ساعت ۶ صبح چهارم دی ماه ۱۳۸۳ که به نظرم روز سردی هم بود، اون موقع هنوز نمیدونستم هوای سرد یعنی چی، ایران رو به قصد تحصیل در کانادا ترک کردم، گیج بودم... گیج گیج. این روزهای آخر رو دویده بودم. از وقتی ویزام رو گرفتم تا روز پروازم کمتر از ۱۰ روز شد. با داشتن پذیرش و کمک هزینه تحصیلی و سند و حساب بانکی، چند باری جواب منفی بهم داده بودند و این بار هم نفوذ آقاجون کمک کرد، بگردمش که همه کار کرد برام، با اینکه از همه بیقرارتر بود، طوری که یکی از آشناهاش همونی که کارام رو ردیف کرده بهم گفت تا به حال پدرت رو اینجوری غمگین ندیدم، اینجوری باشه ممنوع الخروجت میکنم! ولی خودش که به روم نمیاورد، همه جوره پشتم بود، ولی خب اون هفته آخر همش چشماش قرمز بود و مدام با دستمال پارچهای سفید چهارتائی که تا یادم میاد مامان براش اتووچهارتا میکنه و صبحها بهش میده چشمش رو پاک میکرد، وقتی ازش میپرسیدم چیزی شده آقاجون؟ میگفت نه بابا، چشمم به این سوز زمستونی حساسه، ازش آب میاد...گفتم ۳ ساله برمیگردم آقاجون، چشم به هم بزنین میگذره. گفت آره بابا میدونم داداشت هم رفت که پنج ساله برگرده الان ۱۱ ساله! بعدها که مشغول به کار و بعد هم دکترا شدم وقتی بهش زنگ زدم با خوشحالی بهم تبریک گفت، گفتم فقط دوری و دلتنگی شما سخته، گفت نه بابا دوری یعنی چی، دلتنگی معنی نداره، توکل کن به خدا. خانم برادرم میگفت که بعد از قطع تلفن، همونطور که سیگار میکشیده و از پنجره به باغ نگاه میکرده با خودش میخونده: مرغی که پرید دیگه پریده.....
هفته آخر هفته شلوغ پلوغی بود، خریدهام رو خواهرم و برادر وسطی انجام میدادند، مامان هم همینطور وسیله برام میگذاشت، داده بود سبزی خشک کنند، لباس گرم میگذاشت، میرفت و میومد یه چیزی اضافه میکرد به وسایل، تا میومدم غُر بزنم، میگفت مادر این هم لازمت میشه، من اونجا رفتم، یه چیزی میدونم که میگم، میبوسیدیم همدیگه رو و ساکت میشدم. تو اون هفته، هر بار که از کنارش رد میشدم در حال هر کاری که بود سریع دستش رو با پیشبندش پاک میکرد و بغلم میکرد ولی راضی و خوشحال بود از تصمیمم. خاله کوچیکه چمدونام رو میبست، یادمه روز اولی که اومده بود که وسایلم رو جمع کنه خیلی ناراحت بود، یهو در حین جمع و جور کردن رو کرد به آسمون و گفت:ای پدر سوخته خدا! من بلند خندیدم، هل شد، تازه فهمید چی گفته، خانم معتقدیه...ولیاز دهنش در رفت، دوست نداشت بیام،
چند روز قبلش تو یه مهمونی بزرگ خونوادگی گفته بودم اگر این بار ردّ بشم دیگه ازدواج میکنم! کلی همه خوشحالی کردند که بالاخره یه چیزی باعث شد که این تصمیم رو بگیرم. شب نرسیده خونه زنگ زد که، همچنین چیزی شنیدم، کیه اون مرد خوشبخت؟!! خندیدم و گفتم چه آنتنهای قوی ای داری!!! فامیل مشترک همون موقع این خبر رو بهش رسونده بود... میدونست دارم آخرین تلاش هام رو میکنم، زنگ میزد، غُر میزد، بحث میکرد، میدونست که دیگه تصمیمم رو گرفتم، هیچ وقت قولی بهش نداده بودم ولی خوب اون هم تصمیمش رو گرفته بود، نگاهمون متفاوت بود به یه موضوع... زنگ که زدم برای خداحافظی تو خیابون دانشکده دنبال یه عطاری میگشتم، میدونست، شنیده بود، گفت برو خونه خودم زنگ میزنم، زنگ زد، سعی کرد ملایم باشه برای خداحافظی، با اینکه اصلا مذهبی نبود با همون لحن دستوریش گفت یه صفحه قرآن برات میخونم ولی زودتر درست رو تموم کن که ۳ ساله برگردی!!!....هیچ جوابی نداشتم، هیچ قولی ندادم، هیچ تصمیمی نگرفته بودم، گیج بودم... گیج گیج، فقط میدونستم که دیگه نمیخوام بمونم، مرخصی هم که گرفته بودم...
هواپیما که از زمین بلند شد، برگهای که دختر خاله بزرگه بهم داده بود رو باز کردم و خوندم، برای رفتنم نوشته بود، پر از حس بود، همراه با خوندنش اشک ریختم...هنوز منگ بودم، تو این هفته آخر خیلی کم خوابیده بودم، شب آخر رو که اصلا، مهمون داشتیم زیاد... هواپیما خلوت بود راحت دراز کشیدم و خوابیدم تا فرانکفورت، ۵ ساعت انتظار تا پرواز بعدی برای تورنتو... ۳ تا کتاب همرام بود که دم اومدن بهم داده بودند، دوتاش از "فریبا وفی" بود و یکیش هم "شازده کوچولو" که مهسا بهم داد با همون قلم شیرینش متن با احساسی رو برام نوشته که اینجوری شروع میشد: " به نام هیچ کس" ...بهم خیلی وابسته بود، شاید یه جورایی مثل خواهربزرگتر، مثل مراد، مثل.... ناراحت بود....چقدر اشک دنبالم بود به همه گفتم برمیگردم، ۳ ساله برمیگردم....
پرواز ایر کانادا تأخیر داشت و وقتی رسیدم تورنتو تا برم دفتر مهاجرت و کارهاش رو انجام بدم، پرواز کبک رو از دست دادم، ساعت ۱۰ شب بود، شب نوئل، همه جا شادی بود و من مقابل دفتر ایرکانادا ایستاده بودم با یک عالمه بار، ۳ تا چمدون بزرگ داشتم، یه دستی یه کیف بزرگ و یه پالتو هم رو دستم ... یعنی ظاهر مسخره و مضحکی داشتم که نگو، یه دختر تنها، قیافهٔ درب و داغون از خستگی ۲۴ ساعت پرواز.... با اون همه بار هم که نمیشد دور بزنی توی فرودگاه برای خودت آخه، نمیدونم چه فکری کرده بودم اون موقع، ده که نمیخواستم بیام، بیشتر اون بارها هم سوغاتی بود، کلی هم پول اضافه بار داده بودم...مسئول دفتر ایر کانادا وقتی مطمئن شد که جا موندن من از پرواز به دلیل تأخیر خودشونه، زنگ زد کسی بیاد که من رو برسونه تا اتوبوس و برام اتاقی رو تو هتل رزرو کرد....بیشتر از یک ساعت نشستم...شب نوئل بود همه شاد، خیلیها کلاه و شنل پاپا نوئل داشتند حتی رو لباسهای رسمی و کاریشون، برام جالب بود، نگاشون میکردم و حس میکردم چقدر شادند، چقدر متفاوتند!!...
بیش از یک ساعت نشستم یه جوونک لاغر سیاه پوست اومد که من رو ببره تا دم اتوبوس، تا آسانسور همراهیم کرد و بعد رفت...حالا دیگه من نمیدونستم کجا برم با اون همه بار، تو اون فرودگاه بی در و پیکر، اون وقت شب سرد زمستونی،... برگشتم به سمت دفتر ایرکانادا که این بار از یه دفتر دیگه سر در آوردم، به مسئولش که یه آقای سیاهپوست درشت هیکل و قد بلند بود توضیح دادم که چی شده، خسته بودم، دلم گرفته بود، نگران برادر بزرگه بودم که حتما الان منتظرمه که یه دفعه اشکم سرازیر شد، کم گریه میکنم، کمتر کسی اشکم رو دیده، این آقا غول مهربون اومد اینطرف میز و من رو بغل کرد، انقدر بزرگ بود که گم شدم تو بغلش، برای اولین بار تو یه بغل گم شدم! و انقدر بغلش مهربون و امن بود که زدم زیر گریه، همه خستگی و دلتنگیهای هفته آخر تازه یادم اومده بود، تازه انگار فهمیده بودم که کجام، خب که چی؟ اینجا چه کار میکنم؟..... بعد از اینکه اشکام رو پاک کرد راهنماییم کرد که کجا برم....سبک شدم و خوشحال....
تو راه رفتن به یه دختر سیاه جوون کوچولو، ظریف با موهای فرفری برخوردم که داشت جلیقه کارش رو درمیاورد، ظاهراً تو فرودگاه کارهای خدماتی میکرد، با تعجب به من و اون چرخدستی با چمدونهای گنده نگاه میکرد که بهش گفتم کجا میخوام برم و اینکه این فرودگاه رو نمیشناسم، همرام اومد، تو آسانسور بهش یه دونه گز دادم برای تشکر از محبتی که بهم میکرد، هنوز رسم اینجا رو نمیدونستم که به کسی خوراکی نباید داد مخصوصا اگر مغزی توش باشه مثل پسته، بادوم، گردو، خوشش اومد و گفت که میبره با دوست پسرش بخوره که بیشتر دادم بهش، تعجب کرده بود، برای من عادی بود، شب عید بود و اون هم که به من کمک کرد و این کار رو تکرار کردم هم به راننده اتوبوس که اون هم یه آقای سیاه پوست بود، چون رایگان من رو برد، اون موقع نمیدونستم که این اتوبوس هتله و هزینه هتل رو هم ایرکانادا پرداخته، هم به ریسپشن هتل که اون هم یه پسر سیاه خوش قیافهٔ و خوش تیپ همجنسگرا بود که خیلی قشنگ هم آرایش کرده بود، اون موقع برای من کمی عجیب بود....
اون شب رو فراموش نمیکنم، اتاقم یه پنجره سراسری رو به حیاط پر برف هتل که زیر نور ماه زیبا شده بود،داشت. نمیدونم چرا اون موقع دلم میخواست که همه اونهایی که دوستشون داشتم اونجا بودند، اون همه زیبایی رو میدیدند....به برادر بزرگه زنگ زدم و شرایطم رو گفتم....فردا برگشتم فرودگاه، شلوغ بود، صف بود،صف...اونجا فهمیدم که به خاطر طوفان و برف ، ۳ روزه که پروازها لغو شده و اون روز پروازهای جبرانی هم هست.....آخرهای صف بودم و باز هم دیر شده بود که اعلام کردند مسافرهای کبک بیان جلو، یه دختر ایرونی (اصفهانی) به اسم "فاطمه" که اومده بود مهمونهاش رو رد کنه و با هم آشنا شدیم به من با اون همه بار و چمدون کمک کرد که از میون اون جمعیت برم جلو و به موقع برسم به پرواز هر چند که باز هم تأخیر داشت، مهربون بود،..
هوا آفتابی و سرد بود، سرد، سرد....تازه معنی سرد رو فهمیدم، یعنی اون شبی که پای آزادکوه یا تو پهنه سار برف کوبیدیم و چادر زدیم و خوابیدیم که صبح صعود داشتیم و من فکر میکردم از سرما آخر دنیاست هم انقدر سرد نبود، انقدر سرد بود و سوز داشت که صورتم در جا تاول زد و پوستش ور اومد...
تو هواپیما، یه خانم خیلی خوشگل مامانی شاید ۸۰ ساله کنارم نشسته بود که برای مراسم سال نو میخواست بیاد خونه پسرش کبک، چقدر با هم حرف زدیم...من رو یاد عمهٔ جون خدا بیامرز مینداخت، بهش گفتم...همونجا به خودم گفتم هنوز یه روز نیست که دور شدی دنبال چی میگردی تو گذشته، همه اون چه که بوده دیگه تموم، شروع زندگی جدید، ...
برادر بزرگه منتظرم بود... با دیدنش انگار دنیا رو بهم دادند....الناز و گلناز و خانم برادرم خونه منتظرم بودند، ظهر رسیدم و ناهار قورمه سبزی خوشمزهای بود....به برادرم گفتم زوده که قضاوت کنم ولی این چیزی که من از دیشب دیدم، اینجا آدمها همه حق دارند، حق زندگی، حق لذت بردن از اون چه که دارند، مهم نیست تو چه کلاس اجتماعی باشند، این رو از نگاه و چشمهای آدمهایی که باهاشون برخورد کردم فهمیدم جدا از رنگ و موقعیتشون.....
۶ سال گذشت از اون قبل از ظهر آفتابی قشنگ و سردی که وارد کبک شدم... و من هنوز اینجام، به پشت سرم که نگاه میکنم، خوشحالم از تحمل همه ناملایمات و سختیها و این همه راهی که اومدم... هنوز راه زیادی دارم که برم....
۱۳۸۹ دی ۷, سهشنبه
۱۳۸۹ دی ۶, دوشنبه
شما "باقالی"ای؟
------------------------
عکس از گوگل.
۱۳۸۹ دی ۲, پنجشنبه
همخونه !
فردا میخواد بره پرو، برای گذروندن تعطیلات و همینطور شرکت تو عروسی دوستش. امروز یه پیراهن کوتاه بی آستین که روش دست-دوزی و سنگ کار شده با یه عینک آفتابی همرنگش خریده برای بیرون و گردش تو شهر. ذوقی داره که نگو، از همون دم در باصدای بلند و شاد برام تعریف میکنه تا این که میپوشه و ست میکنه با یه جفت صندل خوشگل که از قبل داشته، یه جفت گوشواره بلند آویزدار و عینک جدیدش، و میاد اتاقم. صورتش از شوق میدرخشه و با یه ذوق بچه گانه تعریف میکنه که این اولین باره که صاحب پیراهنی به این کوتاهیه، و فروشنده هم در جواب اینکه لباس بلندتر میخواسته بهش گفته پاهاتون با اینکه کمی چاقه ولی خوش ترکیبه نگران بیرون گذاشتنش نباشید. تمرین میکنه که چطور بشینه که دامنش زیاد بالا نره ولی میگه: نه نباید بشینم!
چند باری رفت و اومد، رژ لب و گوشواره هاش رو عوض کرد و نظرم رو پرسید و بعد دیگه رفت که چمدونش رو آماده کنه. یه خرده میگذره دوباره پیراهن کوتاه بی آستین نو رو با عینک آفتابی، صندل و گوشوارههای بلندش میپوشه و میگه برم پایین به آرچانا و نیما (دو تا دختر هندی طبقه اول) نشون بدم، چند دقیقه نمیشه که برمیگرده و با لب و لوچه آویزون میگه نبودند. دوباره نیم ساعت بعد، همین مرحله تکرار میشه، و این بار میگه برم به جان (دوست سیاهپوستش از سواحل عاج) نشون بدم و زود میام، باز برگشت و حالش گرفته است، جان هم نبود. مثل دختر بچههای ۵ ساله ذوقی داره میکنه با این لباسش. حالا الان دوباره همون مراحل پوشیدن پیراهن کوتاه بی آستین و ست کردنش با گوشوارههای بلند، صندل و عینک آفتابی انجام شد و رفته پایین که به دختر هندیها نشون بده. این بار مطمئنه که هستند، تلفن کرده. برای جان هم رو فیسبوک پیغام گذاشته:
Jeanne! I just got a very short sexy dark-green dress, for the summer that's gonna start tomorrow; you'd be so proud of me. Merry Christmas! xxx Hope you enjoy your holidays
:-)
. هر چند دقیقه هم میگه باید چمدونم رو ببندم ولی خسته ام!
سادگی و شفافیتش رو خیلی دوست دارم، ایریس رو میگم، همخونه ام!
پ.ن. ایریس، کاملا در جریان پستهایی که راجع بهش مینویسم هست.
چند باری رفت و اومد، رژ لب و گوشواره هاش رو عوض کرد و نظرم رو پرسید و بعد دیگه رفت که چمدونش رو آماده کنه. یه خرده میگذره دوباره پیراهن کوتاه بی آستین نو رو با عینک آفتابی، صندل و گوشوارههای بلندش میپوشه و میگه برم پایین به آرچانا و نیما (دو تا دختر هندی طبقه اول) نشون بدم، چند دقیقه نمیشه که برمیگرده و با لب و لوچه آویزون میگه نبودند. دوباره نیم ساعت بعد، همین مرحله تکرار میشه، و این بار میگه برم به جان (دوست سیاهپوستش از سواحل عاج) نشون بدم و زود میام، باز برگشت و حالش گرفته است، جان هم نبود. مثل دختر بچههای ۵ ساله ذوقی داره میکنه با این لباسش. حالا الان دوباره همون مراحل پوشیدن پیراهن کوتاه بی آستین و ست کردنش با گوشوارههای بلند، صندل و عینک آفتابی انجام شد و رفته پایین که به دختر هندیها نشون بده. این بار مطمئنه که هستند، تلفن کرده. برای جان هم رو فیسبوک پیغام گذاشته:
Jeanne! I just got a very short sexy dark-green dress, for the summer that's gonna start tomorrow; you'd be so proud of me. Merry Christmas! xxx Hope you enjoy your holidays
:-)
. هر چند دقیقه هم میگه باید چمدونم رو ببندم ولی خسته ام!
سادگی و شفافیتش رو خیلی دوست دارم، ایریس رو میگم، همخونه ام!
پ.ن. ایریس، کاملا در جریان پستهایی که راجع بهش مینویسم هست.
تعطیلات
تعطیلات نوئل شروع شده، و خب مثل نوروز ما، این تعطیلات، برای گذروندن با خانواده است و کسائی مثل من که اینجا خونواده ندارند، اگر برنامهای نداشته باشند، خیلی احساس تنهایی میکنند. تا دیروز گرفتار بودم ولی از امروز احساس سبکی و راحتی میکنم، مرسی خدا. دو سه تا پیشنهاد داشتم برای رفتن به سفر که ردّ کردم و تصمیم دارم که امسال رو کبک باشم، یه هفته رو حداقل میدونم مهمون دارم. شاید شب سال نو رو برم Saint-Croix خونه Jean-Pierre که از قبل دعوتم کرده که کل تعطیلات رو با اون و خونواده ش بگذرونم.
یه برنامه خوب ریختم که حسابی از همه لحظه هام استفاده کنم، یک خط هم نمیخوام درس بخونم یا تحقیق کنم. روزها ورزش، پیاده روی، رفتن به مراکز خرید، کافه نشینی و رستوران، شبها هم مهمونی و شب نشینی. به دختر ها: ریمه، دره، اسما، جیا هم گفتم، همه استقبال کردند. یاد "جودی ابوت" میفتم تو داستان "بابا لنگ دراز" که یه سال برای تعطیلات کریسمس مونده بود خوابگاه با دو سه تا دختر دیگه که اونها هم ظاهراً خونواده نداشتند، دقیقا مثل این روزهای ما!!! از همین امشب شروع کردم، امشب ساعت ۷:۳۰ با ریمه و دره رفتیم دانشگاه لاوال، تو یکی از سالنهای ساختمون Desjardin, انجمن دانشجویان تونسی دانشگاه لاوال به مناسبت پایان سال جشن داشتند. تا ۱۲ شب بودیم، همش خوندند و رقصیدند، خیلی خوب بود.دوستهای قدیمیم رو هم دیدم و برای تعطیلات برنامه گذاشتیم که بریم بیرون. برف میاد ولی سرد نیست، کلی عکس گرفتیم، مخصوصا تو پارک کنار خونه، من که همش خوابیده بودم تو برفها.
فردا قبل از ظهر رو کوزت هستم، نظافت خونه نوبت منه و بعد هم لباسشویی... که این مدت به خاطر این امتحان کذائی هم کلی لباس چرک جمع شده، هم سر موقع خونه رو تمیز نکردم و ایریس هم نجابت کرده و حرفی نزده. بعد از ناهار قرار گذاشتیم که بریم پارک Pleins d`Abraham برای پیاده روی تو برفها و عکاسی! شب هم که با چند تا دوست قدیمی برنامه شام داریم.
حالا ببینم چطور پیش میره، اگر به خاطر این دراز کشیدن و غلت زدن تو برفها سرما نخورم و تمام تعطیللات رو مهمون رختخواب نباشم!
یه برنامه خوب ریختم که حسابی از همه لحظه هام استفاده کنم، یک خط هم نمیخوام درس بخونم یا تحقیق کنم. روزها ورزش، پیاده روی، رفتن به مراکز خرید، کافه نشینی و رستوران، شبها هم مهمونی و شب نشینی. به دختر ها: ریمه، دره، اسما، جیا هم گفتم، همه استقبال کردند. یاد "جودی ابوت" میفتم تو داستان "بابا لنگ دراز" که یه سال برای تعطیلات کریسمس مونده بود خوابگاه با دو سه تا دختر دیگه که اونها هم ظاهراً خونواده نداشتند، دقیقا مثل این روزهای ما!!! از همین امشب شروع کردم، امشب ساعت ۷:۳۰ با ریمه و دره رفتیم دانشگاه لاوال، تو یکی از سالنهای ساختمون Desjardin, انجمن دانشجویان تونسی دانشگاه لاوال به مناسبت پایان سال جشن داشتند. تا ۱۲ شب بودیم، همش خوندند و رقصیدند، خیلی خوب بود.دوستهای قدیمیم رو هم دیدم و برای تعطیلات برنامه گذاشتیم که بریم بیرون. برف میاد ولی سرد نیست، کلی عکس گرفتیم، مخصوصا تو پارک کنار خونه، من که همش خوابیده بودم تو برفها.
