امروز ارائه مقاله رو انجام ندادم، برای اولین بار تو این سالهایی که اینجام و همش به درس و تحقیق گذشته استاد رو پیچوندم، این اصطلاح رو اصلا دوست ندارم، ولی ظاهراً کاری که کردم غیر از این اسمی نداره. دیشب برای شام و مراسم تحویل سال خونه A دعوت بودم N هم بود، اون هم یه گزارش داشت که باید تا آخر شب میفرستاد، بهش میگم یه ذره به من کمک کن، التماس میکنم!!! بچه خوبیه، بتونه حتما وقت میگذاره برای آدم ولی خب نمیشد اون هم کار داشت که از کار من مهمتر بود. سال تحویل شد، تلفن، SMS ایمیل، عکس گرفتن کنار ۷سین و شام... همه اینها با دلی نگران انجام شد. جمعه رفته بودم پیش "کلودیو" سؤال داشتم، میگه انقدر سخت نگیر، این مقاله به اندازه کافی سخت هست. میخواستم بکوبم تو سر خودم بسکه بیعقلم، آخه کی داوطلبانه قبول میکنه که فردای عید سمینار بده به جز یه آدم دراز بیعقل مثل من!!! خلاصه ساعت ۱۰:۳۰ به پیشنهاد A یه ایمیل زدم به استاد که به دلیل یه مساله اورژانسی که پیش اومده فردا نمیتونم این کار رو ارائه بدم. دلیل رو نگفتم، استاد هم حق نداره بپرسه چون این جزو "حریم خصوصی" محسوب میشه، ولی به بچهها گفتم اگر دلیل بخواد گلبارون رو بهونه میکنم! خدا رو شکر ما خانومها یه بهونه داریم که همه جا کمکمون میکنه. با اینکه ایمیل رو فرستادهٔ بودم، باز نگران بودم و منتظر جواب. A میگه یکشنبه باشه و این ساعت شب که استاد جواب نمیده ولی داد ، خیلی کوتاه و زیبا: هیچ مشکلی نیست پروین! یعنی میخواستم ببوسمش اون لحظه که من همه این دو روز آخر هفته رو یک کلمه هم ننوشته بودم ولی هر کار که میکردم ذهنم مشغولش بود و مقاله و لپتاپ ور دلم بودند. امروز هم میخواستم بایه قیافه مریض و به هم ریخته برم که نشد، قیافه شاد بعد از دو شب مهمونی، لاک قرمز که فرصت نکردم حتی پاکشون کنم.... تنها کاری که کردم این بود که موهام رو برس نکشیدم و فکر کردم خیلی شنگول منگول و مثلا به هم ریختهام ولی اون هم خیلی فرق نکرد، نه که تابداره، انگار مدلش اینجوری بود.... خلاصه امروز به خیر گذشت و این کار رفت برای هفته دیگه.
اینجا همه زندگیم شده درس، نه اینکه بگم همیشه سرم تو کتابه نه ولی همه ذهنم فقط درگیر درس و تحقیق و پروژه است. من اصلا اینطوری نبودم، ایران که بودم به راحتی از همه غیبتهای مُجازی که هر درسی داشت استفاده میکردم، مهم نبود چه درسیه؛ تخصصیه مثل الکترونیک، مخابرات، سیستمهای کنترل خطی، حساب دیفرانسیل یا عمومی مثل ادبیات و ... برف میومد میزدم بیرون و پارک جمشیدیه، بارون میومد چهارراه پارک وی و پیاده روی به سمت تجریش، تئاتر جدید، سینما و فیلمهای جدید، نمایشگاه کتاب همه میتونست انگیزه بشه که کلاس رو بپیچونم. ولی اینجا هیچ وقت این کار رو نکردم، اینجا یه غیبت میتونه کلی عقب بندازه آدم رو.... غیبت که هیچ تاخیر هم اینجا نگرانم میکنه که نکنه چیزی گفته بشه که دیگه تکرار نشه و عقب بمونم.....زمان بندی کارها انقدر دقیقه که باید همزمان پیش بری وگرنه وقت جبرانش رو پیدا نمیکنی، ضمن اینکه من آدم شب امتحان و لحظه آخر نیستم، شب امتحان هم بیدار بودم تا صبح ولی به مرور درس و کاری گذشته که در طول ترم انجام دادم.
شنبه شب هم مهمونی ایرانی بود، ایرانیهای قدیمی کبک که من میشناختمشون و با یکی دو تاشون دوست بودم ولی تو مهمونیهاشون نرفته بودم. رستوران نزدیک خونه من بود که قدم زنان رفتم و برگشتم. خوب بود، حال و هواشون فرق میکرد، بعضیهاشون بیش از ۳۰ ساله که ایران نرفتند، الهی بگردم که از نظر ایرانی بودن و فرهنگ ایرانی تو همون ۳۰ سال پیش موندند! نسل دومشون، اکثرا فارسی نمیدونستند، حداکثر سلام و خداحافظ با لهجه ولی اسمها ایرانی بود. دختر ها، همه با دوست پسرهای کبکیشون اومده بودند و خوب از نظر جمع هم پذیرفته بود. یه بار با برادرم صحبت از زندگی و اقامت اینجا بود، میگفت من دوست ندارم بچه هام از ایرانی بودن فقط اسم ایرانی داشته باشند و "قورمه سبزی" رو دوست داشته باشند و من مصداق حرفش رو میدیدم مقابلم... رستوران عربی بود و بین پیش غذا و غذای اصلی یه رقصنده جوون کبکی بلدی رقصید که خوب هم میرقصید! در کلّ شب خوبی بود! آخر هفته هم هوا عالی بود، آفتابی و حدودا منهای ۵ درجه. لطف خدا بود که سال نو رو با هوای بهاری شروع کنیم!
سال ۱۳۹۰ هم رسید، امیدوارم که سال خوبی باشه، سالی سرشار از سلامتی، شادابی، سرافرازی برای همه، و آزادی، آبادی و سربلندی برای میهنمون؛ ایران! یاد عزیزانی که این روزها در بندند، و امیدوارانی که عاشق زندگی بودند و بیگناه رفتند و حتی دستبند سبزی هم به یادگار نگذاشتند گرامی باد!
نوروز مبارک!
۱۳۹۰ فروردین ۱, دوشنبه
۱۳۸۹ اسفند ۲۹, یکشنبه
بعضی حسها غریبند، یه بار تجربه میکنی، دیگه تکرار نمیشند، عمیقند و شوک آور...
تابستون ۲۰۰۸، تو فاصلهای که منتظر جواب مونیک بودم تو یه شرکتی به طور نیمه وقت کار میکردم که کارشون در زمینه ارتباطات بود. یکی از کارهاشون بررسی رضایتمندی مردم نسبت به موضوعات مختلف بود، مثل شرکتهای بیمه، فستیوالهای مختلفی که در طی سال برگزار میشد، مجریها و برنامههای تلویزیون، سیاستمدارها و حرفهاشون، و ... که این رو به صورت تلفنی انجام میدادند. هر روز یه سری شماره تلفن (به صورت تصادفی) و نمونه سوالها رو میدادند که باید تماس میگرفتیم و مصاحبهها رو انجام میدادیم. سنّ و وضعیت اجتماعی افراد از فاکتورهای مهم این پاسخگوییها بود و بالطبع مهم بود که مصاحبههای بیشتری رو انجام بدیم، هر تلفن ما حداکثر ۵ دقیقه اون هم به ندرت وقت میگرفت. یکی از شبها، تقریبا آخر وقت به یه شماره زنگ زدم، کمی طول کشید تا جواب بده، یک خانم پیری بود که صدای آروم و دلنشینی داشت، با اولین سؤال در مورد سنّ و موقعیت اجتماعیش شروع کرد به حرف و دیگه به من اجازه صحبت نداد، تنها بود، خیلی تنها.... انقدر تنها که انگار منتظر یه فرصتی بود برای حرف زدن، برای از خودش گفتن... نمیدونم تو کلامش، تن صداش، حرفهاش چی بود که یه جریان سردی از مغز سرم جاری شد تو تنم، یخ گرفتم، یخ یخ.... یه جور یخ گرفتنی که تا مغز استخونم رو میسوزوند، فقط گوش میکردم، بیشتر از یه ربع حرف زد! .....۸۵ ساله بود که تو آسایشگاه زندگی میکرد، دکترا داشت استاد بازنشسته دانشگاه بوده، به ۵ زبان مختلف مسلط بود (این یعنی خیلی برای یه خانم کبکی ۸۵ ساله، چون همونطور که قبلا هم گفتم تا ۵۰ سال پیش کلیسا حکومت میکرده و خانمها حتی حق رای نداشتند)... این خانم تنها بود و فقط یه خواهرزاده داشت که سالی یکی دو بار بهش سر میزد. گوشی رو که گذاشتم، به خودم گفتم: حواست هست پروین، چه کار داری میکنی با زندگیت؟!! این فکر چند لحظه بیشتر طول نکشید، تلفن بعدی، باید ادامه میدادم، زندگی ادامه داشت.....
امروز بعد از اینکه میز هفت سین رو چیدم، شمعها رو که روشن کردم و خواستم عکس بگیرم، یاد این خانم و حرفهاش افتادم و اون حسّ یخی...
تابستون ۲۰۰۸، تو فاصلهای که منتظر جواب مونیک بودم تو یه شرکتی به طور نیمه وقت کار میکردم که کارشون در زمینه ارتباطات بود. یکی از کارهاشون بررسی رضایتمندی مردم نسبت به موضوعات مختلف بود، مثل شرکتهای بیمه، فستیوالهای مختلفی که در طی سال برگزار میشد، مجریها و برنامههای تلویزیون، سیاستمدارها و حرفهاشون، و ... که این رو به صورت تلفنی انجام میدادند. هر روز یه سری شماره تلفن (به صورت تصادفی) و نمونه سوالها رو میدادند که باید تماس میگرفتیم و مصاحبهها رو انجام میدادیم. سنّ و وضعیت اجتماعی افراد از فاکتورهای مهم این پاسخگوییها بود و بالطبع مهم بود که مصاحبههای بیشتری رو انجام بدیم، هر تلفن ما حداکثر ۵ دقیقه اون هم به ندرت وقت میگرفت. یکی از شبها، تقریبا آخر وقت به یه شماره زنگ زدم، کمی طول کشید تا جواب بده، یک خانم پیری بود که صدای آروم و دلنشینی داشت، با اولین سؤال در مورد سنّ و موقعیت اجتماعیش شروع کرد به حرف و دیگه به من اجازه صحبت نداد، تنها بود، خیلی تنها.... انقدر تنها که انگار منتظر یه فرصتی بود برای حرف زدن، برای از خودش گفتن... نمیدونم تو کلامش، تن صداش، حرفهاش چی بود که یه جریان سردی از مغز سرم جاری شد تو تنم، یخ گرفتم، یخ یخ.... یه جور یخ گرفتنی که تا مغز استخونم رو میسوزوند، فقط گوش میکردم، بیشتر از یه ربع حرف زد! .....۸۵ ساله بود که تو آسایشگاه زندگی میکرد، دکترا داشت استاد بازنشسته دانشگاه بوده، به ۵ زبان مختلف مسلط بود (این یعنی خیلی برای یه خانم کبکی ۸۵ ساله، چون همونطور که قبلا هم گفتم تا ۵۰ سال پیش کلیسا حکومت میکرده و خانمها حتی حق رای نداشتند)... این خانم تنها بود و فقط یه خواهرزاده داشت که سالی یکی دو بار بهش سر میزد. گوشی رو که گذاشتم، به خودم گفتم: حواست هست پروین، چه کار داری میکنی با زندگیت؟!! این فکر چند لحظه بیشتر طول نکشید، تلفن بعدی، باید ادامه میدادم، زندگی ادامه داشت.....
امروز بعد از اینکه میز هفت سین رو چیدم، شمعها رو که روشن کردم و خواستم عکس بگیرم، یاد این خانم و حرفهاش افتادم و اون حسّ یخی...
۱۳۸۹ اسفند ۲۷, جمعه
دیشب یه فیلمی میدیدم که یه قسمتش راجع به پشت صحنه فیمبرداری فیلمهای پورن بود که از یکی از کانالهای تلوزیون پخش میشد. چیزی که توجهم رو جلب کرد این بود که بازیگرها تا لحظه رسیدن به صحنه فیمبرداری حالا تخت خواب، کاناپه یا میز آشپزخونه یا هر سنّ دیگه... پوشیده بودند با یه روبدشامبر بلند یا ملحفه. در حین فیلمبرداری هم هر لحظه که کارگردان میگفت کات و فیلمبردار دوربین رو خاموش میکرد، بازیگرها سریع ملحفه رو به دورشون میپیچیدند و از هم جدا میشدند. توضیحات کارگردان به بازیگرها موقع بازی هم برام جالب بود...همه چیز عادی بود و هیچ چیزغیر عادیای نبود!
۱۳۸۹ اسفند ۲۶, پنجشنبه
جختی آرام بشو اینجه دیار بیلقانه...
قبرستون محله ما یکی از قشنگترین قبرستونهای دنیاست! خودش یه پا باغ ملیه که تو دامنه کوه قرار گرفته، پُر از درخته مخصوصاً درخت توت، با نیمکتهای سبز.....ولی از همه اینها مهمتر صفای غروبهای پنجشنبه شه که به یه دنیا میارزه، و سر گٔل همه اینها، پنجشنبه آخر ساله! پنجشنبه آخر سال که میشه هر محلی، هرجای دنیا که باشه اگر بتونه حتما میاد سر مزار که نه تنها زیارت اهل قبور که صله ارحام رو هم به جا میاره!
آرامگاه خونوادگی نداره ولی از اونجاییکه قدمت داره، محل دفن اموات هر طایفهای معلومه. پنجشنبه آخر سال، حال و هوای عید رو داره، صمیمی و با صفاست، روی هر سنگ مزار حداقل یه سبزه هست در کنار گلدون گٔل یا دستههای گٔل، شیرینی، میوه، حلوا، خرما، و... قدیمها مجمعه میزدند الان نه. فامیل دور و نزدیک، دوستهای قدیمی، آشناها، عشّاق قدیمی، عروس دامادهای جدید، نامزد کرده ها...همه رو میتونی این عصر پنجشنبه آخر سال ببینی! بعد از این هم کلی وصلت صورت میگیره، دخترهایی که تا پارسال پیرارسالها نوجوون بودند و به چشم نمیومدند، حالا دیگه خانومی شدند و چشمها رو به دنبال خودشون میکشند، خب خانوادهها هم که همه ایل و تبار هم رو میشناسند که همیشه هم خوب نیست گاهی خودش بهونه ایه برای مخالفت.... چه عاشقیها که به خودش ندیده، اون پارچه بستنهای به درخت بید کنار چشمه "مرادو" به امید گرفتن حاجت....
خلاصه که حال و هوایی داره هر غروب پنجشنبه مخصوصاً پنجشنبه آخر سال سر قبرستون بیلقان که من الان دلم هواش رو کرده ... خیلی خیلی!
آرامگاه خونوادگی نداره ولی از اونجاییکه قدمت داره، محل دفن اموات هر طایفهای معلومه. پنجشنبه آخر سال، حال و هوای عید رو داره، صمیمی و با صفاست، روی هر سنگ مزار حداقل یه سبزه هست در کنار گلدون گٔل یا دستههای گٔل، شیرینی، میوه، حلوا، خرما، و... قدیمها مجمعه میزدند الان نه. فامیل دور و نزدیک، دوستهای قدیمی، آشناها، عشّاق قدیمی، عروس دامادهای جدید، نامزد کرده ها...همه رو میتونی این عصر پنجشنبه آخر سال ببینی! بعد از این هم کلی وصلت صورت میگیره، دخترهایی که تا پارسال پیرارسالها نوجوون بودند و به چشم نمیومدند، حالا دیگه خانومی شدند و چشمها رو به دنبال خودشون میکشند، خب خانوادهها هم که همه ایل و تبار هم رو میشناسند که همیشه هم خوب نیست گاهی خودش بهونه ایه برای مخالفت.... چه عاشقیها که به خودش ندیده، اون پارچه بستنهای به درخت بید کنار چشمه "مرادو" به امید گرفتن حاجت....
خلاصه که حال و هوایی داره هر غروب پنجشنبه مخصوصاً پنجشنبه آخر سال سر قبرستون بیلقان که من الان دلم هواش رو کرده ... خیلی خیلی!
۱۳۸۹ اسفند ۲۵, چهارشنبه
کارمند، کارفرما
برای تنوع و تغییر محیط، مدتیه تصمیم گرفتم چند ساعتی تو هفته کار کنم. یه کاری تو یه محیط دیگه غیر از محیط درس و تحقیق مثل بوتیک، کتابخونه و ... آخر هفته تو مرکز شهر به چند تا بوتیک بدلیجات، صنایع دستی سرخپوستی، گالری نقاشی، آتلیه هنری و .... سر زدم. از یکی دو تا فروشگاه به بعد، وقتی سوالم رو میپرسیدم تعجب رو تو نگاه مخاطبم میدیدم، برای همین شروع میکردم به توضیح که کی هستم و منظورم چیه که چهره شون باز میشد و ... ۴-۳ تا بوتیک که این برخورد رو دیدم، دقت کردم به سوالم و متوجه شدم که به جای اینکه بپرسم شما به کارمند (employé) نیمه وقت احتیاج ندارید؟ میپرسیدم شما احتیاج ندارید به یه کارفرمای(employeur) نیمه وقت؟!!!!!
۱۳۸۹ اسفند ۲۴, سهشنبه
امروز مامان، خواهر و خانواده ش و مادر همسر خواهر رفتند مکه و تا هفتم فروردین اونجان. دقیقا یادم نمیاد کی ثبت نام کردند، سال پیش یا دو سال پیش، وقتی مامان بهم گفت، گفتم من هم سعی میکنم برنامه م رو هماهنگ کنم و همون موقع از اینجا بیام پیشتون، ولی نشد دیگه.... تو این دو سه روز چند بار زنگ زدم، بغضی داشتم که نگو... وقتی با خواهر صحبت کردم حسابی گریه کردم، خوب بود، دلم تنگ شده بود برای این مدلی گریه کردن! تو فرودگاه هم که بودند زنگ زدم، به یاسی خواهر زادم هی سفارش مامان رو میکنم....
یکشنبه عدس گذشتم برای سبزه و گذاشتم جلوی پنجره بزرگ هال، خوبیش اینه که نور زیاده، انقدر بهش آب دادم که ترسیدم خراب بشه ولی امروز که سر زدم بهش جوونه زده برای همین پارچه نمدار رو از روش برداشتم. امسال سمنو و سنجد هم دارم، از مونترال خریدم. این سالها، هیچ وقت این دو تا رو نداشتم و به جاش چیزهای دیگه میگذاشتم مثل سماق. ماهی قرمز نمیگذارم، اینجا نارنج نیست و به جاش پرتقال میندازم تو آب، هفت سین ایران باستان سمبل گردش زمین.
برای عید دو تا برنامه ایرانی هست، یکیش شنبه شب (۱۹ مارس) تو یه رستوران با ایرانیهای خیلی قدیمی کبک که بیشتر خونواده هستند و نسل دومشون اکثرا با کبکیها ازدواج کردند... امسال اولین باره که من رو هم دعوت کردند، فکر کنم خوش بگذره. دومیش (۲۵ مارس) مهمونی انجمن ایرانیهای دانشگاه لاواله که دانشجوها هستند و خونوادههاشون و مثل هر سال تو یکی از سالنهای دانشگاه برگزار میشه. تصمیم نداشتم برم، ولی پریشب که با رضوان حرف میزدیم، نظرم عوض شد و بلیطش رو خریدم، ضمن اینکه به آشناهای غیر ایرانیم هم گفتم بیان که بهتره خودم هم باشم.
چهارشنبه سوری هم که نداریم، یعنی این ۶ سال نداشتیم چون برای آتش روشن کردن باید بریم مجوز بگیریم و باید آتش نشونی هم در جریان باشه، ضمن اینکه وسط هفته هست و همه کلاس و درس داریم همون روز و فرداش از صبح زود، دیگه این مراسم رو نمیشه یه روز دیگه انجام داد مثل مهمونی عید که نیست! دلم چهارشبه سوریهای خونمون رو میخواد که مامان دم غروب بوته روشن میکنه کنار جوی آب، بچههای فامیل هم میان، از رو آتیش میپریم و بعد هم همونجا کنار جوی و آتیش آش رشتهٔ می خوریم، خواهرزاده هام و خانم برادرم ساز میزنند، میخونیم و میرقصیم.... که امسال مامان و خواهرزاده هام هم نیستند!
فردای روز عید، یه ارائه مقاله دارم برای درس هیدروژئولوژی، و اصلا یادم نبود که روز قبلش عیده، بهتره که بندازم هفته دیگه ولی نمیشه تغییرش بدم. بعد از کلاس به "کلودیو" میگم که یکشنبه عید ماست و من سعی میکنم پاورپوینتم رو برای ۵شنبه یا جمعه آماده کنم و به شما نشون بدم که دیگه آخر هفته نمیرسم. کلی سؤال میکنه، فکر میکنه عید مسلمونهاست و میگم نه عید ملی ماست، سال نو ایرانی، نشنیده، کلی راجع به عید و فلسفه ش و تقویم ایرانی حرف میزنم. یه ایده دارم، میخوام از فرصت استفاده کنم و قبل از ارائه مقاله کمی راجع به نوروز حرف بزنم، شاید شیرینی نخودچی هم ببرم، فکر کنم جالب بشه!
یکشنبه تو یکی از بوتیکهای بزرگ بدلیجات و نقره جات، فروشنده که یه خانم مسن و خیلی شیک کبکیه (اینجا مسنها خوش پوش و شیکند) میپرسه: کجایی هستید؟ میگیم ایرانی. یه جور نگامون میکنه انگار بدبختیم و میگه تو ایران اینجوری هم بیرون میرید؟ آرایش هم میکنید؟ به دوربینهامون اشاره میکنه میپرسه شما دخترها میتونید عکس هم بگیرید؟ هر ۴ تایی (آزی، غزال، رضوان و من) با هم جواب میدیم: بله که میتونیم، آرایش؟!! اینجا اصلا آرایشی نداریم که، اینی که شما میبینید اصلا اونجا به چشم نمیاد. من شال رضوان رو از دور گردنش باز میکنم و میگذارم رو سرش و میگم: اینجوری میریم بیرون (لباس زمستونی اینجا همون انقدر پوشیده هست که تو ایران یا هر جای دیگه دنیا) با این تفاوت که باید حتما یه روسری سرمون باشه و این با حجاب و نقابی که شما تصور میکنید فرق داره. عکس هم میگیریم، کلی عکاس خوب خانم داریم، هنرمند خوب... حق رانندگی، مالکیت و ... هم داریم. میگه: دوستم گفته تو ایران اگر عکس بگیری میگیرنت! میگم نه به این شوری هم نیست. خلاصه دوباره یه سخنرانی کامل باز هم راجع به زندگی معمول ایرانی.
از یکشنبه ساعتها رو یک ساعت کشیدن جلو!
یکشنبه عدس گذشتم برای سبزه و گذاشتم جلوی پنجره بزرگ هال، خوبیش اینه که نور زیاده، انقدر بهش آب دادم که ترسیدم خراب بشه ولی امروز که سر زدم بهش جوونه زده برای همین پارچه نمدار رو از روش برداشتم. امسال سمنو و سنجد هم دارم، از مونترال خریدم. این سالها، هیچ وقت این دو تا رو نداشتم و به جاش چیزهای دیگه میگذاشتم مثل سماق. ماهی قرمز نمیگذارم، اینجا نارنج نیست و به جاش پرتقال میندازم تو آب، هفت سین ایران باستان سمبل گردش زمین.
برای عید دو تا برنامه ایرانی هست، یکیش شنبه شب (۱۹ مارس) تو یه رستوران با ایرانیهای خیلی قدیمی کبک که بیشتر خونواده هستند و نسل دومشون اکثرا با کبکیها ازدواج کردند... امسال اولین باره که من رو هم دعوت کردند، فکر کنم خوش بگذره. دومیش (۲۵ مارس) مهمونی انجمن ایرانیهای دانشگاه لاواله که دانشجوها هستند و خونوادههاشون و مثل هر سال تو یکی از سالنهای دانشگاه برگزار میشه. تصمیم نداشتم برم، ولی پریشب که با رضوان حرف میزدیم، نظرم عوض شد و بلیطش رو خریدم، ضمن اینکه به آشناهای غیر ایرانیم هم گفتم بیان که بهتره خودم هم باشم.
چهارشنبه سوری هم که نداریم، یعنی این ۶ سال نداشتیم چون برای آتش روشن کردن باید بریم مجوز بگیریم و باید آتش نشونی هم در جریان باشه، ضمن اینکه وسط هفته هست و همه کلاس و درس داریم همون روز و فرداش از صبح زود، دیگه این مراسم رو نمیشه یه روز دیگه انجام داد مثل مهمونی عید که نیست! دلم چهارشبه سوریهای خونمون رو میخواد که مامان دم غروب بوته روشن میکنه کنار جوی آب، بچههای فامیل هم میان، از رو آتیش میپریم و بعد هم همونجا کنار جوی و آتیش آش رشتهٔ می خوریم، خواهرزاده هام و خانم برادرم ساز میزنند، میخونیم و میرقصیم.... که امسال مامان و خواهرزاده هام هم نیستند!
فردای روز عید، یه ارائه مقاله دارم برای درس هیدروژئولوژی، و اصلا یادم نبود که روز قبلش عیده، بهتره که بندازم هفته دیگه ولی نمیشه تغییرش بدم. بعد از کلاس به "کلودیو" میگم که یکشنبه عید ماست و من سعی میکنم پاورپوینتم رو برای ۵شنبه یا جمعه آماده کنم و به شما نشون بدم که دیگه آخر هفته نمیرسم. کلی سؤال میکنه، فکر میکنه عید مسلمونهاست و میگم نه عید ملی ماست، سال نو ایرانی، نشنیده، کلی راجع به عید و فلسفه ش و تقویم ایرانی حرف میزنم. یه ایده دارم، میخوام از فرصت استفاده کنم و قبل از ارائه مقاله کمی راجع به نوروز حرف بزنم، شاید شیرینی نخودچی هم ببرم، فکر کنم جالب بشه!
یکشنبه تو یکی از بوتیکهای بزرگ بدلیجات و نقره جات، فروشنده که یه خانم مسن و خیلی شیک کبکیه (اینجا مسنها خوش پوش و شیکند) میپرسه: کجایی هستید؟ میگیم ایرانی. یه جور نگامون میکنه انگار بدبختیم و میگه تو ایران اینجوری هم بیرون میرید؟ آرایش هم میکنید؟ به دوربینهامون اشاره میکنه میپرسه شما دخترها میتونید عکس هم بگیرید؟ هر ۴ تایی (آزی، غزال، رضوان و من) با هم جواب میدیم: بله که میتونیم، آرایش؟!! اینجا اصلا آرایشی نداریم که، اینی که شما میبینید اصلا اونجا به چشم نمیاد. من شال رضوان رو از دور گردنش باز میکنم و میگذارم رو سرش و میگم: اینجوری میریم بیرون (لباس زمستونی اینجا همون انقدر پوشیده هست که تو ایران یا هر جای دیگه دنیا) با این تفاوت که باید حتما یه روسری سرمون باشه و این با حجاب و نقابی که شما تصور میکنید فرق داره. عکس هم میگیریم، کلی عکاس خوب خانم داریم، هنرمند خوب... حق رانندگی، مالکیت و ... هم داریم. میگه: دوستم گفته تو ایران اگر عکس بگیری میگیرنت! میگم نه به این شوری هم نیست. خلاصه دوباره یه سخنرانی کامل باز هم راجع به زندگی معمول ایرانی.
از یکشنبه ساعتها رو یک ساعت کشیدن جلو!
۱۳۸۹ اسفند ۲۳, دوشنبه
مونیک و من (۲)
سال پیش وقتی مونیک در مورد ورکشاپ SMAP صحبت کرد و گفت ابسترکت مقاله بده و برای فلان تاریخ آماده باش و تو تقویمت هم یاداشت کن، فکر نمیکردم انقدر مهم بشه تو زندگیم و بشه دغدغه ذهنی این روزهام. بهتره اول در موردش کمی حرف بزنم و معرفیش کنم چون تو خیلی از پستها در موردش حرف زدم و بعد داستان خودم و خودش رو بگم!

راستش SMAP یکی از جدیدترین ماموریتهای ناسا در رابطه با زمین و محیط زیسته. ناسا تصمیم داره برای سال ۲۰۱۵-۲۰۱۴ ماهواره ای بفرسته فضا که برای اولین بار بطور همزمان توسط گیرندههای امواج ماکروویو فعال و منفعل، رطوبت زمین رو اندازه گیری کنه و با استفاده از این اطلاعات، انجماد فصلی زمین مورد بررسی قرار بگیره. (نمیدونم تونستم خوب تعریف کنم یا نه؟!). شرایط این پروژه در حال بررسی است و آژانس فضایی کانادا (ASC) و همینطور محیط زیستش (EN) هم در این پروژه سهیم هستند. سوژه پروژه من هم بررسی انجماد فصلی زمین توسط امواج ماکروویو منفعل و فعال هست،با این تفاوت که توسط گیرندههای دو ماهواره متفاوت دریافت میشه، و دیگه اینکه نوع تصاویر و مشخصاتشون هم با هم فرق میکنه. و تو کادر پروژه "International Polar Year-IPY" تعریف شده که در زمینه گرم شدن کره زمین مخصوصاً نواحی قطب شماله،.
