۱۳۹۰ مرداد ۶, پنجشنبه

نشستم تو تراس دانشکده، از لابراتوار اومدم، برخلاف چند روزِ گذشته هوا خوبه گرم و آفتابی، ماگِ قهوه تلخ، داغ و بدونِ شیر و شکر هم کنارِ دستم، اوایل قهوه رو با ۵ تا شکر مثلِ چاییِ خیلی‌ شیرین و دو تا شیر پر چرب میخوردم، یه روز Jean-Pierre گفت: میدونی‌ ما میگیم کسی‌ که عشقی تو زندگیش نیست قهوه ش رو شیرین میخوره!!! خندیدم و گفتم نه بابا، برایِ من صادق نیس من عاشقِ زندگیم، عاشق... به مرور شکر‌ها کم شد، و شیر پرچرب به کم چرب و تا به جایی‌ رسید که هیچ کدوم... قهوه سیاه و تلخ، سیاهِ سیاه، تلخِ تلخ....و عشق؟!!!... همچنان عاشقِ زندگی...

صفحه فیسبوک باز، گودر هم، میل باکسِ دانشگاه، یاهو، هاتمیل، جیمیل، گوگل.....همه باز، هیچ خبری نیست، حتی نه یک ایمیلِ فورواردی!!!

دو تا دختره اومدن رو میز بغلی نشستند، از کنارم رد شدند یکیشون شلوارکِ خیلی‌ کوتاهِ جین با یه تاپ پوشیده و صندلِ مشکی پاشنه بلند، موهاش کوتاهه... اون یکی‌ بلوزِ آستین بلند، جلیقه شلوارِ مشکی با پوتینهایِ پاشنه بلند زمستونه، موهاش هم بلند و بلونده.... ساعت استراحتشونه، نیم ساعتی‌ نشستند، گپ میزنند با اینکه گوشی تو گوشمه صداشون رو میشنوم، قهوه شون رو میخورند و برمیگردند سرِ کارشون حتما...

باید یه خرده بنویسم، دیروز مقاله‌ام رو شروع کردم اگر خدا بخواد امروز می‌خوام کمی‌ روش کار کنم، زیرِ همین آفتابِ دلپذیر، نمیخوام تو دفترم بشینم حیفه به خدا این هوا ولی‌ چه میشه کرد کار هم باید انجام بشه...

مونیک نیست، جیمی هم.... مونیک رفته ونکوور، یه هفته‌ای میشه، رفته کنفرانس تا دوشنبه برمیگرده،برام لینکِ ارائه‌هایِ کنفرانس رو فرستاده که ببینم کدومش به دردِ کارم میخوره، همه به صورتِ ویدیو هست، ایدهِ جالبیه... همزمان اون‌ها رو هم می‌‌بینم... ولی‌ جیمی رفته تعطیلات تا دو هفته دیگه ... من هم حوصله ندارم، نه اینکه حوصله نداشته باشم، نه، یه جوری انگار بی تفاوتم، انگار تسلیم... تسلیمِ یه زندگی‌ آروم، زندگی‌ که از ۶ صبح شروعش می‌کنم گاهی‌ تا ۴ صبحِ روزِ بعد... کار انجام بشه میگم خب باید میشد نه ذوقی نه شوقی، انجام نشه خب حتما نباید الان میشد و می‌گردم ببینم دلیلش چیه...

دیشب با "ا" و "ن" رفته بودیم پارکِ آبشارِ مونت مرنسی(Parc de la Chute-Montmorency) مراسمِ آتش بازی، خیلی‌ قشنگ بود، در واقع هر سال این موقع به مدت یک هفته این مراسم هست و بعد هم قرعه کشی‌ میکنند که کدوم شب بهتر برگزار شده... از اونجا که برگشتم ساعت ۱ تا ۳ صبح با جیهن، نجیب و سارا رفتیم ماشین سوار‌ی تو اتوبان... راستی‌ نگفتم که گواهینامه تئوری رانندگی‌ رو گرفتم و خب تا وقتی‌ که امتحان عملی‌ رو هم بدم حقِ رانندگی‌ دارم ولی‌ حتما باید همراه داشته باشم که بیش از دو سال از داشتنِ گواهینامه ش گذشته باشه، حالا من هم بعدِ عمری به جبرانِ همه این سالها، دور دور بازیم گرفته اون هم چه جور،.... صبحِ زود هم رفته بودم یک ساعتی‌ Île d'Orléans, یه جزیره‌ است تو کبک احاطه شده با رود سنت لوران، زیباست، زیبا، تکه‌ای از بهشت، مخصوصاً دیروز صبحِ زود بعد از دو شبانه روز بارندگی سیل‌آسا، خودِ بهشت بود....

بعد، تمامِ روز دانشگاه و غروب هم دو ساعت دوچرخه سواری کنارِ رودِ سنت شارل با ا"سما"، آخرش کمی‌ بارون گرفت.... استخرِ روبازِ پارک از خیلی‌ وقته که باز شده اگر هوایِ متغیر اجازه بده یک ساعتی‌ هم وسط روز شنا که تا به امروز به جز یکی‌ دو بار بیشتر نبوده و باز همون استخرِ سرپوشیده زمستونی.... همه روزِ هفته همین جور می‌گذره... آخرِ هفته‌ها کار، هر دو روز از ۱۰ صبح تا ۱۰ شب، وقتِ سر خاروندن نیست، فقط شنبه شبه که از خستگی‌ زیاد میشه از ۱۲ یکِ شب خوابید تا ۶ صبح یعنی‌ خیلی‌، یا شاید نه یعنی‌ اندازه..... داستانی‌ داره بوتیک، داستان که نه، ماجراها.... چقدر دلم میخواد بنویسم، از رئیسم، از "کلر"، از مشتریها، از بازدید کننده ها، از استفن، یا از همکارهای جدید، سه تا دخترِ ایرونی‌ هم اومدند، متاهلند، دنیایی داریم.... اوهههههههه

گاهی‌ مهمونی‌، گاهی‌ بیرون رفتن، گاهی‌ قدم زدن با یه دوست، نوشیدنِ قهوه و گپی زدن، و گاهی‌ هم خوردن ناهار یا شام با هم بهونه‌ای میشه برایِ دیدن دوستی‌ که مدتهاست ندیدیش هر چند که فاصله کمتر از نیم ساعت با اتوبوس باشه... یه وقتی‌ هم بهونه دورِ همی‌، دیدنِ مادرِ بچه هاییه که از ایران اومدند یا میخوان برگردند....

خیلی‌ کار دارم، باید خودم رو آماده کنم، مونیک که برگرده یه جلسه داریم "یانیک" هم هست برایِ سفر به مناطق شمالی‌، کلی‌ گیرنده برای اندازه گیریِ رطوبت و دمایِ هوا هست که باید تو ایستگاه‌های هواشناسی نصب بشه، جدیدند و من نمیشناسمشون و باید کار باهاشون و طریقه نصبشون تو محل رو یاد بگیرم، اینها غیر از اون دستگاه‌هاییه که تو زمین کار گذاشته میشه که دمایِ زمین رو اندازه بگیره و داده‌های یکساله رو ذخیره میکنند.... امسال مسئولش منم، سالِ پیش همکار بودم و یانیک مسول بود.... امسال همراه ندارم غیر از "اینگا" دانشجویِ آلمانیِ مونیک که برای کارِ خودش میاد، اون در موردِ یخچالهایِ قطبی تحقیق میکنه... سالِ پیش اولین ایرانی بودم که میرفت تو اون منطقه هنوز هم ولی‌ دیگه مونیک این رو هی‌ تکرار نمیکنه، دیگه خیالش راحته و مطمئن ولی‌ من کمی‌ نگرانم.... میدونم نگرانیم هم بیخودیه فقط به خاطرِ اینکه دلم میخواد همه چی‌ عالی‌ باشه...

از هفته گذشته که مهمونی‌ گروه خونه مونیک بود و بچه‌هایِ گیوم (تنها همکلاسیِ سیاه‌پوستم) رو میون اون همه بچه بلوند و بور دیدم دوباره وسوسهٔ داشتنِ یه بچه دورگه خوشگل، به رنگِ قهوه با شیر café au lait با یه جفت چشمِ سیاهِ گویا و گیرا و.......

همه اینها یه طرف، همه این ریتمِ زندگی‌، بی‌ شور، بی‌ هیجان.... و هیجان دیدنِ اون چمدون خوشگل و بزرگِ نارنجی‌ تیرهِ گوشه هال که هر جمعه یا پنجشنبه عصر که فرصت کنم و دو سه ساعتی‌ برم خرید درش باز میشه و وسیله‌ها توش جا میگیرند یه طرف.. به شوقِ سفر به خونه....

"کیم" هم‌گروهیِ ویتنامیم اومده میپرسه: برنامه ت چیه برای امشب؟ میری سرِ کار؟ -نه، فعلا برنامه خاصی‌ ندارم و فقط ۶ تا ۷ میرم جیم. میگه شام بیا خونه من و اسمِ غذایی رو که می‌خواد درست کنه میگه، نمی‌فهمم ولی‌ قبول می‌کنم، یه تجربه تازه.... راستس غذا‌هایِ آسیایی آخرین سری خوردنی‌هایی‌ میتونند باشند که انتخاب می‌کنم ولی‌ با "کیم" و آشپزیش همه چی‌ حلهٔ، دستپختش عالیه، خودش هم یکی‌ از نازنین‌هایِ روزگار که بی‌ شرط مهربونه و از بخشیدن محبت به دور و برش دریغ نمیکنه!

خب من رفتم، وگرنه تا خودِ صبح می‌نشستم اینجا و حرف میزدم.... انقدر تعریف کردنی دارم که نگو ولی‌ بیشتر از اون خیلی‌ کار دارم....خیلی‌ خیلی‌

دو خط هم از مقاله ننوشتم...

۱۳۹۰ مرداد ۱, شنبه

جمعه هوا به شدت گرم بود و شدیدا شرجی، météo média بیش از ۴۰ درجه نشون میداد. صبحِ زود برای کاری رفته بودم بیرون و بعد برگشتم دانشکده، از شدتِ گرما سردرد گرفتم که تا عصر هم آروم نشد!
عصر زنگ زدم به رضوان که اگه کاری نداره با هم بریم بیرون، گفت دیر میاد... ساعت ۹ اومد، اول قرار شد بریم یکی‌ از کافه‌هایِ کنارِ رود سنت‌لوران بشینیم که تغییرِ عقیده دادیم و رفتیم Vieux Québec و محلِ فستیوال کبک.

برایِ کسانی‌ که میخوان به کبک سفر کنند بهترین وقتِ سال همین موقع است فقط اگر به گرما، رطوبت و تغییراتِ آنی‌ آب و هوا حساس نیستند، اینجا حتی اگر از شدتِ گرما و رطوبت بدون لباس هم بیرون میرید چتر و یه باد‌گیر رو حتما باید همراه داشته باشید، چون این تغییر یه آنه شاید کمتر از کسری از ثانیه که یه روزِ آفتابی و مطبوع تبدیل میشه به یه روزِ بارونی، اون هم چه بارونی مثلِ ابشار که یه نقطه خشک هم تو تن باقی‌ نمیگذاره!... و البته لبخند فراموش نشه، اون رو (لبخند)حتما همراه بیارند که تنها نمونند، یه "روز به خیر" با لبخند معادلِ آشنائی با آدمهایِ متفاوت با رنگ‌هایِ مختلف و لهجه‌هایِ گوناگونه... و کلا لذت بردن از لحظه‌ها .....

مثلِ همه سالها امسال هم برنامه‌هایِ تابستونیِ کبک خوب و متنوعه....برایِ تعطیلات Canada Day (اولِ ژوییه)، پرنس ویلیام و کیت اومده بودند ولی‌ به خاطرِ گردِ همآییِ مخالفینشون مراسمِ عمومی‌ِ دیدار با مردمِ کبک رو کنسل کردن فقط یه برنامه کوتاهی مقابلِ شهرداریِ کبک داشتند دقیقا تو خیابونِ سمتِ راستِ بوتیک! وقتی‌ که با ماشین از کنارِ بوتیک رّد شدند یه چند تا عکس ازشون گرفتم، البته از اسکورتها و مراسمِ تشریفاتیشون بیشتر.... شب که برمیگشتم خونه، همون مقابلِ شهرداری یه آقایی (استادِ دانشگاهِ فردریکتون که برای این مراسم اومده بود کبک و هفته قبل هم رفته بود فستیوال جازِ مونترال) عکس‌هایی‌ که از پرنس‌ها گرفته بود رو بهم نشون داد و بعد ایمیل‌م رو گرفت که عکس‌ها رو برام بفرسته بعد که دادم میپرسه: بهم اعتماد داری؟ میگم چرا که نه! و هفته بعدش فرستاد و از اون موقع تقریبا لینک هر سری عکسی که رو سایتش می‌گذاره برام می‌فرسته.... این برخوردهایِ دوستانه و بی‌ تکلف از آدمهایی با این موقعیت‌هایِ اجتماعی با من که یه خارجیم و ایرانی، همیشه من رو یادِ برخوردِ اون عکاسِ ایرانیِ عزیزی میندازه که سایتش رو دیده بودم و خیلی‌ محترمانه و با جزئیاتِ کامل براش ایمیل زدم و خواستم که در صورتِ امکان یه سری عکسِ ایران از آلبومش و با نظرِ خودش بهم بده برای کنفرانس راجع به ایران و ایشون......!!!!! (قبلا در موردش نوشتم).
لینکِ عکس‌های پرنس‌ها :
https://picasaweb.google.com/jazzfest40/QuebecCitySundayJuly22011WilliamAndKate?feat=email

شنبه هفته گذشته گروه "متالیکا" کنسرت داشتند که مردم از ساعت ۱۱ صبح، تو این هوایِ گرم و شرجی و آفتابِ داغ تو صف بودند صفی به عرضِ تمامِ خیابون و طولِ تا چشم کار کنه آدم..... تا ساعت ۶ عصر که در‌ها باز شد و ۸ شب که مراسم شروع شد، من باز سرِ کار بودم و بعد چند تایی فیلم دیدم و گزارشِ تلویزیون رو و از صبح هم البته مردمی که صندلی‌ به دوش قبل از رفتن به پارکِ محلِ مراسم یه سر به بوتیک میزدند.... حدودِ ۱۲۰۰۰۰ نفر جمعیت بوده و از اواسطِ مراسم هم تقریبا جوونترها همه لخت... اینجور موقع‌ها پلیس هم فراوونه که مزاحمتی برای افراد پیش نیاد ...

شنبه قبلش هم "التون جان" اومده بود و به همین شدت هم استقبال شده بود... من سرِ کار بودم....

کنسرتهایِ هر شبهِ فستیوالِ تابستونی تو پارکِ اصلی‌ یا همون Plein d`Abrahame و هم تو میدون Vieux Québec یا همون Place d`Youvil برگزار میشه...

با رضوان رفتیم Place d`Youvil یه گروهِ آفریقایی کنسرت داشتند، مردم هم اون وسط می‌رقصیدند، شاد و سرخوش.... پلیس هم فراوون.... و بعد رفتیم سمتِ خیابون Grand Allée و پشت پارلمان..... یه قسمتِ خیابون رو بسته بودند و به شکلِ ساحل در آورده بودند چون Beach Party بود.... تراس و پیاده رو‌هایِ مقابلِ رستورانها هم بنا به سلیقه هر کدوم یه جور تزئین شده بود، با صندلیهایِ ساحلی، و درختهاِ نخلِ مصنوعی‌، استخر‌هایِ آماده که دختر‌ها و پسر‌ها شنا میکردند و یا با بیکینی و مایو کنارش نشسته بودند و نوشیدنی‌ مینوشیدند..... یه قسمت همون وسطها هم زمین شنی‌ و تورِ والیبال بود و یه سری هم مشغولِ والیبالِ ساحلی، با همون سر و شکلِ کنارِ ساحل.... تو همین مسیرِ کوتاهِ خیابون سه تا اجرایِ زنده موسیقی‌هایِ مختلف بود، کنارِ هر کدوم یه خرده ایستادیم و موندیم کنارِ آخری که موزیک شرقی‌ بود و دو رقصنده ۱۹-۱۸ ساله نیمه برهنه "بلدی" می‌رقصیدند، زیبا، پر طراوت، با نشاط و....

برای اولین بار بدون دوربین رفته بودم بیرون و از این بابت متاسف بودم خیلی‌...... همه تو خیابون می‌رقصیدند، همه جا شادی بود و شور، همه جا هیجان زندگی‌..... من به فکرِ جوونها تو ایران!

۱۳۹۰ تیر ۳۱, جمعه

Promenade de chien!

دیروز عصر رو پایه چراغ راهنمایِ سرِ چهار‌راه مقابلِ دانشکده چشمم به این آگهیِ کار افتاد:

ما دو تا دانش‌آموزِ جوون و مسول ۱۱ و ۱۲ ساله هستیم.
ما میتونیم سگ و گربه شما رو به گردش و پیاده‌روی ببریم.
(شرایط):

۸$ در ساعت برای هر سگ.
سگ غیر تهاجمی باشه.
آخر هفته‌ها از ساعت ۱۰:۰۰am تا ۶:۰۰pm.
بعد از ساعت ۸:۰۰pm تماس نگیرید.

برایِ تماس با ما با این شماره تلفنها......تماس بگیرید.

