۱۳۸۹ مهر ۲۵, یکشنبه

Lasko Schnauze

از یک هفته بعد از اومدن من به کبک که مونیک از کنگره برگشت تا حالا تقریبا هر روز با هم جلسه داریم، تحقیق و نوشتن، صحبت و بحث برای پروژه SMAP. من نگران امتحان و پروژه خودم هستم، ولی‌ برای مونیک، این پروژه در اولویته. دو روز توی هفته حالت سرماخوردگی داشتم و ۳-۲ ساعت بیشتر نرفتم دانشگاه، و خب مونیک حواسش هست به اینکه ۲ روز کار کم پیش رفته و به جاش باید آخر هفته جبران بشه. امروز از صبح موندم خونه و اصلا بیرون نرفتم، نشستم به کار ولی‌ هنوز اون قسمتی‌ که باید فردا تحویل بدم رو تموم نکردم. آخر، این گودرگردی و فیس بوک بازی من رو از کار و زندگی‌ میندازه، دو خط میخونم، یه سر به فیس بوک میزنم، چار خط مینویسم یه دور تو گودر می‌‌چرخم، خدا آخر و عاقبت کارم رو به خیر کنه!

ایریس رفته به مغازه عربی‌ نزدیک خونه سفارش کشک داده که براش بیارند، میخواد برای جلسه گروهشون که "پات لاک" دارند، حلیم بادمجون درست کنه ببره. وقتی‌ این رو بهم گفت، من فکر کردم چطور این همه سال، ما ایرونیهای اینجا به فکرمون نرسیده بود که این کار رو کنیم. کشک، از چیزهاییه که هر بار که میریم مونترال، اتاوا، تورنتو یا شهری که مغازه ایرانی داره حتما برای خودمون و دوستامون می‌خریم. گاهی‌ هم از دوستانی که از این شهرها میخوان بیان کبک، خواهش می‌کنیم که برامون بگیرند و بیارند!

به عنوان ژوری باید به یه سری عکس که تو کنکور عکاسی دانشگاه شرکت کرده بودن رای میدادم. هفته پیش، عکس‌ها رو برام فرستاده بودند، دو سری ۷۰-۶۰ تایی. دو سوژه متفاوت؛ یکی‌ در مورد "محیط زیست و حیوانات آبزی" و دیگری راجع به "سفر". یک دختر تونسی با اعتماد به نفس کامل دو تا از عکس‌های خودش رو فرستاده بود، یکی‌ تکی‌ و یکی‌ دیگه با دوست پسرش! نکرده بود حداقل عکسهای خوشگل و خوبی‌ بفرسته. از نظر نور، کادربندی کلا از نظر حرفه‌ای ایراد داشتند! حالا من که حرفه‌ای نیستم ولی خوب با نگاه یه آدم عادی هم در مقایسه با اون همه عکس قشنگ و سوژه‌های جذاب امتیازی نداشت! تا فردا عصر وقت دارم که نظر بدم، به هر عکس از یک تا ۵ امتیاز می‌تونم بدم. انجامشون دادم و قبل از فرستادن یه نظر خواهی هم از ایریس کردم، جالب بود که نظر هامون تقریبا به هم نزدیکه!

یه سگ‌ خوشگل به اسم Lasko Schnauze رو فیس بوک دعوتم کرده بود به دوستی‌ که با کمال میل سریع قبول کردم و ایشون کسی‌ نیست جز سگ‌ خونواده ایریس در آلمان! ایریس و خواهراش، Lasko رو هم عضو فیس بوک کردند، کار جالبیه بالاخره اون رو عضوی از خانواده میدونند!

۱۳۸۹ مهر ۲۴, شنبه

یاد مامان!

حدودا ۱۰-۹:۳۰ صبحه و قدم زنان میرم به سمت فروشگاه، برخلاف دیشب که هوا خیلی‌ سرد بود، با باد و بارون شدید. امروز هوا لطیفه، زمین خیسه از بارون دیشب و پر از برگ‌های رنگ وارنگ ، یک روز قشنگ پاییزی! توی مسیر مثل همیشه از کنار آتلیه نقاشی‌ای میگذرم که مرد نقاش با مو و ریش بلند خاکستری مشغول نقاشیه و طبق معمول چند لحظه می‌ایستم و نگاه می‌کنم. برخلاف همیشه، امروز تنها نبود، دور تا دور، خانومها و آقایون مسن نشسته بودند و به مرد نقّاش نگاه میکردند که با اشاره به یک تابلو که من نمی‌دیدم در حال حرف زدنه. توی مسیر برگشت دوباره جلوی آتلیه می‌ایستم، اینبار هر کدوم از اون خانومها و آقایون که حداقل ۶۰ سالی دارند در حال نقاشی رو بومهای مقابلشون هستنند.

