۱۳۹۰ مهر ۲۸, پنجشنبه

حالم خوب نیست، از صبح خونه بودم و دراز کشیده رو کاناپه تو هال و کتاب دفتر و لپتاپم هم کنار دستم ولی‌ اگر شما یه کلمه از اونها رو خوندید، من هم خوندم. حالم به هم میخوره از این حالتِ آروم و غمگینی که حاصلِ وقتهای گلبارونه اه اه اه... اینجور موقع‌ها به آدمهایِ افسرده و یا اونها که کلا مدل غمگین هستند فکر می‌کنم، وحشتناکه! دیروز با مونیک جلسه داشتم، بالاخره سه‌شنبه موندم خونه و به مونیک هم ایمیل زدم که تو خونه کار می‌کنم و ۱۱-۱۰ صفحه از مقاله رو به انگلیسی‌ برگردوندم، و ۳-۲ تا سوژه دیگه هم پیدا کردم که دست خالی‌ نرم پیشش، درسته که تو کارهایِ تحقیقاتی‌ و پژوهشی پیش میاد که گاهی‌ آدم خوب پیش نره ولی‌ نمیخوام شرمنده اش باشم. جلسه خوبی‌ بود، راجع به سوژه مینی‌-پروژه‌ای که ترم بعد باید انجام بدم صحبت کردیم، چند تا مورد بورس هست تو زمینه محیطِ زیستِ مناطقِ شمالی‌ که گفت تو کنکورشون شرکت کنم، امیدواره به برنده شدنم، بعد هم در موردِ مقاله صحبت کردیم و بهش کار رو نشون دادم ولی‌ از اونجایی که خودم هم مطمئن نبودم از املایِ درستم (حتی فرصت نکردم یه بار مرورش کنم) نگذاشتم که بخونه و تصحیح کنه و گفتم جلسه هفته بعد کاملترش رو میفرستم برات. برنامه ریزی کردم که امروز رو برم لابراتوار که رو داده‌ها کار کنم که نشد دیگه. یک هوایِ بدی هم بود امروز یعنی‌ هست، از اون بادهایِ وحشتناک فکر کنم ۹۰کیلومتر در ساعت که امکان اینکه آدم بخواد بره بیرون راه بره تا حالش بهتر بشه رو هم نمیده . شهر پاییزی و قشنگ شده و مردم هم با دکوراسیونهایِ مختلف و زیباشون رفتند استقبالِ "هالووین" و این زیبایی رو بیشتر کردند.

از صبحی‌ که چشم باز کردم و سر کشیدم تو اینترنت، همه جا خبر و عکس کشته شدن "قذافی" بوده.عکس و فیلمِ که با جملاتِ شاد و خوشحالی زیاد پخش میشه، یادِ وقتی‌ که صدام رو گرفته بودند افتادم. هیچ کدوم رو نگاه نکردم، باور داریم که مرگ حقه و هر آدمی‌ یه روز میمیره، شاه باشه یا گدا، خوب باشه یا بد، زیبا یا زشت، تحصیلکرده یا بی‌سواد... هیچ کس موندگار نیست، و هیچ آدمی‌ هم از اول این نبوده. ما مردم جهان سوم دیکتاتور و قهرمان میسازیم، هر کدوم از آدمها تو وجودشون یه دیکتاتور هست و ما مردمیم که آنها رو پرورش میدیدم، یه آدمِ خوب، یه نویسنده، یه نقاش ، یه شاعر یا ... رو که دوستش داریم بت می‌کنیم، کسی‌ حق نداره بهش خرده بگیره، ما آدمهای صفر و یکیم، یه موقع تو کشورمون انقلاب شد و از همون اول هر کی‌ خرده‌ای گرفت به زندان انداختنش، برادر، خواهر، پدر مادر همه جاسوسِ هم بودند، خودمون بت کردیم، حرفِ مخالف رو نمیتونیم بشنویم، دموکراسی رو باید تمرین کنیم، مشق بنویسیم..... الان هم از اونطرفِ قضیه افتادیم،قبل از هر تغییری باید محیط و آدمها آماده بشند، آیا مردمِ لیبی‌ و یا هر کشورِ دیگه که حکومتش رو سرنگون کرده آمادگی‌ داشتنِ یه حکومتِ آزاد و لیبرال دمکرات رو داره؟! تو این زمینه صاحب‌نظر نیستم، نه سیاستمدارم و نه جامعه‌شناس، بیش از هر چیز با توجه به سرنوشتِ انقلابِ کشورمون نگرانِ آینده شون هستم، حدِاقل دیکتاتوری مثلِ صدام، قذافی هر چه که بودند به خاطرِ عرقِ ملی‌ که داشتند کشورشون آباد بود و مردمشون مغرور... باید دید! بهتره که دیکتاتورها محاکمه بشند نه اینکه مثلِ خودشون به خشونت و سریع کشته بشند. در هر صورت مرگِ هیچ کس باعثِ خوشحالی نیست!

۱۳۹۰ مهر ۲۱, پنجشنبه

این هفته

۱- یکشنبه بعد از ظهر رسیدم مونترال، هوا عالی‌ بود، یه روزِ پاییزی آفتابی و خوب، برخلافِ روزی که میرفتم ایران که یه روزِ بارونی، سرد و دلگیر بود. پرواز هم خوب بود هر چند طولانی، بینِ دو پرواز معطلی نداشتیم بر عکس رفتن که حدودِ ۸ ساعت تو فرودگاهِ "دوحه" ترانزیت داشتیم. بارِ اولی‌ بود که با پروازِ کشورهایِ عربی‌ میرفتم، با اینکه همه چی‌ خوب بود ولی‌ خیلی‌ دوست نداشتم، شاید به خاطر عزیزانِ هندی بود، کلا حسِّ خوبی‌ بهشون ندارم، متأسفانه!
با اتوبوس اومدم کبک و به جبرانِ این یکماهی که ایران بودم، تمامِ راه سرم تو اینترنت بود. اینترنتِ پرسرعت تو اتوبوس هم چیزِ خوبی‌ نیست، آدم غرقِ دنیایِ مجازی میشه و فارغ از زیباییهایِ طبیعتِ خارج از اتوبوس، نه با مسافری که کنارش نشسته آشنا میشه و صحبت میکنه، نه کتاب می‌خونه، هیچ... باز هم فیسبوک، گودر، وبلاگ، آدمهایِ مجازی....

۲- دو‌شنبه روزِ شکرگزاری (L'action de grâce یا همون Thanksgiving)بود و تعطیل که از این فرصت استفاده کرده و استراحت کردم و خودم رو آماده کردم.

۳- رفتم دانشکده، مونیک با ایو برای یه جلسه مهم رفتند واترلو و ۵شنبه برمی‌گردند، حوصله کار کردن ندارم. هوا همچنان خوبه، آفتابی و سرد، درختها تو مسیر خونه به دانشکده هزار رنگ شدند، حالا اگه ۱۰۰۰ اغراق باشه ولی‌ رنگارنگ شدند، پر از حسّ‌هایِ خوبم، دلم میخواد خونه‌ام رو عوض کنم، دلم یه تغییرِ بزرگ میخواد. حساب بانکیم رو چک می‌کنم، اوه این ماه کمتر از نصفِ بورسم رو ریختند، سریع میرم پیشِ "سوزان" امورِ دانشجویی، مهربونِ و نازنینه این زن، میگه بررسی‌ می‌کنم. ظهر یه سر رفتم دفترِ ساختمون برای پرداخت کرایه از Mari-Eve در موردِ سوییتِ خالی‌ پرسیدم، با توجه به اینکه الان وقتِ اثاثکشی‌ نیست خیلی‌ امیدوار نبودم که گفت یکی‌ دو تا هست که متقاضی داره با این حال اسمم رو تو لیستِ انتظار نوشت و برایِ ۵شنبه ظهر وقتِ بازدید داد. تو دلم گفتم این سوییت مالِ منه، حتی اگر چند نفر جلوتر از من باشند، یه حسی تو وجودم این رو تأیید میکرد، یه خرده از این اعتماد به خود هم ناشی‌ از هوایِ خوب بود شاید.
شام رو با "آ" خونه "ن" بودیم.

۴- هر روز صبحِ زود پامیشم قبل از ۵ صبح، خب شب هم خیلی‌ زود میخوابم، دلیلش همین تغییرِ ساعت و سازگاریِ بدنه ، ولی‌ خوبه دوست دارم رو همین روال بمونم. صبحهایِ زود، گرگ و میش، هوایِ سرد از پنجره نیمه باز میاد تو، لحاف رو می‌پیچم دورم و با لیوانِ چایِ داغ که بخار ازش بلند میشه و کلوچه اینترنتگردی می‌کنم، حالِ خوبی‌ دارم. از ایران یه ‌ستِ چایخوری آوردم از قوری، کتری، انگاره و سینی، همه خوشگل و دیگه قهوهِ صبح تعطیل فقط تو دانشکده و در طولِ روز... این هم دوره‌ای داره البته. ۶:۳۰ دوش میگیرم و قبل از ساعت ۸ دانشکده هستم.
قبل از ظهر زنگ زدم به "دوید" (رئیسم)، تو جلسه بود، نیم ساعت بعد زنگ زد، اولین سوالی که بعد از احوال‌پرسی‌ میکنه اینه که:" عروس نشدی؟ (با همون ته لهجه مشهدیش)، میخندم و جواب میدم: تو این فرصت؟ یه ماهه؟! میگه: تو ایران همه برایِ این یه کار عجله دارند! میگم: در موردِ من چی‌ فکر می‌کنین؟ این اصل صادقه؟ به شوخی‌ میگذریم از سوژه و میگه که کی‌ ببینیم همدیگه رو و از برگشتن به کار صحبت میکنه. میگم که برای عرضِ سلام و ادب خدمتتون می‌رسم. جمعه عصر زنگ میزنم قرار میگذاریم، میگه خوبه."
خوشحال شدم، دوست داشتم خودش بگه، تو هر ارتباطی‌ خواسته شدن بهتره! به هر حال نمی‌گفت من هم حرفی‌ از کار نمیزدم. حالا با خیالِ راحت‌تر راجع به اجاره کردنِ خونه جدید فکر می‌کنم.

۵- پنجشنبه، هوا ابری و بارونیه و طبقِ گزارشِ هواشناسی تا آخرِ هفته همینطوره. این هوا رو دوست ندارم، دیگه بارون رو دوست ندارم.... مونیک رو دیدم، دلم براش یه ذرّه شده بود، خداییش دوستش دارم خیلی‌ بیشتر از یه استاد و سوپروایزر. از سوغاتی که براش آوردم خوشش اومده، میشه گفت ظرفِ سروِ شراب، کارِ سرامیکِ قلمکارِ لالجین، برای "Cami" دخترش هم یه ‌ست گلوبند و گوشواره برنجی نگین‌دار که امسال ایران مًد بود. مونیک از دانشجویِ ایرانیِ کلود میگه که واترلو دیده از قدِ بلند، چشم‌های سیاهِ درشت و خوشروییش و... و فکر میکنه همه ایرانی‌ها این شکلیند، ازش خوشش اومده بود. از این حرفها که بگذریم، قسمتِ اصلِ قضیه اینه که در موردِ مقاله‌ام پرسید و خواست که جلسه بگذاریم دو‌شنبه و در موردش حرف بزنیم و بهش کار رو نشون بدم و مساله اینه که من به فرانسه نوشتم! و حالا نمیرسم تو این دو سه روزه برگردونش کنم به انگلیسی‌، ضمنِ اینکه نمیخوام شرمنده بشم، یعنی‌ مرده و زنده من باید این کار رو انجام بده.... خدا کمک کنه!
ظهر، طبقِ قرار، رفتم سوییت رو دیدم، کوچیکه ولی‌ خوبه، مثلِ همینجا تمام مبله با آب، برق، تلفن، گرما، اینترنت کابلی و بدونِ سیم، ۷۰ تا کانالِ تلویزیون، فقط شیکتر و جدید تر... خیلی‌ خوبه، تو ساختمونِ روبرویی هم هست که دور نیست. Mari-Eve گفت هر کی‌ زودتر پول بده مالِ اونه (کبکیه دیگه، پول حرفِ اول رو میزنه) میگم من میدم، میگه قرارداد رو مینویسم، هفته دیگه بیا امضا کن، قبلش هم کارهای بیمه‌ اش رو انجام بده، ۱۵ نوامبر هم بیا بشین. گفته بودم اینجا مالِ منه به یک هفته هم نکشید!
حالا هر کی‌ بخواد بیاد کبک مهمونی‌ قدمش رو چشم، ضمنِ اینکه طبقِ اخبار: کبک بهترین مقصد مسافرتی در کانادا، سومین مقصد توریستی در آمریکای شمالی و ششمین بهترین شهر دنیا برای مسافرت شناخته شده.
Québec choisie sixième destination au monde | Marie-Pier Duplessis | Voyages
www.cyberpresse.ca

۶- جمعه، هوا ابری، گرفته، دلگیر، نمیخوام به این چیز‌ها فکر کنم. یه جورایی منتظرم، منتظرِ چی‌؟ نمیدونم. ظهر قبل از ناهار رفتم کمی‌ خرید کردم و رفتم خونه، رضوان زنگ زده و شاکی‌ از اینکه تلفنم رو جواب نمیدم و یا حتی تلفنهایی که شده رو برنگردوندم، میگم که از روزی که اومدم موبایلم خاموشه، بدتر شک میکنه.... هیچ چی‌، شام دعوتم، میرم که امشب رو پیشِ بچه‌ها باشم.
به دوید زنگ زدم، قرار شد ببینیم همدیگه رو احتمالاً از فردا کارم رو شروع می‌کنم، اینجوری خیلی‌ خوبه، خستگی‌ داره ولی‌ خوبه تنوع هم داره.


--------------------------------------------------------------------------
http://en.wikipedia.org/wiki/Thanksgiving
http://fr.wikipedia.org/wiki/Action_de_gr%C3%A2ce_%28Thanksgiving%29

۱۳۹۰ مهر ۲۰, چهارشنبه

رفته بودم دندون‌پزشکی‌ برایِ چک سلامت دندونهام. آقایِ دکتر از اقوام هستند، کارهایی که باید بشه رو لیست میکنه و به منشی‌ میگه که بهم وقتِ فوق العاده بده. ضمنًا ایشون خودش صاحبِ لابراتوار دندونسازیه و دو تا دندونپزشکِ خوب هم داره ولی‌ گفتند که خودشون کارهایِ من رو انجام میدند. خلاصه روزی که وقت داشتم رفتم مطب، سرشون خیلی‌ شلوغ بود، یکی‌ از ترمیم‌ها رو انجام دادند و یه توضیحی هم راجع به دو تا دندون جلوی بالا دادند و کاری که میخوان بکنند، خیلی‌ متوجه نشدم ولی‌ بهشون اطمینان داشتم و خودم رو سپردم به دستشون، هنوز کارشون تموم نشده آیینه رو دادند بهم و میگند: چطوره؟ تو آیینه، دو تا دندونِ جلویِ بالا رو کمی‌ بلندتر و درشتر از قبل میبینم. میگم: خوبه، زیباست! جواب میدند: خب برایِ زیبایی کردم دیگه!!!
ناگفته نمونه که دندونهام زشت نبودند، خوب هم بودند ولی‌ خب آقایِ دکتر اینجور تشخیص دادند، دستشون درد نکنه!
یادم میفته به دو شب قبلش که زری جون، از دوستانِ خونوادگی که از سیدنی اومده بود، با آب و تاب میگفت که دخترِ بزرگش حدودا یک‌و‌نیم ملییون داده و این کار رو رو ۳ تا از دندونهایِ جلوش کرده. طبقِ گفته‌هایِ ایشون کاری که خارج از کشور سلبریتیها میکنند. اون موقع گوش کردم و و تو دلم گفتم چه کاریه!!
حالا این مهم نیست، اون چه که مهمه اینه که من الان یه جفت دندون بلندِ خوشگل دارم که هیچ کاری از دستشون برنمیاد، نه می‌تونم تخمه بشکنم، نه گوشه ناخونم اگر بلند شده باشه باش بگیرم، نه حتی گاز بگیرم.... هیچ، فقط خوشگلند، همین!
و بقیه کارها که مهمتر بودند و باید انجام میشدند به دلیلِ اینکه وقت نداشتم موندند تا کی‌ خدا بخواد و من برسم برم برای ترمیمشون.

۱۳۹۰ مهر ۱۹, سه‌شنبه

شبِ دوم یا سومیه که ایرانم، مهمون داریم زیاد، تقریبا اکثرِ فامیل هستند، بچه‌ها شیطونی میکنند طوری که صدا به صدا نمیرسه، "یاسی" بهشون تذکر میده که ساکت تر باشند یا برند تو باغ بازی کنند، بهش میگم: یاسی خاله، بچه‌ها رو دعوا نکن، از تو بدشون میاد و پس‌فردا که بزرگ بشند میگند ما که کوچیک بودیم، دختر‌عمه مون دعوامون میکرد و اِل و بِل! تا بخواد جوابی بده، خانمِ برادر‌بزرگه که کنارش نشسته میگه: نه بابا، بچه‌ها خیلی‌ دوستش دارند، ندیدی که از ظهر که اومدند، سراغش رو میگیرند و تا اومد همه ازش آویزون شدن! گلناز که کنارش نشسته حرفِ مامانش رو قطع میکنه و میگه: بهش "رشوه" میدیم!!! من و مامانش با تعجب به هم نگاه می‌کنیم مامانش میپرسه: میدونی‌ "رشوه" یعنی‌ چی‌؟ یعنی‌ اینکه کسی‌ به کسی‌ چیزی بده تا رضایتش رو جلب کنه و کارش رو پیش ببره و.... گلناز باز هم حرفِ مامانش رو نیمه کاره می‌گذاره و میگه: همین دیگه، ما بهش "بغل" میدیم!!!!!

