رفته بودیم با "آ"، "زارا" و "رضوان"، مونترال بگردیم، رستووران ایرونی‌، خرید از فروشگاهِ ایرونی‌، من چیزی نمیخواستم و هیچ دلتنگِ اینها نبودم چون تازه از ایران اومدم، فقط رفتم که یه روزِ خوبی‌ رو با بچه‌ها داشته باشیم، شقایق و مهدیه رو دیدم که دیدنشون بعد از مدت‌ها عالی‌ بود، شقایش که ناهار اومد پیشمون، دو تا از دوستهایِ رضوان هم بودن، روزِ شاد و خوبی‌ بود، جاده پاییزی زیبا بود، هزار رنگ، خوشبختانه تو مسیرِ رفت هوا هم با همه سردیش آفتابی بود و روزمون رو ساخت...

خیلی‌ کار دارم، خیلی‌.... ولی‌ از این روزهام تنبل تر و دلگیرتر هیچ وقت تو زندگیم نبودم،

دو هفته دیگه هم اثاث‌کشی دارم، نصفه‌نیمه وسایلم رو جع کردم و کارتون زدم، بچه‌ها گفتند که برایِ جابجایی کمکم میکنند، متقاضی زیاده فکر کنم تعدادِ کمک کننده‌ها از وسایل بیشتر بشه! به جام هم قراره یه دخترِ ایرونی‌ بیاد، دانشجویِ دانشگاه لاواله که شب مهمونیِ جشنِ مهرگان باهاش آشنا شدم، دو ماهه اومده کبک و موقتاً جایی‌ پانسیون شده، اسمش تو لیستِ انتظار بود که رفتم با مسئول ساختمون صحبت کردم و اون هم به دختره ایمیل زد و خب اومد و پسندید و قرارداد رو امضأ کرد، نگرانیش همخونه عرب و مذهبی‌ بود که بهش اطمینان دادم که دخترِ روشن و خوبیه، پیشداوری نکنه، من با مذهبی‌هایِ مختلفی‌ اینجا آشنا شدم، ارتباط داشتم، زندگی‌ کردم، مسیحی‌، یهودی، بهایی، مسلمون... و مسلمونها رو رشنتر از بقیه دیدم، مذهبی‌هایِ دینهایِ دیگه حتی فکر هم نمیکنند، ۱۰۰% مطیعند... تو مسلمونها، افراطیها و وهابیون سخت و دگم هستند که تعدادشون زیاد نیست

دلم ناجور گرفته... ناجور! بهش نباید رو بدم، اینجوری بشه لحظه هام رو از دست میدم، زندگی‌ که منتظرم نمی‌مونه که رو فرم بیام، باید یه کاری بکنم....

۱۳۹۰ آبان ۴, چهارشنبه

فیلمِ "تهرانِ من حراج" رو دیدم، خیلی‌ دوستش داشتم. یه وجهِ دیگه زندگی‌ تو اون شهرِ شلوغ، کثیف و دوستداشتنی!

http://asghar-joudi.com/2011/10/23/321-3/

۱۳۹۰ آبان ۳, سه‌شنبه

از پله‌هایِ دفترِ روزنامه اعتماد میام پائین، در عینِ حال به حرفهایِ بچه‌ها فکر می‌کنم، به خاطراتی که با خنده و شوخی‌ از روز‌هایِ زندان و انفرادی بودنشون میگند و اینکه با چه ترفندی از اخبارِ بیرون مطلع میشدند، می‌خندیدند ولی‌ تلخ، تلخِ تلخ، میگفتند و میگفتند، دیگه اونها رو نمی‌دیدم بیژن رو به خاطر میاوردم که گاهی‌ در مورد روز‌ها و شبهای انفرادی یا بازجوییهاش میگفت...تکرارِ تاریخ فقط راویانند که عوض می‌شند! تو همین فکر‌ها بودم که با صدایِ بوق یه ماشینِ شاسی بلندِ مشکی‌ و "در خدمتتون باشیم خانوم" به خودم اومدم... به ساعتم نگاه کردم از ۵:۳۰ گذشته بود شاید هم ۶ بود، گفته بود تماس میگیره روز قبل که سرماخورده بود، تا اون لحظه که خبری نبود، نگرانش شدم، زنگ زدم، شاد و سرحال جواب میده، ظاهراً هم تو ماشینه، حرفی‌ از قراری که گفته بود نمیزنه، من هم چیزی نمیگم، فقط حال و احوال، بعد از احوالپرسی میپرسه: کجایی؟ کجا بودی؟ میگم، میگه کی‌‌ها رو دیدی؟ یکی‌ دوتایی رو که میدونم میشناسه اسم میبرم و یکیشون از دوستانِ خیلی‌ نزدیکشه. میگه: چشمت روشن! نوک زبونمه که بگم: قرار بود چشم و دلِ ما این لحظه با دیدنِ شما روشن بشه! که سریع از ذهنم همه حرفها و قولهایِ محکمتر از اون که عملی‌ نشدند می‌گذره، منصرف میشم و میگم: دلِ شما روشن!

۱۳۹۰ آبان ۲, دوشنبه

امروز صبح با صدایِ هق‌هقِ "بوشرا" بیدار شدم، با چشمهایی که به زور باز میشد درِ اتاقش رو زدم و پرسیدم چی‌ شده؟ گفت که عمویِ بزرگش در مراکش فوت شده و امروز به اون خبر دادند، با همون چشم‌هایِ نیمه باز بغلش کردم و به فارسی‌، فرانسه و عربی‌ هر جمله‌ای که بلد بودم برایِ این لحظه رو بهش گفتم. غروب که از دانشکده برگشتم دوستاش اومده بودند دیدنش، و اونها که رفتند سریِ بعد، چشماش از زور گریه باز نمی‌شد! خیلی‌ سخته شنیدن این اخبار از راهِ دور، تجربه بدیه، خصوصاً برای کسانی‌ با فرهنگِ ما، وگرنه سالِ پیش ا"یریس" پدر‌بزرگ و مادربزرگش رو در عرضِ چند ماه از دست داد و انقدر عادی به من گفت که بعد از چند روز ازش پرسیدم که شما وقتی‌ کسی‌ از اقوامتون فوت میکنه ناراحت هم میشید؟ گریه هم می‌کنید؟! (در موردش نوشتم).

ظهر کنارِ ماشینِ قهوه طبقه ۲ "ریمه" رو دیدم، برخلافِ همیشه که شاده و خندون و بلند بلند حرف میزنه، تو هم بود، در موردِ نتایجِ انتخاباتِ تونس می‌پرسم که شنبه برگزار شده. "ریمه" و "درّه" ناظر انتخابات بودند تو کنسولگری تونس در مونترال، ظاهراً اسلامیست‌ها کرسیهایِ بیشتری رو در مجلس به دست آوردند و در واقع برنده شدند و این حالِ بدش هم به همین خاطره. بهش میگم من از اول هم نگران این مساله بودم، نمیخواد هنوز بپذیره. بینِ کشورهایِ مغرب تونسیها از همه مغرورترند به مغزهاشون، و اینکه متفکرترند! و حالا با اولین صحبتهایی که بعد از کشته شدنِ "قذافی" در موردِ نقضِ قانونِ "تک‌همسری" و اجرایِ قوانینِ اسلامی شده، نگرانیشون بیشتره. هنوز هیچ چی‌ نشده، بینِ خودشون، مذهبیون و غیرِ مذهبیون، همینهایی که تا دیروز خیلی‌ صمیمی‌ و راحت این اختلافِ عقیده رو پذیرفته بودند و کنارِ هم بودند، صحبتهاشون با خشمه. به قولِ عزیزی که قبل از انقلاب، عمرش رو به مبارزه و تبعید گذرونده بود و بعد از انقلاب هم خونه‌نشین شده: در جهانِ سوم، سیاست از هر بچه هرزه‌ای هرزه تره! (این اصطلاحِ ایشونه و من فقط راویم، ایشون زخم خورده سیاستند!).

این روز ها، هوا خیلی‌ سرده! هر سال این موقع یعنی‌ مثلِ امشب، سرِ چهار‌راهِ مقابلِ دانشکده یه گروه به حمایت از بی‌-خانمانها و کارتون‌خوابها چادر میزنند، چادرهایِ مستعمل، و بعضی‌ها هم تو کارتن میخوابند، و به این طریق، به مردم حضورِ اینها رو یادآوری میکنند و پول، آذوقه و لباس جمع‌آوری میکنند. اولین باری که دیدمشون، ۴-۳ سال پیش بود که تازه اومده بودم تو این محلّه و برام عجیب بود که اینجا هم مگه از این حرفها هست، بی‌-خانمان، کارتن‌خواب و...!!! و وقتی‌ رفتم با چند تا از این جوونها و کسانی‌ که این کار رو میکردند صحبت کردم فهمیدم که کم نیستند ولی‌ اکثرا دائم‌الخمر یا معتادند که کار نمیکنند و خونواده‌ای هم ندارند که حمایتشون کنه یا خونواده‌ها رهاشون کردند. کارشون جالبه ولی‌ هوا بدجور سرده برایِ بیرون موندن، یه ساعت پیش از پنجره نگاه می‌کردم هنوز بودند.