نمیدونستم که اینجا کلاس هم هست، و همیشه وقتی‌ از اونجا ردّ میشم یاد مامان میافتم و دلم میخواد که اگر یه روز بیاد اینجا، حتما بیارمش این آتلیه و با این مرد نقّاش آشناش کنم. نقاشی یکی‌ از هنرهاییه که مامان دوست داره و گاه گاهی‌ هم نقاشی میکنه. چیزهایی هم مینویسه، صدای قشنگی‌ هم داره، مرضیه و دلکش خواننده‌های مورد علاقه شند. در واقع یه جورایی روحیه هنرمندیش رو از مرحوم دائی بزرگش به ارث برده ولی‌ حیف که هیچ وقت جدی به دنبال این علایق و استعداد ش نرفته، یعنی درگیریهای زندگی‌ هم بهش این فرصت رو نداده مگر بعد از فوت بیژن!

بعد از اینکه بیژن برای همیشه رفت، مامان شروع کرد به نقاشی‌، اول از رنگ و روغن شروع کرد که اولین کارش تابلویی از آخرین عکس بیژنه. بعد از اون با مینیاتور و تذهیب ادامه داد. یکی‌ از کارهای مینیاتورش که خیلی‌ دوست دارم هم به بیژن و زندگیش مربوط میشه؛ "آرزو بر آب"، الان عکسی از اون تابلو ندارم که بگذارم اینجا.

در کنار اون زندگی‌ شلوغ و پر رفت و آمد، با شوق خاصی‌ میرفت کلاس و در کنار بچه‌هایی‌ مینشست که از ما هم کوچیکتر بودند. میرفت که نگذاره غم داغ از دست دادن پسر بزرگش از پا بندازدش، با این توجیه که بچه‌های دیگه صدمه می‌‌بینند و اون باید خودش رو برای اینهائی که هستند سر پا نگه داره. هیچ وقت گریه ش یا گله ش از زندگی‌ رو ندیدم. با اینکه توی همون دوران با بزرگترین دروغ زندگیش هم مواجه شد ولی‌ همه این سالها رو با عشق و احترامی بزرگوارانه گذشت کرده. هیچ وقت در این مورد نه صحبت میکنه و نه اجازه میده به کسی‌ که حرفی‌ بزنه!

به خاطر بالا رفتن سنّ و ظرافت کار سالهاست که دیگه کلاس نمیره و به طور جدی نقاشی نمیکنه، ولی‌ هر وقت که فرصت میکنه، برای خودش اتود میزنه، گوشه دفترچه‌های یادداشتش، تقویمش، حاشیه روزنامه‌های روز قبل... بسته به حال و هواش چیزکی هم مینویسه. اتودهایی که از صورت میزنه، یه جورایی شبیه بیژنند، شاید نه خیلی‌، شاید فقط یه هوا!

با دیدن این هنرجوها بیش از هر وقت دیگه یاد مامان و زندگیش افتادم!

------------------------
عکس از گوگل.

۱۳۸۹ مهر ۲۳, جمعه

آش رشته


توی این غروب سرد پائیزی، پر باد و با این بارون شدید، چقدر دلم یک کاسه آش رشته داغ میخواد! کاش "سید مهدی"، اینجا هم یه شعبه داشت!