این بچه، ۳ ساله که برگشته ایران و من فکر می‌کنم اگر ۴۰ سال دیگه هم اینجا میموند محال بود با این کلمه و اثرش در پیشبرد اهداف آشنا بشه!
چمدونهام رو خانم‌برادر بزرگه می‌بست، همش نگران اضافه بار بود، بهشون گفته بودم این دفعه دیگه نمیخوام پولِ اضافه بار بدم، چیزهایی رو میبرم که لازمه... بنده خدا مامان از اولِ تابستون هر چی‌ درست می‌کنه از مربا، شربت، برگه زردآلو، لواشک آلوچه، آلبالویِ خشک، والک و سبزیِ کوه، سبزیهای خشک و... برایِ من هم بسته بندی می‌کنه تو بسته‌هایِ کوچیک که بهونه نداشته باشم برای آوردنشون و از چند روز قبل می‌گذاره کنارِ چمدونها و اصرار میکنه که اگه شده یه ذرّه با خودم بیارم و همیشه هم بعد از چند بار رفت و برگشت به داخلِ چمدون همون جا می‌مونند تا بعد از اومدنِ من از همون‌جا برگردند به آشپزخونه. تا آخرین لحظه‌ای هم که بخوام خونه رو ترک کنم مهمون میاد با بسته‌هایِ سر‌راهی‌، دیگه آخراش خانم‌برادرم گفت نمیشه پروین همه چمدونات چند کیلویی اضافه دارند و همه هم چیز‌هایِ ضروریند، گفتم نه حتی یک کیلو، نمی‌برم. اصلا کتابها رو نمی‌برم، وزن دارند. برادر‌بزرگه خوشحال میگه آره، کتاب نبر، برایِ چی‌؟ بگذار بمونه! همیشه تا یادم میاد سرِ کتاب و کی‌ زودتر بخونه دعوا بوده، هیچ کدوم رو نیاوردم، دوباره چمدونها باز شدند و کتابها رو برداشتند..... موقع تحویلِ بار تو فرودگاه باز اضافه بار داشتم، هم ساک دستیم هم چمدونها! هم خانم خوشگلی‌ که تو صف ساک دستی‌ و کوله رو کنترل می‌کرد و اتیکت میزد و هم اون آقا قد بلند تو گیشه با اون خنده قشنگ و رفتارِ مودبش که تاخیرش رو بهونه‌ کرد اضافه بار رو بخشیدند.... چمدونها رو باز کردم، لباس ها، کادوها و صنایع دستی‌، خوراکیها، هر کدوم با کلی‌ خاطره درمیان و گوشه‌ای گذاشته میشند که جابجا بشند، لابلاشون یه کیسه پلاستیک کوچیک نشرِ چشمه هست و یه کتاب که مالِ من نیست و قرار بود به صاحبش برگرده، تنها کتابی بود که روزِ خرید گفتم: "این رو نمیخوام، آین‌لاین خوندم و دوستش نداشتم."، و حالا اون همراهِ من تا اینجا اومده، شاید باید برا صاحبش پست بشه شاید هم نه لزومی نداشته باشه... تو همون کیسه اش رفت بالایِ کتابخونه، چه سرنوشتی داره، از روزِ خرید تا به امروز از اون تو بیرون نیومده به امیدِ اینکه به صاحبش برگرده و حالا هم همونجا می‌مونه تا وقتی‌ که خودش جاش رو پیدا کنه.... "دکتر نون زنش رو بیشتر از مصدق دوست دارد"!

۱۳۹۰ مهر ۱۸, دوشنبه

به قولِ خودش "گاو" که نبود، می‌فهمید، می‌دونست که "خاطرش" عزیزه، این رو لازم نبود از قولِ همسفری، همراهی حتی تو این مدتِ کم بفهمه، مستقیم شنیده بود که یکی‌ از "دلتنگیها" اونه....سکوتِ سرد و کم محلی این روز‌هایِ آخرش رو به هیچ حسابی‌ نگذاشتم جز اینکه دیگه "خاطرم" عزیز نیست، دنبالِ بهونه دیگه‌ای نگشتم، اهلِ پیشداوری نیستم، این رو هم از گفته‌هایِ خودش که اهلِ دله میگم، آدمهایِ "دلی" اگر بخوان، اگر "انگیزه" داشته باشند، هیچ چیز مانع از کاری که بخوان بکنند نمیشه و وای از روزی که برای کاری انگیزه نداشته باشند، اگر بخوان میتونند با حالِ بد و مریضی شدید برای دیدن جایی‌، دوستی‌، سفرهایِ طولانی حتی بینِ قاره‌ای برند و یا برعکس اگر دلشون نخواد یه سرماخوردگیِ خفیف میتونه بهونه بزرگی‌ باشه برایِ طیِ یه مسیرِ کوتاه مثلا حتی از جردن به میرداماد.... حالا چرا ایمیلهاش انقدر مهربون، دوستانه، صمیمی‌ هستند، نمیدونم، یعنی‌ نمی‌فهمم، حتما دلیلی‌ داره...
تاریخ و لحظهِ برگشتنم رو می‌دونست، یه جورایی تا آخرین لحظه منتظر بودم که خبری بشه، که شگفت‌زده‌ام بکنه شاید حتی با یه SMS ساده خداحافظی ....
میخواستم ببینمش، مخصوصاً قبل از برگشتن، نه بر حسبِ وظیفه یا ادب، به خاطرِ دلم، به حرمتِ دوستی‌.... دوستی‌ حرمت داره، سلام علیک بیشتر، نون و نمک که بیش از همه اینها، جوابی نداد، چراش رو نفهمیدم، حتما دلیلی‌ داره.... ولی‌ بی‌جواب گذاشتن یه جور توهینه، یه جورایی تحقیره.... ما آدم بزرگ‌ها میتونیم حرف بزنیم، از خواستن‌ها و نخواستنهامون بگیم.... همیشه گفته بودم که "مستقیم" بگو که من "غیرِ مستقیم" رو نمی‌گیرم، شنید اما.... سکوت رو میشه هزار جور تفسیر کرد!
گذشت، می‌گذره مثلِ همه لحظه‌هایِ خوب و بد، مثلِ همه وقتهایِ امیدواری و....

سلام،

من برگشتم،

و بالاخره بعد از تقریبا ۳۵ روز تونستم این صفحه رو ببینم، نمیدونم چرا تو ایران وبلاگم باز نمیشه؟!!

برگشتن سخت بود،خیلی‌ هم سخت! انگاری سال به سال سخت تر هم میشه!

همه لحظه‌هایی‌ که تو ایران بودم به برگشتن و زندگی‌ در اونجا فکر کردم، و در جواب همه کسانی‌ که میپرسیدند بعد از تموم شدنِ درست چه کار میکنی‌؟ با توجه به اینکه به غیر از بخشِ بودن تو جمع خیلی‌ خوب، گرم، صمیمی‌ و با صفایِ خونواده و فامیل و حضورِ دوستهایِ خوب و آدمهایی که دوستشون دارم و دوستم دارند، هیچ نقطه برتری از نظرِ اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی‌ و.... نمی‌بینم، به صراحت گفتم که برمیگردم! ولی‌ وقتی‌ فرودگاهِ مونتریال از هواپیما پیاده شدم حس کردم که به خونه برگشتم، با همون حسِّ خوب و آرامش خونه بودن!

این لپتاپِ بیچاره تقریبا همه این مدت رو موردِ بی‌مهری بوده به جز یکی‌ دوباری که برای کپی‌ کردن عکس و نشون دادنِ فیلمِ امتحان دکترا ازش استفاده شد، هیچ سراغش نرفتم! و حالا از وقتی‌ که تو فرودگاهِ مونترال سوارِ اتوبوس شدم به سمتِ کبک موردِ لطف و عنایت قرار گرفته و فقط اون چند ساعتی‌ که خواب بودم استفاده نشده!

سفرِ خیلی‌ خوبی‌ بود، مینویسم.

باید هر روز بنویسم حتی یه کلمه، یه جمله: "خوبم!"، "بدم!"، "هوا سرده یا گرم!"، "روزِ آفتابی یا برفی!"، این روز‌ها باید در خاطرم با همون حسِّ خوب یا بدشون بمونه. کلی‌ نوشتهِ نصفه‌نیمه دارم که وقتی‌ میخوام کاملشون کنم و منتشر، اون حسِّ تغییر کرده یا زمانش گذشته.... باید هر روز بنویسم، مصداق اسمِ وبلاگ!

۱۳۹۰ شهریور ۱۳, یکشنبه

تو اتوبوسم به سمتِ فرودگاه مونترال، آقایی که صندلیِ جلویِ من نشسته حدودا ۵۰ سال داره، وقتی‌ اتوبوس از ترمینال بیرون اومد بلند شد برای دوست‌پسرش که بیرون از ترمینال کنارِ ماشینش ایستده بود دست تکون داد و بوسه‌ فرستاد نگاشون می‌کردم که دیدم اشک تو چشمش پَل‌پَل زد و آروم سرازیر شد و الان ۱۰ دقیقه است که داره گریه میکنه انقدر مظلومانه و آروم که غمِ عالم رو تو این هوایِ ابری به دلم نشوند!

۱۳۹۰ شهریور ۱۲, شنبه

مسافرِ ایرانم!

نشستم تو آشپزخونه پشتِ میز و لیوان چایِ داغِ تازه دم کنارِ دستم، صدایِ داریوش و فرامرزِ اصلانی هم پیچیده تو خونه: اگه یه روز بری سفر، بری زِ پیشم بی‌ خبر..... به چمدونهایِ کنارِ پنجره و وسایلِ و ساک‌هایِ خریدِ وسطِ هال نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم که چطور اینها رو بسته بندی کنم و جا بدم با این محدودیت بار؟!! فردا مسافرم و دارم چمدون میبندم، خیلی‌ سخته، اینهمه سال هنوز خوب بلد نیستم! از اونطرف همیشه خاله کوچیکه و دختر‌داییها زحمتش رو میکشند.....عروسک‌هایِ رویِ میز تو جعبه‌هایِ قشنگ و جاگیرشون چشمم رو میگیرند، "رستا" باربی خواسته و خواهرش "پرتو" پولی‌-پکت، "گلناز" هم پولی‌-پکت ولی‌ مرد باشه، جنسیت معلوم کرده ۹ سالش شده شیطونک کنجکاو عمّه، "الناز" مثلِ همیشه آروم و خانم در جوابِ چی‌ برات بیارم؟ میگه هر چی‌ خودتون دوست دارین ولی‌ کتاب هم خیلی‌ خوبه، دخترِ داداش بزرگست دیگه تو دستشویی هم با کتاب میره.....حالِ خوبی‌ دارم این روز ها، حتی با اینهمه مشغله، شوقِ سَفَره که خوبه، مسافرِ ایرانم، میرم خونه، دیدنِ عزیز و آقاجون، خواهر و برادرها و بروبچه هاشون، دیدنِ فامیل، دوست آشنا....
این روز‌ها هر جا رفتم، هر جا که بودم، با هر کی‌ که حرف زدم از پذیرشِ دانشگاه، همدانشکده‌ای ها، "ژوزه" همون که طبقه ما رو جارو می‌کشه و گفته بود بهت تمایل دارم، مسافر‌هایِ کنار دستم تو اتوبوس، فروشنده‌هایی‌ که ازشون خرید کردم، همه فهمیدند که مسافرم، میخوام برم خونه ام.... دلم میخواست می‌تونستم به فرانسه هم کلمه‌ای رو پیدا کنم که بارِ احساسیش به اندازه میرم پیش "آقاجون و عزیزم" باشه نه فقط پدر‌مادر... "آقاجون، عزیز"! پرِ حسّه، پر از مهر، پر از حمایت.... عمق داره، تکیه گاهه... دلم تنگشونه همیشه.... امسال به اندازه همه سالهایِ زندگیم "دلتنگیهام" رو جار زدم....

۱۳۹۰ شهریور ۷, دوشنبه

یاشوعا‌ صلاح

یکشنبه صبح زود، بعد از صبحانه، اینگا، دُنی و کاپیتان ژان‌فیلیپ هم رفتند. قبل از رفتن دو تا Quatre-Roues رو گذاشتند تو گاراژ، پرده‌هایِ برزنتیِ پشتِ پنجره‌ها رو هم کشیدند و سفارشِ کارهایِ باقیمونده رو هم به من کردند که قبل از رفتن انجام بدم و با کامیونت رفتند فرودگاه و از اونجا با هلیکوپتر به روستایِ Kuujjuuarapik. من موندم و من. وسایلی که دیگه لازم نداشتم رو جمع کردم و ساکِ بزرگ تجهیزات و چمدونم رو بستم و کمی‌ هم رویِ داده هام کار کردم و بعد رفتم سراغِ "یاشوعآ-صلاح"، اینویتِ پیری که شبِ قبل دُنی از پنجره آشپزخونه، خونه ش رو بهم نشون داد و گفت که میتونه امروز همراهیم کنه و تاکید کرده بود که نه زبانِ فرانسه میدونه و نه انگلیسی‌، و اینگا از مهربونیش گفته بود و اینکه مطمئن نباشم به خوش قولیش، خودم برم دنبالش و تاکید کنم به ساعتی‌ که باید بیاد دنبالم.
ساعت ۹ نشده بود که دمِ خونه یاشوعا‌ صلاح بودم، از پله‌هایِ چوبی رفتم بالا و چند بار در زدم و برگشتم پایین، بویِ بدی میومد، میدونستم که درِ خونه بازه اینجا رسمِ قفل کردنِ در رو ندارند. چند دقیقه‌ای معطل شدم فکر کنم از خواب بیدارش کردم با یه شلوارک کوتاه اومد دمِ در. براش غریبه بودم با تعجب نگام کرد، از اونجاییکه گفته بودند زبان نمیدونه مثلِ کر و لال‌ها بلند بلند، کلمه به کلمه و با کمکِ دست و پا گفتم که میخوام برم دره "گیوم دو لیل" و میخوام که همراهیم کنه. میگه از Nordique هستی‌ منظورش افرادِ مرکزِ تحقیقاتِ مناطقِ شمالیه - CEN-Centre d'Études Nordiques.

http://www.cen.ulaval.ca/page.aspx?lien=index


میگم آره و قبول میکنه، منتظرش می‌مونم تا لباس بپوشه و بیاد، می‌شینم ترکش رو Quatre-Roues و میریم سمتِ درّه.
یه خرده که رفتیم اسمش رو می‌پرسم میگه و بعد اسمم رو میگم، غلط تلفظ میکنه دوباره تکرار می‌کنم و ازش میخوام که تکرار کنه باز یه چیزِ بی‌ربطی میگه بارِ سوم که اصرار می‌کردم حالا ترکِ موتور با صدایِ باد.... خودم خندم گرفت که آخه برای این الان چه فرقی‌ میکنه اسمِ من چی‌ باشه؟!!! پروین، قلقلی، فلفلی.... هان چه فرقی‌ میکنه دیگه ازش گذشتم


هوا به نسبت بهتر بود و وقتی‌ که به دره رسیدیم، کمی‌ مه‌ بود، آرامش و طبیعتِ زیبا...ابتدایِ درّه یه شیبِ تند سنگلاخی خیلی‌ بدی بود که به خاطرِ بارش شدیدِ روز‌هایِ قبل خرابتر هم شده بود، تازه یادم افتاد که کلاهِ ایمنی نگذاشتم (برایِ اولین بار تو این چند روز) از ترس محکم پهلوهای یاشوعا‌صلاح رو گرفتم، متوجهِ ترسم شده میخنده و حالا همون میون میونه سرش رو برگردونه عقب، چشماش هم بسته شده و دندونهای یک در میون سیاهش معلوم شده و صدایِ خندش هم مثلِ قلّ قلّ آب بود، از ترس بهش چسبیدم... بیشتر خندید فکر کنم قلقلکش می‌اومد!!! و دیگه اینکه هیچ وسیلهِ دفاع همرام نبود که اگر خرس یا حیوونِ وحشی ببینیم، فقط سنسوری که باقیمونده بود و روزِ قبل شارژِ کامپیوتر تموم شد و نتونستم کار بگذارم تو یه جیبم بود و GPS تو جیبِ دیگه ام. مثلِ اینکه تاکسی گرفته باشم اصلا حواسم نبود بسکه قبل از اینکه برم دنبالِ یاشوعا‌صلاح به این فکر می‌کردم که چطور میشه؟
بویِ بدی میداد، مثلِ بویِ ماهی‌ گندیده، شاید به خاطرِ خوردن گوشت و ماهی‌ِ خام باشه نمیدونم شاید هم لباس‌هاش رو نمیشوره و دیر دیر میره حمام، به من مربوط نبود... بعد هم به مرور، زندگی‌ به آدم یاد میده که خیلی‌ جاها همه اون چیز‌هایی‌ که اذیتت میکنه رو هم نه تنها تحمل کنی‌ که به خوبی‌ باهاش کنار بیایی، من به بو خیلی‌ حساسم به خیلی‌ چیز‌هایِ دیگه هم بودم که الان می‌‌بینم به همه چیز دارم بی‌ تفاوت میشم، شاید این خوب نباشه!

یه لحظه فکر کردم به جایِ ترسیدن از افتادن بهتره بهش اعتماد کنم، به خودم امید دادم که اگر اتفاقی بیفته اون هست.اون آدمِ اینجاست و همیشه بی‌ کلاه و وسایلِ ایمنی بوده....مثلِ همه ارتباط ها، اعتماد به همراه، لذت همراهی رو بیشتر میکنه، به هر حال بینِ دو نفر یکی‌ هست که سکانداره اگر اعتماد نباشه همون مسیر و همون دنیایِ زیبایِ بیرون به سیاهیِ شک و ترس می‌گذره.
وقتی‌ برگشتیم به روستا، بهش میگم که ساعت ۱۱ بیاد دنبالم که بریم فرودگاه وسایلم رو بدم و بعد هم برم تو یک منطقه‌ای همون نزدیکِ فرودگاه و کنارِ خلیج Hudson برایِ نمونه برداری از میوه‌هایِ کوچیکِ وحشی (Blueberry, Blackberry و Redberry). این کار، مربوط میشه به یه مینی‌ پروژه که یه استادی از دانشگاه Trois Rivières تعریف کرده و اینگا روش کار میکنه و چون خودش زود رفت این کار رو به من سپرد. ایده جالبی‌ بود به نظرم، مثلِ اینکه پروژه‌ای تو دانشگاه‌هایِ شمال تعریف بشه برای کار روی انواعِ میوه‌هایِ خودرو تو جنگلهایِ شمالِ ایران مثلِ تمشک یا تاک و یا....