۱۳۹۰ مهر ۲۸, پنجشنبه

حالم خوب نیست، از صبح خونه بودم و دراز کشیده رو کاناپه تو هال و کتاب دفتر و لپتاپم هم کنار دستم ولی‌ اگر شما یه کلمه از اونها رو خوندید، من هم خوندم. حالم به هم میخوره از این حالتِ آروم و غمگینی که حاصلِ وقتهای گلبارونه اه اه اه... اینجور موقع‌ها به آدمهایِ افسرده و یا اونها که کلا مدل غمگین هستند فکر می‌کنم، وحشتناکه! دیروز با مونیک جلسه داشتم، بالاخره سه‌شنبه موندم خونه و به مونیک هم ایمیل زدم که تو خونه کار می‌کنم و ۱۱-۱۰ صفحه از مقاله رو به انگلیسی‌ برگردوندم، و ۳-۲ تا سوژه دیگه هم پیدا کردم که دست خالی‌ نرم پیشش، درسته که تو کارهایِ تحقیقاتی‌ و پژوهشی پیش میاد که گاهی‌ آدم خوب پیش نره ولی‌ نمیخوام شرمنده اش باشم. جلسه خوبی‌ بود، راجع به سوژه مینی‌-پروژه‌ای که ترم بعد باید انجام بدم صحبت کردیم، چند تا مورد بورس هست تو زمینه محیطِ زیستِ مناطقِ شمالی‌ که گفت تو کنکورشون شرکت کنم، امیدواره به برنده شدنم، بعد هم در موردِ مقاله صحبت کردیم و بهش کار رو نشون دادم ولی‌ از اونجایی که خودم هم مطمئن نبودم از املایِ درستم (حتی فرصت نکردم یه بار مرورش کنم) نگذاشتم که بخونه و تصحیح کنه و گفتم جلسه هفته بعد کاملترش رو میفرستم برات. برنامه ریزی کردم که امروز رو برم لابراتوار که رو داده‌ها کار کنم که نشد دیگه. یک هوایِ بدی هم بود امروز یعنی‌ هست، از اون بادهایِ وحشتناک فکر کنم ۹۰کیلومتر در ساعت که امکان اینکه آدم بخواد بره بیرون راه بره تا حالش بهتر بشه رو هم نمیده . شهر پاییزی و قشنگ شده و مردم هم با دکوراسیونهایِ مختلف و زیباشون رفتند استقبالِ "هالووین" و این زیبایی رو بیشتر کردند.

از صبحی‌ که چشم باز کردم و سر کشیدم تو اینترنت، همه جا خبر و عکس کشته شدن "قذافی" بوده.عکس و فیلمِ که با جملاتِ شاد و خوشحالی زیاد پخش میشه، یادِ وقتی‌ که صدام رو گرفته بودند افتادم. هیچ کدوم رو نگاه نکردم، باور داریم که مرگ حقه و هر آدمی‌ یه روز میمیره، شاه باشه یا گدا، خوب باشه یا بد، زیبا یا زشت، تحصیلکرده یا بی‌سواد... هیچ کس موندگار نیست، و هیچ آدمی‌ هم از اول این نبوده. ما مردم جهان سوم دیکتاتور و قهرمان میسازیم، هر کدوم از آدمها تو وجودشون یه دیکتاتور هست و ما مردمیم که آنها رو پرورش میدیدم، یه آدمِ خوب، یه نویسنده، یه نقاش ، یه شاعر یا ... رو که دوستش داریم بت می‌کنیم، کسی‌ حق نداره بهش خرده بگیره، ما آدمهای صفر و یکیم، یه موقع تو کشورمون انقلاب شد و از همون اول هر کی‌ خرده‌ای گرفت به زندان انداختنش، برادر، خواهر، پدر مادر همه جاسوسِ هم بودند، خودمون بت کردیم، حرفِ مخالف رو نمیتونیم بشنویم، دموکراسی رو باید تمرین کنیم، مشق بنویسیم..... الان هم از اونطرفِ قضیه افتادیم،قبل از هر تغییری باید محیط و آدمها آماده بشند، آیا مردمِ لیبی‌ و یا هر کشورِ دیگه که حکومتش رو سرنگون کرده آمادگی‌ داشتنِ یه حکومتِ آزاد و لیبرال دمکرات رو داره؟! تو این زمینه صاحب‌نظر نیستم، نه سیاستمدارم و نه جامعه‌شناس، بیش از هر چیز با توجه به سرنوشتِ انقلابِ کشورمون نگرانِ آینده شون هستم، حدِاقل دیکتاتوری مثلِ صدام، قذافی هر چه که بودند به خاطرِ عرقِ ملی‌ که داشتند کشورشون آباد بود و مردمشون مغرور... باید دید! بهتره که دیکتاتورها محاکمه بشند نه اینکه مثلِ خودشون به خشونت و سریع کشته بشند. در هر صورت مرگِ هیچ کس باعثِ خوشحالی نیست!

۱۳۹۰ مهر ۲۱, پنجشنبه

این هفته

۱- یکشنبه بعد از ظهر رسیدم مونترال، هوا عالی‌ بود، یه روزِ پاییزی آفتابی و خوب، برخلافِ روزی که میرفتم ایران که یه روزِ بارونی، سرد و دلگیر بود. پرواز هم خوب بود هر چند طولانی، بینِ دو پرواز معطلی نداشتیم بر عکس رفتن که حدودِ ۸ ساعت تو فرودگاهِ "دوحه" ترانزیت داشتیم. بارِ اولی‌ بود که با پروازِ کشورهایِ عربی‌ میرفتم، با اینکه همه چی‌ خوب بود ولی‌ خیلی‌ دوست نداشتم، شاید به خاطر عزیزانِ هندی بود، کلا حسِّ خوبی‌ بهشون ندارم، متأسفانه!
با اتوبوس اومدم کبک و به جبرانِ این یکماهی که ایران بودم، تمامِ راه سرم تو اینترنت بود. اینترنتِ پرسرعت تو اتوبوس هم چیزِ خوبی‌ نیست، آدم غرقِ دنیایِ مجازی میشه و فارغ از زیباییهایِ طبیعتِ خارج از اتوبوس، نه با مسافری که کنارش نشسته آشنا میشه و صحبت میکنه، نه کتاب می‌خونه، هیچ... باز هم فیسبوک، گودر، وبلاگ، آدمهایِ مجازی....

۲- دو‌شنبه روزِ شکرگزاری (L'action de grâce یا همون Thanksgiving)بود و تعطیل که از این فرصت استفاده کرده و استراحت کردم و خودم رو آماده کردم.

۳- رفتم دانشکده، مونیک با ایو برای یه جلسه مهم رفتند واترلو و ۵شنبه برمی‌گردند، حوصله کار کردن ندارم. هوا همچنان خوبه، آفتابی و سرد، درختها تو مسیر خونه به دانشکده هزار رنگ شدند، حالا اگه ۱۰۰۰ اغراق باشه ولی‌ رنگارنگ شدند، پر از حسّ‌هایِ خوبم، دلم میخواد خونه‌ام رو عوض کنم، دلم یه تغییرِ بزرگ میخواد. حساب بانکیم رو چک می‌کنم، اوه این ماه کمتر از نصفِ بورسم رو ریختند، سریع میرم پیشِ "سوزان" امورِ دانشجویی، مهربونِ و نازنینه این زن، میگه بررسی‌ می‌کنم. ظهر یه سر رفتم دفترِ ساختمون برای پرداخت کرایه از Mari-Eve در موردِ سوییتِ خالی‌ پرسیدم، با توجه به اینکه الان وقتِ اثاثکشی‌ نیست خیلی‌ امیدوار نبودم که گفت یکی‌ دو تا هست که متقاضی داره با این حال اسمم رو تو لیستِ انتظار نوشت و برایِ ۵شنبه ظهر وقتِ بازدید داد. تو دلم گفتم این سوییت مالِ منه، حتی اگر چند نفر جلوتر از من باشند، یه حسی تو وجودم این رو تأیید میکرد، یه خرده از این اعتماد به خود هم ناشی‌ از هوایِ خوب بود شاید.
شام رو با "آ" خونه "ن" بودیم.

۴- هر روز صبحِ زود پامیشم قبل از ۵ صبح، خب شب هم خیلی‌ زود میخوابم، دلیلش همین تغییرِ ساعت و سازگاریِ بدنه ، ولی‌ خوبه دوست دارم رو همین روال بمونم. صبحهایِ زود، گرگ و میش، هوایِ سرد از پنجره نیمه باز میاد تو، لحاف رو می‌پیچم دورم و با لیوانِ چایِ داغ که بخار ازش بلند میشه و کلوچه اینترنتگردی می‌کنم، حالِ خوبی‌ دارم. از ایران یه ‌ستِ چایخوری آوردم از قوری، کتری، انگاره و سینی، همه خوشگل و دیگه قهوهِ صبح تعطیل فقط تو دانشکده و در طولِ روز... این هم دوره‌ای داره البته. ۶:۳۰ دوش میگیرم و قبل از ساعت ۸ دانشکده هستم.
قبل از ظهر زنگ زدم به "دوید" (رئیسم)، تو جلسه بود، نیم ساعت بعد زنگ زد، اولین سوالی که بعد از احوال‌پرسی‌ میکنه اینه که:" عروس نشدی؟ (با همون ته لهجه مشهدیش)، میخندم و جواب میدم: تو این فرصت؟ یه ماهه؟! میگه: تو ایران همه برایِ این یه کار عجله دارند! میگم: در موردِ من چی‌ فکر می‌کنین؟ این اصل صادقه؟ به شوخی‌ میگذریم از سوژه و میگه که کی‌ ببینیم همدیگه رو و از برگشتن به کار صحبت میکنه. میگم که برای عرضِ سلام و ادب خدمتتون می‌رسم. جمعه عصر زنگ میزنم قرار میگذاریم، میگه خوبه."
خوشحال شدم، دوست داشتم خودش بگه، تو هر ارتباطی‌ خواسته شدن بهتره! به هر حال نمی‌گفت من هم حرفی‌ از کار نمیزدم. حالا با خیالِ راحت‌تر راجع به اجاره کردنِ خونه جدید فکر می‌کنم.