۱۳۸۹ مهر ۲۱, چهارشنبه

!CV


داریم از در کافه میایم بیرون که چشمم میخوره به اطلاعیه روی در که ظاهراً به دنبال آشپز، صندوقدار، سرو کننده،... برای همون جا و بقیه شعبه‌هاشون هستند. دست ناتالی رو میکشم و میگم بیا بریم بپرسیم ببینیم شرایطشون چیه؟ با تعجب نگام میکنه، قبل از اینکه حرف بزنه میگم بیا، بعد بهت توضیح میدم. از دختر جوونی که پشت دستگاه ایستاده در مورد شرایطشون می‌پرسم، توضیح میده و توی حرفهاش میگه که برای همین کافه فقط کسی‌ رو میخوان که به آشپزی علاقمند باشه. بهش میگم چه خوب، من عاشق آشپزیم! آدرس ایمیل ش رو بهم میده که براش CV بفرستم که بده به مدیر و صاحب کافه. ناتالی هنوز متعجبه که بهش میگم من اصلا اینجوری کار نکردم، اصلا تو CV م سابقه کار این مدلی‌ ندارم. نه توی رستوران کار کردم، نه توی فروشگاه. دلم کمی‌ تنوع میخواد، دلم میخواد با این محیط‌ها هم آشنا بشم، آدمهای متفاوت ببینم، چند ساعت در هفته خوبه، یک خرده از محیط تحقیقاتی‌ و دانشگاهی میام بیرون و خودش کلی‌ خوبه. دلم میخواد تجربه کنم. حالا اومدم یه نامه (motivation letter) نوشتم که وقتی‌ این اطلاعیه رو دیدم، انگیزه زندگیم رو پیدا کردم و این همون کار ایده آلیه که دنبالشم و از این قسم حرفها!!! نمی‌شد که بگم برای تنوع و تجربه میخوام بیام که... تازه کلی‌ از این شر و ورا گفتم، حالا می‌‌بینم اشتباهیCV‌ای رو همراش فرستادم که برای کنسولگری آمریکا فرستاده بودم!!! آخه بگوبا اون CV که به آدم توی آشپزخونه کار نمیدند! طرف نمیگه تو اگر انقدر عاشق آشپزی بودی پس این کارا چیه که کردی؟! اگر از همون نوجوونیت می‌رفتی دنبالش الان خودت توی این زمینه صاحب نام بودی!!! خلاصه که گندی زدم که چی‌...

-------------------------------------------------------
عکس از:
http://www.flickr.com/photos/57609464@N00/3177106356

دوسّم داری؟؟!


توی ترافیک خیابون ولیعصر حول و حوش پارک ملتیم، رو میکنه بهمُ می‌پرسه: منُ دوست داری؟! میگم: تو چطور، تو منُ دوست داری؟ میگه: شما، عادت داری سؤال رو با سؤال جواب بدی؟! میگم که خب چی‌ میشه تو اول بگی‌؟ میگه: من می‌میرم اگه بگم! میگم من هم به خاطر اینکه تو نگران نشی‌، نترسی نمیگم!

۱۳۸۹ مهر ۲۰, سه‌شنبه

Long weekend!


دوشنبه ۱۱ اکتبر به خاطر روز شکر گذاری (Action de grâce یا Thanksgiving) تعطیل بود و خب از این آخر هفته طولانی‌ استفاده کردم و رفتم مونترال دیدن دوستام. شنبه صبح از اینجا، با سه تا از دوستان تونسی (ریمه، دّره و دوستش وجدان) یک ماشین کرایه کردیم و ساعت ۸:۳۰ صبح راه افتادیم. تموم مسیر، مثل این بود که توی یک دیسکو متحرک عربی‌ باشم! موزیک عربی‌ شاد و بلند همراه با رقص و شیطنت دخترها. هوا خوب بود، و پائیز تو جاده همه زیبائیش رو به چشم می‌کشید، زیبا بود، زیبا، زیبا، هزار رنگ...دلم میخواست که تنها بودم با یک موزیک ملایم ایرانی و از دیدن این همه رنگ و قشنگی لذت ببرم. ولی‌ خب با این بچه‌های شاد هم خوب بود. انقدر شیطونی کردند این دخترها که حواس وجدان رو پرت کردند، یهو دیدیم که ماشین پلیس پشتمونه. پلیس‌های اینجا هم که با خوشرویی میان جلو کلی‌ آرزوهای خوب برات میکنند ولی‌ کار خودشون رو انجام میدند. این آقای پلیس عزیز هم گواهینامه و مدارک رو گرفت و بعد هم برگه ۲۰۰$ جریمه به اضافه کم کردن ۳امتیاز از گواهینامه راننده (وجدان) به خاطر سرعت ۱۳۰ km/h به جای ۱۰۰ km/h رو بهمون داد، باز هم با خوشرویی و لبخند و آرزوی روزی خوش پرسید: سوالی ندارید؟!!! بعد از گرفتن برگه جریمه، کلی‌ مقایسه کردیم برخورد پلیس ها و عمل به قانون تو کشورهامون رو با اینجا! و دوباره بچه‌ها انگار که نه انگار که چیزی پیش اومده تا خود مونترال رقصیدند، من که فکر می‌کردم هر آن که از ماشین پیاده بشم ناخوداگاه بلدی برقصم!