بعد از این موضوع، مونیک گاهی میگفت که باید طوری این روش رو بسط و رشد بدی که برای SMAP هم بشه استفاده کرد و خب من در این حد بیشتر بهش فکر نمیکردم.
کارهایی که مونیک گفت رو انجام دادم و یه سفر رفتم ایران و برگشتم و بعد برای شرکت تو یه کنفرانس با هم رفتیم شهر Whitehorse تو منطقه "شمال ۶۰" در نزدیکی مرز آلاسکا.
اون موقع که ایران بودم یه سریال به این اسم نشون میداد که یه بازیگر خوشتیپ داشت به اسم اریک و من خیلی دوستش داشتم، به شوخی به دوستام میگفتم بالاخره من به خاطر اریک هم که شده میرم کانادا، اصلا اون زمان قصد بیرون اومدن از ایران رو هم نداشتم! ولی خب فرصتی پیش اومد و اومدم اینجا و "شمال ۶۰" هم رفتم ولی دریغ از دیدن اریک یا هیچ آقای خوش تیپ دیگه!!! کلا اینویت ها، اسکیموها و سرخپوستها قشنگ نیستند، تیپ خاصی دارند.
آخرین روز کنفرانس، یه فیلمی دیدیم از لابراتوار JPL که در پاسادنا کالیفرنیا قرار داره، از منطقه ش خیلی خوشم اومد و از دلم گذشت که چه خوبه که اونجا رو ببینم.
از اونجا که برگشتیم اومدیم مونترال برای شرکت تو وُرکشاپ SMAP. روز دوم قبل از ظهر ارائه پروژه ما بود و موقع ناهار، کایل مکدونالد اومد سر میز ما و با مونیک صحبت کرد و پیشنهاد همکاری داد در حد گرفتن کار آموز. وقتی که رفت، مونیک رو به من کرد و گفت خودت رو آماده کن، این بیشتر یه پیشنهاد برای تو بود! خدای من، یه روز هم از آرزوی ما نگذشته بود، کایل از اساتید و پژوهشگرهای JPL هست. موقع خدا حافظی هم مونیک گفت که پروین سایتتون رو دیده و ما آماده همکاری هستیم.
مونیک خیلی فعال و اجتماعیه و سِمَتهای زیادی داره، هیچ وقت خودش نگفته و این رو تو سفرهایی که همراهش بودم متوجه شدم، بارها گفتم یکی از بزرگترین شانسهای زندگیمه!
خلاصه که به انگیزه گذروندن یه دوره تو JPL روزهام رنگ قشنگی گرفته بودند، فقط به A و N گفتم، N میگه مطمئنی نمیخواست مخت رو بزنه؟! میگم با من که حرف نزد با مونیک بود، تازه چرا آخه!
وقتی که برای شرکت تو کنفرانس IGARSS 2010 که تو هاوایی برگزار میشد، به خاطر ملیّت جواب منفی گرفتم (در موردش قبلا کامل نوشتم) فهمیدم به همین سادگی هم نیست!
تا امسال که برای تعطیلات ایران بودم، مونیک برام یه مقاله فرستاد، در واقع بیشتر گزارش نیمه کاره بود تا مقاله وخواسته بود که با استفاده از کارها و تحقیقات انجام شده خودمون تا اون زمان، کاملش کنم. گزارشی بود از کارها، تحقیقات و پیشنهادات در مورد پروژه SMAP. در جوابش نوشتم که برمیگردم در موردش صحبت میکنیم،اون موقع بیشتر به امتحان جامع دکترا فکر میکردم. وقتی برگشتم با هم صحبت کردیم و یک ماهی وقت گذاشتم برای این کار و تو وُرکشاپ امسال هم شرکت کردیم (قبلا در موردش کامل نوشتم) این بار کایل هم خیلی جدی در زمینه همکاری با ما صحبت کرد هر چند که به خاطر ملیّت یه عکس العملی نشون داد ولی خب با صحبتهایی که کرد ظاهراً نباید مشکلی باشه، باز هم کسی چه میدونه؟!
و یک ماه قبل از امتحان، تعیین متد و الگوریتم پروژه SMAP به عنوان یکی از هدفهای پروژه دکترام اضافه شد به کارم و موقع امتحان هم این سوژه ارائه شد و خب مثل همه قسمتها سوالهای مربوط به خودش رو هم داشت!
همه میگفتند امتحان دکترا رو که بدی دیگه دکترا رو تموم شده حساب کن، راحت میشی،با آرامش بقیه تحقیقت رو انجام میدی و تزت رو مینویسی. ولی در مورد کار من که اینطور نیست، مثل اینه که یه پروژه جدید تعریف شده باشه، درسته که مرتبط هست با کارم ولی به هر حال جدیده و خیلی هم کار داره به اندازه یه سوژه جداگانه برای یه تز دکترا! و من چه خوش بین بودم که این همه وقت گذاشتم از شبها و آخر هفته هام که تحقیق خوب پیش بره و بتونم حتی چند ماه برم پیش خانوادهام بمونم و با خیال راحت و فارغ از دغدغههای زندگی اینجا تزم رو بنویسم!
کار زیاده، هر هفته کنفرانس تلفنی، خیلی تصمیمات پیش بینی شده که مربوط به اونهاست و من باید با توجه به اون برنامه ریزی کنم گاهی تغییر میکنند که متعاقباً برنامههای من هم تغییر میکنه مثلا قرار بود که اکتبر ۲۰۱۱ به مدت یک هفته تو منطقه Umiujaq یه اردوی نمونه برداری داشته باشیم که در واقع شبیه سازی پروژه است، که تو این شبیه سازی تصاویر هوایی گرفته میشه و هماهنگیش با ماست، و بیشتر کارش با من و جیمی. حالا اونها زمانش رو تغییر دادند به اکتبر ۲۰۱۲. و این کلی برنامه تحقیقی من رو به هم ریخته، ضمن اینکه دیگه بورس من از IPY به SMAP تغییر میکنه و منتظرم ببینم این وسط چه میکنند.
هفته پیش تو دفتر مونیک بودم بهش میگم به من وقت بده که این درس هیدروژئولوژی رو هم بگذرونم، کارش زیاده و نمیتونم تمرکز کنم رو تحقیق ولی بعد از امتحان اگه شده شب و روز و آخر هفته کار کنم، نتایج رو آماده میکنم! در جواب میگه مطمئنم ازت خودت برنامه ریزی کن!!!
این سلام علیکهای بی وقت من که از سر دلتنگیه هم دردسر سازه، البته شاید هم حکمتی توشه! یه سر همینطوری رفتم ببینمش که سوژهای رو میده و میگه در این مورد ۲ تا ایمیل تخصصی یکی برای کایل و یکی برای استفان بنویس و برام بفرست، این کار رو کردم، کمتر از یک ساعت ایمیلی ازش دارم که همون متن رو با کمی تغییرات برای کایل فرستاده و در آخر هم ازش خواسته که Co-Superviser من بشه، سریع رفتم دفترش، داره چیزی مینویسه. میپرسم فقط به من بگو الان چه کار باید بکنم؟ همه کارهایی که به فرانسه نوشتم رو باید دوباره نویسی کنم؟ چون کایل امریکاییه و اصلا فرانسه نمیدونه. میگه میدونستم میای، نه نمیخواد ولی از حالا به بعد... تازه هنوز که جواب نداده، به هر حال فرقی نمیکنه چه قبول کنه و چه نه کار ما با اونه و بعد از این کارهای مربوط به اون رو به انگلیسی انجام بده ولی تزت رو به فرانسه بنویس!!! میگم مونیک....

ذهنم خیلی درگیرشه، هر چی زمان بندی میکنم، وقت کم میآرم. آخه هنوز آنالیز نتایجی که به دست آوردیم کامل نشده که .... میدونم موقعیت خوبیه، آینده خوبی داره... ولی گوگیجه گرفتم، باید با برادر بزرگه حرف بزنم، با اون پیچیدهترین مسائل ساده و راحته، بعد که زمان میگذره و مساله حل میشه بهت میگه تمام وقت نگرانت بوده و مساله به همون سختی بوده که خودت هم میدونستی ولی خب... باید باهاش حرف بزنم... زمانمون به هم نمیخوره، اون هم سرش خیلی شلوغه، کاش هنوز اینجا بود یا یه سفر میومد.... گوگیجه گرفتم به خدا با این وقت کم و این حجم کار... برادر وسطی میگه چرا رو این سوژه به عنوان پست دکترا کار نمیکنید؟ میگم: قبلا مونیک دو تا سوژه پست دک از تو کارم درآورده، ضمن اینکه این مربوط به این زمانه باید هر چه زودتر متدش تعریف بشه... مونیک با خنده میگه شاید متدش بشه Méthode de Parvin! تو دلم میگم تو هم بچه گول میزنی به خدا!!! خلاصه که بدجور ذهنم درگیرشه، کارش نه ها، زمانش.... گاهی هم میگم، مهم نیست مونیک حتما مطمئنه دیگه،به هر حال بهتر میدونه چه کار میکنه....انقدر بهش اطمینان دارم که گاهی بی خیال بشم و فکر کنم "اگه علی ساربونه خودش خوب میدونه شتر رو کجا بخوابونه!" ....

راستش SMAP یکی از جدیدترین ماموریتهای ناسا در رابطه با زمین و محیط زیسته. ناسا تصمیم داره برای سال ۲۰۱۵-۲۰۱۴ ماهواره ای بفرسته فضا که برای اولین بار بطور همزمان توسط گیرندههای امواج ماکروویو فعال و منفعل، رطوبت زمین رو اندازه گیری کنه و با استفاده از این اطلاعات، انجماد فصلی زمین مورد بررسی قرار بگیره. (نمیدونم تونستم خوب تعریف کنم یا نه؟!). شرایط این پروژه در حال بررسی است و آژانس فضایی کانادا (ASC) و همینطور محیط زیستش (EN) هم در این پروژه سهیم هستند. سوژه پروژه من هم بررسی انجماد فصلی زمین توسط امواج ماکروویو منفعل و فعال هست،با این تفاوت که توسط گیرندههای دو ماهواره متفاوت دریافت میشه، و دیگه اینکه نوع تصاویر و مشخصاتشون هم با هم فرق میکنه. و تو کادر پروژه "International Polar Year-IPY" تعریف شده که در زمینه گرم شدن کره زمین مخصوصاً نواحی قطب شماله،.
بعد از این موضوع، مونیک گاهی میگفت که باید طوری این روش رو بسط و رشد بدی که برای SMAP هم بشه استفاده کرد و خب من در این حد بیشتر بهش فکر نمیکردم.
کارهایی که مونیک گفت رو انجام دادم و یه سفر رفتم ایران و برگشتم و بعد برای شرکت تو یه کنفرانس با هم رفتیم شهر Whitehorse تو منطقه "شمال ۶۰" در نزدیکی مرز آلاسکا.
اون موقع که ایران بودم یه سریال به این اسم نشون میداد که یه بازیگر خوشتیپ داشت به اسم اریک و من خیلی دوستش داشتم، به شوخی به دوستام میگفتم بالاخره من به خاطر اریک هم که شده میرم کانادا، اصلا اون زمان قصد بیرون اومدن از ایران رو هم نداشتم! ولی خب فرصتی پیش اومد و اومدم اینجا و "شمال ۶۰" هم رفتم ولی دریغ از دیدن اریک یا هیچ آقای خوش تیپ دیگه!!! کلا اینویت ها، اسکیموها و سرخپوستها قشنگ نیستند، تیپ خاصی دارند.
آخرین روز کنفرانس، یه فیلمی دیدیم از لابراتوار JPL که در پاسادنا کالیفرنیا قرار داره، از منطقه ش خیلی خوشم اومد و از دلم گذشت که چه خوبه که اونجا رو ببینم.
از اونجا که برگشتیم اومدیم مونترال برای شرکت تو وُرکشاپ SMAP. روز دوم قبل از ظهر ارائه پروژه ما بود و موقع ناهار، کایل مکدونالد اومد سر میز ما و با مونیک صحبت کرد و پیشنهاد همکاری داد در حد گرفتن کار آموز. وقتی که رفت، مونیک رو به من کرد و گفت خودت رو آماده کن، این بیشتر یه پیشنهاد برای تو بود! خدای من، یه روز هم از آرزوی ما نگذشته بود، کایل از اساتید و پژوهشگرهای JPL هست. موقع خدا حافظی هم مونیک گفت که پروین سایتتون رو دیده و ما آماده همکاری هستیم.
مونیک خیلی فعال و اجتماعیه و سِمَتهای زیادی داره، هیچ وقت خودش نگفته و این رو تو سفرهایی که همراهش بودم متوجه شدم، بارها گفتم یکی از بزرگترین شانسهای زندگیمه!
خلاصه که به انگیزه گذروندن یه دوره تو JPL روزهام رنگ قشنگی گرفته بودند، فقط به A و N گفتم، N میگه مطمئنی نمیخواست مخت رو بزنه؟! میگم با من که حرف نزد با مونیک بود، تازه چرا آخه!وقتی که برای شرکت تو کنفرانس IGARSS 2010 که تو هاوایی برگزار میشد، به خاطر ملیّت جواب منفی گرفتم (در موردش قبلا کامل نوشتم) فهمیدم به همین سادگی هم نیست!
تا امسال که برای تعطیلات ایران بودم، مونیک برام یه مقاله فرستاد، در واقع بیشتر گزارش نیمه کاره بود تا مقاله وخواسته بود که با استفاده از کارها و تحقیقات انجام شده خودمون تا اون زمان، کاملش کنم. گزارشی بود از کارها، تحقیقات و پیشنهادات در مورد پروژه SMAP. در جوابش نوشتم که برمیگردم در موردش صحبت میکنیم،اون موقع بیشتر به امتحان جامع دکترا فکر میکردم. وقتی برگشتم با هم صحبت کردیم و یک ماهی وقت گذاشتم برای این کار و تو وُرکشاپ امسال هم شرکت کردیم (قبلا در موردش کامل نوشتم) این بار کایل هم خیلی جدی در زمینه همکاری با ما صحبت کرد هر چند که به خاطر ملیّت یه عکس العملی نشون داد ولی خب با صحبتهایی که کرد ظاهراً نباید مشکلی باشه، باز هم کسی چه میدونه؟!
و یک ماه قبل از امتحان، تعیین متد و الگوریتم پروژه SMAP به عنوان یکی از هدفهای پروژه دکترام اضافه شد به کارم و موقع امتحان هم این سوژه ارائه شد و خب مثل همه قسمتها سوالهای مربوط به خودش رو هم داشت!
همه میگفتند امتحان دکترا رو که بدی دیگه دکترا رو تموم شده حساب کن، راحت میشی،با آرامش بقیه تحقیقت رو انجام میدی و تزت رو مینویسی. ولی در مورد کار من که اینطور نیست، مثل اینه که یه پروژه جدید تعریف شده باشه، درسته که مرتبط هست با کارم ولی به هر حال جدیده و خیلی هم کار داره به اندازه یه سوژه جداگانه برای یه تز دکترا! و من چه خوش بین بودم که این همه وقت گذاشتم از شبها و آخر هفته هام که تحقیق خوب پیش بره و بتونم حتی چند ماه برم پیش خانوادهام بمونم و با خیال راحت و فارغ از دغدغههای زندگی اینجا تزم رو بنویسم!
کار زیاده، هر هفته کنفرانس تلفنی، خیلی تصمیمات پیش بینی شده که مربوط به اونهاست و من باید با توجه به اون برنامه ریزی کنم گاهی تغییر میکنند که متعاقباً برنامههای من هم تغییر میکنه مثلا قرار بود که اکتبر ۲۰۱۱ به مدت یک هفته تو منطقه Umiujaq یه اردوی نمونه برداری داشته باشیم که در واقع شبیه سازی پروژه است، که تو این شبیه سازی تصاویر هوایی گرفته میشه و هماهنگیش با ماست، و بیشتر کارش با من و جیمی. حالا اونها زمانش رو تغییر دادند به اکتبر ۲۰۱۲. و این کلی برنامه تحقیقی من رو به هم ریخته، ضمن اینکه دیگه بورس من از IPY به SMAP تغییر میکنه و منتظرم ببینم این وسط چه میکنند.
هفته پیش تو دفتر مونیک بودم بهش میگم به من وقت بده که این درس هیدروژئولوژی رو هم بگذرونم، کارش زیاده و نمیتونم تمرکز کنم رو تحقیق ولی بعد از امتحان اگه شده شب و روز و آخر هفته کار کنم، نتایج رو آماده میکنم! در جواب میگه مطمئنم ازت خودت برنامه ریزی کن!!!
این سلام علیکهای بی وقت من که از سر دلتنگیه هم دردسر سازه، البته شاید هم حکمتی توشه! یه سر همینطوری رفتم ببینمش که سوژهای رو میده و میگه در این مورد ۲ تا ایمیل تخصصی یکی برای کایل و یکی برای استفان بنویس و برام بفرست، این کار رو کردم، کمتر از یک ساعت ایمیلی ازش دارم که همون متن رو با کمی تغییرات برای کایل فرستاده و در آخر هم ازش خواسته که Co-Superviser من بشه، سریع رفتم دفترش، داره چیزی مینویسه. میپرسم فقط به من بگو الان چه کار باید بکنم؟ همه کارهایی که به فرانسه نوشتم رو باید دوباره نویسی کنم؟ چون کایل امریکاییه و اصلا فرانسه نمیدونه. میگه میدونستم میای، نه نمیخواد ولی از حالا به بعد... تازه هنوز که جواب نداده، به هر حال فرقی نمیکنه چه قبول کنه و چه نه کار ما با اونه و بعد از این کارهای مربوط به اون رو به انگلیسی انجام بده ولی تزت رو به فرانسه بنویس!!! میگم مونیک....

ذهنم خیلی درگیرشه، هر چی زمان بندی میکنم، وقت کم میآرم. آخه هنوز آنالیز نتایجی که به دست آوردیم کامل نشده که .... میدونم موقعیت خوبیه، آینده خوبی داره... ولی گوگیجه گرفتم، باید با برادر بزرگه حرف بزنم، با اون پیچیدهترین مسائل ساده و راحته، بعد که زمان میگذره و مساله حل میشه بهت میگه تمام وقت نگرانت بوده و مساله به همون سختی بوده که خودت هم میدونستی ولی خب... باید باهاش حرف بزنم... زمانمون به هم نمیخوره، اون هم سرش خیلی شلوغه، کاش هنوز اینجا بود یا یه سفر میومد.... گوگیجه گرفتم به خدا با این وقت کم و این حجم کار... برادر وسطی میگه چرا رو این سوژه به عنوان پست دکترا کار نمیکنید؟ میگم: قبلا مونیک دو تا سوژه پست دک از تو کارم درآورده، ضمن اینکه این مربوط به این زمانه باید هر چه زودتر متدش تعریف بشه... مونیک با خنده میگه شاید متدش بشه Méthode de Parvin! تو دلم میگم تو هم بچه گول میزنی به خدا!!! خلاصه که بدجور ذهنم درگیرشه، کارش نه ها، زمانش.... گاهی هم میگم، مهم نیست مونیک حتما مطمئنه دیگه،به هر حال بهتر میدونه چه کار میکنه....انقدر بهش اطمینان دارم که گاهی بی خیال بشم و فکر کنم "اگه علی ساربونه خودش خوب میدونه شتر رو کجا بخوابونه!" ....
۱۳۸۹ اسفند ۱۹, پنجشنبه
امروز....
امروز میخواستم از مونیک بنویسم، از خواستههاش و از پروژههای جدید....ولی نمیشه، بعضی وقتها یه چیزهایی پیش میاد که دست ما نیست.
امروز ظهر تو دانشکده یه کنفرانس بود راجع به "آبهای نوشیدنی، آب شهری و آبی که تو بُطری ها عرضه میشه." دانشجوهای دکترا فکر کنم باید تو ۱۵ تا سمینار داخلی و ۸ تا خارجی شرکت کنند. و از اونجاییکه هوا طوفانی بود، ربکا با داشتن ۳ تا بچه بین ۴ سال تا ۴ ماه نمیتونست شرکت کنه و خب سوژه جالب بود و میخواست که حضور داشته باشه. برای همین یه ساعت پرستار بچه گرفته بود و از من خواست که شرکت کنم و از طریق اسکایپ اون هم از سمینار استفاده کنه. چند دقیقه دیر رسیدم ولی خوب بود، دختری که کنفرانس میداد، مثل این بود که تئاتر بازی میکنه، خیلی چیزی نفهمیدم بسکه اداهاش جلب توجه میکرد! اواسط سخنرانیش، دختر جوونی با موهای لَخت و مرتب اومد که پالتوش رو که درآورد بلوزش از سرشونش افتاد پایین، تیپش دانشجویی نبود، سخنران همون میونه معرفی کرد: خواهرم!
بعد از اینکه ربکا سوالاش رو آن لاین پرسید، من اومدم دفترم.
تازه دفتر دستکم رو گذاشته بودم رو میز که "درّه" اومد پیشم، حس کردم چیزی شده، اینجور اومدنها یه دفعه بی دلیل نیست. تا سلام علیک کنیم، "بُشرا" اومد با چشمهای قرمز و پف کرده از گریه، هنوز نپرسیدیم چی شده که زد زیر گریه، چند دقیقه گریه کرد، نه مینشست و نه حرف میزد، "درّه" هم زد زیر گریه،...ای خدا چه روزیه این روز برفی و طوفانی!
یه ربع بدون اینکه چیزی بگه گریه میکنه شاید هم بیشتر، تنها دختر محجبه دانشکده است، خیلی جوونه ۲۳-۲۲ ساله و تقریبا ۲ ماهه که اومده، مشکل سؤ تفاهمیه که پیش اومده برای یکی از استادها، چیز مهمی نیست حل میشه ولی اینجا که هستی کوچکترین مساله ۱۰ بار بیشتر مشکله، بغلش میکنم و سعی میکنم آرومش کنم، "درّه" هم همینطور.....
یک ساعتی میگذره که "درّه" بین حرفهاش میگه که رابطه ش با"وجدان" به هم خورده!!! باور نمیکنم، خودش هم باور نمیکنه تا دیروز پسر خوب بوده، امروز یه دفعه میگه دوستت ندارم نمیخوام ببینمت... بیخود نبوده که اومده پیشم، میگم چرا از دیشب نیومدی؟ چرا تنها موندی؟!!! میگه من برمیگردم، کبک برای من شادی نداشته همش غم بوده، دختر شاد و خندانیه، حتی وقتی اشک میریخت هم لبخند میزد، خوشگل و سکسیه، دانشجوی خوبیه.... میگم ببین اگر دوست داری حرف بزنی بزن، ما گوش میدیم، ولی هیچ قضاوتی نمیکنیم مخصوصاً منفی، چون ما نمیدونیم هنوز وضعیت "وجدان" رو که چرا اصلا این تصمیم رو گرفته، میسپریم به زمان، زمان همه چی رو مشخص میکنه.... ولی حرصم از دستش در اومده، تا اون زمان برسه، این دختر چه شبهایی رو میگذرونه، هر چقدر هم خودش رو مشغول کنه، ساده نیست که، مخصوصاً که پسره هم همین جاست، هر روز چشم تو چشم میشند... مطمئناً میدونه که لحظههای این دختر رو خراب کرده، میدونه الان این داره گریه میکنه، یعنی اون الان بیخیاله یا اون هم همینطوره؟ پیشنهاد میدم شام بریم بیرون برای تغییر حال و هوا،بچهها قبول میکنند. با اینکه میدونم دادن دارو به کسی قدغنه، برای "بُشرا" هم یه قرص مسکن از "سُمی" میگیرم، سرش درد گرفته از زور گریه!
بارها گفتم وقتی رسیدم اینجا برادر بزرگه و خونواده ش اینجا بودند، بودنش مثل حضور آقاجون بود. خدا میدونه تو اون دو سالی که بود چند بار به این حالت رفتم پیشش و فکر میکردم که دیگه دنیا به آخر رسیده! همینه که همیشه به این دخترها میگم من رو مثل خواهر بزرگتون بدونید، گاهی بعضیها موقع مشکلشون میان و وقتی که خوب و شادند اصلا حالی هم نمیپرسند، مهم نیست، خوب باشند! دیدن اشک یه آدم خیلی سخته، اینکه فکر کنی هیچ کس نیست، اینکه نمیتونی به خونواده ت هم بگی ، آخه از راه دور چی میتونی بگی؟ نگرانی آنها هم کم نیست، همینطور فکر و ذهنشون پیش ماهاست کافیه بدونند که کوچکترین چیزی هم پیش اومده!
"بُشرا" برگشت با حال بدتر و تن سرد و تو بغل من حالش بد شد، سریع به "سلین" خبر دادم، و بردیمش تو اطاق امدادهای فوری و اونجا خوابید، بهش سر میزدم.... تا اینکه یکی دو ساعت بعد که حالش بهتر شد اومد پیشم، به "آندره" خبر دادم که کسی تو اتاق نیست، چند دقیقه بعد میبینم "آندره" از پشت پنجره اشاره میکنه که حالش خوبه؟ این مسئولیت پذیر بودن این کبکیها رو تحسین میکنم، شاید خیلی صمیمی نباشند ولی بسیار حواسشون هست....
به دست آوردن هر چیز بهایی داره، و گاهی بهاش سنگینه...وقتی مهاجرت میکنی، به هر دلیلی، حالا یکی مثل من برای ادامه تحصیل، یکی برای داشتن یه زندگی بهتر، یکی برای زندگی در یک کشور پیشرفته، قانونمند، جایی که حریم خصوصی، حقوق انسانی حفظ میشه.... تنهایی رو میخریم با این هجرت، تنهایی این نیست که همسر یا پارتنر نداری، نه... با وجود اینها هم تنهایی....اون ته تهش یه سردی هست، یه تنهایی یخ.... ما این شرایط به اصطلاح بهتر رو معامله کردیم با محبت بی شرط خونواده هامون، این زندگی آزاد رو داریم به ازاش گرمای آغوش پدر مادرمون رو دادیم، اون چیزیکه وقت مصیبت، فشار کار، اون موقع که فکر میکنیم دنیا به آخر رسیده فقط آروممون میکنه....
خلاصه، روزی بود امروز! هیچ کار نکردم هیچ چی.....به جز متن دو ایمیلای که مونیک خواسته بود بنویسم و بفرستم براش.... اوه ه ه.... مونیک جواب داده، خدای من با این کارهاش، باید برم ببینم موضوع چیه؟!
امروز ظهر تو دانشکده یه کنفرانس بود راجع به "آبهای نوشیدنی، آب شهری و آبی که تو بُطری ها عرضه میشه." دانشجوهای دکترا فکر کنم باید تو ۱۵ تا سمینار داخلی و ۸ تا خارجی شرکت کنند. و از اونجاییکه هوا طوفانی بود، ربکا با داشتن ۳ تا بچه بین ۴ سال تا ۴ ماه نمیتونست شرکت کنه و خب سوژه جالب بود و میخواست که حضور داشته باشه. برای همین یه ساعت پرستار بچه گرفته بود و از من خواست که شرکت کنم و از طریق اسکایپ اون هم از سمینار استفاده کنه. چند دقیقه دیر رسیدم ولی خوب بود، دختری که کنفرانس میداد، مثل این بود که تئاتر بازی میکنه، خیلی چیزی نفهمیدم بسکه اداهاش جلب توجه میکرد! اواسط سخنرانیش، دختر جوونی با موهای لَخت و مرتب اومد که پالتوش رو که درآورد بلوزش از سرشونش افتاد پایین، تیپش دانشجویی نبود، سخنران همون میونه معرفی کرد: خواهرم!
بعد از اینکه ربکا سوالاش رو آن لاین پرسید، من اومدم دفترم.
تازه دفتر دستکم رو گذاشته بودم رو میز که "درّه" اومد پیشم، حس کردم چیزی شده، اینجور اومدنها یه دفعه بی دلیل نیست. تا سلام علیک کنیم، "بُشرا" اومد با چشمهای قرمز و پف کرده از گریه، هنوز نپرسیدیم چی شده که زد زیر گریه، چند دقیقه گریه کرد، نه مینشست و نه حرف میزد، "درّه" هم زد زیر گریه،...ای خدا چه روزیه این روز برفی و طوفانی!
یه ربع بدون اینکه چیزی بگه گریه میکنه شاید هم بیشتر، تنها دختر محجبه دانشکده است، خیلی جوونه ۲۳-۲۲ ساله و تقریبا ۲ ماهه که اومده، مشکل سؤ تفاهمیه که پیش اومده برای یکی از استادها، چیز مهمی نیست حل میشه ولی اینجا که هستی کوچکترین مساله ۱۰ بار بیشتر مشکله، بغلش میکنم و سعی میکنم آرومش کنم، "درّه" هم همینطور.....