۵- پنجشنبه، هوا ابری و بارونیه و طبقِ گزارشِ هواشناسی تا آخرِ هفته همینطوره. این هوا رو دوست ندارم، دیگه بارون رو دوست ندارم.... مونیک رو دیدم، دلم براش یه ذرّه شده بود، خداییش دوستش دارم خیلی‌ بیشتر از یه استاد و سوپروایزر. از سوغاتی که براش آوردم خوشش اومده، میشه گفت ظرفِ سروِ شراب، کارِ سرامیکِ قلمکارِ لالجین، برای "Cami" دخترش هم یه ‌ست گلوبند و گوشواره برنجی نگین‌دار که امسال ایران مًد بود. مونیک از دانشجویِ ایرانیِ کلود میگه که واترلو دیده از قدِ بلند، چشم‌های سیاهِ درشت و خوشروییش و... و فکر میکنه همه ایرانی‌ها این شکلیند، ازش خوشش اومده بود. از این حرفها که بگذریم، قسمتِ اصلِ قضیه اینه که در موردِ مقاله‌ام پرسید و خواست که جلسه بگذاریم دو‌شنبه و در موردش حرف بزنیم و بهش کار رو نشون بدم و مساله اینه که من به فرانسه نوشتم! و حالا نمیرسم تو این دو سه روزه برگردونش کنم به انگلیسی‌، ضمنِ اینکه نمیخوام شرمنده بشم، یعنی‌ مرده و زنده من باید این کار رو انجام بده.... خدا کمک کنه!
ظهر، طبقِ قرار، رفتم سوییت رو دیدم، کوچیکه ولی‌ خوبه، مثلِ همینجا تمام مبله با آب، برق، تلفن، گرما، اینترنت کابلی و بدونِ سیم، ۷۰ تا کانالِ تلویزیون، فقط شیکتر و جدید تر... خیلی‌ خوبه، تو ساختمونِ روبرویی هم هست که دور نیست. Mari-Eve گفت هر کی‌ زودتر پول بده مالِ اونه (کبکیه دیگه، پول حرفِ اول رو میزنه) میگم من میدم، میگه قرارداد رو مینویسم، هفته دیگه بیا امضا کن، قبلش هم کارهای بیمه‌ اش رو انجام بده، ۱۵ نوامبر هم بیا بشین. گفته بودم اینجا مالِ منه به یک هفته هم نکشید!
حالا هر کی‌ بخواد بیاد کبک مهمونی‌ قدمش رو چشم، ضمنِ اینکه طبقِ اخبار: کبک بهترین مقصد مسافرتی در کانادا، سومین مقصد توریستی در آمریکای شمالی و ششمین بهترین شهر دنیا برای مسافرت شناخته شده.
Québec choisie sixième destination au monde | Marie-Pier Duplessis | Voyages
www.cyberpresse.ca

۶- جمعه، هوا ابری، گرفته، دلگیر، نمیخوام به این چیز‌ها فکر کنم. یه جورایی منتظرم، منتظرِ چی‌؟ نمیدونم. ظهر قبل از ناهار رفتم کمی‌ خرید کردم و رفتم خونه، رضوان زنگ زده و شاکی‌ از اینکه تلفنم رو جواب نمیدم و یا حتی تلفنهایی که شده رو برنگردوندم، میگم که از روزی که اومدم موبایلم خاموشه، بدتر شک میکنه.... هیچ چی‌، شام دعوتم، میرم که امشب رو پیشِ بچه‌ها باشم.
به دوید زنگ زدم، قرار شد ببینیم همدیگه رو احتمالاً از فردا کارم رو شروع می‌کنم، اینجوری خیلی‌ خوبه، خستگی‌ داره ولی‌ خوبه تنوع هم داره.


--------------------------------------------------------------------------
http://en.wikipedia.org/wiki/Thanksgiving
http://fr.wikipedia.org/wiki/Action_de_gr%C3%A2ce_%28Thanksgiving%29

۱۳۹۰ مهر ۲۰, چهارشنبه

رفته بودم دندون‌پزشکی‌ برایِ چک سلامت دندونهام. آقایِ دکتر از اقوام هستند، کارهایی که باید بشه رو لیست میکنه و به منشی‌ میگه که بهم وقتِ فوق العاده بده. ضمنًا ایشون خودش صاحبِ لابراتوار دندونسازیه و دو تا دندونپزشکِ خوب هم داره ولی‌ گفتند که خودشون کارهایِ من رو انجام میدند. خلاصه روزی که وقت داشتم رفتم مطب، سرشون خیلی‌ شلوغ بود، یکی‌ از ترمیم‌ها رو انجام دادند و یه توضیحی هم راجع به دو تا دندون جلوی بالا دادند و کاری که میخوان بکنند، خیلی‌ متوجه نشدم ولی‌ بهشون اطمینان داشتم و خودم رو سپردم به دستشون، هنوز کارشون تموم نشده آیینه رو دادند بهم و میگند: چطوره؟ تو آیینه، دو تا دندونِ جلویِ بالا رو کمی‌ بلندتر و درشتر از قبل میبینم. میگم: خوبه، زیباست! جواب میدند: خب برایِ زیبایی کردم دیگه!!!
ناگفته نمونه که دندونهام زشت نبودند، خوب هم بودند ولی‌ خب آقایِ دکتر اینجور تشخیص دادند، دستشون درد نکنه!
یادم میفته به دو شب قبلش که زری جون، از دوستانِ خونوادگی که از سیدنی اومده بود، با آب و تاب میگفت که دخترِ بزرگش حدودا یک‌و‌نیم ملییون داده و این کار رو رو ۳ تا از دندونهایِ جلوش کرده. طبقِ گفته‌هایِ ایشون کاری که خارج از کشور سلبریتیها میکنند. اون موقع گوش کردم و و تو دلم گفتم چه کاریه!!
حالا این مهم نیست، اون چه که مهمه اینه که من الان یه جفت دندون بلندِ خوشگل دارم که هیچ کاری از دستشون برنمیاد، نه می‌تونم تخمه بشکنم، نه گوشه ناخونم اگر بلند شده باشه باش بگیرم، نه حتی گاز بگیرم.... هیچ، فقط خوشگلند، همین!
و بقیه کارها که مهمتر بودند و باید انجام میشدند به دلیلِ اینکه وقت نداشتم موندند تا کی‌ خدا بخواد و من برسم برم برای ترمیمشون.

۱۳۹۰ مهر ۱۹, سه‌شنبه

شبِ دوم یا سومیه که ایرانم، مهمون داریم زیاد، تقریبا اکثرِ فامیل هستند، بچه‌ها شیطونی میکنند طوری که صدا به صدا نمیرسه، "یاسی" بهشون تذکر میده که ساکت تر باشند یا برند تو باغ بازی کنند، بهش میگم: یاسی خاله، بچه‌ها رو دعوا نکن، از تو بدشون میاد و پس‌فردا که بزرگ بشند میگند ما که کوچیک بودیم، دختر‌عمه مون دعوامون میکرد و اِل و بِل! تا بخواد جوابی بده، خانمِ برادر‌بزرگه که کنارش نشسته میگه: نه بابا، بچه‌ها خیلی‌ دوستش دارند، ندیدی که از ظهر که اومدند، سراغش رو میگیرند و تا اومد همه ازش آویزون شدن! گلناز که کنارش نشسته حرفِ مامانش رو قطع میکنه و میگه: بهش "رشوه" میدیم!!! من و مامانش با تعجب به هم نگاه می‌کنیم مامانش میپرسه: میدونی‌ "رشوه" یعنی‌ چی‌؟ یعنی‌ اینکه کسی‌ به کسی‌ چیزی بده تا رضایتش رو جلب کنه و کارش رو پیش ببره و.... گلناز باز هم حرفِ مامانش رو نیمه کاره می‌گذاره و میگه: همین دیگه، ما بهش "بغل" میدیم!!!!!

این بچه، ۳ ساله که برگشته ایران و من فکر می‌کنم اگر ۴۰ سال دیگه هم اینجا میموند محال بود با این کلمه و اثرش در پیشبرد اهداف آشنا بشه!
چمدونهام رو خانم‌برادر بزرگه می‌بست، همش نگران اضافه بار بود، بهشون گفته بودم این دفعه دیگه نمیخوام پولِ اضافه بار بدم، چیزهایی رو میبرم که لازمه... بنده خدا مامان از اولِ تابستون هر چی‌ درست می‌کنه از مربا، شربت، برگه زردآلو، لواشک آلوچه، آلبالویِ خشک، والک و سبزیِ کوه، سبزیهای خشک و... برایِ من هم بسته بندی می‌کنه تو بسته‌هایِ کوچیک که بهونه نداشته باشم برای آوردنشون و از چند روز قبل می‌گذاره کنارِ چمدونها و اصرار میکنه که اگه شده یه ذرّه با خودم بیارم و همیشه هم بعد از چند بار رفت و برگشت به داخلِ چمدون همون جا می‌مونند تا بعد از اومدنِ من از همون‌جا برگردند به آشپزخونه. تا آخرین لحظه‌ای هم که بخوام خونه رو ترک کنم مهمون میاد با بسته‌هایِ سر‌راهی‌، دیگه آخراش خانم‌برادرم گفت نمیشه پروین همه چمدونات چند کیلویی اضافه دارند و همه هم چیز‌هایِ ضروریند، گفتم نه حتی یک کیلو، نمی‌برم. اصلا کتابها رو نمی‌برم، وزن دارند. برادر‌بزرگه خوشحال میگه آره، کتاب نبر، برایِ چی‌؟ بگذار بمونه! همیشه تا یادم میاد سرِ کتاب و کی‌ زودتر بخونه دعوا بوده، هیچ کدوم رو نیاوردم، دوباره چمدونها باز شدند و کتابها رو برداشتند..... موقع تحویلِ بار تو فرودگاه باز اضافه بار داشتم، هم ساک دستیم هم چمدونها! هم خانم خوشگلی‌ که تو صف ساک دستی‌ و کوله رو کنترل می‌کرد و اتیکت میزد و هم اون آقا قد بلند تو گیشه با اون خنده قشنگ و رفتارِ مودبش که تاخیرش رو بهونه‌ کرد اضافه بار رو بخشیدند.... چمدونها رو باز کردم، لباس ها، کادوها و صنایع دستی‌، خوراکیها، هر کدوم با کلی‌ خاطره درمیان و گوشه‌ای گذاشته میشند که جابجا بشند، لابلاشون یه کیسه پلاستیک کوچیک نشرِ چشمه هست و یه کتاب که مالِ من نیست و قرار بود به صاحبش برگرده، تنها کتابی بود که روزِ خرید گفتم: "این رو نمیخوام، آین‌لاین خوندم و دوستش نداشتم."، و حالا اون همراهِ من تا اینجا اومده، شاید باید برا صاحبش پست بشه شاید هم نه لزومی نداشته باشه... تو همون کیسه اش رفت بالایِ کتابخونه، چه سرنوشتی داره، از روزِ خرید تا به امروز از اون تو بیرون نیومده به امیدِ اینکه به صاحبش برگرده و حالا هم همونجا می‌مونه تا وقتی‌ که خودش جاش رو پیدا کنه.... "دکتر نون زنش رو بیشتر از مصدق دوست دارد"!