فردا قبل از ظهر رو کوزت هستم، نظافت خونه نوبت منه و بعد هم لباسشویی... که این مدت به خاطر این امتحان کذائی هم کلی لباس چرک جمع شده، هم سر موقع خونه رو تمیز نکردم و ایریس هم نجابت کرده و حرفی نزده. بعد از ناهار قرار گذاشتیم که بریم پارک Pleins d`Abraham برای پیاده روی تو برفها و عکاسی! شب هم که با چند تا دوست قدیمی برنامه شام داریم.
حالا ببینم چطور پیش میره، اگر به خاطر این دراز کشیدن و غلت زدن تو برفها سرما نخورم و تمام تعطیللات رو مهمون رختخواب نباشم!
۱۳۸۹ دی ۱, چهارشنبه
شب یلدا!
مهمونی شب یلدای انجمن ایرانیها رو نرفتم، زمانش رو تغییر داده بودند از جمعه شب (۱۷ دسامبر) به دوشنبه بیستم، درست شب قبل از امتحانم. با اینحال تصمیم داشتم که برم ولی چون مونیک بعد از یک هفته اون روز اومده بود دانشگاه و با هم جلسه داشتیم، طول کشید تا ۸:۳۰-۸ شب. بعد هم با کیم ، همگروهی ویتنامیم رفتیم بیرون برای شام و نرسیدم که برم مهمونی رو. ضمن اینکه شب یلدا سه شنبه بود نه دوشنبه.
سه شنبه بعد از امتحان اومدم خونه، حدود ساعت ۷:۳۰، سُمی آف گذاشت که اگر دوست داری بیا پیش ما با هم باشیم امشب رو. من هم یه ظرف آجیل شب چله درست کردم و با یه ظرف آلبالو و آلو خشک آماده شده و رفتم خونه آنها. دو ساعتی رو با سُمی و سعید (همسرش) با هم بودیم، حرف زدیم، فال حافظ گرفتیم، میوه و تنقلات شب یلدا خوردیم، کلی عکس گرفتیم و حدود ۱۱:۱۵ برگشتم خونه.
یوسف گمگشته باز آید به کنعان، غم مخور....
دیو چو بیرون رود، فرشته درآید....
اونجا که بودم برادر وسطی زنگ زد که نتیجه امتحانم رو بپرسه. بعد هم که رسیدم خونه، برادر بزرگه زنگ زد. هر چند که دیروز همون بعد از امتحان زنگ زدم خونه و با مامان و آقاجون صحبت کردم و نتیجه رو هم گفتم. ولی خب به وقت ایران ساعت ۱ شب بود و اونها نبودند.
دیشب، باز هم بیخوابی... این بار به خاطر مرور جلسه امتحان که کاش اینجوری جواب میدادم، یا کاش اون رو میگفتم به جای این، ....و از این فکرهای مسخره!
در کل همه چیز خوب بود، خدا رو شکر!
یوسف گمگشته باز آید به کنعان، غم مخور....
دیو چو بیرون رود، فرشته درآید....
اونجا که بودم برادر وسطی زنگ زد که نتیجه امتحانم رو بپرسه. بعد هم که رسیدم خونه، برادر بزرگه زنگ زد. هر چند که دیروز همون بعد از امتحان زنگ زدم خونه و با مامان و آقاجون صحبت کردم و نتیجه رو هم گفتم. ولی خب به وقت ایران ساعت ۱ شب بود و اونها نبودند.
دیشب، باز هم بیخوابی... این بار به خاطر مرور جلسه امتحان که کاش اینجوری جواب میدادم، یا کاش اون رو میگفتم به جای این، ....و از این فکرهای مسخره!
در کل همه چیز خوب بود، خدا رو شکر!
امتحان جامع دکترا
شب قبل خوابم نبرد تا ۵ صبح. حالم خیلی بد بود، استرس، تًب و لرز با به هم ریختگی روحی روز اول گلبارون، همه دست به دست هم داده بودند و یه شب بد با بیخوابی رو برام ساخته بودن وگرنه در حالت عادی با شب زنده داری مشکل ندارم. بالاخره خوابم برد و ساعت ۱۰ با تلفن مامان بیدار شدم بعد هم خانم برادر بزرگم تماس گرفتند و با برادر بزرگه، وسطی و آقاجون هم حرف زدم، تشویق بود و اینکه ما کنارتیم و همه این دلگرمیهای دوست داشتنی. بعد دوش گرفتم و به خودم گفتم تا ۲ ساعت دیگه باید این امتحان رو بدی، آماده هم هستی، کارت رو هم خوب میشناسی، پس اضطراب برای چیته؟ نهایتش اینه که اگر دیدی از نتیجه امتحان راضی نیستی، سریع بیا چمدونت رو ببند و بدون گفتن چیزی برو ایران، باقیش رو اونجا بخون، آخر دنیا که نمیشه! همین به من آرامش داد.بعد یه لباس خوشگل پوشیدم نه خیلی رسمی، یه ته آرایش، ناخونهام رو به رنگ لباسم، بنفش تیره، لاک زدم، و همینطور یه عطر خوشبو ،...این چند وقت ۶-۵ کیلو هم لاغر شدم، یعنی ۶۰ کیلو، با قد ۱۷۷ که تازه با پوتینهای پاشنه بلندی که میپوشم میزنه بالای ۱۸۰، گفتم بگذار حداقل ژوری اگر جوابش بهم منفی بود، بگند خانم شما بهتره بری مدل بشی، شما رو چه به کار با رادار، با تصاویر ماهواره ای، شما رو چه به خیال رفتن به لابراتوارهای ناسا...(چه فکرائی کردم قبل از امتحان)!!!
دیشب که فیلم ارائهام رو میدیدم، متوجه شدم که مثل زمانی که سر کلاس درس میدادم، ریاضی، الکترونیک و کامپیوتر،...صحبت کردم، حتی یه جا همون اول سریع کلیک کردم و اولین اسلاید رو ازش گذشتم، چند تا از اسلایدها رو که توضیح دادم، متوجه شدم اصلا Introduction و Problématique رو نگفتم و با خنده و شوخی برگشتم عقب و توضیح دادم، دقیقا مثل معلّمها که میخوان مسئله ای رو بفهمونند، بعضی جاها تأکید میکردم، بعضی جاهارو با خنده و شیطنت گفتم....برخلاف اون چه که پیش بینی میکردیم که بخاطر همزمانی با آخر ترم و تعطیلات کریسمس خلوت باشه، سالن شلوغ بود، مونیک میگه معلومه که دوست و آشنا زیاد داری که سالن شلوغه ، اون هم این موقع ترم! حتی چند نفری میخواستند برای قسمت پرسش ژوری هم بیان سالن دیگه که دبیر جلسه از من پرسید و من گفتم نه. خیلی سؤال پرسیدند، سخت نبود، ولی من چون فکر میکردم باید سخت تر از این باشه، جوابهای پیچیده میدادم... در کل نظرشون مثبت بود. امروز مونیک رو دیدم که نظر ژوری رو بهم گفت، خودش هم راضی بود، و بعد هم و خودش هم کریم میگند پروین، برو واقعا این تعطیلات رو استراحت کن، بگرد، اصلا کاری به پروژه و تحقیق نداشته باش!!!!
۱۳۸۹ آذر ۲۳, سهشنبه
!!!
شنبه خاله کوچیکه رو موبایل زنگ زده، بعد از اینکه کلی صحبت کردیم میگه که صبحی زنگ زدم خونت نبودی. میگم صبح شما، یعنی ساعت چند؟ میگه ۸:۳۰-۸. میگم خاله جون، اون موقع که میشه جمعه شب ما ساعت ۱-۱۲:۳۰، و من بودم و بیدار هم بودم. ؟!!میگه، همون که میدونستم دیر میخوابی زنگ زدم. یهو یادم میفته که خاله شماره خونه من رو نداره، یعنی شماره اینجا رو تقریبا کسی نداره. میگم بهش و میگه چرا دارم و شماره رو میده که مال آپارتمان قبلیمه. میگم نه من یک سال و نیمه که اونجا نیستم. میگم خب چرا همون موقع رو موبایل زنگ نزدی؟ میگه آخه یه آقای جوونی جواب داد، فرانسوی هم حرف میزد، نفهمیدم چی میگه، قطع کردم!!!!!! میزنم زیر خنده میگم: قربونت برم خاله، که انقدر ملاحظه گری.... آقای جوون کجا بود؟ یه همخونه دارم، اون هم یه دختر آلمانی که تلفن اتاقهامون هم جداست و کسی گوشی اون یکی رو جواب نمیده.
فکر کن! جمعه شب، ساعت ۱۲:۳۰-۱۲ زنگ بزنی این سر دنیا به دختر خواهرت که میدونی تنهاست، حالش رو بپرسی، اون وقت یه آقا جواب بده!!!!!
فکر کن! جمعه شب، ساعت ۱۲:۳۰-۱۲ زنگ بزنی این سر دنیا به دختر خواهرت که میدونی تنهاست، حالش رو بپرسی، اون وقت یه آقا جواب بده!!!!!
۱۳۸۹ آذر ۲۲, دوشنبه
دین شادی ... دین غم
از دو هفته قبل از عید قربون (عید کبیر)، این بچه مسلمونها (غیر از ایرانیها) چه شور و شوقی دارند که گوسفند قربونی کنند، جشن بگیرند، شادی کنند، رسما ۳-۲ روز دانشگاه و درس تعطیل و شادی و مهمونی برقراره. از یک ماه قبل از ماه رمضون هم همین حالت رو دارند، برای عید فطر (عید صغیر) لباس نو میخرند، اگر بتونند میرند کشورهاشون که با خونوادههاشون باشند. اگر نه، برنامه میگذارند که از افطار تا اذان صبح رو با هم باشند و شادی کنند. مراسم نماز عید فطر رو هم خیلی باشکوه، تو سالن اجتماعات یکی از هتلها برگزار میکنند که من، این سالهایی که اینجام، تو مراسم اینها شرکت میکنم. بعد از نماز هم شادی و مهمونی...اگر هم عید فطر وسط هفته باشه، کار و دانشگاه تعطیل... هر از چند گاهی هم به یه مناسبت مذهبی جشن میگیرند و رقص و شادی و....
انجمن مسلمونهای شیعه که مال ما ایرانیهاست ، به غیر از برنامههای تفسیر قرآن و نهجالبلاغه، دو بار در سال مراسم برگزار میکنه: تاسوعا-عاشورا و شبهای احیا. شروع مراسم با شامه، بعد هم سخنرانی، خوندن زیارت عاشورا، نوحه و مرثیه و سینهزنی و غم و گریه...
این هفته به مناسبت تاسوعا و عاشورا، ۴شنبه و ۵شنبه از ساعت ۷ تا ۸:۳۰ شب در یکی از سالنهای دانشگاه لاوال، مراسمی از طرف انجمن شیعههای دانشگاه (ایرونیها) برگزار میشه.
انجمن مسلمونهای شیعه که مال ما ایرانیهاست ، به غیر از برنامههای تفسیر قرآن و نهجالبلاغه، دو بار در سال مراسم برگزار میکنه: تاسوعا-عاشورا و شبهای احیا. شروع مراسم با شامه، بعد هم سخنرانی، خوندن زیارت عاشورا، نوحه و مرثیه و سینهزنی و غم و گریه...
این هفته به مناسبت تاسوعا و عاشورا، ۴شنبه و ۵شنبه از ساعت ۷ تا ۸:۳۰ شب در یکی از سالنهای دانشگاه لاوال، مراسمی از طرف انجمن شیعههای دانشگاه (ایرونیها) برگزار میشه.
بخواب... خوب بخواب!
ساعت ۴ صبح خوابیدم و ۷:۳۰ بلند شدم، ساعت ۹:۳۰ با مونیک جلسه داشتم. ساعت ۱۱:۳۰ میخواد بره سفر برای شرکت تو یه کنفرانس، و این هفته رو اصلا نیست، درست همین هفته آخر، قبل از امتحان که من بهش احتیاج دارم. طبق روال تا الان حداقل باید دو بار جلوش ارائه میدادم و نظرش یا تصحیحاتش رو میداد. ساعت ۹:۴۰ ایمیل زده که من هنوز خونه هستم، ۱۰:۳۰ میآم دانشگاه و چند دقیقهای هم تو رو میبینیم. تو لابراتوار بودم که صداش رو شنیدم، حدودا ۱۱ بود، با ربکا تو کریدور صحبت میکنه و میگه اومدم یه Bonjour به پروین بگم و برم. دیگه بی خیال شدم، حرص هم نمیخورم، من کارم رو میکنم، اون هم اعتمادش رو داره، به هر حال اون استاده نه من...خلاصه یه نگاهی به PowerPoint ام انداخته و میگه خوبه یه پرینت برام بگیر تو راه نگاه میکنم، ادامه میده که اگر تغییری هم تو این هفته دادی برام نمونه جدید رو بفرست. بهش میگم مونیک میشه که قبل از امتحان یه بار حداقل تمرین کنم پیشت؟ میگه آره سالن رزرو کن، خود سالن اصلی رو برای دوشنبه دیگه، (یعنی روز قبل از امتحان!!!)، بعد هم سرش رو خم میکنه (من نشسته بودم) گونه هام رو میبوسه و میگه استرس نداشته باش، سعی کن خوب بخوابی!!! قبل از این هم که از در بره بیرون، چند بار تکرار میکنه: بخواب پروین، خوب بخواب این هفته رو!
این هم از استاد راهنمای ما و نصیحتش برای هفته قبل از امتحان جامع!!!
این هم از استاد راهنمای ما و نصیحتش برای هفته قبل از امتحان جامع!!!
۱۳۸۹ آذر ۲۱, یکشنبه
قدرت یا حقارت؟!
دیشب حدود ساعت ۹:۳۰، جیهن زنگ زده که میخواییم بریم قدم بزنیم تو برفها و بعد هم بریم پیتزا بخوریم، تو هم اگر وقت داری و مایلی بیا. با خوشحالی قبول میکنم، از صبح پشت لپتاپ نشستم و کار کردم. بارش برف رو فقط از پشت پنجره دیدم، هر از چند گاهی هم پنجره رو باز کردم که هوای سرد بیاد تو اتاق و حسّ کنم سرمای زمستون رو. تا پیتزا فروشی که آخر هفته نجیب توش کار میکنه پیاده قدم زدیم، صدای پامون روی برفهایی که تقریبا تا زانو بود رو دوست داشتم، هوا سردتر از اونیه که حدس میزدم. امشب یه پسر جدید تونسی هم همراهمونه، با شنیدن اینکه ایرانیم، چشماش برقی میزنه و شروع میکنه به شیطنت، شیطوونیم باش نمیاد، معمولی جواب میدم، بگذار فکر کنه که نمیگیرم، یه دختر ساده و معمولی که نمیگیره ظرافتهای کلامش رو، خب چه فرقی میکنه؟ ادعای بیشتری هم ندارم. قبل از شام شروع میکنه از علاقه ش به پرزیدنت وقت گفتن (مثل همه عربها، آفریقاییها،....)، نگاش میکنم و میپرسم چرا؟ میگه با جسارتی که داره مقابل آمریکا و اسرائیل ایستاده و برای کشورتون قدرت آورده. دوستش داریم برای اینکه به مردم فلسطین و لبنان کمک میکنه! بهش علاقه مندیم چون..... میگه و میگه و میگه. لبخندی میزنم و میگم که ببین، ما حاضریم با کمال میل ایشون رو به همراه دولتشون و کلا تمام مسئولینی که با این کاراشون شما رو خوشحال میکنند به شما هدیه بدیم! و امیدواریم که شما هم با طیب خاطر این هدایا و تحفاتی که دوست دارید رو بپذیرید! حیف نیست که شما از این همه امتیاز استفاده نکنید؟! ما که بخیل نیستیم!!!
۱۳۸۹ آذر ۱۸, پنجشنبه
تفاوت!
مهسا تعریف میکرد، اون مدتی که اوین بوده، با یه خانومی از سیاسیهای قدیمی که بیش از ۱۲ سال از عمرش رو توی زندان گذرونده، هم بند یا هم سلولی (دقیق یادم نیست) بوده. شوهرش هم دهه شصت اعدام شده و این خانم از این بابت عذاب وجدان داشته و میگفته که اون هیچ گرایش سیاسی نداشته و به خاطر علاقه به ایشون توی این مسیر اومده و بعد هم که متاسفانه ...
خلاصه این خانم به مهسا گفته، نسل شما و نحوه مبارزه تون رو تحسین میکنم، شیک میگردید، دوست پسر یا دوست دخترتون رو دارید، دانشگاه میرید، مهمونی میرید، میرقصید، به مد، مارک و برند اهمیت میدید، میرید راهپیمایی، تجمع میکنید، مخالفت میکنید، اگر گیر نیفتید تو راهپیمایی، با دوستاتون میرید کافه، رستوران،.... در واقع زندگی میکنید. نسل ما از وقتی که یه گرایش سیاسی پیدا میکرد (فرقی نمیکرد متعلق به چه گروهی بودیم، موافق یا مخالف)، زندگی رو به خودش حروم میکرد، زیبائی، زنونگی، عشق، دوست داشتن...همه و همه حذف میشد از زندگی. نسبت به هر چیزی غیر از عقاید خودمون کینه داشتیم، از خونواده میبریدیم، همینطور از هر کسی که مثل ما فکر نمیکرد،....اینه که بعد از سالها مبارزه، نه به اهدافی که یه روزی صادقانه و پر شور قدم تو مسیرش گذاشتیم رسیدیم و نه اینکه زندگی کردیم.....
دو سه روزه که به یادشم، ازش بیخبرم، این بگیر ببند روزنامه شرق هم بدجور ذهنم رو مشغول کرده..
خلاصه این خانم به مهسا گفته، نسل شما و نحوه مبارزه تون رو تحسین میکنم، شیک میگردید، دوست پسر یا دوست دخترتون رو دارید، دانشگاه میرید، مهمونی میرید، میرقصید، به مد، مارک و برند اهمیت میدید، میرید راهپیمایی، تجمع میکنید، مخالفت میکنید، اگر گیر نیفتید تو راهپیمایی، با دوستاتون میرید کافه، رستوران،.... در واقع زندگی میکنید. نسل ما از وقتی که یه گرایش سیاسی پیدا میکرد (فرقی نمیکرد متعلق به چه گروهی بودیم، موافق یا مخالف)، زندگی رو به خودش حروم میکرد، زیبائی، زنونگی، عشق، دوست داشتن...همه و همه حذف میشد از زندگی. نسبت به هر چیزی غیر از عقاید خودمون کینه داشتیم، از خونواده میبریدیم، همینطور از هر کسی که مثل ما فکر نمیکرد،....اینه که بعد از سالها مبارزه، نه به اهدافی که یه روزی صادقانه و پر شور قدم تو مسیرش گذاشتیم رسیدیم و نه اینکه زندگی کردیم.....
دو سه روزه که به یادشم، ازش بیخبرم، این بگیر ببند روزنامه شرق هم بدجور ذهنم رو مشغول کرده..
۱۳۸۹ آذر ۱۷, چهارشنبه
آدم برفی!
امروز از اون روزهای خیلی سرد و پُر باد بود. برف هم که همچنان میباره، یه بند میباره، تند و بی وقفه، گاهی هم آروم و رقصان... ولی میباره. دیروز سمی با Jean-Daniel یکی از مسئولین کتابخونه صحبت میکرده، بین حرفهاش میگه اگر ایران بود و این برف، ما الان داشتیم برف بازی میکردیم، ولی اینجا خب عادیه، کسی ذوق و شوق نشون نمیده. اون هم میگه برای فردا وقت ناهار برنامه بگذاریم خوبه؟ و سریع هم به همه دانشکده ایمیل میکنه که امروز ظهر توی محوطه دانشگاه، مقابل پارک، برنامه برف بازی و آدم برفی درست کردنه. از اونجاییکه من این روزها سرم شلوغه و ایمیلهای اینجوری رو باز نمیکنم، متوجه این برنامه نشدم. ..آدم برفیهاشون هم با مال ما فرق میکنه!
۱۳۸۹ آذر ۱۳, شنبه
برای کشتن پرنده نیازی به تیر و کمان نیست. همين كه بال هایش را بچینی ، خاطراتِ پرواز ، روزی صد بار او را خواهد کشت ...