خلاصه روز اول رو از ظهر که رسیدیم تا عصر با این بچه‌ها بودم رفتیم دیدن یک دوست مشترک که تازه زایمان کرده بود یک پسر مامانی به اسم "یاسین". عاشق بچه هام، مخصوصا نوزاد. حالا از اون روز دلم میخواد یه مدت قید درس رو بزنم و مامان بشم و یک نی‌نی خوشگل بیارم و به جای صحبت از آخرین اخبار فضایی مربوط به رادار و ماکروویو، اثرات گرمایش زمین، تغییرات جوّی قطب شمال و ... مثل همه مامان ها، که انگار منحصر به فرد‌ترین بچه عالم رو دارند فقط از جیش، پی‌ پی‌، باد بالا و پایین، خوردن و نخوردن شیر، و دیگه هر چیزی که به بچه‌ام مربوط میشه حرف بزنم، بدون یک ذرّه قر زدن یا اظهار خستگی‌ کردن از شب نخوابیدنها و وقت نداشتن برای خودم!

اوایل شب از بچه‌ها خداحافظی کردم که برم پیش یکی‌ دیگه از دوستام. رسوندنم ایستگاه مترو، بلیت گرفتم و پله‌ها رو سلانه سلانه میرم پایین، عجله‌ای ندارم، به تابلوها نگاه می‌کنم که کدوم طرف برم که یک دختر بلوند میگه از اینطرف، نقشه مترو رو نداری؟ میگم نه به علائم نگاه می‌کنم، مسیرم رو می‌پرسه و نقشه ش رو بهم میده. همونطور که به نقشه نگاه می‌کنم سوار میشم، دنبال صندلی‌‌ خالی‌ می‌گردم که کوله پشتیش رو از صندلی‌‌ کناریش برمیداره و با یه نگاه گرم‌ لبخند میزنه، فکر کنم به خاطر اون نقشه توی دستم بوده و همینطور اون همه وسیله که همرامه؛ کوله پشتی‌ سنگین، ساک بزرگی‌ که کادوهام توشه و کیف دستی‌! می‌‌شینم کنارش، همزمان به نقشه نگاه می‌کنم و آدرسی که از گوگل مپ گرفتم، مهربون و صمیمی‌ می‌پرسه کجا میری؟ میگم و اس‌ام‌اس آدرسی که دوستم زده رو بهش نشون میدم، ظاهراً توی یک ایستگاه پیاده میشیم، فقط مسیرمون دو جهت مخالفه! آدرس رو برام مینویسه و خودکارش رو برام به یادگار می‌گذاره!

مهدیه رو بعد از سالها، پارسال که ایران بودم دیدم. سال دوم دبیرستان معلمش بودم، از بچه‌های خیلی‌ زرنگ و درسخون بود که ضمنا به شعر و ادبیات هم علاقه داشت. حدوداً یک ماهی‌ میشه که با همسرش اومدند کانادا، هر دو دکتر داروساز هستند. به شوهرش میگم من هنوز همه نامه‌های عاشقونه‌ای که مهدیه بهم داده رو دارم!از دیدنشون خوشحالم، زوج خوبیند، همیشه از دیدن خوشبختی و زندگی‌ پر مهر دانش آموزهام خیلی‌ خوشحال میشم! شب خوبی‌ رو با هم داشتیم. و روز بعد رو هم تا نزدیک ظهر با هم بودیم و با هم قدم زدیم تا نزدیک محله چینیها، جایی‌ که من با فری دوست دیگه م قرار داشتم.

دیدی یه وقتی‌ با یکی‌ چقدر راحتی‌، چقدر به هم نزدیکید، چقدر حسّ خوبی‌ به هم دارید هر چند هم که زیاد هم دیگه رو نبینید... فری یکی‌ از این آدمهاست توی زندگی‌ من، خیلی‌ کم همدیگه رو می‌‌بینیم، شاید در سال دو یا سه بار، ولی‌ انقدر به هم نزدیکیم که وقتی‌ هم رو می‌‌بینیم برای هم کلی‌ حرف داریم که نگو، از اون بچه‌های کاخ نشینه ولی‌ خیلی‌ خاکی، انسان، آزاد اندیش و دوست داشتنی! با هم رفتیم دیدن مامان و باباش که مدتیه اومدند اینجا، بنده خدا مامانش مریضه و باباش چه عاشقانه همراهشه، دوست داشتم این همه مهر و محبت، این همه مراقبت و حواس جمعی، این همه توجه و آرامش رو...بابای نازنینی داشت، خدا حفظش کنه! برای نهار رفتیم یه رستوران ایرونی و بعد هم من و فری رفتیم آپارتمان فری تا حدود ۷ شب، دوباره نشستیم توی اون بالکن کوچولو، چایی و سیگار و صحبت از نگرانیها و دلشوره‌ها در مورد خبر خوبی‌ که بهم داده بود و من چه خوشحالی‌ها کرده بودم...