۱۳۹۰ مهر ۱۸, دوشنبه

به قولِ خودش "گاو" که نبود، می‌فهمید، می‌دونست که "خاطرش" عزیزه، این رو لازم نبود از قولِ همسفری، همراهی حتی تو این مدتِ کم بفهمه، مستقیم شنیده بود که یکی‌ از "دلتنگیها" اونه....سکوتِ سرد و کم محلی این روز‌هایِ آخرش رو به هیچ حسابی‌ نگذاشتم جز اینکه دیگه "خاطرم" عزیز نیست، دنبالِ بهونه دیگه‌ای نگشتم، اهلِ پیشداوری نیستم، این رو هم از گفته‌هایِ خودش که اهلِ دله میگم، آدمهایِ "دلی" اگر بخوان، اگر "انگیزه" داشته باشند، هیچ چیز مانع از کاری که بخوان بکنند نمیشه و وای از روزی که برای کاری انگیزه نداشته باشند، اگر بخوان میتونند با حالِ بد و مریضی شدید برای دیدن جایی‌، دوستی‌، سفرهایِ طولانی حتی بینِ قاره‌ای برند و یا برعکس اگر دلشون نخواد یه سرماخوردگیِ خفیف میتونه بهونه بزرگی‌ باشه برایِ طیِ یه مسیرِ کوتاه مثلا حتی از جردن به میرداماد.... حالا چرا ایمیلهاش انقدر مهربون، دوستانه، صمیمی‌ هستند، نمیدونم، یعنی‌ نمی‌فهمم، حتما دلیلی‌ داره...
تاریخ و لحظهِ برگشتنم رو می‌دونست، یه جورایی تا آخرین لحظه منتظر بودم که خبری بشه، که شگفت‌زده‌ام بکنه شاید حتی با یه SMS ساده خداحافظی ....
میخواستم ببینمش، مخصوصاً قبل از برگشتن، نه بر حسبِ وظیفه یا ادب، به خاطرِ دلم، به حرمتِ دوستی‌.... دوستی‌ حرمت داره، سلام علیک بیشتر، نون و نمک که بیش از همه اینها، جوابی نداد، چراش رو نفهمیدم، حتما دلیلی‌ داره.... ولی‌ بی‌جواب گذاشتن یه جور توهینه، یه جورایی تحقیره.... ما آدم بزرگ‌ها میتونیم حرف بزنیم، از خواستن‌ها و نخواستنهامون بگیم.... همیشه گفته بودم که "مستقیم" بگو که من "غیرِ مستقیم" رو نمی‌گیرم، شنید اما.... سکوت رو میشه هزار جور تفسیر کرد!
گذشت، می‌گذره مثلِ همه لحظه‌هایِ خوب و بد، مثلِ همه وقتهایِ امیدواری و....

سلام،

من برگشتم،

و بالاخره بعد از تقریبا ۳۵ روز تونستم این صفحه رو ببینم، نمیدونم چرا تو ایران وبلاگم باز نمیشه؟!!

برگشتن سخت بود،خیلی‌ هم سخت! انگاری سال به سال سخت تر هم میشه!

همه لحظه‌هایی‌ که تو ایران بودم به برگشتن و زندگی‌ در اونجا فکر کردم، و در جواب همه کسانی‌ که میپرسیدند بعد از تموم شدنِ درست چه کار میکنی‌؟ با توجه به اینکه به غیر از بخشِ بودن تو جمع خیلی‌ خوب، گرم، صمیمی‌ و با صفایِ خونواده و فامیل و حضورِ دوستهایِ خوب و آدمهایی که دوستشون دارم و دوستم دارند، هیچ نقطه برتری از نظرِ اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی‌ و.... نمی‌بینم، به صراحت گفتم که برمیگردم! ولی‌ وقتی‌ فرودگاهِ مونتریال از هواپیما پیاده شدم حس کردم که به خونه برگشتم، با همون حسِّ خوب و آرامش خونه بودن!

این لپتاپِ بیچاره تقریبا همه این مدت رو موردِ بی‌مهری بوده به جز یکی‌ دوباری که برای کپی‌ کردن عکس و نشون دادنِ فیلمِ امتحان دکترا ازش استفاده شد، هیچ سراغش نرفتم! و حالا از وقتی‌ که تو فرودگاهِ مونترال سوارِ اتوبوس شدم به سمتِ کبک موردِ لطف و عنایت قرار گرفته و فقط اون چند ساعتی‌ که خواب بودم استفاده نشده!

سفرِ خیلی‌ خوبی‌ بود، مینویسم.

باید هر روز بنویسم حتی یه کلمه، یه جمله: "خوبم!"، "بدم!"، "هوا سرده یا گرم!"، "روزِ آفتابی یا برفی!"، این روز‌ها باید در خاطرم با همون حسِّ خوب یا بدشون بمونه. کلی‌ نوشتهِ نصفه‌نیمه دارم که وقتی‌ میخوام کاملشون کنم و منتشر، اون حسِّ تغییر کرده یا زمانش گذشته.... باید هر روز بنویسم، مصداق اسمِ وبلاگ!

۱۳۹۰ شهریور ۱۳, یکشنبه

تو اتوبوسم به سمتِ فرودگاه مونترال، آقایی که صندلیِ جلویِ من نشسته حدودا ۵۰ سال داره، وقتی‌ اتوبوس از ترمینال بیرون اومد بلند شد برای دوست‌پسرش که بیرون از ترمینال کنارِ ماشینش ایستده بود دست تکون داد و بوسه‌ فرستاد نگاشون می‌کردم که دیدم اشک تو چشمش پَل‌پَل زد و آروم سرازیر شد و الان ۱۰ دقیقه است که داره گریه میکنه انقدر مظلومانه و آروم که غمِ عالم رو تو این هوایِ ابری به دلم نشوند!

۱۳۹۰ شهریور ۱۲, شنبه

مسافرِ ایرانم!

نشستم تو آشپزخونه پشتِ میز و لیوان چایِ داغِ تازه دم کنارِ دستم، صدایِ داریوش و فرامرزِ اصلانی هم پیچیده تو خونه: اگه یه روز بری سفر، بری زِ پیشم بی‌ خبر..... به چمدونهایِ کنارِ پنجره و وسایلِ و ساک‌هایِ خریدِ وسطِ هال نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم که چطور اینها رو بسته بندی کنم و جا بدم با این محدودیت بار؟!! فردا مسافرم و دارم چمدون میبندم، خیلی‌ سخته، اینهمه سال هنوز خوب بلد نیستم! از اونطرف همیشه خاله کوچیکه و دختر‌داییها زحمتش رو میکشند.....عروسک‌هایِ رویِ میز تو جعبه‌هایِ قشنگ و جاگیرشون چشمم رو میگیرند، "رستا" باربی خواسته و خواهرش "پرتو" پولی‌-پکت، "گلناز" هم پولی‌-پکت ولی‌ مرد باشه، جنسیت معلوم کرده ۹ سالش شده شیطونک کنجکاو عمّه، "الناز" مثلِ همیشه آروم و خانم در جوابِ چی‌ برات بیارم؟ میگه هر چی‌ خودتون دوست دارین ولی‌ کتاب هم خیلی‌ خوبه، دخترِ داداش بزرگست دیگه تو دستشویی هم با کتاب میره.....حالِ خوبی‌ دارم این روز ها، حتی با اینهمه مشغله، شوقِ سَفَره که خوبه، مسافرِ ایرانم، میرم خونه، دیدنِ عزیز و آقاجون، خواهر و برادرها و بروبچه هاشون، دیدنِ فامیل، دوست آشنا....
این روز‌ها هر جا رفتم، هر جا که بودم، با هر کی‌ که حرف زدم از پذیرشِ دانشگاه، همدانشکده‌ای ها، "ژوزه" همون که طبقه ما رو جارو می‌کشه و گفته بود بهت تمایل دارم، مسافر‌هایِ کنار دستم تو اتوبوس، فروشنده‌هایی‌ که ازشون خرید کردم، همه فهمیدند که مسافرم، میخوام برم خونه ام.... دلم میخواست می‌تونستم به فرانسه هم کلمه‌ای رو پیدا کنم که بارِ احساسیش به اندازه میرم پیش "آقاجون و عزیزم" باشه نه فقط پدر‌مادر... "آقاجون، عزیز"! پرِ حسّه، پر از مهر، پر از حمایت.... عمق داره، تکیه گاهه... دلم تنگشونه همیشه.... امسال به اندازه همه سالهایِ زندگیم "دلتنگیهام" رو جار زدم....