یک ساعتی میگذره که "درّه" بین حرفهاش میگه که رابطه ش با"وجدان" به هم خورده!!! باور نمیکنم، خودش هم باور نمیکنه تا دیروز پسر خوب بوده، امروز یه دفعه میگه دوستت ندارم نمیخوام ببینمت... بیخود نبوده که اومده پیشم، میگم چرا از دیشب نیومدی؟ چرا تنها موندی؟!!! میگه من برمیگردم، کبک برای من شادی نداشته همش غم بوده، دختر شاد و خندانیه، حتی وقتی اشک میریخت هم لبخند میزد، خوشگل و سکسیه، دانشجوی خوبیه.... میگم ببین اگر دوست داری حرف بزنی بزن، ما گوش میدیم، ولی هیچ قضاوتی نمیکنیم مخصوصاً منفی، چون ما نمیدونیم هنوز وضعیت "وجدان" رو که چرا اصلا این تصمیم رو گرفته، میسپریم به زمان، زمان همه چی رو مشخص میکنه.... ولی حرصم از دستش در اومده، تا اون زمان برسه، این دختر چه شبهایی رو میگذرونه، هر چقدر هم خودش رو مشغول کنه، ساده نیست که، مخصوصاً که پسره هم همین جاست، هر روز چشم تو چشم میشند... مطمئناً میدونه که لحظههای این دختر رو خراب کرده، میدونه الان این داره گریه میکنه، یعنی اون الان بیخیاله یا اون هم همینطوره؟ پیشنهاد میدم شام بریم بیرون برای تغییر حال و هوا،بچهها قبول میکنند. با اینکه میدونم دادن دارو به کسی قدغنه، برای "بُشرا" هم یه قرص مسکن از "سُمی" میگیرم، سرش درد گرفته از زور گریه!
بارها گفتم وقتی رسیدم اینجا برادر بزرگه و خونواده ش اینجا بودند، بودنش مثل حضور آقاجون بود. خدا میدونه تو اون دو سالی که بود چند بار به این حالت رفتم پیشش و فکر میکردم که دیگه دنیا به آخر رسیده! همینه که همیشه به این دخترها میگم من رو مثل خواهر بزرگتون بدونید، گاهی بعضیها موقع مشکلشون میان و وقتی که خوب و شادند اصلا حالی هم نمیپرسند، مهم نیست، خوب باشند! دیدن اشک یه آدم خیلی سخته، اینکه فکر کنی هیچ کس نیست، اینکه نمیتونی به خونواده ت هم بگی ، آخه از راه دور چی میتونی بگی؟ نگرانی آنها هم کم نیست، همینطور فکر و ذهنشون پیش ماهاست کافیه بدونند که کوچکترین چیزی هم پیش اومده!
"بُشرا" برگشت با حال بدتر و تن سرد و تو بغل من حالش بد شد، سریع به "سلین" خبر دادم، و بردیمش تو اطاق امدادهای فوری و اونجا خوابید، بهش سر میزدم.... تا اینکه یکی دو ساعت بعد که حالش بهتر شد اومد پیشم، به "آندره" خبر دادم که کسی تو اتاق نیست، چند دقیقه بعد میبینم "آندره" از پشت پنجره اشاره میکنه که حالش خوبه؟ این مسئولیت پذیر بودن این کبکیها رو تحسین میکنم، شاید خیلی صمیمی نباشند ولی بسیار حواسشون هست....
به دست آوردن هر چیز بهایی داره، و گاهی بهاش سنگینه...وقتی مهاجرت میکنی، به هر دلیلی، حالا یکی مثل من برای ادامه تحصیل، یکی برای داشتن یه زندگی بهتر، یکی برای زندگی در یک کشور پیشرفته، قانونمند، جایی که حریم خصوصی، حقوق انسانی حفظ میشه.... تنهایی رو میخریم با این هجرت، تنهایی این نیست که همسر یا پارتنر نداری، نه... با وجود اینها هم تنهایی....اون ته تهش یه سردی هست، یه تنهایی یخ.... ما این شرایط به اصطلاح بهتر رو معامله کردیم با محبت بی شرط خونواده هامون، این زندگی آزاد رو داریم به ازاش گرمای آغوش پدر مادرمون رو دادیم، اون چیزیکه وقت مصیبت، فشار کار، اون موقع که فکر میکنیم دنیا به آخر رسیده فقط آروممون میکنه....
خلاصه، روزی بود امروز! هیچ کار نکردم هیچ چی.....به جز متن دو ایمیلای که مونیک خواسته بود بنویسم و بفرستم براش.... اوه ه ه.... مونیک جواب داده، خدای من با این کارهاش، باید برم ببینم موضوع چیه؟!
۱۳۸۹ اسفند ۱۶, دوشنبه
امتحان ۲۴ ساعته
برف میاد، برف که نه طوفان برف، دیدنش از پشت پنجرههای بلند هال ورودی دانشگاه خیلی زیباست، زیبا.....
امروز صبح کلاسم رو از دست دادم، طبق معمول حول و حوش ۳ خوابیدم و مطمئن بودم که ساعت ۷ بیدار میشم به ساعت بیولوژیکم خیلی اطمینان دارم ولی امروز برای اولین بار توزرد از آب دراومد و ساعت ۱۰:۵۶ بیدار شدم که دیگه فایدهای نداشت رفتن به کلاس.... یه ایمیل زدم به استاد و گفتم متاسفم و برای بعد از ظهر وقت گرفتم که برم پیشش و جزوه درس امروز رو بگیرم.... تا ساعت ۲ خبری نشد و جواب نداده بود که زنگ زدم، من هم کافیه گیر بدم به چیزی، ظاهراً امروز به خاطر طوفان ۴ نفر غایب بودند... قراره هماهنگ کنه فردا یا پس فردا و یه ساعت برامون وقت بگذاره و یه مروری به این جلسه داشته باشیم.... نازنینند استادای اینجا
این روزها اصلا از خودم راضی نیستم، من آدم حضور ۱۰۰% هستم، از حضورهای نصفه نیمه، رابطههای نصفه نیمه بیزارم، نیستم یعنی آدمش نیستم، اگر جایی هستم فقط اونجام... "آنا" همیشه میگفت: بیوفایی، من وقتی هم که پیش تو نیستم به تو فکر میکنم! در جوابش میگفتم: وقتی هم که با منی به همه آدمهای دیگه هم فکر میکنی....من این رو نمیخوام و اینطوری هم نیستم.... ولی این روزها، نه این روزها که از بعد از انتخابات، اینجا هستم ولی نه کامل! فکر و ذهنم تو ایرانه، نه اونجام نه اینجا، اینه که کارام اونجور که دوست دارم پیش نمیره.... باید خودم رو برگردونم به خودم، به همونی که هستم، اینجوری پیش بره فایده نداره....
هر بار زنگ میزنه میپرسه: برادرت راضیه از اینکه برگشته ایران؟ تو میخوای چه کار کنی؟ شاید بار بیستمه شاید هم بیشتر!!! هر بار میگم: هیچوقت از برادرم نپرسیدم ولی ظاهراً آره، خودم هم حالا تا دو سال دیگه ببینم چی میشه....دیگه نمیگم: خب اون اگر ناراضی بود که برمیگشت، اینجا هم آدم موفقی بود و کار و زندگیش رو داشت آدمی که بعد از ۱۳-۱۲ سال برمیگرده و از همون اول هم تصمیم داشته برگرده حتما دلیلی داره، من عادت ندارم بپرسم، ریز نمیشم تو زندگی آدمها حتی برادر یا خواهر... نمیدونم چرا به خودشون این حق رو میدند بعد هم قضاوت میکنند، این دفعه تا گفت: تو میخوای چه کار میکنی؟ نمیدونم چطور شد بهش خیلی قاطع گفتم: برمیگردم، میگه خب آره تنهایی! آدمهایی که اینجا موفق نیستند برمیگردند!!.... میخوام بگم خانم محترم شما که این همه ساله اینجا زندگی میکنید، یه کلمه انگلیسی نمیدونید و به قول خودت اگر همسرت نباشه نمیدودنی چه کار کنی، نمیتونی با یه غیر ایرانی ارتباط داشته باشی، چرا انقدر راحت قضاوت میکنی؟!! نمیگم به جاش خیلی ساده از پروژهام میگم که تحت پوشش ناساست و قراره بعدا هم اونجا ادامه بدم برای کار.... جوابی نمیده و میگه: خب آخه زندگی تنهایی سخته... میگم: نه خیلی، تنها نیستم، دوستهام و ارتباطهام رو دارم، حالا تو رابطه خاصی نیستم ولی این دلیل نمیشه....از اینکه مجبور شدم خودم رو اثبات کنم حالم داشت از خودم به هم میخورد ولی خب بزرگتره و احترامش واجب، هم سنّ و سالهای مامانمه، والله مامان که مامانه تو تصمیمات و زندگی شخصی وارد نمیشه... بابا هر کس برای خودش یه چیزایی داره که مال خودشه، حتما باید بدونید که تو جمعهاتون سوژه صحبت داشته باشید!!!
بگذریم دلم نمیخواست غر بزنم ولی گاهی پیش میاد...
از امتحان ۲۴ ساعته بگم، جمعه عصر ساعت ۶:۰۳، "فاتح" سوالها رو فرستاد و زمانش تا شنبه شب ساعت ۶:۵۹ بود، از همه چیز میشد استفاده کرد، کتاب، جزوه، ماشین حساب، اینترنت، غیر از مشورت!!! شروع کردم، سؤال سوم کاملا شبیه همون کار کلاسی بود که هفته پیش داده بود و مدتش یه هفته بود فقط داده هاش فرق میکرد، تا ۸:۳۰ که برای شام رفتم خونه و دوباره برگشتم .... از سر شب هم برف میومد، ریز و تند، خیلی سریع نشست رو زمین و همه جا رو سفید کرد... ۴:۳۰ صبح تموم شد ولی نفرستادم برای استاد که فرداش سر حوصله یه مرور کنم.... موقع برگشت به خونه منتظرم که چراغ عابر سبز بشه از حضور ماشینها تو خیابون این وقت صبح تعجب میکنم ضمن اینکه از یه خرده بالاتر صدای چند تا جوون میاد، تعجب میکنم چه خبره شبهای قبل اینجوری نبوده، همینطور که با احتیاط و آروم میرم یادم میفته که جمعه شبه و خب طبیعیه ممکنه که از بار یا دیسکو برمیگردند، صدای جوونها نزدیک میشه یک کم میترسم.... از همون روز اولی که اومدم اینجا از خیلی آدمها از جمله برادرم و حتی از سکوریته شنیدم که شبهای تعطیل حواستون باشه، از جاهای خلوت و پر درخت نرید، کنار خیابون مواظب باشید، دیروقت شب تنها بیرون نرید... تازه که اومده بودم این محله (مرکز شهر) برادرم بیشتر رو این مساله تاکید کرد ولی هیچوقت توجه نکردم حالا که صدا نزدیکتر میشد راستش کمی ترسیدم، فقط به این خاطر که احساس میکردم اگر چیزی پیش بیاد حتی یه حرف ساده اصلا انرژی ندارم که جوابی بدم، خسته تر از این حرفها بودم، قدمهام رو سریع کردم ولی نه خیلی چون زمین یخ زده بود... ولی خب اونها مسیرشون سمت دیگه بود و من هم زود رسیدم خونه...
بعد از ظهر شنبه جوابها رو یه مروری کردم و تا قبل از ۴ عصر برای استاد فرستادم دیگه توکل به خدا!
شب امتحان که مونده بودم تو دانشکده بچههای دیگه هم بودند، حدود ساعت ۱:۳۰ میرفتم قهوه بگیرم از ماشین که یکی از پسرهای کلاس رو دیدم، کمی راجع به سوالها حرف زدیم و میگه: به من ایمیل بزن و نتایجت رو بفرست با مال خودم مقایسه کنم و بعد چند بار کارتش رو نشون میده و میگه اسمم هست Jean-Baptiste, میگم: باشه،دوباره اصرار میکنه و میگه یادت میمونه میگم آره میگه اگر یادت رفت اسم خیابون Jean-Baptiste Cartier بیفت میگم باشه! میگم: من هم پروین هستم، نیاز به زیاد گشتن نیست تو شبکه همین یه پروین هست. میگه: از قبل میدونستم! قبلا برخوردی نداشتیم، دفتر قبلی که بودم گاهی میومد پیش پاسکال که با خود پاسکال هم من در حد یه روز به خیر بودم..... قهوه رو گرفتم و برگشتم پشت میزم، ایمیلش رو میبینم که: راحت ایمیلت رو پیدا کردم، یادت نره که نتایج رو بفرستی و دوستانه ادامه داده که پروین برو بخواب، خواب خیلی مهمتره تا درس!!!!
فردای امتحان با ایریس از اینور اونور حرف میزدیم که این موضوع رو هم گفتم، بیتفاوت... خنده معنی دار میکنه و میگه: ایمیلش رو ببینم! نشونش میدم و میپرسم: چیزی هست؟ میگه: چند وقت پیش که خونه مزدک بوده، پاسکال و Jean-Baptiste هم بودند و تو حرفهاشون ایریس گفته که با من همخونه است و آنها هم کلی نظر دادند که پروین دلربا،هات و سکسیه و حدودا ۳۰ سالشه و اِلِه و بِلِه...... خندم میگیره، و میگم: نمیدونستم دیده میشم، فکرمیکردم که سرم رو انداختم پایین ماست خودم رو میخورم! میگه: آره ولی تو نمیبینی!!!! به نظر ایریس Jean-Baptiste خوش قیافه و خوش تیپه، میگم: میخوای قرار بگذارم باهاش ولی تو بری؟!! و ادامه میدم: نمیشد زودتر بگی تا ما هم بدونیم دوروبرمون چه خبره؟!
از این صفات خنده م میگیره همیشه تا یادم میاد شنیدم که "پروین یه پا مَرده!"از همون نوجوونی مستقل و جسور بودم(گاهی یاد کارهایی که کردم میفتم، میترسم و میگم خدا خیلی دوستم داشته)، وانقدر این تعریف رو شنیدم و اعتمادی که در پس این تعریف دیگران بهم داشتند که خودم هم این رو باور کردم، برای همین خندم میگیره این چیزها رو که میشنوم....
با مونیک جلسه دارم، آماده نیستم ولی همیشه حرف دارم براش و اون هم از تو حرفهام کار جدید پیدا میکنه و میگه: بد نیست این رو هم امتحان کنی! پا شم برم از این نقشه آخر پرینت بگیرم و برم پیشش....
امروز صبح کلاسم رو از دست دادم، طبق معمول حول و حوش ۳ خوابیدم و مطمئن بودم که ساعت ۷ بیدار میشم به ساعت بیولوژیکم خیلی اطمینان دارم ولی امروز برای اولین بار توزرد از آب دراومد و ساعت ۱۰:۵۶ بیدار شدم که دیگه فایدهای نداشت رفتن به کلاس.... یه ایمیل زدم به استاد و گفتم متاسفم و برای بعد از ظهر وقت گرفتم که برم پیشش و جزوه درس امروز رو بگیرم.... تا ساعت ۲ خبری نشد و جواب نداده بود که زنگ زدم، من هم کافیه گیر بدم به چیزی، ظاهراً امروز به خاطر طوفان ۴ نفر غایب بودند... قراره هماهنگ کنه فردا یا پس فردا و یه ساعت برامون وقت بگذاره و یه مروری به این جلسه داشته باشیم.... نازنینند استادای اینجا
این روزها اصلا از خودم راضی نیستم، من آدم حضور ۱۰۰% هستم، از حضورهای نصفه نیمه، رابطههای نصفه نیمه بیزارم، نیستم یعنی آدمش نیستم، اگر جایی هستم فقط اونجام... "آنا" همیشه میگفت: بیوفایی، من وقتی هم که پیش تو نیستم به تو فکر میکنم! در جوابش میگفتم: وقتی هم که با منی به همه آدمهای دیگه هم فکر میکنی....من این رو نمیخوام و اینطوری هم نیستم.... ولی این روزها، نه این روزها که از بعد از انتخابات، اینجا هستم ولی نه کامل! فکر و ذهنم تو ایرانه، نه اونجام نه اینجا، اینه که کارام اونجور که دوست دارم پیش نمیره.... باید خودم رو برگردونم به خودم، به همونی که هستم، اینجوری پیش بره فایده نداره....
هر بار زنگ میزنه میپرسه: برادرت راضیه از اینکه برگشته ایران؟ تو میخوای چه کار کنی؟ شاید بار بیستمه شاید هم بیشتر!!! هر بار میگم: هیچوقت از برادرم نپرسیدم ولی ظاهراً آره، خودم هم حالا تا دو سال دیگه ببینم چی میشه....دیگه نمیگم: خب اون اگر ناراضی بود که برمیگشت، اینجا هم آدم موفقی بود و کار و زندگیش رو داشت آدمی که بعد از ۱۳-۱۲ سال برمیگرده و از همون اول هم تصمیم داشته برگرده حتما دلیلی داره، من عادت ندارم بپرسم، ریز نمیشم تو زندگی آدمها حتی برادر یا خواهر... نمیدونم چرا به خودشون این حق رو میدند بعد هم قضاوت میکنند، این دفعه تا گفت: تو میخوای چه کار میکنی؟ نمیدونم چطور شد بهش خیلی قاطع گفتم: برمیگردم، میگه خب آره تنهایی! آدمهایی که اینجا موفق نیستند برمیگردند!!.... میخوام بگم خانم محترم شما که این همه ساله اینجا زندگی میکنید، یه کلمه انگلیسی نمیدونید و به قول خودت اگر همسرت نباشه نمیدودنی چه کار کنی، نمیتونی با یه غیر ایرانی ارتباط داشته باشی، چرا انقدر راحت قضاوت میکنی؟!! نمیگم به جاش خیلی ساده از پروژهام میگم که تحت پوشش ناساست و قراره بعدا هم اونجا ادامه بدم برای کار.... جوابی نمیده و میگه: خب آخه زندگی تنهایی سخته... میگم: نه خیلی، تنها نیستم، دوستهام و ارتباطهام رو دارم، حالا تو رابطه خاصی نیستم ولی این دلیل نمیشه....از اینکه مجبور شدم خودم رو اثبات کنم حالم داشت از خودم به هم میخورد ولی خب بزرگتره و احترامش واجب، هم سنّ و سالهای مامانمه، والله مامان که مامانه تو تصمیمات و زندگی شخصی وارد نمیشه... بابا هر کس برای خودش یه چیزایی داره که مال خودشه، حتما باید بدونید که تو جمعهاتون سوژه صحبت داشته باشید!!!
بگذریم دلم نمیخواست غر بزنم ولی گاهی پیش میاد...
از امتحان ۲۴ ساعته بگم، جمعه عصر ساعت ۶:۰۳، "فاتح" سوالها رو فرستاد و زمانش تا شنبه شب ساعت ۶:۵۹ بود، از همه چیز میشد استفاده کرد، کتاب، جزوه، ماشین حساب، اینترنت، غیر از مشورت!!! شروع کردم، سؤال سوم کاملا شبیه همون کار کلاسی بود که هفته پیش داده بود و مدتش یه هفته بود فقط داده هاش فرق میکرد، تا ۸:۳۰ که برای شام رفتم خونه و دوباره برگشتم .... از سر شب هم برف میومد، ریز و تند، خیلی سریع نشست رو زمین و همه جا رو سفید کرد... ۴:۳۰ صبح تموم شد ولی نفرستادم برای استاد که فرداش سر حوصله یه مرور کنم.... موقع برگشت به خونه منتظرم که چراغ عابر سبز بشه از حضور ماشینها تو خیابون این وقت صبح تعجب میکنم ضمن اینکه از یه خرده بالاتر صدای چند تا جوون میاد، تعجب میکنم چه خبره شبهای قبل اینجوری نبوده، همینطور که با احتیاط و آروم میرم یادم میفته که جمعه شبه و خب طبیعیه ممکنه که از بار یا دیسکو برمیگردند، صدای جوونها نزدیک میشه یک کم میترسم.... از همون روز اولی که اومدم اینجا از خیلی آدمها از جمله برادرم و حتی از سکوریته شنیدم که شبهای تعطیل حواستون باشه، از جاهای خلوت و پر درخت نرید، کنار خیابون مواظب باشید، دیروقت شب تنها بیرون نرید... تازه که اومده بودم این محله (مرکز شهر) برادرم بیشتر رو این مساله تاکید کرد ولی هیچوقت توجه نکردم حالا که صدا نزدیکتر میشد راستش کمی ترسیدم، فقط به این خاطر که احساس میکردم اگر چیزی پیش بیاد حتی یه حرف ساده اصلا انرژی ندارم که جوابی بدم، خسته تر از این حرفها بودم، قدمهام رو سریع کردم ولی نه خیلی چون زمین یخ زده بود... ولی خب اونها مسیرشون سمت دیگه بود و من هم زود رسیدم خونه...
بعد از ظهر شنبه جوابها رو یه مروری کردم و تا قبل از ۴ عصر برای استاد فرستادم دیگه توکل به خدا!
شب امتحان که مونده بودم تو دانشکده بچههای دیگه هم بودند، حدود ساعت ۱:۳۰ میرفتم قهوه بگیرم از ماشین که یکی از پسرهای کلاس رو دیدم، کمی راجع به سوالها حرف زدیم و میگه: به من ایمیل بزن و نتایجت رو بفرست با مال خودم مقایسه کنم و بعد چند بار کارتش رو نشون میده و میگه اسمم هست Jean-Baptiste, میگم: باشه،دوباره اصرار میکنه و میگه یادت میمونه میگم آره میگه اگر یادت رفت اسم خیابون Jean-Baptiste Cartier بیفت میگم باشه! میگم: من هم پروین هستم، نیاز به زیاد گشتن نیست تو شبکه همین یه پروین هست. میگه: از قبل میدونستم! قبلا برخوردی نداشتیم، دفتر قبلی که بودم گاهی میومد پیش پاسکال که با خود پاسکال هم من در حد یه روز به خیر بودم..... قهوه رو گرفتم و برگشتم پشت میزم، ایمیلش رو میبینم که: راحت ایمیلت رو پیدا کردم، یادت نره که نتایج رو بفرستی و دوستانه ادامه داده که پروین برو بخواب، خواب خیلی مهمتره تا درس!!!!
فردای امتحان با ایریس از اینور اونور حرف میزدیم که این موضوع رو هم گفتم، بیتفاوت... خنده معنی دار میکنه و میگه: ایمیلش رو ببینم! نشونش میدم و میپرسم: چیزی هست؟ میگه: چند وقت پیش که خونه مزدک بوده، پاسکال و Jean-Baptiste هم بودند و تو حرفهاشون ایریس گفته که با من همخونه است و آنها هم کلی نظر دادند که پروین دلربا،هات و سکسیه و حدودا ۳۰ سالشه و اِلِه و بِلِه...... خندم میگیره، و میگم: نمیدونستم دیده میشم، فکرمیکردم که سرم رو انداختم پایین ماست خودم رو میخورم! میگه: آره ولی تو نمیبینی!!!! به نظر ایریس Jean-Baptiste خوش قیافه و خوش تیپه، میگم: میخوای قرار بگذارم باهاش ولی تو بری؟!! و ادامه میدم: نمیشد زودتر بگی تا ما هم بدونیم دوروبرمون چه خبره؟!
از این صفات خنده م میگیره همیشه تا یادم میاد شنیدم که "پروین یه پا مَرده!"از همون نوجوونی مستقل و جسور بودم(گاهی یاد کارهایی که کردم میفتم، میترسم و میگم خدا خیلی دوستم داشته)، وانقدر این تعریف رو شنیدم و اعتمادی که در پس این تعریف دیگران بهم داشتند که خودم هم این رو باور کردم، برای همین خندم میگیره این چیزها رو که میشنوم....
با مونیک جلسه دارم، آماده نیستم ولی همیشه حرف دارم براش و اون هم از تو حرفهام کار جدید پیدا میکنه و میگه: بد نیست این رو هم امتحان کنی! پا شم برم از این نقشه آخر پرینت بگیرم و برم پیشش....
۱۳۸۹ اسفند ۱۲, پنجشنبه
خسته م...
خسته م خیلی..... دلم یه بغل خواستنی میخواد، از اون خواستنهای از ته دل....
همیشه از اینکه اول هفته، صبح کلاس داشته باشم بدم میومده، چه اون وقتهایی که تو ایران دانشجو بودم و بعدها تدریس میکردم از کلاسهای شنبه صبح، و چه این سالها اینجا از کلاسهای صبحهای دوشنبه! و از شانس، این ترم هر دوشنبه ساعت ۹ کلاس دارم. این ترم دو تا درس دارم، "آمارونظارت نمونه برداری" (نمیدونم درست ترجمه کردم یا نه؟!) با دو تا استاد یکی تونسی (طاها) و دیگری (فاتح) از الجزایر، درس دیگه "هیدروژئولوژی" با یه استاد ایتالیائی (کلودیو). درس اول از ژانویه شروع شده و اینهفته با دادن امتحان هاش تموم میشه و دومی که از ۲۱ فوریه شروع و تا آخر آوریل طول میکشه. جفتشون رو دوست دارم، استاداش رو هم... همش آمار، ریاضی، فیزیک، محاسبه، تحلیل و...
هیدروژئولوژی برام جدیده، هیچ تجربه درسی تو این زمینه ندارم و به تزم هم مربوط نمیشه ولی مونیک پیشنهاد داد که این درس رو بگذرونم... "کلودیو" یه آدم نازنینه و یه استاد دوست داشتنی، اینجا بزرگ شده، پدر مادرش مونترال زندگی میکنند، ولی با یه دختر ایتالیائی ازدواج کرده برای همین چند ماه از سال از جمله سال نو رو ایتالیاست.... خوشم میاد که گاهی موقع تدریس تلفظ صحیح یه کلمه رو میپرسه، یاد خودم میفتم وقتی بعد از کلاس رفتم ببینمش و در مورد تعیین پروژه کلاسی صحبت کنم بهش گفتم و گفتم اینجوری بیشتر باهاتون احساس نزدیکی میکنم..... من هم اینجوریم و میپرسم هم، خجالت نمیکشم به هر حال فرانسه زبان مادریمون نیست...
این دوشنبه به خاطر طوفان برف، ربکا نتونست بیاد کلاس و صبح به استاد ایمیل زده بود که اگر میشه از طریق اسکایپ یا مسنجر کلاس رو دنبال کنه و من هم چون دیر رفته بودم، دیر که نه یعنی چند دقیقه به ۹ رسیدم دانشکده و خب دیگه فرصت نکردم وسایلم رو بگذارم و با خودم بردم تو کلاس و از طریق کامپیوتر من با ربکا ارتباط برقرار کردیم و اون هم از کلاس استفاده کرد، کلاس که تموم شد "کلودیو" میگه بعد از این کسی کلاس نمیاد و ادامه میده یا نه بهتر اینکه استاد نمیاد و از طریق وبکم درس رو دنبال می کنید! ..... برای این درس هر هفته یه کار باید انجام بدیم به علاوه ارائه سنتز یک مقاله، انجام یه پروژه و ارائه ش برای پایان ترم به علاوه امتحان پایان ترم.... دوشنبه صبح یه کار باید تحویل بدم!
ساعت ۴:۳۰- ۴ صبح چهارشنبه که از دانشکده میزنم بیرون، خسته و نگران امتحان بعد از ظهرم که از ۱۳:۳۰ شروع میشه و تا۱۶:۳۰ طول میکشه. روز سه شنبه از ساعت ۶ عصر با بُشرا شروع کردیم به مرور درس و تا این موقع صبح طول کشید، خیابونها خلوته و یخ زده، شهر آرومه و زیبا، هوا سرده سرد سرد، برفهای مونده از طوفان روز قبل زیر نور چراغها برق میزنند، طوفان شدید بود، ولی این موقع شب آسمون صافه و ستارهها میدرخشند، از ترس خوردن زمین، آروم قدم برمیدارم، تا برسم خونه و بخوابم میشه ۵:۳۰- ۵ صبح.
طبق برنامه ارائه شده اول ترم، امتحان درس آمار پنجمین هفته انجام میشه یعنی همین هفته، چهارشنبه با "طاها" (استاد اصلی) و جمعه با "فاتح". امتحان چهار شنبه جزوه باز بود و استفاده از همه منابع حتی اینترنت هم آزاد، فقط حق صحبت نداشتیم حتی از طریق چت... که این مورد اگر پیش میومد یعنی تقلب!!! جالب اینکه با فاصله هم نشستیم یعنی "طاها" خیلی محترمانه از بچهها میخواست که اگر ناراحت نمیشند جاشون رو تغییر بدند و اونجایی که اون پیشنهاد میکنه بشینند!
بعد از امتحان سریع برگشتم دفترم برای تموم کردن یه کاری از همین درس با فاتح که تا ۱۱:۵۹ شب وقت داشتم برای فرستادنش. این تکلیف رو ۴شنبه هفته قبل داده بود و باید گروهی انجام میدادیم که من به خاطر کنفرانس جمعه شب نرسیده بودم انجام بدم و نه با کسی هماهنگ کنم. سه شنبه برنامه نویسیش رو انجام داددم ولی نوشتن گزارشش رو گذاشته بودم برای بعد از امتحان که تا ۸:۳۰ شب نوشتم و بعد با کمک بُشرا تکمیلش کردم و فرستادم. برای استاد هم ایمیل زدم و توضیح دادم، یه وقت تعجب نکنه که اسم این دختر رو رو دو تا تکلیف ببینه!
فقط مونده امتحان "فاتح" که یه امتحان ۲۴ ساعته است و فردا عصر (جمعه ساعت ۱۸) شروع میشه تا شنبه ساعت ۱۸ عصر، استفاده از همه منابع آزاده جز کار مشترک و کمک گرفتن از کسی!