دیشب بعد از مدتها، چراغم رو رو یاهو مسنجر روشن گذاشتم به امید اینکه دوستی، آشنائی گذری کنه و گپی بزنیم تا حال و هوام عوض بشه، دلم گرفته بود... مدتی نمیگذره که عزیزی سلام میکنه، از دوست مشترکی شنیده بودم که جدا شده ولی به روی خودم نمیارم و خیلی عادی احوال همسرش رو هم پرسیدم،که گفت مدتیه که ازش خبر نداره! با ناباوری گفتم چرا؟!!
با هر دو دوست بودم، تو گروه کوهنوردی آشنا شده بودیم، همسر دوم بود با اختلاف سنی حدود ۳۰ سال شاید، زندگی مخفی!!! به ملاحظه پسر مرد که کمتر از یک سال از دختر بزرگتر بود! دو سال پیش، پسر مهاجرت کرد و این مانع برداشته شد . بعد از ۷ سال زندگی مشترک، ازدواجشون رو علنی کردند. ۱۷ سالش بوده که پرستار مادر مرد میشه، هر چه بوده من نمیدونم، رابطه دو نفر انقدر پیچیده است که هیچ قضاوتی نمیشه کرد، هر چه بوده و گذشته به من مربوط نمیشه، انتخابشون بوده؟ شرایط بوده؟ هر چه که بوده، اجبار نبوده این رو مطمئنم... دختره عاشق بود، یه مطیع ۱۰۰%، فقط چَشم، فقط تأئید برای رضایت مرد...اون چه که من میدیدم... هر دو راضی بودند از این وضع، به من مربوط نمیشد... شنیده بودم که همسر اول که یه خانوم فرهنگی و زیبائی هم بوده بعد از این مساله و بعد هم طلاق بیمار میشه، افسردگی... اون هم جوون بوده، ... کاشونه ش ویران شده بود... قانون به مرد این حق رو داد که از زندگی یه زن جوون و یه بچه بگذره و بره با یه دختر ۱۷ ساله...هیچ مُهر و امضایی تعهد نمیاره...بچه هم، نه دیگه نه، پایههای زندگی رو محکم نمیکنه...
این دختر جوون، شاداب، پر انرژی همه جا کنار مرد بود، از کار در دفتر مرد، تا قلل مرتفع ایران.... سخت کوش، ورزشکار، سنگ نورد، پر کار، فعال... درسش رو خوند، مدارک زیادی رو کسب کرد. بعد توی یه شرکت معتبر مشغول به کار شد... از اونجایی که ازدواجشون رو مخفی نگه داشته بودند، توی گروه، در موردشون همیشه پچ پچ بود، از من که دوست نزدیکشون بودم میپرسیدند و من جواب نمیدادم، همون انقدر میدونستم که بقیه، هیچ وقت سوالی نکرده بودم ازشون، به من مربوط نبود، زندگی شخصی اونها بود...ولی دختر عاشق بود ، با چشمهای براق و شاد از عشق به این مردی که نه ظاهری داشت و نه اخلاقی نگاه میکرد همیشه، خداش بود...برای همین وقتی خبر جداییشون رو شنیدم باور نکردم، دوستی که این خبر رو داد، ابراز شادی میکرد، شاید خیلی از دوستهای گروه هم همین انقدر خوشحال شده باشند...
توی این سفر اخیرم هم دیدمشون، مثل همیشه با هم بودند، تغییری رو حسّ کردم و اون اینکه انگار دختر هم دارای نظر شده، ۱۰۰% اطاعت نیست ولی خیلی واضح نبود، از چشمهای من دور نموند، به روم نیاوردم، دختر بزرگ شده بود و مرد پیرتر و ...
دیشب میگفت از همون وقتی که به نظراتش اهمیت داده و مطیع مطلق نبوده، مرد برآشفته و این رو تحمل نکرده، بعد از چند روزی بحث گذاشته و رفته ....ولی با اتکا به حقی که قانون بهش میده زندگی رو از این دختر گرفته، به فدراسیون، استخر، محل کارش و حتی گروه زنگ زده و گفته که اگر همسرم رو بپذیرید و اجازه بدید که همکاری و همراهیش رو با شما ادامه بده، شکایت میکنم و به دادگاه میکشونمتون.... به خودش هم گفته، مگر من بمیرم تا تو رو طلاق بدم... تمام وسایل کوهنوردیش رو هم ازش گرفته....دختر میگه برای شرکت توی یه برنامه گروه، به سرپرست برنامه زنگ زده، طرف که یه دوست قدیمی بوده صریح گفته نمیتونیم شما رو بپذیریم، اگر این کار رو کنیم همسرتون شکایت میکنند!!!
هر دوشون دوستانم هستند، آدمهایی هستند مثل همه با خصوصیات خوب و بدی که همه داریم، کسی مطلق خوب یا بد نیست...ولی به اتکا به قانون، همون قانونی که مرد ۳۰ سال مخالفش بوده (از سیاسیهای با سابقه است)، حق زندگی یه آدمی رو ازش گرفته....آدم دیگهای که طبق همون قانون نصف مرد حق داره...
دیشب وقتی برام حرف میزد، اثری از اون همه نشاط، انرژی، شور، هیجان و ... درش نبود، هر چه بود غم بود و ناامیدی.... وکیلش بهش گفته که بقیه زندگیت به تصمیم مرد بستگی داره که با برگه عدم تمکین همه روزنهها رو به روت بسته، هیچ قانونی نیست که حق رو به تو بده....؟!!آخه این چه قانونیه که بیمار پرور و مجرم پروره؟!! سرنوشت این دختر چی میشه؟!!
این هم شد برنامه دیشب ما، تا ۶ صبح نخوابیدم، چهره این دختر و مرد از نظرم دور نمیشد....
الان که این رو مینویسم، بیرون برف میاد، از دیشب شروع شده، یه ریز و تند میباره، شهر رو سپید پوش کرده، پنجره رو باز گذاشتم، هوای سرد حالم رو بهتر میکنه....باید همه چیز رو بگذارم و برم کمی توی برف قدم بزنم، حالم به هم میخوره از این همه سیاهی و تیرگی....
------------------------------------------------------------------
عنوان رو از یکی از آیتمهای شر شده توی گودر گرفتم.
با هر دو دوست بودم، تو گروه کوهنوردی آشنا شده بودیم، همسر دوم بود با اختلاف سنی حدود ۳۰ سال شاید، زندگی مخفی!!! به ملاحظه پسر مرد که کمتر از یک سال از دختر بزرگتر بود! دو سال پیش، پسر مهاجرت کرد و این مانع برداشته شد . بعد از ۷ سال زندگی مشترک، ازدواجشون رو علنی کردند. ۱۷ سالش بوده که پرستار مادر مرد میشه، هر چه بوده من نمیدونم، رابطه دو نفر انقدر پیچیده است که هیچ قضاوتی نمیشه کرد، هر چه بوده و گذشته به من مربوط نمیشه، انتخابشون بوده؟ شرایط بوده؟ هر چه که بوده، اجبار نبوده این رو مطمئنم... دختره عاشق بود، یه مطیع ۱۰۰%، فقط چَشم، فقط تأئید برای رضایت مرد...اون چه که من میدیدم... هر دو راضی بودند از این وضع، به من مربوط نمیشد... شنیده بودم که همسر اول که یه خانوم فرهنگی و زیبائی هم بوده بعد از این مساله و بعد هم طلاق بیمار میشه، افسردگی... اون هم جوون بوده، ... کاشونه ش ویران شده بود... قانون به مرد این حق رو داد که از زندگی یه زن جوون و یه بچه بگذره و بره با یه دختر ۱۷ ساله...هیچ مُهر و امضایی تعهد نمیاره...بچه هم، نه دیگه نه، پایههای زندگی رو محکم نمیکنه...
این دختر جوون، شاداب، پر انرژی همه جا کنار مرد بود، از کار در دفتر مرد، تا قلل مرتفع ایران.... سخت کوش، ورزشکار، سنگ نورد، پر کار، فعال... درسش رو خوند، مدارک زیادی رو کسب کرد. بعد توی یه شرکت معتبر مشغول به کار شد... از اونجایی که ازدواجشون رو مخفی نگه داشته بودند، توی گروه، در موردشون همیشه پچ پچ بود، از من که دوست نزدیکشون بودم میپرسیدند و من جواب نمیدادم، همون انقدر میدونستم که بقیه، هیچ وقت سوالی نکرده بودم ازشون، به من مربوط نبود، زندگی شخصی اونها بود...ولی دختر عاشق بود ، با چشمهای براق و شاد از عشق به این مردی که نه ظاهری داشت و نه اخلاقی نگاه میکرد همیشه، خداش بود...برای همین وقتی خبر جداییشون رو شنیدم باور نکردم، دوستی که این خبر رو داد، ابراز شادی میکرد، شاید خیلی از دوستهای گروه هم همین انقدر خوشحال شده باشند...
توی این سفر اخیرم هم دیدمشون، مثل همیشه با هم بودند، تغییری رو حسّ کردم و اون اینکه انگار دختر هم دارای نظر شده، ۱۰۰% اطاعت نیست ولی خیلی واضح نبود، از چشمهای من دور نموند، به روم نیاوردم، دختر بزرگ شده بود و مرد پیرتر و ...
دیشب میگفت از همون وقتی که به نظراتش اهمیت داده و مطیع مطلق نبوده، مرد برآشفته و این رو تحمل نکرده، بعد از چند روزی بحث گذاشته و رفته ....ولی با اتکا به حقی که قانون بهش میده زندگی رو از این دختر گرفته، به فدراسیون، استخر، محل کارش و حتی گروه زنگ زده و گفته که اگر همسرم رو بپذیرید و اجازه بدید که همکاری و همراهیش رو با شما ادامه بده، شکایت میکنم و به دادگاه میکشونمتون.... به خودش هم گفته، مگر من بمیرم تا تو رو طلاق بدم... تمام وسایل کوهنوردیش رو هم ازش گرفته....دختر میگه برای شرکت توی یه برنامه گروه، به سرپرست برنامه زنگ زده، طرف که یه دوست قدیمی بوده صریح گفته نمیتونیم شما رو بپذیریم، اگر این کار رو کنیم همسرتون شکایت میکنند!!!
هر دوشون دوستانم هستند، آدمهایی هستند مثل همه با خصوصیات خوب و بدی که همه داریم، کسی مطلق خوب یا بد نیست...ولی به اتکا به قانون، همون قانونی که مرد ۳۰ سال مخالفش بوده (از سیاسیهای با سابقه است)، حق زندگی یه آدمی رو ازش گرفته....آدم دیگهای که طبق همون قانون نصف مرد حق داره...
دیشب وقتی برام حرف میزد، اثری از اون همه نشاط، انرژی، شور، هیجان و ... درش نبود، هر چه بود غم بود و ناامیدی.... وکیلش بهش گفته که بقیه زندگیت به تصمیم مرد بستگی داره که با برگه عدم تمکین همه روزنهها رو به روت بسته، هیچ قانونی نیست که حق رو به تو بده....؟!!آخه این چه قانونیه که بیمار پرور و مجرم پروره؟!! سرنوشت این دختر چی میشه؟!!
این هم شد برنامه دیشب ما، تا ۶ صبح نخوابیدم، چهره این دختر و مرد از نظرم دور نمیشد....
الان که این رو مینویسم، بیرون برف میاد، از دیشب شروع شده، یه ریز و تند میباره، شهر رو سپید پوش کرده، پنجره رو باز گذاشتم، هوای سرد حالم رو بهتر میکنه....باید همه چیز رو بگذارم و برم کمی توی برف قدم بزنم، حالم به هم میخوره از این همه سیاهی و تیرگی....
------------------------------------------------------------------
عنوان رو از یکی از آیتمهای شر شده توی گودر گرفتم.
۱۳۸۹ آذر ۱۲, جمعه
هوای حوصله ابریست!
دارم شام درست میکنم در عین حال به کارهام و حرفهای مونیک فکر میکنم. یه دستور غذای کلمبیایی گرفتم که با بادمجون، گوجه فارنگی، فلفل دلمه ای، قارچ، سیر، پیاز و ...درست میشه. حالا شاید کلمبیایی هم نباشه، ولی مال یکی از کشورهای آمریکای جنوبیه! مهم نیس مال کجاست، مهم اینه که شام امشبه. آشپزی رو دوست دارم،درست کردن دسر، سالادهای مختلف، غذاهای سنتی ایرونی یا دستور غذاهای فرنگی! و بیشتر از اون سرو غذا رو... دوست دارم غذا، با یه دکور قشنگ سرو بشه، اشتها برانگیز باشه ... فرقی هم نمیکنه خودم تنها باشم یا مهمون داشته باشم، دوست دارم وقتی غذا میخورم، میز خوشگل باشه. ولی چند وقتیه که اشتها ندارم، هوس هر غذائی رو که میکنم کلی وقت میگذارم و آماده میکنم بعد دیگه به زور میخورم، هر چی هم جینگیل مستونش کنم فایده نداره، فقط میخورم که زنده باشم!!!
توی این هفته بالاخره مونیک وقت پیدا کرد و یه نگاه سریع به پروپزالم انداخت، ولی نه با دقت، دیروز میخواست بره اتاوا گفت پرینت بگیر توی هواپیما میخونمش، پرینتش رو که بهش دادم یه نگاهی انداخت و گفت این که بیشتر تزه، نوشتیش تموم شد! اوایل هفته راجع به نحوه ارائه سمینارم صحبت میکنم، یه خرده گوش میده و نگاهی میکنه به فلوچارتی که کشیدم و میگه خوب تا اینجا میشه یه مقاله، از اینجا به بعد هم مقاله دوم و خب این قسمت هم که سوژه خوبیه برای پست دکترا با این پژوهشگرهای آمریکائی! نگاهش میکنم و توی دلم میگم، من نگران امتحان سنتز هستم، مونیک تو از چی میگی؟!
یه ماهه دارم روی آزمایش تصاویر RADARSAT-۲ کار میکنم، نتیجه یه جایی نمیخوند هر بار میرم پیش مونیک و هیستوگرام رو نشون میدم و میگم این جواب من رو راضی نمیکنه، میگم چند بار تکرار کردم، همه مراحل درسته... وقت نمیگذاشت دقیق ببینه یه نگاهی میکرد و میگفت نمودار درسته تکرار نکن، نتیجه رو به صورت نقشه نشون بده، ولی من گیر داده بودم به نمودار.... بالاخره رضایت دادم و نقشه رو آماده کردم و نشونش دادم، سریع اشکال رو گفت، به تفاوت توپوگرافی دو تصویر توجه نکرده بودم، هم خجالت میکشیدم و هم افسوس زمانی که گذاشتم رو میخورم، بهش میگم، میدونی مونیک دیشب به این نتیجه رسیده بودم که من ضعیفم و اشکال از منه، نه از تصاویر. با خنده جواب میده نه عزیز من، نه. ایراد فقط از هم مود نبودن تصاویره، ولی همین اشکال تو رو به یه نتیجه مهم رسوند. و این خیلی خوبه!!!(نگاه مثبت) و کلی هم توضیح میده.
امروز یه قسمتی از PowerPoint رو که انجام دادم به مونیک نشون دادم، خیلی راضی بود میگه خیلی خوب اومدی، اون وقت من مثل احمقها نگاش میکنم، میپرسم: مونیک چی فکر میکنی؟ فکر میکنی بتونم بگذرونم؟ با تعجب نگام میکنه و میگه همین الان هم گذروندی!
از دو هفته پیش اومدن ایمیلهای پارتیهای نوئل شروع شده، اصلا نگاهشون نمیکنم، برای من که اهل مهمونی و جمع هستم، دونستن این برنامهها و شرکت نکردنشون عذابیست علیم! مهمونی شب یلدای انجمن ایرانیها هم ۱۷ دسامبره. مونیک میپرسه که مهمونیهای نوئل رو که میری؟ مال دانشگاه رو ثبت نام کردی؟ میگم نه، و راجع به مهمونی شب یلدا و اینکه دومین جشن بزرگ ملی ماست صحبت میکنم و ادامه میدم که من نمیخوام شرکت کنم. برای اولین بار خیلی صریح میگه نه میری، حتما باید بری، هفدهم جمعه شبه، میری، تا دیر وقت هم که طول بکشه، فرداش تعطیلی، میتونی استراحت کنی...تو نیاز داری که دوستات رو ببینی، شادی کنی که حواست هم پرت بشه از سمینارت، سبک و راحت بیای برای امتحان!
پروپزال رو فرستادم برای Jean-Pierre که ببینه اگر تصحیح زبان بخواد، انجام بده، برام با کلی تشویق فرستاده که این پروژه برای تو Bravo میاره پروین و در آخر خواهش کرده که لطفا استرس نداشته باش! هر کدوم از این حرفها کافیه که یه دانشجوی دکترا قبل از امتحانش رو خیلی خوشحال کنه ولی من هنوز خوشحال نیستم. فقط این تعارفات رو میشنوم تا این امتحان تموم بشه بره، انقدر که اینها اطمینان دارند، خودم هنوز ندارم. میدونم هم که با توجه به فرهنگشون تعارف نمیکنند، اینها صریحتر از این حرفها هستند...
توی این هفته بالاخره مونیک وقت پیدا کرد و یه نگاه سریع به پروپزالم انداخت، ولی نه با دقت، دیروز میخواست بره اتاوا گفت پرینت بگیر توی هواپیما میخونمش، پرینتش رو که بهش دادم یه نگاهی انداخت و گفت این که بیشتر تزه، نوشتیش تموم شد! اوایل هفته راجع به نحوه ارائه سمینارم صحبت میکنم، یه خرده گوش میده و نگاهی میکنه به فلوچارتی که کشیدم و میگه خوب تا اینجا میشه یه مقاله، از اینجا به بعد هم مقاله دوم و خب این قسمت هم که سوژه خوبیه برای پست دکترا با این پژوهشگرهای آمریکائی! نگاهش میکنم و توی دلم میگم، من نگران امتحان سنتز هستم، مونیک تو از چی میگی؟!
یه ماهه دارم روی آزمایش تصاویر RADARSAT-۲ کار میکنم، نتیجه یه جایی نمیخوند هر بار میرم پیش مونیک و هیستوگرام رو نشون میدم و میگم این جواب من رو راضی نمیکنه، میگم چند بار تکرار کردم، همه مراحل درسته... وقت نمیگذاشت دقیق ببینه یه نگاهی میکرد و میگفت نمودار درسته تکرار نکن، نتیجه رو به صورت نقشه نشون بده، ولی من گیر داده بودم به نمودار.... بالاخره رضایت دادم و نقشه رو آماده کردم و نشونش دادم، سریع اشکال رو گفت، به تفاوت توپوگرافی دو تصویر توجه نکرده بودم، هم خجالت میکشیدم و هم افسوس زمانی که گذاشتم رو میخورم، بهش میگم، میدونی مونیک دیشب به این نتیجه رسیده بودم که من ضعیفم و اشکال از منه، نه از تصاویر. با خنده جواب میده نه عزیز من، نه. ایراد فقط از هم مود نبودن تصاویره، ولی همین اشکال تو رو به یه نتیجه مهم رسوند. و این خیلی خوبه!!!(نگاه مثبت) و کلی هم توضیح میده.
امروز یه قسمتی از PowerPoint رو که انجام دادم به مونیک نشون دادم، خیلی راضی بود میگه خیلی خوب اومدی، اون وقت من مثل احمقها نگاش میکنم، میپرسم: مونیک چی فکر میکنی؟ فکر میکنی بتونم بگذرونم؟ با تعجب نگام میکنه و میگه همین الان هم گذروندی!
از دو هفته پیش اومدن ایمیلهای پارتیهای نوئل شروع شده، اصلا نگاهشون نمیکنم، برای من که اهل مهمونی و جمع هستم، دونستن این برنامهها و شرکت نکردنشون عذابیست علیم! مهمونی شب یلدای انجمن ایرانیها هم ۱۷ دسامبره. مونیک میپرسه که مهمونیهای نوئل رو که میری؟ مال دانشگاه رو ثبت نام کردی؟ میگم نه، و راجع به مهمونی شب یلدا و اینکه دومین جشن بزرگ ملی ماست صحبت میکنم و ادامه میدم که من نمیخوام شرکت کنم. برای اولین بار خیلی صریح میگه نه میری، حتما باید بری، هفدهم جمعه شبه، میری، تا دیر وقت هم که طول بکشه، فرداش تعطیلی، میتونی استراحت کنی...تو نیاز داری که دوستات رو ببینی، شادی کنی که حواست هم پرت بشه از سمینارت، سبک و راحت بیای برای امتحان!
پروپزال رو فرستادم برای Jean-Pierre که ببینه اگر تصحیح زبان بخواد، انجام بده، برام با کلی تشویق فرستاده که این پروژه برای تو Bravo میاره پروین و در آخر خواهش کرده که لطفا استرس نداشته باش! هر کدوم از این حرفها کافیه که یه دانشجوی دکترا قبل از امتحانش رو خیلی خوشحال کنه ولی من هنوز خوشحال نیستم. فقط این تعارفات رو میشنوم تا این امتحان تموم بشه بره، انقدر که اینها اطمینان دارند، خودم هنوز ندارم. میدونم هم که با توجه به فرهنگشون تعارف نمیکنند، اینها صریحتر از این حرفها هستند...