۱۳۹۰ شهریور ۷, دوشنبه

یاشوعا‌ صلاح

یکشنبه صبح زود، بعد از صبحانه، اینگا، دُنی و کاپیتان ژان‌فیلیپ هم رفتند. قبل از رفتن دو تا Quatre-Roues رو گذاشتند تو گاراژ، پرده‌هایِ برزنتیِ پشتِ پنجره‌ها رو هم کشیدند و سفارشِ کارهایِ باقیمونده رو هم به من کردند که قبل از رفتن انجام بدم و با کامیونت رفتند فرودگاه و از اونجا با هلیکوپتر به روستایِ Kuujjuuarapik. من موندم و من. وسایلی که دیگه لازم نداشتم رو جمع کردم و ساکِ بزرگ تجهیزات و چمدونم رو بستم و کمی‌ هم رویِ داده هام کار کردم و بعد رفتم سراغِ "یاشوعآ-صلاح"، اینویتِ پیری که شبِ قبل دُنی از پنجره آشپزخونه، خونه ش رو بهم نشون داد و گفت که میتونه امروز همراهیم کنه و تاکید کرده بود که نه زبانِ فرانسه میدونه و نه انگلیسی‌، و اینگا از مهربونیش گفته بود و اینکه مطمئن نباشم به خوش قولیش، خودم برم دنبالش و تاکید کنم به ساعتی‌ که باید بیاد دنبالم.
ساعت ۹ نشده بود که دمِ خونه یاشوعا‌ صلاح بودم، از پله‌هایِ چوبی رفتم بالا و چند بار در زدم و برگشتم پایین، بویِ بدی میومد، میدونستم که درِ خونه بازه اینجا رسمِ قفل کردنِ در رو ندارند. چند دقیقه‌ای معطل شدم فکر کنم از خواب بیدارش کردم با یه شلوارک کوتاه اومد دمِ در. براش غریبه بودم با تعجب نگام کرد، از اونجاییکه گفته بودند زبان نمیدونه مثلِ کر و لال‌ها بلند بلند، کلمه به کلمه و با کمکِ دست و پا گفتم که میخوام برم دره "گیوم دو لیل" و میخوام که همراهیم کنه. میگه از Nordique هستی‌ منظورش افرادِ مرکزِ تحقیقاتِ مناطقِ شمالیه - CEN-Centre d'Études Nordiques.

http://www.cen.ulaval.ca/page.aspx?lien=index


میگم آره و قبول میکنه، منتظرش می‌مونم تا لباس بپوشه و بیاد، می‌شینم ترکش رو Quatre-Roues و میریم سمتِ درّه.
یه خرده که رفتیم اسمش رو می‌پرسم میگه و بعد اسمم رو میگم، غلط تلفظ میکنه دوباره تکرار می‌کنم و ازش میخوام که تکرار کنه باز یه چیزِ بی‌ربطی میگه بارِ سوم که اصرار می‌کردم حالا ترکِ موتور با صدایِ باد.... خودم خندم گرفت که آخه برای این الان چه فرقی‌ میکنه اسمِ من چی‌ باشه؟!!! پروین، قلقلی، فلفلی.... هان چه فرقی‌ میکنه دیگه ازش گذشتم


هوا به نسبت بهتر بود و وقتی‌ که به دره رسیدیم، کمی‌ مه‌ بود، آرامش و طبیعتِ زیبا...ابتدایِ درّه یه شیبِ تند سنگلاخی خیلی‌ بدی بود که به خاطرِ بارش شدیدِ روز‌هایِ قبل خرابتر هم شده بود، تازه یادم افتاد که کلاهِ ایمنی نگذاشتم (برایِ اولین بار تو این چند روز) از ترس محکم پهلوهای یاشوعا‌صلاح رو گرفتم، متوجهِ ترسم شده میخنده و حالا همون میون میونه سرش رو برگردونه عقب، چشماش هم بسته شده و دندونهای یک در میون سیاهش معلوم شده و صدایِ خندش هم مثلِ قلّ قلّ آب بود، از ترس بهش چسبیدم... بیشتر خندید فکر کنم قلقلکش می‌اومد!!! و دیگه اینکه هیچ وسیلهِ دفاع همرام نبود که اگر خرس یا حیوونِ وحشی ببینیم، فقط سنسوری که باقیمونده بود و روزِ قبل شارژِ کامپیوتر تموم شد و نتونستم کار بگذارم تو یه جیبم بود و GPS تو جیبِ دیگه ام. مثلِ اینکه تاکسی گرفته باشم اصلا حواسم نبود بسکه قبل از اینکه برم دنبالِ یاشوعا‌صلاح به این فکر می‌کردم که چطور میشه؟
بویِ بدی میداد، مثلِ بویِ ماهی‌ گندیده، شاید به خاطرِ خوردن گوشت و ماهی‌ِ خام باشه نمیدونم شاید هم لباس‌هاش رو نمیشوره و دیر دیر میره حمام، به من مربوط نبود... بعد هم به مرور، زندگی‌ به آدم یاد میده که خیلی‌ جاها همه اون چیز‌هایی‌ که اذیتت میکنه رو هم نه تنها تحمل کنی‌ که به خوبی‌ باهاش کنار بیایی، من به بو خیلی‌ حساسم به خیلی‌ چیز‌هایِ دیگه هم بودم که الان می‌‌بینم به همه چیز دارم بی‌ تفاوت میشم، شاید این خوب نباشه!

یه لحظه فکر کردم به جایِ ترسیدن از افتادن بهتره بهش اعتماد کنم، به خودم امید دادم که اگر اتفاقی بیفته اون هست.اون آدمِ اینجاست و همیشه بی‌ کلاه و وسایلِ ایمنی بوده....مثلِ همه ارتباط ها، اعتماد به همراه، لذت همراهی رو بیشتر میکنه، به هر حال بینِ دو نفر یکی‌ هست که سکانداره اگر اعتماد نباشه همون مسیر و همون دنیایِ زیبایِ بیرون به سیاهیِ شک و ترس می‌گذره.
وقتی‌ برگشتیم به روستا، بهش میگم که ساعت ۱۱ بیاد دنبالم که بریم فرودگاه وسایلم رو بدم و بعد هم برم تو یک منطقه‌ای همون نزدیکِ فرودگاه و کنارِ خلیج Hudson برایِ نمونه برداری از میوه‌هایِ کوچیکِ وحشی (Blueberry, Blackberry و Redberry). این کار، مربوط میشه به یه مینی‌ پروژه که یه استادی از دانشگاه Trois Rivières تعریف کرده و اینگا روش کار میکنه و چون خودش زود رفت این کار رو به من سپرد. ایده جالبی‌ بود به نظرم، مثلِ اینکه پروژه‌ای تو دانشگاه‌هایِ شمال تعریف بشه برای کار روی انواعِ میوه‌هایِ خودرو تو جنگلهایِ شمالِ ایران مثلِ تمشک یا تاک و یا....


پنج دقیقه به یازده، درِ خونه رو باز میکنه و دمِ درِ ورودی می‌‌ایسته، لباس هام تو خشک کنه با اینکه همشون ضدِّ آب هستند باز خیس میشند و هر بار که میآییم تو خونه میندازیم تو خشک کن، میگم منتظرم بمونه تا شلوارم رو بپوشم بدونِ اینکه چیزی بگه ساکِ بزرگ و سنگینِ وسایل و چمدونم رو با خودش ترکِ Quatre-Roues جا میده (برایِ اولین بار تو این چند روز یکی‌ اینجوری کمک کرد و وسایلم رو حمل کرد) میریم فرودگاه، بارم رو میدم، کارتِ پرواز میگیرم

و میگم که ۱۳:۳۰ بیاد دنبالم همینجا، و با GPS میرم که منطقه موردِ نظر رو پیدا کنم بیش از یک و نیم کیلومتر راهه و متأسفانه اینجا میوه زیاد نیست و همه چسبیدند به سطحِ زمین، باد هم هست و هوا کمی‌ سرد و رطوبت هم زیاد، شروع می‌کنم به میوه چیدن، بدنم درد میکنه، باز هم گلبارون، و گاهی‌ دراز میکشم، گاهی‌ نشسته تا ۳ تا کیسه ۲۵۰ گرمی‌ رو پر می‌کنم و برمیگردم سمتِ فرودگاه زودتر از وقتِ قرار می‌رسم، باد شدیده و لباسم مرطوب پیاده راه میفتم تو جاده‌ خلوت و کنار آبی‌ِ آب، امروز خورشید هم درومده و یواش یواش آسمون داره باز میشه، زیبا بود، تقریبا نصفِ راه رو اومده بودم که یه کامیونت نگه داشت و من رو رسوند تا خونه یاشوعا‌صلاح که داشت سوار میشد بیاد دنبالم، میگم ساعت ۳ بیا دنبالم خونه که دیگه ۴ پرواز دارم، زیاد تاکید می‌کنم که یادش نره، ادایِ بوسه‌ در میاره و موچ موچ میکنه، خندم گرفته بود به فارسی‌ میگم :‌ای جان، عاشقتم بابا جان.... والّله این چند روزه با این ۸-۷ تا آدم ما، فقط وقتی‌ صحبتِ استفاده از وسایلِ نقلیه میشد میفهمیدیم که جنسیتمون فرق داره، اینکه فردا قبل از ظهر "دختر ها" کامیونت رو میبرند، "مکس" با موتور میره و "ریچارد" و "ژان‌میشل" با هلیکوپتر و یا مدلِ دیگه بستگی به اینکه کی‌ از چی‌ استفاده می‌کنه....