به مدد ایمیلهای فورواردی دوستی، شبها به کتابهای صوتی گوش میدم، من رو میبره به سالهای دور و نوجوونی که عادت داشتم به شنیدن برنامههای رادیو؛ "داستان شب" و "راه شب"! تا به حال، کتابهایی رو که دوره دبیرستان و سالهای قبل از اون خوندم گوش کردم......و این شبها زری"م،"زریِ""سووشون".... همون انقدر عاشق، همون انقدر نگران.... نگران یوسف، نگران یوسفها....
همیشه از اینکه اول هفته، صبح کلاس داشته باشم بدم میومده، چه اون وقتهایی که تو ایران دانشجو بودم و بعدها تدریس میکردم از کلاسهای شنبه صبح، و چه این سالها اینجا از کلاسهای صبحهای دوشنبه! و از شانس، این ترم هر دوشنبه ساعت ۹ کلاس دارم. این ترم دو تا درس دارم، "آمارونظارت نمونه برداری" (نمیدونم درست ترجمه کردم یا نه؟!) با دو تا استاد یکی تونسی (طاها) و دیگری (فاتح) از الجزایر، درس دیگه "هیدروژئولوژی" با یه استاد ایتالیائی (کلودیو). درس اول از ژانویه شروع شده و اینهفته با دادن امتحان هاش تموم میشه و دومی که از ۲۱ فوریه شروع و تا آخر آوریل طول میکشه. جفتشون رو دوست دارم، استاداش رو هم... همش آمار، ریاضی، فیزیک، محاسبه، تحلیل و...
هیدروژئولوژی برام جدیده، هیچ تجربه درسی تو این زمینه ندارم و به تزم هم مربوط نمیشه ولی مونیک پیشنهاد داد که این درس رو بگذرونم... "کلودیو" یه آدم نازنینه و یه استاد دوست داشتنی، اینجا بزرگ شده، پدر مادرش مونترال زندگی میکنند، ولی با یه دختر ایتالیائی ازدواج کرده برای همین چند ماه از سال از جمله سال نو رو ایتالیاست.... خوشم میاد که گاهی موقع تدریس تلفظ صحیح یه کلمه رو میپرسه، یاد خودم میفتم وقتی بعد از کلاس رفتم ببینمش و در مورد تعیین پروژه کلاسی صحبت کنم بهش گفتم و گفتم اینجوری بیشتر باهاتون احساس نزدیکی میکنم..... من هم اینجوریم و میپرسم هم، خجالت نمیکشم به هر حال فرانسه زبان مادریمون نیست...
این دوشنبه به خاطر طوفان برف، ربکا نتونست بیاد کلاس و صبح به استاد ایمیل زده بود که اگر میشه از طریق اسکایپ یا مسنجر کلاس رو دنبال کنه و من هم چون دیر رفته بودم، دیر که نه یعنی چند دقیقه به ۹ رسیدم دانشکده و خب دیگه فرصت نکردم وسایلم رو بگذارم و با خودم بردم تو کلاس و از طریق کامپیوتر من با ربکا ارتباط برقرار کردیم و اون هم از کلاس استفاده کرد، کلاس که تموم شد "کلودیو" میگه بعد از این کسی کلاس نمیاد و ادامه میده یا نه بهتر اینکه استاد نمیاد و از طریق وبکم درس رو دنبال می کنید! ..... برای این درس هر هفته یه کار باید انجام بدیم به علاوه ارائه سنتز یک مقاله، انجام یه پروژه و ارائه ش برای پایان ترم به علاوه امتحان پایان ترم.... دوشنبه صبح یه کار باید تحویل بدم!
ساعت ۴:۳۰- ۴ صبح چهارشنبه که از دانشکده میزنم بیرون، خسته و نگران امتحان بعد از ظهرم که از ۱۳:۳۰ شروع میشه و تا۱۶:۳۰ طول میکشه. روز سه شنبه از ساعت ۶ عصر با بُشرا شروع کردیم به مرور درس و تا این موقع صبح طول کشید، خیابونها خلوته و یخ زده، شهر آرومه و زیبا، هوا سرده سرد سرد، برفهای مونده از طوفان روز قبل زیر نور چراغها برق میزنند، طوفان شدید بود، ولی این موقع شب آسمون صافه و ستارهها میدرخشند، از ترس خوردن زمین، آروم قدم برمیدارم، تا برسم خونه و بخوابم میشه ۵:۳۰- ۵ صبح.
طبق برنامه ارائه شده اول ترم، امتحان درس آمار پنجمین هفته انجام میشه یعنی همین هفته، چهارشنبه با "طاها" (استاد اصلی) و جمعه با "فاتح". امتحان چهار شنبه جزوه باز بود و استفاده از همه منابع حتی اینترنت هم آزاد، فقط حق صحبت نداشتیم حتی از طریق چت... که این مورد اگر پیش میومد یعنی تقلب!!! جالب اینکه با فاصله هم نشستیم یعنی "طاها" خیلی محترمانه از بچهها میخواست که اگر ناراحت نمیشند جاشون رو تغییر بدند و اونجایی که اون پیشنهاد میکنه بشینند!
بعد از امتحان سریع برگشتم دفترم برای تموم کردن یه کاری از همین درس با فاتح که تا ۱۱:۵۹ شب وقت داشتم برای فرستادنش. این تکلیف رو ۴شنبه هفته قبل داده بود و باید گروهی انجام میدادیم که من به خاطر کنفرانس جمعه شب نرسیده بودم انجام بدم و نه با کسی هماهنگ کنم. سه شنبه برنامه نویسیش رو انجام داددم ولی نوشتن گزارشش رو گذاشته بودم برای بعد از امتحان که تا ۸:۳۰ شب نوشتم و بعد با کمک بُشرا تکمیلش کردم و فرستادم. برای استاد هم ایمیل زدم و توضیح دادم، یه وقت تعجب نکنه که اسم این دختر رو رو دو تا تکلیف ببینه!
فقط مونده امتحان "فاتح" که یه امتحان ۲۴ ساعته است و فردا عصر (جمعه ساعت ۱۸) شروع میشه تا شنبه ساعت ۱۸ عصر، استفاده از همه منابع آزاده جز کار مشترک و کمک گرفتن از کسی!
به مدد ایمیلهای فورواردی دوستی، شبها به کتابهای صوتی گوش میدم، من رو میبره به سالهای دور و نوجوونی که عادت داشتم به شنیدن برنامههای رادیو؛ "داستان شب" و "راه شب"! تا به حال، کتابهایی رو که دوره دبیرستان و سالهای قبل از اون خوندم گوش کردم......و این شبها زری"م،"زریِ""سووشون".... همون انقدر عاشق، همون انقدر نگران.... نگران یوسف، نگران یوسفها....
۱۳۸۹ اسفند ۸, یکشنبه
نگاهی متفاوت به ایران!
ساعت ۷:۴۰ شب ۲۵ فوریه، تو سالن اجتماعات هتل شهر Sainte-Croix, اطراف کبک، Jean-Pierre Ducruc, رئیس هیات امنای شهر و از برگزار کنندگان کنفرانس "کاشفان کوچک" با ۱۰ دقیقه تأخیر مراسم رو شروع میکنه. پس از خوشامد گویی میگه که سخنرانان امشب برخلاف برنامههای قبل که شرح سفرشون رو به کشوری میدادند، از کشورشون میگند: ایران! ایرانیها مسلمون هستند ولی عرب نیستند و عربی حرف نمیزنند و اونی نیستند که ما از طریق همسایه شمالیمون، کمی مکث میکنه و ادامه میده آمریکا میشناسیم. همراه با شوخی سخنرانها رو معرفی میکنه: پروین کارآموز من در.... بوده و الان دانشجوی دکترای... در دانشگاه...... ، آتوسا دانشجوی دکترای.... در دانشگاه.... و میلاد دانشجوی دکترا در دانشگاه ...... و میگه که خطرناک نیستند!!!
تقریبا سه هفته گذشته رو وقت گذاشتیم برای آماده کردن سخنرانیمون، دلمون میخواست تاثیر گذار باشه، قراره در مورد ایران و زندگی ایرانی برای کسانی حرف بزنیم که امکان شناختنش رو ندارند ولی مایلند که در موردش بدونند. سوژه خیلی وسیعه، نمیدونستیم چطور میشه تو یک ساعت و نیم این کار رو ارائه بدیم؟! هر قسمتی که دست میگذاشتیم بیشتر از دو ساعت وقت میخواست، میلاد از طبیعت ایران گفت، جغرافی، تاریخ، هنر، معماری...از تصاویر ۳ بعدی استفاده کرد!
آتوسا، بحث زبان، مذهب و غذاهای ایرانی.... و من هم برای معرفی جشنهای ملی، مراسم و سنن، ورزش، رقص، موزیک، سینما،....از ویدئوهای کوتاه استفاده کردم. تقریبا همه این هفته آخر رو رفتم دانشگاه لاوال و با میلاد کار میکردیم، آتوسا سر کار بود و به ما سر میزد و بنده خدا هی مرخصی روزانه گرفت برای کار کردن رو این پروژه .... با هر قسمتی که انجام میدادیم و به هم نشون میدادیم، میگم: ببین میلاد، من برمیگردم ایران ها، من اینجا بمون نیستم، ببین کی بهت گفتم!!!! اون هم میگه خب من هم....
یکشنبه ۲۰ فوریه، رفتیم مونترال برای خرید شیرینی و آجیل برای قسمت پذیرایی آخر سخنرانی!
پاور پوینت آماده رو که میبینم دلم میگیره، بیشتر دلم میسوزه! آخه این کشور نازنین ما چقدر ثروتمنده، چقدر توریستیه، چقدر زیباست و چقدر غریبه و ناشناخته، چقدر تنهاست و چقدر بدنام! باید بیرون باشی تا این رو بدونی....
از چند روز قبل هوا شناسی برای اون روز اعلام طوفان و برف سنگین کرده بود، برای ساعت ۳:۳۰ تو سالن بودیم، Jean-Pierre و خانومی که مسئول وسایل صوتی-تصویری و اینترنت بود، منتظرمون بودند، تا ۵:۳۰ ما ۳ تا موندیم، میز رو چیدیم، چند تا کتاب نفیس عکس از ایران برده بودیم که گذاشتیم. برای شام رفتیم خونه Jean-Pierre که از قبل دعوتمون کرده بود، یک ساعت هم نشد کل موندنمون چون وقت نداشتیم. برگشتیم سالن، مردم اومده بودند و هنوز هم داشتند میومدند. با این اعلام وضع هوا، و اینکه دو مراسم دیگه هم بود، خوب استقبال شده بود.
نگاهها مهربون نبود با ما، ایرانی بودیم! بعضیها به ملاحظه ادب لبخندی میزدند با همون نگاه سرد.... اکثرا سنّ بالا بودند، طبیعی بود این برخورد، جوونترها تو محیط کار، دانشگاه با مهاجرین بیشتر برخورد دارند، ممکنه رفاقت نکنند، ولی برای پرهیز از برچسب "نژاد پرستی" هم که شده برخوردشون بد نیست.
آتوسا بعد از Jean-Pierre شروع به صحبت کرد با تشکر از مسئولین و مردم وبا معرفی تیتر سخنرانی "نگاهی متفاوت به ایران!" ادامه داد که چرا "نگاه متفاوت"؟!چون ما در مورد ایران و زندگی ایرانی صحبت میکنیم به جز انچه که شما از رسانههای خبری میشنوید؛ سیاست!
بعد میلاد شروع کرد. تو این فاصله من حواسم به مردم بود که با هر عکسی که از طبیعت ایران نشون داده میشد، چه تعجبی میکردند، مردمی که تو این سالها بارها با سوالاتی چون : شما با شتر رفت وآمد میکنید؟ تو کشورتون قاشق -چنگال استفاده میکنید؟ میوه هم دارید یا فقط خرما میخورید؟ و ...... ما رو به تعجب وامیداشتند!
به هنر، صنایع دستی و نقاشی که رسید گاهی کلمات تحسینشون رو هم میشنیدی، مخصوصاً که همه رو با ذکر تاریخ شروعش میگفت، این تاریخ کهن!
آتوسا ادامه داد با صحبت در مورد زبان، الفبا، سبک نوشتن......مذاهب مختلف.... قیافه آتوسا با نگاه به جمعیت کمی تغییر کرد، صدای خروپف خانم پیر پشت سری که از اول ما رو بد جور نگاه میکرد، من رو به خنده میندازه که آتی سریع میره به قسمت غذاها و آشپزی ایرانی، همه بیدار و با دهان باز نگاه میکردند..... یکی از جوونها آخر سخنرانی میگفت با دیدن این غذاها گشنه م شده بود، دیگه نمیتونستم نگاه کنم!!! چند نفر دیگه آدرس رستوران ایرانی رو میگرفتند.....
یک ساعتی گذشته بود از سخنرانی که من شروع کردم با جشنهای ایرانی... قبلش میگم اگر خسته شدید میتونیم یک چند لحظه تنفس بدیم که میگند ادامه بده..... مهرگان، شب یلدا، سده، ۴شنبهسوری، نوروز.... عروسی ایرانی... ورزشهای باستانی و ملی، قهرمانهای مدالهای المپیک...... رقصهای باباکرم، بندری، قاسمآبادی، کردی، ترکی، لری همه با لباسهای محلی، (به بچهها گفته بودم من حاضرم قسمت رقصها رو خودم اجرا کنم!!!)....
موزیک خانواده کامکار ها، حسین علیزاده، همای مستان......اصغر فرهادی، کیارستمی، جعفر پناهی،..... گلشیفته فراهانی، لیلا حاتمی،......بین صحبتم میگم اون چه که ما گفتیم و میگیم وافراد موفقی که معرفی میکنیم همه تو ایران هستند، سینماگر، موزیسین، هنرمند، بازیگر،..... از ایرانیهای موفق بیرون از ایران حرف نمیزنم،
با اینکه ما نرسیده بودیم که حتی یک بار سخنرانیمون رو با هم تمرین کنیم ولی خیلی خوب هماهنگ شدیم و خوب اجرا کردیم، ترتیب موضوعات قابل ارائه هم خوب بود ... رو برگه پرینت گرفته بودیم، ولی من همون اول برگه هام رو گذاشتم کنار چون یادم میرفت برگه رو دستم بگیرم یا میکرفون ر!!! و هر چی میدونستم گفتم، به قول آتی تو این سالها بارها و بارها از ایران حرف زدیم، از سنتهامون، از مراسممون، از کشورمون....حالا دیگه با عکس و فیلم خودمون رو معرفی میکردیم....
حسابی سؤال کردند، از همه چیز، از جزئیات تا کلیات، بعضیها مطالعه خوبی داشتند راجع به ایران و راجع به هر واقعهای با تاریخ دقیق میپرسیدند! وقتی از سیاست پرسیدند، Jean-Pierre میکرفون رو گرفت و اصطلاحی رو به کار برد که معادل"دیوار موش داره، موش هم گوش داره" بود.
نگاهها یواش یواش صمیمانه تر، چهرهها گشاده تر و لبخندها به پهنای صورت شد..... باور نمیکنید، هم برای خود ما و هم برگزارکنندگان عکس العمل مردم خارج از انتظار بود! قسمت پذیرایی هم خوب بود، از شیرینیهای ایرانی و آجیلهای شیرین و شور هم خوششون اومد...
آخر برنامه مسئولین کنفرانس به ما گفتند که شما مردم این منطقه رو فریفتید و تغییر دادید اون تصویری که داشتند و هر کدوم از این حاضرین الان یک رسانه هستند....این جمله خستگی این چند وقت ما رو گرفت!
P.S.
چند دقیقهای میشه که نامه Jean-Pierre رو گرفتم که میگذارم در ادامه این مطلب
Parvin,
Merci et Bravo. Votre présentation fut un succès total. Je n'ai eu que des échos élogieux.
J'ai moi-même beaucoup aimé l'angle que vous avez pris pour présenter votre pays.
Remercie en mon nom Atousa et Milad; j'aimerais aussi beaucoup avoir l'adresse internet des images 3D que Milad a présentées.
Merci encore et je souhaite vous revoir avec du temps pour prendre ensemble un bon repas et faire découvrir les alentours de Sainte-Croix à Atousa et Milad sans avoir besoin d'un GPS...
Amitiés et à bientôt.
Jean-Pierre Ducruc
تقریبا سه هفته گذشته رو وقت گذاشتیم برای آماده کردن سخنرانیمون، دلمون میخواست تاثیر گذار باشه، قراره در مورد ایران و زندگی ایرانی برای کسانی حرف بزنیم که امکان شناختنش رو ندارند ولی مایلند که در موردش بدونند. سوژه خیلی وسیعه، نمیدونستیم چطور میشه تو یک ساعت و نیم این کار رو ارائه بدیم؟! هر قسمتی که دست میگذاشتیم بیشتر از دو ساعت وقت میخواست، میلاد از طبیعت ایران گفت، جغرافی، تاریخ، هنر، معماری...از تصاویر ۳ بعدی استفاده کرد!
آتوسا، بحث زبان، مذهب و غذاهای ایرانی.... و من هم برای معرفی جشنهای ملی، مراسم و سنن، ورزش، رقص، موزیک، سینما،....از ویدئوهای کوتاه استفاده کردم. تقریبا همه این هفته آخر رو رفتم دانشگاه لاوال و با میلاد کار میکردیم، آتوسا سر کار بود و به ما سر میزد و بنده خدا هی مرخصی روزانه گرفت برای کار کردن رو این پروژه .... با هر قسمتی که انجام میدادیم و به هم نشون میدادیم، میگم: ببین میلاد، من برمیگردم ایران ها، من اینجا بمون نیستم، ببین کی بهت گفتم!!!! اون هم میگه خب من هم....
یکشنبه ۲۰ فوریه، رفتیم مونترال برای خرید شیرینی و آجیل برای قسمت پذیرایی آخر سخنرانی!
پاور پوینت آماده رو که میبینم دلم میگیره، بیشتر دلم میسوزه! آخه این کشور نازنین ما چقدر ثروتمنده، چقدر توریستیه، چقدر زیباست و چقدر غریبه و ناشناخته، چقدر تنهاست و چقدر بدنام! باید بیرون باشی تا این رو بدونی....
از چند روز قبل هوا شناسی برای اون روز اعلام طوفان و برف سنگین کرده بود، برای ساعت ۳:۳۰ تو سالن بودیم، Jean-Pierre و خانومی که مسئول وسایل صوتی-تصویری و اینترنت بود، منتظرمون بودند، تا ۵:۳۰ ما ۳ تا موندیم، میز رو چیدیم، چند تا کتاب نفیس عکس از ایران برده بودیم که گذاشتیم. برای شام رفتیم خونه Jean-Pierre که از قبل دعوتمون کرده بود، یک ساعت هم نشد کل موندنمون چون وقت نداشتیم. برگشتیم سالن، مردم اومده بودند و هنوز هم داشتند میومدند. با این اعلام وضع هوا، و اینکه دو مراسم دیگه هم بود، خوب استقبال شده بود.
نگاهها مهربون نبود با ما، ایرانی بودیم! بعضیها به ملاحظه ادب لبخندی میزدند با همون نگاه سرد.... اکثرا سنّ بالا بودند، طبیعی بود این برخورد، جوونترها تو محیط کار، دانشگاه با مهاجرین بیشتر برخورد دارند، ممکنه رفاقت نکنند، ولی برای پرهیز از برچسب "نژاد پرستی" هم که شده برخوردشون بد نیست.
آتوسا بعد از Jean-Pierre شروع به صحبت کرد با تشکر از مسئولین و مردم وبا معرفی تیتر سخنرانی "نگاهی متفاوت به ایران!" ادامه داد که چرا "نگاه متفاوت"؟!چون ما در مورد ایران و زندگی ایرانی صحبت میکنیم به جز انچه که شما از رسانههای خبری میشنوید؛ سیاست!
بعد میلاد شروع کرد. تو این فاصله من حواسم به مردم بود که با هر عکسی که از طبیعت ایران نشون داده میشد، چه تعجبی میکردند، مردمی که تو این سالها بارها با سوالاتی چون : شما با شتر رفت وآمد میکنید؟ تو کشورتون قاشق -چنگال استفاده میکنید؟ میوه هم دارید یا فقط خرما میخورید؟ و ...... ما رو به تعجب وامیداشتند!
به هنر، صنایع دستی و نقاشی که رسید گاهی کلمات تحسینشون رو هم میشنیدی، مخصوصاً که همه رو با ذکر تاریخ شروعش میگفت، این تاریخ کهن!
آتوسا ادامه داد با صحبت در مورد زبان، الفبا، سبک نوشتن......مذاهب مختلف.... قیافه آتوسا با نگاه به جمعیت کمی تغییر کرد، صدای خروپف خانم پیر پشت سری که از اول ما رو بد جور نگاه میکرد، من رو به خنده میندازه که آتی سریع میره به قسمت غذاها و آشپزی ایرانی، همه بیدار و با دهان باز نگاه میکردند..... یکی از جوونها آخر سخنرانی میگفت با دیدن این غذاها گشنه م شده بود، دیگه نمیتونستم نگاه کنم!!! چند نفر دیگه آدرس رستوران ایرانی رو میگرفتند.....
یک ساعتی گذشته بود از سخنرانی که من شروع کردم با جشنهای ایرانی... قبلش میگم اگر خسته شدید میتونیم یک چند لحظه تنفس بدیم که میگند ادامه بده..... مهرگان، شب یلدا، سده، ۴شنبهسوری، نوروز.... عروسی ایرانی... ورزشهای باستانی و ملی، قهرمانهای مدالهای المپیک...... رقصهای باباکرم، بندری، قاسمآبادی، کردی، ترکی، لری همه با لباسهای محلی، (به بچهها گفته بودم من حاضرم قسمت رقصها رو خودم اجرا کنم!!!)....
موزیک خانواده کامکار ها، حسین علیزاده، همای مستان......اصغر فرهادی، کیارستمی، جعفر پناهی،..... گلشیفته فراهانی، لیلا حاتمی،......بین صحبتم میگم اون چه که ما گفتیم و میگیم وافراد موفقی که معرفی میکنیم همه تو ایران هستند، سینماگر، موزیسین، هنرمند، بازیگر،..... از ایرانیهای موفق بیرون از ایران حرف نمیزنم،
با اینکه ما نرسیده بودیم که حتی یک بار سخنرانیمون رو با هم تمرین کنیم ولی خیلی خوب هماهنگ شدیم و خوب اجرا کردیم، ترتیب موضوعات قابل ارائه هم خوب بود ... رو برگه پرینت گرفته بودیم، ولی من همون اول برگه هام رو گذاشتم کنار چون یادم میرفت برگه رو دستم بگیرم یا میکرفون ر!!! و هر چی میدونستم گفتم، به قول آتی تو این سالها بارها و بارها از ایران حرف زدیم، از سنتهامون، از مراسممون، از کشورمون....حالا دیگه با عکس و فیلم خودمون رو معرفی میکردیم....
حسابی سؤال کردند، از همه چیز، از جزئیات تا کلیات، بعضیها مطالعه خوبی داشتند راجع به ایران و راجع به هر واقعهای با تاریخ دقیق میپرسیدند! وقتی از سیاست پرسیدند، Jean-Pierre میکرفون رو گرفت و اصطلاحی رو به کار برد که معادل"دیوار موش داره، موش هم گوش داره" بود.
نگاهها یواش یواش صمیمانه تر، چهرهها گشاده تر و لبخندها به پهنای صورت شد..... باور نمیکنید، هم برای خود ما و هم برگزارکنندگان عکس العمل مردم خارج از انتظار بود! قسمت پذیرایی هم خوب بود، از شیرینیهای ایرانی و آجیلهای شیرین و شور هم خوششون اومد...
آخر برنامه مسئولین کنفرانس به ما گفتند که شما مردم این منطقه رو فریفتید و تغییر دادید اون تصویری که داشتند و هر کدوم از این حاضرین الان یک رسانه هستند....این جمله خستگی این چند وقت ما رو گرفت!
P.S.
چند دقیقهای میشه که نامه Jean-Pierre رو گرفتم که میگذارم در ادامه این مطلب
Parvin,
Merci et Bravo. Votre présentation fut un succès total. Je n'ai eu que des échos élogieux.
J'ai moi-même beaucoup aimé l'angle que vous avez pris pour présenter votre pays.
Remercie en mon nom Atousa et Milad; j'aimerais aussi beaucoup avoir l'adresse internet des images 3D que Milad a présentées.
Merci encore et je souhaite vous revoir avec du temps pour prendre ensemble un bon repas et faire découvrir les alentours de Sainte-Croix à Atousa et Milad sans avoir besoin d'un GPS...
Amitiés et à bientôt.
Jean-Pierre Ducruc
۱۳۸۹ اسفند ۷, شنبه
صد من گوشت شکار به یه ....تازی نمیارزه!
پیغامت رو گرفتم، جواب نمیدم! بی ادبیه میدونم، و تو هم میدونی که تو مرامم نیست این برخورد، ولی....حیف!
نمیدونی که حداقل روزی ۳ بار گوشش میکنم! فقط به این خاطر که هر بار شنیدنش کمی از تلخی آخرین پیامت رو کم میکنه ....
و هر بار تحسین میکنم هنرت رو در انتخاب واژهها و بازی زیبایی که با صدای قشنگت داری....
حیف که خراب کردی! خوب شروع کردی ولی نگذاشتی پا بگیره.....حیف!
اینجا رو نمیخونی، میدونم، چه خوبه که اصلا نمیدونی اینجائی هم هست.....
نمیدونی که حداقل روزی ۳ بار گوشش میکنم! فقط به این خاطر که هر بار شنیدنش کمی از تلخی آخرین پیامت رو کم میکنه ....
و هر بار تحسین میکنم هنرت رو در انتخاب واژهها و بازی زیبایی که با صدای قشنگت داری....
حیف که خراب کردی! خوب شروع کردی ولی نگذاشتی پا بگیره.....حیف!
اینجا رو نمیخونی، میدونم، چه خوبه که اصلا نمیدونی اینجائی هم هست.....
۱۳۸۹ اسفند ۲, دوشنبه
یک سالگی!
سال چهارم دبیرستان، روز تولدم (سوم اسفند) مهتاب، دوست و همکلاسیم، کتاب "خوان هفتم، سرنوشت گولیا...."رو بهم هدیه داد که تو صفحه اولش با خط خوشش نوشته بود: " تولدت بهانه ایست تا برای داشتنت سپاس گویم و امید استواریت را در دل آبیاری کنم". این جمله رو دوست داشتم و اون کتاب رو هم خیلی. کتابی بود که بارها خوندمش، زندگینامه "گولیا" دختری روس بود که در دورانی که روسیه، اتحاد جماهیر شوروی بود، زندگی میکرد، شخصیت قوی ای داشت، مبارز بود و میلیشیا..... تو اون سالها، هر وقت کم میاوردم، یا تنبلی میکردم و بازیگوشی یه بار دیگه این کتاب رو میخوندم!
فردا، سوم اسفنده و روز تولد یکسالگی "روزهای پروین"، وبلاگی که پارسال روز تولدم به دنیا اومد. دوستش میدارم، به واسطه بودنش دوستهای خوبی، تو دنیای مجازی، پیدا کردم. به خاطر اینکه روزنگارم بوده نه تبلیغش رو کردم و نه تبادل لینک ، دلم میخواسته که خودش، خودش رو معرفی کنه یا دیگرانی که اگر دوستش دارند. تو این مدت دوستانی رو پیدا کرده، دوستهایی که براش نوشتند که دوستش دارند و من هم دوستیهاشون رو دوست دارم!
حالا دلم میخواد این جمله رو بهش بگم: تولدت بهانه ایست تا برای داشتنت سپاس گویم و امید استواریت را در دل آبیاری کنم!
فردا، سوم اسفنده و روز تولد یکسالگی "روزهای پروین"، وبلاگی که پارسال روز تولدم به دنیا اومد. دوستش میدارم، به واسطه بودنش دوستهای خوبی، تو دنیای مجازی، پیدا کردم. به خاطر اینکه روزنگارم بوده نه تبلیغش رو کردم و نه تبادل لینک ، دلم میخواسته که خودش، خودش رو معرفی کنه یا دیگرانی که اگر دوستش دارند. تو این مدت دوستانی رو پیدا کرده، دوستهایی که براش نوشتند که دوستش دارند و من هم دوستیهاشون رو دوست دارم!
حالا دلم میخواد این جمله رو بهش بگم: تولدت بهانه ایست تا برای داشتنت سپاس گویم و امید استواریت را در دل آبیاری کنم!
۱۳۸۹ بهمن ۳۰, شنبه
مرسی آقای فرهادی....
شب سردیه، با ایریس میریم بیرون کمی قدم بزنیم و من میخوام از فرصت استفاده کنم و سر راه خرید هفتگی هم بکنم. میگه: میدونستی دو تا خبرنگار آلمانی که برای گزارشگری رفته بودند ایران، چند ماه تو اونجا زندونی بودند و تازه آزادشون کردند؟ میگم: ببخشید دیگه، ما اینجوری ایم!!! میگه: گفتند بدون مجوز بودند ولی این درست نیست و مجوز داشتند! با خنده میگم اگر هم مجوز داشتند همین آش بود و این کاسه! میگه: برای آزادی هر کدوم سی هزار دلار پرداخت شده، گرونه، نه؟!! لبخند میزنم و میگم هر کشوری قانونی داره...چی بگم آخه؟!!