۱۳۹۰ تیر ۱۰, جمعه

مثلِ همه سه‌شنبه شبها رفته بودیم سینما و طبقِ معمول انتخاب فیلم با اون و شرطِ من این که اکشن و تخیلی‌ نباشه، یادم نیست اسمِ فیلم رو ولی‌ یادمه بالایِ ۱۳ سال بود و "ناتالی‌ پورتمن" توش بازی میکرد، هنرپیشه محبوبش، انتخابش هم به همین دلیل بود. سالن نصفه بود و همه هم تقریبا زیرِ ۲۰ سال، به جز ما دوتا یه زوجِ مسنِ آمریکایِ جنوبی هم بودند که خیلی‌ چاق بودند و تا آخرِ فیلم فقط خوردند؛ پاپ کورن با نوشابه، سیب زمینی‌ سرخ کرده،.... چند دقیقه از فیلم نگذشته روش رو کرده به من با همون حالتِ خاصِ خودش وقتی‌ تعجب میکرد و یه چینی‌ رو دماغش انداخت و پرسید: این فیلم بالایِ ۱۳ ساله؟! فیلم پر از صحنه و کلماتِ سکسی بود ولی‌ نه صحنه‌هایِ بالایِ ۱۸ سال، میگم والله تو کشورِ من بالایِ ۴۰ سال هم نیست، ولی‌ تو کشورِ تو که باید همینطور باشه، میگه نمیدونم... سادگیش رو دوست داشتم.... تو راهِ خونه از صحنه‌های فیلم حرف می‌زنیم و میخندیم... آخر شب پیژامه پوشیده و لپتاپ به دست درِ اتاقم رو میزنه و میگه میشه بیام پیشت؟ میگم بیا. کاری که این ماههایِ آخر خیلی‌ دوست داشت، آخر شبها دراز کشیدن رو تختِ من و گپ زدن و در عینِ حال اینترنت گردی...باز از فیلم صحبت میشه از سادگی‌ حرفها و سوالهاش میپرسم مگه شما تو دورانِ مدرسه در این مورد نمیخونید، اشاره‌ام به درس "آموزشِ مسائلِ جنسی‌" در مدارسه، چیزی که ما تو منابع درسیمون نداریم، از چگونگی‌ و نحوه ارائه ش میپرسم، میگه اینطور نیست که، تو سالهایِ بچگی‌ و تو کودکستان به خاطرِ جلوگیری از سؤ استفاده جنسی‌ یه سری اطلاعات در موردِ بدن میدند، بعد تو سالهای چهارم و پنجمِ دبستان هم از تفاوتِ بینِ زن و مرد و اینکه بچه چطور دنیا میاد، سالهای دبیرستان هم آموزش بیماریهایِ مقاربتی، نحوه جلوگیری از بارداری، و مسأئلِ بهداشتی و....به یادِ خاطره‌ای لبخند میزنم، میپرسه دلیلش رو، براش تعریف می‌کنم:
یکی‌ دو سالی‌ بود که اینجا بودم، یه کلاس زبانِ شبانه میرفتم ۳ ساعت در هفته، سرِ امتحان نگارش چند تا سوژه داده بودند که یکیش هم در مورد لزومِ "آموزش مسائلِ جنسی‌" در مدارس بود! خب ما همچین درسی رو نداریم و هر چی‌ هم می‌خونیم تو همون کلاس‌هایِ معارفه و بیشتر هم تاکید رویِ تمکینِ زن از مرد حتی روی شتر! و اون سالها اصلِ موضوع رو خوب نمیدونستیم ولی‌ سعی‌ میکردیم مجسم کنیم رو شتر چطوری میشه!... و از نحوه اجرای این درس اینجا هم من چیزی نمیدونستم، با این حال این سوژه رو انتخاب کردم! مشکلات این مساله تو جامعه ما اون چه تو گزارش‌ها خونده بودم و یا از اطرافیان شنیده بودم حالا اون موقع برمی‌گشت به یه سری مسائل مثلِ سردی زنها، بی‌ توجهی مردها و.... یادمه یه باری رو یه پیشنهادِ ازدواج فکر می‌کردم، یکی‌ از دوستانِ خونوادگی که تحصیلکرده هم بود و همسرش هم دکترا داشت و سالهایِ زیادی از زندگیش رو خارج از ایران زندگی‌ کرده بود بهم گفت حواست باشه با کسی‌ ازدواج کنی‌ که وقتی‌ کارش رو کرد پشتش رو نکنه بهت و بخوابه!! همون موقع با این جمله مشکل داشتم، یعنی‌ چی‌ کارش رو کرد؟! مگه دستشوییه؟! یه ارتباطِ دوطرفه هست و هر چه که هست به دو طرف مربوط میشه، .... بگذریم، خلاصه این سوژه رو انتخاب کردم و با همین دیدگاهِ خودم نوشتم یه پاراگراف کوتاه راجع به اهمیتِ آموزش به خاطرِ بیماریهایِ مقاربتی و پیشگیری از بارداریهایِ ناخواسته (اون هم به خاطرِ همکلاسیِ ۲۴ ساله‌ آمریکاییم که اولین بچه ش رو تو ۱۶ سالگی وقتی‌ دبیرستانی بود باردار شده بود، یادم مونده بود بگم) و بقیه در موردِ اهمیت دادن به همدیگه و چگونه لذت بردن از یه رابطه و چیز‌هایی‌ که ظاهراً اصلا ربطی‌ به آموزش دورانِ مدرسه نداشته!!!
بعد‌ها که تحقیق کردم در موردِ این درس فهمیدم به جز همون پاراگرافِ اول چقدر دور از موضوع نوشتم.... تنها حسنش شاید این بود که نظرِ استاد خوشتیپ و نژاد پرست رو که به خاطرِ ملیتِ ایرانی اصلا بهم اهمیت نمی‌داد حتی وقتی‌ به سوالهاش جوابِ درست میدادم کمی‌ تغییر داد، البته در کنارش یه سمینار هم تحتِ عنوانِ "سالِ نو ایرانی، نوروز!" تو کلاس دادم که دیگه استاد تصمیم گرفت یه سفر به ایران داشته باشه و کلی‌ اطلاعات در موردش گرفت.
و حسنِ مهمترش این که دیگه راجع به چیزی که مطمئن نیستم متن ننویسم و پیشنهاد ندم... سالِ گذشته خونه Jean-Pierre سرِ میزِ شام مهمونها (دخترش و دوستاش) راجع به این مساله و همینطور اثرِ اینترنت و تکنولوژی بر این مورد صحبت میکردند، تمام وقت ساکت نشستم و گوش کردم و داخلِ بحث نشدم، طوریکه Jean-Pierre پرسید: تعجب کردی؟ یا برات تابوئه که واردِ بحث نمیشی‌؟!! در جوابش گفتم هیچ کدوم، ترجیح میدم نظرِ جوونتر‌ها رو بشنوم!!!

۱۳۹۰ تیر ۶, دوشنبه

دیروز بعد از ظهر تو بوتیک،" سرم پایین بود و با یه سری دستبند نقره ور میرفتم، سمتِ چپم "استفان ایستاده بود و داشت یه چیزی رو تعمیر میکرد، سمتِ راستم هم "آن" مشغولِ نوشتنِ بود. "آن" یه خانومِ خوشگل، مهربون و تپلیِ بازنشسته است که یه هفته میشه اینجا مشغول شده، ضمنِ کار حرف هم میزدند، بلند و پر هیجان، چند دقیقه‌ای خلوت بود. یه جایی‌ از صحبتهاشون گوشهام تیز شد. "استفان": برادر ناتنیم که گی‌ هست همون که حاصلِ تجاوزه، تو کمپانی براون کار میکنه بهترین نماینده شناخته شده! "آن": فراموش کن، خاله من هم... دلم می‌خواد بدونم موضوع چیه؟ مطمئناً فضولی نیست، چون خیلی‌ عادی و بلند صحبت میکنند مثلِ اینکه بگند ناهار چی‌ خوردن!
نمیخوام مستقیم از اصلِ مطلب بپرسم، میگم Demi-Frère (برادر ناتنی)؟ یعنی‌ چی‌؟ میگه یعنی‌ برادرم که مادرمون یکیه، ولی‌ پدرمون جداست، در واقع اون حاصل یه تجاوزه، یه خشونت! وقتی‌ مامانم ۱۷ سالش بوده یک بار تو خیابون یکی‌ بهش به خشونت متوسل شده! "آن" میگه: اون زمان پروین، سقطِ جنین قانونی نبوده. استفان ادامه میده و میگه: روابط جنسی‌ خارج از ازدواج و بچه حاصل از اون هم خیلی‌ بد و غیرِ قانونی بوده! "آن" میگه: میدونی‌ اون موقع کلیسا حکومت میکرده، یکی‌ از خاله‌هایِ من هم این اتفاق براش افتاد و فقط یه خواهرش می‌دونست، حتی مادرم ۴۰ سال بعد فهمید، ("آن" بیش از ۶۰ سال داره). به استفان میگم خب بعد مادرت چی‌ کار کرد؟ میگه: پدر و مادرش به بهانه اینکه مریضه فرستادنش یه جایِ دور، تو یه دهکده و بعد هم بچه رو خودشون بزرگ کردند، تا ۱۴ سالگیم فکر می‌کردم داییمه، بعد مادرم بهم گفت. میگم چه پدر مادرِ روشنفکری بودند برای اون زمان! برادرش باید بیش از ۵۰ سال داشته باشه ، استفان ۴۸-۴۷ سال داره. میگه میدونی‌ پروین یکی‌ از بهترین آدمهاییه که تو زندگیم دیدم مهربون، انسان، فعال، موفق! میپرسم بچه داره؟ میگه نه، همجنسگراست، تو دوره دبیرستان و کالج چند بار با دخترها رفته بیرون و خوابیده ولی‌ فهمیده که راضی‌ نیست، آخه اون موقع‌ها هم همجنسگرایی هنوز آزاد نبوده! "آن" ادامه میده اون چه تقصیری داره. میپرسم، خاله تو هم بچه داره، میگه آره ولی‌ همون موقع بچه رو داده به یه خونواده و قبل از فوتش چند باری بچه رو دیده. میگه میدونی‌ اون زمان، اگر به زنی‌ تجاوز میشد، بعضی‌ها طردش میکردند، آخه اون چه گناهی داشته پروین!
"آن" و "استفان" یه ریز در این مورد حرف میزنند و با شرایطِ اون زمان که کلیسا حکومت میکرده مقایسه میکنند و من به این فکر می‌کنم میرسه اون روزی که تو کشورِ ما هم کسی‌ به جرمِ اینکه پدرش مشخص نیست تحقیر و توهین نشه؟! زنی‌ به جرمِ اینکه بهش تعدی و خشونت شده طرد نشه؟! میرسیم آیا... اینجا هم ۵۰ سال پیش زنها حتی حقِ رای نداشتند، برای کوچکترین و ریزترین مسائلِ زندگیشون کشیش‌ها تصمیم می‌گرفتند .... میرسیم به جایی‌ که آدمها حقِ زندگی‌ کردن داشته باشند نه فقط زنده بودن؟ از همه مهمتر این که قضاوت نشند به خاطر کارها و عقایدشون از طرفِ اطرافیانشون ...میرسه آیا اون روز؟!

امشب بعد از مدتها "ا" رو دیدم، شام رو با هم بودیم، در حینِ صحبت یکی‌ از گارسونها ردّ شد، برنزه است، سرش رو تراشیده و گوشواره‌های نگین دار به گوششه. چهره "ا" تو هم میره و میگه این رو که دیدم یادِ خبرِ هفته پیش افتادم شنیدی! میگم کدوم خبر رو میگی‌؟ و میگه: هفته گذشته یه دخترِ جوون از نیوبرانزویک میومده به سمتِ کبک، ساعت ۶:۳۰ صبح تو یکی‌ از این استراحتگاه‌های بینِ راه نگه میداره که بره دستشویی و آبی‌ به صورتش بزنه که خستگیش گرفته بشه و به راهش ادامه بده. دو تا مردِ سیاهپوست، انگلیسی‌ زبان، با سرهای تراشیده و گوشواره‌های نگین دار، با بویِ بد و تهوع آورِ بدن ، یکی درشت و قد بلند و دیگری متوسط میان جلو و دختر رو میبرند پشتِ دستشویی و بهش تجاوز میکنند، و بعد هم فرار. دخترِ میره تو دستشویی و در رو محکم می‌‌بنده و زنگ میزنه به پلیس که سریع با آمبولانس میرسند و میبرنش بیمارستان، به خاطرِ ترس و شوکی که بهش وارد شده ۳ روز تحتِ مراقبتهای ویژه بوده و پلیس در به در به دنبال این دو تا متجاوزه!
لینکِ خبر:
http://www.radio-canada.ca/regions/Quebec/2011/06/22/007-halte-routiere-camera.shtml

همه جایِ دنیا هر اتفاقی میفته ولی‌ اون چه که مهمه برخورده قانونه، کی‌ مجرمه و کی‌ باید مجازات بشه!

۱۳۹۰ تیر ۵, یکشنبه

حلقهِ خوش عاقبت!

وقتی‌ حلقه‌ها و ‌ست‌های نقره مردونه رو ارزیابی و قیمت گذاری می‌کردم، یک حلقه بود بینِ اون همه که نمیدونم چرا دوستش داشتم، یه جوری انگار مینشست به دست، یه جورِ خواستنی. دیشب تو آخرین ساعتهایِ کار که همه رفته بودند و من مونده بودم و رئیسم و ما هم آماده بودیم که بریم، یه زوجِ کبکی اومدند شاد و سرحال، یه چرخی زدند بعد خانومه اومد جلو و پرسید انگشتر مردونه ندارید، گفتم چرا و همونطور تبلیغ کنان هدایتشون کردم سمتِ ویترینِ حلقه ها، ۳-۲ تا رو که امتحان کردند، چشمم افتاد به این حلقه و پیشنهاد کردم بهشون، خوشگل به دستِ آقاهه نشست، خیلی‌ خوششون اومد، خانومه میگه: این حلقه ازدواجه، ما میخوایم عروسی‌ کنیم! آقاهه با لبخند و یه نگاه مهربون و پر تحسین به خانومه نگاه میکنه و بعد روش رو میکنه به من و لبخند میزنه و میگه همین خوبه... نگاشون می‌کنم، موهای آقاهه سفید شده، دور چشمِ هر دو چروک، خطهایی رو پیشونی، ولی‌ نگاه و لبخندی جوون، لبخند میزنم ادامه میده که البته ۴۱ ساله که با هم هستیم، ۳ تا بچه داریم! میپرسم یعنی‌ از دوره دبیرستان؟ میگه آره... دلم پر شد از یه حس خوب از این با هم بودن ساده و پر مهر که خستگی‌ ۱۰ ساعت سرپا موندن رو گرفت... دیگه بعد از ۴۱ سال مطمئنند از احساسشون، با هم موندنشون و اینکه هیچ چیز جز مرگ آنها رو جدا نمیکنه و حالا میخوان این "با هم بودن و موندن" رو ثبت و رسمی‌ کنند...
هر چند، هیچ چیز تو این دنیا قطعی نیست و روزگار گاهی‌ بدجور آدم رو غافلگیر میکنه!

۱۳۹۰ تیر ۱, چهارشنبه

O Candada!

روزِ سه‌شنبه ۲۱ ژوئن تو سالنِ آمفی تئاترِ École nationale d'administration publique، ساعتِ ۱۳:۴۵ به همراه مردمی با رنگها، زبانها، فرهنگها، نژادهای مختلف مقابل لردِ کانادا قسم خوردم که شهروندِ خوب و وفادار به قانونِ این کشور باشم. یکی‌ از روز‌های مهمِ زندگی، تاریخی که از این پس باید در کنارِ اولین روزِ ورود به این کشور و تاریخِ گرفتنِ اقامت به خاطر سپرده بشه. تو ایران همه جا اولین پرسش بعد از پرسیدن نام و نامِ خانوادگی، نامِ پدر بود و تاریخ تولد. و این سالهایی که اینجا هستم، به غیر از مواقعی که فرمِ رسمی‌ پر کردم یاد ندارم که جایی‌ تاریخ تولد رو بپرسند یا نامِ پدر که اگر پرسیدند قبلش نامِ مادر رو حتما پرسیدند، مادر نقشِ تعیین کننده تری داره. ....
بعد از مراسمِ قسم، اسمِ هر داوطلب رو میخوندند حالا تک نفر، یا زوج و یا خانواده که می‌رفتند رویِ سنّ و لردِ کانادا مدارک و کارتِ شهروندی رو بهشون میداد و همراه با خوشامد گویی، گرفتن شهروندی و ملیت جدید رو تبریک میگفت. اسمم رو خوندند، رفتم رو سنّ، دست دادیم بعد از گفتن تبریک و خوشامد گویی به عنوانِ شهروندِ جدید کانادایی میگه: از این حرفها گذشته مادام، شما خیلی‌ خوشگلید!!! حالا من هم همچین به خودم نگرفتم حرف اون پیر‌مرد نازنین رو!!! ولی‌ سوژه خوبی‌ بود برای سر به سر گذاشتنِ بچه‌ها که بگم "راستی‌ بهتون گفتم لردِ کانادا بهم چی‌ گفت؟! خدا شاهده نیخوام پز بدماا ولی‌ گفت...."

روزِ خوبی‌ بود، آفتابی و قشنگ. وقتی‌ رسیدم "ا" منتظرم بود، بودنش کنارم خوب بود هر چند که با استادش قرار داشت و زودتر رفت و بعد ریمه و درّه اومدند. تا عصر با هم بودیم، ناهار با هم رفتیم بیرون و بعد هم تو شهر قدم زدیم و کلی‌ عکس گرفتیم.

امروز کارلوس و ماریا رو دیدم، یه زوجِ ونزولایی که زمستونِ ۲۰۰۵ تو کلاس زبانِ دانشگاه با هم بودیم (اون موقع تازه ازدواج کرده بودند و اومده بودند کانادا) ، هر بار هم که بر حسبِ اتفاق همدیگه رو میبینیم شماره تلفن میگیریم که در تماس باشیم که میره تا...

اریک، همکلاسی فرانسوی ترم اول مسترم هم امروز بود و "کارمن" (منشی نازنین گروه که مثلِ مادر بود برایِ همه دانشجوها) به همراهِ پسرش همراهش بودند که من هم رفتم پیش اونها نشستم.از دیدنشون مخصوصاً کارمن خیلی‌ خوشحال شدم، کارمن مثلِ مونیک بود برای اون سالهای من!

بلا فاصله بعد از مراسم هم رفتم آتلیه عکاسی تو همون خیابون، و عکس پاسپورتی گرفتم که ۴شنبه برم درخواست گرفتنش رو بدم!