پنج دقیقه به یازده، درِ خونه رو باز میکنه و دمِ درِ ورودی می‌‌ایسته، لباس هام تو خشک کنه با اینکه همشون ضدِّ آب هستند باز خیس میشند و هر بار که میآییم تو خونه میندازیم تو خشک کن، میگم منتظرم بمونه تا شلوارم رو بپوشم بدونِ اینکه چیزی بگه ساکِ بزرگ و سنگینِ وسایل و چمدونم رو با خودش ترکِ Quatre-Roues جا میده (برایِ اولین بار تو این چند روز یکی‌ اینجوری کمک کرد و وسایلم رو حمل کرد) میریم فرودگاه، بارم رو میدم، کارتِ پرواز میگیرم

و میگم که ۱۳:۳۰ بیاد دنبالم همینجا، و با GPS میرم که منطقه موردِ نظر رو پیدا کنم بیش از یک و نیم کیلومتر راهه و متأسفانه اینجا میوه زیاد نیست و همه چسبیدند به سطحِ زمین، باد هم هست و هوا کمی‌ سرد و رطوبت هم زیاد، شروع می‌کنم به میوه چیدن، بدنم درد میکنه، باز هم گلبارون، و گاهی‌ دراز میکشم، گاهی‌ نشسته تا ۳ تا کیسه ۲۵۰ گرمی‌ رو پر می‌کنم و برمیگردم سمتِ فرودگاه زودتر از وقتِ قرار می‌رسم، باد شدیده و لباسم مرطوب پیاده راه میفتم تو جاده‌ خلوت و کنار آبی‌ِ آب، امروز خورشید هم درومده و یواش یواش آسمون داره باز میشه، زیبا بود، تقریبا نصفِ راه رو اومده بودم که یه کامیونت نگه داشت و من رو رسوند تا خونه یاشوعا‌صلاح که داشت سوار میشد بیاد دنبالم، میگم ساعت ۳ بیا دنبالم خونه که دیگه ۴ پرواز دارم، زیاد تاکید می‌کنم که یادش نره، ادایِ بوسه‌ در میاره و موچ موچ میکنه، خندم گرفته بود به فارسی‌ میگم :‌ای جان، عاشقتم بابا جان.... والّله این چند روزه با این ۸-۷ تا آدم ما، فقط وقتی‌ صحبتِ استفاده از وسایلِ نقلیه میشد میفهمیدیم که جنسیتمون فرق داره، اینکه فردا قبل از ظهر "دختر ها" کامیونت رو میبرند، "مکس" با موتور میره و "ریچارد" و "ژان‌میشل" با هلیکوپتر و یا مدلِ دیگه بستگی به اینکه کی‌ از چی‌ استفاده می‌کنه....

تا ساعت ۳ یه چیزی خوردم، تمامِ کفِّ خونه رو جارو کشیدم از اتاق خوابها تا سالن تا دمِ در، غذاهایِ تو یخچال رو ریختم بیرون، ظرفها رو جا‌به‌جا کردم، همزمان یکی‌ از اشعار "سهراب سپهری" رو با صدایِ "خسرو شکیبایی" گوش کردم، دلم تنگ بود برایِ شنیدن کلام فارسی‌!
حال خوبی داشت.

از خونه که اومدم بیرون ابرهایِ تیره به آرومی می‌رفتند و جاشون رو به خورشید میدادند و آسمونِ آبی‌ هم به آرومی پیدا میشد، انعکاس اشعهِ خورشید رویِ سطحِ آب مثلِ رقصِ نور رو پولک و سکه دوزی‌هایِ لباسهایِ سنتی بود، زیبا بود، زیبا، شگفت آور، کلمه کم میارم برای توصیفِ اون همه زیبایی!

پرواز یک ساعت تاخیر داشت و این نازنین پیرمرد تا ساعت ۵ تو فرودگاه نشست تا من سوارِ هواپیما شدم و اومدم، دُنی گفته بود که نیاز نیست بهش پول بدم، از خودش هم که پرسیدم گفت تو Nordique هستی‌ و دیگه چیزی نگفت، هیچ چیزی هم همراهم نبود که برایِ تشکر بهش بدم مثلِ یه جعبه شکلاتی، بیسکویتی....

این روزِ آخر بهتر از همه روز‌ها بود...
دو روز زودتر برگشتم، یکشنبه شب! یکشنبه صبحِ زود آخرین افراد هم رفتند و من تنها بودم و کارهایِ باقیمونده رو انجام دادم. آخرین روز، خیلی‌ خوب بود با یکی‌ از افرادِ بومی به اسمِ "یاشوعا-صلاح" رفتم دنبال کارهام، یه پست براش مینویسم. از بعد از ظهرِ یکشنبه هوا بهتر شد و آفتاب درآمد!

چند روز قبل از رفتنم به مناطقِ شمالی‌، به خاطرِ بدیِ هوا، یه هواپیما سقوط کرده بود که تقریبا همه سرنشینان و پرسنل کشته شدند، چند تاشون از پژوهشگر‌هایِ منطقه بودند که بچه‌ها میشناختنشون. درباره این خبر با کسی‌ حرف نزدم، تو دوستها "ا" هست که اخبارِ اینجا رو دقیق پی‌ میگیره که خوشبختانه اون چند روز مهمون داشت وگرنه حتما نگران میشد، میشناسمش!

http://www.bbc.co.uk/persian/rolling_news/2011/08/110820_u01_rln_canada.shtml

تو همین چند روز هم اونجا هوا بد بود که یه بار هم نوشتم، پرواز‌ها لغو شد، وتغییر سریع زمین رو در عرضِ یک روز به این صورت ندیده بودم، مسیرهایی که روزِ قبل با Qutre-Rous رفته بودیم روزِ بعد با کامیونت نمی‌شد رفت!.... خلاصه داستانی‌ بود... در کلّ خیلی‌ خوب بود و کار به خوبی‌ پیش رفت، خدا رو شکر.
به مرور تا قبل از رفتن به ایران مینویسم، یا بعد که برگردم.


۱۳۹۰ شهریور ۴, جمعه

باز من یه چند لحظه اینترنت گیر آوردم، خوبم و همه چیز عالی‌....

هوا مه‌ آلود و بارونیه، بارون که چه عرض کنم، نمی‌تونید تصور کنیدش، به هیچ چیز نمیشه تشبیهش کرد حتی به آبشار نیاگارا!!! مه انقدر غلیظه که دیگه GPS هم موقعیت یابی‌ نمیکنه! پروازِ هواپیما هم کنسل شده. خشک‌کن یه سر مشغولِ خشک‌ کردن لباس هاست برایِ دوباره استفاده کردن. تو این هوا اگر به یه کارگرِ ساعتی‌ یک میلیون هم بدند نمی‌ره کار کنه! اون قدیما یه خرده که بارونِ تندی میومد، هوا ابری بود میخواستیم بریم بیرون دور و بریها می‌گفتند: آخه تو این هوا سّگ از خونش بیرون میاد که تو میخوای بری بیرون! از صبح تا ظهر و دوباره از بعد از ظهر تا الان که دیگه به خاطرِ عمل نکردن GPS اومدیم خونه، تو این درّه مرّه‌ها مشغول بودیم! قبل از ظهر تو درّه، کنار دستمون یه حیوونی شبیهِ بوفالو کمی‌ لاغرتر(اسمش رو یادم رفته) بوده انقدر مشغول بودیم که ندیدیمش، تو درّه کناری، جایی‌ که پریروز بودیم بچه‌ها خرس دیده بودند!
از دنیایِ ارتباطات همین چند لحظه اینترنت اون هم به لطفِ خلبانِ هلیکوپتر (کاپیتان ژان‌فیلیپ) رو داریم، نه تلویزیون، نه تلفن، نه موبایل و البته روزنامه هست.... خلاصه همه چیز عالیه!

همیشه معتقد بودم که جوونیِ آدم باید خاص باشه که به وقتِ پیری پایِ پله کرسی کلی‌ خاطراتِ هیجان‌انگیز و متفاوت برایِ تعریف کردن برایِ نوه‌هاش داشته باشه مثلِ مادرجون خدابیامرز! بعد دیگه این سبک زندگی‌ انقدر عادت می‌شه که دیگه یه وقت به خودت می‌آیی که می بینی‌ نصفِ موهات سفید شده و همه زندگیت رو هم خاصِ خودت گذروندی و هر کار خطرناک، سخت و تازه‌ای رو هم به تجربه کردن توجیه کردی که دیگه اصلا یادت رفته نوه‌ای که قراره به وقتِ پیریت با خاطراتت حال کنه، از هوا که نمیاد!!!

۱۳۹۰ شهریور ۱, سه‌شنبه

Umiujaq -2011

Umiujaq هستم،
اوایلِ ظهر رسیدم، تا سه‌شنبه آینده ۳۰ آگوست می‌مونم.
اینترنت و موبایل تعطیل، دسترسی‌ نیست،
خلبان هلیکوپتر ژان‌فیلیپ عصری اومده، مودم داره و الان که همه خوابیدند من فرصت کردم چند لحظه بیام نت.
فردا ساعت ۷:۳۰ با هلیکوپتر میریم دره BGR
Météo-Média اعلام هوایِ ابری و بارونی کرده،
امیدوارم که بی‌خطر باشه و به خوبی‌ بگذره پرواز!
مینویسم این روز‌ها رو ،دوباره قلم و کاغذ، خوبه.... برگردم، اینجا کپیشون می‌کنم.
لینکِ زیر در موردِ اینجاست، برای اینکه Umiujaq رو بشناسید گذاشتم. تا بعد که عکس‌هایی‌ که خودم میگیرم رو بگذارم!

http://www.nunavik-tourism.com/Umiujaq.aspx

۱۳۹۰ مرداد ۱۹, چهارشنبه

تمامِ بعد از ظهر رو با یانیک و جیمی جلسه داشتیم تو دفترِ جیمی. ضمنِ آشنایی با سنسور‌ها، نحوه کار و نصبشون تو منطقه، همهِ مراحلِ کاری که باید اونجا (Umiujaq) انجام بدم رو مرور کردیم. جیمی یه وسیله‌ای رو از تو جعبه درآورد که شبیهِ "دیلدو" بود. خنده‌ام گرفته بود، ولی‌ به رویِ خودم نیاوردم فقط پرسیدم این چیه؟ همینجور که تو دستش میچرخوند گفت دستگاهِ اندازه گیریِ آب موجود در برف یا زمین، یه چیزی تو این مایه ها. گفتم: خب به کار من که مربوط نمیشه؟ گفت نه. اصلا دلم نمیخواست بده دستم، مشکلی‌ نیستا به هر حال هر وسیله یه شکله دیگه و این هم این شکلیه. ولی‌ از اونجایی که، عکس العملِ اینجاییها اصلا قابلِ پیش بینی‌ نیست یه دفعه دیدی مثلِ اون دخترِ همکلاسیم که تو یکی‌ از برنامه ها، یه کرم درشت رو از زمین برداشت و تو جمع جلویِ همه پسر‌ها با خنده گفت مثلِ "پنیس" می‌مونه، یا اون آقایی که تو مهمونی‌ جلویِ همه مهمونها وقتی‌ برق رفت خندید و گفت: باز فلانی‌ (دخترِ بزرگش) "ویبراتورش" رو روشن کرده! اینها هم یه چی‌ گفتند، اونوقت اگه سرخ بشی‌ و خجالت بکشی، بیشتر باعثِ خنده میشه!

۱۳۹۰ مرداد ۱۷, دوشنبه

غیرِ ممکن وجود نداره...

دو تا پسر داره، "دن" ۸سالشه و "تام" ۷سال. قبلا، همون اوایلی که تازه همدیگه رو پیدا کرده بودیم بهم گفته بود که پسرِ بزرگش بیماریِ "اوتیسم" داره. با توجه به نوعِ بیماری میدونستم که فردِ بیمار نمی‌تونه با محیطِ اطرافش ارتباط برقرار کنه، ولی‌ تو این مدت، رو فیسبوک، عکس‌هایِ بچه‌ها رو دیده بودم تو مسابقات مختلف ورزشی در سطحِ کشور که همیشه هم بینِ نفرات اول تا سوم در چرخش بودند، دو نفر از سه نفرِ برترِ مسابقات همیشه این دو تا بودند. چهره شون که نشون نمی‌داد کدومشون بیماره و من هم نمیتونستم تشخیص بدم و ازش هم نمیپرسیدم.

http://www.tebyan.net/nutrition_health/diseases/children/2011/4/9/161240.html

میگه: وقتی‌ اولین بار دکتر راجع به مریضیِ "دن" گفت که ظاهراً هنوز یه سالش هم نبوده و اینکه این بیماری درصد‌های مختلف داره و برای پسرِ شما ۸۰% هست و وقتی‌ بزرگ بشه مثلِ یک تیکه گوشتِ لَخت خواهد شد هیچ کاری نمی‌تونه بکنه و احتمالاً به جایِ حرف زدن فقط صدایی مثلِ "خور خور" از گلوش خارج میشه . ولی‌ در موردِ "تام" دکترها گفتند که درصدِ هوشش خیلی‌ بالاست (Super Intelligent)! میگفت که اوایل وقتی‌ رستوران می‌رفتیم یا مهمونی‌ یا هر جمع دیگه ای، "دن" سر وصدا میکرد و حرکاتِ ناجور، چون با محیط سازگاری نداشت، بدون توجه به نگاهِ مردم باهاش ملایم و مهربون حرف میزدیم و باز میبردیمش بیرون، مخفیش نکردیم و نه منزوی شدیم بخاطرش.
میگه از همون بچگی‌ با ورزش‌های مختلف مشغولشون کردیم، به صورتِ فشرده و حرفه ای. ادامه میده که کامپیوتر و بازیهاش تعطیل، در شبانه روز فقط نیم ساعت وقتی‌ که برایِ شام آشپزی می‌کنم تلویزیون می‌بینند، بقیه لحظه‌ها ورزش، تحرک و تمرین درس! بچه‌ها تو ۸-۷ رشته ورزشی به صورتِ حرفه‌ای کار میکنند و کلی‌ مدال دارند. "تام" به خاطرِ هوشِ زیادی که داره میره کلاسهایِ تقویتی و "دن" هم همون ساعت رو میره تمرین صحبت کردن. و حالا "دن" رو به عنوانِ نمونه که خوب شده و دیگه این بیماری رو نداره مدام دعوت میکنند دانشگاه و کنگره‌هایِ پزشکی‌ و روشِ درمان رو بررسی‌ میکنند.

در طولِ سال، از ۵:۳۰ صبح بلند میشه و این بچه‌ها رو با ورزش، دو و بازی آماده میکنه که برند مدرسه و بعد از ظهر که میرسند خونه، باید برند کلاس‌هایِ مختلف و تازه بعد از اون تمرین‌هایِ ورزشی و شب‌ها قبل از خواب هم باهاشون میدوه و ورزش میکنه تا برند مسواک بزنند و بخوابند. تابستونها، هر هفته اردوهایِ مختلف، همراهِ بچه‌ها هستند. در کنارِ اینها به کارِ خودشون هم میرسند، یکی‌ هنرمند معروفیه و اون یکی‌ هم استادِ دانشگاه! همه در آمد و زندگی‌شون رو هزینه این دو تا بچه کردند و میکنند.

هر کدوم از اتفاقاتی که تو زندگی‌ این دختر پیش اومده میتونسته یه بهونه‌ای باشه برای از پاافتادن و یا پاشیده شدنِ یه زندگی‌، ولی‌ بیش از پیش سرپا نگهش داشته و موفق. یه نق یا شکایت از زندگی‌ تو این مدت ازش نشنیده بودم، حالا که روبروم نشسته بود و محوِ هم بودیم و گرمِ صحبت، بیش از هر انسانِ دیگه‌ای که میشناختم تحسینش می‌کردم، استقامت، صبوری، تواضع، صداقت و رهاییش رو!

جمعه ناهار رو با "ریتا" بودم. اینها رو قبل از اینکه بچه‌ها بیان وقتی‌ ازش پرسیدم، گفت. بعد شوهرش "مارتین" و بچه‌ها اومدند. "دنی" که امروز من دیدم یه پسر بچه شیطون خوشگل و دوست داشتنی بود. "تام"که با موهایِ فرفرِ به رنگِ طلا و چشم‌هایِ خوشگلش یه خمار نگام میکرد و دلبری که نگو... بچه باهوشه دیگه! و هر دو بسیار شیطونند و پر انرژی.... عزیز بودند، عزیز!
لیوانِ قهوه تو دستم، دکمه طبقه ۵ رو می‌‌زنم که واردِ آسانسور میشه و با یه لبخندِ قشنگ میگه "روز به خیر"! هوایِ آسانسور عوض شد یکدفعه... به خودم گفتم:‌ای وایِ بر من، از این مدلیها هم اینجا داشتیم و خبر نداشتیم؟! بسکه چسبیدم به درس و تحقیق، مونیک و...، خبر از هیچ جا ندارم والّله، باید یه خرده بیشتر از اتاقِ کارم بیام بیرون... تا دکمه طبقه ۷ رو بزنه سریع طوری که نفهمه یه نگاه به کارت شناساییِ مغناطیسی‌ ش انداختم که شاید "مهمان" باشه که خوشبختانه نبود! اشاره میکنه به صافی لیوان قهوه و میپرسه: قهوه درست میکنه؟! لبخند می‌‌زنم و سری تکون میدم که آره، سرِ حرف باز میشه....