بعد ادامه میده: شنیدی تو فستیوال برلین یک فیلم ایرانی همه جایزهها رو درو کرده و برنده ۳ تا خرس طلا و نقره شده؟!! اوه... پروین، من افتخار میکنم که همخونهام ایرانیه....اوه ه ه.... پروین!
مرسی آقای فرهادی... مرسی برای این حس افتخار و شادی تو این روزهای غمگین و پر از خبرهای بد....
بعد ادامه میده: شنیدی تو فستیوال برلین یک فیلم ایرانی همه جایزهها رو درو کرده و برنده ۳ تا خرس طلا و نقره شده؟!! اوه... پروین، من افتخار میکنم که همخونهام ایرانیه....اوه ه ه.... پروین!
مرسی آقای فرهادی... مرسی برای این حس افتخار و شادی تو این روزهای غمگین و پر از خبرهای بد....
۱۳۸۹ بهمن ۲۹, جمعه
این روزها دلم تو تهران میتپه.....
بارون میاد، ریز و تند، خیست میکنه، بارونهای اینجا بو نداره، حال و هوای عاشقی نداره ، بارون که میاد بوی خاک بلند نمیشه که هواییت کنه چون اصلا هیچ جا خاک نیست یا چمنه یا آسفالت، بارون که میاد دیگه زمزمه نمیکنم : بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک.... و نه دیگه حتی: بوی بارون توی موهات.....بارون که میاد اینجا فقط یاد این شعر میفتم: باز باران با ترانه.... این بارون امروز خیلی خطرناکه، از دیشب داره میباره، برفها رو آب کرده و زمین رو لیز، خیلی باید مواظب بود که لیز نخوری... میرسم دانشگاه، فقط ژولی توی اتاقه، شمع روشن کرده، بعضی روزها هم عود روشن میکنه، مثل همیشه در حال کار فیلم هم تماشا میکنه، فضای گرمی داده به اتاق، شمع معطره... با ژولی فقط در حد گفتن روز به خیر هستیم نه بیشتر، ولی این بار از اتاق که میخوام برم بیرون، میرم پیشش و میگم این کارت خیلی قشنگ و دوستداشتنیه، مرسی ....

با مونیک جلسه دارم یه کنفرانس تلفنی برای پروژه SMAP. نیم ساعت زودتر میرم که ببینمش، این هفته رو نبوده، لیوانش دستشه میخواد بره قهوه بگیره، میگه بیا با هم بریم، چون ماشین قهوه این طبقه خرابه میریم طبقه سوم که کافه تریا دانشکده اونجاست. با هم میریم، شلوغه، دانشجوها دارند ناهار میخورند، نگاشون میکنم ولی اینجا نیستم، دانشگاه تهرانم، الان اونجا چه خبره؟ دانشجوهاش چطورند؟ همه این سالها اینجا زندگی کردم و مقایسه کردم آرامش و امنیت اینجا رو و دلم همیشه خواسته که یه روزی برسه که اونجا هم مثل اینجا همه با آرامش زندگی کنند و با امید و لذت، با احترام به حریم خصوصی و حقوق همدیگه، پذیرفتن دیدگاههای متفاوت و رنگها و لهجههای مختلف،.....
مونیک میگه: خب چه خبر؟ درسها رو چه کردی؟ میگم: مشغولشونم، یه توضیحی میدم، تا سوار آسانسور بشیم، میپرسه: تحقیق چطور پیش میره؟ نمیتونم دروغ بگم، میگم راضی نیستم مونیک، باور نمیکنه بسکه همیشه انقدر جدی بودم تو کارم، با خنده میگه پس باید دوباره یه امتحان دکترا برات بگذاریم!!! میگم:این روزها ذهنم درگیره، میدونی دوباره کشورم شلوغ شده... لامصّب لبم میلرزه و اشک سرازیر میشه، روم رو میکنم اون طرف و ادامه نمیدم... میریم تو دفترش چند دقیقه وقت داریم تا شروع کنفرانس، کمی براش حرف میزنم، جلوی اشک رو نمیگیرم...فقط گوش میده، میگم میترسم، از یه طرف اونجا شلوغه از طرف دیگه نگران جنگ بیرونی ام، این کشتیهای جنگی که نزدیک کانال سوئز هستند، اگر جنگ بشه چی؟!! مونیک فعلا نمیتونم، ولی سعی میکنم...
موضوع کنفرانس راجع به یکی از پروژههای جدید ناساست که ۳-۲ هفته قبل از امتحان اضافه شد به ابجکتیوها یا هدفهای تز و تحقیقم، البته روش کار کرده بودم ولی نه به عنوان یکی از هدفهای تز (در موردش یه پست مینویسم، سوژه جالبیه)... خب سوژه جدیده، هنوز تو مرحله بررسی هست، برنامه ریزیها پس و پیش میشه، و خب تاثیر مستقیم داره رو مراحل کاری من.....یادمه شب قبل از امتحانم، از دست این اضافه شدنها، دلم میخواست سرم رو بکوبم به دیوار...امروز هم مونیک همینطور اضافه میکنه، تغییر میده گاهی با خنده میگه خیلی فرق نکرده، این کار هم بکن، با این تصاویر جدید هم کار کنی بد نیست، این قسمت که دیگه میره برای یه دوره فوق دکترا تو EN مونترال یا تورنتو.....من فقط نگاش میکنم، لبام رو میجووم، و گاهی هم میگم اوهوم.... اونچه که قبلا به عنوان سوژه پروژه تعریف شده بود، انجام دادم و خب به نتیجه هم رسیدیم، و باید این ترم نتایج رو فینالیزه کنم و بگذارم رو سایت. اول ترم گفته، ولی من هیچ کار نکردم، هیچ....و اون هم انتظار نداره کاری که انقدر سریع پیش رفته و من که همه خودم رو متمرکز کردم رو پروژه و تحقیق امروز جواب بدم اونجوری که پیش بینی کرده بودم پیش نرفتم مونیک، متأسفم.... ولی خب گاهی هم نمیشه دیگه، آهن نیستم، ماشین هم نه.....
خواهر میگه، به درس و کارت بچسب، باید به جایی برسی که برای این جامعه مفید باشی، همه این چیزها رو ما دیدیم، از سال ۵۹ که درگیرشیم، میگم آره ولی نمیشه، همه خبرها بده، همش درگیری، همش کشتن، همش نپذیرفتن عقاید مخالف... فرقی نمیکنه کدوم گروه به کدوم گروه، همین که اینوریها هم بخوان مثل اونوریها باشند، بخوان کینه ورزی کنند، بخوان انتقام بگیرند.... تو حق داری خواهر! ما از سال ۵۹ درگیرشیم، پشت در زندان بودیم، قزلحصار، کچویی، اوین..... شکنجه شده دیدیم، نصفه شب بریزند خونه جوون ۱۹-۱۸ ساله ببرند دیدیم، تازه اون موقعها در و همسایه تحقیرت میکردند، فامیل کم محلیت میکردند، فردای اون روز تو مدرسه همکلاسیهات بهت محل نمیگذاشتند و تو که بچه بودی نمیدونستی چرا؟ ناظم و معلم نگات نمیکردند با اینکه شاگرد اول مدرسه بودی، جلوی تو به هم تبریک میگفتند که دیشب فلانیها رو گرفتند که انگار بزرگترین قاتلین و مجرمهای دنیا رو گرفتند.... یادته آقاجون همیشه میگفت: این "بیژن کلانتری" سراپاش هم بشه بمب چه کار میتونه بکنه؟! این که فقط کتاب میخونه و روزنامه! .... با اینحال ما با کینه بزرگ نشدیم، همین الان هم در طی تلافی کردن و انتقام جویی نیستیم، من از این چیزها میترسم، از همین که باز هم خشونت، باز هم کشتن، باز هم انتقام، من از تکرار میترسم، بیزارم از این همه تلخی، از زندگی با کینه و نفرت ..... اشک پشت پلکمه، پلک نمیزنم که نباره که اگر شروع بشه نمیتونم کنترل کنم ... تو این فکرام که مونیک میگه خب باز هفته بعد با کایل هم صحبت میکنیم، این تصاویر ماهوارههای ارسالی اخیر رو که هنوز نداریم، میگم اوهوم، اوهوم.... موقع بیرون اومدن تا دم در دفترش میاد و میگه خوبی تو؟ فکر نکن پروین، هیچ چیز اینجوری نمیمونه....و انگشتهاش رو رو هم میگذاره و میگه امیدوارم! فهمیده که تمام جلسه رو باهاش نبودم، بودم و نبودم....
امشب میخوام برم دانشگاه لاوال یه کنفرانس هست تحت عنوان "یک انقلاب در تونس، بین امید و نگرانی"!
با مونیک جلسه دارم یه کنفرانس تلفنی برای پروژه SMAP. نیم ساعت زودتر میرم که ببینمش، این هفته رو نبوده، لیوانش دستشه میخواد بره قهوه بگیره، میگه بیا با هم بریم، چون ماشین قهوه این طبقه خرابه میریم طبقه سوم که کافه تریا دانشکده اونجاست. با هم میریم، شلوغه، دانشجوها دارند ناهار میخورند، نگاشون میکنم ولی اینجا نیستم، دانشگاه تهرانم، الان اونجا چه خبره؟ دانشجوهاش چطورند؟ همه این سالها اینجا زندگی کردم و مقایسه کردم آرامش و امنیت اینجا رو و دلم همیشه خواسته که یه روزی برسه که اونجا هم مثل اینجا همه با آرامش زندگی کنند و با امید و لذت، با احترام به حریم خصوصی و حقوق همدیگه، پذیرفتن دیدگاههای متفاوت و رنگها و لهجههای مختلف،.....
مونیک میگه: خب چه خبر؟ درسها رو چه کردی؟ میگم: مشغولشونم، یه توضیحی میدم، تا سوار آسانسور بشیم، میپرسه: تحقیق چطور پیش میره؟ نمیتونم دروغ بگم، میگم راضی نیستم مونیک، باور نمیکنه بسکه همیشه انقدر جدی بودم تو کارم، با خنده میگه پس باید دوباره یه امتحان دکترا برات بگذاریم!!! میگم:این روزها ذهنم درگیره، میدونی دوباره کشورم شلوغ شده... لامصّب لبم میلرزه و اشک سرازیر میشه، روم رو میکنم اون طرف و ادامه نمیدم... میریم تو دفترش چند دقیقه وقت داریم تا شروع کنفرانس، کمی براش حرف میزنم، جلوی اشک رو نمیگیرم...فقط گوش میده، میگم میترسم، از یه طرف اونجا شلوغه از طرف دیگه نگران جنگ بیرونی ام، این کشتیهای جنگی که نزدیک کانال سوئز هستند، اگر جنگ بشه چی؟!! مونیک فعلا نمیتونم، ولی سعی میکنم...
موضوع کنفرانس راجع به یکی از پروژههای جدید ناساست که ۳-۲ هفته قبل از امتحان اضافه شد به ابجکتیوها یا هدفهای تز و تحقیقم، البته روش کار کرده بودم ولی نه به عنوان یکی از هدفهای تز (در موردش یه پست مینویسم، سوژه جالبیه)... خب سوژه جدیده، هنوز تو مرحله بررسی هست، برنامه ریزیها پس و پیش میشه، و خب تاثیر مستقیم داره رو مراحل کاری من.....یادمه شب قبل از امتحانم، از دست این اضافه شدنها، دلم میخواست سرم رو بکوبم به دیوار...امروز هم مونیک همینطور اضافه میکنه، تغییر میده گاهی با خنده میگه خیلی فرق نکرده، این کار هم بکن، با این تصاویر جدید هم کار کنی بد نیست، این قسمت که دیگه میره برای یه دوره فوق دکترا تو EN مونترال یا تورنتو.....من فقط نگاش میکنم، لبام رو میجووم، و گاهی هم میگم اوهوم.... اونچه که قبلا به عنوان سوژه پروژه تعریف شده بود، انجام دادم و خب به نتیجه هم رسیدیم، و باید این ترم نتایج رو فینالیزه کنم و بگذارم رو سایت. اول ترم گفته، ولی من هیچ کار نکردم، هیچ....و اون هم انتظار نداره کاری که انقدر سریع پیش رفته و من که همه خودم رو متمرکز کردم رو پروژه و تحقیق امروز جواب بدم اونجوری که پیش بینی کرده بودم پیش نرفتم مونیک، متأسفم.... ولی خب گاهی هم نمیشه دیگه، آهن نیستم، ماشین هم نه.....
خواهر میگه، به درس و کارت بچسب، باید به جایی برسی که برای این جامعه مفید باشی، همه این چیزها رو ما دیدیم، از سال ۵۹ که درگیرشیم، میگم آره ولی نمیشه، همه خبرها بده، همش درگیری، همش کشتن، همش نپذیرفتن عقاید مخالف... فرقی نمیکنه کدوم گروه به کدوم گروه، همین که اینوریها هم بخوان مثل اونوریها باشند، بخوان کینه ورزی کنند، بخوان انتقام بگیرند.... تو حق داری خواهر! ما از سال ۵۹ درگیرشیم، پشت در زندان بودیم، قزلحصار، کچویی، اوین..... شکنجه شده دیدیم، نصفه شب بریزند خونه جوون ۱۹-۱۸ ساله ببرند دیدیم، تازه اون موقعها در و همسایه تحقیرت میکردند، فامیل کم محلیت میکردند، فردای اون روز تو مدرسه همکلاسیهات بهت محل نمیگذاشتند و تو که بچه بودی نمیدونستی چرا؟ ناظم و معلم نگات نمیکردند با اینکه شاگرد اول مدرسه بودی، جلوی تو به هم تبریک میگفتند که دیشب فلانیها رو گرفتند که انگار بزرگترین قاتلین و مجرمهای دنیا رو گرفتند.... یادته آقاجون همیشه میگفت: این "بیژن کلانتری" سراپاش هم بشه بمب چه کار میتونه بکنه؟! این که فقط کتاب میخونه و روزنامه! .... با اینحال ما با کینه بزرگ نشدیم، همین الان هم در طی تلافی کردن و انتقام جویی نیستیم، من از این چیزها میترسم، از همین که باز هم خشونت، باز هم کشتن، باز هم انتقام، من از تکرار میترسم، بیزارم از این همه تلخی، از زندگی با کینه و نفرت ..... اشک پشت پلکمه، پلک نمیزنم که نباره که اگر شروع بشه نمیتونم کنترل کنم ... تو این فکرام که مونیک میگه خب باز هفته بعد با کایل هم صحبت میکنیم، این تصاویر ماهوارههای ارسالی اخیر رو که هنوز نداریم، میگم اوهوم، اوهوم.... موقع بیرون اومدن تا دم در دفترش میاد و میگه خوبی تو؟ فکر نکن پروین، هیچ چیز اینجوری نمیمونه....و انگشتهاش رو رو هم میگذاره و میگه امیدوارم! فهمیده که تمام جلسه رو باهاش نبودم، بودم و نبودم....
امشب میخوام برم دانشگاه لاوال یه کنفرانس هست تحت عنوان "یک انقلاب در تونس، بین امید و نگرانی"!
۱۳۸۹ بهمن ۲۶, سهشنبه
تا مرد سخن نگفته باشد....
از نظر تیپ و قیافه یه سور زده بود به "جورج کلونی"، قدش خیلی بلند نبود، البته در مقایسه با من، یکی دو سانتی ازم بلندتر بود حدودا ۱۷۸ سانتیمتر، صدای خیلی قشنگ و سکسی داشت که این دومی شاید بیشتر به خاطر سیگار زیادی بود که میکشید، هنرمند بود، تحصیلکرده تو بهترین دانشگاههای اروپا، از یه خونواده شناخته شده و اصیل، خوب حرف میزد، از نوجوونی بیرون از ایران بوده و اروپا زندگی کرده.... مودبانه و محترمانه اومد جلو، جنتلمن وار!
وقتی میخواست دلبری کنه فرانسوی حرف میزد که خب زبان مهر و عشقه و الحق هم قشنگ حرف میزد و خوب انتخاب میکرد کلماتش رو، جدیتر که میشد انگلیسی میگفت...و وای از وقتی که احساس صمیمیت میکرد و شاید هم میخواست کول باشه که فارسی حرف میزد، صد رحمت به زبون لاتی و فرهنگ چاله میدونی!!!!! کلماتی رو به کار میبرد که شاید لاتترین آدمها هم محاله پیش یه خانوم به زبون بیارند!!! اصلا نمیتونستم و هنوز هم نمیتونم اون قیافه رو با این نوع کلام کنار هم تصور کنم!!!
وقتی میخواست دلبری کنه فرانسوی حرف میزد که خب زبان مهر و عشقه و الحق هم قشنگ حرف میزد و خوب انتخاب میکرد کلماتش رو، جدیتر که میشد انگلیسی میگفت...و وای از وقتی که احساس صمیمیت میکرد و شاید هم میخواست کول باشه که فارسی حرف میزد، صد رحمت به زبون لاتی و فرهنگ چاله میدونی!!!!! کلماتی رو به کار میبرد که شاید لاتترین آدمها هم محاله پیش یه خانوم به زبون بیارند!!! اصلا نمیتونستم و هنوز هم نمیتونم اون قیافه رو با این نوع کلام کنار هم تصور کنم!!!
۱۳۸۹ بهمن ۲۴, یکشنبه
نگاهی متفاوت به ایران!
دو هفته دیگه با دو تا از دوستهام، یه کنفرانس داریم تحت عنوان نگاهی متفاوت به ایران! قبلا هم در موردش صحبت کردم. در واقع شهرداریهای مناطق مختلف کبک (شهرهای دیگه رو نمیدونم) برای پر کردن اوقات فراغت مردم تو این زمستونهای طولانی، یه فعالیت اجتماعی ماهانه دارند تحت عنوان عصر کاشفان کوچک! و در این برنامه کسی که به کشوری سفر کرده یا مثل من از کشوری اومده با عکس و فیلم اون کشور رو معرفی میکنه. اکتبر ۲۰۰۹ از ایران برگشته بودم که Jean-Pierre تماس گرفت و خواست که اگر مایلم تو این برنامه شرکت کنم و من هم با دو تا دوست نزدیک ایرانی که دارم صحبت و مشورت کردم و پذیرفتیم. از همون موقع طرح اصلی رو ریختیم ولی خب هر سه تامون گرفتار درس و کاریم، حالا شروع کردیم به کار روی سوژه کنفرانس.

شنوندهها از هر تیپی هستند، مردم معمولی، تحصیلکرده، روشنفکر، کوچه بازار،.... و مدت سخنرانی یک ساعت و نیمه، ولی سوژه خیلی وسیعه، از نظر طبیعت، فرهنگ، تاریخ، غذا و آشپزی، صنایع دستی، ورزش، هنر، موسیقی، معماری، تاریخ قبل و بعد از اسلام، خط، زبان، سیاست، مذهب ..... رو هر موضوعی که کار میکنیم، میبینیم هنوز سوژه قابل ارائه هست، Jean-Pierre میگه: پروین، کشورتون خیلی قشنگه، خیلی چیزها هست که باید در موردش بگی، این مردم چیزی نمیدونند، ضمن اینکه نگاه منفی دارند، منتظرم ببینم چه میکنید؟!!راست میگه، دو ماه پیش که رفته بودم برای برنامه "استرالیا" که یه زوج کبکی با دو چرخه یه مسیری رو رفته بودند (در موردش تو پستهای قبل نوشتم)، آخر برنامه کنار میز پذیرایی کنارش ایستاده بودم که یه زوج مسن بالای ۷۵ سال اومدند جلو که به خاطر برنامه ازش تشکر کنند، خانومه نگاهی به من کرد و پرسید دخترته؟ Jean-Pierre گفت نه سخنران دو ماه دیگه است. با خوشرویی با من دست دادند، و ادامه داد که ایرانیه!!! نمیدونم بگم که چطور نگاهشون تغییر کرد و تا وقتی که برند، خانومه هر لحظه با نگرانی زیرچشمی من رو نگاه میکرد که فکر میکردی من رو شبیه بمب میبینه!!! هر وقت یاد نگاه خودش و شوهرش میفتم، خنده م میگیره.... بیشتر از امتحان دکترا کار میبره، دلم خیلی میسوزه،خیلی... حیف این کشور زیبا و توریستی که انقدر ناشناخته و غریب افتاده! ناشناخته که چه عرض کنم، بد شناخته!!!
یکشنبه گذشته رفته بودم خرید هفتگی که به کریستین برخوردم، همون مرد جوونی که سه بار به ایران سفر کرده و فارسی کمی میدونه و ایران رو هم خیلی دوست داره، من نشناختمش، اصلا حواسم هم نبود، با دو تا دیگه داشت حرف میزد، بلند میگه: سلام، خوبی؟ نمیدونی چه حال خوبی کردم، بهش در مورد این کنفرانس میگم، عصری برام لینک کامل عکسهایی که از ایران گرفته همراه با مقالهای که در مورد ایران تو ژورنال مونترال چاپ کرده فرستاده، و تاکید کرده که این مقاله خیلی سطحش بالا نیست، از نظر توریستی نوشتم، وگرنه حق مطلب رو راجع به ایران ادا نمیکنه!! یادم میفته به اون عکاس جوون ایرونی که سایتش رو دیده بودم و ظاهراً هم معروفه، به خاطر استفاده از عکسهایی با کیفیت بالا و خوب براش ایمیل زدم و با معرفی خودم و توضیح کامل این کار، تقاضای همکاری کردم، ولی متاسفانه حتی جواب ایمیلم رو هم نداد!!!
یکی دو هفته بود که دنبال یه سوژه بودم برای چاپ تو سومین ژورنال دانشکده که با دیدن دوباره کریستین و صحبتهایی که با هم کردیم، تصمیم گرفتم راجع به اون و سفرش به ایران بنویسم، به هر حال معرفی ایران از زبون یه کبکی مطمئناً تاثیر بیشتری میگذاره!
امروز، استتوس نویسنده وبلاگ "کوچکترین مدرسه دنیا" رو تو فیس بوک دیدم که نوشته بود :
" دو سال است در نوروز مردم و مدرسه کالو میزبان مردمی است که با دلهایشان می آیند و نمایشگاه عکسهای مدرسه را می بینند... پیش به سوی سومین نمایشگاه عکس کالو _ برنامه عیدتان را از همین حالا برای آمدن به کالو رزرو کنید"
این روستای کوچیک به همت، درک و تدبیر این معلم جوون شهرت ملی و جهانی پیدا کرده و برای مردمش هم کار و سرگرمی ایجاد شده و از طریق همین وبلاگ از گمنامی در اومده و اون وقت کشور ما؟!!!
بارها شده، تو این سالها، تو اتوبوس، یا بیرون وقتی با موبایل صحبت میکردم، ازم پرسیدند که با چه زبونی صحبت میکنید؟ وقتی گفتم: پارسی، تقریبا همه گفتند، چقدر خوش آهنگه، بعضیها گفتند: مثل موسیقی میمونه، و خب بالطبع صحبت ادامه پیدا کرده که ایرانیم، و ....
گاهی، خسته میشم از این همه اثبات خودمون....
شنوندهها از هر تیپی هستند، مردم معمولی، تحصیلکرده، روشنفکر، کوچه بازار،.... و مدت سخنرانی یک ساعت و نیمه، ولی سوژه خیلی وسیعه، از نظر طبیعت، فرهنگ، تاریخ، غذا و آشپزی، صنایع دستی، ورزش، هنر، موسیقی، معماری، تاریخ قبل و بعد از اسلام، خط، زبان، سیاست، مذهب ..... رو هر موضوعی که کار میکنیم، میبینیم هنوز سوژه قابل ارائه هست، Jean-Pierre میگه: پروین، کشورتون خیلی قشنگه، خیلی چیزها هست که باید در موردش بگی، این مردم چیزی نمیدونند، ضمن اینکه نگاه منفی دارند، منتظرم ببینم چه میکنید؟!!راست میگه، دو ماه پیش که رفته بودم برای برنامه "استرالیا" که یه زوج کبکی با دو چرخه یه مسیری رو رفته بودند (در موردش تو پستهای قبل نوشتم)، آخر برنامه کنار میز پذیرایی کنارش ایستاده بودم که یه زوج مسن بالای ۷۵ سال اومدند جلو که به خاطر برنامه ازش تشکر کنند، خانومه نگاهی به من کرد و پرسید دخترته؟ Jean-Pierre گفت نه سخنران دو ماه دیگه است. با خوشرویی با من دست دادند، و ادامه داد که ایرانیه!!! نمیدونم بگم که چطور نگاهشون تغییر کرد و تا وقتی که برند، خانومه هر لحظه با نگرانی زیرچشمی من رو نگاه میکرد که فکر میکردی من رو شبیه بمب میبینه!!! هر وقت یاد نگاه خودش و شوهرش میفتم، خنده م میگیره.... بیشتر از امتحان دکترا کار میبره، دلم خیلی میسوزه،خیلی... حیف این کشور زیبا و توریستی که انقدر ناشناخته و غریب افتاده! ناشناخته که چه عرض کنم، بد شناخته!!!
یکشنبه گذشته رفته بودم خرید هفتگی که به کریستین برخوردم، همون مرد جوونی که سه بار به ایران سفر کرده و فارسی کمی میدونه و ایران رو هم خیلی دوست داره، من نشناختمش، اصلا حواسم هم نبود، با دو تا دیگه داشت حرف میزد، بلند میگه: سلام، خوبی؟ نمیدونی چه حال خوبی کردم، بهش در مورد این کنفرانس میگم، عصری برام لینک کامل عکسهایی که از ایران گرفته همراه با مقالهای که در مورد ایران تو ژورنال مونترال چاپ کرده فرستاده، و تاکید کرده که این مقاله خیلی سطحش بالا نیست، از نظر توریستی نوشتم، وگرنه حق مطلب رو راجع به ایران ادا نمیکنه!! یادم میفته به اون عکاس جوون ایرونی که سایتش رو دیده بودم و ظاهراً هم معروفه، به خاطر استفاده از عکسهایی با کیفیت بالا و خوب براش ایمیل زدم و با معرفی خودم و توضیح کامل این کار، تقاضای همکاری کردم، ولی متاسفانه حتی جواب ایمیلم رو هم نداد!!!
یکی دو هفته بود که دنبال یه سوژه بودم برای چاپ تو سومین ژورنال دانشکده که با دیدن دوباره کریستین و صحبتهایی که با هم کردیم، تصمیم گرفتم راجع به اون و سفرش به ایران بنویسم، به هر حال معرفی ایران از زبون یه کبکی مطمئناً تاثیر بیشتری میگذاره!
امروز، استتوس نویسنده وبلاگ "کوچکترین مدرسه دنیا" رو تو فیس بوک دیدم که نوشته بود :
" دو سال است در نوروز مردم و مدرسه کالو میزبان مردمی است که با دلهایشان می آیند و نمایشگاه عکسهای مدرسه را می بینند... پیش به سوی سومین نمایشگاه عکس کالو _ برنامه عیدتان را از همین حالا برای آمدن به کالو رزرو کنید"
این روستای کوچیک به همت، درک و تدبیر این معلم جوون شهرت ملی و جهانی پیدا کرده و برای مردمش هم کار و سرگرمی ایجاد شده و از طریق همین وبلاگ از گمنامی در اومده و اون وقت کشور ما؟!!!
بارها شده، تو این سالها، تو اتوبوس، یا بیرون وقتی با موبایل صحبت میکردم، ازم پرسیدند که با چه زبونی صحبت میکنید؟ وقتی گفتم: پارسی، تقریبا همه گفتند، چقدر خوش آهنگه، بعضیها گفتند: مثل موسیقی میمونه، و خب بالطبع صحبت ادامه پیدا کرده که ایرانیم، و ....
گاهی، خسته میشم از این همه اثبات خودمون....
۱۳۸۹ بهمن ۲۰, چهارشنبه
شاید گاهی لازمه که بگم: به دَرَ....
تلخ بودم، تلخ تلخ، این دو سه روز گذشته رو میگم، یه چیزی داشت خفهام میکرد،با این همه صبوری و تحمل بدجور بهم برخورده بود، احساس میکردم بهم توهین شده، خیلی.... نمیدونستم چه کار کنم؟ ... نمیتونستم هیچ کاری بکنم! از هفته پیش هم یه کار تحویل دادنی داشتم برای امروز... تلخ بودم، تلخ تلخ، نمیتونستم گریه کنم، یادم رفته اصلا اشک ریختن رو، فقط برای همدردی میتونم، برای خودم دیگه نه... آخه گریه کردن هم کسی رو میخواد، کسی که بتونی براش حرف بزنی، کسی که بعدها، یه روزی که خوبی به روت نیاره حال امروزت رو! حرف بزنی آروم آروم، بعد همینطور وسط حرفهات لبهات شروع کنه به لرزیدن، میخوایی پنهونش کنی که مثلا نفهمه، یواش یواش اشکت هم میاد، این خوبه، بعدش خوبی، سبکی، رهایی ..... نمیدونستم با این حال بد با اینهمه تلخی که داشت خفه م میکرد چه کنم؟ با این همه کار، زمان که منتظرم نمیموند تا خوب بشم و کارهام رو انجام بدم.... موزیک گوش کردم، رقصیدم زیاد، کتاب خوندم، نخوابیدم، نمیتونستم، زیر برف قدم زدم، خیلی راه رفتم، خیلی، مرور کردم، این همه وقاحت رو، اینکه این همه احترام بگذاری ولی به این راحتی به شعورت توهین بشه.... بعضیها سکوت و جواب ندادنت رو به حساب ندونستن و سادگیت میگذارند، حتما پیش خودشون هم خوشحالند که چه قدر راحت سر کارش گذاشتیم... نمیدونند که ملاحظه کردن و به رو نیاوردن رفتار و برخوردهای وقیحانه، این همه دروغ، همیشه از ندونستن یا نتونستن نیست!!! کسی که جواب نمیده به یه اصول و ملاحظاتی پایبنده، سلام و علیک براش حرمت داره، آویزه گوششه که جواب بدی رو با بدی نمیدند! ... دیروز برف میومد، یک ریز و تند، مینشت رو زمین، زدم بیرون از دانشکده، نمیتونستم کار کنم، ذهنم درگیر بود، غوغایی بود تو مغزم......زیر برف راه میرفتم، همون طور که به صدای کوبیده شدن برف زیر پاشنههای پوتینم گوش میکردم با خودم مرور میکردم اون چه که تلخم کرده بود، جنگی بود تو ذهنم، در حین و بین بحث تو سرم، یه جایی وسط جواب دادنها، از دهنم پرید: به دَرَک، به دَرَک... خیلی غلیظ...هم زمان با پریدن بیهوای این به دَرَک غلیظ، توده تلخ هم باز شد، سبک شدم، سبک سبک.... برگشتم به سمت دانشکده و مدام زیر لب تکرار میکردم: به دَرَک، به دَرَک.....