تا ساعت ۳ یه چیزی خوردم، تمامِ کفِّ خونه رو جارو کشیدم از اتاق خوابها تا سالن تا دمِ در، غذاهایِ تو یخچال رو ریختم بیرون، ظرفها رو جا‌به‌جا کردم، همزمان یکی‌ از اشعار "سهراب سپهری" رو با صدایِ "خسرو شکیبایی" گوش کردم، دلم تنگ بود برایِ شنیدن کلام فارسی‌!
حال خوبی داشت.

از خونه که اومدم بیرون ابرهایِ تیره به آرومی می‌رفتند و جاشون رو به خورشید میدادند و آسمونِ آبی‌ هم به آرومی پیدا میشد، انعکاس اشعهِ خورشید رویِ سطحِ آب مثلِ رقصِ نور رو پولک و سکه دوزی‌هایِ لباسهایِ سنتی بود، زیبا بود، زیبا، شگفت آور، کلمه کم میارم برای توصیفِ اون همه زیبایی!

پرواز یک ساعت تاخیر داشت و این نازنین پیرمرد تا ساعت ۵ تو فرودگاه نشست تا من سوارِ هواپیما شدم و اومدم، دُنی گفته بود که نیاز نیست بهش پول بدم، از خودش هم که پرسیدم گفت تو Nordique هستی‌ و دیگه چیزی نگفت، هیچ چیزی هم همراهم نبود که برایِ تشکر بهش بدم مثلِ یه جعبه شکلاتی، بیسکویتی....

این روزِ آخر بهتر از همه روز‌ها بود...
دو روز زودتر برگشتم، یکشنبه شب! یکشنبه صبحِ زود آخرین افراد هم رفتند و من تنها بودم و کارهایِ باقیمونده رو انجام دادم. آخرین روز، خیلی‌ خوب بود با یکی‌ از افرادِ بومی به اسمِ "یاشوعا-صلاح" رفتم دنبال کارهام، یه پست براش مینویسم. از بعد از ظهرِ یکشنبه هوا بهتر شد و آفتاب درآمد!

چند روز قبل از رفتنم به مناطقِ شمالی‌، به خاطرِ بدیِ هوا، یه هواپیما سقوط کرده بود که تقریبا همه سرنشینان و پرسنل کشته شدند، چند تاشون از پژوهشگر‌هایِ منطقه بودند که بچه‌ها میشناختنشون. درباره این خبر با کسی‌ حرف نزدم، تو دوستها "ا" هست که اخبارِ اینجا رو دقیق پی‌ میگیره که خوشبختانه اون چند روز مهمون داشت وگرنه حتما نگران میشد، میشناسمش!

http://www.bbc.co.uk/persian/rolling_news/2011/08/110820_u01_rln_canada.shtml

تو همین چند روز هم اونجا هوا بد بود که یه بار هم نوشتم، پرواز‌ها لغو شد، وتغییر سریع زمین رو در عرضِ یک روز به این صورت ندیده بودم، مسیرهایی که روزِ قبل با Qutre-Rous رفته بودیم روزِ بعد با کامیونت نمی‌شد رفت!.... خلاصه داستانی‌ بود... در کلّ خیلی‌ خوب بود و کار به خوبی‌ پیش رفت، خدا رو شکر.
به مرور تا قبل از رفتن به ایران مینویسم، یا بعد که برگردم.


۱۳۹۰ شهریور ۴, جمعه

باز من یه چند لحظه اینترنت گیر آوردم، خوبم و همه چیز عالی‌....

هوا مه‌ آلود و بارونیه، بارون که چه عرض کنم، نمی‌تونید تصور کنیدش، به هیچ چیز نمیشه تشبیهش کرد حتی به آبشار نیاگارا!!! مه انقدر غلیظه که دیگه GPS هم موقعیت یابی‌ نمیکنه! پروازِ هواپیما هم کنسل شده. خشک‌کن یه سر مشغولِ خشک‌ کردن لباس هاست برایِ دوباره استفاده کردن. تو این هوا اگر به یه کارگرِ ساعتی‌ یک میلیون هم بدند نمی‌ره کار کنه! اون قدیما یه خرده که بارونِ تندی میومد، هوا ابری بود میخواستیم بریم بیرون دور و بریها می‌گفتند: آخه تو این هوا سّگ از خونش بیرون میاد که تو میخوای بری بیرون! از صبح تا ظهر و دوباره از بعد از ظهر تا الان که دیگه به خاطرِ عمل نکردن GPS اومدیم خونه، تو این درّه مرّه‌ها مشغول بودیم! قبل از ظهر تو درّه، کنار دستمون یه حیوونی شبیهِ بوفالو کمی‌ لاغرتر(اسمش رو یادم رفته) بوده انقدر مشغول بودیم که ندیدیمش، تو درّه کناری، جایی‌ که پریروز بودیم بچه‌ها خرس دیده بودند!
از دنیایِ ارتباطات همین چند لحظه اینترنت اون هم به لطفِ خلبانِ هلیکوپتر (کاپیتان ژان‌فیلیپ) رو داریم، نه تلویزیون، نه تلفن، نه موبایل و البته روزنامه هست.... خلاصه همه چیز عالیه!

همیشه معتقد بودم که جوونیِ آدم باید خاص باشه که به وقتِ پیری پایِ پله کرسی کلی‌ خاطراتِ هیجان‌انگیز و متفاوت برایِ تعریف کردن برایِ نوه‌هاش داشته باشه مثلِ مادرجون خدابیامرز! بعد دیگه این سبک زندگی‌ انقدر عادت می‌شه که دیگه یه وقت به خودت می‌آیی که می بینی‌ نصفِ موهات سفید شده و همه زندگیت رو هم خاصِ خودت گذروندی و هر کار خطرناک، سخت و تازه‌ای رو هم به تجربه کردن توجیه کردی که دیگه اصلا یادت رفته نوه‌ای که قراره به وقتِ پیریت با خاطراتت حال کنه، از هوا که نمیاد!!!

۱۳۹۰ شهریور ۱, سه‌شنبه

Umiujaq -2011

Umiujaq هستم،
اوایلِ ظهر رسیدم، تا سه‌شنبه آینده ۳۰ آگوست می‌مونم.
اینترنت و موبایل تعطیل، دسترسی‌ نیست،
خلبان هلیکوپتر ژان‌فیلیپ عصری اومده، مودم داره و الان که همه خوابیدند من فرصت کردم چند لحظه بیام نت.
فردا ساعت ۷:۳۰ با هلیکوپتر میریم دره BGR
Météo-Média اعلام هوایِ ابری و بارونی کرده،
امیدوارم که بی‌خطر باشه و به خوبی‌ بگذره پرواز!
مینویسم این روز‌ها رو ،دوباره قلم و کاغذ، خوبه.... برگردم، اینجا کپیشون می‌کنم.
لینکِ زیر در موردِ اینجاست، برای اینکه Umiujaq رو بشناسید گذاشتم. تا بعد که عکس‌هایی‌ که خودم میگیرم رو بگذارم!

http://www.nunavik-tourism.com/Umiujaq.aspx

۱۳۹۰ مرداد ۱۹, چهارشنبه

تمامِ بعد از ظهر رو با یانیک و جیمی جلسه داشتیم تو دفترِ جیمی. ضمنِ آشنایی با سنسور‌ها، نحوه کار و نصبشون تو منطقه، همهِ مراحلِ کاری که باید اونجا (Umiujaq) انجام بدم رو مرور کردیم. جیمی یه وسیله‌ای رو از تو جعبه درآورد که شبیهِ "دیلدو" بود. خنده‌ام گرفته بود، ولی‌ به رویِ خودم نیاوردم فقط پرسیدم این چیه؟ همینجور که تو دستش میچرخوند گفت دستگاهِ اندازه گیریِ آب موجود در برف یا زمین، یه چیزی تو این مایه ها. گفتم: خب به کار من که مربوط نمیشه؟ گفت نه. اصلا دلم نمیخواست بده دستم، مشکلی‌ نیستا به هر حال هر وسیله یه شکله دیگه و این هم این شکلیه. ولی‌ از اونجایی که، عکس العملِ اینجاییها اصلا قابلِ پیش بینی‌ نیست یه دفعه دیدی مثلِ اون دخترِ همکلاسیم که تو یکی‌ از برنامه ها، یه کرم درشت رو از زمین برداشت و تو جمع جلویِ همه پسر‌ها با خنده گفت مثلِ "پنیس" می‌مونه، یا اون آقایی که تو مهمونی‌ جلویِ همه مهمونها وقتی‌ برق رفت خندید و گفت: باز فلانی‌ (دخترِ بزرگش) "ویبراتورش" رو روشن کرده! اینها هم یه چی‌ گفتند، اونوقت اگه سرخ بشی‌ و خجالت بکشی، بیشتر باعثِ خنده میشه!

۱۳۹۰ مرداد ۱۷, دوشنبه

غیرِ ممکن وجود نداره...