ساعت ۵:۳۰ عصر هم با ۸-۷ تا از دوستانِ ایرانی قرار داشتیم تو یکی‌ از رستورانهای خیابون Chartier به مناسبتِ اینکه آخرِ هفته مامانِ نوشین میره (انگار همین دیروز بود که اومد و رفتیم دیدنش) و همینطور دیدنِ مامان شقایق که تازه چند روزیه اومده بعد هم کمی‌ تو شهر قدم زدیم، عکس گرفتیم و.... روزِ خوبی‌ بود، امروز هم رسید و تموم شد، جالب اینکه هیچ حسِّ خاصی‌ نداشتم، نه قبلش و نه بعدش...به هر حال این روز میومد و حالا هم که دیگه تموم شد... و به خاطرِ گذروندن با دوستان خوش گذشت!

خب این هم از ملیتِ کانادایی و پاسپورت... این یکی‌ دو سال هم با همه خوبیها، بدیها، سختیها، راحتیها و تنهاییهاش بگذره و درسم تموم بشه که تازه ببینم چه کاره ام، چه کار میخوام بکنم، کجا برم، و... سریع می‌گذره میدونم، مثلِ همه این سالهایی که گذشته... می‌گذره

۱۳۹۰ خرداد ۲۹, یکشنبه

سی‌ ساله که کانادا زندگی‌ می‌کنه، ۱۷ سالش که بوده ایران رو ترک کرده، درس خونده، مشغولِ کار شده، با یه دخترِ کلمبیایی ازدواج کرده و دو تا پسر داره که بزرگه شاید ۱۰-۹ سالش باشه. بچه‌ها فارسی‌ بلد نیستند، با مامانشون اسپنیش حرف میزنند، با بابا انگلیسی‌، مدرسه فرانسوی میرند و یک‌شنبه‌ها هم میرند کلاس زبانِ چینی‌. میگه احتیاجی ندارند فارسی‌ یاد بگیرند به چه دردشون میخوره، بعد از ۱۲۰ سال اگر پدر و مادرم از دنیا برند که من دیگه کاری ندارم اونجا. ولی‌ چینی‌ رو لازمه بدونند چرا که تا چند سالِ دیگه "چین" دنیا رو تسخیر میکنه و میشه "آقای دنیا"!

احمق رو که نمیکارند!

همسایه بالایی بوتیک یه زوجِ مسنِ آمریکایی هستند، مردِ قد‌بلند و آروم و خانومه قد کوتاه و بسیار متکبر و با ظاهرِ کمی‌ عجیب غریب. از یه لوسترِ نقره-کارِ هفت- لاله پر نقش و نگارِ ایرونی‌ خوششون اومده، دیشب بیشتر از یک‌ساعتُ نیم با "دوید" حرف زدند،در موردِ جنسش، اندازش، وزن، طرح و نقش و نگار لاله‌ها پرسیدند، حرف زدند، متر کردند، اوه.....و خلاصه سفارش دادند که استفان براشون آماده کنه که بیان ببرند. امروز از صبح تا عصر دو بار با هم اومدند "دوید" رو ببینند، که بر حسبِ اتفاق همون لحظه‌ها بیرون بود، خلاصه تو آخرین ساعتهایِ روز آقاهه تنها اومد و دوید هم بود، با کلی‌ معذرت خواهی بهش گفت که: ما پشیمون شدیم از خریدِ این لوستری که خیلی‌ دوستش داریم، با اینکه همه چیش خوبه، اندازش مناسبه سالنِ ماست، مشکلی‌ با قیمتش نداریم، کارش رو دوست داریم، یه جنسِ آنتیکه ولی‌ نمیخریم، برای اینکه ما آمریکایی هستیم و این لوستر ایرانیه و ما اگر این رو بخریم با این کارمون به ایران کمک کردیم!!!

۱۳۹۰ خرداد ۲۶, پنجشنبه

ساعت ۴:۴۵ صبح هنوز آفتاب کاملا طلوع نکرده، با لیوان قهوه داغ دمِ در منتظرِ ماریا ایستادم، هوا عالیه. این‌هفته همه اعضایِ گروه، از مونیک، کَرِم گرفته تا ایو، جیمی و همه دانشجوهارفتند "شربروک" برای شرکت در ۳۲مین سمپوزیومِ ریموت سنسینگِ کانادا و ۱۴مین کنگره انجمن ریموت سنسینگِ کبک. من و ماریا هم امروز که روزِ آخره میریم، اون ساعت ۱۰ ارائه داره و من اولین باریه که به کنفرانسی میرم که قرار نیست ارائه‌ای داشته باشم، نه شفاهی‌ و نه پوستر، و این خیلی‌ خوبه بی‌ استرس. با این حال دیشب رو نخوابیدم، تو راه چند جا دلم میخواست بخوابم، یعنی‌ چشمام میرفت رویِ هم ولی‌ فکر کردم بی‌-ادبیه من بخوابم و اون رانندگی‌ کنه، راه عالی‌ بود، عالی‌... تماماً سبز، آسمون آبی‌ با ابرهایِ سفید تپلی، در کنارِ آبی خوشرنگِ رودِ سنت لوران ... تو مسیر، آفتاب هم طلوع کرد که از تو آینه بالا اومدنش رو می‌دیدم... آروم بود و آروم، امنِ امن... خوبِ خوب.

تقریبا همه دانشجوها و اسیستانهای مونیک در طولِ این هفته سمینار داشتند، که من فقط برای ماریا و یان رو بودم، موقع سمینارِ آندراس رفتم یه سالنِ دیگه که یه استاد ایرانی از یکی‌ از دانشگاههای کرمان در موردِ "آتش سوزیِ جنگلِ گلستان" سمینار داشت، بعد از ناهار هم کنفرانسِ دیگه‌ای داشت که دیگه من نرفتم، به جایِ دو تا از دانشجوهاش سمینار میداد و به جایِ یکی‌ دیگه پوستر. دانشجوها به دلیلِ اینکه دانشگاه همه هزینه سفرشون رو نمی‌داد نیومده بودند و ایشون هم قبلا دانشجویِ همینجا بوده و حالا برگشته ایران و دانشگاه تدریس میکنه. دو سال پیش، ژوئن ۲۰۰۹، تو یه کنفرانسی در شهرِ Lethbridge آلبرتا دیده بودمش.

یان برنده بهترین سمینار شد، و مونیک به خاطرِ فعالیت زیاد و خوبش در زمینه ریموت‌سنسینگ کانادا جایزه گرفت، در واقع برنده چیزی شده که من چون تو مراسمِ بانکت (شبِ قبل) نبودم دقیق نمیدونم. مونیک vice-presidentِ این دو تا انجمنه و خیلی‌ هم برای این کنگره زحمت کشیده بود، کَرِم هم همینطور یک کاره‌ای هست، یادم نیست چی‌!!!

آخرین سمیناری که رفتم هم ایرانی بود و دانشجویِ دکترای دانشگاه "شربروک"، البته نمیدونستم چون به اسمش دقت نکرده بودم سوژه برام جالب بود. بعد رفتم جلو خودم رو معرفی کردم، استاد راهنماش رو میشناختم، خانوم مسئولِ میکروفن اینا حواسش به ما بود ولی‌ نه با نگاهی‌ مهربون، که بعد از چند لحظه دانشجوهه معرفیش کرد: خانومم.

بعد از مراسمِ اختتامیه دوباره دیدمشون، ازم تشکر میکنه و میگه از کَرِم خواسته که استاد مشاورش باشه و اون هم ظاهراً نظرش نسبت به من مثبت بوده به عنوانِ دانشجویِ ایرانی، تقریبا پذیرفته، نمیدونستم، خوشحال شدم ولی‌... خدا رو شکر!

بعد از مراسمِ اختتامیه همه گروهمون رو سنّ عکسِ یادگاری گرفتیم.

جالبتر از همه اینکه مامانِ مونیک رو دیدم، از مونیک جوونتر و خوشگلتر، موهای خوشرنگ (مونیک موهاش رو رنگ نمیکنه)، شلوار برمودای مشکی‌، تیشرت خوشگل. حتی اگر مونیک رو تو ۲۰ سالگی هم به دنیا اورده باشه باید حدودِ ۷۳-۷۲ سالش باشه، حداقل ۲۰ سال جوونتر میزد. اوتِ ۲۰۰۸، همون موقعهای که به مونیک ایمیل میزدم، پدرش فوت کرد، یادمه وقتی‌ این خبر رو بهم داد یک ایمیل تسلیتِ بلند بالا و غمگین براش نوشتم و در آخر هم اضافه کردم که ؛ کاش این لحظه‌ها کنارتون بودم و دستتون رو در دستام میگرفتم و... از همین حرفها، چند روز بعدش گفت که مامان یه سفر تفریحی با کشتی رفته آتن و هر روز ایمیل میزنه و از سفرش میگه!! اون موقع یه خانوم ۷۶-۷۵ ساله چاق و موسفیدی رو مجسم می‌کردم که به نظرم این کاراش عجیب بود، حالا که دیدمش اصلا نظرم عوض شد چه جورم... دیگه هر بار مونیک از کارهای مامانش بگه تعجب نمیکنم!

بعد از ناهار کَرِم که سرِ میز دیگه‌ای بود اومد پیشِ ما و گفت که با ما میاد، ماشینش رو گذاشت برای آندراس و به یان هم گفت که با ایو برگرده، و چند بار تکرار کرد که من با دخترها برمی‌گردم که این خودش سوژه‌ای شده بود بینشون و ایو لبش رو جمع میکرد و صداش رو هم نازک و با ژست میگفت: من با دختر‌ها برمیگردم! کیم هم که از قبل قرار بود با ما برگرده، با مونیک رفته بود و عصری مامانِ مونیک اومد دنبالش و اون هم با مامانش رفت که این دو سه روزِ آخرِ هفته رو با اون بگذرونه و خستگی‌ در کنه!

تو راهِ برگشت حرف از سیاست بود و اوضاعِ این روزهای جهان، کَرِم از تونس، ماریا از بلغارستان، کیم از ویتنام و من هم که از ایران!

روزِ خوبی‌ بود!

۱۳۹۰ خرداد ۲۵, چهارشنبه

اِلبوروس، البرز!

دکمه طبقه ۵ رو میزنم و منتظرِ بسته شدنِ درِ آسانسور می‌مونم، تو لحظه‌های آخر یه دست میاد تو و در به آرومی باز میشه و یه خانومِ جوون با شلوارک و تاپ ورزشی و موهایی که پشتِ سرش بسته، میاد تو و دکمه طبقه ۶ رو میزنه، از دو میاد، صورتش قرمزه از گرما. همین که هوا خوب و آفتابی میشه، اکثرا این یک ساعت وقتِ ناهار رو میرند میدوند.
میگم: هوا عالیه امروز، مخصوصاً برای دویدن. آب هوا و هاگی، تنها سوژه‌های موردِ صحبت اینجا هستند میگه: آره ولی‌ خیلی‌ گرمه. میگم: من دوستش دارم، این که گرمه و آفتابیه. سریع میپرسه کجایی هستی‌؟ تا بگم ایرانیم، در آسانسور تو طبقه ۳ باز میشه و یه دختر و پسرِ کبکی، جوون و تکنسین با وسایلشون وارد میشند و دکمه طبقه ۷ رو میزنند. در جوابِ من سرش رو تکون میده که ادامه میدم اونجا هم ما برف، سرما و توفان رو داریم اما فقط ۳ ماه، نه مثلِ اینجا طولانی. پسرِ تکنسینه واردِ صحبت میشه و میگه خب آره، رو "اِلبوروس" همیشه برفه! نمیفهم چی‌ میگه، میپرسم "اِلبوروس"؟! میگه آره، تو ایران، "البوروس"... یه چیز‌هایی‌ میگه که باز هم منظورش رو نمیفهمم، ولی‌ از بینِ حرفهاش "آرارات" رو میگیرم و میگم آره خب، یه جاهائی اونجا کوهستانیه، رسیدیم طبقه ۵، بینِ در می‌‌ایستم که بسته نشه و ادامه میدم، آرارات، البرز، زاگرس... هنوز حرفام تموم نشده میگه: آها، بالاخره.... منظورش "البرز" بود!

با گفتنِ "بعد از ظهر به خیر" از لایِ در اومدم کنار و درِ آسانسور پشتِ سرم بسته شد.همه این حرفها تو همین چند لحظه مسیر از طبقه ۱ تا ۵ زده شد. حسّ حالِ خوبم بعد از گذروندن وقتِ ناهار زیرِ آفتابِ عالی‌ تو پارک با شنیدن این حرفها بهتر شد، اینکه یکی‌ با شنیدنِ "ایرانیم"، خودش رو عقب نکشید، از سیاست حرف نزد، سوالهای مسخره نکرد، از همه مهمتر ایران رو میشناخت حالا همین انقدر!
کاش کشورِ بسته‌ای نبودیم، کاش!

۱۳۹۰ خرداد ۲۱, شنبه

مثلِ هم لباس پوشیدند، معمولا زوج‌های همجنسگرا اینطورند، یا اونهایی که من دیدم که کم هم نبودند اینجوریند، یکیشون خیلی‌ ناز داره، تند تند راه میره، بینِ آنتیک‌ها میچرخه، میگه برای دکوراسیون خونه جدیدشون تو مونترال چیزهای جدید میخواد، انتخاب میکنه، میز‌های طرحِ ایتالیائی کارِ ایران، آینه‌شمعدون عتیقه‌ نقره‌کار ایرونی‌، چراغ‌های کارِ دستِ ترک، فرش دستبافِ ایرونی‌، سرامیک‌های کارِ دست ترک، و... مثلِ همه زوج‌های دیگه (معمولی) نظرِ پارتنرش رو راجع به انتخاباش میپرسه و در صورتِ مخالفت می‌گذره ازشون! سریع انتخاب میکنند دو تا چراغِ پایه دارِ کارِ ترک، تو این فاصله که سفارش بده، نفرِ دوم (آقاهه) یه آویزِ نظر‌چشم برمیداره. دم صندوق، با ناز کارتش رو میده برای حساب دو‌هزار و خرده‌ای برای دو تا چراغِ پایه دار، و پارتنرش جداگانه ۳۵$ میده برای آویز!

به استفان میگم اینها که با همند، ۳۵$ در مقابلِ دو‌هزار و خرده‌ای دلار که چیزی نمیشه، چرا این یکی‌ حساب نکرد هر دوش رو؟ میگه: اینجا کبکه، هر کی‌ هزینه‌های خودش رو خودش میده، چون وقتی‌ جدا میشند هم همه چیز نصف میشه و هر کدوم هم وسایلِ خودش رو میبره!
جالب اینه که هیچ چیزی رو بدون نظرِ همدیگه انتخاب نمیکنند، اگر خانوم چیزی رو انتخاب کنه و آقا نپسنده، بحث نمیکنند، نمیخرند هر چند که خودِ خانومه قراره حساب کنه ولی‌ اگر هر دو موافق باشند اونی که انتخاب کرده پولش رو خودش میده!

۱۳۹۰ خرداد ۱۷, سه‌شنبه


اصلا کی‌ گفته که آدم باید همه تصمیماش همون بار اول انجام بشند، چه معنی‌ داره که همیشه امتحانش رو خوب بده، چه دلیلی‌ داره آخه که جواب منفی‌ نگیره، بعد از اقدام به هر کاری بهش تبریک بگند، گاهی‌ هم باید ازش بپرسن وقتِ قرارِ بعدی رو تا زیادی لوس نشه که فکر کنه موفق شدن طبیعیه، کارِ مهمی‌ نکرده باید اینجور میشد ... نه اتفاقاً گاهی‌ نباید اینجور میشد، گاهی‌ بد نیست که به جای تبریک گفتن، وقتِ قرارِ بعدی رو بپرسند تا بفهمه یه فرقی‌ هست بین اون و "اندراس"، اندراسی که ۲۶ ساله این کاره است و با این حال یه هفته هم نشسته همه سوالهای روی سایت رو از حفظ کرده تازه امتحان عملی‌ رو یه بار رد شده و رفته کلاس، تا منی که این کاره نیستم و یه ماهه کتاب گرفتم و گذاشتم رو میزِ پا‌تختی که مثلا هر شب یه چند صفحه ش رو قبل از خواب بخونم و دروغ نگفته باشم همون روزی که از تو کیفم دراوردم یه ورقی هم زدم و دو تا از عکسهاش رو دیدم و بعد از اون اگه شما لایِ اون کتاب رو باز کردین، من هم کردم! دو بار هم سوالهای رو سایت رو کامل زدم، همین ... دیروز غروب که اومدم خونه با اینکه هوا خوب بود نرفتم دوچرخه‌سواری، که یه بار دیگه مرور کنم سوالها رو که "ریمه" زنگ زد که خسته هست و میاد پیشم، نکه اثاث‌کشی داره، نصف این ساختمون نصف اون ساختمون بود، تا شام آماده کنم و بعد هم استراحت کنه "درّه" هم به هواش اومد تا ۱۲ شب دیگه همون مرور رو هم نکردم....