این کلمه رو به ندرت به کار میبرم، برام همونقدر معنی داره که to my left برای یه آقا..... بهتر شدم برگشتم و کار تحویل دادنی رو شروع کردم، تا ۶ صبح بیدار موندم و دوباره از ۱۰ صبح ادامه دادم تا ظهر درست لحظهای که باید میرفتم کلاس تموم شد.... شاید گاهی لازمه که بگم: به دَرَ.....
این کلمه رو به ندرت به کار میبرم، برام همونقدر معنی داره که to my left برای یه آقا..... بهتر شدم برگشتم و کار تحویل دادنی رو شروع کردم، تا ۶ صبح بیدار موندم و دوباره از ۱۰ صبح ادامه دادم تا ظهر درست لحظهای که باید میرفتم کلاس تموم شد.... شاید گاهی لازمه که بگم: به دَرَ.....
۱۳۸۹ بهمن ۱۵, جمعه
ایست، Arrête, Stop.....
سرزده اومده، منتظرش نبودی، یعنی منتظر هیچ کَس نبودی، نیستی، اصلا آماده نیستی، آشفتهای این روزها و خسته،...دنبال ردی از گذشته به اینجا رسیده، در زد و در رو به روش باز کردی، به رسم همیشه با خوشرویی و لبخند، مهمونه و احترامش واجب....همیشه گفتند، آویزه گوشت کردی، مهمون به روی باز میاد، نه در باز..... آماده نیستی؟ نباش، داری خونه تکونی میکنی، سیاهیها رو میخوایی پاک کنی، به درد نخورها رو میخوای دور بریزی، مهمون رسیده، یه جا رو تمیز کن که بشینه، روی خوش یادت نره.....چیزی نداری برای پذیرایی؟ یه پیاله چائی که میتونی بگذاری، قند نداری؟ چند تا دونه توت سفید خشک باغهای کرج، یه مشت کشمش، لبخند یادت نره... مهمون ناخونده، دنبال نشوئی از گذشته هاش میگرده که تو برق نگاه این دو چشم سیاه درشت ردی از همبازی بچگیهاش میبینه، پرسُ جو میکنه، درست اومده، اتفاقی درست اومده.... یه روزی تو اون روزهای بچه گی، موقع بازی قایم موشک رفت پشت یکی از پرچینها و دیگه برنگشت، رفت و گم شد تو دنیای بزرگ و پر رنگ و لعاب فرنگ....حالا بعد این همه سال اومده دنبال گذشتهای که گذاشته و رفته، از هر کَس نشونی میگیره، دنبال هر ردی از گذشته میره، دنبال چی میگرده؟! میپرسه حال هم بازی قدیمی رو که دیگه نیست، سالهاست که نیست،...نمیدونی رابطه رو، نمیدونی که این همه سال همه یادهای بچگیش رو تو صندوقچه ذهنش همونطور دست نخورده و تمیز نگه داشته، که براش عزیزند، تقصیر نداری، نمیدونی خب، فکر میکنی فقط براش یه اسمه، راحت میگی عاقبت همبازی بچگی رو که چطور اسیر جبر روزگار شد، چه بیگناه، چه بی تقصیر.... باور نمیکنه، میشکنه، اشک میریزه...حالا تو باور نمیکنی، نمیدونی چی بگی، چطور آرومش کنی، احساس گناه میکنی...... حرفی از رفتن نمیزنه این مهمون ناخونده، میخواد که بمونه...چی دیده تو برق این چشمهای سیاه؟!...میگی: تنهائیم یه انتخابه، راضیم ، میگه تنهاییهامون!! انتخابی از سر خودخواهیه، خلاف طبیعته....تیز و بُراقه این مهمون ناخونده، غریبه نیست، از کجا میاد که انقدر آشناست؟! دستش پُره، هر دفعه یه چیزی رو رو میکنه....حواست باشه دختر!....بازی رو خوب بلده، خودش شروع کرده... حربه سکوتت اینجا عمل نمیکنه، نمیگذاره به حساب سادگی، دستت رو میخونه....دنیا دیده است، تیز و بُراقه، سریع پیش میاد، خیلی تند، فرصت نمیده..... مجبور میشی هر چند لحظه کارت نشونش بدی به سه زبونی که بین این همه زبونی که میدونه با هم مشترکین: ایست، Arrête, Stop..... تیز و بُراقه این مهمون ناخونده، میخواد که بمونه شاید؟! بی هوا پی ردی از گذشته اومده....حواست هست دختر؟! هوای دلت رو داشته باش! .... چه خوبه که این فاصله هست
۱۳۸۹ بهمن ۷, پنجشنبه
یه دوشنبه دوست داشتنی
سرم رو تکیه دادم به ستون، هوای خنک همراه موسیقی ملایم از فرق سرم جاری میشه تو تنم، حسّ خوبیه، حدودا ۳،۵-۳ بعد از ظهر یکی از دوشنبههای شهریور ۸۹، تو کافه تریا سینما آزادی، بیرون داغه داغه، نه فقط گرم، کافه لاته سفارش دادم. به صدای آروم پا چشمام رو باز میکنم، دختری وسایلش رو میگذاره رو میز کناری، میره که سفارش بده، بهش لبخند میزنم به روی خودش نمیاره از کنارم رد میشه، دوباره چشمام رو میبندم، این خنکی رو دوست دارم، هنوز تنم گرمه...
به صدای پای بعدی چشمام رو باز میکنم گارسون کافی شاپه که کفه لاته رو میگذاره رو میز، خوشم میاد از ترکیب رنگش، کیسه کوچیک کاغذی و عمودی شکر رو باز میکنم و میریزم رو کرم سطح کافی، فرو رفتن دونههای شکر تو سطح کرم یه حرکت موجی میده به مایع تو لیوان، خوشم میاد... دختر میز کناری پشت به من رو صندلی نشسته و داره تو یه دفتر بزرگ ٔنت موسیقی مینویسه، میزها آنقدر نزدیکه که اگه دستم رو دراز کنم میتونم شونه ش رو لمس کنم.... سرم رو تکیه میدم به ستون، همینطور که به فرو رفتن ذرههای شکر و حرکت موجی مایع درون لیوان نگاه میکنم از خودم میپرسم: تو این شهر شلوغ پر ترافیک دنبال چی میگردی؟! و مرور میکنم روزم رو...
صبح یه سر رفته بودم بولوار فردوس که دو تا از دوستهای همدانشگاهی رو ببینم که یکیشون از اصفهان برام چند بسته گز آورده بود ، بستههای گز تو یک کیسه پلاستی سفید با من شهر تهران رو گشتند.....تو مسیر رفتن به تجریش یکی از این تاکسی بییسیم های تهران رو سوار میشم که خانومیه خوشرو و با اینکه مسیرش نمیخوره تا جایی من رو میاره که راحت ماشین گیرم بیاد، بهش میگم من شما رو تو فیلمها دیده بودم با همین برخورد خوب و روی خوش، و فکر میکردم خب فیلمه و شما هم مال همون فیلمها هستید، و چقدر خوبه که از نزدیک دیدمتون و شما با این لبخند قشنگ و برخورد محترمانه تون یک نمونه خوب هستید... به یاد قدیما شیطنت کردم و دیدم نه با اینکه ۶ سالی نبودم و محتاط تر شدم ولی هنوز ده-تیری صدا میکنه، گیرم کمی پخته تر، لوندتر....به امامزاده صالح تو هر سفر به ایران سری میزنم، بعد از بریدن درخت کهنسال و قدیمی کلی صفاش رو از بین بردند، دو سالی هم هست که اثری از کبوترهاش نیست، میگم آقا میخوام برای کبوترها دونه بریزم، نذر دارم، میگه پولش رو بده ما میریزیم، میگم خب کجان کبوترها؟ جوابی نمیده...دلم برای کبوترهای حرم تنگ شده.... برای ناهار رفتم آش سید مهدی خوردم، این هم جزو برنامههای هر سفر به ایران هست، این بار بیشتر رفتم...تجریش رو دوست دارم، بازارچه ش من رو اغوا میکنه، اون میوهها و سبزیها رنگ وارنگ ... زغال اختههای درشتی که دهان رو آب مینداخت تو یه ظرف بسته و یه پلاستیک دیگه کنار پلاستیک گز ها تهرانگردی میکنند....
هیچ حسّ نوستالوژیکی به این سینما ندارم، یه جای جدیده برام، یه کافی شاپ قشنگ که میشه وقتی رو با دوستی یا تنها درش گذروند، اون سینمایی نیست که شبهای جشنواره سینمایی فجر گاهی از عصر تا دیروقت شب، گاهی حتی ابتدای نیمه شب تو صف بودم که مثلا فیلم "پری-- مهرجویی" رو توش ببینم، یادمه برای "سلام سینما" ی "مخملباف" از کلاس عصرم زدم، از ساعت ۳ تو صف بودم تا ۹:۳۰ که بالاخره رفتم تو سالن و تازه انقدر شلوغ بود که بلیت بالکن بهم رسید، بعد هم که رفتم بشینم چند تا پسر شلوغ و پر سر صدا اونجا بودند، بلیطم رو به کنترلچی نشون میدم، به جای اینکه پسری که سر جام نشسته رو بلند کنه با من غر غر میکنه که مگه یه دختر تنها میاد سینما، حالا اون غر بزن من هم جوون و کله شق، اون میان میانه میخواستم به طرف بقبولونم که دختر پسر فرق ندارند و اگه یه پسر تنها میتونه بیاد سینما پس من هم حق دارم بیام!!! آخر هم یه جایی رو اون مبلهای جلو تو بالکن نشستم... خاطرات سینما آزادی دیگه به اینجا مربوط نمیشد، اینجا یه جای جدیده...
چشمم رو باز میکنم چائی تو لیوان بلند بلور و دسته دار دختر میز بغلی انقدر خوشرنگه که بی اختیار میگم: چه چایی خوشرنگی، با لذت بنوشید انشاالله! دختر سرش رو برمیگردونه و نیم نگاهی بهم میندازه و آروم میگه مرسی! ولی من ادامه میدم: موسیقی کار میکنید؟ میگه آره، سر صحبت باز میشه جاش رو تغییر میده و رو صندلی کناری میشینه که روش به من باشه، دف کار میکنه با یه شوقی از کلاس امروزش میگه، اولین جلسه ش بوده ولی از استاد راضی بود، بهش میگم یه استاد دف خوب میشناسم ولی کرجه، و اسمش رو میگم، میگه من هم از کرج میام و شاگردش بودم، دنیا به این کوچیکی....خواهرش و دوستش میرسند، من هم باید برم، قرار دارم میدون ولیعصر، میخوام برم نشر چشمه.... با ساکهای پلاستیکی تو دستم میرسم میدون ولیعصر، چند دقیقه زود رسیدم، همون زمان کوتاه بیهدف قدم زدن مقابل چهار تا مغازه کافیه که قیمت دستم بیاد، اگر اونجا زندگی میکردم بهم برمیخورد از اینهمه افول اخلاقی که همیشه بوده و روز به روز بیشتر میشه ولی بی تفاوت نگاه میکردم، نگاه مقایسه کننده دو جامعه آزاد (جایی که الان هستم) و جامعه بسته و نگاه جنسیتی...
ساکهای پلاستیکی تو دستم رو مسخره میکنه، میگم از صبح همراهم بودند همه جاهائی که رفتم، حالا زغال اخته میخوری؟!!... کتاب فروشی نشر چشمه رو دوست داشتم، حال و هوای اون روز رو هم به جز اون خانوم صندوقدار خوش چشم و ابرو که بلد نیست لبخند بزنه.....تو کافه ۷۸ به کتابها نگاهی میندازه و پشت جلد "صد نامه عاشقانه-نزار قبّانی" رو رو به من میگیره و میگه برای رفتنت اینم:(رفتنت آنقدرها که فکر میکنی فاجعه نیست من مثل بیدهای مجنون ایستاده میمیرم)، اون شعر رو قبلا دیدم، سرم رو با لبخند تکون میدم، فکر میکنه نمیبینم و متوجه نشدم، پوزخند میزنه که از این فاصله نمیبینی؟!!! با همون لبخند نگاش میکنم و به این فکر میکنم که اگر قراره هر اومد و رفتی فاجعه باشه که زندگی مصیبت سرا میشه عزیز .....از پلههای کافه پایین میایم، میگه: احساس میکنم تو پاریسم، سرم رو برمیگردونم سمتش، میگه: شاید به خاطر حضور توئه، لبخند میزنم، ته دلم خوشم میاد، میخوام عکسالعملی نشون بدم درسته که تو خیابونهای تهرونه ولی میشه دوستانه بوسید یه دوست رو، که همونطور که با نوک زبونش با گوشه لبش که میگه تبخال زده بازی میکنه ادامه میده: خدا شاهده نه فکر کنی میخوام فخر فروشی کنم ا ا ا...اه با این حرفش قهوهای میکنه هر چی حسّ قشنگ رو، نگاهش طوریه که دلم میخواد بلند قهقه بزنم و بگم: نترس از من، بابا نگران نباش...نمیگم به جاش میگم: تا حالا پاریس نبودم ولی از شهرهاییه که دوست دارم ببینم، میگه ببینی حتما خوشت میاد، حرف با مسیر ادامه پیدا میکنه در مورد پاریس، بلندی و کشیدگی دختر که اگر زودتر میدیدش میتونست یه والیبالیست خوب کندش، هامون و ... تو میدون ولیعصر جدا میشیم میگه: رسیدی زنگ بزن، یه وقت تو راه بلایی سرت نیارند (البته اون چیز دیگه میگه!)، یه خانوم دکتر که بیشتر نداریم! از ذهنم میگذره شما تا دارید دور و برتون خانوم دکتره، به زبون نمیارم به جاش دستم رو آروم میگذارم رو سینه ش و میگم نگران نباش، مردش رو نمیبینم... و در دو جهت مخالف هم گم میشیم تو شلوغی شهر...میرم به سمت بولوار کشاورز و انقلاب، تاکسیهای کرج...تو این گشت و گذار روزانه از مسیرهای آشنا، دختر جوون دانشجوی آرمانگرا و ایده آلیستی رو به یاد میآرم که سالها تو این شهر تنها زندگی کرد و اسیر هیچ شرایطی نشد... و حالا یه گوشه دیگه دنیاست، همونطور تنها، همونقدر کمالگرا... ولی نگاه خامش در گذر سالها، برخوردها، نامردمیها و... پخته تر، آرومتر و صبورتر شده
صبح یه سر رفته بودم بولوار فردوس که دو تا از دوستهای همدانشگاهی رو ببینم که یکیشون از اصفهان برام چند بسته گز آورده بود ، بستههای گز تو یک کیسه پلاستی سفید با من شهر تهران رو گشتند.....تو مسیر رفتن به تجریش یکی از این تاکسی بییسیم های تهران رو سوار میشم که خانومیه خوشرو و با اینکه مسیرش نمیخوره تا جایی من رو میاره که راحت ماشین گیرم بیاد، بهش میگم من شما رو تو فیلمها دیده بودم با همین برخورد خوب و روی خوش، و فکر میکردم خب فیلمه و شما هم مال همون فیلمها هستید، و چقدر خوبه که از نزدیک دیدمتون و شما با این لبخند قشنگ و برخورد محترمانه تون یک نمونه خوب هستید... به یاد قدیما شیطنت کردم و دیدم نه با اینکه ۶ سالی نبودم و محتاط تر شدم ولی هنوز ده-تیری صدا میکنه، گیرم کمی پخته تر، لوندتر....به امامزاده صالح تو هر سفر به ایران سری میزنم، بعد از بریدن درخت کهنسال و قدیمی کلی صفاش رو از بین بردند، دو سالی هم هست که اثری از کبوترهاش نیست، میگم آقا میخوام برای کبوترها دونه بریزم، نذر دارم، میگه پولش رو بده ما میریزیم، میگم خب کجان کبوترها؟ جوابی نمیده...دلم برای کبوترهای حرم تنگ شده.... برای ناهار رفتم آش سید مهدی خوردم، این هم جزو برنامههای هر سفر به ایران هست، این بار بیشتر رفتم...تجریش رو دوست دارم، بازارچه ش من رو اغوا میکنه، اون میوهها و سبزیها رنگ وارنگ ... زغال اختههای درشتی که دهان رو آب مینداخت تو یه ظرف بسته و یه پلاستیک دیگه کنار پلاستیک گز ها تهرانگردی میکنند....
هیچ حسّ نوستالوژیکی به این سینما ندارم، یه جای جدیده برام، یه کافی شاپ قشنگ که میشه وقتی رو با دوستی یا تنها درش گذروند، اون سینمایی نیست که شبهای جشنواره سینمایی فجر گاهی از عصر تا دیروقت شب، گاهی حتی ابتدای نیمه شب تو صف بودم که مثلا فیلم "پری-- مهرجویی" رو توش ببینم، یادمه برای "سلام سینما" ی "مخملباف" از کلاس عصرم زدم، از ساعت ۳ تو صف بودم تا ۹:۳۰ که بالاخره رفتم تو سالن و تازه انقدر شلوغ بود که بلیت بالکن بهم رسید، بعد هم که رفتم بشینم چند تا پسر شلوغ و پر سر صدا اونجا بودند، بلیطم رو به کنترلچی نشون میدم، به جای اینکه پسری که سر جام نشسته رو بلند کنه با من غر غر میکنه که مگه یه دختر تنها میاد سینما، حالا اون غر بزن من هم جوون و کله شق، اون میان میانه میخواستم به طرف بقبولونم که دختر پسر فرق ندارند و اگه یه پسر تنها میتونه بیاد سینما پس من هم حق دارم بیام!!! آخر هم یه جایی رو اون مبلهای جلو تو بالکن نشستم... خاطرات سینما آزادی دیگه به اینجا مربوط نمیشد، اینجا یه جای جدیده...
چشمم رو باز میکنم چائی تو لیوان بلند بلور و دسته دار دختر میز بغلی انقدر خوشرنگه که بی اختیار میگم: چه چایی خوشرنگی، با لذت بنوشید انشاالله! دختر سرش رو برمیگردونه و نیم نگاهی بهم میندازه و آروم میگه مرسی! ولی من ادامه میدم: موسیقی کار میکنید؟ میگه آره، سر صحبت باز میشه جاش رو تغییر میده و رو صندلی کناری میشینه که روش به من باشه، دف کار میکنه با یه شوقی از کلاس امروزش میگه، اولین جلسه ش بوده ولی از استاد راضی بود، بهش میگم یه استاد دف خوب میشناسم ولی کرجه، و اسمش رو میگم، میگه من هم از کرج میام و شاگردش بودم، دنیا به این کوچیکی....خواهرش و دوستش میرسند، من هم باید برم، قرار دارم میدون ولیعصر، میخوام برم نشر چشمه.... با ساکهای پلاستیکی تو دستم میرسم میدون ولیعصر، چند دقیقه زود رسیدم، همون زمان کوتاه بیهدف قدم زدن مقابل چهار تا مغازه کافیه که قیمت دستم بیاد، اگر اونجا زندگی میکردم بهم برمیخورد از اینهمه افول اخلاقی که همیشه بوده و روز به روز بیشتر میشه ولی بی تفاوت نگاه میکردم، نگاه مقایسه کننده دو جامعه آزاد (جایی که الان هستم) و جامعه بسته و نگاه جنسیتی...
۱۳۸۹ بهمن ۴, دوشنبه
هر آدمی باید خوب بغل کردن رو بلد باشه، با مهربونی بغل کردن...مهم نیست کیه یا برای چیه؟ مهم فقط اینه که بدونه، که بلد باشه بدون شرط بغل کنه، بغلش آروم و امن باشه....به جای سرزنش کردن، به جای گفتن اینکه:" من که از اول بهت گفته بودم.... از اولش هم میدونستم که..... تو توجه نداری... من اگه به جای تو بودم...اون زمونا ما....." ، بغلت کنه و همونطور که موهات رو نوازش میکنه بگه: "پیش میاد، تو عالی هستی...." وقتی اصرار داری بگی: "نه من اشتباه کردم، نباید این کار رو میکردم...." بگه:" خودت اینطور فکر میکنی... تازه اشتباه کرده باشی، چی شده مگه، آخر دنیا که نیست، هر آدمی این حق رو داره.... به جاش یاد گرفتی، تجربه کردی ..... تو بهترینی!" خوب بغل کردن و به موقع بغل کردن یه هنره، یه هنر!
۱۳۸۹ دی ۲۸, سهشنبه
مونیک و من (۱)
سال ۲۰۰۸ همین روزها بود حالا یک هفتهای اینور اونور، خیلی فرقی نمیکنه. زمستون خیلی سرد، پر برف و یخبندونی بود. تازه از ایران برگشته بودم، اونجا هم خیلی سرد بود و برف اومده بود، ده روزی که کلا همه جا تعطیل بود، اون سال حتی بندر انزلی و رشت هم بیش از یک متر برف اومد، همه بهم میگفتند با خودت برف و سرما رو آوردی! برگشته بودم، هنوز تو حال و هوای ایران بودم، از اینطرف اینجا هم هنوز هیچ تصمیمی نگرفته بودم، ترم آخر بودم، سمینارم رو هم داده بودم، ریپورتهام رو هم. دو تا درس داشتم یکی دو تا هم مستمع آزاد گرفته بودم دانشکدههای دیگه برای اینکه وقتم پر بشه، ... سردرگم بودم و بلاتکلیف، با خودم در گیر بودم، رشته جدیدی که خونده بودم، هیچ چیش جذبم نکرده بود، خودم رو انقدر نمیدیدم که اینجوری برگردم... از طرفی هنوز منتظرم بود، دلم هم یه جورایی پیشش گیر بود ولی مطمئن بودم که منطقا یه هفته هم با هم نمیتونیم سر کنیم، نمیخواست قبول کنه، ...همه چی دست به دست هم داده بود که مثل همیشه نباشم، بیشتر تو اتاقم میموندم، جمع رو نمیتونستم تحمل کنم، این تغییر حال رو همه فهمیده بودند، حتی شهد زنگ زده بود پاریس و به محمد گفته بود، پروین، پروین سابق نیست، فرق کرده از ایران برگشته، هیچ چیز هم نمیگه...دومین جلسه درس "سنجش از دور" بود، جلسه اول رو از دست داده بودم و سر کلاس نرفته بودم، دقیقا مثل هفته پیش و درس " آمار نمونه برداری و نظارت"، با یه استاد خوشحال، یه چیز کلی ای گفت و کتابی رو معرفی کرد و گفت دو فصل اول رو بخونید و در موردش بحث میکنیم، یه خرده هم راجع به دانشگاههایی که این رشته توش قویه تو کانادا حرف زد...کتاب رو باز کردم و فصل اول رو سریع نگاهی انداختم، امواج الکترمغناطیس بود و کلی فرمول، یه حس خوبی ازم گذشت، یه جوری که انگار راه حل جدولی رو که گیر کردی تو حلش پیدا کرده باشی، بعد از کلاس رفتم آفیسم و سایتهای دانشگاهها و کارهای اساتید رو دیدم...هر چی کلاس جلوتر میرفت، بیشتر دلم میخواست این رشته رو بخونم، ولی نه با دو تا استادی که تو دانشگاه و تو این رشته تخصص داشتند...راهم رو پیدا کردم...حالا باید با دلم کنار میومدم...دوسه هفته در رو بستم رو خودم فقط میرفتم کلاس و برمیگشتم اتاقم، سختی درسها رو بهونه میکردم برای بچه ها و نرفتن تو جمع... سخت بود ولی گذشت!
چند روز بعد، خانوم برادرم اومد و همراه با چیزهایی که برام آورده بود یه برگه کاغذ کلاسور از طرف برادر بزرگه بهم داد که مسیر زندگیم رو مشخص کرد... بدون اینکه بهش حرفی زده باشم، از دوستی که سالها اینجا زندگی کرده و تحصیل و کارش هم تو زمینه سنجش از دور بوده، کلی اطلاعات گرفته بود، راجع به دانشگاهها و اساتید، معلوم بود خیلی سریع یادداشت کرده، کنار اسم اساتید نکتههایی که دوستش تاکید کرده بود رو هم نوشته بود، مثلا " از دم در اتاقش ردّ هم نشه!!!" و جلوی اسم مونیک: "elle est bien dans sa peau!"همین جمله من رو مصمّم کرد مونیک رو ببینم، ۴ آوریل همون سال اولین باری بود که بهم وقت داد.
اولین حسی که با دیدنش گرفتم این بود که چقدر زنه، چقدر مادره، چقدر صمیمی و دوست داشتنی! همونجا تو دلم گفتم من باید با شما کار کنم مادام برنیر!!! همیشه زنهای موفق تا این حد رو کمی متفاوت دیده بودم، کم هم ندیده بودم زن موفق و تو این جایگاه، حتی تو دانشگاه لاوال، ناخوداگاه یه حس مردونه داشتند، کمی جدی تر، گاهی یه خرده خشنتر... مونیک یه زن بود، شاد، مهربون، خندان، صمیمی و مهمتر اینکه در عین صمیمیت برخوردهاش محترمانه بود... همون روز همه دانشکده رو بهم نشون داد، خیلی کلی در مورد پروژههایی که در دست داشت حرف زد، به همکارش "کریم" معرفیم کرد، حسّم میگفت که اون هم من رو پذیرفته فقط یه اشکال وجود داشت و اون اینکه مونیک دانشجوی دکترا میخواست و من نمیخواستم درس بخونم و میخواستم کار کنم، بهش میگفتم نمیخوام بدون آشنائی با یه پروژه قول بدم برای ۵-۴ سال از زندگیم!... کار کردن با مونیک تنها چیزیه که تو زندگیم بهش اصرار کردم،اونهم زیاد، نه یه ذرّه، هفتهای یک بار یا ایمیل میزدم یا تلفن میکردم.... نه من تغییر عقیده میدادم و نه اون، آخرین ایمیل رو که میخواستم بزنم، شهد گفت: نزن، نمیخوادت، من جای تو بودم میرفتم سراغ استاد دیگه! جواب دادم: نه نداریم، اون نمیخواد، من که میخوام، اون من رو نمیشناسه، من که اون رو میشناسم، دَرَک من کوتاه میام، دکترا میخونم... همه شرایط رو آماده کردم، حتی قبل از اینکه بپذیره آپارتمانی رو تو رزیدانس دانشگاه گرفتم و اثاثکشی کردم، به کارم ایمان داشتم و یه ذرّه هم به جواب "نه" فکر نمیکردم، هر چند که جواب مثبتی نداده بود، ایمیل آخر رو زدم و گفتم: کار کردن با شما و شناخت تجربیاتتون برام مهمترین چیزه، باشه دکترا میخونم...قبول کرد...دومین قرار رو گذاشتیم، ناهار دعوتم کرد رستوران دانشگاه، تا اونجایی که میتونستم نقاط ضعفم رو براش پررنگ کردم، گفت اینها چیزهای مهمی نیست به مرور زمان رفع میشه... فکر کردم من هم دلش رو یه جورایی بردم! شاید دلیلش پشتکارم و اصراری که کرده بودم باشه، نمیدودنم، هرچه بود که وقتی این رو فهمیدم حالی کردم... مسالهای پیش اومد که دانشگاه نپذیرفت. مونیک هم ایمیل زد و شماره تلفن خونه ش رو داد و خواست که باهاش تماس بگیرم، شنبه روزی بود و برادر بزرگه برای یه سفر سه هفتهای اومده بود، یادمه وقتی زنگ زدم، مونیک دلیل نپذیرفتن رو بهم گفت و ادامه داد برای رفع این مشکل من تو رو با دو قرارداد سه ماهه استخدام میکنم، اگر از پروژه خوشت اومد، دکترا رو ادامه میدی، اگر نه که این تجربه میره تو CV ت و میتونی هر جا که بخوایی کار کنی...وای خدای پروین، همونی شد که میخواستم...