چه زود رسیدیم طبقه ۵امّ....اه

۱۳۹۰ مرداد ۱۲, چهارشنبه

مونیک دوشنبه از ونکوور برگشته و شنبه میره تعطیلات به مدتِ دو هفته و قراره که این مدت رو با خونواده بره یونان.

امروز با هم جلسه داشتیم، در رابطه با کاری که باید تو سفرِ امسال به مناطقِ قطبی انجام بدم. یانیک هم بود، چون سالِ پیش با هم رفته بودیم و باید اطلاعاتی رو بهم میداد. موضوع صحبتِ امروز تعیینِ نقاط نصبِ دستگاه‌هایِ ضبطِ رطوبتِ هوا که جدیدند و بارِ اولِه که داریم در این منطقه (Umiujaq) میگذاریم و برداشتِ گیرنده‌هایِ دمایِ زمین و نصبِ سری جدید بود. محلِ نصبِ دستگاه‌ها رو روی نقشه و به کمکِ تصاویرِ ماهواره مشخص کردیم. سالِ پیش که با یانیک بودیم، مسئولیت بیشتر با اون بود و من خیلی‌ نگران نبودم، همه چیز برام تازگی داشت!
ولی‌ امسال مسئولیت با منه و همراهِ کاری هم ندارم! دلهره دارم، فکرم مشغوله حسابی‌.

دلهره و هیجان رو با هم دارم، دلهره به خاطرِ تجربه اوله، مسولیتش زیاده چون این داده‌ها موردِ استفاده پژوهشگرهایِ مختلف از سراسرِ دنیا میشه و باید که خوب باشه.
هیجان هم باز به خاطرِ اولین بار بودنشه، مثلا روندن Qutre-Roues تو اون دره ها، تو اون جنگلهایِ انبوهِ درختچه‌هایِ خاردار، گذشتن از رودخونه طوریکه چرخ‌ها گیر نکنند تو باتلاق (سال پیش یه جا موندیم وسطِ رودخونه، با یانیک بودیم، آفتابِ تند و سوزان،و تو اون لباس‌هایِ پوشیده حتی صورت برای محافظت از نیش حشرات، پشه‌ از سر و کولمون بالا میرفت )، راهِ درست و درمون هم که نداره، با GPS و دونستن مختصات نقاطی که داریم باید نقطه موردِ نظر رو پیدا کنم و دستگاه‌ها رو تو زمین نصب کنم. امروز این نقاط رو مشخص میکردیم هر کدوم یه طرف بودند.
یکی‌ دو تا از دستگاه‌ها تو دره BGR نصب میشند که تنها راه رفت و آمد به اونجا هلیکوپتره و سالِ پیش با یانیک و ماکسیم رفتیم که ماکسیم راهنما بود و با داشتن نقشه و GPS یکی‌ دو ساعت رو برای پیدا کردنِ نقطه کنترل گشتیم در واقع گم شده بودیم، نه که اونجا هیچ رفت و آمدی نمیشه خب همه جا هم پوشیده از درختچه و علفه و اگر هم دقت نکنی‌ ممکنه یهو تو باتلاق فرو بری، که من پارسال چند باری رفتم! وقتی‌ برگشتم تو هلیکوپتر از گرما و آفتابِ سوزان، خیس، سیاه و سر تا پا گِلی بودم.
نمیدونم همراه خواهم داشت یا نه، چون اونجا‌ها هیچ کس نیست، به هر حال هم خطرِ حمله حیووناتِ وحشی هست و هم اینکه نیاز هست که کسی‌ باشه برایِ همکاری....

آخرایِ جلسه مونیک میگه تو اون مدتی‌ که اونجا هستی‌، ممکنه یکی‌ دو شب هم "کایل" بیاد تو منطقه برایِ آشنا شدن با منطقه پروژه و .... میگم اوخ.....
خوبه ها، یعنی‌ تهِ تهِ همه اینها که گفتم عالیه و مطمئنم که خوب میشه ولی‌ ....

قبل از اینکه از دفترِ مونیک بیام بیرون، هر دوشون میگند نگران نباش، "اینگا" هست که بارها رفته تو منطقه و کاملا آشناست و هر سوالی که داشته باشی‌ میتونی‌ بپرسی‌، ممکنه هم وقت داشته باشه همراهیت کنه! مونیک ادامه میده که همه چی‌ خوب پیش خواهد رفت! در جواب میگم: باید!

ولی‌ نگرانم...

۱۳۹۰ مرداد ۱۰, دوشنبه

رعنا! نه... ریتا!

"الو پروین جان سلام، من کَبَک سیتی هستم، ریتا هستم، بهت زنگ زدم، به خونتم زنگ زدم نبودی، سعی‌ می‌کنم دوباره باهات تماس بگیرم، بابای."

دلم میریزه، ریتا، کبک...به ساعت ضبطِ پیام نگاه می‌کنم ۱۳:۲۸ دقیقه روز یکشنبه ۳۱ ژوئیه، با یه دقیقه تاخیر یعنی‌ ۱۳:۲۹ پیام رو گوش کردم، شماره‌ای نیفتاده numéro privé. نه می‌تونم زنگ بزنم نه SMS... بیتابم، هیجان دارم، به این در اون در میزنم که شماره‌ای گیر بیارم ، تو یه فرصتِ کوتاه که کسی‌ دور و برم نیست سریع ایمیلهام رو چک می‌کنم که شماره ش رو پیدا کنم، نیست، شماره خونه رو دارم، برمی‌گردم به کارم و موبایل که چسبیده رو سینه، جیب ندارم... بیتابم، بی‌ تابی انتظار، چه خوبه، مدتهاست که این حسّ رو نداشتم

اوایلِ مارسِ ۲۰۰۷، یکی‌ دو ساله که اینجام، یکی‌ از همون شبهایِ تحویلِ کار که تا دیروقت دانشگاه بودم، سیمون همکلاسیم یه ایمیلی رو بهم برگردوند و نوشته بود که جدیدا یکی‌ دو تا از ایمیلهایِ تو برای من میاد نمیدونم چرا؟ قبل از اینکه ایمیل رو باز کنم که عنوانش بود old classmate دنبالِ دلیل این کار گشتیم.... پروژه هر دو قسمتی‌ از پروژه بزرگ و سراسریِ ژئویید بود و آدرسِ اون رو مقابلِ اسمِ من نوشته بودند و هر کسی‌ که اسمِ من رو سرچ میکرد به اون ایمیل میزد.... ایمیل از شخصی‌ به اسمِ "ریتا" بود که به دنبالِ یه همکلاسی اولِ راهنماییش میگشت همنامِ من، اسمِ مدرسه رو هم داده بود....
نوشته بود:
Salam Parvin khanom,
az inke mozahemetan shodam bebakhshid,man esme shoma ra etefaghi dar yeki az site ha didam.Esme yeki az dostan,hamkelasiam dar madrese B... Karaj Parvin kalantari bod. Aya shoma haman Parvin hastid? Agar are, man moshakhasate bishtari barayetan mifrestam ke shayad mara be ja biavarid.Beharhal az inke mozaheme vaghtetan shodam besiar mazerat mikhaham.

regards
Rita S

یکی‌ از اون سالهایِ خیلی‌ دور کلاس اول راهنمایی، اواسطِ سالِ تحصیلی‌، درِ کلاس باز شد و مدیرِ مدرسه همراه با یه دختری با موهایِ چتری رو پیشونی تا بالایِ چشم‌هایِ درشت و قشنگ و یه کت پوستِ سفید کوتاه تو درگاه در ایستادند. اون سال، مدیر مدرسه عموجون کوچیکه بود، بعد از عذرخواهی از معلمِ کلاس از اینکه وسطِ زنگ وارد شده همکلاسی جدید رو معرفی‌ کرد: "رعنا س...". من سریع بهش اشاره کردم که بیاد کنارم بشینه، نگاش مهربون بود، خودش شبیه هیچ کدوم از ماها نبود، نه حرف زدنش، نه لباس پوشیدنش...نه شبیهِ ما و نه شبیهِ هیچ کدوم از بچه‌هایی‌ که تا اون موقع دیده بودیم. "رعنا" رو خواهرِ بزرگترش میرسوند مدرسه، با یه ژیانِ آبی‌، همیشه خواهر‌هایِ دیگه هم همراه بودند، ظاهراً خواهرِ بزرگتر وظیفه رسوندن و برگردوندن اینها رو به مدرسه به عهده داشت . شیفتِ مدرسه چرخشی بود، یه هفته صبح تا ظهر و یه هفته از ظهر تا عصر. هفته‌هایی‌ که بعد از ظهری بودیم، زود میرسید و یه سر میومد خونه ما و تا وقتی‌ که بریم مدرسه تو حیاط دنبالِ گربه‌ها میدوید از در و دیوار به خاطرشون بالا میرفت و باهاشون بازی میکرد، عاشق گربه‌ها بود، همیشه رو دستش جایِ پنجولِ گربه بود!
یکی‌ از روز‌هایِ آخرِ سال با یکی‌ از بچه‌ها رفتم خونه شون، یه ویلایِ مصادره‌ای تو جاده چالوس، تو اون عالمِ بچگی‌ عجیب بود برام که تمامِ پنجره‌هایِ سالن بسته بود، پرده‌ها رو کشیده بودند، همه جا تاریک بود و مامان، بابا و برادرش تو تاریکی نشسته بودند! سالِ تحصیلی‌ که تموم شد دیگه "رعنا" رو ندیدم، از اونجا رفته بودند، هیچ خبری هم ازش نداشتم. هر بار که از کنار اون باغ رد میشدم به دختری عجیب و دوست داشتنی با چشم‌هایِ درشت و چتریهایِ رو پیشونی فکر می‌کردم و دلم میخواست بدونم که کجاست. حالا این ایمیل، هم‌فامیلیند و اسمها کمی‌ متفاوت، یعنی‌ ممکنه "ریتا" همون "رعنا" باشه؟! که اگر باشه.....
براش نوشتم:

man hamoun Parvin Kalantari hastam ke dar madrese B.... Karaj boud. va yek
hamkelasi be naam-e Rana S daashtam, ke kheili ham doustesh daashtam, va
baa inke saalhaa az oun roozhaa migzare, gaahi be yaadesh mioftam.
Rana S, chand khaahar daasht va nazdik-e P... saaken boudand.yek baar
ham man baa Mahnaz (yek hamkelasi-e abadani) rafte boudim khounashoun.

agar khodetoun hastid, khoshhal misham ke baa ham dar ertebaat baashim va baa
ham begim: VAYYYY.... DONYA CHE GHADR KHOUCHIKE!!!!!!!

در جواب یه ایمیلِ طولانی نوشت:

Salam Parvine,
Sale no irani va eyde nouroz ra be shoma tabrik migam,
Nemidani cheghadr az inke javabe emailamo dadi khosh hal shodam.va kheyli khoshhalam ke mano be ja miari ,chon be ja avordane shoma kare kheyli sakhti nabod, dokhtare popular madrese (shagerd aval va mobsere kelas) man hamishe esmam Rita bodeh,va..... ......... Kholase begzarim badesh che etefaghayi oftad.... manzore man az goftane inha in bod ke motevaje beshi chera esmam dar anja Rana bod ,va rastash ra bekhahi az an esm va esme Rina motenaferam chon esmhaye tahmili man bodand.

Hala az esm begzarimo az khodam begoyam .......

kheyli dost daram bedanam khodat che karha mikoni va koja zendegi mikoni ,aya ezdevaj kardi ? va ya daraye farzand hasti?
Aya ba ham kelasihaye an zamanema hanoz dar rabete hasti ? ....
.......

و از زندگیش نوشت، زندگی‌ مخفی‌ و آوارگی... از پدر، مادر و برادری که به خاطرِ نزدیکی‌ به خونواده سلطنتی اون سالها اعدام شدند و اینها هم مجبور شدند که ایران رو ترک کنند، از ۱۷ سالگی که از ایران اومده بیرون و دیگه برنگشته، هر کدوم از خواهر‌ها یه نقطه از اروپا هستند، خودش هم اونجا بوده، ازدواج کرده، دو تا پسر داره و به خاطرِ کارِ شوهرش (استادِ دانشگاهِ فردریکتون) مدتیه که اومده کانادا!

اسمِ تک تکِ همکلاسی‌ها رو به خاطر داشت و در موردشون پرسید!

تلفن رّدوبدل کردیم و از اون زمان با هم در تماسیم، دلش میخواد که بره ایران ولی‌ میترسه.

ریتا یه هنرمنده، نقاشِ معروفیه که مدام نمایشگاه می‌گذاره سرتاسرِ دنیا، اروپا، آمریکا،.... گاهی‌ مصاحبه هاش رو تو روزنامه‌ها می‌خونم و کاراش رو پیگیری می‌کنم... و دو تا پسرش هم تو زمینه‌هایِ مختلفِ ورزشی فعالیت میکنند؛ هاکی، اسکی، کاراته، شنا و.... اینجوری به قولِ خودش انرژی شون رو مهار میکنه، همیشه خودش رو آذربایجانی معرفی‌ میکنه و معتقده که زبانِ اولش آذریه، بعد فارسی‌، انگلیسی‌، هلندی و فرانسوی....

روزگار سخت بهش تازونده ولی‌ این سربلند بیرون اومده... موفق، پر انرژی، با نشاط...

این روز‌ها به خاطرِ بچه هاش اومدند کبک، مسابقاتِ هاکیه و بچه‌ها شرکت کردند!....

لحظه‌ها و ساعتها به کندی میگذشت، سرمون شلوغ بود، منتظرِ تماسش بودم، حدودِ ۵ عصر زنگ زد، حرف زدیم و قرار شد ساعت ۸ بعد از مسابقهِ بچه هاش بیاد بوتیک. حدودا ساعت ۷ بود که دیدم یه خانمِ خوشتیپی وارد شد و مستقیم اومد سمتِ من، با یه خنده صمیمی‌، سر و دست تکون میداد، یه لحظه فکر کردم کجا می‌تونم این خانم رو دیده باشم(اون کلی‌ عکس از من دیده بود رو فیسبوک ولی‌ من فقط عکسِ بچه هاش و یه عکسِ قدیمی‌ از خودش)، ضمنا اون لحظه منتظرِش نبودم، شروع کردم به فرانسه صحبت کردن میگه: پروین!!! ....
خدایِ من.....رعنا، نه... ریتا!

۱۳۹۰ مرداد ۶, پنجشنبه

نشستم تو تراس دانشکده، از لابراتوار اومدم، برخلاف چند روزِ گذشته هوا خوبه گرم و آفتابی، ماگِ قهوه تلخ، داغ و بدونِ شیر و شکر هم کنارِ دستم، اوایل قهوه رو با ۵ تا شکر مثلِ چاییِ خیلی‌ شیرین و دو تا شیر پر چرب میخوردم، یه روز Jean-Pierre گفت: میدونی‌ ما میگیم کسی‌ که عشقی تو زندگیش نیست قهوه ش رو شیرین میخوره!!! خندیدم و گفتم نه بابا، برایِ من صادق نیس من عاشقِ زندگیم، عاشق... به مرور شکر‌ها کم شد، و شیر پرچرب به کم چرب و تا به جایی‌ رسید که هیچ کدوم... قهوه سیاه و تلخ، سیاهِ سیاه، تلخِ تلخ....و عشق؟!!!... همچنان عاشقِ زندگی...

صفحه فیسبوک باز، گودر هم، میل باکسِ دانشگاه، یاهو، هاتمیل، جیمیل، گوگل.....همه باز، هیچ خبری نیست، حتی نه یک ایمیلِ فورواردی!!!

دو تا دختره اومدن رو میز بغلی نشستند، از کنارم رد شدند یکیشون شلوارکِ خیلی‌ کوتاهِ جین با یه تاپ پوشیده و صندلِ مشکی پاشنه بلند، موهاش کوتاهه... اون یکی‌ بلوزِ آستین بلند، جلیقه شلوارِ مشکی با پوتینهایِ پاشنه بلند زمستونه، موهاش هم بلند و بلونده.... ساعت استراحتشونه، نیم ساعتی‌ نشستند، گپ میزنند با اینکه گوشی تو گوشمه صداشون رو میشنوم، قهوه شون رو میخورند و برمیگردند سرِ کارشون حتما...

باید یه خرده بنویسم، دیروز مقاله‌ام رو شروع کردم اگر خدا بخواد امروز می‌خوام کمی‌ روش کار کنم، زیرِ همین آفتابِ دلپذیر، نمیخوام تو دفترم بشینم حیفه به خدا این هوا ولی‌ چه میشه کرد کار هم باید انجام بشه...

مونیک نیست، جیمی هم.... مونیک رفته ونکوور، یه هفته‌ای میشه، رفته کنفرانس تا دوشنبه برمیگرده،برام لینکِ ارائه‌هایِ کنفرانس رو فرستاده که ببینم کدومش به دردِ کارم میخوره، همه به صورتِ ویدیو هست، ایدهِ جالبیه... همزمان اون‌ها رو هم می‌‌بینم... ولی‌ جیمی رفته تعطیلات تا دو هفته دیگه ... من هم حوصله ندارم، نه اینکه حوصله نداشته باشم، نه، یه جوری انگار بی تفاوتم، انگار تسلیم... تسلیمِ یه زندگی‌ آروم، زندگی‌ که از ۶ صبح شروعش می‌کنم گاهی‌ تا ۴ صبحِ روزِ بعد... کار انجام بشه میگم خب باید میشد نه ذوقی نه شوقی، انجام نشه خب حتما نباید الان میشد و می‌گردم ببینم دلیلش چیه...