یکی‌ دو سال آخرِ دبیرستان، عجیب شور و عشقِ رانندگی‌ داشتم و دلم میخواست زودتر ۱۸ سالم بشه که گواهینامه بگیرم و عشقم هم رانندگی‌ با ماشینهای شاسی بلند بود، جیپِ رو باز برای عصرِهای پنج‌شنبه و قبل از ظهرهای جمعه تو جاده چالوس (که اون موقع‌ها مثل الان شلوغ نبود فقط جمعه ها از ۲ بعد از ظهر به بعد یه‌طرفه میشد) و پاترول دو در مشکی‌ یا یشمی برای تو شهر، شور و حالِ ۱۸ سالگی ما... یادمه روزی که امتحان دادم شهرک آزمایش بعد از قبول شدن تو تئوری و عملی‌ (همون بارِ اول) گفتند اگر عکس همراهته بده برای گواهینامه اگر نه که بعد بیار، بسکه شوقِ گرفتنش رو داشتم، عکسِ کارتِ دانشجوییم رو کندم و دادم (ترمِ اول بودم)، حالا بعد مکافاتی داشتم با دانشگاه برای صدورِ کارت، نمیدونم چطور شد که بعد از چند وقت اون همه شوق و ذوق خوابید، دیگه نه تشویق و نه تحقیر و هیچ چیزی سبب نشد که رانندگی‌ کنم، به کلّ از صرافتش افتادم... دوستام میگفتند بهت نمیاد بی‌-ماشینی، جواب میدادم که ترجیح میدم کنار دستِ یه شازده بشینم، اگر نه که آژانس! تازه تاکسی که بهتره کلی‌ اتفاقِ جالب می‌افته توش و کلی‌ سوژه تعریف کردنی داری، خلاصه یه چیزی می‌گفتم برای توجیه.... اینجا هم که اومدم تا قبل از گرفتنِ اقامت میتونستم با گواهینامه ترجمه شدم رانندگی‌ کنم که اصلا نیاز نشد، و بعد از گرفتنِ اقامت دیگه باید گواهینامه اینجا رو می‌گرفتم، (روالِ طبیعیِ اینجا اینه که باید بری مدرسه رانندگی‌ و دوره تئوری رو بگذرونی و در طی‌ یک سال هم تعلیم رانندگی‌ ببینی‌ و تو هر آب و هوائی رانندگی‌ بکنی‌ ولی‌ کسانی‌ که گواهینامه کشورشون رو دارند، از این قانون مستثنان و میتونند از اداره راهنمایی و رانندگی‌ مستقیم وقت بگیرن و برند امتحان بدند.) یکی‌ دو باری وقتِ امتحان گرفتم که به دلیلِ سفر کنسل کردم، خیلی‌ جدی نبود برام، تا اینکه اخیرا دوباره همون شوق و ذوق برگشته و دلم میخواد زودتری این کار رو بکنم که خب ثبتِ نام کردم برای امتحان تئوری و فرصت نشد خوب خودم رو آماده کنم بسکه کار دارم ولی‌ مطمئن بودم که قبول میشم (این اطمینان به خود هم همیشه خوب نیست)، خوب امتحان ۳ قسمت داشت، دو قسمت رو خوب دادم، یه قسمت رو هم تا سوالهای آخر خوب رفتم‌ها یکی‌ دو تا اشتباه که کردم بیشتر خودم رو باختم به جای اینکه حواسم رو جمع کنم به جواب دادن به کسانی‌ فکر کردم که در جریانِ امتحانم بودن، آندراس (ازش در موردِ امتحان پرسیده بودم)، کیم (خب دوستمه)، ریمه، درّه و بوشرا (دیشب اینجا بودند)، مونیک (خب میخواستم امروز نرم دانشگاه)، "ا" (خب دوستِ نزدیکمه همینجوری قبل از امتحان زنگ زدم)، سمی (چون اون هم ۱۰ روز دیگه امتحان داره)، "ایریس" و دوستش "الیس" (دیروز یه سر اومدند اینجا که میخواست دوچرخه ش رو ببره)، فکر کنم اون شب رو عرشه کشتی به رضوان هم گفتم، مامان همیشه میگه: مادر تو اگر خودت جار نزنی‌ که چه کار میخوای بکنی‌ کسی‌ خبردار نمیشه! البته اینها ‌همش توجیه و باید قبول میشدم ولی‌ نشدم و ۵ ژوییه باید برم اون یه قسمت رو دوباره امتحان بدم

مونیک با خنده میاد تو آزمایشگاه و یه ظرفِ میوه‌ای رو می‌گذاره رو میزِ "کیم" و ازش میخواد که اونها رو پوست کنه که بچه‌ها بیان بخورند، اولین باره که این میوه رو میبینم اصلش مالِ ویتنامه به اسمِ "mangoust"، طعمش خاصه خوشم میاد، کلا معتقد به تجربه کردنِ چیز‌های جدیدم اما تو خوردن کمی‌ سختم و ظاهر خوراکی‌ها برام مهمه و اگر خوشم بیاد تستشون می‌کنم، میوه های مناطقِ آسیایی و مدیترانه زیاده اینجا، میوه‌هایی‌ که قبلا ندیدم و خب میوه‌های خودمون یا نیست مثلِ گوجه‌سبز، چاقاله‌بادوم، توت‌ سفید، ازگیل و ... یا اگه هست هر چند خوش‌ظاهرتر ولی‌ طعمش فرق میکنه مثلِ زرد‌آلو، شلیل، هلو و... حالا دیگه تو سبدِ خریدم، میوه هاش بیشتر از این جدیدان که تازه تجربه کردم و خوشم اومده، مگر مهمونِ ایرانی داشته باشم که خب میوه‌های معمول رو بخرم.

یکی‌ دو تا کار هست که به دلایلِ خیلی‌ شخصی‌ هیچ وقت انجام ندادم، نمیخواستم هم انجام بدم حالا منطقی‌-غیرِ منطقی‌، احساسی‌-غیرِاحساسی‌، شرعی- غیرِشرعی، قانونی- غیرِقانونی‌.... تصمیم خیلی‌ شخصی‌ بوده و به کسی‌ هم ربطی‌ نداشته، ولی‌ مدتیه که نظرم عوض شده... معتقد به از دست دادن زمان، دیر شدن، زود شدن، وقتشه یا نیست هم هیچ وقت نبودم یعنی‌ در کلّ فاکتور سنّ و زمان خیلی‌ برام معنی‌ نداشته و نداره اون چه که مهمه همیشه برام حسّ، دل و خواستن، و آمادگی‌ِ روحیه برای انجام هر کاری... خلاصه ظهرِ اون روزی که مونیک مانگوست رو آورده بود، بعد از اینکه آزمایشم رو گذاشتم برای اجرا از فرصت استفاده کردم و این زمان نیم ساعته رو اومدم تو پارکِ مقابلِ دانشکده و یه نیمکت خالی‌ تو اون شلوغی پیدا کردم و دراز کشیدم زیرِ آفتاب، جمعیت زیاد بود رو چمنها، پله ها، صدای حرف هم از دوروبرم زیاد میومد که آروم آروم تبدیل شدند به زمزمه، چشمام رو بسته بودم و به کارهایی که داشتم فکر می‌کردم، همین امتحانِ رانندگی‌ و شوق و ذوقی که برگشته، تستِ میوه‌های جدید و جایگزین کردنشون به جای میوه‌های آشنا که طعمشون غریبه شده، و همینطور تصمیم انجامِ این دو کار... که یهو تصور کردم که حالا اومدیم و بعد از انجامشون مثلِ همین میوه‌ها خیلی‌ خوشمون اومد با همین شدت شوق رانندگی اون سالها، بعد چه شود!!! از تصورش بلند خندیدم... فکر کن، یه نفر با چشم‌های بسته خوابیده رو یه نیمکت قهقهه بزنه از خنده، کوچولو هم نیستم که دیده نشم، وقتی‌ بلند شدم که برگردم دانشکده اطرافیان با تعجب نگام میکردند، با یه لبخند به همشون گذشتم... ولی‌ هنوز هم به این فکر می‌کنم که اومدیم و خوشمون اومد اون وقت سبدِ میوه عوض میشه!

جالبه، بعدِ اینهمه بی‌خبری، دیشب خوابت رو دیدم، یکی‌ از اون جمعه‌های شلوغ و پر‌مهمونِ باغ بود، و تو هم بودی، دیر اومدی، یادمه که حتی تو خواب هم خاله کوچیکه که مثلِ همیشه مواظبه و به همه چیز توجه داره خصوصا اینکه از مهمونها خوب پذیرائی بشه، مدام سفارشِ تو رو به من میکرد "چای بردی؟ میوه چطور؟ تنها نمونه"! ... خوابِ خوبی‌ بود، تو هم خوب بودی... خیلی‌ ...به هر حال، گاهی‌ دلم هوای احوال‌پُرسیها و ابرازِ دلتنگی‌‌های نیم‌خطیت رو میکنه، گِلِه‌ای نیست ... که خوش باشی و تندرست!

از اینکه به فکرِ من هستی‌ ممنونم دوستِ ندیده، جایِ نگرانی‌ نیست، حواسم هست، باشه مواظبِ خودم هم هستم... باز مرسی‌‌

۱۳۹۰ خرداد ۱۵, یکشنبه

تهران خیلی‌ قشنگه، خیلی....

مقابلم ایستاده و نگاش رو زوم کرده روم، نگاش مهربونه. همونطور که سفارشش رو بسته‌بندی میکنم سرم رو بلند می‌کنم و نگاهش می‌کنم، تو نگاش یه چیزی هست که نمی‌فهمم، یه جور اشتیاق مثلِ شوقِ دیدنِ یه آشنا، مطمئنم که هیچ وقت ندیدیم هم‌دیگه رو. توریسته، بلونده، ۲۴-۲۳ ساله، با موهای مجعد که پشتِ سرش جمع کرده، نگاش که می‌کنم لبخند میزنه و محجوبانه میپرسه که شما "پرشین" هستین؟ این سؤال یعنی‌ ایران رو میشناسه، با لبخند و مهربونی جوابش رو میدم. به دوستاش که کنارشند نگاهی‌ از سرِ غرور میکنه و میگه درست حدس زدم! رو به من میگه من هم نصفم پرشینه (نمیگه ایرانی!)، پدرم و مادرم هندیه، حالا دیگه لبخندش همه صورتش رو پوشونده. میپرسم: فارسی‌ میدونی‌؟ جواب میده: نه، ولی‌ دارم از یه دوستِ پرشین یاد میگیرم، دلم میخواد که فارسی‌ حرف بزنم. میپرسه شما تهرانی هستید؟ پدرم تهرانیه! میگم آره، (فرصتی نیست که مثلِ همیشه ادامه بدم که نه، شهرِ من نزدیکترین شهر به تهرانه، من کرجیم ("N" گوشش صدا کنه....)). ادامه میده: تهران خیلی‌ قشنگه، خیلی.... میگم دیدی تهران رو؟ میگه نه، پدرم هم ۳۰ ساله که از ایران اومده بیرون دیگه برنگشته ولی‌ من میدونم، میدونم که تهران خیلی‌ قشنگه، خیلی‌... دوست دارم که برم یه روز و ببینمش! یه حسرتی تو صداشه، دلم میخواد برم اون طرفِ میز و چند لحظه بغلش کنم! میگم که ، آره تهران خیلی‌ قشنگه، دور نیست اون روز، اون روزی که تو بتونی‌ تهران رو ببینی‌ و تو خیابونهاش قدم بزنی‌ دختر، خیلی‌ زود اون روز میاد ... بسته ش رو میدم دستش، خداحافظی که میکنه در آخرین لحظه میگم به پدرت سلام برسون! (پدری که به هر دلیلی‌ ۳۰ ساله شهرش رو ندیده ولی‌ عشق و حسرتِ دیدنش رو تو دلِ دخترش روشن کرده)

۱۳۹۰ خرداد ۱۳, جمعه

خداحافظ ایریس

یک‌شنبه صبح آخرین باری بود که صدای زنگِ ساعت ایریس تو آپارتمان پیچید و ساعت ۹:۳۰ برای آخرین بار برای رفتن به کلیسا درِ آپارتمان شماره ۲۰۵ رو پشتِ سرش بست. و همون روز هم وسایلش رو برد، موقع بردنِ وسایلش خونه نبودم. شب که برگشتم خونه، خونه بود و مشغول تمیز و آماده کردن اتاقش و آپارتمان برای تحویل، برای شام مهمونش کردم، کمی‌ گپ زدیم از این مدتی که با هم بودیم، اتفاقاتی که گذشت و رضایتی‌ که از هم داشتیم، برشی از یه زندگی‌ به مدت تقریبا ۲ سال، خوب بود، یه تجربه از یه همزیستی‌ دوستانه و مسالمت آمیز، با احترام و حفظِ حریم‌های همدیگه، گاهی‌ کدورت، گاهی‌ هم صبوری و کمی‌ وقتها هم تحمّل، و ... در کلّ خوب بود، یه کتابی که خونده شد و تموم، گاهی‌ یه کتاب رو چند بار میخونی‌ ولی‌ این کتاب همین یه بار کافیه... چند تیکه وسایلش رو گذاشت، سه‌شنبه قبل از ظهر وقتی‌ که کلیدش رو تحویل داد اونها رو برد، و همون روز اوایلِ بعد از ظهر "بوشرا" جایگزینش شد، به همین سادگی‌ یکی‌ رفت و یکی‌ اومد... عصری با "آ" تلفنی حرف میزدم که صدای آژیر میشنوم، اهمیت نمیدم، یه ربع ادامه داره و هر لحظه هم بلندتر میشه، از اتاق میرم بیرون ببینم چه خبره؟ صدا از اتاقِ بوشراست، در بازه و وااای صدای زنگ ساعتشه!!!! فکر کن!!! بهش میگم میگه نه من با زنگِ ساعت بیدار نمیشم نگران نباش.... این روزا خونه آرومه، خیلی‌ خوب، "بوشرا" منتظر میمونه با هم غذا بخوریم، اولین بار چهار‌شنبه شب حدودِ ۱۰ شب خسته و گرسنه رسیدم خونه، غذا آماده داشتم باید گرم می‌کردم، بوی غذا پیچیده بود میگه منتظرت بودم که با هم شام بخوریم، حدس زدم شاید که میخواد یه جورایی جبران کنه یا تلافی نمیدونم، نکه یکی‌ دو وعده اول گفتم که تو به کارت برس من غذا آمده می‌کنم بعد که جا افتادی اونوقت... گفتم تو مجبور نیست، گفت من دوست دارم... حالا دیگه یکی‌ هست سر ظهر و شب منتظر میمونه که برسم خونه حالا هر ساعتی‌، این من رو موظف میکنه که حتما برم خونه یا اگه قراره جایی‌ برم بهش بگم... حسِ خوبی‌ دارم، فقط یه رابطه همخونه بودن نیست ، یه جورایی مثلِ یه خواهر کوچولو که خیلی‌ آرومه و بی‌صدا راه میره ... خوبه

"رئیسم" میگه: متوجه شدید که آقای "ا" خیلی‌ به شما توجه داشت؟! همونطور که سرم پایینه و مشغولم جواب میدم نه. آقای "ا" قد بلند و خوشتیپه، تو دهه ۴۰ زندگیش، از اون مردهای بدونِ موی (کچل) خیلی‌ سکسی‌، و دقیقا به خاطر داره اولین باری که همدیگه رو دیدیم و حدوداً ۱۰ دقیقه حرف زدیم شاید ۶ ماه پیش بوده و این رو به "دوید" میگه. کمتر از یک هفته هست که از سفر برگشته، دو بار اومده اینجا و هر بار طوری برخورد میکنه که انگار اولین برخورده. "دوید" ادامه میده: حواستون باشه خلاصه، این مردهای مراکشی خیلی‌ هم قابلِ اعتماد نسیتند، ایشون هم خیلی‌ با تجربه هست، حواسش بهتون خیلی‌ بود، میگه، میگه، میگه (لحنِ صحبتش مثلِ آخونداست، ته لهجه مشهدی هم داره)، سرم رو بلند می‌کنم، نگاش می‌کنم و میگم چند سالی‌ هست که اینجا زندگی‌ می‌کنم، خوشبختانه این چیز‌ها رو متوجه نمیشم! مکث میکنه، می‌گیره منظورم رو و میگه بله! چند روز پیش هم تو صحبتهاش میگه که مردهای کبکی خوب نیستند برای زندگی‌ ها، حواستون باشه! میگم چشم! میخوام بگم‌ای آقا، تا حالا کسی‌ برای ما از این فرمایشات نکرده، یادمون نمیاد حتی تو نو‌جوونیمون کسی‌ اینجوری گفته باشه، نه پدری، نه برادری... قربونت، ما خودمون یه جور زندگی‌ می‌کنیم که انگاری مادر‌بزرگمون باهامونه ...

"حامد"، همون پسر ۲۴-۲۳ ساله که بهم گفته بود این همه سال درس خوندی که چی‌ بشه، خیلی‌ بچه گلیه، اصلا دلش نمیخواد اینجا باشه، برای همین یه جورایی عناد داره با یاد‌گیری زبان و هر چیزی که به اینجا وصلش کنه، با من رابطه ش خوبه، کلاس زبانش رو نمیره، برادر دو‌قلوش همه کلاسهاش رو میره این نه، محمود تند تند باهاش فرانسوی حرف میزنه، استفان انگلیسی‌، کلر فرانسه، اون به من نگاه میکنه که ترجمه کنم، گاهی‌ فکر می‌کنم میفهمه و حتی میدونه و میتونه که جواب بده ولی‌ یه جورایی لج داره انگار با خودش، با اطرافیانش... دلش میخواسته که ایران بمونه و به قولِ خودش زودتر واردِ زندگی‌ بشه، فکر می‌کنم دلش هم اونجا گیره، بهش میگم برای یاد‌گیریِ زبان خوبه که با یه دختر کبکی دوست بشی‌، بهترین راهه، اولش میگه: زبان نمیدونم چه جوری دوست بشم؟ میگم تو پسرِ خوش قیافه‌ای هستی‌، زبان هم کمی‌ میدونی‌، حالا دوستی‌ اولش انقدر هم زبان نمیخواد، میگه نه، دوستی‌ که به این سادگی‌‌ها نیست، نه نمیخوام اینا رو نه... دلم میخواد یه کاری کنم براش که از این حالت درآد، حداقل از اینروزاش استفاده کنه به هر حال یکی‌ دو سالی‌ اینجا هست دستِ کم زبانش رو یاد بگیره ولی‌ یه جوری که فکر هم نکنه دخالت و فضولی تو کارشه... ضمنا دلم میخواد یه روز ازش بپرسم کی‌ ابروهات رو مرتب میکنه که انقدر قشنگه، والا من جلوش خجالت میکشم با این ابروهام، خوبه که جلوی موهام چتریه و معلوم نمیکنه عیب و ایرادش رو...

دیروز مونیک میگه: پروین چی‌ شده؟ چرا ناراحتی؟ دیگه از اخبارِ ایران نمیگم، یعنی‌ چی‌ می‌تونم بگم آخه؟ کار و این خطاهای برنامه ام رو بهونه می‌کنم و اینکه طبقِ اون چه که پیش‌بینی‌ کرده بودم پیش نرفتم و نگرانم، و و و... میگه پیش میاد، نگران نباش، برو قدم بزن، بیرون برو، استراحت کن، و با آرامش به کارت مشغول بشو حتما حل میشه، اینطوری هم نیست، تحقیقه، برنامه ست همیشه هم اونجوری پیش نمیره که فکر میکنی‌، یه روز خوبه یه روز بد.... یعنی‌ برای داشتن همین مونیک من روزی ۱۰۰۰ تا سجده شکر هم بگذارم کمه... "عاشقتم مونیک به خدا، عاشقتم"، دقت کردم این جمله رو هر بار با دیدنِ مونیک ناخوداگاه میگم چه اون موقع که کلی‌ کار ازم میخواد که تقریبا همیشه اینطوریه و چه وقتایی مثلِ دیروز، در هر حال یه انسانِ واقعیه، یه نازنین... به آرومی به همه چی‌ توجه داره، از اون نوع توجه‌های دوست داشتنی!