۱۳۸۹ آذر ۱۰, چهارشنبه
دلم گرفته از این همه دروغ و بی مرامی...
دو روزه که بارون میاد، ریز و تند، و فرش برفی که حدود ۲۰ سانتی رو زمین نشسته بود رو آب کرد. دلم خیلی گرفته، سرم هم درد میکنه شدید. دیشب، از وقتی رسیدم خونه تا ۱۰ شب مدام توی سایتهای خبرگزاریهای مربوط به ایران چرخیدم تا شاید خبر توقف اعدام "شهلا جاهد" رو ببینم، ولی متاسفانه ساعت ۱۰ تو بالاترین خوندم که تموم شد. ماجرای "شهلا" رو از همون وقتی که ایران بودم دنبال میکردم، توی مقامی نیستم که قضاوت کنم، فقط این رو میدونم هر رابطه دو سر داره، و یه سر این رابطه همه این سالها آزاد بوده، هیچ قانونی هم بهش خرده نگرفته. از دیشب فقط یه سؤال توی ذهنم میچرخه که " ناصر محمد خانی" کجاست؟ این سالها کجا بوده؟ چطور زندگی میکنه؟ آیا راحت سرش رو رو بالش میگذاره؟ رفتار آدمهای دور و برش چطوره باهاش؟ از همون موقع خوندن این خبر، مخصوصاً اینکه خوندم که خود "ناصر" هم به عنوان اولیای دم توی مراسم حضور داشته، سرم درد گرفت از این همه ناجوانمردی، از این همه بی معرفتی، بی مرامی... چیز غریبی نیست توی اون مملکت بی قانون، که روز به روز هم اخلاق، مرام و مردانگی رو به افول میره و جاش رو دروغ، خیانت و نامردمی پر میکنه. تا ۴ صبح نخوابیدم، به عشقهای نوجوونی که هر کسی به هر حال یه بار توی زندگیش چشیده فکر کردم، اینکه این عشق بچگی چطور با زندگی "شهلا" بازی کرد!! یاد اون روزی که از ملاقات عمه جون از بیمارستان شریعتی برمیگشتیم و "ناصر محمد خانی" و "حميد درخشان" رو دیدیم، ۱۶-۱۵ سالمون بود شاید، من که نمیشناختم، دختر عموی شیطونی داشتم که از من بزرگتر بود،و رفت جلو و شروع کرد به صحبت و اونها هم که ....خب اونها مشهور بودند و عادت داشتند به این برخوردها...
امروز ظهر زنگ زدم خونه، بعد از اینکه با آقاجون صحبت کردم گوشی رو داد به خواهرم که اتفاقا اونجا بود، و بعد با همون صدای قشنگ که حالا به خاطر کشیدن زیاد سیگار خش داره شروع کرد برام به خوندن: "...کمان ابرو، سلسله مو، روی ماه تو بینم، نیاد روزی....." من اینطرف اشک می ریختم، خواهرم فکر میکنه از دلتنگی گریه میکنم و دلداریم میده، ولی من به "شهلا" فکر میکردم، به این ۹ سالی که توی زندان بوده، دور از خونواده، اینکه حتما عزیز پدری بوده که از دوریش بخونه، لوسش کنه، حمایتش کنه.... مادری که نگرانش باشه، دلش هر لحظه با هر زنگ تلفن و صدای دری بلرزه....چطور همه زندگیش بازیچه کسی شد که عاشقش بود،... "ناصر"، هیچ وقت به این چیزها فکر کرده؟!! قضاوت نمیکنم، توی این مقام نیستم، فقط نمیدونم چرا هیچ قاضی و قانونی نقش "ناصر" رو این میانه ندید!
تمام امروز بارون بارید، ریز و تند، شجریان میخونه:" ببار ای بارون، ببار... دلا خون شو، خون ببار...به یاد عاشقای این دیار..." کاش این بارون توی تهرون بباره که سیاهیها و آلودگیها رو بشوره...کاش بارونی بباره که سیاهی و تیرگی رو از دلهامون ببره،...کاش یاد بگیریم که بها بدیم به عشق، به دوست داشتن، هوای دلهایی که هوامون رو دارند داشته باشیم....کاش یاد بگیریم که دروغ نگیم، که همه چیز از همین شروع میشه، دروغ....کاش!
امروز ظهر زنگ زدم خونه، بعد از اینکه با آقاجون صحبت کردم گوشی رو داد به خواهرم که اتفاقا اونجا بود، و بعد با همون صدای قشنگ که حالا به خاطر کشیدن زیاد سیگار خش داره شروع کرد برام به خوندن: "...کمان ابرو، سلسله مو، روی ماه تو بینم، نیاد روزی....." من اینطرف اشک می ریختم، خواهرم فکر میکنه از دلتنگی گریه میکنم و دلداریم میده، ولی من به "شهلا" فکر میکردم، به این ۹ سالی که توی زندان بوده، دور از خونواده، اینکه حتما عزیز پدری بوده که از دوریش بخونه، لوسش کنه، حمایتش کنه.... مادری که نگرانش باشه، دلش هر لحظه با هر زنگ تلفن و صدای دری بلرزه....چطور همه زندگیش بازیچه کسی شد که عاشقش بود،... "ناصر"، هیچ وقت به این چیزها فکر کرده؟!! قضاوت نمیکنم، توی این مقام نیستم، فقط نمیدونم چرا هیچ قاضی و قانونی نقش "ناصر" رو این میانه ندید!
تمام امروز بارون بارید، ریز و تند، شجریان میخونه:" ببار ای بارون، ببار... دلا خون شو، خون ببار...به یاد عاشقای این دیار..." کاش این بارون توی تهرون بباره که سیاهیها و آلودگیها رو بشوره...کاش بارونی بباره که سیاهی و تیرگی رو از دلهامون ببره،...کاش یاد بگیریم که بها بدیم به عشق، به دوست داشتن، هوای دلهایی که هوامون رو دارند داشته باشیم....کاش یاد بگیریم که دروغ نگیم، که همه چیز از همین شروع میشه، دروغ....کاش!
۱۳۸۹ آذر ۸, دوشنبه
سفر به استرالیا!
نوامبر ۲۰۰۶، ماری-ژوزه و دومینیک که تازه با هم آشنا شده بودند، تصمیم میگیرند تعطیلات ۶ هفته ایشون رو توی استرالیا رکاب بزنند.

برای آماده سازی هم یه برنامه ۹ روزه دوچرخه سواری از کبک به گَسپِزی میگذارند، روزی ۱۰۰ کیلومتر.
دوستانشون بهشون توصیه کرده بودند که این کار رو نکنید، که سبب جداییتون میشه، ولی خوب الحمدلله نه تنها جدا نشدند که الان دو تا دختر ۲،۵ ساله و ۱۰ ماهه هم دارند. با ماری-ژوزه تابستون ۲۰۰۷ وقتی که در MDDEP دوره کار آموزی میگذروندم آشنا شدم، دختر لاغر، ریز نقش و یه خنده همیشگی با چشمهایی مهربون به رنگ عسل بهاره که من رو به یاد خواهرم مینداخت و همون روز اولی که با هم ناهار خوردیم بهش گفتم.

قبل از رفتن به سفر هم یه وبلاگ زده بودند و هر روز آپ میکردند برای دوستانشون که از وضعیتشون با خبر باشند.
جمعه شب، توی سالن سخنرانی هتل شهرداری منطقه Saint-Croix, برای یه جمع تقریبا ۱۵۰-۱۲۰ نفره با یه سری عکس سفرشون رو تعریف کردند.چند تا از عکسهاشون رو اینجا میگذارم، مسیرشون ساحلی بوده و از Brisbane سومین شهر بزرگ استرالیا شروع شده بود تا ملبورن.
توی مسیرشون دو سه روزی رو سیدنی موندند ولی اونجا رو با ماشین گشتند.

کلی عکس قشنگ از طبیعت، حیوونهایی مثل کانگورو، کوالا، پنگوئن،... نشون دادند، همینطور از پرندهها و سواحل زیبا.ماری از رژه پنگوئن ها کنار ساحل خوشش اومده بود و میگفت که ظاهراً بین حیوونها، زوجهای وفاداری هستند.

۱۳۰۰ کیلو متر رو رکاب زدند، و چند روزی هم با ماشین گشتند.
آخر برنامه هم از حاضرین با شراب شیراز پذیرایی کردند، و حالا اون میون میونه من اصرار داشتم به بقیه بگم که اصل این شراب از ایرانه!

پشت ماشینشون نوشته بودند:
Upstairs for Think In.
Downstairs for Dance In
...In the middle for Love In
برای آماده سازی هم یه برنامه ۹ روزه دوچرخه سواری از کبک به گَسپِزی میگذارند، روزی ۱۰۰ کیلومتر.
دوستانشون بهشون توصیه کرده بودند که این کار رو نکنید، که سبب جداییتون میشه، ولی خوب الحمدلله نه تنها جدا نشدند که الان دو تا دختر ۲،۵ ساله و ۱۰ ماهه هم دارند. با ماری-ژوزه تابستون ۲۰۰۷ وقتی که در MDDEP دوره کار آموزی میگذروندم آشنا شدم، دختر لاغر، ریز نقش و یه خنده همیشگی با چشمهایی مهربون به رنگ عسل بهاره که من رو به یاد خواهرم مینداخت و همون روز اولی که با هم ناهار خوردیم بهش گفتم.
قبل از رفتن به سفر هم یه وبلاگ زده بودند و هر روز آپ میکردند برای دوستانشون که از وضعیتشون با خبر باشند.
جمعه شب، توی سالن سخنرانی هتل شهرداری منطقه Saint-Croix, برای یه جمع تقریبا ۱۵۰-۱۲۰ نفره با یه سری عکس سفرشون رو تعریف کردند.چند تا از عکسهاشون رو اینجا میگذارم، مسیرشون ساحلی بوده و از Brisbane سومین شهر بزرگ استرالیا شروع شده بود تا ملبورن.
توی مسیرشون دو سه روزی رو سیدنی موندند ولی اونجا رو با ماشین گشتند.
کلی عکس قشنگ از طبیعت، حیوونهایی مثل کانگورو، کوالا، پنگوئن،... نشون دادند، همینطور از پرندهها و سواحل زیبا.ماری از رژه پنگوئن ها کنار ساحل خوشش اومده بود و میگفت که ظاهراً بین حیوونها، زوجهای وفاداری هستند.
۱۳۰۰ کیلو متر رو رکاب زدند، و چند روزی هم با ماشین گشتند.
آخر برنامه هم از حاضرین با شراب شیراز پذیرایی کردند، و حالا اون میون میونه من اصرار داشتم به بقیه بگم که اصل این شراب از ایرانه!
پشت ماشینشون نوشته بودند:
Upstairs for Think In.
Downstairs for Dance In
...In the middle for Love In
۱۳۸۹ آذر ۷, یکشنبه
همسایه ها!
چند روز پیش توی راهرو برخورد کردم به یه زوج جوون که با یه لبخند شیرین، روز به خیری گفتند و ردّ شدند و رفتند توی آپارتمان بغلی. این یعنی اینکه آقا تپل و بلوند کبکی از اینجا رفته و این صدایی که چند وقتی هست که ثابته، مال این دختر خوشگل و در اصل این زوج جوونه....همین دیگه! راستش قبل از دیدن همسایهها تعجب کرده بودم از این همه تغییری که آقا تپله کرده مخصوصا از اکتیو و پرکار شدنش!!!
مجله دانشجویی- شماره ۲
دومین شماره مجله دانشجویی دانشکده، اول هفته پیش منتشر شد به دو فرمت کاغذی و اینترنتی. برای این شماره، وقت نداشتم که یه سوژه مناسب پیدا کنم و در موردش متنی بنویسم، به همین دلیل عکسی از باغ ارم شیراز با ۴ خط توضیح فرستادم. توماس، سردبیر مجله خوشش اومد فقط یکی دو تا سؤال پرسید، من هم کمی بیشتر توضیح دادم همراه دو عکس دیگه فرستادم، همون رو هم از اینترنت گرفتم. بعد از چاپ مجله دیدم که اصلا اون طرحی که داده بودم رو اجرا نکردند، اولا که عکس اصلی رو استفاده نکردند و دو عکس دیگه رو به اضافه متنی که فرستاده بودم استفاده کردند. به این صورت به نظرم ناقص میاد، خودم راضی نیستم، حداقل باید بیشتر توصیف میکردم و یه خرده هم از شهر شیراز میگفتم. مقاله مجله قبلی در مورد نوروز، که شب سال نو ۸۹ منتشر شد خوب بود، لینکش رو همون تاریخ گذاشتم اینجا. حالا انشأالله سومین شماره.
http://www.aecete.ete.inrs.ca/sites/aecete.ete.inrs.ca/files/Journal_vol2_RED.pdf
http://www.aecete.ete.inrs.ca/sites/aecete.ete.inrs.ca/files/Journal_vol2_RED.pdf
۱۳۸۹ آذر ۶, شنبه
۷ آذر!
روز شنبهای که براش هزار تا نقشه ریختی، بری دانشگاه، آزمایشت رو کامل کنی، ریپورتت رو تصحیح کنی، چقدر درس بخونی، نگرانی، دلت شور میزنه، استرس داری...طبیعیه خب امتحان داری...
صبح زودی میشینه روبروت و چش میدوزه توی چشمات و راجع به ایران میپرسه، راجع به زندگی خودت و میگه که از موقعی که تو رو شناخته اخبار ایران رو پی میگیره، نگرانت میشه از وقتی زنگ میزنی برای خداحافظی و رفتن به ایران تا وقتی که بر میگردی!!!
هر چقدر هم بخوای خوش بینانه و مثبت جواب بدی، جاهائی که شخصی میشه دیگه نمیتونی،دیگه صدات میلرزه، دیگه چشمات بارونی میشه، نمیتونی کنترل شون کنی! چی میتونی بگی وقتی از بچگی با مفهوم زندان و بند آشنا شدی، از همون وقتی که ردّ شلاق رو رو کمر برادر ۱۹ ساله ت دیدی و یا ناخون شصت پایی که با هر بار بردن و آوردن دیگه نبود،درد رو فهمیدی و ظلم رو،...چه طور میتونی خوب بگی وقتی از مصاحبههای متعدد گزینشی میگی که خودت و خواهر و برادرات برای هر قسمت از موفقیتها گذروندید، ردّ شدنهای پی در پی و سماجتهای شما تا اینی شدید که الان، بی عدالتیها دیدی...میگه نمیدونستم که زندگیت انقدر غمگین و سخت بوده؟ تصورش هم وحشتناکه؟ بیچاره پدر و مادرت! میگی نه، میدونی تا وقتی توی بطن ماجرایی فکر نمیکنی چه فاجعهای هست، چون خیلیها رو میبینی با شرایط خودت یا بدتر از خودت، فکر میکنی خب هر حکومتی شاید با مخالفانش اینطور برخورد میکنه، حالا کمی کمتر یا بیشتر! ولی وقتی از اون شرایط میآیی بیرون، زندگی بیرون از اون محیط رو میبینی و تجربه میکنی، تازه میفهمی که این سالها چه کلاه گشادی سرت رفته...چه مفت باختی سالهای زندگیت رو...چقدر بی خبر بودی از حق و حقوق طبیعیت ...و چقدر ساده بودی که فکر میکردی همینه!
حالا الان که رفته، میبینی که توی امروز نیستی، یعنی اصلا اینجا نسیتی...کجایی؟! توی اون سالهای دور، سیاه، سخت، تلخ...اَه... دلم نمیخواد اون سالها رو به یاد بیارم!
همه این صحبتها باید همین امروزی بشه که شب تولد بیژنه! که اگر بود...
صبح زودی میشینه روبروت و چش میدوزه توی چشمات و راجع به ایران میپرسه، راجع به زندگی خودت و میگه که از موقعی که تو رو شناخته اخبار ایران رو پی میگیره، نگرانت میشه از وقتی زنگ میزنی برای خداحافظی و رفتن به ایران تا وقتی که بر میگردی!!!
هر چقدر هم بخوای خوش بینانه و مثبت جواب بدی، جاهائی که شخصی میشه دیگه نمیتونی،دیگه صدات میلرزه، دیگه چشمات بارونی میشه، نمیتونی کنترل شون کنی! چی میتونی بگی وقتی از بچگی با مفهوم زندان و بند آشنا شدی، از همون وقتی که ردّ شلاق رو رو کمر برادر ۱۹ ساله ت دیدی و یا ناخون شصت پایی که با هر بار بردن و آوردن دیگه نبود،درد رو فهمیدی و ظلم رو،...چه طور میتونی خوب بگی وقتی از مصاحبههای متعدد گزینشی میگی که خودت و خواهر و برادرات برای هر قسمت از موفقیتها گذروندید، ردّ شدنهای پی در پی و سماجتهای شما تا اینی شدید که الان، بی عدالتیها دیدی...میگه نمیدونستم که زندگیت انقدر غمگین و سخت بوده؟ تصورش هم وحشتناکه؟ بیچاره پدر و مادرت! میگی نه، میدونی تا وقتی توی بطن ماجرایی فکر نمیکنی چه فاجعهای هست، چون خیلیها رو میبینی با شرایط خودت یا بدتر از خودت، فکر میکنی خب هر حکومتی شاید با مخالفانش اینطور برخورد میکنه، حالا کمی کمتر یا بیشتر! ولی وقتی از اون شرایط میآیی بیرون، زندگی بیرون از اون محیط رو میبینی و تجربه میکنی، تازه میفهمی که این سالها چه کلاه گشادی سرت رفته...چه مفت باختی سالهای زندگیت رو...چقدر بی خبر بودی از حق و حقوق طبیعیت ...و چقدر ساده بودی که فکر میکردی همینه!
حالا الان که رفته، میبینی که توی امروز نیستی، یعنی اصلا اینجا نسیتی...کجایی؟! توی اون سالهای دور، سیاه، سخت، تلخ...اَه... دلم نمیخواد اون سالها رو به یاد بیارم!
همه این صحبتها باید همین امروزی بشه که شب تولد بیژنه! که اگر بود...
همخونه؟!!!
فلسفه کوک کردن ساعت روز شنبه رو نمیفهمم، وقتی قراره ۱۳:۳۰ ظهر، اون هم از گشنگی بیدار بشی و بدوی به سمت آشپزخونه که صبحانه درست کنی، پس این ساعت چی میگه که از قبل از ۶ شروع میکنه به زنگ زدن، هر ۸ دقیقه ۸ زنگ....
۱۳۸۹ آذر ۳, چهارشنبه
...!
آيدين گفت : خانم سورمه.
سورمه گفت : سورملينا.
آيدين گفت : خانم سورملينا ، اجازه مي دهيد من شما را دوست داشته باشم؟
سورمه ايستاد. لبخند زد و زبانش را به آرامي به لب بالا كشيد.
سمفوني مردگان ، عباس معروفي
سورمه گفت : سورملينا.
آيدين گفت : خانم سورملينا ، اجازه مي دهيد من شما را دوست داشته باشم؟
سورمه ايستاد. لبخند زد و زبانش را به آرامي به لب بالا كشيد.
سمفوني مردگان ، عباس معروفي
۱۳۸۹ آذر ۱, دوشنبه
این روزها...
مثل خوندنِ " باز باران با ترانه..." توی روزهای بارونی، همیشه با بارش برف، ناخودآگاه این شعر به زبونم میاد:
برف میبارد
برف میبارد به روی خارُ خارا سنگ
کوهها خاموش
درّهها دلتنگ
راهها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ
...
و این شعر، من رو به یاد معلم کلاس پنجم دبستانم میندازه که یه جوون مذهبی و مکتبی ریزنقشی بود و توی یه روز برفی این شعر رو با احساس تمام برای ما خوند، شاید خیلی نفهمیدیمش ولی یادمه شنیدنش، حسّ خوبی بهم داد که هنوز به خاطر دارمش!
از شنبه داره برف میاد،گاهی آروم میشه و گاهی هم تند... میریم که حداقل چاهارماهی برف داشته باشیم. سال پیش خیلی زیاد نبود اما زمستون ۲۰۰۸-۲۰۰۷ بیش از ۵ متر برف اومد و تا اواخر آوریل-اوایل ژوئن هم هنوز برف بود. امسال هواشناسی اعلام کرده که برخلاف پارسال، زمستون سختی خواهیم داشت.
صدای گوگوش بلند پیچیده تو خونه: تو از کدوم قصه ای....از صبح که شروع به کار کردم، این آهنگ تو گوشمه و الان هم که توی خونه با صدای بلند و بدون گوشی گوش میدم، همش که نباید صدای آاه و اوه همسایه رو بشنوم که الحمدالله ساعت هم نداره کارشون....یا صدای زنگ ساعت ایریس که از قبل از ۶ صبح شروع میشه تا الا ماشا الله که ایریس بلند بشه....