اوایل بعد از ظهر یه روز آفتابی اواخر ژوییه رو کاناپه تو هال خونه یُسرا دراز کشیده بودم و گرمای آفتاب همراه یه نسیم خنک حال خوبی رو بهم داده بود. روز بعدش با مونیک قرار داشتم، یُسرا میگه: همین اول ازش بخواه که پلان کلی کارت رو بهت بده و تا سال آخر هر روز یه چیزی رو اضافه نکنه، قشنگ از همین اول سنگهات رو واکن. وگرنه به اسم تحقیق هر تغییری رو میدند و تو باید خیلی کار کنی. میپرسه حالا رو چی قراره کار کنی؟ راست میگه، رو چی؟! همه این کارها رو کردم و این همه اصرار کردم اون هم پذیرفته ولی هنوز دقیقا نمیدونستم رو چه پروژهای میخوام کار کنم! تموم تابستون همه سایت مونیک رو زیرورو کرده بودم و تقریبا زمینه تخصصیش دستم اومده بود، برام پروژه مهم نبود، استاد مهم بود و رشته!
پروژه تعریف شد: استفاده مشترک از دادههای مایکروویو منفعل (AMSR-E) و فعال (RADARSAT) برای نظارت بر انجماد فصلی از خاک تندرا در شمال کبک . تحت پروژه بزرگ "International Polar Year-IPY". تقریبا ۶ ماه سریع گذشت و مدت دو قرارداد تموم شد. دانیل و Jean-Pierre پیشنهاد دادند که MDDEP دو تا پست خالی داره CV ت رو بفرست. گفتم میخوام ادامه بدم. تعجب کردند، شغل باشه اونهم خوب و تو زمینه تحصیلیت و بخوایی دکترا بخونی، حداقل ۴ سال؟!! این یعنی حماقت! ولی من تصمیمم رو گرفته بودم، حتی اگر حماقت باشه! Jean-Pierre در جریان کامل پروژه بود، از سختیش و خیلی تکنیکی بودنش گفت. جواب دادم که تصمیمم رو گرفتم اول اینکه به سوژه علاقمند شدم، ولی دلیل اصلیم کار کردن با مونیکه که این مدت بهتر شناختمش، خوبیهاش و ضعف هاش، سهل انگاریهاش، زیاد خواستنش رو...ولی میمونم
چند روز بعد، خانوم برادرم اومد و همراه با چیزهایی که برام آورده بود یه برگه کاغذ کلاسور از طرف برادر بزرگه بهم داد که مسیر زندگیم رو مشخص کرد... بدون اینکه بهش حرفی زده باشم، از دوستی که سالها اینجا زندگی کرده و تحصیل و کارش هم تو زمینه سنجش از دور بوده، کلی اطلاعات گرفته بود، راجع به دانشگاهها و اساتید، معلوم بود خیلی سریع یادداشت کرده، کنار اسم اساتید نکتههایی که دوستش تاکید کرده بود رو هم نوشته بود، مثلا " از دم در اتاقش ردّ هم نشه!!!" و جلوی اسم مونیک: "elle est bien dans sa peau!"همین جمله من رو مصمّم کرد مونیک رو ببینم، ۴ آوریل همون سال اولین باری بود که بهم وقت داد.
اوایل بعد از ظهر یه روز آفتابی اواخر ژوییه رو کاناپه تو هال خونه یُسرا دراز کشیده بودم و گرمای آفتاب همراه یه نسیم خنک حال خوبی رو بهم داده بود. روز بعدش با مونیک قرار داشتم، یُسرا میگه: همین اول ازش بخواه که پلان کلی کارت رو بهت بده و تا سال آخر هر روز یه چیزی رو اضافه نکنه، قشنگ از همین اول سنگهات رو واکن. وگرنه به اسم تحقیق هر تغییری رو میدند و تو باید خیلی کار کنی. میپرسه حالا رو چی قراره کار کنی؟ راست میگه، رو چی؟! همه این کارها رو کردم و این همه اصرار کردم اون هم پذیرفته ولی هنوز دقیقا نمیدونستم رو چه پروژهای میخوام کار کنم! تموم تابستون همه سایت مونیک رو زیرورو کرده بودم و تقریبا زمینه تخصصیش دستم اومده بود، برام پروژه مهم نبود، استاد مهم بود و رشته!
پروژه تعریف شد: استفاده مشترک از دادههای مایکروویو منفعل (AMSR-E) و فعال (RADARSAT) برای نظارت بر انجماد فصلی از خاک تندرا در شمال کبک . تحت پروژه بزرگ "International Polar Year-IPY". تقریبا ۶ ماه سریع گذشت و مدت دو قرارداد تموم شد. دانیل و Jean-Pierre پیشنهاد دادند که MDDEP دو تا پست خالی داره CV ت رو بفرست. گفتم میخوام ادامه بدم. تعجب کردند، شغل باشه اونهم خوب و تو زمینه تحصیلیت و بخوایی دکترا بخونی، حداقل ۴ سال؟!! این یعنی حماقت! ولی من تصمیمم رو گرفته بودم، حتی اگر حماقت باشه! Jean-Pierre در جریان کامل پروژه بود، از سختیش و خیلی تکنیکی بودنش گفت. جواب دادم که تصمیمم رو گرفتم اول اینکه به سوژه علاقمند شدم، ولی دلیل اصلیم کار کردن با مونیکه که این مدت بهتر شناختمش، خوبیهاش و ضعف هاش، سهل انگاریهاش، زیاد خواستنش رو...ولی میمونم
۱۳۸۹ دی ۲۵, شنبه
مکن کاری که بر پا سنگت آیو ...
اون موقعها که من بچه بودم، تو محله ما آقای مداحی بود که همه مراسم ختم ها رو اون شروع میکرد و همیشه هم با این شعر از بابا طاهر عریان: مکن کاری که بر پا سنگت آیو، جهان با این فراخی تنگت آیو! جیهن میگه که بن علی و خونواده ش رو هیچ کشوری نپذیرفته غیر از عربستان سعودی، تازه اون هم معلوم نیست برای چه مدت؟! امروز ریمه میگه که فرانسه از اون سری از اعضای خونواده سلطنتی که سالهاست اونجا زندگی میکنند خواسته که فرانسه رو ترک کنند!
این در همیشه رو یه پاشنه نمیچرخه.....
تحيا تونس، تحيا الحرية، و يحيى الشعب التونسي
۱۳۸۹ دی ۲۴, جمعه
یه اعتراف کوچولو...
اوایل تابستون بود، کلاس پنجم رو تموم کرده بودم، هر روز چادر گلدارم رو سر میکردم و با دوستم که یکی دو سالی از من بزرگتر بود، میرفتیم مسجد برای نماز. فرزانه، دوستم، با یه دختر بزرگتر از خودش دوست بود که میگفتند دختر خوبی نیست، تو این مدت با منم دوست شد، دوستیهای بچگی. یه روز که میخواستیم بیائیم خونمون گفت حالا که با هم دوستیم، میخوام بهتون یه راز بگم، به کسی نگید! یادمه رو پلههای مسجد نشستیم و اون بین ما دو تا آروم حرف میزد! من حالا تو ذوق این بودم که این من رو هم آدم حساب کرده که شروع کرد با آب و تاب مراسم شب زفاف و نحوه به دنیا اومدن بچه رو تعریف کردن! تازه بعدش هم تاکید کرد که همه مامان باباها هم این کار رو میکنند. چشمام گرد شده بود، حالم داشت به هم میخورد، باور نمیکردم، گفتم نه خیر، این کارها خیلی هم بده و تو فامیل ما کسی بی تربیت نیست که از این کارا بکنه!!! بدو بدو اومدم خونه... ولی دنیام خراب شده بود! تا دو نفر رو با هم میدیدم، خودم رو مشغول میکردم ولی همه حواسم بهشون بود که ببینم اون دختره راست گفته یا نه؟! انگاری قرار بود جلوی من کاری صورت بگیره!
گذشت و برای تابستون رفتیم ییلاق، باغ موروثی مادرجون. باغ مادرجون و خواهرش به هم چسبیده بود و دیواری هم بینش نبود ، با یه نهر از هم جدا میشد..... بچهها و نوههای خاله هم هر سال برای ییلاق میومدند باغ. ما بچهها همه با هم دوست بودیم و هم سنّ و سال و همبازی. یه روز یکی از نوههای خاله که تهران زندگی میکردند، به من و یکی دیگه از دخترها گفت بیایید یه چیزی بهتون نشون بدم ولی به کسی نگید ها، یه رازه! بعد رفتیم ته باغ و بهمون چند تا عکس رنگی نشون داد که معلوم بود از مجلهای کنده شده، عکسهای پورنو بود تو حالتهای مختلف، و تازه توضیح هم داد که اون دوستش که این عکسها رو بهش داده گفته که ایرانیها این مدلی می... من حالم بد شد، خیلی هم بد....مگه اینطور( قشنگ اون روز رو به خاطر دارم) ... و بدتر از اون اینکه تا مدتها به هر کی، زن یا مرد نگاه میکردم اون تصاویر میومد جلوی چشمم، ولی هنوز هم فکر میکردم که تو خانواده ما کسی بی تربیت نیست !!!...
تابستون گذشت و برگشتیم خونه و کلاس اول راهنمایی شروع شد. روز ۲۳ دی اون سال برادر کوچیکه به دنیا اومد، خیلی خوشحال بودم، خیلی... ولی خجالت هم میکشیدم که الان دوستام چی میگند؟ حتما پیش خودشون میگند که چه مامان بابای بیتربیتی دارم که کارهای بدبد میکنند!!! برای همین وقتی از مدرسه رسیدم و مامان رو نوزاد به بغل دیدم، حتی سلام هم نکردم و رفتم پشت رختخوابها قایم شدم و از خجالت تا ساعتها در نیومدم! دیگران این رو گذاشتند به حساب حسودی، بزرگترها که نمیدونستند تو ذهن من چی میگذره؟! و بعدها هم برای برادر کوچیکه تعریف کردند و اون هم هر وقت با من بحثش میشد، میگفت تو از اولش من رو دوست نداشتی، همه هم میدونند!
یه روزی باید پیشش اعتراف کنم، اون که اینجا رو نمیخونه، باید بدونه که از همون اول دوستش داشتم و ۲۳ دی یه روز مهم و عزیز زندگیمه ...
گذشت و برای تابستون رفتیم ییلاق، باغ موروثی مادرجون. باغ مادرجون و خواهرش به هم چسبیده بود و دیواری هم بینش نبود ، با یه نهر از هم جدا میشد..... بچهها و نوههای خاله هم هر سال برای ییلاق میومدند باغ. ما بچهها همه با هم دوست بودیم و هم سنّ و سال و همبازی. یه روز یکی از نوههای خاله که تهران زندگی میکردند، به من و یکی دیگه از دخترها گفت بیایید یه چیزی بهتون نشون بدم ولی به کسی نگید ها، یه رازه! بعد رفتیم ته باغ و بهمون چند تا عکس رنگی نشون داد که معلوم بود از مجلهای کنده شده، عکسهای پورنو بود تو حالتهای مختلف، و تازه توضیح هم داد که اون دوستش که این عکسها رو بهش داده گفته که ایرانیها این مدلی می... من حالم بد شد، خیلی هم بد....مگه اینطور( قشنگ اون روز رو به خاطر دارم) ... و بدتر از اون اینکه تا مدتها به هر کی، زن یا مرد نگاه میکردم اون تصاویر میومد جلوی چشمم، ولی هنوز هم فکر میکردم که تو خانواده ما کسی بی تربیت نیست !!!...
تابستون گذشت و برگشتیم خونه و کلاس اول راهنمایی شروع شد. روز ۲۳ دی اون سال برادر کوچیکه به دنیا اومد، خیلی خوشحال بودم، خیلی... ولی خجالت هم میکشیدم که الان دوستام چی میگند؟ حتما پیش خودشون میگند که چه مامان بابای بیتربیتی دارم که کارهای بدبد میکنند!!! برای همین وقتی از مدرسه رسیدم و مامان رو نوزاد به بغل دیدم، حتی سلام هم نکردم و رفتم پشت رختخوابها قایم شدم و از خجالت تا ساعتها در نیومدم! دیگران این رو گذاشتند به حساب حسودی، بزرگترها که نمیدونستند تو ذهن من چی میگذره؟! و بعدها هم برای برادر کوچیکه تعریف کردند و اون هم هر وقت با من بحثش میشد، میگفت تو از اولش من رو دوست نداشتی، همه هم میدونند!
یه روزی باید پیشش اعتراف کنم، اون که اینجا رو نمیخونه، باید بدونه که از همون اول دوستش داشتم و ۲۳ دی یه روز مهم و عزیز زندگیمه ...
۱۳۸۹ دی ۲۳, پنجشنبه
هدفمندی یارانهها!
دیشب با مامان صحبت میکردم، میگه دیروز گازوییل آوردند همون مقدار همیشگی، همیشه میشده حدودا ۵۰،۰۰۰ تومن ولی این بار شده ۸۰۰،۰۰۰ تومن!!! یعنی هزینه گازوییل سالانه میشده تقریبا ۳۰۰،۰۰۰ تومن، ولی با این تغییرات و اجرای طرح هدفمندی یارانهها میشه ۴،۰۰۰،۰۰۰ تومن!!! از دیشب هر چی حساب میکنم هیچ درصد منطقی برای این افزایش پیدا نمیکنم! هنوز قبضهای برق، تلفنها و ....نیومده.
درامد آقاجون ولی تغییری نکرده!
درامد آقاجون ولی تغییری نکرده!
۱۳۸۹ دی ۲۱, سهشنبه
آرچانا یعنی دعا...
انگار همین دیروز بود که سر چهارراه مقابل دانشکده منتظر ایستاده بودیم که چراغ عابر سبز بشه و رد بشیم. برگشتم بهش لبخند زدم و گفتم تازه اومدی؟ نگاهش شبیه نگاه تازه واردها نگران بود، خندید و گفت آره، یه هفته است. پرسیدم از کجا؟ جواب داد هند. بهش گفتم من پروینم از ایران، تنها نمون، اگر کاری داشتی بهم بگو، ادامه دادم اسمت چیه؟ جواب داد: آرچانا یعنی دعا. دعا رو به فارسی گفت، چراغ سبز شد و با هم رد شدیم، تو همون ساختمونی مینشست که من، طبقه اول. تو راه حرف زدیم، برای پست دکترا با یه استاد هندی اومده بود، قرار گذاشتیم بیشتر همدیگه رو ببینیم، با هم بریم پیاده روی، کبک گردی، ورزش بریم، و... که احساس تنهایی نکنه! یکی دو ماه پیش که بر حسب اتفاق دیدمش گفته بود که به زودی کارش تموم میشه و برمیگرده، نمیخواست که دیگه با این استاد، قراردادش رو تمدید کنه. پریروز رو استتوس فیسبوکش نوشت که داره برمیگرده خونه و خیلی خوشحاله!!! نوشتم: کی؟ جواب داد همین امروز بعد از ظهر! نوشتم که باید قبل از رفتن ببینمت ...و سر راه دانشگاه رفتم دم آپارتمانش برای خداحافظی، در عین خوشحالی خیلی نگران بود، یه ترس مبهم داشت، دلیلش رو نفهمیدم! اصرار میکرد که برام دعا کن پیش الله! خیلی زود گذشت، هیچ وقت با هم نرفتیم بیرون، نه پیاده روی، نه کبک گردی، نه.... همه دیدنها و حرف زدنهامون، برخوردهای تصادفی بود که گاهی تو مسیر دانشگاه پیش میومد، چقدر زود میگذره، همه فرصتهای با هم بودن و از لحظهها لذت بردن رو از دست میدیم!
همه تعطیلات رو موندم کبک و تنها تو خونه، و استراحت کردم. مثل شبهای عید تا صبح بیدار نشستم فیلم دیدم، وبگردی کردم، کتاب خوندم و صبح تا ظهر خوابیدم، هر از گاهی با دوستها بیرون رفتیم. شب نوئل رو برای مراسم، نیمه شب رفتیم کلیسای Saint-Rock. شب سال نو رو با چند تا دوست بیرون بودم. خوب بود. بعد از تعطیلات و اول ترم جدید، چند روزی مهمون داشتم آزی و خواهرش غزال که از ایران اومده بود، از مونترال اومدند، رضوان هم اومد پیشمون. خیلی خوب بود، روزها کبک رو میگشتیم و شبها تا دیروقت بیدار مینشستیم و از این در و اون در حرف میزدیم. نگران بودم برای غزال که اینجا بهش خوش میگذره یا نه؟! از تهران اومده، اول رفته بود تورنتو،بعد مونترال و بعد کبک، خب ساختار شهری کبک خیلی متفاوته، یه چیزی بین شهرهای اروپایی و آمریکای شمالی، و هم اینکه به هر حال از خونههای فامیلهایی که ۳۰ ساله اینجا و شغل آزاد دارند، تا آپارتمان دانشجویی من! ولی خیلی بهش خوش گذشته بود، شهر رو هم دوست داشت، کبک خیلی قشنگه و جاهای دیدنی و کافه های خوشگل زیاد داره، آتلیههای هنری، موزه ها، کلیساها و کتابخونه قدیمی شهر... هنوز خیلی جاها مونده که ندیده و تازه اطراف شهرهم نرفتیم! مهمون رو دوست دارم، مهمونی که شب بمونه، یاد خونه خودمون میفتم!
شبی که بچهها رو رد کردیم با رضوان رفتیم رزیدانس دانشگاه لاوال، دلم نمیخواست بیام خونهای که هیچ کس نیست. یه سر رفتم اتاق خودم، اتاق ۴۱۰۰ رزیدانس دختران Lacert, از اواسط ژانویه ۲۰۰۵ تا اواسط اوت ۲۰۰۸ اونجا زندگی میکردم، خیلی دوست دارم اون دوران رو با همه سختیهاش که خیلی بیشتر از راحتیهاش بود، دوره سر در گمی، بلاتکلیفی، زبان ندونستن، دوره.... این روزها یه دختر ایرونی دیگه تو اون اتاق زندگی میکنه. کنار پنجره میایستم رو به محوطه کودکستان الناز و گلناز، یاد آوری خاطرات اون روزها اشک به چشمام میاره، چه زود گذشت مثل برق، مثل باد، شاید هم زودتر..... یاد شب نشینیهای میفتم که تو اون اتاق کوچیک میگرفتم، بیایید اتاق من چایی ایرونی بخورید و شیرینی...از همه جا بودند دخترها؛ مراکش، تونس، رومانی، کبک، عمان، چین،ایران، روسیه..... فیلم میدیدیم، میرقصیدیم......برای دخترها تعریف میکنم چند تا از خاطراتم رو، نحوه آشنا شدن و دوست شدنهام رو تو کریدور، تو آشپزخونه، تو سالن لباس شویی....از گالینا میگم، از اینکه اون ماههای اول آشناییمون زبان مشترک نداشتیم، اون روسی میدونست و کمی فرانسوی، من فارسی و انگلیسی، ولی هر شب از ۹:۳۰ شب میرفتم اتاقش با دو تا دیکشنری فارسی-فرانسه، فرانسه -فارسی و اون هم با دو تا دیکشنری روسی- فرانسه و فرانسه- روسی و با هم فیلم میدیدیم و حرف میزدیم. بهشون میگم این برنامه هر شب ما بود، نه تنها با گالینا که با دخترهای دیگه از کشورهای مختلف. جوونند، تازه اومدند، نگرانند، زبان فرانسه کم میدونند، نمیخوان هم یاد بگیرند خوب چون میترسند انگلیسیشون خراب بشه، یه خرده هم میترسند برند جلو توی رابطه. بهشون میگم همه همینجور بودند مثل شما، بسکه قدیمی تر ها، حالا یه سال هم زودتر اومده باشه آنقدر پز میدند، ما دو ماهه میتونستیم حرف بزنیم، ما ال بودیم، ما بل بودیم،.... نمیدونم چرا راستش رو نمیگند، خب دروغ چرا؟!! پیشرفت کردن مهمه، کم کم! قدیمیترها پیش ماها که قدیمی هستیم این لافها رو نمیزنند، به این جدیدیها میگند دلشون رو خالی میکنند! این بچه ها فقط با خودشون جمع میشند، پسرها و دخترها... میگم اصرار نداشته باشید که فقط با ایرانیها باشید، صرف ندونستن زبان فرانسه، نترسید، خجالت هم نکشید، به خودتون اعتماد داشته باشید. کلی حرف زدیم، میگند به ما انرژی میدی، هر از گاهی بیا اینجا!
شب قبل از خواب به آدمهایی که تو اون مدت و اونجا باهاشون آشنا شدم فکر میکنم، بعضیها بعد از تموم شدن درسشون برگشتند کشورشون، بعضیها رفتند شهرهای دیگه، بعضیها کبک موندند، بعضیها ازدواج کردند... روابط خوبی بود، هر ارتباطی یه خطی رو روح و فکر ما کشید، کمرنگ و پر رنگ، بیرنگ نبودند هیچ کدوم، بعضیهاشون بدجور سوزوندند طوری که هنوز هم ردشون میسوزه! ولی در کّل خوب بود، خیلی... یه آدم دیگه شدم تو این دوران، تجربه خوبی بود، شناختم رو به دنیای اطرافم، به آدمها بهتر کرد، تحملم رو بالا برد و صبوریم در مقابل برخوردهای بد رو زیاد کرد!
همه تعطیلات رو موندم کبک و تنها تو خونه، و استراحت کردم. مثل شبهای عید تا صبح بیدار نشستم فیلم دیدم، وبگردی کردم، کتاب خوندم و صبح تا ظهر خوابیدم، هر از گاهی با دوستها بیرون رفتیم. شب نوئل رو برای مراسم، نیمه شب رفتیم کلیسای Saint-Rock. شب سال نو رو با چند تا دوست بیرون بودم. خوب بود. بعد از تعطیلات و اول ترم جدید، چند روزی مهمون داشتم آزی و خواهرش غزال که از ایران اومده بود، از مونترال اومدند، رضوان هم اومد پیشمون. خیلی خوب بود، روزها کبک رو میگشتیم و شبها تا دیروقت بیدار مینشستیم و از این در و اون در حرف میزدیم. نگران بودم برای غزال که اینجا بهش خوش میگذره یا نه؟! از تهران اومده، اول رفته بود تورنتو،بعد مونترال و بعد کبک، خب ساختار شهری کبک خیلی متفاوته، یه چیزی بین شهرهای اروپایی و آمریکای شمالی، و هم اینکه به هر حال از خونههای فامیلهایی که ۳۰ ساله اینجا و شغل آزاد دارند، تا آپارتمان دانشجویی من! ولی خیلی بهش خوش گذشته بود، شهر رو هم دوست داشت، کبک خیلی قشنگه و جاهای دیدنی و کافه های خوشگل زیاد داره، آتلیههای هنری، موزه ها، کلیساها و کتابخونه قدیمی شهر... هنوز خیلی جاها مونده که ندیده و تازه اطراف شهرهم نرفتیم! مهمون رو دوست دارم، مهمونی که شب بمونه، یاد خونه خودمون میفتم!
شبی که بچهها رو رد کردیم با رضوان رفتیم رزیدانس دانشگاه لاوال، دلم نمیخواست بیام خونهای که هیچ کس نیست. یه سر رفتم اتاق خودم، اتاق ۴۱۰۰ رزیدانس دختران Lacert, از اواسط ژانویه ۲۰۰۵ تا اواسط اوت ۲۰۰۸ اونجا زندگی میکردم، خیلی دوست دارم اون دوران رو با همه سختیهاش که خیلی بیشتر از راحتیهاش بود، دوره سر در گمی، بلاتکلیفی، زبان ندونستن، دوره.... این روزها یه دختر ایرونی دیگه تو اون اتاق زندگی میکنه. کنار پنجره میایستم رو به محوطه کودکستان الناز و گلناز، یاد آوری خاطرات اون روزها اشک به چشمام میاره، چه زود گذشت مثل برق، مثل باد، شاید هم زودتر..... یاد شب نشینیهای میفتم که تو اون اتاق کوچیک میگرفتم، بیایید اتاق من چایی ایرونی بخورید و شیرینی...از همه جا بودند دخترها؛ مراکش، تونس، رومانی، کبک، عمان، چین،ایران، روسیه..... فیلم میدیدیم، میرقصیدیم......برای دخترها تعریف میکنم چند تا از خاطراتم رو، نحوه آشنا شدن و دوست شدنهام رو تو کریدور، تو آشپزخونه، تو سالن لباس شویی....از گالینا میگم، از اینکه اون ماههای اول آشناییمون زبان مشترک نداشتیم، اون روسی میدونست و کمی فرانسوی، من فارسی و انگلیسی، ولی هر شب از ۹:۳۰ شب میرفتم اتاقش با دو تا دیکشنری فارسی-فرانسه، فرانسه -فارسی و اون هم با دو تا دیکشنری روسی- فرانسه و فرانسه- روسی و با هم فیلم میدیدیم و حرف میزدیم. بهشون میگم این برنامه هر شب ما بود، نه تنها با گالینا که با دخترهای دیگه از کشورهای مختلف. جوونند، تازه اومدند، نگرانند، زبان فرانسه کم میدونند، نمیخوان هم یاد بگیرند خوب چون میترسند انگلیسیشون خراب بشه، یه خرده هم میترسند برند جلو توی رابطه. بهشون میگم همه همینجور بودند مثل شما، بسکه قدیمی تر ها، حالا یه سال هم زودتر اومده باشه آنقدر پز میدند، ما دو ماهه میتونستیم حرف بزنیم، ما ال بودیم، ما بل بودیم،.... نمیدونم چرا راستش رو نمیگند، خب دروغ چرا؟!! پیشرفت کردن مهمه، کم کم! قدیمیترها پیش ماها که قدیمی هستیم این لافها رو نمیزنند، به این جدیدیها میگند دلشون رو خالی میکنند! این بچه ها فقط با خودشون جمع میشند، پسرها و دخترها... میگم اصرار نداشته باشید که فقط با ایرانیها باشید، صرف ندونستن زبان فرانسه، نترسید، خجالت هم نکشید، به خودتون اعتماد داشته باشید. کلی حرف زدیم، میگند به ما انرژی میدی، هر از گاهی بیا اینجا!
شب قبل از خواب به آدمهایی که تو اون مدت و اونجا باهاشون آشنا شدم فکر میکنم، بعضیها بعد از تموم شدن درسشون برگشتند کشورشون، بعضیها رفتند شهرهای دیگه، بعضیها کبک موندند، بعضیها ازدواج کردند... روابط خوبی بود، هر ارتباطی یه خطی رو روح و فکر ما کشید، کمرنگ و پر رنگ، بیرنگ نبودند هیچ کدوم، بعضیهاشون بدجور سوزوندند طوری که هنوز هم ردشون میسوزه! ولی در کّل خوب بود، خیلی... یه آدم دیگه شدم تو این دوران، تجربه خوبی بود، شناختم رو به دنیای اطرافم، به آدمها بهتر کرد، تحملم رو بالا برد و صبوریم در مقابل برخوردهای بد رو زیاد کرد!
۱۳۸۹ دی ۱۷, جمعه
نگاهی متفاوت!
با غزال و آزی هستیم، داریم میریم به سمت Gare du Palais هوا خیلی سرده و حسابی یخ زدیم که خانوم جوونی که چند تا برگه تو دستشه نزدیک در ورودی بهمون لبخند میزنه جوابش رو میدیم و میگه روز به خیر من هم که همیشه آماده سلام علیک کردن، احوالش رو میپرسم و سال نو رو تبریک میگم، ادامه میده چند لحظه وقت دارید به دو تا سؤال جواب بدید، حدس میزنم که یه تحقیق دانشجویی باشه، و میپرسم سوالها راجع به چیه؟ میگه یه گزارش تلویزیونی راجع به بیمار شدن در روستاها و مناطق خارج شهره و سؤال اول در مورد اینه که اگر مریض بشید ترجیح میدید در شهر باشید یا روستا؟ و سؤال دوم اینکه چطور میشه پزشک ها رو متقاعد کرد که در روستا بمونند؟ همین لحظه آقای مسنی که میکروفون دستشه میاد جلو و روز به خیری میگه و تازه متوجه دوربین یکی از کانالهای تلویزیون (Telequebec.TV) میشم که کنارمونه. میگم من اینجائی نیستم و خیلی نمیشناسم ولی با توجه به جاهائی که اطراف کبک رفتم،همه جا کلینیک و امکانات پزشکی بوده و در مقایسه با امکانات پزشکی روستاهای خیلی از کشورها خوب هم هست و از طرفی، اگر سطح کیفی زندگی هم تو روستاها از اینی که هست بالاتر بره، پزشکها حتما میمونند. خانوم جوون میگه اینها رو جلوی دوربین هم میگی و اینجا دوباره اون حرف همیشگی که به تازه آشناها میگم رو گفتم که میدونید من هنوز هم مشکلاتی رو دارم با زبان که هر دوشون میگند نه خیلی خوب حرف میزنید و از این تعارفات! و بعد هم اون پرسش کذائی (آخ خ خ...): از کجا اومدید؟ کجایی هستید؟ میگم ایرانی هستیم، اشاره میکنه به آقای جوونی که تو این فاصله رسیده و میگه این دو بار رفته ایران و فارسی میدونه، پسره میخنده و میگه: کوچیک میدونم، با شنیدن فارسی حرف زدن پسره ذوقی کردیم...انگار دنیا رو به ما دادند!!!
نمیدونید چه حالی داره که بگی ایرانی هستم و کسی خودش رو عقب نکشه و یه جور نگات نکنه که انگار هر لحظه میخوای بمبی منفجر کنی، یا برعکس نیشش رو باز نکنه و فکر کنه با آدم مریخی روبرو شده و سوالهای احمقانه بپرسه! آزی و غزال شروع کردند با پسره صحبت کردند و من هم موافقت کردم و مشغول مصاحبه شدم.