"ناتی" زنگ میزنه و اصرار میکنه که شب باهاشون برم دیسکو، نه اینکه اهلش نباشم، اولاً که این روزا اصلا حوصله و روحیه این حرفها رو ندارم، بعد هم من اون دوستش رو میبینم مدام به این فکر می‌کنم که خب که چی‌؟ زن و بچه این مرد خونه هستند و این اینجا، که چی‌ آخه؟ کاسهٔ داغتر از آش نیستم، ولی‌ برای من خوشایند نیست، همین... اینکه میشنوم لازمه که بره بیرون نفسی بکشه! حال نداره، نگرانشم، احساسِ مالکیتی که من رو میبره به اون روز‌های دور و یه جایی‌ غیر از اینجا، همون جایی‌ که نگرانش بودند که بگذار یه شب بره بیرون نفس بکشه، میرم به اون صحبتها به اون سالها ... و حالا چی‌؟ و حالا کی‌ هست که ببینه نتیجه ش رو؟ حالا کیا هستند که هستند؟ که حامیند؟ که تنهاش نمیگذارند؟ ... مهم نیست این حرف رو از کی‌ میشنوی از زنهای عامی‌ که ادعای برابری حقوق زنان و مردان رو هم نداشتند و پذیرفته بودند خیلی‌ از نا‌برابریها رو و این حق رو طبق فرهنگ و مذهب به برادرشون، پسرشون، معشوقِ متاهلشون میدادند، یا این سرِ دنیا، تو یه دنیای آزاد از دهن دختری فرانسوی و مذهبی‌، معتقد به برابری حقوقِ زن و مرد و مخالف با چند‌همسری مسلمونها...اصل هیچ فرقی‌ نمیکنه، لباسش عوض شده، همیشه راهی‌ برای توجیه هست!

۱۳۹۰ خرداد ۱۱, چهارشنبه

روزگارِ مرگ انسانیت است....

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان میکنند
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است

قسمتی‌ از شعرِ "اشکی در گذرگاهِ تاریخ"، زنده یاد فریدونِ مشیری.

۱۳۹۰ خرداد ۶, جمعه

وقتی‌ برای غُر زدن

حالِ مسافری رو دارم که دیگه خسته شده از سفرش، هر چند خیلی‌ عالی‌، و دیگه میخواد برگرده خونه ش، دلش تنگ شده...
بعد از ظهری میرم یه سر پیشِ "سُمی" و میگم اومدم یه ذرّه غُر بزنم! میگه: تو دیگه چرا؟ از کار میگم، از دلتنگی، از این هوای بد و دلگیر، از همه چی‌ ... آخرسر میگم اینا غُره‌ها، نا‌رضایتی‌ نیست، جدیشون نگیر، دوره ایه می‌گذره .... غُر رو باید به فارسی‌ زد، اینم یه جور ابراز احساساتِه‌ دیگه، حالا هر چند ناخوشایند فقط به زبون مادریه که مزه میده... پیشِ هر کسی‌ هم نمیشه زد که وقتِ خوشی‌ حالِ امروزت رو به روت نیاره... ولی‌"سُمی" خوبه، خودش هم پایه است.

ترمِ تابستونه و اکثرِ بچه‌ها رو پروژه‌هاشون کار میکنند و بیشتر تو لابراتوار هستن، مونیک از این بابت خوشحاله، دفترش مقابلِ لابراتوارهاست و می‌‌بینه که بچه‌ها با جدّیت مشغولند. طبقِ برنامه‌ای که ریخته بودم باید این قسمت رو تموم می‌کردم، برنامه‌ام که این چند وقته خوب جواب داده آخرِ کاری بازی در‌آورده هی‌ خطا میده، خسته‌ام میکنه، "جیمی" میگه صدای پات که میاد که داری می‌آیی اینوری، میفهمم که باز مشکلی‌ پیش اومده ( این حرفش من رو میبره به جلسات اول کلاسِ معارف دوم دبیرستان و خانوم الیاسی دبیرِ دینی، که اون موقع‌ها تازه‌عروس بود، و به نقل از شوهرش میگفت که کفشهای زنونه و صداشون تحریک‌کننده هستند و به جّد از ما می‌خواست که کفشِ ساده بپوشیم... و هر بار با این حرفِ جیمی یادِ خانوم الیاسی میفتم!!)

از پیشِ "سُمی" برمی‌گردم، برنامه باز خطا داده، دارم باهاش کلنجار میرم که مونیک میاد تو و با صدای بلند و شادش میگه "...Madame Parvin Félicitation" ،تبریک میگه بابت اینکه کایل مکدونالد رسما پذیرفته که استاد مشاورم باشه..... از بعد از امتحانِ دکترا هر بار مونیک با یه .... Félicitation Parvin یا ....Bonnes Nouvelles من رو تو شرایطِ بهتری قرار داده که نتیجه ش کار و تلاشِ زیاد برای منه.... گاهی‌ بعد از جلسه‌هایی‌ که با هم داریم میخوام یه پشت دستی‌ محکم بزنم تو دهنِ خودم که انقدر بی‌-موقع حرف نزنم (وقتی‌ کسی‌ نیست، وظیفه پشت‌دستی‌ زدن هم با خودته!)... مثلا یکی‌ از خبرهای خوبش این بود که تصاویرِ جدید SMOS (فوریه ۲۰۱۰، ماهواره ش به فضا فرستاده شده) در دسترسه و یه دو روزی باید برم Environnement Canada, برای تحویلشون و گذروندن یه دوره کوتاه برای آشنایی و تحلیلشون که اصلا تو برنامه کاری ما نبوده ولی‌ حالا ظاهرا هست، حالا اون که خودش عمریه داره با تصاویرِ ماهواره کار میکنه و تخصصش راداره، میگه آنالیزِ اینها به خاطر داشتن زوایایِ تابش مختلف سخته و توضیح میده، بنده در جواب گفتم ا ا ... چه جالبند، اینا!!!!و چارتا حرفِ دیگه در تعریفشون.... خدا به خیر بگذرونه آخرش رو..... چند تا از موهای فرقِ سرم سفید شدن، البته سفیداش زیادند ولی‌ اون زیر میران دیده نمیشند، رنگشون نکردم، خودم دوست دارم ببینمشون، ولی‌ رضوان میگه رنگشون کن.... تا این دو سال بگذره فکر کنم تعدادشون بیشتر هم بشه... میخوام بگذارم همینجور باشه تا مراحلِ پیشرویشون رو ببینم ....

تکلیفمون رو امسال با هوا نمی‌دونیم، نه اینکه سالهای پیش بهتر بوده باشه، ولی‌ امسال یخورده گیج میزنه، یه روز آفتابیه، از شوق می‌زنیم بیرون، لباس‌های تابستونی و سبک میپوشیم، دراز میکشیم رو چمنها زیرِ آفتاب، میریم دوچرخه سواری و.... (دوید میگه "هوا که گرم میشه با این لباس پوشیدنِ خانومها که در واقع لباسی نمیپوشند وفاداری ما به خطر میفته!!!") غروب هوا برمیگرده، سرد میشه، بادِ تند میاد، بارون میگیره اون هم شدید که تو کسری از ثانیه لباس زیرت هم حتی خیس میشه و دوباره لباس گرمهات رو در میاری، ماهِ می هم تموم شده ولی‌ هنوز لباس زمستونه‌ها رو جمع نکردیم.... تو هفته‌های گذشته، به طور متوسط شاید یکی‌ دو روز تو هر هفته آفتاب داشتیم....

دوستِ Nathy رو هم دیدم و همه وقت چشمم به حلقه طلایی دستِ چپش بود، زحمت در آوردنش رو هم نکشیده بود، نیازی هم نداشت، چیزی رو پنهان نکرده از این طرف، ولی‌ اون طرف!!! چی‌ میگه برای غیبتهای وقت بیوقت و بی‌-موقع ش؟ خدا عالمه! و چه‌ها که به یاد نیاوردم، بعد از این همه سال، این همه دور، اینجا، تو این چنین شبی و تو این شب‌نشینی...

این روزا، من اون مسافریم که میخواد برگرده از سفر، بره خونه ش، همون خونه‌ای که همه روز‌های این ۶سال و نیم، مامان هر روز صبح بعد از نماز، روزش رو با گرفتن شماره‌ای شروع کرده که با ۰۰۱ شروع میشه و من معدود شبهایی بوده که بدونِ شنیدن این صدای گرم، مهربون و عاشق خوابیدم! و هنوز، ظهرهای تابستون بینِ ساعت ۱۳-۱۲:۳۰، از پنجره آشپزخونه به باغ نگاه میکنه به امیدی که من رو ببینه که دارم تو راه میام بالا و برام دست تکون بده، هنوز شبها ساعت ۸ شب چراغهای تو باغ رو روشن میکنه که نکنه وقتی‌ در رو باز می‌کنم تا زمانی‌ که کلید برقِ راه رو بزنم، گربه ای، جوجه تیغی، حیوونی، سایه درختی جلوم بیفته و یکّه بخورم و بترسم، با اینحال یه بار هم دلتنگیش رو بهونه نمیکنه و همیشه مشوّقِ انتخابهام بوده، دلش خوشه به همین تلفنهایِ روزانه و سفرِ سالانه من...
دلم تنگه اون شبهاییه که آقاجون کتابش رو می‌گذاره کنار و همینجوری که نشسته رو تختِ چوبی کنارِ پنجره رو به باغ و به رادیوش گوش میده میگه: بابا یه دست بزنیم و تا آخر بازی برا هم کری بخونیم، موقع باخت بهت بگه مهرِ پدری نمیگذاره چهرت رو غمگین ببینم، موقع برد بخونه کاری کنم که چار سوارِ سرنوشت به حالت گریه کنند... دلم برای این صدایِ مهربون، خسته و خش دار از کشیدنِ زیاد سیگار تنگ شده...
همون خونه‌ای که خواهر و برادرها وقتی‌ جمعیم، همه دوباره بچه میشیم، همون سر به سر گذاشتنها و شیطنت کردنها، همه این سالها هر وقت جمع بودن، که کم نبوده روز هاش، تماس گرفتند و من رو همراه کردند با خودشون....دلم این روز‌ها اون خونه رو میخواد، اون شادی، صفا، مهر، محبت، اون همه عشق و تعلق....

۱۳۹۰ خرداد ۳, سه‌شنبه

Nathy

۱- یکشنبه ظهر تو مسیرِ رفتن به بوتیک، بعد از مدتها تو میدون شهر دیدمش، همونطور شیک و مرتب ولی‌ بی‌ نهایت لاغر و افسرده، هر دو عجله داشتیم یه بوسه‌ روی گونه، گفتم سرِ کار میرم، گفت زنگ میزنم، یه هفته هست که موبایل خریدم!
مذهبیه، خیلی‌ شدید، میسیونره، از هر ۱۰ کلمه‌ای که میگه، سه تاش "سنیور"، چارتاش "لرد" و بقیش هم "خدا"است. یه کادر یه بُعدی داره دور صورتش که هیچ جایِ دیگه رو نبینه، چند وقتی‌ بود که حس می‌کردم که این کادره ترک برداشته، از ایمیلهاش، از استاتوس‌های فیس بوکش... حس می‌کردم یه جورایی به هم ریخته، یه جور فروپاشی تو باورش، .. فرصت نمی‌شد هم دیگه رو ببینیم، حرفی‌ هم نمی‌زدم. تا امروز که دیدمش.
شب زنگ زد و اومد دنبالم، هوا سرد بود، خیلی‌ سرد و من لباسم نازک،اصلا مناسب اون هوا نبود، آخه ظهر گرم بود، گفت بریم خونه من، گفتم یه روزِ دیگه، رفتیم رستوران. موبایلش رو میز بود، ثانیه به ثانیه نگاه میکرد، نگران و منتظر بود، میپرسم چه خبر؟ میگه یه ماهیه که مردی رو ملاقات میکنم، گفتم یعنی‌ چی‌؟ گفت یعنی‌ یه مردی رو میبینم، یعنی‌ این! خوشحال شدم، میگم از مردهای کلیساست، میگه نه، همکارمه، از فرانسه اومده، میپرسم راضی‌ هستی‌؟ ادامه میده آره همون مردیه که من میخوام، شاده، من رو دوباره به خودم شناسونده، یادم رفته بود که زنم، بوسیدن یادم رفته بود، به خاطرِ اون موبایل خریدم، بهم میگه زندگی کن، خونه و ماشین بخر، لذت ببر، باهاش شادم، من رو برده دیسکو، بلد نیستم برقصم، به من یاد میدی پروین؟ بیا با هم ورزش کنیم، باید زندگی‌ کنم (یادِ کتابِ "دخترِ کشیش" میفتم که سالهای دبیرستان خونده بودم،"دوروتی" دخترِ یه کشیش فکر کنم تو انگلستان بود، که با ریاضت زندگی‌ میکرد و افسرده شده بود، یه روز سر زمستونی بی‌-اختیار همراهِ یه مردی رفت و...). مضطربه، هر لحظه به موبایلش نگاهی‌ میندازه، میگم منتظرشی؟ میگه سه شبه که منتظرم، مهمون داره، نتونسته بیاد، تعجب می‌کنم یعنی‌ چی‌؟ میگه آخه متاهله، یه پسرِ دو ساله داره، زن و زندگیش رو هم دوست داره، من رو هم خیلی‌ دوست داره، میگم همین مهمه، به بعدِ اخلاقیش فکر نکن، اذیت میشی‌ (از خودم تعجب می‌کنم!!!من که انقدر خوب میشناسم اثراتِ مخربِ یه رابطه مخفی‌ رو توی زندگی‌، تو سرنوشتِ بچه ها، حتی در بهترین حالت و مثبت‌ترین برخورد...) میگه گفته بود میاد، ولی‌ نیومده، صداش میلرزه، میگه به تمامِ کسانی‌ که به خاطرِ داشتن روابطِ خارج از ازدواج قضاوتشون کردم، ایمیل زدم و عذر‌خواهی کردم، همیشه همه رو نهی کردم چون "سنیور" مخالفه ولی‌ الان... میزنه زیرِ گریه... میگم چه شکلیه؟ میگه خیلی‌ خوب، جذاب، یه مرده، یه مردِ واقعی‌، خیلی‌ می‌دونه، به روزه، سیاهه...دلم لرزید، سیاه‌ها گرمند، خیلی‌ هم پر طرفدارند بینِ بلوندها، دیگه اگر خوش تیپ هم که باشند که واویلا، ولی‌ تعهد و وفا؟!! نه....تعمیم نمیدم، خودشون هم به این معتقدند!
تو راه برگشت به خونه، به این فکر میکردم که من چم شده، از ارتباطش با یه مردِ متاهل ناراحت نشدم، تازه خوشحال هم شدم که یه مردی پیدا شده که تونسته بشکنه اون نگاهِ یه بُعدیش رو و شاید شفایِ افسردگیش باشه، ولی‌ از سیاه بودن مرده دل‌-نگران شدم که نکنه بازیش بده و بگذاره بره! تو این دو سالی‌ که میشناسمش، خیلی‌‌ها طرفش اومدند ولی‌ از اونجاییکه فقط به ازدواج معتقده، هیچ ارتباطی‌ رو نپذیرفته و همیشه دعا میکرده که "سنیور" شوهرش رو بفرسته، ولی‌ این بار...گفت مدتیه که کلیسا هم نمیره و نگرانش شدند، و تماس که میگیرند جواب نمیده

۲- دوشنبه تعطیل رسمی‌ بود، ساعت ۱۰ زنگ زد، خواب بودم، سریع قطع کرد و بعد ایمیل زد که عصری ببینیم همدیگه رو. ظهر رفتم سرِ کار، عصر زنگ زد، گریه میکرد که به هم زدم، ایمیل زدم که کلید آپارتمانم رو پس بیاره. نه نباید این کار رو می‌کردم، نمیتونم همیشه منتظر باشم، یه رابطه نیمه نه، همینطور حرف میزنه کار دارم نمیتونم گوش بدم، میگه میام ببینمت، آخرِ وقت میاد، با "کلر" آشنا در میان، تو یه کنگره همدیگه رو دیده بودن، وقتی‌ که "کلر" ژورنالیست بوده و هنوز کارش رو رها نکرده بوده، با هم میایم بیرون، میپرسم موضوع چیه؟ به هم ریخته است، میگه "سنیور" حرفم رو شنیده و امروز یکی‌ از دخترهای کلیسا اومده پیشم و انقدر باهام حرف زده و من هم تصمیمم رو گرفتم، "لرد" بهم کمک کرده و ایمیل زدم که کلیدم رو بیاره ولی‌ اون هنوز قبول نکرده، میگه میگه میگه یک در میون "لرد"، "سنیور" و "Dieu" فقط گوش میدم، مضطربه، میگه بریم خونه من، امشب پیشِ من ب‌مون، قراره بیاد کلیدم رو بیاره نمیخوام تنها باشم، قبول می‌کنم، نه به خاطرِ تنها نبودن، به خاطرِ این همه پریشونی .... کنارِ اجاق‌گاز ایستاده و موبایلش دستشه و هی‌ چک میکنه، منتظر و مضطربه... میگم بشین، بنویس، هر غلطی میخوای بکن فقط گریه نکن، من آشپزی می‌کنم... پسره نمی‌تونه بیاد، بهونه میاره، حق داره شبِ یه روز تعطیل به چه بهونه بزنه بیرون....یکی‌ دیگه از دختر‌های کلیسا زنگ میزنه و یه ساعتی‌ صحبت میکنند و نیم ساعتی‌ هم دعا میکنند با هم به امیدِ تموم شدنِ این رابطه، مطمئنم که به این زودی تموم نمیشه، کافیه پسرِ رو ببینه... شاید اگه مثلِ یه آدم عادی زندگی‌ میکرد، ورزش، سفر، دیدنِ خونواده، مطالعه نه فقط کتابِ مقدس، فیلم، تئاتر، نه اینکه همه چی‌ تو چارچوبِ کلیسا، به اینجا کشیده نمی‌شد... شاید هم لازمه، هیچ چیز تو این دنیا قطعیت نداره، به هر حال این بهم ریختن‌ها هم هست فقط گاهی‌ بهونه لازمه، کسی‌، چیزی.... تنهایی بده، بد تر از اون این بی‌-کَس بودنه! ۱۹ سالگی خونواده رو ترک کرده و اومده اینجا ۱۵ ساله که اینجاست، یه بار هم خونواده ش نیومدند دیدنش، سالی‌ یه بار برای نوئل این میره...... بالاخره به بهونه هوا‌خوری پسرِ از خونه زد بیرون و اومد ولی بالا نیومد به خاطرِ حضورِ من و این میره پایین، ۱۱ شب رفت تا ۳ صبح، وقتی‌ برگشت، شنگول بود، همین..... میگم ببین، تو به این توجه و رابطه احتیاج داری فقط اگر بتونی‌ وابسته نباشی‌ (۱۶ سالم بود که یه روز مامان بهم گفت: مادر با آدمها همراه باش، مثلِ یه درخت کنارِ درختِ دیگه، نه مثلِ پیچک که اگر همراهت جا زد نیفتی، نریزی، نپاشی)، و هی‌ به این ماسماسکت نگاه نکنی‌ که ایمیل زده یا نه، همون انقدر که ذوق داره گرفتن این ایمیل ها، همون انقدر هم انتظارش عذاب آوره، زندگیت رو بکن و خوب هر وقت هم که نیاز داشتی بهش زنگ بزن و .... (از خودم میپرسم این نگاهِ ابزاری به رابطه از کجا اومده؟!! از کی‌؟! میترسم...) تا ۵ صبح حرف میزنه، عکسش رو بهم نشون میده، میگه که خود اون هم همینجوری با زنش آشنا شده، زنش با کَسِ دیگه‌ای بوده ۶ سال پیش وقتی‌ همدیگه رو دیدند، مدتی‌ ارتباط داشتند، بعد دختره به هم زده رابطه ش رو و حالا اینها با همند و یک سالی‌ میشه که ازدواج کردند...و بر این باوره که "لرد" راهِ این رابطه رو باز کرده وگرنه چرا روابطِ دیگه شکل نمیگرفتند، میگم خب تو اجازه نمیدادی ولی‌ این رو اجازه دادی، میگه نه "سنیور" اینجور خواسته!