دو تا پسر داره، "دن" ۸سالشه و "تام" ۷سال. قبلا، همون اوایلی که تازه همدیگه رو پیدا کرده بودیم بهم گفته بود که پسرِ بزرگش بیماریِ "اوتیسم" داره. با توجه به نوعِ بیماری میدونستم که فردِ بیمار نمی‌تونه با محیطِ اطرافش ارتباط برقرار کنه، ولی‌ تو این مدت، رو فیسبوک، عکس‌هایِ بچه‌ها رو دیده بودم تو مسابقات مختلف ورزشی در سطحِ کشور که همیشه هم بینِ نفرات اول تا سوم در چرخش بودند، دو نفر از سه نفرِ برترِ مسابقات همیشه این دو تا بودند. چهره شون که نشون نمی‌داد کدومشون بیماره و من هم نمیتونستم تشخیص بدم و ازش هم نمیپرسیدم.

http://www.tebyan.net/nutrition_health/diseases/children/2011/4/9/161240.html

میگه: وقتی‌ اولین بار دکتر راجع به مریضیِ "دن" گفت که ظاهراً هنوز یه سالش هم نبوده و اینکه این بیماری درصد‌های مختلف داره و برای پسرِ شما ۸۰% هست و وقتی‌ بزرگ بشه مثلِ یک تیکه گوشتِ لَخت خواهد شد هیچ کاری نمی‌تونه بکنه و احتمالاً به جایِ حرف زدن فقط صدایی مثلِ "خور خور" از گلوش خارج میشه . ولی‌ در موردِ "تام" دکترها گفتند که درصدِ هوشش خیلی‌ بالاست (Super Intelligent)! میگفت که اوایل وقتی‌ رستوران می‌رفتیم یا مهمونی‌ یا هر جمع دیگه ای، "دن" سر وصدا میکرد و حرکاتِ ناجور، چون با محیط سازگاری نداشت، بدون توجه به نگاهِ مردم باهاش ملایم و مهربون حرف میزدیم و باز میبردیمش بیرون، مخفیش نکردیم و نه منزوی شدیم بخاطرش.
میگه از همون بچگی‌ با ورزش‌های مختلف مشغولشون کردیم، به صورتِ فشرده و حرفه ای. ادامه میده که کامپیوتر و بازیهاش تعطیل، در شبانه روز فقط نیم ساعت وقتی‌ که برایِ شام آشپزی می‌کنم تلویزیون می‌بینند، بقیه لحظه‌ها ورزش، تحرک و تمرین درس! بچه‌ها تو ۸-۷ رشته ورزشی به صورتِ حرفه‌ای کار میکنند و کلی‌ مدال دارند. "تام" به خاطرِ هوشِ زیادی که داره میره کلاسهایِ تقویتی و "دن" هم همون ساعت رو میره تمرین صحبت کردن. و حالا "دن" رو به عنوانِ نمونه که خوب شده و دیگه این بیماری رو نداره مدام دعوت میکنند دانشگاه و کنگره‌هایِ پزشکی‌ و روشِ درمان رو بررسی‌ میکنند.

در طولِ سال، از ۵:۳۰ صبح بلند میشه و این بچه‌ها رو با ورزش، دو و بازی آماده میکنه که برند مدرسه و بعد از ظهر که میرسند خونه، باید برند کلاس‌هایِ مختلف و تازه بعد از اون تمرین‌هایِ ورزشی و شب‌ها قبل از خواب هم باهاشون میدوه و ورزش میکنه تا برند مسواک بزنند و بخوابند. تابستونها، هر هفته اردوهایِ مختلف، همراهِ بچه‌ها هستند. در کنارِ اینها به کارِ خودشون هم میرسند، یکی‌ هنرمند معروفیه و اون یکی‌ هم استادِ دانشگاه! همه در آمد و زندگی‌شون رو هزینه این دو تا بچه کردند و میکنند.

هر کدوم از اتفاقاتی که تو زندگی‌ این دختر پیش اومده میتونسته یه بهونه‌ای باشه برای از پاافتادن و یا پاشیده شدنِ یه زندگی‌، ولی‌ بیش از پیش سرپا نگهش داشته و موفق. یه نق یا شکایت از زندگی‌ تو این مدت ازش نشنیده بودم، حالا که روبروم نشسته بود و محوِ هم بودیم و گرمِ صحبت، بیش از هر انسانِ دیگه‌ای که میشناختم تحسینش می‌کردم، استقامت، صبوری، تواضع، صداقت و رهاییش رو!

جمعه ناهار رو با "ریتا" بودم. اینها رو قبل از اینکه بچه‌ها بیان وقتی‌ ازش پرسیدم، گفت. بعد شوهرش "مارتین" و بچه‌ها اومدند. "دنی" که امروز من دیدم یه پسر بچه شیطون خوشگل و دوست داشتنی بود. "تام"که با موهایِ فرفرِ به رنگِ طلا و چشم‌هایِ خوشگلش یه خمار نگام میکرد و دلبری که نگو... بچه باهوشه دیگه! و هر دو بسیار شیطونند و پر انرژی.... عزیز بودند، عزیز!
لیوانِ قهوه تو دستم، دکمه طبقه ۵ رو می‌‌زنم که واردِ آسانسور میشه و با یه لبخندِ قشنگ میگه "روز به خیر"! هوایِ آسانسور عوض شد یکدفعه... به خودم گفتم:‌ای وایِ بر من، از این مدلیها هم اینجا داشتیم و خبر نداشتیم؟! بسکه چسبیدم به درس و تحقیق، مونیک و...، خبر از هیچ جا ندارم والّله، باید یه خرده بیشتر از اتاقِ کارم بیام بیرون... تا دکمه طبقه ۷ رو بزنه سریع طوری که نفهمه یه نگاه به کارت شناساییِ مغناطیسی‌ ش انداختم که شاید "مهمان" باشه که خوشبختانه نبود! اشاره میکنه به صافی لیوان قهوه و میپرسه: قهوه درست میکنه؟! لبخند می‌‌زنم و سری تکون میدم که آره، سرِ حرف باز میشه....

چه زود رسیدیم طبقه ۵امّ....اه

۱۳۹۰ مرداد ۱۲, چهارشنبه

مونیک دوشنبه از ونکوور برگشته و شنبه میره تعطیلات به مدتِ دو هفته و قراره که این مدت رو با خونواده بره یونان.

امروز با هم جلسه داشتیم، در رابطه با کاری که باید تو سفرِ امسال به مناطقِ قطبی انجام بدم. یانیک هم بود، چون سالِ پیش با هم رفته بودیم و باید اطلاعاتی رو بهم میداد. موضوع صحبتِ امروز تعیینِ نقاط نصبِ دستگاه‌هایِ ضبطِ رطوبتِ هوا که جدیدند و بارِ اولِه که داریم در این منطقه (Umiujaq) میگذاریم و برداشتِ گیرنده‌هایِ دمایِ زمین و نصبِ سری جدید بود. محلِ نصبِ دستگاه‌ها رو روی نقشه و به کمکِ تصاویرِ ماهواره مشخص کردیم. سالِ پیش که با یانیک بودیم، مسئولیت بیشتر با اون بود و من خیلی‌ نگران نبودم، همه چیز برام تازگی داشت!
ولی‌ امسال مسئولیت با منه و همراهِ کاری هم ندارم! دلهره دارم، فکرم مشغوله حسابی‌.

دلهره و هیجان رو با هم دارم، دلهره به خاطرِ تجربه اوله، مسولیتش زیاده چون این داده‌ها موردِ استفاده پژوهشگرهایِ مختلف از سراسرِ دنیا میشه و باید که خوب باشه.
هیجان هم باز به خاطرِ اولین بار بودنشه، مثلا روندن Qutre-Roues تو اون دره ها، تو اون جنگلهایِ انبوهِ درختچه‌هایِ خاردار، گذشتن از رودخونه طوریکه چرخ‌ها گیر نکنند تو باتلاق (سال پیش یه جا موندیم وسطِ رودخونه، با یانیک بودیم، آفتابِ تند و سوزان،و تو اون لباس‌هایِ پوشیده حتی صورت برای محافظت از نیش حشرات، پشه‌ از سر و کولمون بالا میرفت )، راهِ درست و درمون هم که نداره، با GPS و دونستن مختصات نقاطی که داریم باید نقطه موردِ نظر رو پیدا کنم و دستگاه‌ها رو تو زمین نصب کنم. امروز این نقاط رو مشخص میکردیم هر کدوم یه طرف بودند.
یکی‌ دو تا از دستگاه‌ها تو دره BGR نصب میشند که تنها راه رفت و آمد به اونجا هلیکوپتره و سالِ پیش با یانیک و ماکسیم رفتیم که ماکسیم راهنما بود و با داشتن نقشه و GPS یکی‌ دو ساعت رو برای پیدا کردنِ نقطه کنترل گشتیم در واقع گم شده بودیم، نه که اونجا هیچ رفت و آمدی نمیشه خب همه جا هم پوشیده از درختچه و علفه و اگر هم دقت نکنی‌ ممکنه یهو تو باتلاق فرو بری، که من پارسال چند باری رفتم! وقتی‌ برگشتم تو هلیکوپتر از گرما و آفتابِ سوزان، خیس، سیاه و سر تا پا گِلی بودم.
نمیدونم همراه خواهم داشت یا نه، چون اونجا‌ها هیچ کس نیست، به هر حال هم خطرِ حمله حیووناتِ وحشی هست و هم اینکه نیاز هست که کسی‌ باشه برایِ همکاری....

آخرایِ جلسه مونیک میگه تو اون مدتی‌ که اونجا هستی‌، ممکنه یکی‌ دو شب هم "کایل" بیاد تو منطقه برایِ آشنا شدن با منطقه پروژه و .... میگم اوخ.....
خوبه ها، یعنی‌ تهِ تهِ همه اینها که گفتم عالیه و مطمئنم که خوب میشه ولی‌ ....

قبل از اینکه از دفترِ مونیک بیام بیرون، هر دوشون میگند نگران نباش، "اینگا" هست که بارها رفته تو منطقه و کاملا آشناست و هر سوالی که داشته باشی‌ میتونی‌ بپرسی‌، ممکنه هم وقت داشته باشه همراهیت کنه! مونیک ادامه میده که همه چی‌ خوب پیش خواهد رفت! در جواب میگم: باید!

ولی‌ نگرانم...

۱۳۹۰ مرداد ۱۰, دوشنبه

رعنا! نه... ریتا!

"الو پروین جان سلام، من کَبَک سیتی هستم، ریتا هستم، بهت زنگ زدم، به خونتم زنگ زدم نبودی، سعی‌ می‌کنم دوباره باهات تماس بگیرم، بابای."