حکایت این روزهای من، مثل روزهای قبل از کنکور میمونه که دلت میخواد همه کار کنی، کلی برنامه میریزی و همه رو موکول میکنی به بعد از کنکور و بعدش هیچ کدوم رو انجام نمیدی. دلم یه دوره کلاس یخ و برف میخواد، یه گروه خوب ورزشهای زمستونی هم پیدا کردم، منتظرم که امتحانم رو بدم و ثبت نام کنم. برنامه کلاسهای تنیس دانشگاه لاوال رو هم گرفتم که بعد از امتحان برم ثبت نام کنم، تازه دلم میخواد یه کار هم بیرون دانشگاه داشته باشم که کمی تنوع بدم به محیط زندگیم، از طرفی از اون کالج هم دوباره تماس گرفتند که حتما یه سر بزنم بهشون برای همکاری تو فعالیتهای فرهنگی و اجتماعی..... با فکر به اینها یه زندگی پر هیجانی رو برای بعد از امتحانم تصور میکنم.... حالا چند درصدش انجام بشه، خدا میدونه!
سرشبی که از دانشگاه برمیگشتم لیز خوردم ولی زمین نخوردم، از ذهنم گذشت که اگر بخورم زمین و پام بشکنه و سراسر زمستون تو گچ باشه چه کار کنم؟ کارهام رو چطوری انجام بدم؟ چه جوری خرید کنم؟ حمام برم؟ فقط قسمت بیمارستان بردن رو ۹۱۱ میتونه انجام بده...خلاصه همینطور داشتم میبافتم برای خودم و دیگه آخراش کم مونده توی این غروب برفی، یه دل سیر برای خودم گریه هم کنم...یه نهیب به خودم زدم که حالا اگر این اتفاق هم افتاد که افتاد دیگه، اون موقع یه فکری براش میکنی، خدا که نمرده... بعد هم همیشه فکر یه پیشامده که سخته وقتی توی بطن ماجرا قرار بگیریم راحت از پسش برمیایم و میگذره... شاید هم برعکس انقدر اتفاقهای با حال توی اون مدت بیفته که از پر خاطرهترین روزهای زندگی بشه...خدا رو چه دیدی، کی میدونه اصلا؟!!!
ناگفته نمونه که دوستهای خوب زیاد دارم ولی زندگی اینجا همه رو یه جوری درگیر میکنه که خیلی هنر کنی آخر هفتهای بتونی نزدیکترین دوستت رو ببینی.
برف میبارد
برف میبارد به روی خارُ خارا سنگ
کوهها خاموش
درّهها دلتنگ
راهها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ
...
و این شعر، من رو به یاد معلم کلاس پنجم دبستانم میندازه که یه جوون مذهبی و مکتبی ریزنقشی بود و توی یه روز برفی این شعر رو با احساس تمام برای ما خوند، شاید خیلی نفهمیدیمش ولی یادمه شنیدنش، حسّ خوبی بهم داد که هنوز به خاطر دارمش!
از شنبه داره برف میاد،گاهی آروم میشه و گاهی هم تند... میریم که حداقل چاهارماهی برف داشته باشیم. سال پیش خیلی زیاد نبود اما زمستون ۲۰۰۸-۲۰۰۷ بیش از ۵ متر برف اومد و تا اواخر آوریل-اوایل ژوئن هم هنوز برف بود. امسال هواشناسی اعلام کرده که برخلاف پارسال، زمستون سختی خواهیم داشت.
صدای گوگوش بلند پیچیده تو خونه: تو از کدوم قصه ای....از صبح که شروع به کار کردم، این آهنگ تو گوشمه و الان هم که توی خونه با صدای بلند و بدون گوشی گوش میدم، همش که نباید صدای آاه و اوه همسایه رو بشنوم که الحمدالله ساعت هم نداره کارشون....یا صدای زنگ ساعت ایریس که از قبل از ۶ صبح شروع میشه تا الا ماشا الله که ایریس بلند بشه....
حکایت این روزهای من، مثل روزهای قبل از کنکور میمونه که دلت میخواد همه کار کنی، کلی برنامه میریزی و همه رو موکول میکنی به بعد از کنکور و بعدش هیچ کدوم رو انجام نمیدی. دلم یه دوره کلاس یخ و برف میخواد، یه گروه خوب ورزشهای زمستونی هم پیدا کردم، منتظرم که امتحانم رو بدم و ثبت نام کنم. برنامه کلاسهای تنیس دانشگاه لاوال رو هم گرفتم که بعد از امتحان برم ثبت نام کنم، تازه دلم میخواد یه کار هم بیرون دانشگاه داشته باشم که کمی تنوع بدم به محیط زندگیم، از طرفی از اون کالج هم دوباره تماس گرفتند که حتما یه سر بزنم بهشون برای همکاری تو فعالیتهای فرهنگی و اجتماعی..... با فکر به اینها یه زندگی پر هیجانی رو برای بعد از امتحانم تصور میکنم.... حالا چند درصدش انجام بشه، خدا میدونه!
سرشبی که از دانشگاه برمیگشتم لیز خوردم ولی زمین نخوردم، از ذهنم گذشت که اگر بخورم زمین و پام بشکنه و سراسر زمستون تو گچ باشه چه کار کنم؟ کارهام رو چطوری انجام بدم؟ چه جوری خرید کنم؟ حمام برم؟ فقط قسمت بیمارستان بردن رو ۹۱۱ میتونه انجام بده...خلاصه همینطور داشتم میبافتم برای خودم و دیگه آخراش کم مونده توی این غروب برفی، یه دل سیر برای خودم گریه هم کنم...یه نهیب به خودم زدم که حالا اگر این اتفاق هم افتاد که افتاد دیگه، اون موقع یه فکری براش میکنی، خدا که نمرده... بعد هم همیشه فکر یه پیشامده که سخته وقتی توی بطن ماجرا قرار بگیریم راحت از پسش برمیایم و میگذره... شاید هم برعکس انقدر اتفاقهای با حال توی اون مدت بیفته که از پر خاطرهترین روزهای زندگی بشه...خدا رو چه دیدی، کی میدونه اصلا؟!!!
ناگفته نمونه که دوستهای خوب زیاد دارم ولی زندگی اینجا همه رو یه جوری درگیر میکنه که خیلی هنر کنی آخر هفتهای بتونی نزدیکترین دوستت رو ببینی.
۱۳۸۹ آبان ۲۹, شنبه
اولین برف زمستونیِ کبک!
!Adieu Oma
هفته گذشته، روز ۱۲ نوامبر، مادر بزرگ ایریس توی سنّ ۸۸ سالگی درست روز سالگرد ازدواجشون، ۶۲ ومین سالگرد، فوت کرد!
شبی که این خبر رو شنید، با همون لبخند همیشگی و چهره قشنگ و آرومش به من گفت. بهش تسلیت گفتم و تقریبا توی این هفته همدیگه رو ندیدیم، گاهی شاید فقط در حد یه شب به خیر. که اون هم مثل همیشه بود و ندیدم غمگین باشه، گریه کنه یا حتی مشکی بپوشه. امروز غروب داشتم برای شام لوبیا پلو درست میکردم که اومد توی آشپزخونه و مثل همیشه با گفتن چه بوی خوبی پرسید چی درست میکنی؟ بلوز مشکی تنش بود ولی نه به خاطر این موضوع، بعد از اینکه جوابش رو دادم، احوال خونواده ش رو پرسیدم. و در ادامه احمقانهترین سوالی که میشد پرسید رو ازش پرسیدم: ایریس، شما هم وقتی کسی میمیره، گریه میکنید؟ یعنی ناراحت میشید یا راحت میپذیرید؟!! گفت آره خب، غمگین میشیم و گریه میکنیم. همون موقع پشیمون شدم، به خودم گفتم، خب معلومه بیعقل، چغندر که زیر خاک نکردند، مادربزرگشون فوت کرده، مادربزرگی که با هم توی یه خونه زندگی میکردند و ایریس، همه سالهای زندگیش قبل از رفتن به دانشگاه رو با آنها گذرونده و کلی خاطره داره. دیگه پرسیده بودم!
در جوابم ایمیل پایین رو زده با عکسی از مادربزرگ و پدربزرگش که توی عروسی خواهرش ، ۲ اکتبر، گرفتند و کمی از آنها برام نوشته. و ضمنا گفته که چون مادربزرگش مذهبی و مقید بوده، مطمئنند که الان در آسمان و کنار مسیح مقدّس هست و با دونستن و اعتقاد داشتن به این موضوعه که آروم و راحتند!

Ils étaient marié pour exactement 62 années. elle avait 88 ans, et la photo était prise au mariage de ma soeur, le 2 octobre. elle est décédé le 12 novembre.
Les deux sont/ étaient croyant, des chrétiens pratiquant. Bien sur on est triste qu'elle est mort, on l'a aimé beaucoup et on a des bons souvenirs avec elle. Tout ma vie, avant d'aller à l'université, j'ai habité dans la même maison avec eux. Ma famille habite toujours dans la même maison avec mon grand-père. On est triste, il y avait une cérémonie religieux et on a pleuré aussi, parce qu'elle nous manque. Mais elle croyait en Jésus, et c'est pour ça qu'on a la certitude qu'elle est au ciel maintenant, avec Jésus, et qu'elle va bien. Et sachant et croyant ça, ça nous réconforte.
-------------------------------------------------
!Adieu Oma: خدا حافظ برای همیشه مادربزرگ (به آلمانی)!
شبی که این خبر رو شنید، با همون لبخند همیشگی و چهره قشنگ و آرومش به من گفت. بهش تسلیت گفتم و تقریبا توی این هفته همدیگه رو ندیدیم، گاهی شاید فقط در حد یه شب به خیر. که اون هم مثل همیشه بود و ندیدم غمگین باشه، گریه کنه یا حتی مشکی بپوشه. امروز غروب داشتم برای شام لوبیا پلو درست میکردم که اومد توی آشپزخونه و مثل همیشه با گفتن چه بوی خوبی پرسید چی درست میکنی؟ بلوز مشکی تنش بود ولی نه به خاطر این موضوع، بعد از اینکه جوابش رو دادم، احوال خونواده ش رو پرسیدم. و در ادامه احمقانهترین سوالی که میشد پرسید رو ازش پرسیدم: ایریس، شما هم وقتی کسی میمیره، گریه میکنید؟ یعنی ناراحت میشید یا راحت میپذیرید؟!! گفت آره خب، غمگین میشیم و گریه میکنیم. همون موقع پشیمون شدم، به خودم گفتم، خب معلومه بیعقل، چغندر که زیر خاک نکردند، مادربزرگشون فوت کرده، مادربزرگی که با هم توی یه خونه زندگی میکردند و ایریس، همه سالهای زندگیش قبل از رفتن به دانشگاه رو با آنها گذرونده و کلی خاطره داره. دیگه پرسیده بودم!
در جوابم ایمیل پایین رو زده با عکسی از مادربزرگ و پدربزرگش که توی عروسی خواهرش ، ۲ اکتبر، گرفتند و کمی از آنها برام نوشته. و ضمنا گفته که چون مادربزرگش مذهبی و مقید بوده، مطمئنند که الان در آسمان و کنار مسیح مقدّس هست و با دونستن و اعتقاد داشتن به این موضوعه که آروم و راحتند!
Ils étaient marié pour exactement 62 années. elle avait 88 ans, et la photo était prise au mariage de ma soeur, le 2 octobre. elle est décédé le 12 novembre.
Les deux sont/ étaient croyant, des chrétiens pratiquant. Bien sur on est triste qu'elle est mort, on l'a aimé beaucoup et on a des bons souvenirs avec elle. Tout ma vie, avant d'aller à l'université, j'ai habité dans la même maison avec eux. Ma famille habite toujours dans la même maison avec mon grand-père. On est triste, il y avait une cérémonie religieux et on a pleuré aussi, parce qu'elle nous manque. Mais elle croyait en Jésus, et c'est pour ça qu'on a la certitude qu'elle est au ciel maintenant, avec Jésus, et qu'elle va bien. Et sachant et croyant ça, ça nous réconforte.
-------------------------------------------------
!Adieu Oma: خدا حافظ برای همیشه مادربزرگ (به آلمانی)!
۱۳۸۹ آبان ۲۸, جمعه
نشونه...
امروز صبح که یه روز پائیزیِ آفتابی بود، و کمی هم سرد، توی مسیر دانشگاه، بعد از اولین چهارراه فرعی، کنار تنه یکی از درختهای جلوی پارک، روی یه برگ زردُ نارنجی، میوه ش افتاده بود که کمی هم شبیه گردو بود، ... درست مثل اون سالها، به خودم گفتم امروز، یه روز متفاوته، همه روزها خوبند ولی امروز فوقالعاده ست!
درست مثل همه روزها، این روزهایی که توی این سالها گذشته، از همون صبح تا الان که ساعت ۱۱:۳۰ شبه کار کردم! خوندم، نوشتم، آزمایش داشتم که باید نتایجش رو همراه با پروپزالم بدم. مونیک هم کلی کار داده که باید تا دوشنبه صبح قبل از ساعت ۱۰ تحویل بدم که بعدش با هم جلسه داریم.
روز شانس هم بود، اولش اینکه سر ظهر در اوج کارم یه ایمیل از کارمن داشتم که روی فیس بوک پیدام کرده بود، خیلی خوشحال شدم. کارمن از اون آدمهای نیک روزگاره که اینجا شناختمش و براش یه روزی یه پست جداگونه مینویسم!
دوم اینکه، صوفی یکی از استادهای جوون و کبکی دانشگاه قبول کرده که از اعضای ژوری امتحانم باشه. وقتی مونیک این خبر رو بهم داد، تو دفترش بودم، لیوان چایی و ورقههای توی دستم رو گذاشتم رو میز و همونطور که میگفتم مرسی خدا یه بوس رو به آسمون فرستادم. قبلش مونیک به کریم گفته بود، استاد جوون تونسی و هم گروه خودمون، خوشبختانه نمیتونست قبول کنه چون در اون تاریخ نیست. خدا میدونه که برای من ملیّت مهمه، برای همین خودش، خیلی با بزرگواری و مهربونی، همه چیز رو درست سر جاش قرار میده و کارها رو ردیف میکنه اونجور که باید و به صلاحه! سالهای زندگی اینجا- تلخیها و سختیهاش، ضربههایی که خوردم، زیر آب زنی ها، دروغها و دوروییها...- بهم یاد داده، هر چقدر که اینها سرد، سختگیر و منظم باشند، ترجیح میدم با کبکیها، کاناداییها و آمریکاییها سروکار داشته باشم تا با مهاجرها حتی ...!
فردا شب مهمونی دعوتم ولی نمیرم، وقت نمیکنم، برنامه زندگیم خیلی تغییر کرده فقط شبهایی که استخر میرم رو تغییر ندادم، چون آب بهم آرامش میده. بی صبرانه منتظر ۲۲- ۲۱ دسامبر هستم، روز امتحانم! سر شبی به مونیک میگم خوشحالم از ممتحن ها، ولی نگران هم هستم، اینها هر کدوم توی رشته خودشون متخصص هستند و مطمئناً سوالهاشون هم تخصصیه...، چند دقیقه حرف زد، خیلی بهم آرامش داد، مثل مامان ها! دلم میخواست بپرم لپش رو ببوسم ولی نمیشد تو راهرو ایستاده بودیم....مرسی خدا
سومیش رو هم باز خود مونیک بهم گفت که دیگه تکمیل کرد این روز خوب رو!
۱۳۸۹ آبان ۲۷, پنجشنبه
عید کبیر!
بعد که گوشی رو میگذارم به این فکر میکنم که یک پسر ۲۶-۲۵ ساله تونسی که تو کشوری بزرگ شده که داشتن هر گونه نماد مذهبی از جمله حجاب، ریش،... ممنوعه و سبب میشه که نتونی حتی با بالاترین مدرک تحصیلی هیچ کار دولتی داشته باشی. اینجا در کشور آزاد ، نماز جمعه میره، روزه میگیره، مراسم عید فطر و قربان رو اجرا میکنه، دیسکو ، کلاب و بارش رو هم میره، دوست دختر هم داره. و ما ایرانیها که ۳۰ سال در کشوری با حکومت اسلامی بزرگ شدیم، اینجا با تردید ازمون در رابطه با اجرای مسائل مذهبی میپرسند! اگر هم مراسم مذهبی رو اجرا میکنیم حتی نماز خوندن، از هم مخفی میکنیم که کسی مسخره مون نکنه!!
قبل از قطع تماس، بهش تاکید میکنم که من مسلمون هستم ها ولی این دو روز رو اصلا کبک نیستم وگرنه توی برنامه شما شرکت میکردم!
۱۳۸۹ آبان ۲۶, چهارشنبه
باید اینجا باشی تا....
مونترال هستم، دیروز صبح برای شرکت تو ورک شاپ SMAP اومدم. ۶:۳۰ صبح با اتوبوس راه افتادم و ۱۰ رسیدم به محل برنامه، ۹:۳۰ شروع میشد. هوا عالیه، یه روز آفتابی و گرم پائیزی. همین که سوار اتوبوس شدم خوابیدم تا ترمینال مونترال. شب قبل چشم رو هم نگذاشته بودم، اخلاق گندی که این سالها اینجا گرفتم، شب قبل از سفر نمیتونم بخوابم، اتوبوس، ترن، هواپیما برام مثل گهواره میمونه، چه یه ساعت توی راه باشم چه ۱۰ ساعت... مگر اینکه همسفر داشته باشم یا اینکه کسی کنارم باشه که آشنائی باهاش برام جالب باشه!
هیچ دانشجویی توی سالن نیست، هر چه هست محققین مراکز تحقیقاتی آژانس فضایی کانادا (ACS) محیط زیست کانادا (EC)، مرکز سنجش از دور کانادا (CCT) ، ناسا و اساتید دانشگاههای مختلف کانادا و آمریکا مرتبط به این پروژه هستند. مسئول هماهنگ کننده این ورکشاپ، "Stephan Blair" که یه آقای مهربونیه یکی از ممتحنین امتحانمه، که قرار شد با هم کمی صحبت کنیم راجع به امتحان، اگر فرصت پیدا کنه.
کایل مک دانلد" هم هست، همون محقق آمریکاییه که پارسال پیشنهاد کاراموزی توی" JPL رو داده بود، و برعکس پارسال، ایندفعه چه شیک و مرتب هم اومده با اون کراوات زرد و موهای جوگندمی سشوار کشیده... سال پیش فکر میکردم، بد لباس تر از این آدم تو زندگیم ندیدم!
"دارا انتخابی فرد" امروز نیست و گفتند که فردا میاد، امروز کار داشته، چقدر من این بشر رو دوست دارم، سال پیش دیدمش، تازه اون هم وقتی کنفرانس تموم شد رفتم جلو و خوش و بش کردیم، انقدر این آدم متواضع و نازنینه که نگو ... پروفسور MIT هست، از محققین JPL و همینطور از مدیران پروژه SMAP. من به خاطر این که بکگراند این رشته رو ندارم خیلی از آدم معروفهای این رشته رو نمیشناسم، ولی بعدها بچههای ایرانی گفتند که وزنه ایه برای خودش توی رشته سنجش از دور!
ایرونی دیگه، "دکتر محمودی" از ARRAY بود. این آدم انقدر مهربون و خاکیه که همه کسانی که میشناسنش اولین چیزی که در موردش میگن اینه. و من هر بار که میشنوم خوشحال میشم از اینکه اینی که از شخصیتش تعریف میکنند ایرانیه، ولی اینها به ملیّت کار ندارند. ولی اگر همین آدم، خوب نبود یا خطایی میکرد، همچین این ملیّت رو توی بوق و کرنا میکردند که همه ما هم انگار باید تاوان اون کار رو بدیم!
تا الان که با چند تا لیوان قهوه تلخ خودم رو سرپا نگاه داشتم....
امروز بارون میباره، تند و ریز، آسمون هم خاکستری. امروز مونیک هم بود، سخنرانی داره، هفته پیش پاور پوینتش رو براش فرستاده بودم، دیروز یه خرده تغییر دادم و صبح سریع بهش نمونه جدید رو دادم. از دور دیدم با یه آقای مرتب خوش قیافه و ظاهراً کمی جدی داره صحبت میکنه و به من اشاره کرد و گفت پروین...دیگه بقیه ش رو نشنیدم، "کلود" بود، استاد دانشگاه واترلو که قبول کرده که یکی از اعضای ژوری امتحانم باشه، نمیدونم چرا دلم ریخت یهو، شاید به نظرم خیلی جدی اومد، به هر حال امتحان همیشه استرس داره، حالا تو هر سنّ و سالی و هر مقطعی!
وقتی کنفرانس تموم شد و تقریبا همه رفته بودن، مونیک جلسه داشت با "کایل" و "استفان". با "کلود" آشنا شدم و حرف زدیم ، خیلی خوب بود، قبلش هم با "استفان" حرف زده بودم. "کلود" یه دانشجوی ایرانی داره و چقدر ازش راضی بود، خدای من... چقدر خوشحال شدم وقتی از این خانوم و همسرش میگفت که استثنائیند، عالیند،...نمیدونید شنیدنش چقدر خوب بود، بهش میگم خوشحالم که تصویر خوبی نسبت به ایرونیها دارید، این رو به فال نیک میگیرم!