۳- صبح سه شنبه بیدار که شدم رفته بود، یاداشت گذاشته برام که عصری باهاش برم بوتیکِ BEDO, پسره یه پیراهنِ قرمز اونجا دیده، این بره بگیره و اون پولش رو بده، نوشته ببین "چقدر عاشقمه!!!!!"

۴- ایمیل زده، امشب بیا خونه من و بعد بریم دیسکو،اون هم میاد یکی‌ از دوستهاش هم هست، میگم تا ۸ شب دانشگام و بعد هم قول دادم برم دوچرخه‌سواری، متاسفم، ولی‌ همیشه کنارتم، تنها نمون، هر وقت دلت گرفت زنگ بزن، بیا پیشم... زنگ زد، اصرار میکنه، بهونه می‌آرم.... اصلا نمی‌خوام درگیر این رابطه ه بشم، نه اصلا ...

۱۳۹۰ اردیبهشت ۳۱, شنبه

و بارِ دیگر؛ ۳۱ اردیبهشت!

ووقتی‌ اون شبِ سیاه ۳۱ اردیبهشت مامان رسید بالا سرِ بیژن، به حالتِ سجده توی نهرِ آب افتاده بود. صورتش رو چسبوند به صورتِ خودش هنوز گرم بود و زبونش لای دندوناش گیر کرده بود. سریع رسوندنش بیمارستان: "متأسفانه نیم ساعته که تموم کرده، سکته مغزی!"
تو جیبش یه برگه تا شده بود با دو شعر نوشته شده روی هر صفحه، یکی از "سهراب سپهری"
در شبی تاریک
که صدایی با صدایی در نمی‌‌آمیخت،
و کَسی‌ کَس را نمیدید از ر‌ه نزدیک
یک نفر از صخره‌های کوه بالا میرفت
......


و دیگری: شعری از هوشنگ ابتهاج "دیر است گالیا":

دیر است گالیا !

در گوش من فسانه ی دلدادگی مخوان
دیگر ز من ترانه ی شوریدگی مخواه
دیر است گالیا
به ره افتاد کاروان

عشق من و تو ؟! آه
این هم حکایتی است
اما در این زمانه که درمانده هر کسی
از بهر نان شب
دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست
دیر است گالیا
به ره افتاد کاروان

شاد و شکفته در شب جشن تولدت
تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک
امشب هزار دختر همسال تو ولی
خوابیده اند گرسنه و لخت بر روی خاک
زیباست رقص و ناز سر انگشتهای تو بر پرده های ساز
اما هزار دختر بافنده این زمان
جان می کنند در قفس تنگ کارگاه
از بهر دستمزد حقیری که بیش از آن
پرتاب میکنی تو به دامان یک گدا
وین فرش هفت رنگ که پامال رقص توست
از خون و زندگانی ی انسان گرفته رنگ
از تار و پود هر خط و خالش هزار رنج
در آب و رنگ هر گل و برگش هزار ننگ
اینجا به خاک خفته هزار آرزوی پاک
اینجا به باد رفته هزار آتش جوان
دست هزار کودک شیرین بیگناه
چشم هزار دختر بیمار ناتوان

دیر است گالیا
هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست
هر چیز رنگ آتش و خون دارد این زمان
هنگامه ی رهایی ی لب ها و دست هاست
عصیان زندگی است
دیر است گالیا
به ره افتاد کاروان

در روی من مخند
شیرینی ی نگاه تو بر من حرام باد
بر من حرام باد زین پس شراب و عشق
بر من حرام باد تپش قلبهای شاد
دیر است گالیا
هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست
به ره افتاد کاروان
دیر است گالیا


بیژن رفت ولی‌ یاد و خاطره ش همیشه با ماست. نه با غم و نه با کینه و نفرت بلکه زنده، عمیق و پویا، مثلِ خودش، وقتی‌ که حضور داشت!

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۹, پنجشنبه

یه روزِ بهاریِ خوب!

- میتونیم بیرون بشینیم؟ آخه هوا خیلی‌ خوبه.

دختر جوون مشکی‌ پوش با موهای بلند و بلوند همونطور که دولا شده دو تا منو برداره، میگه باید بررسی‌ کنم. با همون منوهای تو دستش میره بیرون. هنوز تراس رستوران آماده نیست، میزِ گردِ کوچیکی رو آماده میکنه و ما میشینیم. روم رو می‌کنم به علی‌ و میگم، چه روزِ خوبی‌ اومدی کبک، تو با خودت آفتاب رو آوردی! میدونی‌ دو هفته هوا افتضاح بود، ابری، بارونی، سرد، پر باد با آسمون خاکستری و غمگین.

تا غذامون رو انتخاب کنیم و سفارش بدیم، که این خیلی‌ هم طول میکشه بسکه یه ریز حرف می‌زنیم، دو تا پسرِ جوون میان و بقیه میز‌ها رو آماده میکنند.
از اینور اونور حرف می‌زنیم، من از ایران، نامزدی برادر کوچیکه خیلی‌ خوشحال میشه، از فامیل... اون از دختر خوشگلِ ۴ ساله ش و از پسر شیطون ۲ سالش، از خانومش که تازه درسش رو شروع کرده... از زندگی‌ میگیم، زندگی‌ اینجا، اونجا...از کار، درس،.... گذرِ عمر رو تو سر و صورتش میبینم، موهاش کاملا جو گندمی شده، جاافتاده شده حسابی‌، یه بابایِ خوب، یه مردِ مهربون... گذرِ سالها رو نمیفهمم، مگر دوستهای قدیمی‌ رو ببینم یا بچه‌هایی‌ که به دنیا اومدنشون رو شاهد بودم، خودم که حس می‌کنم تو همون سالهای ۲۸-۲۷ سالگی موندگار شدم. ازش میپرسم تغییر کردم؟ میگه راستش به یه خانمِ خارجی‌ راحت میتونی‌ بگی‌ خوشگل شدی یا ... ولی‌ با ایرانی‌ها یه خرده سخته گفتنِ این کلمات ولی‌ از همون لحظه که دیدمت میخواستم بگم که لاغر شدی و عالی‌ و چارتا تعریفِ دیگه میکنه که خوشم اومد، شنیدنش شیرین بود...
یه خرده که می‌گذره از برادر کوچیکه میگم که این روز‌ها بیمارستانه، از پاره شدنِ معده اش و عملِ سختی که داشته و این هفته بدی که گذروندم و روزی چند بار با ایران در تماسم ،از اینکه "اردیبهشت" میرفت که دوباره "اردیجهنم"مون بشه، ... نگران میشه، میگم خطر رفع شده و دیگه زمان و مراقبت لازم داره برای خوب شدن!
انقدر سرمون به حرف و یاد آوری خاطرات گرم بود که نفهمیدیم چقدر گذشته، از اومدورفتهای گارسونِ جوون، و سوالهایی که میپرسه در مورد رضایت از غذا میفهمم که انگار خیلی‌ نشستیم!
هوا عالیه، عالی‌، یه روزِ خوب اردیبهشتی... کنار رودِ سنت لوران قدم می‌زنیم، وقتِ بیشتری نداره و باید کم کم برگردیم، ساعت ۴ با استادش قرار داره تو ایستگاهِ اتوبوس که برگردند دانشگاهِ لاوال، فردا هم جلسه‌ دارند، و فردا شب برمیگرده.
وقتِ باقیمونده رو میریم تو تراس Starbucks خیابون Grand Alée میشینیم و قهوه و شیرینیمون رو می‌خوریم. این شعبه Starbucks رو دوست دارم، شبهایِ زمستون به یادِ زمستونهای باغ، کنارِ شعله‌های قرمز و آبی‌ چوب مصنوعی‌ شومینه قشنگش، رو کاناپه مخملِ قرمز میشینم و همزمان با خوردنِ قهوه درس می‌خونم، و غروبهای تابستون به خاطرِ درختِ تنومندی که سایه انداخته رو تراس، و من رو یادِ درخت چنارِ قدیمی‌ کنار جوی آب خونه میندازه میام و میشینم پشتِ میزِ کوچیک و گردی که دور از این درخت قرار داره و قهوه میخورم و کتاب می‌خونم گاهی‌ هم آدمها رو نگاه می‌کنم ...

لا‌به‌لای آدمهای تو پیاده رو، استادش رو میبینم که که از سمتِ پارلمان میاد، مکث میکنه جلوی کافه و بعد به ساعتش نگاهی‌ میندازه، ظاهراً تخمین میزنه وقتِ خوردنِ یه قهوه رو؟ براش دست تکون میدم، نمی می‌بینه، کلا توجه نداره، با هم دست تکون میدیدم، و علی‌ صداش میکنه میاد پیشمون، خوشحاله که همینجا همدیگه رو دیدند، میره تو و با یه لیوان قهوه و یه کیکِ کوچیکِ خامه دار برمیگرده. میپرسه روزِ خوبی‌ داشتید؟ سؤال میکنه، نحوه آشناییمون، نسبتمون،و.... جواب میده که خواهر‌زاده‌های من برادر‌زاده‌های پروینند. چشمای استادش که یه خانمِ امریکایی میانسال و مجرده برق میزنه و با خنده رو به من میگه ا..‌ پس یه جشن عروسی مشترک داشتید؟ کی‌؟ میگه ۱۳-۱۲ سال پیش... میگم۱۷ سال! زمان زود گذشته پسر، خیلی‌ زود...از آشناییمون میگه که برمیگرده به دوستی‌‌های قدیمی‌ آقاجون و .... اوه ه ه ه، اون میگه و من لبخندی میزنم و میرم تو اون سالهای دور....اولین باری که علی‌ رو دیدم دبیرستانی بود، من هم شاید تازه دیپلم گرفته بودم، بعد‌ها رتبه ۷-۶ کنکور شد و اومد تهران دانشگاهِ شریف ... و بعد هم که عروسی‌ِ برادر‌بزرگه ما با خواهر بزرگه اونها و رفتنشون از ایران... و بعد، من شدم خواهرِ بزرگشون..

از پنجشنبه شبها و روز‌های جمعه باغ میگه، برنامه‌های کوه، کتابخوانی، تئاتر، سینما .... گاهی‌ بیش از ۵۰ نفر آدمِ متفاوت، سنهای مختلف، عقاید متفاوت، مذهبی‌، غیرِ مذهبی‌، قرتی، سربراه... از خالجون و شوهرش گرفته، بچه های فامیل، نوه دایی‌های مامان، نوه عمه ها،... دوستهای من از رشت، کرمان، مشهد، اصفهان.... می‌رفتیم کوه، برمیگشتیم پایِ اون چنار مینشستیم، مامان و آقاجون میومدند پیشمون، چائی تازه دم با صفای اونها... افشین دف میزد، امیر تار، نیما و رضا سه‌تار، امیر از سیما - بینا می‌خوند"نگاری نو قد چار شونه داری لیلا خانم..." آنا هم با اون صدای باز و قشنگش از مرضیه "من عاشقمُ گنهکار، آیا همه شما بیگناهید ...."، دلکش، محمدِ نوری و.... چه روز‌هایی بود علی‌، حالا اینجا فرسنگ‌ها دور از خونه داری از چی‌ میگی‌، من رو به کجا بردی پسر...
استاد با خوشحالی گوش میده و گاهی‌ چیزی میپرسه... به من نگاه میکنه و لبخند میزنه، من هم ... سوالی میپرسه، حواسم نیست ظاهراً مربوط به خانومشه، که جواب میده: پروین دومین نفری بود که سهیلا رو بهش معرفی‌ کردم....سالن خنکِ سینما عصرِ جدید، عصرِ یه پنجشنبه پاییزی، اوایلِ پاییز سال ۷۹، اسمِ فیلم رو یادم نیست،دو تا دخترِ جوون دانشجو منتظرمند، یکیشون ساده‌پوش تر... سهیلا، یه دخترِ خوش چشم‌ابروی شیرازی، ۲۲-۲۱ سال شاید، با خنده ای شیرین و نگاهی‌ نگران، هم سنّ و سال شاگردهای سالهای قبلم، شاید فکر میکرد نظرِ من خیلی‌ مهمه در تصمیم این مهندس جوون، تک پسرِخونواده، اولین نوه پسری یه فامیلِ بزرگ که کلی‌ براش نقشه‌ها کشیده بودند .... بعد از فیلم رفتیم رستوران سنتی‌ "آقا‌بزرگ" اول بولوار کشاورز، نزدیک میدون ولیعصر، اون موقع‌ها مدتی‌ پاتوقم بود...از همه جا حرف زدیم الا حرفِ اصلی‌، قبل از بیرون اومدن، بهش گفتم: علی‌ عزیزِ فامیله و عزیزِ علی‌ هم برای ما عزیزه، به دلم نشسته بود... باید از قولِ خودم حرف میزدم نه همه، ولی‌ گفتم، نگاهش آروم شد... تو ماشین موقع اومدن به کرج، با سمی از فیلم گفتیم، از آقا‌بزرگ، از در، از دیوار... علی‌ طاقت نیاورد، محجوبانه پرسید: نظرت چی‌ بود؟ گفتم: سه تا صفت در این دختر دیدم یک: مهربونه، دو گرمه و سه بی‌ حد دوستت داره، چرتکه ننداخته، و همه اینها خوبه، با این دختر خوشبختی‌! زیرِ لب گفت: میخواستم مطمئن بشم! گفتم باش... و یکی‌ از بهترین و ایده‌ال ترین زوج‌هایی‌ هستند که میشناسم!
حالا دیگه داره از من میگه، شخصیتم، خصوصیاتِم، کارهام،... از سالهای دور تا الان.... لبخند میزنم و گوش میدم... اینهائی که میگه منم یا بودم... چه جالب... خودم رو به خودم یاد آوری میکنه....دنیا چه کوچیکه، کندرو، مشهد، تهران، کبک....
بعد هم که قبل از من اومد ونکوور، دانشگاه UBC برای دکترا، بچه‌ها اینجا دنیا اومدند و الان هم که مشغول به کار شده...

شبش هم سارا زنگ زد، از دوستهای قدیمی‌ رزیدانسِ دانشگاه لاوال، خونه "ا" بود. خونه "ا" جائیه شبیه روستاهای شمالِ ایران، سبز، زیبا و آروم. من هم رفتم اونجا، شب خیلی شاد و خوبی‌ داشتیم... چهار‌شنبه، یکی‌ از بهترین روزهائی بود که این سالها اینجا داشتم!

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۷, سه‌شنبه

!!!

دو سه روز پیش، دقیقا یادم نیست کی‌، وقتی‌ صفحه یاهو رو باز کردم چشمم به این خبر افتاد که یه دختر جوونِ بلژیکی رو سایت Ebay به ۵۰۰۰۰ یورو Virginity ش رو به حراج گذاشته با این پیغام که "دیگه وقتشه که خودم رو از شرّش خلاص کنم و ....."!

http://fr-ca.etre.yahoo.com/la-virginit%C3%A9-t-elle-perdu-sa-valeur-20110506-064920-213.html

ظاهراً این موجیه که از سالِ ۲۰۰۹-۲۰۰۸ شروع شده، و دخترهای ۱۹-۱۸ ساله آمریکایی برای تهیه هزینه تحصیلی‌ و گاهی‌ کمک به خونواده‌ که سرمایه زندگی‌ ندارند این کار رو می‌کنن. یادم میاد همون سالها اولین باری که این خبر رو خوندم یه دخترِ ۱۸ ساله برای تهیه هزینه تحصیلش این اعلان رو رو سایت زده بود! برام جالب و شوک‌آور بود، حراجِ Virginity رویِ Ebay , این مطلب رو دنبال می‌کردم، و یه آقای مسنی هم خریدار بود، ضمنِ اینکه بحثِ خود فروشی‌ هم نبود، به عنوانِ یه سرمایه بهش نگاه میشد که حالا به وقتِ نیاز باید تبدیل به پولش کرد، البته همون موقع هم نظرات متفاوت بود. نقد‌های زیادی هم شاید شد، به هر حال یه ابتکار بود شاید! و شاید از قبل هم بوده و من نمیدونم.