دیشب با "ا" و "ن" رفته بودیم پارکِ آبشارِ مونت مرنسی(Parc de la Chute-Montmorency) مراسمِ آتش بازی، خیلی‌ قشنگ بود، در واقع هر سال این موقع به مدت یک هفته این مراسم هست و بعد هم قرعه کشی‌ میکنند که کدوم شب بهتر برگزار شده... از اونجا که برگشتم ساعت ۱ تا ۳ صبح با جیهن، نجیب و سارا رفتیم ماشین سوار‌ی تو اتوبان... راستی‌ نگفتم که گواهینامه تئوری رانندگی‌ رو گرفتم و خب تا وقتی‌ که امتحان عملی‌ رو هم بدم حقِ رانندگی‌ دارم ولی‌ حتما باید همراه داشته باشم که بیش از دو سال از داشتنِ گواهینامه ش گذشته باشه، حالا من هم بعدِ عمری به جبرانِ همه این سالها، دور دور بازیم گرفته اون هم چه جور،.... صبحِ زود هم رفته بودم یک ساعتی‌ Île d'Orléans, یه جزیره‌ است تو کبک احاطه شده با رود سنت لوران، زیباست، زیبا، تکه‌ای از بهشت، مخصوصاً دیروز صبحِ زود بعد از دو شبانه روز بارندگی سیل‌آسا، خودِ بهشت بود....

بعد، تمامِ روز دانشگاه و غروب هم دو ساعت دوچرخه سواری کنارِ رودِ سنت شارل با ا"سما"، آخرش کمی‌ بارون گرفت.... استخرِ روبازِ پارک از خیلی‌ وقته که باز شده اگر هوایِ متغیر اجازه بده یک ساعتی‌ هم وسط روز شنا که تا به امروز به جز یکی‌ دو بار بیشتر نبوده و باز همون استخرِ سرپوشیده زمستونی.... همه روزِ هفته همین جور می‌گذره... آخرِ هفته‌ها کار، هر دو روز از ۱۰ صبح تا ۱۰ شب، وقتِ سر خاروندن نیست، فقط شنبه شبه که از خستگی‌ زیاد میشه از ۱۲ یکِ شب خوابید تا ۶ صبح یعنی‌ خیلی‌، یا شاید نه یعنی‌ اندازه..... داستانی‌ داره بوتیک، داستان که نه، ماجراها.... چقدر دلم میخواد بنویسم، از رئیسم، از "کلر"، از مشتریها، از بازدید کننده ها، از استفن، یا از همکارهای جدید، سه تا دخترِ ایرونی‌ هم اومدند، متاهلند، دنیایی داریم.... اوهههههههه

گاهی‌ مهمونی‌، گاهی‌ بیرون رفتن، گاهی‌ قدم زدن با یه دوست، نوشیدنِ قهوه و گپی زدن، و گاهی‌ هم خوردن ناهار یا شام با هم بهونه‌ای میشه برایِ دیدن دوستی‌ که مدتهاست ندیدیش هر چند که فاصله کمتر از نیم ساعت با اتوبوس باشه... یه وقتی‌ هم بهونه دورِ همی‌، دیدنِ مادرِ بچه هاییه که از ایران اومدند یا میخوان برگردند....

خیلی‌ کار دارم، باید خودم رو آماده کنم، مونیک که برگرده یه جلسه داریم "یانیک" هم هست برایِ سفر به مناطق شمالی‌، کلی‌ گیرنده برای اندازه گیریِ رطوبت و دمایِ هوا هست که باید تو ایستگاه‌های هواشناسی نصب بشه، جدیدند و من نمیشناسمشون و باید کار باهاشون و طریقه نصبشون تو محل رو یاد بگیرم، اینها غیر از اون دستگاه‌هاییه که تو زمین کار گذاشته میشه که دمایِ زمین رو اندازه بگیره و داده‌های یکساله رو ذخیره میکنند.... امسال مسئولش منم، سالِ پیش همکار بودم و یانیک مسول بود.... امسال همراه ندارم غیر از "اینگا" دانشجویِ آلمانیِ مونیک که برای کارِ خودش میاد، اون در موردِ یخچالهایِ قطبی تحقیق میکنه... سالِ پیش اولین ایرانی بودم که میرفت تو اون منطقه هنوز هم ولی‌ دیگه مونیک این رو هی‌ تکرار نمیکنه، دیگه خیالش راحته و مطمئن ولی‌ من کمی‌ نگرانم.... میدونم نگرانیم هم بیخودیه فقط به خاطرِ اینکه دلم میخواد همه چی‌ عالی‌ باشه...

از هفته گذشته که مهمونی‌ گروه خونه مونیک بود و بچه‌هایِ گیوم (تنها همکلاسیِ سیاه‌پوستم) رو میون اون همه بچه بلوند و بور دیدم دوباره وسوسهٔ داشتنِ یه بچه دورگه خوشگل، به رنگِ قهوه با شیر café au lait با یه جفت چشمِ سیاهِ گویا و گیرا و.......

همه اینها یه طرف، همه این ریتمِ زندگی‌، بی‌ شور، بی‌ هیجان.... و هیجان دیدنِ اون چمدون خوشگل و بزرگِ نارنجی‌ تیرهِ گوشه هال که هر جمعه یا پنجشنبه عصر که فرصت کنم و دو سه ساعتی‌ برم خرید درش باز میشه و وسیله‌ها توش جا میگیرند یه طرف.. به شوقِ سفر به خونه....

"کیم" هم‌گروهیِ ویتنامیم اومده میپرسه: برنامه ت چیه برای امشب؟ میری سرِ کار؟ -نه، فعلا برنامه خاصی‌ ندارم و فقط ۶ تا ۷ میرم جیم. میگه شام بیا خونه من و اسمِ غذایی رو که می‌خواد درست کنه میگه، نمی‌فهمم ولی‌ قبول می‌کنم، یه تجربه تازه.... راستس غذا‌هایِ آسیایی آخرین سری خوردنی‌هایی‌ میتونند باشند که انتخاب می‌کنم ولی‌ با "کیم" و آشپزیش همه چی‌ حلهٔ، دستپختش عالیه، خودش هم یکی‌ از نازنین‌هایِ روزگار که بی‌ شرط مهربونه و از بخشیدن محبت به دور و برش دریغ نمیکنه!

خب من رفتم، وگرنه تا خودِ صبح می‌نشستم اینجا و حرف میزدم.... انقدر تعریف کردنی دارم که نگو ولی‌ بیشتر از اون خیلی‌ کار دارم....خیلی‌ خیلی‌

دو خط هم از مقاله ننوشتم...

۱۳۹۰ مرداد ۱, شنبه

جمعه هوا به شدت گرم بود و شدیدا شرجی، météo média بیش از ۴۰ درجه نشون میداد. صبحِ زود برای کاری رفته بودم بیرون و بعد برگشتم دانشکده، از شدتِ گرما سردرد گرفتم که تا عصر هم آروم نشد!
عصر زنگ زدم به رضوان که اگه کاری نداره با هم بریم بیرون، گفت دیر میاد... ساعت ۹ اومد، اول قرار شد بریم یکی‌ از کافه‌هایِ کنارِ رود سنت‌لوران بشینیم که تغییرِ عقیده دادیم و رفتیم Vieux Québec و محلِ فستیوال کبک.

برایِ کسانی‌ که میخوان به کبک سفر کنند بهترین وقتِ سال همین موقع است فقط اگر به گرما، رطوبت و تغییراتِ آنی‌ آب و هوا حساس نیستند، اینجا حتی اگر از شدتِ گرما و رطوبت بدون لباس هم بیرون میرید چتر و یه باد‌گیر رو حتما باید همراه داشته باشید، چون این تغییر یه آنه شاید کمتر از کسری از ثانیه که یه روزِ آفتابی و مطبوع تبدیل میشه به یه روزِ بارونی، اون هم چه بارونی مثلِ ابشار که یه نقطه خشک هم تو تن باقی‌ نمیگذاره!... و البته لبخند فراموش نشه، اون رو (لبخند)حتما همراه بیارند که تنها نمونند، یه "روز به خیر" با لبخند معادلِ آشنائی با آدمهایِ متفاوت با رنگ‌هایِ مختلف و لهجه‌هایِ گوناگونه... و کلا لذت بردن از لحظه‌ها .....

مثلِ همه سالها امسال هم برنامه‌هایِ تابستونیِ کبک خوب و متنوعه....برایِ تعطیلات Canada Day (اولِ ژوییه)، پرنس ویلیام و کیت اومده بودند ولی‌ به خاطرِ گردِ همآییِ مخالفینشون مراسمِ عمومی‌ِ دیدار با مردمِ کبک رو کنسل کردن فقط یه برنامه کوتاهی مقابلِ شهرداریِ کبک داشتند دقیقا تو خیابونِ سمتِ راستِ بوتیک! وقتی‌ که با ماشین از کنارِ بوتیک رّد شدند یه چند تا عکس ازشون گرفتم، البته از اسکورتها و مراسمِ تشریفاتیشون بیشتر.... شب که برمیگشتم خونه، همون مقابلِ شهرداری یه آقایی (استادِ دانشگاهِ فردریکتون که برای این مراسم اومده بود کبک و هفته قبل هم رفته بود فستیوال جازِ مونترال) عکس‌هایی‌ که از پرنس‌ها گرفته بود رو بهم نشون داد و بعد ایمیل‌م رو گرفت که عکس‌ها رو برام بفرسته بعد که دادم میپرسه: بهم اعتماد داری؟ میگم چرا که نه! و هفته بعدش فرستاد و از اون موقع تقریبا لینک هر سری عکسی که رو سایتش می‌گذاره برام می‌فرسته.... این برخوردهایِ دوستانه و بی‌ تکلف از آدمهایی با این موقعیت‌هایِ اجتماعی با من که یه خارجیم و ایرانی، همیشه من رو یادِ برخوردِ اون عکاسِ ایرانیِ عزیزی میندازه که سایتش رو دیده بودم و خیلی‌ محترمانه و با جزئیاتِ کامل براش ایمیل زدم و خواستم که در صورتِ امکان یه سری عکسِ ایران از آلبومش و با نظرِ خودش بهم بده برای کنفرانس راجع به ایران و ایشون......!!!!! (قبلا در موردش نوشتم).
لینکِ عکس‌های پرنس‌ها :
https://picasaweb.google.com/jazzfest40/QuebecCitySundayJuly22011WilliamAndKate?feat=email

شنبه هفته گذشته گروه "متالیکا" کنسرت داشتند که مردم از ساعت ۱۱ صبح، تو این هوایِ گرم و شرجی و آفتابِ داغ تو صف بودند صفی به عرضِ تمامِ خیابون و طولِ تا چشم کار کنه آدم..... تا ساعت ۶ عصر که در‌ها باز شد و ۸ شب که مراسم شروع شد، من باز سرِ کار بودم و بعد چند تایی فیلم دیدم و گزارشِ تلویزیون رو و از صبح هم البته مردمی که صندلی‌ به دوش قبل از رفتن به پارکِ محلِ مراسم یه سر به بوتیک میزدند.... حدودِ ۱۲۰۰۰۰ نفر جمعیت بوده و از اواسطِ مراسم هم تقریبا جوونترها همه لخت... اینجور موقع‌ها پلیس هم فراوونه که مزاحمتی برای افراد پیش نیاد ...

شنبه قبلش هم "التون جان" اومده بود و به همین شدت هم استقبال شده بود... من سرِ کار بودم....

کنسرتهایِ هر شبهِ فستیوالِ تابستونی تو پارکِ اصلی‌ یا همون Plein d`Abrahame و هم تو میدون Vieux Québec یا همون Place d`Youvil برگزار میشه...

با رضوان رفتیم Place d`Youvil یه گروهِ آفریقایی کنسرت داشتند، مردم هم اون وسط می‌رقصیدند، شاد و سرخوش.... پلیس هم فراوون.... و بعد رفتیم سمتِ خیابون Grand Allée و پشت پارلمان..... یه قسمتِ خیابون رو بسته بودند و به شکلِ ساحل در آورده بودند چون Beach Party بود.... تراس و پیاده رو‌هایِ مقابلِ رستورانها هم بنا به سلیقه هر کدوم یه جور تزئین شده بود، با صندلیهایِ ساحلی، و درختهاِ نخلِ مصنوعی‌، استخر‌هایِ آماده که دختر‌ها و پسر‌ها شنا میکردند و یا با بیکینی و مایو کنارش نشسته بودند و نوشیدنی‌ مینوشیدند..... یه قسمت همون وسطها هم زمین شنی‌ و تورِ والیبال بود و یه سری هم مشغولِ والیبالِ ساحلی، با همون سر و شکلِ کنارِ ساحل.... تو همین مسیرِ کوتاهِ خیابون سه تا اجرایِ زنده موسیقی‌هایِ مختلف بود، کنارِ هر کدوم یه خرده ایستادیم و موندیم کنارِ آخری که موزیک شرقی‌ بود و دو رقصنده ۱۹-۱۸ ساله نیمه برهنه "بلدی" می‌رقصیدند، زیبا، پر طراوت، با نشاط و....

برای اولین بار بدون دوربین رفته بودم بیرون و از این بابت متاسف بودم خیلی‌...... همه تو خیابون می‌رقصیدند، همه جا شادی بود و شور، همه جا هیجان زندگی‌..... من به فکرِ جوونها تو ایران!

۱۳۹۰ تیر ۳۱, جمعه

Promenade de chien!

دیروز عصر رو پایه چراغ راهنمایِ سرِ چهار‌راه مقابلِ دانشکده چشمم به این آگهیِ کار افتاد:

ما دو تا دانش‌آموزِ جوون و مسول ۱۱ و ۱۲ ساله هستیم.
ما میتونیم سگ و گربه شما رو به گردش و پیاده‌روی ببریم.
(شرایط):

۸$ در ساعت برای هر سگ.
سگ غیر تهاجمی باشه.
آخر هفته‌ها از ساعت ۱۰:۰۰am تا ۶:۰۰pm.
بعد از ساعت ۸:۰۰pm تماس نگیرید.

برایِ تماس با ما با این شماره تلفنها......تماس بگیرید.

۱۳۹۰ تیر ۱۰, جمعه

مثلِ همه سه‌شنبه شبها رفته بودیم سینما و طبقِ معمول انتخاب فیلم با اون و شرطِ من این که اکشن و تخیلی‌ نباشه، یادم نیست اسمِ فیلم رو ولی‌ یادمه بالایِ ۱۳ سال بود و "ناتالی‌ پورتمن" توش بازی میکرد، هنرپیشه محبوبش، انتخابش هم به همین دلیل بود. سالن نصفه بود و همه هم تقریبا زیرِ ۲۰ سال، به جز ما دوتا یه زوجِ مسنِ آمریکایِ جنوبی هم بودند که خیلی‌ چاق بودند و تا آخرِ فیلم فقط خوردند؛ پاپ کورن با نوشابه، سیب زمینی‌ سرخ کرده،.... چند دقیقه از فیلم نگذشته روش رو کرده به من با همون حالتِ خاصِ خودش وقتی‌ تعجب میکرد و یه چینی‌ رو دماغش انداخت و پرسید: این فیلم بالایِ ۱۳ ساله؟! فیلم پر از صحنه و کلماتِ سکسی بود ولی‌ نه صحنه‌هایِ بالایِ ۱۸ سال، میگم والله تو کشورِ من بالایِ ۴۰ سال هم نیست، ولی‌ تو کشورِ تو که باید همینطور باشه، میگه نمیدونم... سادگیش رو دوست داشتم.... تو راهِ خونه از صحنه‌های فیلم حرف می‌زنیم و میخندیم... آخر شب پیژامه پوشیده و لپتاپ به دست درِ اتاقم رو میزنه و میگه میشه بیام پیشت؟ میگم بیا. کاری که این ماههایِ آخر خیلی‌ دوست داشت، آخر شبها دراز کشیدن رو تختِ من و گپ زدن و در عینِ حال اینترنت گردی...باز از فیلم صحبت میشه از سادگی‌ حرفها و سوالهاش میپرسم مگه شما تو دورانِ مدرسه در این مورد نمیخونید، اشاره‌ام به درس "آموزشِ مسائلِ جنسی‌" در مدارسه، چیزی که ما تو منابع درسیمون نداریم، از چگونگی‌ و نحوه ارائه ش میپرسم، میگه اینطور نیست که، تو سالهایِ بچگی‌ و تو کودکستان به خاطرِ جلوگیری از سؤ استفاده جنسی‌ یه سری اطلاعات در موردِ بدن میدند، بعد تو سالهای چهارم و پنجمِ دبستان هم از تفاوتِ بینِ زن و مرد و اینکه بچه چطور دنیا میاد، سالهای دبیرستان هم آموزش بیماریهایِ مقاربتی، نحوه جلوگیری از بارداری، و مسأئلِ بهداشتی و....به یادِ خاطره‌ای لبخند میزنم، میپرسه دلیلش رو، براش تعریف می‌کنم:
یکی‌ دو سالی‌ بود که اینجا بودم، یه کلاس زبانِ شبانه میرفتم ۳ ساعت در هفته، سرِ امتحان نگارش چند تا سوژه داده بودند که یکیش هم در مورد لزومِ "آموزش مسائلِ جنسی‌" در مدارس بود! خب ما همچین درسی رو نداریم و هر چی‌ هم می‌خونیم تو همون کلاس‌هایِ معارفه و بیشتر هم تاکید رویِ تمکینِ زن از مرد حتی روی شتر! و اون سالها اصلِ موضوع رو خوب نمیدونستیم ولی‌ سعی‌ میکردیم مجسم کنیم رو شتر چطوری میشه!... و از نحوه اجرای این درس اینجا هم من چیزی نمیدونستم، با این حال این سوژه رو انتخاب کردم! مشکلات این مساله تو جامعه ما اون چه تو گزارش‌ها خونده بودم و یا از اطرافیان شنیده بودم حالا اون موقع برمی‌گشت به یه سری مسائل مثلِ سردی زنها، بی‌ توجهی مردها و.... یادمه یه باری رو یه پیشنهادِ ازدواج فکر می‌کردم، یکی‌ از دوستانِ خونوادگی که تحصیلکرده هم بود و همسرش هم دکترا داشت و سالهایِ زیادی از زندگیش رو خارج از ایران زندگی‌ کرده بود بهم گفت حواست باشه با کسی‌ ازدواج کنی‌ که وقتی‌ کارش رو کرد پشتش رو نکنه بهت و بخوابه!! همون موقع با این جمله مشکل داشتم، یعنی‌ چی‌ کارش رو کرد؟! مگه دستشوییه؟! یه ارتباطِ دوطرفه هست و هر چه که هست به دو طرف مربوط میشه، .... بگذریم، خلاصه این سوژه رو انتخاب کردم و با همین دیدگاهِ خودم نوشتم یه پاراگراف کوتاه راجع به اهمیتِ آموزش به خاطرِ بیماریهایِ مقاربتی و پیشگیری از بارداریهایِ ناخواسته (اون هم به خاطرِ همکلاسیِ ۲۴ ساله‌ آمریکاییم که اولین بچه ش رو تو ۱۶ سالگی وقتی‌ دبیرستانی بود باردار شده بود، یادم مونده بود بگم) و بقیه در موردِ اهمیت دادن به همدیگه و چگونه لذت بردن از یه رابطه و چیز‌هایی‌ که ظاهراً اصلا ربطی‌ به آموزش دورانِ مدرسه نداشته!!!
بعد‌ها که تحقیق کردم در موردِ این درس فهمیدم به جز همون پاراگرافِ اول چقدر دور از موضوع نوشتم.... تنها حسنش شاید این بود که نظرِ استاد خوشتیپ و نژاد پرست رو که به خاطرِ ملیتِ ایرانی اصلا بهم اهمیت نمی‌داد حتی وقتی‌ به سوالهاش جوابِ درست میدادم کمی‌ تغییر داد، البته در کنارش یه سمینار هم تحتِ عنوانِ "سالِ نو ایرانی، نوروز!" تو کلاس دادم که دیگه استاد تصمیم گرفت یه سفر به ایران داشته باشه و کلی‌ اطلاعات در موردش گرفت.
و حسنِ مهمترش این که دیگه راجع به چیزی که مطمئن نیستم متن ننویسم و پیشنهاد ندم... سالِ گذشته خونه Jean-Pierre سرِ میزِ شام مهمونها (دخترش و دوستاش) راجع به این مساله و همینطور اثرِ اینترنت و تکنولوژی بر این مورد صحبت میکردند، تمام وقت ساکت نشستم و گوش کردم و داخلِ بحث نشدم، طوریکه Jean-Pierre پرسید: تعجب کردی؟ یا برات تابوئه که واردِ بحث نمیشی‌؟!! در جوابش گفتم هیچ کدوم، ترجیح میدم نظرِ جوونتر‌ها رو بشنوم!!!