شب، قبل از برگشت به کبک با مونیک و کایل رفتیم یه رستوران بار. خود کنفرانس یه طرف و این برنامههایی که بعدش هست یه طرف، چون آشناییها انجام میشه، توی محیط دوستانه تر راجع به کارت و گاهی زندگیت حرف میزنی، و همه این آشناییها باعث میشه که بعدها برای پست دکترا و کار موقعیتهایی رو داشته باشی. نمیدونم چرا کایل فکر میکرد که من فرانسوی باشم! مونیک گفت پروین ایرانیه و ۶ ساله اینجاست . نگاه کایل تغییر کرد و حرکتی کرد که من فکر کردم الان بارونیش رو میپوشه و توی این هوای بارونی، پُر باد و دیوونه میره! به خودم گفتم پروین جان شانست برای رفتن به JPL صفره، فکرش هم نکن، ... با هر ملیتی میشد یه خرده احتمال داد ولی با این برخورد نسبت به ایرانی بودن، فاتحهای بخون به این آرزو...ولی نه...خدا اگر بخواد و من هم که همّت میکنم اون چه که باید بشه میشه! ولی بعدش خوب شد و با سوالهایی که راجع به کارم پرسید و اینکه چقدر دیگه ازش مونده، کمی ته دلم روشن شد....نشد هم که نشد دیگه، بالأخره آدمه و آرزوهاش... یا میرسه بهشون یا نه...آخر دنیا که نمیشه!
به نمودار روی پوستر "رمدا" استاد دانشگاه شربروک اشاره میکنم و میگم چقدر شبیه فرشه، طرحش، رنگ آمیزیش، حتی مقیاسهای رطوبت زمین و گرمای روشنایی (دو تا متغیر رو نمودار) هم مثل شرههای فرشه...با تعجب نگام میکنه ولی مونیک بلند میخنده و میگه تعجبی نداره تو از پارس اومدی، پرشین گرل!!! و به "رمدا" میگه این کامنت پروین در توصیف این نمودار رو هم به پیپرت اضافه کن!
وقتی حین صحبت، یکی برمیگرده میگه هیچ وقت فکر نکردی مدل بشی؟! یا تا به حال به بودن تو هالیوود فکر کردی؟! تنها فکری که به ذهنم میرسه اینه که شاید من رو خنگ دیده برای اینجا بودن، وگرنه که آدمها به خاطر قدُ قواره و قیافه هدف زندگیشون رو انتخاب نمیکنند، بالاخره انگیزه و انتخاب هدف زندگی فراتر از این حرفهاست. اینجور مواقع میگذارم به حساب تعارف و فقط یه لبخند میزنم و ردّ میشم،... بی مزه ها!!!
"بعد میخواهی چه کار کنی؟ میمونی اینجا یا برمیگردی کشورت؟" این سؤالیه که این سالها خیلی بهش برخورد کردم، چه ایران، چه اینجا... مهم نیست کجا بوده، توی اتوبوس، خیابون، دانشگاه، یه جمع علمی، مهمونی ...همیشه جواب دادم، هیچ تصمیمی نگرفتم فعلا هستم تا کارم تموم بشه. نمیدونم چی پیش میاد تا اون وقت، گاهی طرف ادامه میده اگر یه موقعیت خوب باشه اینجا؟ میگم هر وقت پیش اومد بهش فکر میکنم ، همین! توی ایران که چه از خودم و چه از خونواده میپرسند، اونجا هر جوابی بدم سریع قضاوت میشم، اگر بگم برمیگردم، میشنوم: دیوونهای به خدا...اگر برگردی! مگه عقلت کمه...من اگر جای تو بودم!!! اگر بگم نه، میمونم، سریع میگند که خیلی بی عاطفه هستی...پروینی که من میشناختم اینقدر بی احساس و بی معرفت نبود، فکر مامان و آقاجونت رو کن حداقل...من اگر جای تو بودم! خوشبختانه نه من قراره جای کسی باشم، نه کسی جای من!
هر چقدر هم که بخوام فرا ملیتی و فرا فرهنگی فکر کنم، ولی باید بگم که حضور دکتر انتخابی فرد و محمودی، این دو روز حسّ خوبی به من داد. این دو روز از ملیتهای مختلفی اینجا بودند همه هم در یه سطح حالا کمی بالا و پایین، فرقی نیست بین اونی که از نیجریه اومده یا یکی از چشم بادومیهای آسیایی با اون محقق آمریکائی و کانادائی.... مهم اینه که کی هستی، چه کار میکنی،...ولی میدونی؟!!! باید اینجا باشی تا ببینی چه چیزهای سادهای میتونه گند بزنه به زندگیت، به روزات و خداییش با چه چیزهای ساده تری اوج میگیری و شاد میشی....آره باید اینجا باشی، که ببینی وقتی رئیس دولتت حرف میزنه برای صندلیهای خالی سازمان ملل، و میشه تیتر همه کانالهای تلویزیونی، رادیویی، روزنامه و نشریات...اونوقت چقدر نگاهها بهت فرق میکنه، چقدر رفتارها عوض میشه و چقدر احساس حقارت میکنی...باید اینجا باشی تا ببینی که وقتی حتی صفحه اول یاهوی کبک، عکس خانومهایی با بالاتنه لخت میندازه با این توضیح که در جواب نظریه دانشمند دینی ایرانی راجع به زلزله این خانومها آزمایش کردند و نتیجه منفی بوده!!! بعد که دور و بریهات در مورد این نظریه حرف میزنند و از تو هم نظر میخواند یعنی چی!!!.... باید اینجا باشی که بفهمی وقتی با یه عدّه نشستید دور میز شام و تلویزیون هم روشنه و میشنوی "نمایشگاه عکس کیارستمی، هنرمند ایرانی در کانادا......" همه رو مجبور میکنی که ساکت بشند و به این برنامه توجه کنند و اون لحظه افتخار کنی به این هنرمندی که اگر قرار بود ایران باشه ، هیچ کدوم از این افتخارات رو شاید نداشت یا در این حد نداشت....، برای یه فرانسوی، آلمانی، آمریکائی، کانادائی این یه چیز عادیه... ولی در مقابل اون حسّ حقارتی که یه سخنرانی توی دانشگاه کلمبیا پیش میاره، این که بقیه هم این برنامه رو ببینند یه موضوع مهم میشه....آره باید اینجا باشی که ببینی چه چیزهای کوچیکی میتونه از این رو به اون روت بکنه...وقتی همدانشکده ایهات به موقع معرفیت به افراد جدیدتر تاکید میکنند: پروین، ایرانی محبوب ما!!! میدونی باید همه تلاشت رو بکنی تا اون تصویری که پشت این حرف هست رو تغییر بدی...اینها همه برای آدمیه که میخواد جذب جامعهای که توش زندگی میکنه باشه،میخواد همونطوری زندگی کنه که توی کشورش بود، با همون اعتبار و احترام اجتماعی... نمیخواد اینجا هم فقط توی جامعه ایرونی زندگی کنه ، فقط بره سر کار و دانشگاه، توی اتاقش بشینه، بهترین مقالهها رو بنویسه، و ارتباطش محدود باشه با هم وطنهاش....نه من این رو نمیخوام، نه....
تنها آدم قابل توجه که دیدم، اون هم تازه نه توی ورکشاپ، توی راهرو بهش برخوردم، همجنسگرا بود! یعنی نشد تو این سالها یه کَسی کمی تا قسمتی چشم ما رو بگیره، اون هم تازه یا یه حلقه توی گوش سمت چپش نباشه یا همون حلقه توی انگشت دست چپش....
دیشب اومده بودی به خوابم، برخلاف همه شیطنتها و شلوغ بازیهات، چقدر آروم بودی با نگاهی مهربون، خسته هم نبودی! نمیتونم بگم که به خاطر اینه که بهت فکر میکردم، نه... خودت هم خوب میدونی که این روزها انقدر درگیرم که حتی به خودم هم نمیرسم فکر کنم... ولی دلم میخواد نشونه این باشه که خوبی این روزها....
هیچ دانشجویی توی سالن نیست، هر چه هست محققین مراکز تحقیقاتی آژانس فضایی کانادا (ACS) محیط زیست کانادا (EC)، مرکز سنجش از دور کانادا (CCT) ، ناسا و اساتید دانشگاههای مختلف کانادا و آمریکا مرتبط به این پروژه هستند. مسئول هماهنگ کننده این ورکشاپ، "Stephan Blair" که یه آقای مهربونیه یکی از ممتحنین امتحانمه، که قرار شد با هم کمی صحبت کنیم راجع به امتحان، اگر فرصت پیدا کنه.
کایل مک دانلد" هم هست، همون محقق آمریکاییه که پارسال پیشنهاد کاراموزی توی" JPL رو داده بود، و برعکس پارسال، ایندفعه چه شیک و مرتب هم اومده با اون کراوات زرد و موهای جوگندمی سشوار کشیده... سال پیش فکر میکردم، بد لباس تر از این آدم تو زندگیم ندیدم!
"دارا انتخابی فرد" امروز نیست و گفتند که فردا میاد، امروز کار داشته، چقدر من این بشر رو دوست دارم، سال پیش دیدمش، تازه اون هم وقتی کنفرانس تموم شد رفتم جلو و خوش و بش کردیم، انقدر این آدم متواضع و نازنینه که نگو ... پروفسور MIT هست، از محققین JPL و همینطور از مدیران پروژه SMAP. من به خاطر این که بکگراند این رشته رو ندارم خیلی از آدم معروفهای این رشته رو نمیشناسم، ولی بعدها بچههای ایرانی گفتند که وزنه ایه برای خودش توی رشته سنجش از دور!
ایرونی دیگه، "دکتر محمودی" از ARRAY بود. این آدم انقدر مهربون و خاکیه که همه کسانی که میشناسنش اولین چیزی که در موردش میگن اینه. و من هر بار که میشنوم خوشحال میشم از اینکه اینی که از شخصیتش تعریف میکنند ایرانیه، ولی اینها به ملیّت کار ندارند. ولی اگر همین آدم، خوب نبود یا خطایی میکرد، همچین این ملیّت رو توی بوق و کرنا میکردند که همه ما هم انگار باید تاوان اون کار رو بدیم!
تا الان که با چند تا لیوان قهوه تلخ خودم رو سرپا نگاه داشتم....
امروز بارون میباره، تند و ریز، آسمون هم خاکستری. امروز مونیک هم بود، سخنرانی داره، هفته پیش پاور پوینتش رو براش فرستاده بودم، دیروز یه خرده تغییر دادم و صبح سریع بهش نمونه جدید رو دادم. از دور دیدم با یه آقای مرتب خوش قیافه و ظاهراً کمی جدی داره صحبت میکنه و به من اشاره کرد و گفت پروین...دیگه بقیه ش رو نشنیدم، "کلود" بود، استاد دانشگاه واترلو که قبول کرده که یکی از اعضای ژوری امتحانم باشه، نمیدونم چرا دلم ریخت یهو، شاید به نظرم خیلی جدی اومد، به هر حال امتحان همیشه استرس داره، حالا تو هر سنّ و سالی و هر مقطعی!
وقتی کنفرانس تموم شد و تقریبا همه رفته بودن، مونیک جلسه داشت با "کایل" و "استفان". با "کلود" آشنا شدم و حرف زدیم ، خیلی خوب بود، قبلش هم با "استفان" حرف زده بودم. "کلود" یه دانشجوی ایرانی داره و چقدر ازش راضی بود، خدای من... چقدر خوشحال شدم وقتی از این خانوم و همسرش میگفت که استثنائیند، عالیند،...نمیدونید شنیدنش چقدر خوب بود، بهش میگم خوشحالم که تصویر خوبی نسبت به ایرونیها دارید، این رو به فال نیک میگیرم!
شب، قبل از برگشت به کبک با مونیک و کایل رفتیم یه رستوران بار. خود کنفرانس یه طرف و این برنامههایی که بعدش هست یه طرف، چون آشناییها انجام میشه، توی محیط دوستانه تر راجع به کارت و گاهی زندگیت حرف میزنی، و همه این آشناییها باعث میشه که بعدها برای پست دکترا و کار موقعیتهایی رو داشته باشی. نمیدونم چرا کایل فکر میکرد که من فرانسوی باشم! مونیک گفت پروین ایرانیه و ۶ ساله اینجاست . نگاه کایل تغییر کرد و حرکتی کرد که من فکر کردم الان بارونیش رو میپوشه و توی این هوای بارونی، پُر باد و دیوونه میره! به خودم گفتم پروین جان شانست برای رفتن به JPL صفره، فکرش هم نکن، ... با هر ملیتی میشد یه خرده احتمال داد ولی با این برخورد نسبت به ایرانی بودن، فاتحهای بخون به این آرزو...ولی نه...خدا اگر بخواد و من هم که همّت میکنم اون چه که باید بشه میشه! ولی بعدش خوب شد و با سوالهایی که راجع به کارم پرسید و اینکه چقدر دیگه ازش مونده، کمی ته دلم روشن شد....نشد هم که نشد دیگه، بالأخره آدمه و آرزوهاش... یا میرسه بهشون یا نه...آخر دنیا که نمیشه!
به نمودار روی پوستر "رمدا" استاد دانشگاه شربروک اشاره میکنم و میگم چقدر شبیه فرشه، طرحش، رنگ آمیزیش، حتی مقیاسهای رطوبت زمین و گرمای روشنایی (دو تا متغیر رو نمودار) هم مثل شرههای فرشه...با تعجب نگام میکنه ولی مونیک بلند میخنده و میگه تعجبی نداره تو از پارس اومدی، پرشین گرل!!! و به "رمدا" میگه این کامنت پروین در توصیف این نمودار رو هم به پیپرت اضافه کن!
وقتی حین صحبت، یکی برمیگرده میگه هیچ وقت فکر نکردی مدل بشی؟! یا تا به حال به بودن تو هالیوود فکر کردی؟! تنها فکری که به ذهنم میرسه اینه که شاید من رو خنگ دیده برای اینجا بودن، وگرنه که آدمها به خاطر قدُ قواره و قیافه هدف زندگیشون رو انتخاب نمیکنند، بالاخره انگیزه و انتخاب هدف زندگی فراتر از این حرفهاست. اینجور مواقع میگذارم به حساب تعارف و فقط یه لبخند میزنم و ردّ میشم،... بی مزه ها!!!
"بعد میخواهی چه کار کنی؟ میمونی اینجا یا برمیگردی کشورت؟" این سؤالیه که این سالها خیلی بهش برخورد کردم، چه ایران، چه اینجا... مهم نیست کجا بوده، توی اتوبوس، خیابون، دانشگاه، یه جمع علمی، مهمونی ...همیشه جواب دادم، هیچ تصمیمی نگرفتم فعلا هستم تا کارم تموم بشه. نمیدونم چی پیش میاد تا اون وقت، گاهی طرف ادامه میده اگر یه موقعیت خوب باشه اینجا؟ میگم هر وقت پیش اومد بهش فکر میکنم ، همین! توی ایران که چه از خودم و چه از خونواده میپرسند، اونجا هر جوابی بدم سریع قضاوت میشم، اگر بگم برمیگردم، میشنوم: دیوونهای به خدا...اگر برگردی! مگه عقلت کمه...من اگر جای تو بودم!!! اگر بگم نه، میمونم، سریع میگند که خیلی بی عاطفه هستی...پروینی که من میشناختم اینقدر بی احساس و بی معرفت نبود، فکر مامان و آقاجونت رو کن حداقل...من اگر جای تو بودم! خوشبختانه نه من قراره جای کسی باشم، نه کسی جای من!
هر چقدر هم که بخوام فرا ملیتی و فرا فرهنگی فکر کنم، ولی باید بگم که حضور دکتر انتخابی فرد و محمودی، این دو روز حسّ خوبی به من داد. این دو روز از ملیتهای مختلفی اینجا بودند همه هم در یه سطح حالا کمی بالا و پایین، فرقی نیست بین اونی که از نیجریه اومده یا یکی از چشم بادومیهای آسیایی با اون محقق آمریکائی و کانادائی.... مهم اینه که کی هستی، چه کار میکنی،...ولی میدونی؟!!! باید اینجا باشی تا ببینی چه چیزهای سادهای میتونه گند بزنه به زندگیت، به روزات و خداییش با چه چیزهای ساده تری اوج میگیری و شاد میشی....آره باید اینجا باشی، که ببینی وقتی رئیس دولتت حرف میزنه برای صندلیهای خالی سازمان ملل، و میشه تیتر همه کانالهای تلویزیونی، رادیویی، روزنامه و نشریات...اونوقت چقدر نگاهها بهت فرق میکنه، چقدر رفتارها عوض میشه و چقدر احساس حقارت میکنی...باید اینجا باشی تا ببینی که وقتی حتی صفحه اول یاهوی کبک، عکس خانومهایی با بالاتنه لخت میندازه با این توضیح که در جواب نظریه دانشمند دینی ایرانی راجع به زلزله این خانومها آزمایش کردند و نتیجه منفی بوده!!! بعد که دور و بریهات در مورد این نظریه حرف میزنند و از تو هم نظر میخواند یعنی چی!!!.... باید اینجا باشی که بفهمی وقتی با یه عدّه نشستید دور میز شام و تلویزیون هم روشنه و میشنوی "نمایشگاه عکس کیارستمی، هنرمند ایرانی در کانادا......" همه رو مجبور میکنی که ساکت بشند و به این برنامه توجه کنند و اون لحظه افتخار کنی به این هنرمندی که اگر قرار بود ایران باشه ، هیچ کدوم از این افتخارات رو شاید نداشت یا در این حد نداشت....، برای یه فرانسوی، آلمانی، آمریکائی، کانادائی این یه چیز عادیه... ولی در مقابل اون حسّ حقارتی که یه سخنرانی توی دانشگاه کلمبیا پیش میاره، این که بقیه هم این برنامه رو ببینند یه موضوع مهم میشه....آره باید اینجا باشی که ببینی چه چیزهای کوچیکی میتونه از این رو به اون روت بکنه...وقتی همدانشکده ایهات به موقع معرفیت به افراد جدیدتر تاکید میکنند: پروین، ایرانی محبوب ما!!! میدونی باید همه تلاشت رو بکنی تا اون تصویری که پشت این حرف هست رو تغییر بدی...اینها همه برای آدمیه که میخواد جذب جامعهای که توش زندگی میکنه باشه،میخواد همونطوری زندگی کنه که توی کشورش بود، با همون اعتبار و احترام اجتماعی... نمیخواد اینجا هم فقط توی جامعه ایرونی زندگی کنه ، فقط بره سر کار و دانشگاه، توی اتاقش بشینه، بهترین مقالهها رو بنویسه، و ارتباطش محدود باشه با هم وطنهاش....نه من این رو نمیخوام، نه....
تنها آدم قابل توجه که دیدم، اون هم تازه نه توی ورکشاپ، توی راهرو بهش برخوردم، همجنسگرا بود! یعنی نشد تو این سالها یه کَسی کمی تا قسمتی چشم ما رو بگیره، اون هم تازه یا یه حلقه توی گوش سمت چپش نباشه یا همون حلقه توی انگشت دست چپش....
دیشب اومده بودی به خوابم، برخلاف همه شیطنتها و شلوغ بازیهات، چقدر آروم بودی با نگاهی مهربون، خسته هم نبودی! نمیتونم بگم که به خاطر اینه که بهت فکر میکردم، نه... خودت هم خوب میدونی که این روزها انقدر درگیرم که حتی به خودم هم نمیرسم فکر کنم... ولی دلم میخواد نشونه این باشه که خوبی این روزها....
۱۳۸۹ آبان ۲۴, دوشنبه
سورپرایز!
یه خبر شاد و خوب داریم این روزها توی کبک و اون اینکه، یکشنبه آسیه و رضا دو تا از دوستامون که کمتر از یه ساله با هم دوستند، رفتند مرکز اسلامی مونترال و عقد کردند. همه رو سورپرایز کردند، حتی خونوادههاشون رو!
Jean-Pierre
دیروز بعد از ظهر رفته بودم Sainte-Croix Lotbinièr و تا شب بودم. با ساندرین و دو تا از دوستهاش از دانشگاه لاوال راه افتادیم، هنوز یه خرده نرفتیم، بهم رو میکنه میگه پروین این ماشین خودم نیستا، مال دوست پسرمه، مال من کهنه و قدیمیه، الهی... این سادگی رو! ماشین مشکی شیک و بزرگی بود (راستش من مدل ماشین و اینها به یادم نمیمونه، ماشین باز نیستم. یه بار یه آشنایی دعوتم کرده بود رستوران، وقتی اومدیم بیرون نمیدونستم ماشینش کدوم بود، بنده خدا با مرسدس بنز اومده بود دنبالم!!!). ساندرین بسکتبالیسته و توی یکی از تیمهای مطرح کبک بازی میکنه، جمعه قرار بود با Jean-Pierre بریم تماشای بازیش که شب قبلش به خاطر آسیبی که توی تمرین دید، بازی نکرد و برنامه ما هم کنسل شد. توی مسیر رفتیم دنبال دوست پسرش که یه پسر خوش تیپ و خوش قیافه ایه، ظاهرا فوتبالیسته. توی راه به این فکر میکنم که اینهمه سادگی، صداقت و شفافیت اینها توی رابطه چقدر به این رنگ پوست و موشون بستگی داره؟ که هر چه این رنگ تیره تر میشه با خودش پیچیدگی و تیرگی میاره! این یه حسّ آنی بود، نه تعمیم میدم و نه میخوام نتیجه بگیرم.