شب فری من رو رسوند خونه نادی، با نادی هم اینجا توی کبک آشنا شدم، متولد یک روزیم با اختلاف سنی‌ تقریبا قابل توجه ولی‌ بی‌ اثر تو ارتباطمون... امسال برای دکترا رفته مونترال، جاش خیلی‌ خالیه برام، خونه خوشگل و دانشجوییش رو خیلی‌ قشنگ مرتب کرده بود، یک درخت پربرگ که دیگه پاییزی شده بود هم مقابل پنجره اتاقشه....صبح که زودتر بیدار شدم مدتها مقابل پنجره ایستادم و بهش نگاه کردم، آفتاب که تابیده بود به برگها ، رنگ‌هاشون رو تغییر داده بود، باشکوه بود...
شب اتفاقی‌ کتابی رو از کتابخونه برداشتم و باز کردم، کتاب شعری بود به نام " از کدام سؤ می‌‌آیی؟" از " محمدرضا قنبری"، شعری اومد به نام "سبد روشنایی!" :

و از فراز فرود می‌آیی
چونان قاصدکی در باد
و خیل فرشتگان
که داغداران سفرند

در این سوی خاک
چشمانی به انتظار توست
که سالهاست در چشم خانه‌ها خشکیده اند
به آن امید که می‌آیی
با سبدی از روشنایی
و سبزینه‌ای از گیاه
و نور را و باران را
و نسیم را پیدا میکنی‌

کجایی‌‌ای روح نامیرا
که تبارت را گم کرده ام
و تاراجت را
این چنین به آسانی پذیرا

خیلی‌ این شعر رو دوست داشتم!

روز بعد، صبحانه رو تقریبا ظهر خوردیم و رفتم سر قرار با شقی، دوست دیگه‌ای که با اون هم اینجا آشنا شدم و از نازنینهای روزگاره که اینجا بزرگ شده و الهی بگردم که انقدر مقید به اصول اخلاقی‌ و حریم هاییه که این دفعه توی ایران من به خاطر داشتنشون کلی‌ سرزنش و ریشخند شدم و احساس دمده بودن می‌کردم. هر کار میخواد بکنه میگه خب من ایرانیم هر چند که توی ایران نباشم، این با فرهنگ ما سازگار نیست... میخندم بهش و میگم کدوم فرهنگ برو چند وقت ایران بمون، ببین چه سر گیجه‌ای بگیری... به اسم روشنفکری و امروزه بودن همه چیز رو به هم ریختن، همه اصول رو زیر پا گذاشتن!!! یکی‌ دو ساعت بعد، نادی هم اومد پیشمون و تا ۵-۴:۳۰ با هم بودیم و من اون دو تا رو با هم گذاشتم و سوار مترو شدم و رفتم ایستگاه اتوبوس و حرکت به سمت کبک، ساعت ۹ کبک بودم تا ۱۲ بیدار موندم به امید اومدن ایریس ولی‌ نیومد!

آخر هفته خوبی‌ بود، هر چند امروز از صبح کار داشتم، ظهر یک کنفرانس تلفنی داشتیم برای SMAP و باز هم برای پنجشنبه باید یک گزارشی رو کامل کنم و بفرستم. عصری مسئول کتابخونه زنگ زده و نظرم رو راجع به ایمیل‌ای که جمعه فرستاده می‌پرسه ، می‌پرسم چه ایمیل ای، ندیدم، ببخشید! ظاهراً جمعه برام یک ایمیل زده که به عنوان یکی‌ از اعضای ژوری برای کنکور عکاسی‌ دانشگاه شرکت کنم و من هم اصلا ایمیل رو نخونده بودم! از این کارها زیاد می‌کنم، ایمیل نمیخونم، نامه هام رو گاهی‌ یادم میره باز کنم، خیلی‌ وقتها هم چیز‌های مهمی‌ رو از دست دادم بابتش! رفتم دفترش و با هم حرف زدیم در این زمینه، حالا کلی‌ عکس فرستاده که تا دوشنبه ۱۸ اکتبر باید در موردشون نظر بدم!