۱۳۹۰ تیر ۶, دوشنبه

دیروز بعد از ظهر تو بوتیک،" سرم پایین بود و با یه سری دستبند نقره ور میرفتم، سمتِ چپم "استفان ایستاده بود و داشت یه چیزی رو تعمیر میکرد، سمتِ راستم هم "آن" مشغولِ نوشتنِ بود. "آن" یه خانومِ خوشگل، مهربون و تپلیِ بازنشسته است که یه هفته میشه اینجا مشغول شده، ضمنِ کار حرف هم میزدند، بلند و پر هیجان، چند دقیقه‌ای خلوت بود. یه جایی‌ از صحبتهاشون گوشهام تیز شد. "استفان": برادر ناتنیم که گی‌ هست همون که حاصلِ تجاوزه، تو کمپانی براون کار میکنه بهترین نماینده شناخته شده! "آن": فراموش کن، خاله من هم... دلم می‌خواد بدونم موضوع چیه؟ مطمئناً فضولی نیست، چون خیلی‌ عادی و بلند صحبت میکنند مثلِ اینکه بگند ناهار چی‌ خوردن!
نمیخوام مستقیم از اصلِ مطلب بپرسم، میگم Demi-Frère (برادر ناتنی)؟ یعنی‌ چی‌؟ میگه یعنی‌ برادرم که مادرمون یکیه، ولی‌ پدرمون جداست، در واقع اون حاصل یه تجاوزه، یه خشونت! وقتی‌ مامانم ۱۷ سالش بوده یک بار تو خیابون یکی‌ بهش به خشونت متوسل شده! "آن" میگه: اون زمان پروین، سقطِ جنین قانونی نبوده. استفان ادامه میده و میگه: روابط جنسی‌ خارج از ازدواج و بچه حاصل از اون هم خیلی‌ بد و غیرِ قانونی بوده! "آن" میگه: میدونی‌ اون موقع کلیسا حکومت میکرده، یکی‌ از خاله‌هایِ من هم این اتفاق براش افتاد و فقط یه خواهرش می‌دونست، حتی مادرم ۴۰ سال بعد فهمید، ("آن" بیش از ۶۰ سال داره). به استفان میگم خب بعد مادرت چی‌ کار کرد؟ میگه: پدر و مادرش به بهانه اینکه مریضه فرستادنش یه جایِ دور، تو یه دهکده و بعد هم بچه رو خودشون بزرگ کردند، تا ۱۴ سالگیم فکر می‌کردم داییمه، بعد مادرم بهم گفت. میگم چه پدر مادرِ روشنفکری بودند برای اون زمان! برادرش باید بیش از ۵۰ سال داشته باشه ، استفان ۴۸-۴۷ سال داره. میگه میدونی‌ پروین یکی‌ از بهترین آدمهاییه که تو زندگیم دیدم مهربون، انسان، فعال، موفق! میپرسم بچه داره؟ میگه نه، همجنسگراست، تو دوره دبیرستان و کالج چند بار با دخترها رفته بیرون و خوابیده ولی‌ فهمیده که راضی‌ نیست، آخه اون موقع‌ها هم همجنسگرایی هنوز آزاد نبوده! "آن" ادامه میده اون چه تقصیری داره. میپرسم، خاله تو هم بچه داره، میگه آره ولی‌ همون موقع بچه رو داده به یه خونواده و قبل از فوتش چند باری بچه رو دیده. میگه میدونی‌ اون زمان، اگر به زنی‌ تجاوز میشد، بعضی‌ها طردش میکردند، آخه اون چه گناهی داشته پروین!
"آن" و "استفان" یه ریز در این مورد حرف میزنند و با شرایطِ اون زمان که کلیسا حکومت میکرده مقایسه میکنند و من به این فکر می‌کنم میرسه اون روزی که تو کشورِ ما هم کسی‌ به جرمِ اینکه پدرش مشخص نیست تحقیر و توهین نشه؟! زنی‌ به جرمِ اینکه بهش تعدی و خشونت شده طرد نشه؟! میرسیم آیا... اینجا هم ۵۰ سال پیش زنها حتی حقِ رای نداشتند، برای کوچکترین و ریزترین مسائلِ زندگیشون کشیش‌ها تصمیم می‌گرفتند .... میرسیم به جایی‌ که آدمها حقِ زندگی‌ کردن داشته باشند نه فقط زنده بودن؟ از همه مهمتر این که قضاوت نشند به خاطر کارها و عقایدشون از طرفِ اطرافیانشون ...میرسه آیا اون روز؟!

امشب بعد از مدتها "ا" رو دیدم، شام رو با هم بودیم، در حینِ صحبت یکی‌ از گارسونها ردّ شد، برنزه است، سرش رو تراشیده و گوشواره‌های نگین دار به گوششه. چهره "ا" تو هم میره و میگه این رو که دیدم یادِ خبرِ هفته پیش افتادم شنیدی! میگم کدوم خبر رو میگی‌؟ و میگه: هفته گذشته یه دخترِ جوون از نیوبرانزویک میومده به سمتِ کبک، ساعت ۶:۳۰ صبح تو یکی‌ از این استراحتگاه‌های بینِ راه نگه میداره که بره دستشویی و آبی‌ به صورتش بزنه که خستگیش گرفته بشه و به راهش ادامه بده. دو تا مردِ سیاهپوست، انگلیسی‌ زبان، با سرهای تراشیده و گوشواره‌های نگین دار، با بویِ بد و تهوع آورِ بدن ، یکی درشت و قد بلند و دیگری متوسط میان جلو و دختر رو میبرند پشتِ دستشویی و بهش تجاوز میکنند، و بعد هم فرار. دخترِ میره تو دستشویی و در رو محکم می‌‌بنده و زنگ میزنه به پلیس که سریع با آمبولانس میرسند و میبرنش بیمارستان، به خاطرِ ترس و شوکی که بهش وارد شده ۳ روز تحتِ مراقبتهای ویژه بوده و پلیس در به در به دنبال این دو تا متجاوزه!
لینکِ خبر:
http://www.radio-canada.ca/regions/Quebec/2011/06/22/007-halte-routiere-camera.shtml

همه جایِ دنیا هر اتفاقی میفته ولی‌ اون چه که مهمه برخورده قانونه، کی‌ مجرمه و کی‌ باید مجازات بشه!

۱۳۹۰ تیر ۵, یکشنبه

حلقهِ خوش عاقبت!

وقتی‌ حلقه‌ها و ‌ست‌های نقره مردونه رو ارزیابی و قیمت گذاری می‌کردم، یک حلقه بود بینِ اون همه که نمیدونم چرا دوستش داشتم، یه جوری انگار مینشست به دست، یه جورِ خواستنی. دیشب تو آخرین ساعتهایِ کار که همه رفته بودند و من مونده بودم و رئیسم و ما هم آماده بودیم که بریم، یه زوجِ کبکی اومدند شاد و سرحال، یه چرخی زدند بعد خانومه اومد جلو و پرسید انگشتر مردونه ندارید، گفتم چرا و همونطور تبلیغ کنان هدایتشون کردم سمتِ ویترینِ حلقه ها، ۳-۲ تا رو که امتحان کردند، چشمم افتاد به این حلقه و پیشنهاد کردم بهشون، خوشگل به دستِ آقاهه نشست، خیلی‌ خوششون اومد، خانومه میگه: این حلقه ازدواجه، ما میخوایم عروسی‌ کنیم! آقاهه با لبخند و یه نگاه مهربون و پر تحسین به خانومه نگاه میکنه و بعد روش رو میکنه به من و لبخند میزنه و میگه همین خوبه... نگاشون می‌کنم، موهای آقاهه سفید شده، دور چشمِ هر دو چروک، خطهایی رو پیشونی، ولی‌ نگاه و لبخندی جوون، لبخند میزنم ادامه میده که البته ۴۱ ساله که با هم هستیم، ۳ تا بچه داریم! میپرسم یعنی‌ از دوره دبیرستان؟ میگه آره... دلم پر شد از یه حس خوب از این با هم بودن ساده و پر مهر که خستگی‌ ۱۰ ساعت سرپا موندن رو گرفت... دیگه بعد از ۴۱ سال مطمئنند از احساسشون، با هم موندنشون و اینکه هیچ چیز جز مرگ آنها رو جدا نمیکنه و حالا میخوان این "با هم بودن و موندن" رو ثبت و رسمی‌ کنند...
هر چند، هیچ چیز تو این دنیا قطعی نیست و روزگار گاهی‌ بدجور آدم رو غافلگیر میکنه!

۱۳۹۰ تیر ۱, چهارشنبه

O Candada!

روزِ سه‌شنبه ۲۱ ژوئن تو سالنِ آمفی تئاترِ École nationale d'administration publique، ساعتِ ۱۳:۴۵ به همراه مردمی با رنگها، زبانها، فرهنگها، نژادهای مختلف مقابل لردِ کانادا قسم خوردم که شهروندِ خوب و وفادار به قانونِ این کشور باشم. یکی‌ از روز‌های مهمِ زندگی، تاریخی که از این پس باید در کنارِ اولین روزِ ورود به این کشور و تاریخِ گرفتنِ اقامت به خاطر سپرده بشه. تو ایران همه جا اولین پرسش بعد از پرسیدن نام و نامِ خانوادگی، نامِ پدر بود و تاریخ تولد. و این سالهایی که اینجا هستم، به غیر از مواقعی که فرمِ رسمی‌ پر کردم یاد ندارم که جایی‌ تاریخ تولد رو بپرسند یا نامِ پدر که اگر پرسیدند قبلش نامِ مادر رو حتما پرسیدند، مادر نقشِ تعیین کننده تری داره. ....
بعد از مراسمِ قسم، اسمِ هر داوطلب رو میخوندند حالا تک نفر، یا زوج و یا خانواده که می‌رفتند رویِ سنّ و لردِ کانادا مدارک و کارتِ شهروندی رو بهشون میداد و همراه با خوشامد گویی، گرفتن شهروندی و ملیت جدید رو تبریک میگفت. اسمم رو خوندند، رفتم رو سنّ، دست دادیم بعد از گفتن تبریک و خوشامد گویی به عنوانِ شهروندِ جدید کانادایی میگه: از این حرفها گذشته مادام، شما خیلی‌ خوشگلید!!! حالا من هم همچین به خودم نگرفتم حرف اون پیر‌مرد نازنین رو!!! ولی‌ سوژه خوبی‌ بود برای سر به سر گذاشتنِ بچه‌ها که بگم "راستی‌ بهتون گفتم لردِ کانادا بهم چی‌ گفت؟! خدا شاهده نیخوام پز بدماا ولی‌ گفت...."

روزِ خوبی‌ بود، آفتابی و قشنگ. وقتی‌ رسیدم "ا" منتظرم بود، بودنش کنارم خوب بود هر چند که با استادش قرار داشت و زودتر رفت و بعد ریمه و درّه اومدند. تا عصر با هم بودیم، ناهار با هم رفتیم بیرون و بعد هم تو شهر قدم زدیم و کلی‌ عکس گرفتیم.

امروز کارلوس و ماریا رو دیدم، یه زوجِ ونزولایی که زمستونِ ۲۰۰۵ تو کلاس زبانِ دانشگاه با هم بودیم (اون موقع تازه ازدواج کرده بودند و اومده بودند کانادا) ، هر بار هم که بر حسبِ اتفاق همدیگه رو میبینیم شماره تلفن میگیریم که در تماس باشیم که میره تا...

اریک، همکلاسی فرانسوی ترم اول مسترم هم امروز بود و "کارمن" (منشی نازنین گروه که مثلِ مادر بود برایِ همه دانشجوها) به همراهِ پسرش همراهش بودند که من هم رفتم پیش اونها نشستم.از دیدنشون مخصوصاً کارمن خیلی‌ خوشحال شدم، کارمن مثلِ مونیک بود برای اون سالهای من!

بلا فاصله بعد از مراسم هم رفتم آتلیه عکاسی تو همون خیابون، و عکس پاسپورتی گرفتم که ۴شنبه برم درخواست گرفتنش رو بدم!

ساعت ۵:۳۰ عصر هم با ۸-۷ تا از دوستانِ ایرانی قرار داشتیم تو یکی‌ از رستورانهای خیابون Chartier به مناسبتِ اینکه آخرِ هفته مامانِ نوشین میره (انگار همین دیروز بود که اومد و رفتیم دیدنش) و همینطور دیدنِ مامان شقایق که تازه چند روزیه اومده بعد هم کمی‌ تو شهر قدم زدیم، عکس گرفتیم و.... روزِ خوبی‌ بود، امروز هم رسید و تموم شد، جالب اینکه هیچ حسِّ خاصی‌ نداشتم، نه قبلش و نه بعدش...به هر حال این روز میومد و حالا هم که دیگه تموم شد... و به خاطرِ گذروندن با دوستان خوش گذشت!

خب این هم از ملیتِ کانادایی و پاسپورت... این یکی‌ دو سال هم با همه خوبیها، بدیها، سختیها، راحتیها و تنهاییهاش بگذره و درسم تموم بشه که تازه ببینم چه کاره ام، چه کار میخوام بکنم، کجا برم، و... سریع می‌گذره میدونم، مثلِ همه این سالهایی که گذشته... می‌گذره

۱۳۹۰ خرداد ۲۹, یکشنبه

سی‌ ساله که کانادا زندگی‌ می‌کنه، ۱۷ سالش که بوده ایران رو ترک کرده، درس خونده، مشغولِ کار شده، با یه دخترِ کلمبیایی ازدواج کرده و دو تا پسر داره که بزرگه شاید ۱۰-۹ سالش باشه. بچه‌ها فارسی‌ بلد نیستند، با مامانشون اسپنیش حرف میزنند، با بابا انگلیسی‌، مدرسه فرانسوی میرند و یک‌شنبه‌ها هم میرند کلاس زبانِ چینی‌. میگه احتیاجی ندارند فارسی‌ یاد بگیرند به چه دردشون میخوره، بعد از ۱۲۰ سال اگر پدر و مادرم از دنیا برند که من دیگه کاری ندارم اونجا. ولی‌ چینی‌ رو لازمه بدونند چرا که تا چند سالِ دیگه "چین" دنیا رو تسخیر میکنه و میشه "آقای دنیا"!

احمق رو که نمیکارند!

همسایه بالایی بوتیک یه زوجِ مسنِ آمریکایی هستند، مردِ قد‌بلند و آروم و خانومه قد کوتاه و بسیار متکبر و با ظاهرِ کمی‌ عجیب غریب. از یه لوسترِ نقره-کارِ هفت- لاله پر نقش و نگارِ ایرونی‌ خوششون اومده، دیشب بیشتر از یک‌ساعتُ نیم با "دوید" حرف زدند،در موردِ جنسش، اندازش، وزن، طرح و نقش و نگار لاله‌ها پرسیدند، حرف زدند، متر کردند، اوه.....و خلاصه سفارش دادند که استفان براشون آماده کنه که بیان ببرند. امروز از صبح تا عصر دو بار با هم اومدند "دوید" رو ببینند، که بر حسبِ اتفاق همون لحظه‌ها بیرون بود، خلاصه تو آخرین ساعتهایِ روز آقاهه تنها اومد و دوید هم بود، با کلی‌ معذرت خواهی بهش گفت که: ما پشیمون شدیم از خریدِ این لوستری که خیلی‌ دوستش داریم، با اینکه همه چیش خوبه، اندازش مناسبه سالنِ ماست، مشکلی‌ با قیمتش نداریم، کارش رو دوست داریم، یه جنسِ آنتیکه ولی‌ نمیخریم، برای اینکه ما آمریکایی هستیم و این لوستر ایرانیه و ما اگر این رو بخریم با این کارمون به ایران کمک کردیم!!!