این دفعه همین که رسیدم و گایاک اومد جلو، یه دست کشیدم رو سرُ گردنش و دیگه تا آخر شب با خیال راحت نشستم، گاهی هم میومد دور و برم و پاهام رو لیس میزد یا خودش رو به دست و پام میمالید و میرفت، ولی دیگه مثل دفعههای قبل نبود. امشب خسته بود، عصری زیاد دویده بود برای همین بچهها کنارش میخوابیدند، نازش میکردند و خیلی لوسش میکردند. سوژه مورد بحث سر میز شام étude sexuelle بود، انگار مثلا دارند راجع به آشپزی صحبت میکنند. هر کی نظری میداد، اینکه از چه سنی توی مدرسه درس داده میشه، نقش اینترنت، مزایای و معایبش در این زمینه چیه؟!! Jean-Pierre میپرسه تعجب کردی؟ خیلی عادی میگم: نه... چی بگم خب؟!
بعد از شام یه فیلم کمدی فرانسوی دیدیم به اسم Le dîner de cons خیلی وقت بود توی خونواده فیلم ندیده بودم. و ساعت ۹:۳۰ هم برگشتیم کبک، خیلی خوب بود، چند ساعتی دور از درس و نگرانی امتحان.

Jean-Pierre سوپروایزر پروژه ایه که تابستون ۲۰۰۷ تو وزارت حفاظت و توسعه مستمر محیط زیست و پارکها (MDDEP) گذروندم و بعد از اون یه قرارداد سه ماهه باهاشون داشتم که بعد دیگه اومدم دنبال ادامه تحصیل. دوره خوبی بود و با اکیپ خوبی کار کردم. روز اولی که رفتم اونجا، یادم نمیره، هیچ چی از پروژه رو نفهمیدم ولی خیلی مطمئن قبول کردم، و یه خرده بعدتر به بهونهای ایمیل زدم و ضمنا خواستم که سوژه مورد تحقیق رو برام بنویسند که به استاد راهنمام که ایرونی بود بدم که با دیدنش گفت که پروژه بزرگه و نمیرسی سه ماهه تمومش کنی، نگران شدم، این نگرانی رو به Jean-Pierre منتقل کردم، گفت مهم نیست، پروژه مال ماست تا هر جا که بتونی انجام بده، این سیکل ادامه داشت، دیدن استاد راهنما همیشه همراه با نگرانی بود و برعکس اینطرف با آرامش. نه اون مشکل داشت نه این بی خیال. مساله فرهنگی بود. به هر حال ما همیشه استرس داریم، من هم ایرانی بودم و اگر کم میاوردم برای استادم چهره خوبی نداشت، این طرف هم که اینها معتقدند، هر کس در حد توانش و پله پله پیش میره. خلاصه من انقدر استرس و نگرانی داشتم که ۱۰ روز جلوتر از موعد هم کار رو تموم کردم، توی این مدت Jean-Pierre چند بار دعوتم کرد رستوران، توی جلسه سمینارم هم اشاره کرد به قراردادی که بین چند تا کار آموز بهم پیشنهاد شده و اینکه امکان تمدیدش هم هست، خلاصه کلی استاد ایرونی رو هم سر بلند کرد.

اولین باری که دعوتم کرد خونه ش رو هیچ وقت فراموش نمیکنم، اکتبر ۲۰۰۷. اون بار هم قرار بود بریم مسابقه بسکتبال ساندرین و بعد سه تایی بریم خونه اونها و آخر هفته رو اونجا باشم. با اینکه گفته بود که خونه شون کجاست، من خوب نفهمیدم و اینکه نمیدونستم زن داره یا نه؟!! از زندگی خصوصیش چیزی نمیونستم صحبتش نشده بود، فقط میدونستم دو تا دختر بزرگ داره، نمیشد هم که بپرسم، بد بود خب بگم چی؟ یادمه که یه عدس پلو خوشمزه با مخلفات و ماست خیار مفصل و یه کیک بردم، هنوز هم از غذا تعریف میکنند! دم خونه که رسیدیم، تنها سوالی که کردم این بود که حیوون که ندارید توی خونه، به حد مرگ از گربه میترسم! ساندرین گفت مامانم یه سگ داره و ۲۱ گربه داریم!!!! دلم میخواست از همون جا برگردم که گفتند فقط یه گربه و این سگ که یه سالشه توی خونه هستند بقیه توی مزرعه نگهداری میشوند. سگ نگو گوساله بگو، بسکه بزرگ بود. اینجا، ممکنه که بچههاشون نیان جلو، مهم نیست اما حتما باید دستی به سروگوش حیووناشون بکشی و یه تعارفی راجع بهشون بکنی. تا آخر شب، تا گایاک میومد طرفم Jean-Pierre صداش میکرد و اون سر جاش میایستاد ولی گوگیجه گرفته بود که این تازه وارد چرا تحویلش نمیگیره، از اونجا که گایاک سگ هلن، همسر Jean-Pierre بود، لازم بود که یه خرده بیشتر تحویلش بگیرم، خلاصه فردای اون روز بالاخره من با ترس و لرز فراوون دستی زدم به سرُگوشش و به هلن هم گفتم: گایاک چه چشمهای قشنگ و مهربونی داره، اینجوری هم با گایاک دوست شدم و هم با هلن !
Jean-Pierre یکی از آدمهای خوب و مهم زندگیمه، یه حامی قوی و مهربون تو کبک در حد پدر. و خونوادش هم یه خونواده هستند برام... مرسی خدا!
این دفعه همین که رسیدم و گایاک اومد جلو، یه دست کشیدم رو سرُ گردنش و دیگه تا آخر شب با خیال راحت نشستم، گاهی هم میومد دور و برم و پاهام رو لیس میزد یا خودش رو به دست و پام میمالید و میرفت، ولی دیگه مثل دفعههای قبل نبود. امشب خسته بود، عصری زیاد دویده بود برای همین بچهها کنارش میخوابیدند، نازش میکردند و خیلی لوسش میکردند. سوژه مورد بحث سر میز شام étude sexuelle بود، انگار مثلا دارند راجع به آشپزی صحبت میکنند. هر کی نظری میداد، اینکه از چه سنی توی مدرسه درس داده میشه، نقش اینترنت، مزایای و معایبش در این زمینه چیه؟!! Jean-Pierre میپرسه تعجب کردی؟ خیلی عادی میگم: نه... چی بگم خب؟!
بعد از شام یه فیلم کمدی فرانسوی دیدیم به اسم Le dîner de cons خیلی وقت بود توی خونواده فیلم ندیده بودم. و ساعت ۹:۳۰ هم برگشتیم کبک، خیلی خوب بود، چند ساعتی دور از درس و نگرانی امتحان.
Jean-Pierre سوپروایزر پروژه ایه که تابستون ۲۰۰۷ تو وزارت حفاظت و توسعه مستمر محیط زیست و پارکها (MDDEP) گذروندم و بعد از اون یه قرارداد سه ماهه باهاشون داشتم که بعد دیگه اومدم دنبال ادامه تحصیل. دوره خوبی بود و با اکیپ خوبی کار کردم. روز اولی که رفتم اونجا، یادم نمیره، هیچ چی از پروژه رو نفهمیدم ولی خیلی مطمئن قبول کردم، و یه خرده بعدتر به بهونهای ایمیل زدم و ضمنا خواستم که سوژه مورد تحقیق رو برام بنویسند که به استاد راهنمام که ایرونی بود بدم که با دیدنش گفت که پروژه بزرگه و نمیرسی سه ماهه تمومش کنی، نگران شدم، این نگرانی رو به Jean-Pierre منتقل کردم، گفت مهم نیست، پروژه مال ماست تا هر جا که بتونی انجام بده، این سیکل ادامه داشت، دیدن استاد راهنما همیشه همراه با نگرانی بود و برعکس اینطرف با آرامش. نه اون مشکل داشت نه این بی خیال. مساله فرهنگی بود. به هر حال ما همیشه استرس داریم، من هم ایرانی بودم و اگر کم میاوردم برای استادم چهره خوبی نداشت، این طرف هم که اینها معتقدند، هر کس در حد توانش و پله پله پیش میره. خلاصه من انقدر استرس و نگرانی داشتم که ۱۰ روز جلوتر از موعد هم کار رو تموم کردم، توی این مدت Jean-Pierre چند بار دعوتم کرد رستوران، توی جلسه سمینارم هم اشاره کرد به قراردادی که بین چند تا کار آموز بهم پیشنهاد شده و اینکه امکان تمدیدش هم هست، خلاصه کلی استاد ایرونی رو هم سر بلند کرد.
اولین باری که دعوتم کرد خونه ش رو هیچ وقت فراموش نمیکنم، اکتبر ۲۰۰۷. اون بار هم قرار بود بریم مسابقه بسکتبال ساندرین و بعد سه تایی بریم خونه اونها و آخر هفته رو اونجا باشم. با اینکه گفته بود که خونه شون کجاست، من خوب نفهمیدم و اینکه نمیدونستم زن داره یا نه؟!! از زندگی خصوصیش چیزی نمیونستم صحبتش نشده بود، فقط میدونستم دو تا دختر بزرگ داره، نمیشد هم که بپرسم، بد بود خب بگم چی؟ یادمه که یه عدس پلو خوشمزه با مخلفات و ماست خیار مفصل و یه کیک بردم، هنوز هم از غذا تعریف میکنند! دم خونه که رسیدیم، تنها سوالی که کردم این بود که حیوون که ندارید توی خونه، به حد مرگ از گربه میترسم! ساندرین گفت مامانم یه سگ داره و ۲۱ گربه داریم!!!! دلم میخواست از همون جا برگردم که گفتند فقط یه گربه و این سگ که یه سالشه توی خونه هستند بقیه توی مزرعه نگهداری میشوند. سگ نگو گوساله بگو، بسکه بزرگ بود. اینجا، ممکنه که بچههاشون نیان جلو، مهم نیست اما حتما باید دستی به سروگوش حیووناشون بکشی و یه تعارفی راجع بهشون بکنی. تا آخر شب، تا گایاک میومد طرفم Jean-Pierre صداش میکرد و اون سر جاش میایستاد ولی گوگیجه گرفته بود که این تازه وارد چرا تحویلش نمیگیره، از اونجا که گایاک سگ هلن، همسر Jean-Pierre بود، لازم بود که یه خرده بیشتر تحویلش بگیرم، خلاصه فردای اون روز بالاخره من با ترس و لرز فراوون دستی زدم به سرُگوشش و به هلن هم گفتم: گایاک چه چشمهای قشنگ و مهربونی داره، اینجوری هم با گایاک دوست شدم و هم با هلن !
Jean-Pierre یکی از آدمهای خوب و مهم زندگیمه، یه حامی قوی و مهربون تو کبک در حد پدر. و خونوادش هم یه خونواده هستند برام... مرسی خدا!
۱۳۸۹ آبان ۲۱, جمعه
دیوار مقوایی و حفظ پرایوسی!!!
کبکیها یه اصطلاحی دارند برای واحدهای آپارتمانی که میگند دیوارش از کارتونه، یا همون دیوار مقوایی. نفس بکشی، همسایه صدات رو میشنوه.آپارتمان سمت راستی ما دو تا پسر هندی زندگی میکنند که دیوار آشپزخونه و پذیرایی مون مشترکه، وقتی آشپزی میکنند یا مهمون دارند، صداشون رو میشنویم، خیلی بلند صحبت میکنند. انگلیسی حرف میزنند. یعنی از این هفت هشت تا هندی که توی این ساختمون هست، دو تاشون نیستند که زبون مشترک داشته باشند یا مذهب مشترک. هند کشور هفتاد دو ملت و بیشمار زبان و مذهبه دیگه! ما آروم حرف میزنیم و اونها صدای ما رو نمیشنوند، تازه اگر بشنوند هم متوجه نمیشند، چون فرانسوی بلد نیستند. فقط صدای موزیک رو میشنوند، البته دِپتی، یکی از آنها، بهم گفته وقتی تو میخندی هم میشنویم، میگه خنده ت خاصه و خیلی شاده، نمیدونم این نظر اونه!
مدتیه که صدا تغییر نکرده و تقریبا یه ماهی میشه که فقط صدای جیغ ویقیِ دختر کبکی جوونی شنیده میشه، ظاهراً این آقا دیگه داره ثبات پیدا میکنه! خلاصه که این دیوارهای مقوایی جایی برای حفظ پرایوسی نمیگذاره! خدا پدر سازنده های گوشی رو بیامرزه!
---------------------------------------------
عکسها از گوگل.
۱۳۸۹ آبان ۲۰, پنجشنبه
می خندم بهشُ میگم: نگران نباش عزیز من، آدمی به همه چی عادت میکنه...سخت نیست!
چشمهای سیاه قشنگش با اون نگاه عمیق بهم میگند که باورم نمیکنه، میخواد ادامه بده که انگشتمُ آروم میگذارم رو لبشُ میگم هیسسس ....حالا چی میخوری؟ چی سفارش بدیم؟ یه چیز سنتی ایرونی، باشه؟!!!
۱۳۸۹ آبان ۱۹, چهارشنبه
قانون
بعد از یک ساعت شنا میام کنار بچهها که وسط استخر در حال حرف زدن و ریلکس هستند. آروم خوابیدم رو آب و به حرفهاشون گوش میدم، خداییش این دوستهای فرانسوی ما توی غیبت کردن و حرف زدن از هر چیز و هر کَس خُدان. هر وقت با این سری از بچهها میام بیرون، اخبار همه دانشکده رو دارم، کی دیشب با کی خوابیده، کی آخر هفته رو با کی گذرونده، فلانیها با هم به هم زدند، میدونی چرا؟ دخترِ خیانت کرده یا پسرِ زیر آبی رفته، کی جدید اومده، کی رفته،... بعضیها رو که اصلا نمیشناسم ولی اخبارشون رو دارم، من فقط گوش میدم، حرف نمیزنم، وقتی روی صحبتشون به من میشه با گفتن أی راستی... نه چرا!!! تمومش میکنم. خلاصه داشتم میگفتم، همینطور که در حال ریلکس بودم و به بچهها گوش میکردم، دو تا دختر ۱۷-۱۶ سال خوشگل و خوش هیکل وارد شدند، مایوهاشون چشمم رو گرفت، خیلی خوشگل بودند. رو میکنم به بچهها و میگم مایوشون رو.....، که میبینم آنها هم به این دو تا نگاه میکنند، تقریبا همه اونهایی که شنا نمیکردند، حواسشون به اینها بود. یه صدایی از پشت سرم میگه به نظر شما هم این دو تا قشنگند؟ برمیگردم به سمت صدا، یه پسر کبکی ۲۶-۲۵ ساله است، میگم آره! همینطور که با نگاهش دخترها رو دنبال میکنه که به سمت کم عمق استخر میرند، میپرسه: به نظرت چند سالشونه؟ جواب میدم ماکزیمم ۱۷ سال. با حسرت میگه: آره، فکر میکردم!!!
نگاهش رو برمیگردونه رو به من و میگه: اریک هستم و به اسپانیایی چیزی میگه. اسمم رو میگم و ادامه میدم که اسپانیش نیستم، به عربی یه جمله میگه که میگم عرب هم نیستم، ایرانیم و بعد هم میرم که شنا کنم. هنوز حواسش به اونهاست و با حسرت نگاهشون میکنه! دخترها هم توی قسمت کم عمق ایستادند و مشغول حرف زدن با یکی دو تا پسر هم سن و سال خودشونند!
ارتباط داشتن با دختر پسرهای زیر ۱۸ سال برای افراد مسنتر از اونها ممنوعه. بچههای زیر ۱۸ سال فقط میتونند با هم سنّ و سالهای خودشون به قولی مکاشفه جنسی داشته باشند، اون هم نه بیشتر. البته اینجوری تعریف شده ولی همیشه که اینجوری نیست. به هر حال هر چیزی امکان داره و هیچ چیزی ناممکن نیست، ارتباط یکی زیر ۱۸ سال با یکی خیلی مسنتر هم همینطور! ولی اگر اون دختر یا پسر سالهای بعد هم شکایت کنه و ثابت کنه که ارتباطی بوده، طرف مقابل محکومه.
اخیرا شوهر سابق یکی از خوانندههای کبکی که صاحب یک کاباره مخصوص سنّ ۱۷-۱۲ سال بود، به جرم سؤ استفاده جنسی از چند تا دختر ۱۷ ساله یا کمتر که وقتی زیر ۱۸ سال داشتند میرفتند کاباره اون محکوم شده. یکی از اون دخترها، که الان دیگه ۱۷ سالش نیست از این آقا شکایت کرده، و بعد از اون هم چند تا دیگه، و ایشون رو محکوم کردند. حالا ممکنه که به زور هم نبوده باشه و حتی این دخترها در اون زمان خودشون مایل بودند، و یا ممکنه که اونها این آقا رو اغوا کرده باشند،به هر حال از نظر قانون مرد محکومه چون طبق همون قانون دختر زیر ۱۷ سال هنوز عاقل نشده، حتی اگر هم اون خواسته طرف مقابل باید حواسش رو جمع میکرد و این کار رو نمیکرد. این از اون جرمهاست که با اطمینان از حمایت قانون میشه سالها بعد هم شکایت کرد.
اینه که اریک بیچاره فقط میتونه با حسرت اون دو تا رو نگاه کنه یا نهایتش بره جلو چهار تا کلوم حرف بزنه...
نگاهش رو برمیگردونه رو به من و میگه: اریک هستم و به اسپانیایی چیزی میگه. اسمم رو میگم و ادامه میدم که اسپانیش نیستم، به عربی یه جمله میگه که میگم عرب هم نیستم، ایرانیم و بعد هم میرم که شنا کنم. هنوز حواسش به اونهاست و با حسرت نگاهشون میکنه! دخترها هم توی قسمت کم عمق ایستادند و مشغول حرف زدن با یکی دو تا پسر هم سن و سال خودشونند!
ارتباط داشتن با دختر پسرهای زیر ۱۸ سال برای افراد مسنتر از اونها ممنوعه. بچههای زیر ۱۸ سال فقط میتونند با هم سنّ و سالهای خودشون به قولی مکاشفه جنسی داشته باشند، اون هم نه بیشتر. البته اینجوری تعریف شده ولی همیشه که اینجوری نیست. به هر حال هر چیزی امکان داره و هیچ چیزی ناممکن نیست، ارتباط یکی زیر ۱۸ سال با یکی خیلی مسنتر هم همینطور! ولی اگر اون دختر یا پسر سالهای بعد هم شکایت کنه و ثابت کنه که ارتباطی بوده، طرف مقابل محکومه.
اخیرا شوهر سابق یکی از خوانندههای کبکی که صاحب یک کاباره مخصوص سنّ ۱۷-۱۲ سال بود، به جرم سؤ استفاده جنسی از چند تا دختر ۱۷ ساله یا کمتر که وقتی زیر ۱۸ سال داشتند میرفتند کاباره اون محکوم شده. یکی از اون دخترها، که الان دیگه ۱۷ سالش نیست از این آقا شکایت کرده، و بعد از اون هم چند تا دیگه، و ایشون رو محکوم کردند. حالا ممکنه که به زور هم نبوده باشه و حتی این دخترها در اون زمان خودشون مایل بودند، و یا ممکنه که اونها این آقا رو اغوا کرده باشند،به هر حال از نظر قانون مرد محکومه چون طبق همون قانون دختر زیر ۱۷ سال هنوز عاقل نشده، حتی اگر هم اون خواسته طرف مقابل باید حواسش رو جمع میکرد و این کار رو نمیکرد. این از اون جرمهاست که با اطمینان از حمایت قانون میشه سالها بعد هم شکایت کرد.
اینه که اریک بیچاره فقط میتونه با حسرت اون دو تا رو نگاه کنه یا نهایتش بره جلو چهار تا کلوم حرف بزنه...
۱۳۸۹ آبان ۱۸, سهشنبه
ای رهنورد خسته، چه نالی زسرنوشت ....
ای رهنورد خسته، چه نالی زسرنوشت ....دیگر تو را به منزل راحت رسانذه است!
آخرین باری که آقای تٔرود رو دیدم، روز شنبه ۲۵ سپتامبر، ساعت ۱۰ صبح بود. برای یه کار ثبتی با آقاجون داشتم میرفتم دفترخونه، توی خیابون چالوس و مقابل مغازه زغال فروشی رسولی ایستاده بود. آخرین روز سفرم بود، شب پرواز داشتم که برگردم. سریع گفتم: حاج مهدی، لطفا نگه دار، و رو به آقاجون گفتم: میدونم وقت ندارم ولی حتما باید ببینمشون و ازشون خداحافظی کنم! نمیدونستم که این آخرین دیداره...آخرین بار... مقابل چشمهای حیرت زده کسبه محل، عرض خیابون رو دویدم و به آقای تٔرود که در حال رفتن بود سلام کردم، دست دادم و گفتم که امشب میرم، تا سال بعد که دوباره ببینمتون، به یادتون هستم، همیشه، مثل همه این سالها که بودم. با همون لهجه شیرین کردیش بهم گفت (هنوز صداش تو گوشمه): "میدانی؟!! تو دختر خود منی... مثل نگین خودم دوستت دارم. میدانی چرا؟ چون یک دختر خوبی هستی!"همیشه بهم میگفت تو دخترمی، مثل نگینمی... و این افتخار من بود! خیلی دوستش داشتم و هنوز دارم.