ایریس و ریمه میگند، این خود فروشی‌ و فحشاست، میگم این دخترهای جوون به این مساله به عنوانِ تنها داراییشون نگاه میکنند و سرش معامله میکنند برای بهبودِ زندگیشون و حتما تقاضا هم داره و جواب داده، و ما چون تو شرایطِ اونها نیستیم نمیتونیم قضاوت کنیم! ایریس دماغش رو چین میندازه، سرد نگام میکنه و یه پیف پیف میکنه، عکس العملی که همیشه در مقابل چیز‌هایی‌ که نمیپسنده انجام میده، مخصوصاً اگر مغایر با کلامِ خدا باشه! در هر حال این مساله خیلی‌ شخصیه، خصوصی‌‌ترین بخشِ زندگی‌ِ یه دختره که بستگی زیادی به مذهب، فرهنگ، اصولِ اخلاقی‌ و زادگاهش داره، و نقشِ مهمی‌ رو هم تو زندگیش بازی میکنه! که من اصلا وارد بحثش نمیشم، هر کسی‌ خودش می‌دونه و اصول اخلاقی‌ و اعتقاداتش، نه حفظش رو تحسین می‌کنم نه از دست دادنش رو تقبیح و یا برعکس...
هنوز دو دقیقه نگذشته که سلامش رو علیک گفتم که میپرسه: چند وقته اینجایین؟
- ۶ سال و نیم.
- چه کار کردین این مدت؟
- درس خوندم، فوقِ لیسانس و الان هم که دکترا.
-همه این سالها رو درس خوندین؟!!! که چی‌ بشه؟! پس زندگی‌ چی‌؟!!

هیچ توضیحی ندادم فقط نگاش کردم، همین!

ولی‌ انقدر تحقیر و بی‌ ارزشی تو کلام، نگاه و لحنِ صحبتِ این پسرِ ۲۴-۲۳ ساله ایرانی که به پول و اصرارِ بابا‌جون، ۴-۳ ماهه به قولِ خودش به کبک تبعید شده که یه لیسانس زبانِ فرانسه بگیره بود که قهوه‌ای می کرد همه حس وحال درس خوندنِ، شوق و ذوقِ فرستادن مقاله برای فلان مجله علمی‌ و تلاش برای خوندن پست دکترا تو لابراتوارِ ناسا (JPL) رِو!

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۴, شنبه

یکی‌ دو هفته هست که هوا بدجور گرفته ست و می‌‌باره، یکی‌ دو روز آفتابی شد و دوباره ابری و بارونی، قراره تا چند روز همین وضع باشه.

امروز هم سرِ کار بودم، ۵شنبه عصر هم. خیلی‌ کارم رو دوست دارم، اصلا یه حال و هوای دیگه داره، یه جور زندگیه ... نه که این سالهای اینجا همیشه تو محیطهای علمی‌ و پژوهشی بودم، این تنوع عالیه ..... راستش من همیشه فعال بودم، از دوره دبیرستان، در طول سال و تابستونها، تو کتابخونه محل به صورتِ داوطلبانه و رایگان ریاضی و زبانِ انگلیسی‌ درس میدادم. از سالِ دوم دانشگاه هم رفتم دبیرستان و به صورتِ حق التدریس ریاضی درس دادم، اون موقع اصلا تصمیم نداشتم دبیر بشم، سالِ اولی‌ که کنکور دادم دبیریِ ریاضی قبول شدم ولی‌ نرفتم، بعد از دانشگاه هم که دیگه به کارم علاقه مند بودم و موندم و رفتم هنرستان و پیش دانشگاهی، تنوع داشت، کارم رو دوست داشتم و بیشتر از هر چیز بودن با نوجوونها رو، شاگردهام رو خیلی‌ دوست داشتم و ارتباطمون هم همیشه خوب بود، زرنگ و تنبل هم نداشت برام، خودشون مهم بودند، خودِ خودشون، هر چند که دبیرِ سختگیر و منضبطی بودم، خیلی‌ ...
تو همون سالها، مدیریتِ یه آموزشگاهِ خصوصی‌ِ زبان انگلیسی‌ پیشنهاد شد که پذیرفتم و هنوز بعد از ۷ سال اسمم به عنوانِ مدیر مسول رو تابلو و پایِ همه نامه‌ها هست و خودِ مؤسس کارها رو انجام میده، نمیدونم چرا شخصِ دیگه‌ای رو استخدام نمیکنه، منفعتِ مالی‌ برای من نداره! یکی‌ دو سال قبل از اومدنم هم با برادر وسطی یه شرکت کامپیوتری زدیم که در زمینه سخت افزار، نرم افزار، آموزش و خرید و فروش کامپیوتر فعالیت میکردیم، و از اونجاییکه هر دومون شاغل بودیم و عصر ها و شب‌ها به اونجا میرسیدیم خسته مون میکرد، همزمان فرصتِ خوبی‌ پیش اومد و محل و امتیازِ یه آموزشگاه کامپیوتر رو خریدیم و من رفتم اونجا و چند ماه بعد هم که همه رو گذاشتم و اومدم اینجا...
اینجا هم که درس بود و تحقیق، اگر کار هم بود تو همین زمینه بود، ارتباطاتِ اینجا هم چه ایرانی و چه غیرِ ایرانی با افرادی از همین محیطها بود و من دلم هوایِ تازه میخواست، هوای مردمِ کوچه و بازار رو داشتم... و این کار الان همین حالت رو برام داره... ارتباط با آدمهای دیگه، از همه نوع، از همه قشر و تو دنیای حقیقی‌ .... آقاجون نمیدونه کار می‌کنم، مونیک هم ... فقط برادر وسطی می‌دونه و مامان...

از کارِ جدید بگم و آدمها که بیشتر بازدید کننده هستند تا خریدار. اکثرا زوج هستند، جوون و کم سنّ و سال، پیر، خیلی‌ پیر، همجنسگرا..... و در کلّ چند دسته هستند:

توریستهای آمریکایی، توریستهای پولدار و دماغ‌ سربالایی هستند که خیلی‌ راحت خرید میکنند، در موردِ تاریخچه یه جنس آنتیک می‌پرسند مثلا یه کاسه سرامیک که نقاشیش کارِ دسته، ۷۰۰$، یا یه قالیچه ایرانی دستباف ۲۰۰۰$ ، چونه نمیزنند، دوبار سه بار هم نمیرند که بیان...
توریستهای ژاپنی، آروم، بی‌ سر و صدا، شگفت زدگی شون رو از چشمهاشون میشه خوند و اینکه آروم و مودب میان نزدیک و میگند که بوتیک زیبایی دارید، پولدارند، فکر میکنند و بعد خرید.
یه سری توریست ها، گروه‌های ۵-۴ نفره خانومهای بالای ۵۰ سال که شاید تازه بازنشسته شدند و وقتی‌ میان تو قبل از هر چیز قیمت رو می‌پرسند، خیلی‌ هم پر سر و صدا ابراز احساسات میکنند wowwwwwww ....همیشه هم یه چیزی برای یادگاری برمیدارند، یه شال پشمی ایرانی، یه دست‌بند، نظر زخم، چشم،....
یه سری هم کبکی‌ها هستند که تیپهای مختلفند، پیرزن‌پیرمردهای پولدار، جوانهای شاد و شلوغ، زوج‌های میانسال و آرومتر... هر خریدی هم که میکنند، مخصوصا اگر خرید برای خانم باشه و آقا پول بده، همون دم صندوق همدیگه رو میبوسند، لب میدند، نه یه بار دو بار حالا.... انگار آقا یه کارِ خارق العاده کرده باشه،... به سنّ و سال هم ربطی‌ نداره.... امروز یه خانومی شاید بالای ۷۵ سال یه انگشتر انتخاب کرد گرون هم بود، جلوی صندوق داشت فکر میکرد که با توجه به قیمتش بگیره یا نه، خوشش اومده بود که شوهرش گفت من حساب می‌کنم.... انقدر ذوق کرد که نگو، کلی‌ لب دادند و لب گرفتند... روزِ اول خجالت می‌کشیدم، لبخند میزدم و سرم رو مینداختم پایین و خودم رو با نوشتنِ فاکتور مشغول می‌کردم، امروز ولی‌ عادی بود همون لبخند رو با نگاه بهشون میزدم دلم میخواد یه بار این زوج‌های همجنسگرا که کم هم نیستند و میان مخصوصاً اون‌هایی‌ که تیپ‌های محترمی دارند و نمیتونی‌ تشخیص بدی از ظاهرشون، خرید کنند و عکس العملشون رو ببینم...
هندیها، پاکستانیها، دسته‌های چند نفری هستند از پیر تا جوون و چند تا بچه، خرید هم نمیکنند و فقط سؤال میکنند...
و اما ایرانی‌هایی‌ که تا به الان دیدم، توریست بودند و از شهرهای دیگه اومدند، خرید نمیکنند و همش هم معتقدند که همه این آنتیک‌ها از ایران اومده و ما بهترین‌ها رو داریم، یه چیزی رو نشون میده میگه وای این کارِ اصفهانه! مثلا میگم نه ترکه، هندیه یا مال مراکشه میگه واااا نه، بهترش رو ایران داریم، منظورشون اینه که هنر نزدِ ایرانیان است و بس!

"دَوید" با همه اینکه مؤدب و متینه، مستقیم و غیرِ مستقیم شجره نامه من رو در آورد، از سنّ و سال، خونواده، خواهر و برادر، آشپزی می‌کنم یا نه؟ ایرانی یا غیر ایرانی و....همه رو پرسید. فقط مونده یه سؤال، که اون رو هم منتظرم که به زودی بپرسه! سوالیِ که فقط ایرانیها می‌پرسند، و حتما هم می‌پرسند، حتی اونهایی که ادعایِ روشنفکری دارند حالا یا مستقیم یا به واسطه.... نمیدونی در جواب چی‌ بگی‌، انقدر که این سؤال شخصیه، گاهی‌ تو معذوریت می‌مونی و گاهی‌ هم اعتماد میکنی‌ و جواب میدی ... این یکی‌ از مهمترین تفاوتهای ما با کاناداییها یا کبکی‌ها که من بهتر میشناسمشونه، حدودِ ۵ ساله که Jean-Pierre رو میشناسم و رفت و آمد خونوادگی دارم، ارتباطم هم کاری شروع شد و سوپروایزرم بوده هنوز یه بار نپرسیده چند سالته؟ یا بگه تنهایی؟ ازدواج کردی یا نه؟ چرا؟ هیچ... مونیک هم، تازه خانم هم هست...البته انقدر با تجربه هست که بفهمه پشت این چهره آروم و شاد با رفتارِ ملایم، خطِ قرمز‌های پر رنگی‌ هست!

با این کار، وقتِ آزادم کمه، دیگه نمیتونم هر ساعتی‌ که دلم خواست برم Gym, دوچرخه سواری یا شنا. برنامه Gym ثابت سه یا چهار روز صبحِ زود قبل از ۶:۳۰. شنا که همیشه شبها میرفتم حالا تعداد دفعاتش کم شده، ۲ شب در هفته، دوچرخه سواری هم تقریبا ۴-۳ شب و عصر‌ که وقت بشه یک تا دو ساعت...

با تمامِ این حرفها کارم رو دوست دارم، خودم رو تو موقعیتِهای مختلف محک میزنم و میشناسم، گاهی‌ یه رفتارهایی از خودم میبینم که انتظار ندارم، مثلا با تمام ادعاهای که دارم که ملیّت، نژاد، مذهب و .... آدمها رو متمایز نمیکنه و همه مساویند، می‌‌بینم که نه من هم گاهی‌ فرق میدم به نژاد مختلف، یعنی‌ برام فرق میکنه یه کبکی با یه هندی.....

در کلّ از دلتنگیها که بگذریم، زندگی‌ این روز‌ها خوبه

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۱, چهارشنبه

!!!

یه چیزی بگم، من امروز یه ایمیل گرفتم از یکی‌ از خانومهای مسنِ ایرونی‌، از قدیمیهای کبک. دکتر بهش گته باید تحرکش رو زیاد کنه و با انجامِ ورزشی که دوست داره، حتما وزنش رو کم کنه. حالا ایشون از من خواسته که یه کلاس رقص بگذارم، و قول هماهنگی کلاس و ثبتِ نام شاگردهای با پشتکار و ساعی رو هم داده! فکر کن، آخرِ عمری... چه رزومه‌ای بشه بعد‌ها رزومه ام!!! فقط یه بار تو یه مهمونی‌ با هم بودیم، مهمونی‌ سالِ نو. پیشنهادش هم خیلی‌ جدیه!
پیشنهادِ باحالیه البته!!!

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۰, سه‌شنبه

پروانه‌ها پرواز میکنند!

شنبه شبِ دو هفته پیش، وقتی‌ ایریس برگشت خونه هم خوشحال بود و هم کمی‌ تو فکر! لباسش رو عوض کرد، پیژامه ش رو پوشید و اومد تو اتاقِ من، دراز کشید رو تخت.داشتم کتاب می‌خوندم، پرسیدم: چه خبر؟ چه خبر از پروانه ها؟ جواب داد: هیچ چی‌، هیچ چیزِ تازه، مثلِ همیشه باز هم گفت که تو خیلی‌ مهربونی "Tu es si gentille!" فقط همین تعریف رو میکنه! گفتم که غلط نکنم تو رو مثلِ خواهر بزرگش دوست داره. گفت: اوه پروین، اوه نه! همونطور دراز کشیده برگشت رو شکم و صورتش رو تو دستهاش قایم کرد. بدجنسی کردم (نمیدونم چرا این پسره به دلم نمیشینه البته برای ایریس) گفتم حالا باز مثلِ خواهر بزرگش ببینه که بهتره تا مثلِ مادربزرگش! یه دفعه برگشت به پشت دراز کشید و دستش رو گذاشت رو شکمش و گفت: آاخ پروین... پروانه ها، پروانه‌ها مردند!
فرداش گفتم: ایریس، دیشب شوخی‌ کردم، نظرِ من چه اهمیتی داره، به دلت گوش بده، هر چی‌ اون بگه درسته! هر آدمی‌ یه جور دوست داشتنش رو نشون میده، مطمئن باش دوستت داره وگرنه وقت نمیگذاشت برای با تو بیرون رفتن. (میدونستم دلیلِ محکمی نیست!)

شنبه گذشته، بعد از ظهر، اولین روزِ کارم با هم اومدند اونجا. یعنی خدا من رو بکشه ایریس با این انتخابت! درسته من به ظاهر اهمیت میدم، حالا نه در حدِ "کلارک گیبل" باشه در نقشِ "رت باتلر" و نه مثلِ "جورج کلونی" در همه نقش هاش... ولی‌ بابا مردی گفتند، زنی‌ گفتند، یه ابهتی یه چیزی.... ایریس، قد بلنده و درشت، خوشگل هم هست با رفتاری متین و موقر. پسره هم خوبه ولی‌ هم کوتاهتره و هم مثلِ پسربچه‌ها میمونه، حتما ویژگیهای خوبی‌ داره که ایریس انتخابش کرده، نگرانی‌ِ من از اینه که این دختر خودش رو مجبور کرده باشه که امیدوارم که اینطور نباشه و خوب انتخاب کرده باشه. چون فکر میکنه که دیر شده و ممکنه زمانِ بچه دار شدنش بگذره، مذهبی‌ِ معتقدیه و انتخابش فقط از بینِ افراد مذهبیه و کسانی‌ که حتما به کلیسا میرند .... یه خدا‌پدر‌بیامرزی هم تو دوستاش بهش گفته که تناسب فیزیک مرد و زن مهم نیست و مرد اگر از نظر جثه از زن کوتاهتر و کوچکتر باشه تو اتاق خواب بهتر رفتار می‌کنه!!!
خلاصه، من شب زودتر اومده بودم خونه، خسته نشسته بودم تو آشپزخونه که شنگول و سرحال رسید، نشست و کمی‌ از محلِ کارم تعریف کرد و منتظر بود که من حرفی‌ بزنم، باز بدجنسی کردم و نگاش کردم که گفت: خب نظرت چیه؟ به نظرت خیلی‌ کوتاهتر و کوچیکتر از منه؟ گفتم خوبه، ولی‌ یه ذرّه فکر کن و سعی‌ کن بفهمی نگاه اون به این ارتباط چیه؟ تو به این ارتباط جدی فکر میکنی‌، مطمئن بشو که نگاهِ اون هم همینطوره نه اینکه برای اون، فقط این یه ارتباطِ دوستانه است.ایریس، دلم نمیخواد اشکات رو ببینم. (به خدا دیشب یه ساعت فقط تو اتاقِ درّه، ساکت نگاش می‌کردم و اون زار میزد از دست دوست پسرش، خدا شاهده قلبم درد گرفته بود، اینا رو به ایریس نگفتم). گفت :اون گفت که تو دخترِ مهربونی هستی‌! که سر این مهربونی کلی‌ خندیدیم... میگم تو مهربونی، من هم که مهربونم... پس چی‌!! لطفا هر وقت این جمله ش تغییر کرد بهم بگو.... دو روز بعد گفت که تعریفِ دیگه‌ای هم کرده... خدا رو شکر!

امشب از درد شکم، زیرِ شکم، پا، همونطور دولایی دارم آشپزی می‌کنم (آاخ مامان کجایی؟!!) که میرسه، خوشحال میاد کنارم، می‌بینه حالم خوب نیست...آروم شروع میکنه به حرف زدن: بهت گفتم که چیزِ دیگه و هم گفته غیر از " تو خیلی‌ مهربونی"! میگم آره، ادامه میده و میدونی‌ که بهم گفته: ال بل و... که خیلی‌ به این ارتباط فکر کرده، دعا کرده و میخواد که این ارتباط به ازدواج برسه! از من هم خواسته که این کار رو بکنم و به ازدواج فکر کنم..... اوه ه ه پروین هنوز خیلی‌ زوده، فقط ۵ هفته هست که همدیگه رو میشناسیم! خوشحال میشم میبوسمش و میگم: مدت زمان مهم نیست، مهم اینه که مطمئن باشید از انتخابتون، این همون چیزیه که تو میخواستی .....وادامه میدم: اگر هر وقتِ دیگه بود و این کیسه آبجوش رو روی شکمم نداشتم یه آهنگ عروسی‌ میگذاشتم و ....... خیلی‌ خوشحاله، من هم خوشحالم به خوشحالیش ...
میگم میدونی‌ تو سومین نفری هستی‌ که تو این ۵-۴ روزه داری اینجور خبری رو بهم میدی و خوشبختانه هر ۳ تاتون هم خوشحالید و منتظر بودید!