دلم میریزه، ریتا، کبک...به ساعت ضبطِ پیام نگاه می‌کنم ۱۳:۲۸ دقیقه روز یکشنبه ۳۱ ژوئیه، با یه دقیقه تاخیر یعنی‌ ۱۳:۲۹ پیام رو گوش کردم، شماره‌ای نیفتاده numéro privé. نه می‌تونم زنگ بزنم نه SMS... بیتابم، هیجان دارم، به این در اون در میزنم که شماره‌ای گیر بیارم ، تو یه فرصتِ کوتاه که کسی‌ دور و برم نیست سریع ایمیلهام رو چک می‌کنم که شماره ش رو پیدا کنم، نیست، شماره خونه رو دارم، برمی‌گردم به کارم و موبایل که چسبیده رو سینه، جیب ندارم... بیتابم، بی‌ تابی انتظار، چه خوبه، مدتهاست که این حسّ رو نداشتم

اوایلِ مارسِ ۲۰۰۷، یکی‌ دو ساله که اینجام، یکی‌ از همون شبهایِ تحویلِ کار که تا دیروقت دانشگاه بودم، سیمون همکلاسیم یه ایمیلی رو بهم برگردوند و نوشته بود که جدیدا یکی‌ دو تا از ایمیلهایِ تو برای من میاد نمیدونم چرا؟ قبل از اینکه ایمیل رو باز کنم که عنوانش بود old classmate دنبالِ دلیل این کار گشتیم.... پروژه هر دو قسمتی‌ از پروژه بزرگ و سراسریِ ژئویید بود و آدرسِ اون رو مقابلِ اسمِ من نوشته بودند و هر کسی‌ که اسمِ من رو سرچ میکرد به اون ایمیل میزد.... ایمیل از شخصی‌ به اسمِ "ریتا" بود که به دنبالِ یه همکلاسی اولِ راهنماییش میگشت همنامِ من، اسمِ مدرسه رو هم داده بود....
نوشته بود:
Salam Parvin khanom,
az inke mozahemetan shodam bebakhshid,man esme shoma ra etefaghi dar yeki az site ha didam.Esme yeki az dostan,hamkelasiam dar madrese B... Karaj Parvin kalantari bod. Aya shoma haman Parvin hastid? Agar are, man moshakhasate bishtari barayetan mifrestam ke shayad mara be ja biavarid.Beharhal az inke mozaheme vaghtetan shodam besiar mazerat mikhaham.

regards
Rita S

یکی‌ از اون سالهایِ خیلی‌ دور کلاس اول راهنمایی، اواسطِ سالِ تحصیلی‌، درِ کلاس باز شد و مدیرِ مدرسه همراه با یه دختری با موهایِ چتری رو پیشونی تا بالایِ چشم‌هایِ درشت و قشنگ و یه کت پوستِ سفید کوتاه تو درگاه در ایستادند. اون سال، مدیر مدرسه عموجون کوچیکه بود، بعد از عذرخواهی از معلمِ کلاس از اینکه وسطِ زنگ وارد شده همکلاسی جدید رو معرفی‌ کرد: "رعنا س...". من سریع بهش اشاره کردم که بیاد کنارم بشینه، نگاش مهربون بود، خودش شبیه هیچ کدوم از ماها نبود، نه حرف زدنش، نه لباس پوشیدنش...نه شبیهِ ما و نه شبیهِ هیچ کدوم از بچه‌هایی‌ که تا اون موقع دیده بودیم. "رعنا" رو خواهرِ بزرگترش میرسوند مدرسه، با یه ژیانِ آبی‌، همیشه خواهر‌هایِ دیگه هم همراه بودند، ظاهراً خواهرِ بزرگتر وظیفه رسوندن و برگردوندن اینها رو به مدرسه به عهده داشت . شیفتِ مدرسه چرخشی بود، یه هفته صبح تا ظهر و یه هفته از ظهر تا عصر. هفته‌هایی‌ که بعد از ظهری بودیم، زود میرسید و یه سر میومد خونه ما و تا وقتی‌ که بریم مدرسه تو حیاط دنبالِ گربه‌ها میدوید از در و دیوار به خاطرشون بالا میرفت و باهاشون بازی میکرد، عاشق گربه‌ها بود، همیشه رو دستش جایِ پنجولِ گربه بود!
یکی‌ از روز‌هایِ آخرِ سال با یکی‌ از بچه‌ها رفتم خونه شون، یه ویلایِ مصادره‌ای تو جاده چالوس، تو اون عالمِ بچگی‌ عجیب بود برام که تمامِ پنجره‌هایِ سالن بسته بود، پرده‌ها رو کشیده بودند، همه جا تاریک بود و مامان، بابا و برادرش تو تاریکی نشسته بودند! سالِ تحصیلی‌ که تموم شد دیگه "رعنا" رو ندیدم، از اونجا رفته بودند، هیچ خبری هم ازش نداشتم. هر بار که از کنار اون باغ رد میشدم به دختری عجیب و دوست داشتنی با چشم‌هایِ درشت و چتریهایِ رو پیشونی فکر می‌کردم و دلم میخواست بدونم که کجاست. حالا این ایمیل، هم‌فامیلیند و اسمها کمی‌ متفاوت، یعنی‌ ممکنه "ریتا" همون "رعنا" باشه؟! که اگر باشه.....
براش نوشتم:

man hamoun Parvin Kalantari hastam ke dar madrese B.... Karaj boud. va yek
hamkelasi be naam-e Rana S daashtam, ke kheili ham doustesh daashtam, va
baa inke saalhaa az oun roozhaa migzare, gaahi be yaadesh mioftam.
Rana S, chand khaahar daasht va nazdik-e P... saaken boudand.yek baar
ham man baa Mahnaz (yek hamkelasi-e abadani) rafte boudim khounashoun.

agar khodetoun hastid, khoshhal misham ke baa ham dar ertebaat baashim va baa
ham begim: VAYYYY.... DONYA CHE GHADR KHOUCHIKE!!!!!!!

در جواب یه ایمیلِ طولانی نوشت:

Salam Parvine,
Sale no irani va eyde nouroz ra be shoma tabrik migam,
Nemidani cheghadr az inke javabe emailamo dadi khosh hal shodam.va kheyli khoshhalam ke mano be ja miari ,chon be ja avordane shoma kare kheyli sakhti nabod, dokhtare popular madrese (shagerd aval va mobsere kelas) man hamishe esmam Rita bodeh,va..... ......... Kholase begzarim badesh che etefaghayi oftad.... manzore man az goftane inha in bod ke motevaje beshi chera esmam dar anja Rana bod ,va rastash ra bekhahi az an esm va esme Rina motenaferam chon esmhaye tahmili man bodand.

Hala az esm begzarimo az khodam begoyam .......

kheyli dost daram bedanam khodat che karha mikoni va koja zendegi mikoni ,aya ezdevaj kardi ? va ya daraye farzand hasti?
Aya ba ham kelasihaye an zamanema hanoz dar rabete hasti ? ....
.......

و از زندگیش نوشت، زندگی‌ مخفی‌ و آوارگی... از پدر، مادر و برادری که به خاطرِ نزدیکی‌ به خونواده سلطنتی اون سالها اعدام شدند و اینها هم مجبور شدند که ایران رو ترک کنند، از ۱۷ سالگی که از ایران اومده بیرون و دیگه برنگشته، هر کدوم از خواهر‌ها یه نقطه از اروپا هستند، خودش هم اونجا بوده، ازدواج کرده، دو تا پسر داره و به خاطرِ کارِ شوهرش (استادِ دانشگاهِ فردریکتون) مدتیه که اومده کانادا!

اسمِ تک تکِ همکلاسی‌ها رو به خاطر داشت و در موردشون پرسید!

تلفن رّدوبدل کردیم و از اون زمان با هم در تماسیم، دلش میخواد که بره ایران ولی‌ میترسه.

ریتا یه هنرمنده، نقاشِ معروفیه که مدام نمایشگاه می‌گذاره سرتاسرِ دنیا، اروپا، آمریکا،.... گاهی‌ مصاحبه هاش رو تو روزنامه‌ها می‌خونم و کاراش رو پیگیری می‌کنم... و دو تا پسرش هم تو زمینه‌هایِ مختلفِ ورزشی فعالیت میکنند؛ هاکی، اسکی، کاراته، شنا و.... اینجوری به قولِ خودش انرژی شون رو مهار میکنه، همیشه خودش رو آذربایجانی معرفی‌ میکنه و معتقده که زبانِ اولش آذریه، بعد فارسی‌، انگلیسی‌، هلندی و فرانسوی....

روزگار سخت بهش تازونده ولی‌ این سربلند بیرون اومده... موفق، پر انرژی، با نشاط...

این روز‌ها به خاطرِ بچه هاش اومدند کبک، مسابقاتِ هاکیه و بچه‌ها شرکت کردند!....

لحظه‌ها و ساعتها به کندی میگذشت، سرمون شلوغ بود، منتظرِ تماسش بودم، حدودِ ۵ عصر زنگ زد، حرف زدیم و قرار شد ساعت ۸ بعد از مسابقهِ بچه هاش بیاد بوتیک. حدودا ساعت ۷ بود که دیدم یه خانمِ خوشتیپی وارد شد و مستقیم اومد سمتِ من، با یه خنده صمیمی‌، سر و دست تکون میداد، یه لحظه فکر کردم کجا می‌تونم این خانم رو دیده باشم(اون کلی‌ عکس از من دیده بود رو فیسبوک ولی‌ من فقط عکسِ بچه هاش و یه عکسِ قدیمی‌ از خودش)، ضمنا اون لحظه منتظرِش نبودم، شروع کردم به فرانسه صحبت کردن میگه: پروین!!! ....
خدایِ من.....رعنا، نه... ریتا!