۱۳۹۰ خرداد ۲۶, پنجشنبه

ساعت ۴:۴۵ صبح هنوز آفتاب کاملا طلوع نکرده، با لیوان قهوه داغ دمِ در منتظرِ ماریا ایستادم، هوا عالیه. این‌هفته همه اعضایِ گروه، از مونیک، کَرِم گرفته تا ایو، جیمی و همه دانشجوهارفتند "شربروک" برای شرکت در ۳۲مین سمپوزیومِ ریموت سنسینگِ کانادا و ۱۴مین کنگره انجمن ریموت سنسینگِ کبک. من و ماریا هم امروز که روزِ آخره میریم، اون ساعت ۱۰ ارائه داره و من اولین باریه که به کنفرانسی میرم که قرار نیست ارائه‌ای داشته باشم، نه شفاهی‌ و نه پوستر، و این خیلی‌ خوبه بی‌ استرس. با این حال دیشب رو نخوابیدم، تو راه چند جا دلم میخواست بخوابم، یعنی‌ چشمام میرفت رویِ هم ولی‌ فکر کردم بی‌-ادبیه من بخوابم و اون رانندگی‌ کنه، راه عالی‌ بود، عالی‌... تماماً سبز، آسمون آبی‌ با ابرهایِ سفید تپلی، در کنارِ آبی خوشرنگِ رودِ سنت لوران ... تو مسیر، آفتاب هم طلوع کرد که از تو آینه بالا اومدنش رو می‌دیدم... آروم بود و آروم، امنِ امن... خوبِ خوب.

تقریبا همه دانشجوها و اسیستانهای مونیک در طولِ این هفته سمینار داشتند، که من فقط برای ماریا و یان رو بودم، موقع سمینارِ آندراس رفتم یه سالنِ دیگه که یه استاد ایرانی از یکی‌ از دانشگاههای کرمان در موردِ "آتش سوزیِ جنگلِ گلستان" سمینار داشت، بعد از ناهار هم کنفرانسِ دیگه‌ای داشت که دیگه من نرفتم، به جایِ دو تا از دانشجوهاش سمینار میداد و به جایِ یکی‌ دیگه پوستر. دانشجوها به دلیلِ اینکه دانشگاه همه هزینه سفرشون رو نمی‌داد نیومده بودند و ایشون هم قبلا دانشجویِ همینجا بوده و حالا برگشته ایران و دانشگاه تدریس میکنه. دو سال پیش، ژوئن ۲۰۰۹، تو یه کنفرانسی در شهرِ Lethbridge آلبرتا دیده بودمش.

یان برنده بهترین سمینار شد، و مونیک به خاطرِ فعالیت زیاد و خوبش در زمینه ریموت‌سنسینگ کانادا جایزه گرفت، در واقع برنده چیزی شده که من چون تو مراسمِ بانکت (شبِ قبل) نبودم دقیق نمیدونم. مونیک vice-presidentِ این دو تا انجمنه و خیلی‌ هم برای این کنگره زحمت کشیده بود، کَرِم هم همینطور یک کاره‌ای هست، یادم نیست چی‌!!!

آخرین سمیناری که رفتم هم ایرانی بود و دانشجویِ دکترای دانشگاه "شربروک"، البته نمیدونستم چون به اسمش دقت نکرده بودم سوژه برام جالب بود. بعد رفتم جلو خودم رو معرفی کردم، استاد راهنماش رو میشناختم، خانوم مسئولِ میکروفن اینا حواسش به ما بود ولی‌ نه با نگاهی‌ مهربون، که بعد از چند لحظه دانشجوهه معرفیش کرد: خانومم.

بعد از مراسمِ اختتامیه دوباره دیدمشون، ازم تشکر میکنه و میگه از کَرِم خواسته که استاد مشاورش باشه و اون هم ظاهراً نظرش نسبت به من مثبت بوده به عنوانِ دانشجویِ ایرانی، تقریبا پذیرفته، نمیدونستم، خوشحال شدم ولی‌... خدا رو شکر!

بعد از مراسمِ اختتامیه همه گروهمون رو سنّ عکسِ یادگاری گرفتیم.

جالبتر از همه اینکه مامانِ مونیک رو دیدم، از مونیک جوونتر و خوشگلتر، موهای خوشرنگ (مونیک موهاش رو رنگ نمیکنه)، شلوار برمودای مشکی‌، تیشرت خوشگل. حتی اگر مونیک رو تو ۲۰ سالگی هم به دنیا اورده باشه باید حدودِ ۷۳-۷۲ سالش باشه، حداقل ۲۰ سال جوونتر میزد. اوتِ ۲۰۰۸، همون موقعهای که به مونیک ایمیل میزدم، پدرش فوت کرد، یادمه وقتی‌ این خبر رو بهم داد یک ایمیل تسلیتِ بلند بالا و غمگین براش نوشتم و در آخر هم اضافه کردم که ؛ کاش این لحظه‌ها کنارتون بودم و دستتون رو در دستام میگرفتم و... از همین حرفها، چند روز بعدش گفت که مامان یه سفر تفریحی با کشتی رفته آتن و هر روز ایمیل میزنه و از سفرش میگه!! اون موقع یه خانوم ۷۶-۷۵ ساله چاق و موسفیدی رو مجسم می‌کردم که به نظرم این کاراش عجیب بود، حالا که دیدمش اصلا نظرم عوض شد چه جورم... دیگه هر بار مونیک از کارهای مامانش بگه تعجب نمیکنم!

بعد از ناهار کَرِم که سرِ میز دیگه‌ای بود اومد پیشِ ما و گفت که با ما میاد، ماشینش رو گذاشت برای آندراس و به یان هم گفت که با ایو برگرده، و چند بار تکرار کرد که من با دخترها برمی‌گردم که این خودش سوژه‌ای شده بود بینشون و ایو لبش رو جمع میکرد و صداش رو هم نازک و با ژست میگفت: من با دختر‌ها برمیگردم! کیم هم که از قبل قرار بود با ما برگرده، با مونیک رفته بود و عصری مامانِ مونیک اومد دنبالش و اون هم با مامانش رفت که این دو سه روزِ آخرِ هفته رو با اون بگذرونه و خستگی‌ در کنه!

تو راهِ برگشت حرف از سیاست بود و اوضاعِ این روزهای جهان، کَرِم از تونس، ماریا از بلغارستان، کیم از ویتنام و من هم که از ایران!

روزِ خوبی‌ بود!

۱۳۹۰ خرداد ۲۵, چهارشنبه

اِلبوروس، البرز!

دکمه طبقه ۵ رو میزنم و منتظرِ بسته شدنِ درِ آسانسور می‌مونم، تو لحظه‌های آخر یه دست میاد تو و در به آرومی باز میشه و یه خانومِ جوون با شلوارک و تاپ ورزشی و موهایی که پشتِ سرش بسته، میاد تو و دکمه طبقه ۶ رو میزنه، از دو میاد، صورتش قرمزه از گرما. همین که هوا خوب و آفتابی میشه، اکثرا این یک ساعت وقتِ ناهار رو میرند میدوند.
میگم: هوا عالیه امروز، مخصوصاً برای دویدن. آب هوا و هاگی، تنها سوژه‌های موردِ صحبت اینجا هستند میگه: آره ولی‌ خیلی‌ گرمه. میگم: من دوستش دارم، این که گرمه و آفتابیه. سریع میپرسه کجایی هستی‌؟ تا بگم ایرانیم، در آسانسور تو طبقه ۳ باز میشه و یه دختر و پسرِ کبکی، جوون و تکنسین با وسایلشون وارد میشند و دکمه طبقه ۷ رو میزنند. در جوابِ من سرش رو تکون میده که ادامه میدم اونجا هم ما برف، سرما و توفان رو داریم اما فقط ۳ ماه، نه مثلِ اینجا طولانی. پسرِ تکنسینه واردِ صحبت میشه و میگه خب آره، رو "اِلبوروس" همیشه برفه! نمیفهم چی‌ میگه، میپرسم "اِلبوروس"؟! میگه آره، تو ایران، "البوروس"... یه چیز‌هایی‌ میگه که باز هم منظورش رو نمیفهمم، ولی‌ از بینِ حرفهاش "آرارات" رو میگیرم و میگم آره خب، یه جاهائی اونجا کوهستانیه، رسیدیم طبقه ۵، بینِ در می‌‌ایستم که بسته نشه و ادامه میدم، آرارات، البرز، زاگرس... هنوز حرفام تموم نشده میگه: آها، بالاخره.... منظورش "البرز" بود!

با گفتنِ "بعد از ظهر به خیر" از لایِ در اومدم کنار و درِ آسانسور پشتِ سرم بسته شد.همه این حرفها تو همین چند لحظه مسیر از طبقه ۱ تا ۵ زده شد. حسّ حالِ خوبم بعد از گذروندن وقتِ ناهار زیرِ آفتابِ عالی‌ تو پارک با شنیدن این حرفها بهتر شد، اینکه یکی‌ با شنیدنِ "ایرانیم"، خودش رو عقب نکشید، از سیاست حرف نزد، سوالهای مسخره نکرد، از همه مهمتر ایران رو میشناخت حالا همین انقدر!
کاش کشورِ بسته‌ای نبودیم، کاش!

۱۳۹۰ خرداد ۲۱, شنبه

مثلِ هم لباس پوشیدند، معمولا زوج‌های همجنسگرا اینطورند، یا اونهایی که من دیدم که کم هم نبودند اینجوریند، یکیشون خیلی‌ ناز داره، تند تند راه میره، بینِ آنتیک‌ها میچرخه، میگه برای دکوراسیون خونه جدیدشون تو مونترال چیزهای جدید میخواد، انتخاب میکنه، میز‌های طرحِ ایتالیائی کارِ ایران، آینه‌شمعدون عتیقه‌ نقره‌کار ایرونی‌، چراغ‌های کارِ دستِ ترک، فرش دستبافِ ایرونی‌، سرامیک‌های کارِ دست ترک، و... مثلِ همه زوج‌های دیگه (معمولی) نظرِ پارتنرش رو راجع به انتخاباش میپرسه و در صورتِ مخالفت می‌گذره ازشون! سریع انتخاب میکنند دو تا چراغِ پایه دارِ کارِ ترک، تو این فاصله که سفارش بده، نفرِ دوم (آقاهه) یه آویزِ نظر‌چشم برمیداره. دم صندوق، با ناز کارتش رو میده برای حساب دو‌هزار و خرده‌ای برای دو تا چراغِ پایه دار، و پارتنرش جداگانه ۳۵$ میده برای آویز!

به استفان میگم اینها که با همند، ۳۵$ در مقابلِ دو‌هزار و خرده‌ای دلار که چیزی نمیشه، چرا این یکی‌ حساب نکرد هر دوش رو؟ میگه: اینجا کبکه، هر کی‌ هزینه‌های خودش رو خودش میده، چون وقتی‌ جدا میشند هم همه چیز نصف میشه و هر کدوم هم وسایلِ خودش رو میبره!
جالب اینه که هیچ چیزی رو بدون نظرِ همدیگه انتخاب نمیکنند، اگر خانوم چیزی رو انتخاب کنه و آقا نپسنده، بحث نمیکنند، نمیخرند هر چند که خودِ خانومه قراره حساب کنه ولی‌ اگر هر دو موافق باشند اونی که انتخاب کرده پولش رو خودش میده!

۱۳۹۰ خرداد ۱۷, سه‌شنبه


اصلا کی‌ گفته که آدم باید همه تصمیماش همون بار اول انجام بشند، چه معنی‌ داره که همیشه امتحانش رو خوب بده، چه دلیلی‌ داره آخه که جواب منفی‌ نگیره، بعد از اقدام به هر کاری بهش تبریک بگند، گاهی‌ هم باید ازش بپرسن وقتِ قرارِ بعدی رو تا زیادی لوس نشه که فکر کنه موفق شدن طبیعیه، کارِ مهمی‌ نکرده باید اینجور میشد ... نه اتفاقاً گاهی‌ نباید اینجور میشد، گاهی‌ بد نیست که به جای تبریک گفتن، وقتِ قرارِ بعدی رو بپرسند تا بفهمه یه فرقی‌ هست بین اون و "اندراس"، اندراسی که ۲۶ ساله این کاره است و با این حال یه هفته هم نشسته همه سوالهای روی سایت رو از حفظ کرده تازه امتحان عملی‌ رو یه بار رد شده و رفته کلاس، تا منی که این کاره نیستم و یه ماهه کتاب گرفتم و گذاشتم رو میزِ پا‌تختی که مثلا هر شب یه چند صفحه ش رو قبل از خواب بخونم و دروغ نگفته باشم همون روزی که از تو کیفم دراوردم یه ورقی هم زدم و دو تا از عکسهاش رو دیدم و بعد از اون اگه شما لایِ اون کتاب رو باز کردین، من هم کردم! دو بار هم سوالهای رو سایت رو کامل زدم، همین ... دیروز غروب که اومدم خونه با اینکه هوا خوب بود نرفتم دوچرخه‌سواری، که یه بار دیگه مرور کنم سوالها رو که "ریمه" زنگ زد که خسته هست و میاد پیشم، نکه اثاث‌کشی داره، نصف این ساختمون نصف اون ساختمون بود، تا شام آماده کنم و بعد هم استراحت کنه "درّه" هم به هواش اومد تا ۱۲ شب دیگه همون مرور رو هم نکردم....

یکی‌ دو سال آخرِ دبیرستان، عجیب شور و عشقِ رانندگی‌ داشتم و دلم میخواست زودتر ۱۸ سالم بشه که گواهینامه بگیرم و عشقم هم رانندگی‌ با ماشینهای شاسی بلند بود، جیپِ رو باز برای عصرِهای پنج‌شنبه و قبل از ظهرهای جمعه تو جاده چالوس (که اون موقع‌ها مثل الان شلوغ نبود فقط جمعه ها از ۲ بعد از ظهر به بعد یه‌طرفه میشد) و پاترول دو در مشکی‌ یا یشمی برای تو شهر، شور و حالِ ۱۸ سالگی ما... یادمه روزی که امتحان دادم شهرک آزمایش بعد از قبول شدن تو تئوری و عملی‌ (همون بارِ اول) گفتند اگر عکس همراهته بده برای گواهینامه اگر نه که بعد بیار، بسکه شوقِ گرفتنش رو داشتم، عکسِ کارتِ دانشجوییم رو کندم و دادم (ترمِ اول بودم)، حالا بعد مکافاتی داشتم با دانشگاه برای صدورِ کارت، نمیدونم چطور شد که بعد از چند وقت اون همه شوق و ذوق خوابید، دیگه نه تشویق و نه تحقیر و هیچ چیزی سبب نشد که رانندگی‌ کنم، به کلّ از صرافتش افتادم... دوستام میگفتند بهت نمیاد بی‌-ماشینی، جواب میدادم که ترجیح میدم کنار دستِ یه شازده بشینم، اگر نه که آژانس! تازه تاکسی که بهتره کلی‌ اتفاقِ جالب می‌افته توش و کلی‌ سوژه تعریف کردنی داری، خلاصه یه چیزی می‌گفتم برای توجیه.... اینجا هم که اومدم تا قبل از گرفتنِ اقامت میتونستم با گواهینامه ترجمه شدم رانندگی‌ کنم که اصلا نیاز نشد، و بعد از گرفتنِ اقامت دیگه باید گواهینامه اینجا رو می‌گرفتم، (روالِ طبیعیِ اینجا اینه که باید بری مدرسه رانندگی‌ و دوره تئوری رو بگذرونی و در طی‌ یک سال هم تعلیم رانندگی‌ ببینی‌ و تو هر آب و هوائی رانندگی‌ بکنی‌ ولی‌ کسانی‌ که گواهینامه کشورشون رو دارند، از این قانون مستثنان و میتونند از اداره راهنمایی و رانندگی‌ مستقیم وقت بگیرن و برند امتحان بدند.) یکی‌ دو باری وقتِ امتحان گرفتم که به دلیلِ سفر کنسل کردم، خیلی‌ جدی نبود برام، تا اینکه اخیرا دوباره همون شوق و ذوق برگشته و دلم میخواد زودتری این کار رو بکنم که خب ثبتِ نام کردم برای امتحان تئوری و فرصت نشد خوب خودم رو آماده کنم بسکه کار دارم ولی‌ مطمئن بودم که قبول میشم (این اطمینان به خود هم همیشه خوب نیست)، خوب امتحان ۳ قسمت داشت، دو قسمت رو خوب دادم، یه قسمت رو هم تا سوالهای آخر خوب رفتم‌ها یکی‌ دو تا اشتباه که کردم بیشتر خودم رو باختم به جای اینکه حواسم رو جمع کنم به جواب دادن به کسانی‌ فکر کردم که در جریانِ امتحانم بودن، آندراس (ازش در موردِ امتحان پرسیده بودم)، کیم (خب دوستمه)، ریمه، درّه و بوشرا (دیشب اینجا بودند)، مونیک (خب میخواستم امروز نرم دانشگاه)، "ا" (خب دوستِ نزدیکمه همینجوری قبل از امتحان زنگ زدم)، سمی (چون اون هم ۱۰ روز دیگه امتحان داره)، "ایریس" و دوستش "الیس" (دیروز یه سر اومدند اینجا که میخواست دوچرخه ش رو ببره)، فکر کنم اون شب رو عرشه کشتی به رضوان هم گفتم، مامان همیشه میگه: مادر تو اگر خودت جار نزنی‌ که چه کار میخوای بکنی‌ کسی‌ خبردار نمیشه! البته اینها ‌همش توجیه و باید قبول میشدم ولی‌ نشدم و ۵ ژوییه باید برم اون یه قسمت رو دوباره امتحان بدم

مونیک با خنده میاد تو آزمایشگاه و یه ظرفِ میوه‌ای رو می‌گذاره رو میزِ "کیم" و ازش میخواد که اونها رو پوست کنه که بچه‌ها بیان بخورند، اولین باره که این میوه رو میبینم اصلش مالِ ویتنامه به اسمِ "mangoust"، طعمش خاصه خوشم میاد، کلا معتقد به تجربه کردنِ چیز‌های جدیدم اما تو خوردن کمی‌ سختم و ظاهر خوراکی‌ها برام مهمه و اگر خوشم بیاد تستشون می‌کنم، میوه های مناطقِ آسیایی و مدیترانه زیاده اینجا، میوه‌هایی‌ که قبلا ندیدم و خب میوه‌های خودمون یا نیست مثلِ گوجه‌سبز، چاقاله‌بادوم، توت‌ سفید، ازگیل و ... یا اگه هست هر چند خوش‌ظاهرتر ولی‌ طعمش فرق میکنه مثلِ زرد‌آلو، شلیل، هلو و... حالا دیگه تو سبدِ خریدم، میوه هاش بیشتر از این جدیدان که تازه تجربه کردم و خوشم اومده، مگر مهمونِ ایرانی داشته باشم که خب میوه‌های معمول رو بخرم.