امروز صبح همین که کامپیوتر رو روشن کردم، وارد فیس بوک شدم، این خبر رو روی هوم پیج فیس بوک دیدم! خبر کوتاه بود، مثل همیشه، مثل همه خبرهایی که از رفتن میگند، از پرواز، از نبودنها، از دیگه ندیدنها....باور نکردم، ولی حقیقت داشت، مانی سپهر شیر کرده بود، پیام تسلیت بود به همه کوهنوردها، مخصوصاً شقایقیها:" پر کشیذن آقای تٔرود، پدر کوهنوردان بخصوص شقایقیهای کرج را به همه دوستان تسلیت میگویم!" اشکم سرازیر شد، هق هق گریهام پیچیده بود توی خونه، دلم میخواست زار بزنم، چهره ش، آخرین باری که دیدمش از نظرم دور نمیشد. هر بار که میومدم ایران بهم میگفت: "یک بار میام پیشت کانادا، حتما بهت سر میزنم!" ولی اون یک بار نیومد و دیگه نمیاد! چقدر غم داره این روز سرد...چرا آسمون نمی باره، امروز که انقدر سرده، غم انگیزه.....توی این غربت سرد چه سخته باورش! باور نمیکنه دلم نه... باور نمیکنه!
--------------------------------------------------------------------
عکس از وب سایت رسمی گروه کوهنوردی شقایق کرج!
http://www.shaghayeghiha.com/Default.aspx
۱۳۸۹ آبان ۱۷, دوشنبه
Château Frontenac
دیشب یه ایمیل داشتم از مسئول برنامههای فرهنگی Cegep Ste-Foy که یکی از کالجهای بزرگ و خوب کبکه که خواسته بود در صورت امکان، برای برگزاری یه کنفرانس راجع به زرتشت، هنر، رقص، نقّاشی و موزیک ایرانی باهاشون همکاری کنم. خیلی خوشحال شدم که یه کار فرهنگی در زمینه ایران داره انجام میشه، یه نگاه مثبتی میده، توی یه مدرسه، اونهم از طریق خودمون نیست، از طرف خود کبکیها... حسّ خوبی بود. نمیدونم که آدرس ایمیل من رو از کجا گیر آورده بود، البته خیلی هم تعجب نکردم، چون تو این سالها خیلی پیش اومده برام، ظاهراً رو سایت دانشگاههای کبک تحقیق میکنند، و خب اسم و فامیل من هم کاملا پارسیه و ایمیل رو میزنند، من هم تا جایی که بتونم همکاری میکنم، برای خودم هم خوبه برای جا افتادن توی محیط. امروز تماس گرفتند و صحبت کردیم، بهشون گفتم به دلیل امتحانی که دارم ، خودم نمیتونم همکاری کنم ولی حتما افرادی رو بهتون معرفی میکنم. با توجّه به سابقه کاریم در دبیرستان و پیش دانشگاهی، و همینطور علاقه مندیم به کارها و فعالیتهای اجتماعی، قرار گذاشتیم که توی ژانویه بعد از امتحانم همدیگه رو ببینیم و قهوهای بخوریم و در مورد همکاری توی فعالیتهای فرهنگی صحبت کنیم. امید به خدا!
بعد این ایمیل رو برای انجمن ایرانیها فرستادم و منتظر جواب هستم،امیدوارم که کسانی مایل به همکاری پیدا بشند!
این روزها خیلی مشغولم، از صبح تا عصر دانشکده هستم رو پروژه کار میکنم، و ساعت ۶ عصر میرم کتابخونه دانشگاه لاوال تا ۱۱:۳۰-۱۱ شب اونجا میخونم و مینویسم، دیگه میرسم خونه نیمه شبه. نگران امتحانم هستم، مونیک فقط به پروژه جدید فکر میکنه، نمیدونم چرا اینقدر خیالش از بابت من راحته، من خودم خیالم راحت نیست! عادت دارم وقتی درس میخونم مخصوصا ایام امتحانات، برای کسی توضیح بدم. خدا بیامرز مادرجون پا به پای من همه درسهای الکترونیک، مخابرات، سیستمهای کنترل خطی،... رو خوند! مینشست رو مبل مقابل من با تسبیح توی دستش، آروم صلوات میفرستاد و من همه درسها رو خط به خط بهش توضیح میدادم. هر جا که گیر میکردم و نمیفهمیدم، بهش غر میزدم که مادرجون، لبات که تکون میخوره برای صلوات حواس من رو پرت میکنه، و یاد نمیگیرم، الهی بگردمش، الان خیلی بهش احتیاج دارم! یه گوش مفت، یه نگاه آروم و مهربون با حوصله زیاد که تحمل کنه من رو این چند وقت و از تکرار درس و کارم خسته نشه!
------------------------------------------------------------
عکسها از گوگل.
http://en.wikipedia.org/wiki/Ch%C3%A2teau_Frontenac
۱۳۸۹ آبان ۱۶, یکشنبه
روشور-سفیداب
یکی دو سالی بود که اینجا بودم، یه بار یه دختری توی رزیدانس ازم در مورد سفیداب پرسید، محصول ایرانی که برای پوست خوبه، پوستهای مرده رو برمیداره، لک و لوک پوست رو پاک میکنه و نرم کننده است. این اطلاعات رو از اینترنت گرفته بود. کلمه سفیداب رو هم درست تلفظ نمیکرد، یه خرده که توضیح داد متوجه شدم و بهش گفتم که از ایران برات میارم.
بعد از اون هر بار که با دوستهای غیر ایرونی میرفتیم استخر و سونا، بهشون یه دونه روشور میدادم، با همین تبلیغات و خب خودم هم سیر داغ پیاز داغش رو زیاد میکردم، پیلینگ طبیعی، محصول ایرونی که ...و همه هم راضیند و کلی بهم میگن که پوستشون چه نرمتر و بهتر از قبل شده!
دیشب توی سونا دست هر کدوم از بچهها یه دستکش توری بافت و یه سفید آب میبینم که همینطور که حرف میزدند مشغول برداشتن پوستهای مرده بودند!
ولی خداییش خیلی بچههای گل و نجیبی اند که یکیشون هم تا به حال بهم نگفته خب اگر این محصول انقدر خوبه تو چرا خودت استفاده نمیکنی؟!!!!
-------------------
عکساز گوگل.
دیشب توی سونا دست هر کدوم از بچهها یه دستکش توری بافت و یه سفید آب میبینم که همینطور که حرف میزدند مشغول برداشتن پوستهای مرده بودند!
ولی خداییش خیلی بچههای گل و نجیبی اند که یکیشون هم تا به حال بهم نگفته خب اگر این محصول انقدر خوبه تو چرا خودت استفاده نمیکنی؟!!!!
-------------------
عکساز گوگل.
۱۳۸۹ آبان ۱۴, جمعه
خب شنبه شب بود دیگه...
امروز ظهر خونه بودم که صدای آلارمی که به دفتر آتیش نشونی مرتبطه بلند شد، این یعنی اینکه توی ساختمون یه حادثه مهمی مثل آتیش سوزی اتفاق افتاده. چون هر واحد برای خودش یه آلارم داره و وقتی بوی سوختگی بلند بشه صداش در میاد و اگر این بوی سوختگی زیاد باشه یعنی آتیش سوزی شده باشه خب صدای آلارمی که به سازمان آتیش نشونی متّصله در میاد و آنها سریع خودشون رو به محل حادثه میرسونند.
تندی صدای توی آپارتمان رو قطع کردم، ایریس از اتاقش میاد بیرون و میپرسه چی شده ؟در جوابش میگم فکر کنم یه مانوره ولی باید بریم بیرون. این جواب رو دادم چون هم اینجا و هم دانشگاه لاوال اوایل ترم یه مانور میگذاشتند حالت حادثه و آتیش سوزی، و سکوریتی میومد و همه رو سریع میبردند بیرون که برآورد کنند که در زمان حادثه چگونه میتونند مدیریت کنند و هم اینکه همه آمادگی داشته باشند. یه دفعه یادم میفته که نه اینجا دانشگاهه و نه اول ترم و به ایریس میگم ظاهراً موضوع جدیه باید زود بریم، ولی با اینحال با آرامش و خونسردی آماده میشیم.
همینطور صدای بلند آلارم توی ساختمون پیچیده به اضافه صدای پا و همهمه آدمها از توی راهرو که رفتیم پایین، ماشین آتیش نشونی اومده بود به علاوه چند تا آتیش نشون خوش تیپ که سریع پلهها رو رفتند بالا تو ساختمون. هوا سرده و بارون تندی هم میاد و اکثرا با لباس توی خونه هستند، دّره با یه تاپ و شلوارک کوتاه و یه پالتو بلند روش، خیلی هم ترسیده بود. ریمه که با پیژاما و با وسایلش و حسابی هول کرده، دو تا کیف بزرگ رو دوشش بود. من و ایریس ظاهراً از همه آماده تر و خونسرد تریم. حالا ایریس با دمپایی توی خونه، ولی من چون فکر میکردم که نمایشیه، قشنگ حاضر شدم!
تو کبک، به قول خود کبکی ها، سکسیترین مردها، آتیش نشونها هستند! این رو همون ترم اول کلاس زبان، تازه یه ماهی بود که اومده بودم اینجا، استاد زبان، ریچارد دیون که ادعا میکرد پسر عموی سلین دیون هست بهمون گفت! این حرف رو از زبون خیلی از کبکیها مخصوصا دخترها و خانومها هم شنیدم!
با موبایل عکس گرفتم ولی متاسفانه نتونستم آپلودش کنم.
سالهای قبل با یه سری از دوستهای ایرونی برنامه شب نشینی ماهانه داشتیم. دور هم جمع میشدیم و بازی میکردیم تخته نرد، کارت و گاهی هم فیلم میدیدیم. یکی از شنبه شبهای زمستون ۲۰۰۶ یا ۲۰۰۷، که شب خیلی سردی بود و همه جا هم یخ زده، برنامه داشتیم توی یکی از سالنهای رزیدانس دختران، جایی که من و ۴-۳ تا از دخترهای ایرونی زندگی میکردیم. حدود ساعت ۲ شب بود که دیگه کم کم بچهها رفتند و ما هم داشتیم وسایلمون رو جمع میکردیم که بریم اتاق هامون که صدای آلارم آتیش سوزی پیچید! اون صدا، اون موقع شب، یعنی یه حادثه واقعی و مطمئناً مانور نبود. سریع سکیوریتی اومد و به ما گفت که بریم بیرون، ساختمون مقابل. خودشون هم در تک تک اتاقها رو میزدند، و بچهها رو از خواب بیدار میکردند که برند بیرون.
ما از همون جا رفتیم ، حالا ما با کفش و لباس گرم مناسب بیرون رفتن توی اون هوای سرد که نبودیم، خب چه میدونستیم چی پیش میاد و مهمونی هم که توی ساختمون خودمون بود. خلاصه مدتی طول کشید تا همه چیز رو مهار کنند و برگردیم به رزیدانس. ظاهراً یکی از دخترها توی اتاقش شمع روشن کرده بود و بعد هم رفته بود بیرون، و همون شمع باعث این شرّ شده بود. حالا برگشتیم ولی هنوز اجازه نداشتیم بریم توی طبقاتمون و همه جلوی در ایستادیم. ما چند تا دوست هم کنار هم بودیم و نزدیک این خانومها و آقایون آتیش نشون، که شنیدیم یکیشون با تعجب به بقیه گفت: به ما گفته بودند رزیدانس دخترها... اینطور نبود؟!!! توجه ما هم جلب شد، راست میگفت بیش از نیمی از جمعیت پسر بودند، اون موقع شب!!!
خب شنبه شب بود دیگه...
--------------------
عکسها از گوگل.
تندی صدای توی آپارتمان رو قطع کردم، ایریس از اتاقش میاد بیرون و میپرسه چی شده ؟در جوابش میگم فکر کنم یه مانوره ولی باید بریم بیرون. این جواب رو دادم چون هم اینجا و هم دانشگاه لاوال اوایل ترم یه مانور میگذاشتند حالت حادثه و آتیش سوزی، و سکوریتی میومد و همه رو سریع میبردند بیرون که برآورد کنند که در زمان حادثه چگونه میتونند مدیریت کنند و هم اینکه همه آمادگی داشته باشند. یه دفعه یادم میفته که نه اینجا دانشگاهه و نه اول ترم و به ایریس میگم ظاهراً موضوع جدیه باید زود بریم، ولی با اینحال با آرامش و خونسردی آماده میشیم.
تو کبک، به قول خود کبکی ها، سکسیترین مردها، آتیش نشونها هستند! این رو همون ترم اول کلاس زبان، تازه یه ماهی بود که اومده بودم اینجا، استاد زبان، ریچارد دیون که ادعا میکرد پسر عموی سلین دیون هست بهمون گفت! این حرف رو از زبون خیلی از کبکیها مخصوصا دخترها و خانومها هم شنیدم!
با موبایل عکس گرفتم ولی متاسفانه نتونستم آپلودش کنم.
سالهای قبل با یه سری از دوستهای ایرونی برنامه شب نشینی ماهانه داشتیم. دور هم جمع میشدیم و بازی میکردیم تخته نرد، کارت و گاهی هم فیلم میدیدیم. یکی از شنبه شبهای زمستون ۲۰۰۶ یا ۲۰۰۷، که شب خیلی سردی بود و همه جا هم یخ زده، برنامه داشتیم توی یکی از سالنهای رزیدانس دختران، جایی که من و ۴-۳ تا از دخترهای ایرونی زندگی میکردیم. حدود ساعت ۲ شب بود که دیگه کم کم بچهها رفتند و ما هم داشتیم وسایلمون رو جمع میکردیم که بریم اتاق هامون که صدای آلارم آتیش سوزی پیچید! اون صدا، اون موقع شب، یعنی یه حادثه واقعی و مطمئناً مانور نبود. سریع سکیوریتی اومد و به ما گفت که بریم بیرون، ساختمون مقابل. خودشون هم در تک تک اتاقها رو میزدند، و بچهها رو از خواب بیدار میکردند که برند بیرون.
ما از همون جا رفتیم ، حالا ما با کفش و لباس گرم مناسب بیرون رفتن توی اون هوای سرد که نبودیم، خب چه میدونستیم چی پیش میاد و مهمونی هم که توی ساختمون خودمون بود. خلاصه مدتی طول کشید تا همه چیز رو مهار کنند و برگردیم به رزیدانس. ظاهراً یکی از دخترها توی اتاقش شمع روشن کرده بود و بعد هم رفته بود بیرون، و همون شمع باعث این شرّ شده بود. حالا برگشتیم ولی هنوز اجازه نداشتیم بریم توی طبقاتمون و همه جلوی در ایستادیم. ما چند تا دوست هم کنار هم بودیم و نزدیک این خانومها و آقایون آتیش نشون، که شنیدیم یکیشون با تعجب به بقیه گفت: به ما گفته بودند رزیدانس دخترها... اینطور نبود؟!!! توجه ما هم جلب شد، راست میگفت بیش از نیمی از جمعیت پسر بودند، اون موقع شب!!!
خب شنبه شب بود دیگه...
--------------------
عکسها از گوگل.
۱۳۸۹ آبان ۱۲, چهارشنبه
جوونیت چی بودی مادر؟!!
مثل همیشه با صدای بلند و با هیجان صحبت میکنه و این بار از اتفاقی که تابستون برای مادر شوهر سابقش افتاده میگه. این خانم هشتادُ پنج ساله، مثل خیلی از بازنشستههای کبکی که دستشون به دهنشون میرسه، هوا که سرد میشه میره فلوریدای آمریکا و با گرم شدن هوا برمیگرده مونترال. به قولی ییلاق قشلاق میکنه و پائیز و زمستون رو در هوای خوب اونجا و بهار و تابستون رو در گرمای اینجا میگذرونه!
البته تنهایی رو هم دوست نداره و هیچ کجام تنها نیست. یک چام (مردی که باهاش زندگی میکنه) فلوریدایی داره برای زمانی که اونجاست و یه چام هم اینجا داره! هیچ کدوم هم از حضور هم تا اون موقع اطلاع نداشتند، تا وقتی که تابستون، چام فلوریدایی تصمیم گرفت به دیدن ایشون بیاد مونترال... قضیه رو شد و این لیدی ۸۵ ساله دیگه نمیتونست اینجوری ادامه بده و بالاخره بعد از سالها، باید تصمیم میگرفت که یکی از اینها رو انتخاب کنه...
رو به دوستم میکنم و با خنده میگم: چه خانم بلاییه این دیگه... ببین ۲۰ سالگیش چی بوده وقتی ۸۵ سالگیش اینه!!!!
البته تنهایی رو هم دوست نداره و هیچ کجام تنها نیست. یک چام (مردی که باهاش زندگی میکنه) فلوریدایی داره برای زمانی که اونجاست و یه چام هم اینجا داره! هیچ کدوم هم از حضور هم تا اون موقع اطلاع نداشتند، تا وقتی که تابستون، چام فلوریدایی تصمیم گرفت به دیدن ایشون بیاد مونترال... قضیه رو شد و این لیدی ۸۵ ساله دیگه نمیتونست اینجوری ادامه بده و بالاخره بعد از سالها، باید تصمیم میگرفت که یکی از اینها رو انتخاب کنه...
رو به دوستم میکنم و با خنده میگم: چه خانم بلاییه این دیگه... ببین ۲۰ سالگیش چی بوده وقتی ۸۵ سالگیش اینه!!!!
۱۳۸۹ آبان ۱۰, دوشنبه
تفاوت !
یه سری کتاب دستشه و با اون شکم بزرگش داره از پلهها میره بالا که همکارش صداش میزنه و میگه: انقدر کار نکن، مواظب خودت باش! برمیگرده و با یه لبخند قشنگ در جوابش میگه: باردارم، معلول که نیستم!!!
این صحبتها بین دو تا از کارمندهای کتابخونه دانشگاه اتفاق افتاده.

توی این مدتی که اینجام و بین این همه دوست و آشنای کبکی و کانادایی، دخترهای جوون یا خانومهای میانسال، بارداریِ اول یا چندم... تا به حال با پدیده ویار، هوس ترش و شیرین، آخٔ اوخِ این رو نمیخوام اون رو میخوام، نمیتونم، گرممه، سردمه، این حالم رو به هم میزنه، اون رو نمیتونم ببینم و... ندیدم. تا آخرین روز هم میان سر کار و دانشگاه. این مساله رو بهونه نمیکنند برای از زیر کار در رفتن. نمیدونم طبیعت زنهای غربی و شرقی با هم فرق داره یا این هم ریشه در تفاوت فرهنگ داره؟! همون بحث جلب توجه یا...؟
تنها چیزی که اون سالهای اول برام جالب بود این بود که از همون موقع که میفهمند باردارند با خوشحالی و رضایت به همه میگند، توی محل کار، دانشگاه، به مرد به زن، فرق هم نمیکنه بچه اول باشه یا چهارم، بقیه هم انگار مسئولیت دارند که با ذوق این خبر رو پخش کنند. بارها خبر بارداریِ یه همکلاسی یا همکار رو از یه آقای همکار شنیدم!
---------------------------
عکس از گوگل.
این صحبتها بین دو تا از کارمندهای کتابخونه دانشگاه اتفاق افتاده.

توی این مدتی که اینجام و بین این همه دوست و آشنای کبکی و کانادایی، دخترهای جوون یا خانومهای میانسال، بارداریِ اول یا چندم... تا به حال با پدیده ویار، هوس ترش و شیرین، آخٔ اوخِ این رو نمیخوام اون رو میخوام، نمیتونم، گرممه، سردمه، این حالم رو به هم میزنه، اون رو نمیتونم ببینم و... ندیدم. تا آخرین روز هم میان سر کار و دانشگاه. این مساله رو بهونه نمیکنند برای از زیر کار در رفتن. نمیدونم طبیعت زنهای غربی و شرقی با هم فرق داره یا این هم ریشه در تفاوت فرهنگ داره؟! همون بحث جلب توجه یا...؟
تنها چیزی که اون سالهای اول برام جالب بود این بود که از همون موقع که میفهمند باردارند با خوشحالی و رضایت به همه میگند، توی محل کار، دانشگاه، به مرد به زن، فرق هم نمیکنه بچه اول باشه یا چهارم، بقیه هم انگار مسئولیت دارند که با ذوق این خبر رو پخش کنند. بارها خبر بارداریِ یه همکلاسی یا همکار رو از یه آقای همکار شنیدم!
---------------------------
عکس از گوگل.
اشتراک در:
پستها (Atom)