آقای مسن میکروفون رو به لباسم وصل میکنه و میگه که چطور و کجا به ایستم و دوربین رو روشن میکنند و خانومه سوالش رو میپرسه: ترجیح میدید که هنگامی که مریض میشید تو شهر باشید یا روستا؟ در جواب میگم: در واقع ترجیح میدم که اینجا مریض نشم و اگر هم که شدم تو شهر باشم! با تعجب من رو نگاه میکنه و میگه الان یه چیز دیگه گفتید میگم بله خب البته روستاهای اینجا در مقایسه با خیلی از کشورها امکانات خوبی داره و ......
بعد از مصاحبه رفتم پیش بچهها و با پسره راجع به جاهائی که تو ایران دیده صحبت کردم. قبلا با یکی دو تا خانوم مسن آشنا شده بودم که از ایران دیدن کرده بودند ولی سالهای قبل از انقلاب بوده و نه همین یکی دو سال اخیر. تقریبا اکثر شهرها رو دیده بود، اصفهان، شیراز، تهران، یزد، کاشان، تبریز، ارومیه، زنجان (به قول خودش شهر چاقو)، مریوان، شهرکرد، مشهد،........ میگفت قبل از سفر، مطالعه خوبی راجع به ایران داشته ولی با اینحال وقتی رفته ایران سورپرایز شده، از مردم میگفت که باهوشند و مهربون، کمی فارسی میدونست ... همه شهرهایی رو که دیده بود دوست داشت فقط شهرکرد رو نه زیاد! خداییش خیلی ذوق کردیم، نمیدونید آخه باید اینجا باشید و برخوردها رو دیده باشید تا بدونید چی میگم! ایمیل به هم دادیم و قرار گذاشتیم که باز همدیگه رو ببینیم. خلاصه که به قولی روزمون رو ساخت!
نمیدونید چه حالی داره که بگی ایرانی هستم و کسی خودش رو عقب نکشه و یه جور نگات نکنه که انگار هر لحظه میخوای بمبی منفجر کنی، یا برعکس نیشش رو باز نکنه و فکر کنه با آدم مریخی روبرو شده و سوالهای احمقانه بپرسه! آزی و غزال شروع کردند با پسره صحبت کردند و من هم موافقت کردم و مشغول مصاحبه شدم.
آقای مسن میکروفون رو به لباسم وصل میکنه و میگه که چطور و کجا به ایستم و دوربین رو روشن میکنند و خانومه سوالش رو میپرسه: ترجیح میدید که هنگامی که مریض میشید تو شهر باشید یا روستا؟ در جواب میگم: در واقع ترجیح میدم که اینجا مریض نشم و اگر هم که شدم تو شهر باشم! با تعجب من رو نگاه میکنه و میگه الان یه چیز دیگه گفتید میگم بله خب البته روستاهای اینجا در مقایسه با خیلی از کشورها امکانات خوبی داره و ......
بعد از مصاحبه رفتم پیش بچهها و با پسره راجع به جاهائی که تو ایران دیده صحبت کردم. قبلا با یکی دو تا خانوم مسن آشنا شده بودم که از ایران دیدن کرده بودند ولی سالهای قبل از انقلاب بوده و نه همین یکی دو سال اخیر. تقریبا اکثر شهرها رو دیده بود، اصفهان، شیراز، تهران، یزد، کاشان، تبریز، ارومیه، زنجان (به قول خودش شهر چاقو)، مریوان، شهرکرد، مشهد،........ میگفت قبل از سفر، مطالعه خوبی راجع به ایران داشته ولی با اینحال وقتی رفته ایران سورپرایز شده، از مردم میگفت که باهوشند و مهربون، کمی فارسی میدونست ... همه شهرهایی رو که دیده بود دوست داشت فقط شهرکرد رو نه زیاد! خداییش خیلی ذوق کردیم، نمیدونید آخه باید اینجا باشید و برخوردها رو دیده باشید تا بدونید چی میگم! ایمیل به هم دادیم و قرار گذاشتیم که باز همدیگه رو ببینیم. خلاصه که به قولی روزمون رو ساخت!
((((((((-:
غزال رو میبوسم، میاد تو، آزی رو دارم میبوسم که رضوان که پشت درایستاده میگه: شما بنده خدا چه گناهی کردی که دوستات همه نیم مترند؟!!!!! ادامه میده هر وقت میخوام ببوسمت خجالت میکشم که باید خم بشی!!!! ولو میشیم از خنده........
۱۳۸۹ دی ۱۵, چهارشنبه
کی از سرنوشتش خبر داره؟!
پیرمرد، قدبلندی داشت و تو این هوای خیلی سرد کنار در ورودی یه فروشگاه ایستاده بود و برگههای تبلیغاتی پخش میکرد، از دور به عابرین لبخند میزد و دستش رو با برگهها میاورد جلو، دماغش از سرما قرمز شده بود،بعضیها بیتفاوت رد میشدند، و تک و توکی هم ازش میگرفتند. باعجله دارم میرم فروشگاه خرید، شب مهمون دارم، باید برگردم و آشپزی کنم، بهش نزدیک میشم، با لبخند نگام میکنه، به خودم میگم نهایت یک دقیقه دیرتر ولی به جاش خوشحال میشه، ضمن اینکه تا برسم فروشگاه یه نگاهی به برگهها میندازم و چهار تا لغت جدید یاد میگیرم، میایستم و ازش برگهها رو میگیرم،برگه ها، سخنانی از مسیح و در تبلیغ مسیحیت هستند. حالش رو میپرسم و بهش سال نو رو تبریک میگم، میخنده و اون هم به من تبریک میگه و میگه پس صبر کن یه چیز دیگه هم بهت بدم. از تو مجلههای تو دستش یکی رو جدا میکنه و بهم میده، قبل از اینکه مجله رو نگاه کنم پیرمرد با حالتی متاسف یه رقم بزرگی رو میگه و ادامه میده که هر سال تو دنیا انقدر بچه کورتاژ میشه، و سرش رو تکون میده من هم با تأسف سر تکون میدم، و مجله رو میگیرم و نگام میافته به عکس روی جلد که یه دختر غمگین نشسته رو یه صندلی تو فضایی شبیه اتاق انتظار یه مرکز درمانی یا بیمارستان!
پیش خودم فکر میکنم این رقم نمیتونه دقیق باشه، چرا که کشورهاییه که سقط جنین اونجا آزاد نیست که آمار صحیحی ندارند. و به این فکر میکنم که من اگر زمانی شرایطش رو داشته باشم که باردار بشم، خواسته یا ناخواسته، قانونی یا غیر قانونی،...حتما نگهش میدارم و سقطش نمیکنم. حتی اگر پدرش راضی نباشه، به هر حال راضیش میکنم، سختی بارداری، به دنیا آوردن و نگهداریش رو من میکشم، حالا اگر اون ناراضی باشه، این توان رو هم دارم که مسئولیتش رو هم بپذیرم. چه میدونه آدم چی سرش میاد؟ کی از سرنوشتش خبر داره؟!
گالینا، دختر روس ۳۷-۳۶ ساله، اولین و بهترین دوست غیر ایرانیم بود،که سه هفته بعد از رسیدنم به کبک تو کلاس زبان دانشگاه با هم آشنا شدیم، ازدو پا فلج بود و رو صندلی چرخدار (wheelchair) مینشست. خیلی خوشرو و خندان بود، هر شب موهای بور و قشنگش رو بیگودی میپیچید و روز بعد مرتب و شیک سر کلاس حاضر میشد، تو مدت دو سال و نیم که اینجا بود، یک بار هم اخم به صورتش ندیدم، هر وقت دلم میگرفت یا خسته بودم بهش زنگ میزدم، میگفت بیا اتاقم و میرفتم، دیدنش همه ناراحتیها رو از بین میبرد. این دختر ظریف و چشم آبی روسی، وقتی خیلی جوون بوده، قبل از ازدواجش از مردی که بعدها شوهرش شد باردار شد و دو سه ماهه بود که به اصرار مادرش، قبل از اینکه کسی بفهمه، بچه رو سقط کرد، چون تو اون زمان، حاملگی خارج از ازدواج خارج از عرف بوده و نگاه مردم به این مادر و بچه منفی بوده.
چند ماه بعد از ازدواجش تو یه حادثه تصادف که شوهرش مقصر بوده، گالینا فلج میشه، و نمیدونم طبق چه قانونی که تو کشورش بوده تا سه سال میشده از مقصر شکایت کرد، خب مقصر شوهرش بوده و این هم شکایتی نمیکنه، اون آقای محترم هم این مدت رو صبر میکنه و بعد از سه سال گالینا رو طلاق میده. بعد از این مساله مامانش خیلی ناراحته و هیچ وقت خودش رو نمیبخشه. ولی خودش چیزی نمیگه فقط یک بار برام این موضوع رو تعریف کرد، و گفت هنوز هم دلش میخواد یه بچه داشته باشه و مشکلی هم از نظر باردار شدن نداره، دوست پسر هم داشته ولی خب آنها موافقت نکردند با بچه دار شدن.
بعد از پایان تحصیلش، یک هفته مونده بود که اقامتش برای کانادا درست بشه برگشت به کشورش، هر چقدر بهش گفتم کارت رو درست کن بعد برو، گفت پدر و مادرم پیرند و به من احتیاج دارند، دیدن من براشون کافیه. الان هم مدیر یه شرکته و جدا از خونواده ش زندگی میکنه و موفق هم هست. دیگه تو کشورش، زندگی مشترک بدون ازدواج و بچه دار شدن خارج از ازدواج هم عادی شده و نگاه بدی رو به دنبال نداره.
خب تو این زمونه که غیر ارزشها سریع تغییر میکنند و خنثی و بعد هم ارزش میشند، چرا به خاطر قضاوت مردم که در هر صورت حرفشون رو میزنند، تصمیماتی بگیریم که نمیدونیم بعد سرنوشت چی پیش میاره!
پیش خودم فکر میکنم این رقم نمیتونه دقیق باشه، چرا که کشورهاییه که سقط جنین اونجا آزاد نیست که آمار صحیحی ندارند. و به این فکر میکنم که من اگر زمانی شرایطش رو داشته باشم که باردار بشم، خواسته یا ناخواسته، قانونی یا غیر قانونی،...حتما نگهش میدارم و سقطش نمیکنم. حتی اگر پدرش راضی نباشه، به هر حال راضیش میکنم، سختی بارداری، به دنیا آوردن و نگهداریش رو من میکشم، حالا اگر اون ناراضی باشه، این توان رو هم دارم که مسئولیتش رو هم بپذیرم. چه میدونه آدم چی سرش میاد؟ کی از سرنوشتش خبر داره؟!
گالینا، دختر روس ۳۷-۳۶ ساله، اولین و بهترین دوست غیر ایرانیم بود،که سه هفته بعد از رسیدنم به کبک تو کلاس زبان دانشگاه با هم آشنا شدیم، ازدو پا فلج بود و رو صندلی چرخدار (wheelchair) مینشست. خیلی خوشرو و خندان بود، هر شب موهای بور و قشنگش رو بیگودی میپیچید و روز بعد مرتب و شیک سر کلاس حاضر میشد، تو مدت دو سال و نیم که اینجا بود، یک بار هم اخم به صورتش ندیدم، هر وقت دلم میگرفت یا خسته بودم بهش زنگ میزدم، میگفت بیا اتاقم و میرفتم، دیدنش همه ناراحتیها رو از بین میبرد. این دختر ظریف و چشم آبی روسی، وقتی خیلی جوون بوده، قبل از ازدواجش از مردی که بعدها شوهرش شد باردار شد و دو سه ماهه بود که به اصرار مادرش، قبل از اینکه کسی بفهمه، بچه رو سقط کرد، چون تو اون زمان، حاملگی خارج از ازدواج خارج از عرف بوده و نگاه مردم به این مادر و بچه منفی بوده.
چند ماه بعد از ازدواجش تو یه حادثه تصادف که شوهرش مقصر بوده، گالینا فلج میشه، و نمیدونم طبق چه قانونی که تو کشورش بوده تا سه سال میشده از مقصر شکایت کرد، خب مقصر شوهرش بوده و این هم شکایتی نمیکنه، اون آقای محترم هم این مدت رو صبر میکنه و بعد از سه سال گالینا رو طلاق میده. بعد از این مساله مامانش خیلی ناراحته و هیچ وقت خودش رو نمیبخشه. ولی خودش چیزی نمیگه فقط یک بار برام این موضوع رو تعریف کرد، و گفت هنوز هم دلش میخواد یه بچه داشته باشه و مشکلی هم از نظر باردار شدن نداره، دوست پسر هم داشته ولی خب آنها موافقت نکردند با بچه دار شدن.
بعد از پایان تحصیلش، یک هفته مونده بود که اقامتش برای کانادا درست بشه برگشت به کشورش، هر چقدر بهش گفتم کارت رو درست کن بعد برو، گفت پدر و مادرم پیرند و به من احتیاج دارند، دیدن من براشون کافیه. الان هم مدیر یه شرکته و جدا از خونواده ش زندگی میکنه و موفق هم هست. دیگه تو کشورش، زندگی مشترک بدون ازدواج و بچه دار شدن خارج از ازدواج هم عادی شده و نگاه بدی رو به دنبال نداره.
خب تو این زمونه که غیر ارزشها سریع تغییر میکنند و خنثی و بعد هم ارزش میشند، چرا به خاطر قضاوت مردم که در هر صورت حرفشون رو میزنند، تصمیماتی بگیریم که نمیدونیم بعد سرنوشت چی پیش میاره!
۱۳۸۹ دی ۱۲, یکشنبه
شب سال نو 2011
شب آخر سال (۳۱ دسامبر) که اینجا بهش میگند Le Réveillon du Nouvel An اکثر مردم، برخلاف شب نوئل که شب بودن و جشن گرفتن با خونواده است، با دوستاشون میگذرونند. و همیشه مراسمی هست تو مرکز شهر، کنسرت و موزیک و رقص و پایکوبی به پاست تو خیابون تا قبل از تحویل سال. اینجا، این مراسم تو خیابون Grande-Allée که یکی از خیابونهای خوب و توریستی کبکه و کافه، رستوران، بار و دیسکوهای خوبی داره برگزار میشه. اون شب هم من، آ، میم و نون تصمیم گرفتیم که برای شام بریم رستوران COSMOS که رستوران بار خوبیه و بعد هم تا تحویل سال رو هم تو همون خیابون باشیم.
وقتی رسیدیم، دیدیم غلغله است خیابون، طوری که بیشتر از نیم ساعت کشید تا برسیم به رستورانی که وقت عادی شاید ۶-۵ دقیقه طول میکشید. امشب هم مثل شب هالووین نوشیدن نوشیدنیهای الکلی تو خیابون آزاده، برای همین هم پلیس فراوونه، یکی دو تا جوون رو هم دیدم گرفتند، یکی رو دستبند زده بودند و از بین جمعیت میبردند، یکی دیگه رو با لگد سوار ماشین کردند. وسط خیابون هم جایگاه بود برای موزیسینها و خوانندهها که الحق هم عالی بودند، انقدر موسیقی شاد بود که اصلا نمیشد سر پا ایستاد.
تو رستوران اومدم بشینم، کیفم رو گذاشتم کنار دستم رو صندلی که دو نفره بود و کنارم هم میم نشسته بود، یه دفعه یاد نشستن تو تاکسیهای ایران میفتم و میخندم و بهش میگم، ببین ببخشید، ناراحت نشیها چون جا نیست کیفم رو اینجا گذاشتم. بعد هم تعریف میکنم که یه بار تو تاکسیهای ونک-کرج، اون سالهای دور که دانشجو بودم کیفم رو گذشتم کنارم، آقایی که تو صف پشت سرم بود وقتی سوار شد و کیف رو دید، پیاده شد و شروع کرد به بد و بیراه گفتن ولی من روم رو کردم به پنجره و به روی خودم نیاوردم. نون میگه که کارت خیلی زشت بوده و توهین آمیز. میگم آره، این کار خیلی زشته ولی تو یه جامعه سالم، تو که نمیدونی چه خبره تو این تاکسیها و ادامه میدم که همون موقع دختر جوون دیگهای کنارم نشست و بعد اون آقا که هنوز یادمه یه کت-شلوار راه راه قهوه ای کم رنگ پوشیده بود و کمربندش رو هم زیر شکمش بسته بود و کمی هم جلوی سرش خلوت بود کنار دستش، تا برسیم کرج دختر مظلوم انقدر به سمت من اومد و چسبیده بود به من که مونده بود از در بریم بیرون تا جای آقا باز بشه.
میم با تعجب نگاه میکنه و میگه چیزی نگفتین؟ در جواب میگم، بعضیها خیلی بی آبرویند، و زودتر سر و صدا میکنند و حرفهای بد میزنند، من از سر و صدا و بی آبروییش میترسیدم، برای همین تو تاکسیهای تهران کرج، مخصوصا اگر که پیکان هم بود که جاش هم تنگه و من هم با این پاهای بلند که گاهی به سختی جاشون میدادم، انقدر مقبض مینشستم که وقتی به میرسیدم به مقصد چند لحظه میایستادم که بدنم از سِری (خواب رفتگی) در بیاد.

میگم همیشه برای من سؤال بوده که آخه چه لذتی میبرند از این کارشون؟! مثلا یه آقایی که شیش تیغه، مرتب ساعت ۶ صبح میاد سوار ماشین میشه حتما از کنار خانومش اومده دیگه، حالا جلوی یه پیکان نشسته کنار دست یه آقای دیگه، اون موقع که جلو دو نفر سوار میکردند. حالا پشت یه دختر ۲۰-۱۹ ساله که من باشم نشستم کنار دو تا آقای دیگه که همون اول خوابیدند و با هر تکون ماشین هم میافتند رو آدم، طبق معمول هم کیف بزرگم کنارمه برای محافظت از هرگونه تماسی!!!! اون ابروهای پت و پهن، صورتی که هنوز دست نخورده، مانتو شلوار بلند تیره، مقنعه چونه دار بلند تا پایین سینه نمیدودنم چه جذابیتی میتونست داشته باشه؟!!! و این دختر بیچاره حالا همونطور منقبض نشسته، یه دفعه احساس میکنه که یه چیزی به پاش خورده، نگاش میافته به یه دست که از لای صندلی جلو داره با زحمت زیاد میاد به سمت ساق پا پوشیده تو شلوار، پاهاش رو همونطور که به هم چسبونده، یه خرده میبره اون طرف تر، دست با زحمت زیاد باز میاد جلوتر، زیاد هم نمیتونه تکون بخوره چون بغل دستیش که ظاهراً خوابه نکنه بیدار بشه، نگاش میافته به آینه بغل، لبخند مسخرهای رو رو لب مرتیکهای که جلو نشسته میبینه، دست به ساق پا هم نمیرسه ولی داره تلاشش رو میکنه، خب نمیشد که تا تهران این کش و قوس ادامه پیدا کنه، یه سنجاق قفلی که همیشه همراه دختره هست اینجا هم به کمک میاد، و مرتیکه همین که سنجاق قفلی محکم رفت تو دستش، سریع دستش رو کشید حالا اون دست کثیف لای صندلی گیر کرده ولی حرفی هم نمیتونست بزنه ...آ میگه من اینجور موقعها دعوا میکردم، اگر کسی دستش رو میاورد جلو سریع دست رو میگرفتم و میگفتم که دستت اینجا چه کار میکنه؟!!..... همینطور من و آ خاطرات این چنینی تعریف میکردیم و مقایسه میکردیم با اینجا و این جمعیّت فشرده ای که الان از توش رد شدیم با آرامش....
بعد از شام هم رفتیم بین جمعیّت، رقص بود و شادی... با اینکه قابل قیاس نیست، به هر حال دو جامعه و شرایط متفاوته، ولی ناخود آگاه مقایسه میکنی و دلت میسوزه و نمیتونی صد در صد غرق بشی تو این شادی و حل بشی تو این مردم وقتی که به یادت میافته هزار و یک حقی که ازت گرفته شده تو کشورت، ساده ترینش همین حق شادی کردن و تقسیم شادیهات با دیگران ! و من مقایسه میکردم با شبهای سال نو خودمون، و به آ میگفتم باور کن اگر تو کشور ما هم مردم اینجوری بیان بیرون و و فارغ از هر گونه تفکیک جنسییتی بخندند، شادی کنند و همه اون انرژی نهفته رو تخلیه کنند، خیلی از این مسائلی که در موردش حرف زدیم کم میشه...
مردم همه با هم و بلند میشمرند: ۱۰، ۹، ۸، ۷،.....،۱ و سال ۲۰۱۱ شروع شد. وقتی سال نو شد آتیش بازیها شروع شد همه داد میزدند Bonne Année و همدیگه رو بغل میکردند و میبوسیدند، یعنی فقط شادی بود و مهر و محبت بعد هم که مردم یا رفتند ادامه جشن رو تو بارها و دیسکوها بگیرند یا تو خونه با دوستاشون. وقتی داریم میریم سمت ماشین، آ میگه ضمنا با این همه شلوغی، محتویات کیفامون هم سر جاشه، هیچ چیز ازش کم نشده...کنایهای بود به مساله جیب-بری تو اماکن شلوغ تو ایران.....
با همه این شادیها یه چیزی گوشه ذهنم اون شب من رو آزار میداد، قبل از بیرون رفتن با مهسا کمی چت کرده بودم، سالگرد دستگیری و زندانی کردن خود و پدرشه و یادآوری اون روز ها، ۳-۲ روزه مضطربش کرده. سال پیش این موقع رو دریاچه یخزده Sunset Beach تو تورنتو با دوستی بودم که بهم خبر دستگیریش رو دادند، خیلی سخت بود خیلی، از دور هم که هیچ کاری نمیشد کرد، هر چند نزدیک هم بودم کاری از دستم بر نمیومد مگر اینکه کنار مامانش میموندم که از صبح میرفت مقابل اوین تا شب! از ذهنم بیرون نمیره این دختر، خیلی نگرانشم...نگران دختر جوون بانشاط و شادابی که پشت سر گذاشتم و این روزها حتی خندیدن رو فراموش کرده!
----------------------------------------------------------------------------------------------
http://www.quebec-guidetouristique.com/colline-parlementaire/grande-allee/
تو رستوران اومدم بشینم، کیفم رو گذاشتم کنار دستم رو صندلی که دو نفره بود و کنارم هم میم نشسته بود، یه دفعه یاد نشستن تو تاکسیهای ایران میفتم و میخندم و بهش میگم، ببین ببخشید، ناراحت نشیها چون جا نیست کیفم رو اینجا گذاشتم. بعد هم تعریف میکنم که یه بار تو تاکسیهای ونک-کرج، اون سالهای دور که دانشجو بودم کیفم رو گذشتم کنارم، آقایی که تو صف پشت سرم بود وقتی سوار شد و کیف رو دید، پیاده شد و شروع کرد به بد و بیراه گفتن ولی من روم رو کردم به پنجره و به روی خودم نیاوردم. نون میگه که کارت خیلی زشت بوده و توهین آمیز. میگم آره، این کار خیلی زشته ولی تو یه جامعه سالم، تو که نمیدونی چه خبره تو این تاکسیها و ادامه میدم که همون موقع دختر جوون دیگهای کنارم نشست و بعد اون آقا که هنوز یادمه یه کت-شلوار راه راه قهوه ای کم رنگ پوشیده بود و کمربندش رو هم زیر شکمش بسته بود و کمی هم جلوی سرش خلوت بود کنار دستش، تا برسیم کرج دختر مظلوم انقدر به سمت من اومد و چسبیده بود به من که مونده بود از در بریم بیرون تا جای آقا باز بشه.
میم با تعجب نگاه میکنه و میگه چیزی نگفتین؟ در جواب میگم، بعضیها خیلی بی آبرویند، و زودتر سر و صدا میکنند و حرفهای بد میزنند، من از سر و صدا و بی آبروییش میترسیدم، برای همین تو تاکسیهای تهران کرج، مخصوصا اگر که پیکان هم بود که جاش هم تنگه و من هم با این پاهای بلند که گاهی به سختی جاشون میدادم، انقدر مقبض مینشستم که وقتی به میرسیدم به مقصد چند لحظه میایستادم که بدنم از سِری (خواب رفتگی) در بیاد.
میگم همیشه برای من سؤال بوده که آخه چه لذتی میبرند از این کارشون؟! مثلا یه آقایی که شیش تیغه، مرتب ساعت ۶ صبح میاد سوار ماشین میشه حتما از کنار خانومش اومده دیگه، حالا جلوی یه پیکان نشسته کنار دست یه آقای دیگه، اون موقع که جلو دو نفر سوار میکردند. حالا پشت یه دختر ۲۰-۱۹ ساله که من باشم نشستم کنار دو تا آقای دیگه که همون اول خوابیدند و با هر تکون ماشین هم میافتند رو آدم، طبق معمول هم کیف بزرگم کنارمه برای محافظت از هرگونه تماسی!!!! اون ابروهای پت و پهن، صورتی که هنوز دست نخورده، مانتو شلوار بلند تیره، مقنعه چونه دار بلند تا پایین سینه نمیدودنم چه جذابیتی میتونست داشته باشه؟!!! و این دختر بیچاره حالا همونطور منقبض نشسته، یه دفعه احساس میکنه که یه چیزی به پاش خورده، نگاش میافته به یه دست که از لای صندلی جلو داره با زحمت زیاد میاد به سمت ساق پا پوشیده تو شلوار، پاهاش رو همونطور که به هم چسبونده، یه خرده میبره اون طرف تر، دست با زحمت زیاد باز میاد جلوتر، زیاد هم نمیتونه تکون بخوره چون بغل دستیش که ظاهراً خوابه نکنه بیدار بشه، نگاش میافته به آینه بغل، لبخند مسخرهای رو رو لب مرتیکهای که جلو نشسته میبینه، دست به ساق پا هم نمیرسه ولی داره تلاشش رو میکنه، خب نمیشد که تا تهران این کش و قوس ادامه پیدا کنه، یه سنجاق قفلی که همیشه همراه دختره هست اینجا هم به کمک میاد، و مرتیکه همین که سنجاق قفلی محکم رفت تو دستش، سریع دستش رو کشید حالا اون دست کثیف لای صندلی گیر کرده ولی حرفی هم نمیتونست بزنه ...آ میگه من اینجور موقعها دعوا میکردم، اگر کسی دستش رو میاورد جلو سریع دست رو میگرفتم و میگفتم که دستت اینجا چه کار میکنه؟!!..... همینطور من و آ خاطرات این چنینی تعریف میکردیم و مقایسه میکردیم با اینجا و این جمعیّت فشرده ای که الان از توش رد شدیم با آرامش....
مردم همه با هم و بلند میشمرند: ۱۰، ۹، ۸، ۷،.....،۱ و سال ۲۰۱۱ شروع شد. وقتی سال نو شد آتیش بازیها شروع شد همه داد میزدند Bonne Année و همدیگه رو بغل میکردند و میبوسیدند، یعنی فقط شادی بود و مهر و محبت بعد هم که مردم یا رفتند ادامه جشن رو تو بارها و دیسکوها بگیرند یا تو خونه با دوستاشون. وقتی داریم میریم سمت ماشین، آ میگه ضمنا با این همه شلوغی، محتویات کیفامون هم سر جاشه، هیچ چیز ازش کم نشده...کنایهای بود به مساله جیب-بری تو اماکن شلوغ تو ایران.....
با همه این شادیها یه چیزی گوشه ذهنم اون شب من رو آزار میداد، قبل از بیرون رفتن با مهسا کمی چت کرده بودم، سالگرد دستگیری و زندانی کردن خود و پدرشه و یادآوری اون روز ها، ۳-۲ روزه مضطربش کرده. سال پیش این موقع رو دریاچه یخزده Sunset Beach تو تورنتو با دوستی بودم که بهم خبر دستگیریش رو دادند، خیلی سخت بود خیلی، از دور هم که هیچ کاری نمیشد کرد، هر چند نزدیک هم بودم کاری از دستم بر نمیومد مگر اینکه کنار مامانش میموندم که از صبح میرفت مقابل اوین تا شب! از ذهنم بیرون نمیره این دختر، خیلی نگرانشم...نگران دختر جوون بانشاط و شادابی که پشت سر گذاشتم و این روزها حتی خندیدن رو فراموش کرده!
----------------------------------------------------------------------------------------------
http://www.quebec-guidetouristique.com/colline-parlementaire/grande-allee/
۱۳۸۹ دی ۱۱, شنبه
امشب اینجا، بغل مجّانی میدادند!
امشب تو خیابون Grand-Allée, همونطور که مثل هر سال، مردم رقصان، پایکوبان و شادی کنان منتظر بودند که ساعت ۱۲ شب بشه و به استقبال سال ۲۰۱۱ برند، دو تا پسر جوون، کمی تپلی با قد متوسط، و قیافهٔهای مهربون و خندون روی یک مقوا بزرگ به دو زبان انگلیسی و فرانسوی نوشته بودند Free Hugs!!!
و خب ازاونجاییکه ضرب المثل "مفت باشه، کوفت باشه!" اینجا هم صادقه، خیلیها عملاً از این نوآوری این دو جوون حمایت کردند!
تنها باریه که میبینم تو این شهر یه چیز رایگان میدادند!
اشتراک در:
پستها (Atom)