یکی‌ دو تا کار هست که به دلایلِ خیلی‌ شخصی‌ هیچ وقت انجام ندادم، نمیخواستم هم انجام بدم حالا منطقی‌-غیرِ منطقی‌، احساسی‌-غیرِاحساسی‌، شرعی- غیرِشرعی، قانونی- غیرِقانونی‌.... تصمیم خیلی‌ شخصی‌ بوده و به کسی‌ هم ربطی‌ نداشته، ولی‌ مدتیه که نظرم عوض شده... معتقد به از دست دادن زمان، دیر شدن، زود شدن، وقتشه یا نیست هم هیچ وقت نبودم یعنی‌ در کلّ فاکتور سنّ و زمان خیلی‌ برام معنی‌ نداشته و نداره اون چه که مهمه همیشه برام حسّ، دل و خواستن، و آمادگی‌ِ روحیه برای انجام هر کاری... خلاصه ظهرِ اون روزی که مونیک مانگوست رو آورده بود، بعد از اینکه آزمایشم رو گذاشتم برای اجرا از فرصت استفاده کردم و این زمان نیم ساعته رو اومدم تو پارکِ مقابلِ دانشکده و یه نیمکت خالی‌ تو اون شلوغی پیدا کردم و دراز کشیدم زیرِ آفتاب، جمعیت زیاد بود رو چمنها، پله ها، صدای حرف هم از دوروبرم زیاد میومد که آروم آروم تبدیل شدند به زمزمه، چشمام رو بسته بودم و به کارهایی که داشتم فکر می‌کردم، همین امتحانِ رانندگی‌ و شوق و ذوقی که برگشته، تستِ میوه‌های جدید و جایگزین کردنشون به جای میوه‌های آشنا که طعمشون غریبه شده، و همینطور تصمیم انجامِ این دو کار... که یهو تصور کردم که حالا اومدیم و بعد از انجامشون مثلِ همین میوه‌ها خیلی‌ خوشمون اومد با همین شدت شوق رانندگی اون سالها، بعد چه شود!!! از تصورش بلند خندیدم... فکر کن، یه نفر با چشم‌های بسته خوابیده رو یه نیمکت قهقهه بزنه از خنده، کوچولو هم نیستم که دیده نشم، وقتی‌ بلند شدم که برگردم دانشکده اطرافیان با تعجب نگام میکردند، با یه لبخند به همشون گذشتم... ولی‌ هنوز هم به این فکر می‌کنم که اومدیم و خوشمون اومد اون وقت سبدِ میوه عوض میشه!

جالبه، بعدِ اینهمه بی‌خبری، دیشب خوابت رو دیدم، یکی‌ از اون جمعه‌های شلوغ و پر‌مهمونِ باغ بود، و تو هم بودی، دیر اومدی، یادمه که حتی تو خواب هم خاله کوچیکه که مثلِ همیشه مواظبه و به همه چیز توجه داره خصوصا اینکه از مهمونها خوب پذیرائی بشه، مدام سفارشِ تو رو به من میکرد "چای بردی؟ میوه چطور؟ تنها نمونه"! ... خوابِ خوبی‌ بود، تو هم خوب بودی... خیلی‌ ...به هر حال، گاهی‌ دلم هوای احوال‌پُرسیها و ابرازِ دلتنگی‌‌های نیم‌خطیت رو میکنه، گِلِه‌ای نیست ... که خوش باشی و تندرست!

از اینکه به فکرِ من هستی‌ ممنونم دوستِ ندیده، جایِ نگرانی‌ نیست، حواسم هست، باشه مواظبِ خودم هم هستم... باز مرسی‌‌

۱۳۹۰ خرداد ۱۵, یکشنبه

تهران خیلی‌ قشنگه، خیلی....

مقابلم ایستاده و نگاش رو زوم کرده روم، نگاش مهربونه. همونطور که سفارشش رو بسته‌بندی میکنم سرم رو بلند می‌کنم و نگاهش می‌کنم، تو نگاش یه چیزی هست که نمی‌فهمم، یه جور اشتیاق مثلِ شوقِ دیدنِ یه آشنا، مطمئنم که هیچ وقت ندیدیم هم‌دیگه رو. توریسته، بلونده، ۲۴-۲۳ ساله، با موهای مجعد که پشتِ سرش جمع کرده، نگاش که می‌کنم لبخند میزنه و محجوبانه میپرسه که شما "پرشین" هستین؟ این سؤال یعنی‌ ایران رو میشناسه، با لبخند و مهربونی جوابش رو میدم. به دوستاش که کنارشند نگاهی‌ از سرِ غرور میکنه و میگه درست حدس زدم! رو به من میگه من هم نصفم پرشینه (نمیگه ایرانی!)، پدرم و مادرم هندیه، حالا دیگه لبخندش همه صورتش رو پوشونده. میپرسم: فارسی‌ میدونی‌؟ جواب میده: نه، ولی‌ دارم از یه دوستِ پرشین یاد میگیرم، دلم میخواد که فارسی‌ حرف بزنم. میپرسه شما تهرانی هستید؟ پدرم تهرانیه! میگم آره، (فرصتی نیست که مثلِ همیشه ادامه بدم که نه، شهرِ من نزدیکترین شهر به تهرانه، من کرجیم ("N" گوشش صدا کنه....)). ادامه میده: تهران خیلی‌ قشنگه، خیلی.... میگم دیدی تهران رو؟ میگه نه، پدرم هم ۳۰ ساله که از ایران اومده بیرون دیگه برنگشته ولی‌ من میدونم، میدونم که تهران خیلی‌ قشنگه، خیلی‌... دوست دارم که برم یه روز و ببینمش! یه حسرتی تو صداشه، دلم میخواد برم اون طرفِ میز و چند لحظه بغلش کنم! میگم که ، آره تهران خیلی‌ قشنگه، دور نیست اون روز، اون روزی که تو بتونی‌ تهران رو ببینی‌ و تو خیابونهاش قدم بزنی‌ دختر، خیلی‌ زود اون روز میاد ... بسته ش رو میدم دستش، خداحافظی که میکنه در آخرین لحظه میگم به پدرت سلام برسون! (پدری که به هر دلیلی‌ ۳۰ ساله شهرش رو ندیده ولی‌ عشق و حسرتِ دیدنش رو تو دلِ دخترش روشن کرده)

۱۳۹۰ خرداد ۱۳, جمعه

خداحافظ ایریس

یک‌شنبه صبح آخرین باری بود که صدای زنگِ ساعت ایریس تو آپارتمان پیچید و ساعت ۹:۳۰ برای آخرین بار برای رفتن به کلیسا درِ آپارتمان شماره ۲۰۵ رو پشتِ سرش بست. و همون روز هم وسایلش رو برد، موقع بردنِ وسایلش خونه نبودم. شب که برگشتم خونه، خونه بود و مشغول تمیز و آماده کردن اتاقش و آپارتمان برای تحویل، برای شام مهمونش کردم، کمی‌ گپ زدیم از این مدتی که با هم بودیم، اتفاقاتی که گذشت و رضایتی‌ که از هم داشتیم، برشی از یه زندگی‌ به مدت تقریبا ۲ سال، خوب بود، یه تجربه از یه همزیستی‌ دوستانه و مسالمت آمیز، با احترام و حفظِ حریم‌های همدیگه، گاهی‌ کدورت، گاهی‌ هم صبوری و کمی‌ وقتها هم تحمّل، و ... در کلّ خوب بود، یه کتابی که خونده شد و تموم، گاهی‌ یه کتاب رو چند بار میخونی‌ ولی‌ این کتاب همین یه بار کافیه... چند تیکه وسایلش رو گذاشت، سه‌شنبه قبل از ظهر وقتی‌ که کلیدش رو تحویل داد اونها رو برد، و همون روز اوایلِ بعد از ظهر "بوشرا" جایگزینش شد، به همین سادگی‌ یکی‌ رفت و یکی‌ اومد... عصری با "آ" تلفنی حرف میزدم که صدای آژیر میشنوم، اهمیت نمیدم، یه ربع ادامه داره و هر لحظه هم بلندتر میشه، از اتاق میرم بیرون ببینم چه خبره؟ صدا از اتاقِ بوشراست، در بازه و وااای صدای زنگ ساعتشه!!!! فکر کن!!! بهش میگم میگه نه من با زنگِ ساعت بیدار نمیشم نگران نباش.... این روزا خونه آرومه، خیلی‌ خوب، "بوشرا" منتظر میمونه با هم غذا بخوریم، اولین بار چهار‌شنبه شب حدودِ ۱۰ شب خسته و گرسنه رسیدم خونه، غذا آماده داشتم باید گرم می‌کردم، بوی غذا پیچیده بود میگه منتظرت بودم که با هم شام بخوریم، حدس زدم شاید که میخواد یه جورایی جبران کنه یا تلافی نمیدونم، نکه یکی‌ دو وعده اول گفتم که تو به کارت برس من غذا آمده می‌کنم بعد که جا افتادی اونوقت... گفتم تو مجبور نیست، گفت من دوست دارم... حالا دیگه یکی‌ هست سر ظهر و شب منتظر میمونه که برسم خونه حالا هر ساعتی‌، این من رو موظف میکنه که حتما برم خونه یا اگه قراره جایی‌ برم بهش بگم... حسِ خوبی‌ دارم، فقط یه رابطه همخونه بودن نیست ، یه جورایی مثلِ یه خواهر کوچولو که خیلی‌ آرومه و بی‌صدا راه میره ... خوبه

"رئیسم" میگه: متوجه شدید که آقای "ا" خیلی‌ به شما توجه داشت؟! همونطور که سرم پایینه و مشغولم جواب میدم نه. آقای "ا" قد بلند و خوشتیپه، تو دهه ۴۰ زندگیش، از اون مردهای بدونِ موی (کچل) خیلی‌ سکسی‌، و دقیقا به خاطر داره اولین باری که همدیگه رو دیدیم و حدوداً ۱۰ دقیقه حرف زدیم شاید ۶ ماه پیش بوده و این رو به "دوید" میگه. کمتر از یک هفته هست که از سفر برگشته، دو بار اومده اینجا و هر بار طوری برخورد میکنه که انگار اولین برخورده. "دوید" ادامه میده: حواستون باشه خلاصه، این مردهای مراکشی خیلی‌ هم قابلِ اعتماد نسیتند، ایشون هم خیلی‌ با تجربه هست، حواسش بهتون خیلی‌ بود، میگه، میگه، میگه (لحنِ صحبتش مثلِ آخونداست، ته لهجه مشهدی هم داره)، سرم رو بلند می‌کنم، نگاش می‌کنم و میگم چند سالی‌ هست که اینجا زندگی‌ می‌کنم، خوشبختانه این چیز‌ها رو متوجه نمیشم! مکث میکنه، می‌گیره منظورم رو و میگه بله! چند روز پیش هم تو صحبتهاش میگه که مردهای کبکی خوب نیستند برای زندگی‌ ها، حواستون باشه! میگم چشم! میخوام بگم‌ای آقا، تا حالا کسی‌ برای ما از این فرمایشات نکرده، یادمون نمیاد حتی تو نو‌جوونیمون کسی‌ اینجوری گفته باشه، نه پدری، نه برادری... قربونت، ما خودمون یه جور زندگی‌ می‌کنیم که انگاری مادر‌بزرگمون باهامونه ...

"حامد"، همون پسر ۲۴-۲۳ ساله که بهم گفته بود این همه سال درس خوندی که چی‌ بشه، خیلی‌ بچه گلیه، اصلا دلش نمیخواد اینجا باشه، برای همین یه جورایی عناد داره با یاد‌گیری زبان و هر چیزی که به اینجا وصلش کنه، با من رابطه ش خوبه، کلاس زبانش رو نمیره، برادر دو‌قلوش همه کلاسهاش رو میره این نه، محمود تند تند باهاش فرانسوی حرف میزنه، استفان انگلیسی‌، کلر فرانسه، اون به من نگاه میکنه که ترجمه کنم، گاهی‌ فکر می‌کنم میفهمه و حتی میدونه و میتونه که جواب بده ولی‌ یه جورایی لج داره انگار با خودش، با اطرافیانش... دلش میخواسته که ایران بمونه و به قولِ خودش زودتر واردِ زندگی‌ بشه، فکر می‌کنم دلش هم اونجا گیره، بهش میگم برای یاد‌گیریِ زبان خوبه که با یه دختر کبکی دوست بشی‌، بهترین راهه، اولش میگه: زبان نمیدونم چه جوری دوست بشم؟ میگم تو پسرِ خوش قیافه‌ای هستی‌، زبان هم کمی‌ میدونی‌، حالا دوستی‌ اولش انقدر هم زبان نمیخواد، میگه نه، دوستی‌ که به این سادگی‌‌ها نیست، نه نمیخوام اینا رو نه... دلم میخواد یه کاری کنم براش که از این حالت درآد، حداقل از اینروزاش استفاده کنه به هر حال یکی‌ دو سالی‌ اینجا هست دستِ کم زبانش رو یاد بگیره ولی‌ یه جوری که فکر هم نکنه دخالت و فضولی تو کارشه... ضمنا دلم میخواد یه روز ازش بپرسم کی‌ ابروهات رو مرتب میکنه که انقدر قشنگه، والا من جلوش خجالت میکشم با این ابروهام، خوبه که جلوی موهام چتریه و معلوم نمیکنه عیب و ایرادش رو...

دیروز مونیک میگه: پروین چی‌ شده؟ چرا ناراحتی؟ دیگه از اخبارِ ایران نمیگم، یعنی‌ چی‌ می‌تونم بگم آخه؟ کار و این خطاهای برنامه ام رو بهونه می‌کنم و اینکه طبقِ اون چه که پیش‌بینی‌ کرده بودم پیش نرفتم و نگرانم، و و و... میگه پیش میاد، نگران نباش، برو قدم بزن، بیرون برو، استراحت کن، و با آرامش به کارت مشغول بشو حتما حل میشه، اینطوری هم نیست، تحقیقه، برنامه ست همیشه هم اونجوری پیش نمیره که فکر میکنی‌، یه روز خوبه یه روز بد.... یعنی‌ برای داشتن همین مونیک من روزی ۱۰۰۰ تا سجده شکر هم بگذارم کمه... "عاشقتم مونیک به خدا، عاشقتم"، دقت کردم این جمله رو هر بار با دیدنِ مونیک ناخوداگاه میگم چه اون موقع که کلی‌ کار ازم میخواد که تقریبا همیشه اینطوریه و چه وقتایی مثلِ دیروز، در هر حال یه انسانِ واقعیه، یه نازنین... به آرومی به همه چی‌ توجه داره، از اون نوع توجه‌های دوست داشتنی!

"ناتی" زنگ میزنه و اصرار میکنه که شب باهاشون برم دیسکو، نه اینکه اهلش نباشم، اولاً که این روزا اصلا حوصله و روحیه این حرفها رو ندارم، بعد هم من اون دوستش رو میبینم مدام به این فکر می‌کنم که خب که چی‌؟ زن و بچه این مرد خونه هستند و این اینجا، که چی‌ آخه؟ کاسهٔ داغتر از آش نیستم، ولی‌ برای من خوشایند نیست، همین... اینکه میشنوم لازمه که بره بیرون نفسی بکشه! حال نداره، نگرانشم، احساسِ مالکیتی که من رو میبره به اون روز‌های دور و یه جایی‌ غیر از اینجا، همون جایی‌ که نگرانش بودند که بگذار یه شب بره بیرون نفس بکشه، میرم به اون صحبتها به اون سالها ... و حالا چی‌؟ و حالا کی‌ هست که ببینه نتیجه ش رو؟ حالا کیا هستند که هستند؟ که حامیند؟ که تنهاش نمیگذارند؟ ... مهم نیست این حرف رو از کی‌ میشنوی از زنهای عامی‌ که ادعای برابری حقوق زنان و مردان رو هم نداشتند و پذیرفته بودند خیلی‌ از نا‌برابریها رو و این حق رو طبق فرهنگ و مذهب به برادرشون، پسرشون، معشوقِ متاهلشون میدادند، یا این سرِ دنیا، تو یه دنیای آزاد از دهن دختری فرانسوی و مذهبی‌، معتقد به برابری حقوقِ زن و مرد و مخالف با چند‌همسری مسلمونها...اصل هیچ فرقی‌ نمیکنه، لباسش عوض شده، همیشه راهی‌ برای توجیه هست!

۱۳۹۰ خرداد ۱۱, چهارشنبه

روزگارِ مرگ انسانیت است....

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان میکنند
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است

قسمتی‌ از شعرِ "اشکی در گذرگاهِ تاریخ"، زنده یاد فریدونِ مشیری.