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۷, شنبه

جالب و متفاوت....

یک هفته است که آسمون ابری و دلگیره و به شدت میباره، سطحِ پیاده رو‌ها و خیابونها پوشیده شده از کرمهای خاکی!
شنبه ۷ می ۲۰۱۱، کارِ جدید رو شروع کردم. ساعت ۱۰ صبح تو مسیری که میرفتم به سمت Vieux Québec به یاد خانم آخوندی ناظم دوم و سومِ راهنماییم بودم که چقدر نمره انضباط کم میکرد برای چهار تا تارِ مو، کفش تق تقی‌، و... به خاطرِ "جلب توجه" و همینطور مربی‌ پرورشی که از گناه صدا و نحوه صحبت کردن میگفت و حالا بعد از این همه سال، این سرِ دنیا، تو سّنی که میتونستم دختری به اون سنّ و سال داشته باشم، همینطور که قدم میزدم زیرِ بارون به اونها و حرفهاشون فکر می‌کردم!
قرار بود ساعت ۱۰ اونجا باشم که ۵ دقیقه زود رسیدم، دختر بچه خوشگلی‌ پشتِ میز نشسته بود و با کامپیوتر بازی میکرد. "کلر" هم مشغول صحبت با دو زوج توریست انگلیسی‌-زبان بالای ۷۰ سال بود، رو به یکی‌ از آقایون میکنه و میگه پروین، ایرانیه و رو به من میگه ایشون عراقیه! چهره آقا باز میشه و میگه در واقع پدر مادرم ایرانی بودند، ارومیه، ولی عراق بزرگ شدم و ۴۵ سال هم است که کانادا هستم. با خوشحالی‌ به فارسی‌ حرف میزنم، میگه متأسفانه بلد نیستم به جز چند کلمه. میتونست با زحمت بگه "ایصفهان کشنگه" و "خدا‌حافظ"! تا لحظه آخر که خانومش که یه خانم شیک و پر افاده کانادایی بود، خرید کنه ، کنارم ایستاد و با حسرت از شهرهای ایران حرف زد، تهران، اصفهان... میپرسه چند وقته اینجائی؟ چه کار میکنی‌؟ و میگه تو هم برنمیگردی.... گفتم برمی‌گردم، برای پدر و مادرم برمی‌گردم، دلیلی‌ نداشتم توضیح بدم ولی‌ مهربون بود...!
"کلر" من و دختر رو به هم معرفی‌ میکنه. دخترم آنا، ۸ سالشه و منتظره که پدرش بیاد دنبالش. اول فکر کردم دخترِ "رئیسم" ه. ولی‌ گفت که نه، اونها تازه دو ساله که با هم آشنا شدند. اسمِ "رئیسم" هست "دَوید"به انگلیسی‌ هم "دیوید"، فارسیش که: "داوود". از الان دیگه اسمش رو میگم مثلِ بقیه "Jean-Pierre ، مونیک.
کلر، ۴۷ سالشه، بلوند، سفید و توپر با چهره‌ای چند ملیتی، میتونه ترک ترکیه باشه، ایرانی، مراکشی، کبکی، و.... تو زمینه "بیمه‌" درس خونده تو یکی‌ از وزارتخونه‌ها کار تحقیقاتی‌ میکنه، مدتیه که تو این بوتیک مشغوله، این شعبه رو یک سال میشه که افتتاح کردند، حالا تصمیم داره که مرخصیِ بدونِ حقوق بگیره و اینجا رو بگردونه.
"دَوید، تو دههٔ ۴۰ زندگیشه حدوداً ۴۵-۴۴ سال، خوش قیافه است و خنده‌های با ‌نمکی داره، وقتی‌ میخنده مثلِ پسر بچه‌ها میشه. کت و شلوار و کراوات میپوشه، در کلّ شیک، محترم و مودبه و مثلِ اکثرِ مردهای ایرانی شوخه. با هم فارسی‌ حرف می‌زنیم. روز‌های تعطیل چند ساعتی رو میاد اینجا.
بعد از من،"استفان" و "محمود" اومدند. "استفان"، کبکیه، قد بلند و خیلی‌ لاغر، سنش رو معلوم نمیکنه به نظر بالای ۳۸-۳۷ سال میاد، تکنسینه ولی‌ همه کار میکنه. یه کلاه کاسکت رو سرشه که از پشت موهای کم پشت و فرفریش زده بیرون، فکر کنم جلوی موهاش ریخته. یک پیراهن مردونه گشاد و بلند به یه شلوار جین گشاد تنشه. مهربونه و پر‌حرف و حواسش به همه چی‌ و همه جا هست، هر یکی‌ دو ساعت هم میره بیرون که سیگار بکشه.
"محمود"، الجزایریه، باید تو دههٔ ۵۰ زندگیش باشه، قد بلند، چهار‌شونه و دندونپزشکه، ۱۷ ساله که اینجاست، تو رشته خودش کار نمیکنه، چون برای پذیرفته شدنِ مدرکش باید یه سری امتحان میگذروند که نگذرونده. خانومش "شهزاد"، پزشکه و این امتحانها رو گذرونده به‌ به عنوانِ پزشکِ خانواده کار میکنه که اتفاقاً دکترِ "دَویده"!

حسنِ کار کردنِ اینجا اینه که رئیس، کارفرما، کارمند، صندقدار، تکنسین همه با هم کار میکنند و فرقی‌ ندارند، تفاوتشون در حقوقِ دریافیتیه!

بابای "آنا" اومد دنبالش، "کلر " ما رو به هم معرفی میکنه، برخوردِ دوستانه‌ای با هم دارند.
از صبح موزیکِ ملایمی پخش میشد، میپرسم موزیکِ ایرانی دوست داری؟ میگه آره، رادیو جوان رو روشن می‌کنم. صدای موزیک ایرانی پیچید تو محیط. "کلر" ، "دوستت دارم" رو تو ترانه‌های ایرانی میفهمه و سریع تکرار میکنه.از استعدادِ "آنا" در رقص میگه و اینکه دلش میخواد دخترش رقصنده بشه، بهش میگم، من هم رقصیدن رو دوست دارم، هر رقصی ولی‌ خب رقصِ شرقی‌ رو ترجیح میدم!

کیفِ پولم رو یادم رفته بود، فکر کن، همین اولین روز مجبور بشی‌ برای خریدن قهوه و ناهار قرض بگیری، البته من چیز نگفتم، "کلر" پرسید نمیخوایی ناهار بخوری که جریان رو گفتم و خوب بهم پول داد که بهش برگردوندم.
موبایلِ بدبختم افتاد زمین و خورد شد با این حال هم زنگ میخورد و هم پیغام می‌گرفت چه صوتی چه نوشتاری! ولی‌ نمیتونستم جواب بدم، خیلی‌ باوفا بود این بیچاره، هزار و یک بلا سرش اومد حتی افتاد تو آبهای خلیج هودسن ولی‌ باز از کار نیفتاد، ظریف و خوشرنگ هم بود، حالا باید ببرم و عوضش کنم هنوز گارانتی داره. این هم یک اتفاقِ دیگه روز اولِ کار...

از بوتیک بگم، محاله کسی‌ از اونجا رد بشه و یه سر نیاد تو، و وقتی‌ هم که وارد شد بسته به شخصیتِ خودش ابراز احساسات و شگفت زدگی نکنند، از زیبایی آنتیک ها، دکوراسیون... بعد میرند و دوباره میان، دو بار سه بار،... گاهی‌ بازدید- کننده‌ها با صف میان تو بسکه زیادند، مثلِ اینهائی که میبرنشون گردشِ علمی‌، ربطی‌ هم به هم ندارند ها.... در حینِ اینکه به سوالهاشون جواب میدیم باید شیش دانگ حواسمون هم باشه که چیزی بلند نکنند با اینکه مجهز به سیستم امنیتی مدار بسته و دوربینهای کنترل کننده هم هستیم!

اولین فاکتور رو "کلر" زد و از دومی‌ رو به من داد، در این حال، فرصت کوتاهی که میشد در موردِ تغییر دکور میپرسید و خب من هم پیشنهاداتی میدادم و تقریبا هم خوب بود و به فروشِ بیشتر کمک میکرد، و هر کدوم از اینها رو هم هر با به "دوید" میگفت. پروین این رو کرد، سریع فروش رفت، پروین اون رو گفت خیلی‌ مفید بود،... خدا رو شکر تا حالا....
روزِ اول تا ۷ شب بودم. "استفان" ساعت ۵ با خوشحالی رفت، ظاهراً با یه خانومی تازه آشنا شده و شام دعوت بود، ذوقی داشت که نگو، به همه گفت.

امروز دو چیز رو فهمیدم و اینکه، هیچ نظارتی به قیمت گذاری نیست، مثلِ همه جای دنیا تو منطقه توریستی یه شهر قیمتها فرق میکنه، میخواستم قهوه بگیرم، "استفان" رفت گرفت و گفت تو رو نمیشناسند و فکر میکنند که توریستی بهت گرون میدند، و برای ما‌ها کمتر از نصفه قیمته.

دیگه اینکه، "کلر" گفت که قیمت نقره بالا رفته وباید قیمتها رو تغییر بدیم. این کار رو به من سپرد و گفت که چطور با توجه به وزن، نوعِ سنگِ به کار رفته و یه سری تخمینها این کار رو بکنم، با این روش تغییرِ قیمتها بسیار زیاده.

یا اینکه گاهی‌ مشتری که با پولِ نقد خرید میکنه قیمتی رو پیشنهاد میده که حتی زیرِ قیمت اتیکت خورده و بدونِ تکس و اینها هم می‌پذیرند، به عنوان مثال یه آینه و کنسولِ نقره کارِ ایرانی که حدودِ ۷۰۰۰$ میشد، خانومی پیشنهاد داد به ۵۰۰۰$ و اینها هم پذیرفتند.

شب وقتی‌ برمیگشتم خونه، با همه خستگی‌ِ سر پا ایستادن از ۱۰ صبح تا ۷ شب حس خوبی‌ داشتم، و جالب اینکه با اینکه دو تا کامپیوتر جلوم بود یه بار هم وارد اینترنت نشدم، به جز همون موقع انتخاب "رادیو جوان"...

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۳, سه‌شنبه

۹۰ دوست داشتنی!

تا الان سال ۹۰ خوب و مهربون بوده، امیدوارم همینطور پیش بره تا آخر، همونطور بشه که قدیمیها گفتند که "سالی‌ که نکوست از بهارش پیداست".

دیروز صبح امتحان داشتم برای گرفتن شهروندی کانادا (Canada Citizenship) و قبول شدم و کمتر از دو ماه دیگه مراسم سوگند خوردن هست و بعد بلافاصله می‌تونم برای گرفتن پاسپورت اقدام کنم.

آخر هفته گذشته" آ" خونه ش رو جا‌به‌جا کرده و من به "خاطر این امتحان نرفته بودم کمکش و بعد از ظهر رفتم دانشگاه لاوال و با "ن" و خودش رفتیم خونه جدید که خیلی‌ دوره ولی‌ تو یه منطقه بسیار زیبا شبیه شهرهای شمال ایرانه و نزدیک رود بزرگ سنت‌لوران (Fleuve Saint-Laurent). نقاشی ساختمون رو هم تجربه کردم، خوب بود، میگم بچه‌ها بیاین یه شرکت خدماتی بزنیم دیگه استاد شدیم.

عصر زنگ زدم به آقای صاحب نمایشگاه فرش و صنایع دستی‌ ایرانی و برای ساعت ۷ قرار گذاشتیم شعبه تو مرکز خرید. " آ" من رو رسوند به محل قرار. آقای صاحب نمایشگاه و خانم "کلر"، همون خانومی که با هم صحبت کرده بودیم" منتظرم بودند و خیلی‌ دوستانه و گرم برخورد کردند. بعد از معرفی، اولین جمله‌ای که گفت این بود که: چطوری شما ۶ ساله اینجا هستید و من شما رو ندیده بودم؟!! در جوابش گفتم: همون هفته‌های اول که تازه رسیده بودم یه روزی با برادرم از اینجا گذشتیم و اینجا رو به من نشون داد ولی‌ خب من هیچ وقت تو نیومده بودم ولی‌ نمایشگاه Vieux Québec خیلی‌ برام جالب بوده و چند باری دوستهام رو برده بودم و آخرین بار هم وقتی‌ با "خانم کلر" صحبت میکردیم پیشنهاد کار دادم. و بعد همون سوالهای معمولی رو پرسید که همه جا می‌پرسند، کی‌ و به چه انگیزه اومدی کبک؟ الان چه می‌کنید؟ و یه چند تا سؤال هم پرسید که فقط ایرانی‌ها می‌پرسند: وضعیت تأهل، زندگی‌، ماشین،...

از نظر ظاهر ایشون، قد متوسط رو به کوتاهی داره و کمی‌ چاق با رنگ و موی روشن و با رفتاری بسیار محترمانه...وقتی‌ فارسی‌ حرف میزنه، مخصوصا پشت تلفن، لهجه مشهدی داره... "کلر" گفته بود که دوست دختر یا پارتنر ایشونه البته کلمه‌ای رو به کار برده بود که حتی میشد همسر تعبیر کرد، ولی‌ آقا موقع معرفی گفت: "خانوم کلر" رو که میشناسید و چیز دیگه‌ای نگفت و بین صحبتها هم یه جایی‌ گفت که دختر خوبیه، میتونه همه چی‌ رو به شما بگه تا جا بیفتید...ولی‌ به نظر میومد نقش کلیدی‌تری داره! ظاهراً صحبتهاش موثر بوده و از نظر ایشون من پذیرفته شده بودم، و فقط میخواسته آشنا بشه و دیگه حالا براش ۱۰۰% شده بود، رزومه هم نخواست. از نظر من هم که مساله تموم شده بود چون جدای از فضای اون نمایشگاه و محل، من میخواستم که یه خرده از محیط آروم دانشگاه و تحقیق دور بشم و با توجه به روحیه اجتماعیم این تصمیم رو گرفته بودم که این زمستون گذشته بهم خیلی‌ سخت گذشت.

یکی‌ دو بار دیگه باز همون جمله رو تکرار کرد که: عجیبه ، چطور ۶ ساله اینجا هستید و من ندیدمتون!!! فکر کنم تا آخرین لحظه که از اونجا بیام این سؤال تو ذهنش بود... نگاش که در طول مکالمه این رو میگفت...

و این سوژه‌ای شد که تا امروز صبح که میومدم هر یکی‌ دو دقیقه یک بار می‌گفتم راستی‌ بچه‌ها بهتون گفتم که رییسم بهم گفت: چطور ۶ ساله..... دیگه دیشب آخر شب "ن" میگفت پروین حامله کردی ما رو... بسه!
به " آ" میگم در مورد تو هم حرف زدم که بهترین دوست ایرانیم هستی‌، "رئیسم" مایله که با تو آشنا بشه، "ن" شاکی‌ شده میگه چرا از من حرف نزدی (ما سه تا دوست نزدیک همیم از همون ۶ سال پیش تا به حال)، میگم ببین نمیتونستم همین اولین برخورد از تو هم بگم، بادی گارد که نمیخواد که!

از "م" مالکیت هیچ وقت خوشم نمیاد و تا اونجا که بتونم به کار نمی‌برم، ولی‌ از کلمه "رئیسم" خیلی‌ خوشم میاد، در واقع این "م" آخرش هیچ مالکیتی رو برام نمیاره که برعکس...

در طول مکالمه ما که به فارسی بود، "کلر" مشغول بود ولی‌ حواسش هم بود و گاهی‌ وارد مکالمه هم میشد البته به فرانسه... وسط مکالمه آقای رئیس برگشت بهش گفت: مادام پروین خوب حرف میزنه (دیگه اگه فارسی‌ رو هم قرار بود بد حرف بزنم که ... خدا به داد برسه بعدها، انگلیسی و فرانسه...)، شنبه چه ساعتی‌ هستی‌ که کارش رو شروع کنه؟! حتی دیگه ازم نپرسید که موافقم با شرایطی که میگه و یا کلاس نگذاشت که بگه بهتون زنگ می‌زنیم. خوبیش اینه که با اینکه ایشون سالهاست که اینجاست این رو رعایت کرد و من هم... برخلاف فرهنگ اینجا، تو‌تویی نکردیم و همینطور آقا و خانم اول اسم رو از قلم ننداختیم، حالا تا بعد نمیدونم.... و "کلر جواب داد و سریع هم گفت: راحتی‌ قسمت زیور‌آلات و سنگهای قیمتی کار کنی‌؟ در جوابش میگم باشه... در واقع همون طور که گفتم، اونها تصمیمشون رو گرفته بودند... بهش میگم نیمه‌وقت میخوام کار کنم (نیمه وقت یعنی‌ زیر ۱۵ ساعت) ولی‌ اینجوری که ایشون گفت میشه بیش از ۲۸ ساعت... ۲ روز آخر هفته که "کلر" هست رو ترجیح میدم که باشم هم اطلاعت میگیرم و هم اینکه یه جورایی باهاش راحتترم...

تو مسیر برگشت به خونه " آ" بهش میگم نمیدونی با چه فخری از نداشته هام می‌گفتم به کسی‌ که پول خردش میلیون دلاره... همسر، بچه، خونه، ماشین،.... میگم همون موقع که به این سوالها جواب میدادم که اصلا تو هیچ مصاحبه‌ای نمیپرسند، به خودم گفتم: شما زمانی‌ اسمت "فخری خانم" نبوده، پروین جان؟!!

خلاصه که دیروز خیلی‌ روز خوبی‌ بود و خدا حسابی‌ همرام بود.... و از شنبه کار شروع میشه و یه خرده هیجان زندگی‌ بالاتر میره... خستگی‌ داره ولی‌ منظم تر میشم...