-------------------------------------------------------------------------------------
روز شکرگزاری (به انگلیسی: Thanksgiving Day) یک عید سنتی در آمریکای شمالی است که در آن به شکرانه محصولات و نتایج فصل محصول جشنی برگزار می‌شود. در ایالات متحده این جشن در چهارمین پنج شنبه ماه نوامبر و در کانادا در دومین دوشنبه اکتبر گرفته می‌شود.

این روز از تعطیلات رسمی در ایالات متحده آمریکا محسوب می‌شود.
http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B1%D9%88%D8%B2_%D8%B4%DA%A9%D8%B1%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%DB%8C

http://fr.wikipedia.org/wiki/Action_de_gr%C3%A2ce_%28Thanksgiving%29

۱۳۸۹ مهر ۱۵, پنجشنبه

عاشقتم مونیک که که حواست بود و توی اون قسمت از متنی که برای گزارش SMAP نوشتم، اسم و مقاله م رو هم به عنوان رفرنس جا دادی!!! نمیدونستم وقتی‌ از نوشته‌های خودم هم استفاده می‌کنم باید رفرنس بدم. حالا فعلا اسمم تو مقاله هاشون بره تا ایشاالله به زودی خودم برم توی یکی‌ از آزمایشگاههاشون!

یه کوهنورد توی مسیرش، همیشه چشمش به قله است، حتی اگر به هر دلیلی‌ بهش نرسه!

----------------
عکس از گوگل.

۱۳۸۹ مهر ۱۴, چهارشنبه

SMS

صدای رسیدن اس‌ام‌اس گوشی موبایل "دورگه" یه لحظه غافلگیرم میکنه، میخوام برم گوشه سالن و موبایلم رو نگاه کنم که.... یادم می‌افته ایران نیستم و اینجا هم اس‌ام‌اس‌ی در کار نیست! گوشه سالن تنها جایی‌ بود داخل خونه که ایرانسل آنتن میداد و اگر توی سالن نبودم صداش رو نمیشنیدم، برای همین گاهی‌ خیلی‌ دیر جوابت رو میدادم!
یهو دلم تنگ شد برای اس‌ام‌اس هات...

۱۳۸۹ مهر ۱۳, سه‌شنبه

خبر خوب!


بالاخره از این صندوق پستی یک خبر خوب در اومد و نامه‌ای که مدتهاست منتظرشم اومد! دیگه کم کم نگران شده بودم، فکر می‌کردم شاید من مقصرم، مثل همیشه که اگر چیزی اونجور که میخوام نشه، خودم رو محکوم می‌کنم و سرزنش! این بار هم همینطور ولی‌ وقتی‌ سایت پست کانادا رو چک کردم همه چیز حکایت از درست بودن کارم داشت...خب خدا رو شکر که رسید اون چیزی که باید میرسید! اومد هر چند با تاخیر! میتونه یک نشانه باشه که بقیّه خواسته‌ها هم خواهند اومد حالا کمی‌ دیر یا زود، اشکالی نداره، بیان فقط.... حالا با کمی‌ دیرکرد، قبوله!

‌ خوشحالم...
----------------------
عکس از گوگل.

۱۳۸۹ مهر ۱۲, دوشنبه

چو فردا شود فکر فردا کنیم!


بالاخره امروز مونیک رو دیدم. از صبح مثل مرغ سر کنده بودم، میدونستم که توی دانشکده است ۱۰ بار رفتم طبقه پنجم که ببینمش ولی‌ در دفترش بسته بود. ایو (اسیستانش) گفت که یک دانشجوی جدید فوق دکترا براش اومده و با اونه. بهش ایمیل زدم و نوشتم که دلم براتون تنگ شده و مشتاقم که ببینمتون! بچه‌ها از نوع ارتباطم با مونیک تعجب میکنند، بهشون میگم من آدم حسی هستم اگر نتونم ارتباط حسی داشته باشم نمیتونم هم کار کنم. خدا رو شکر که مونیک هم این رو میفهمه. مونیک مثل مامان میمونه برای همه دانشجوهاش یا شاید من اینطوری فکر می‌کنم. بالاخره دیدمش و سوقاتیش رو دادم، خیلی‌ خوشش اومده بود بیشتر از ده بار گفت: وای ی ی مرسی‌ چقدر زیباست!! چقدر رنگش قشنگه! میگم رنگ چشماتونه! با هیجان میگه چقدر ظریفه! چطور آوردیش؟ میبرمش خونه، این رو اینجا نمیگذارم...اصولا اینجا سوقاتیهای دانشجوها رو که از کشوراشون میارند تو دفترشون نگه میدارند و به بقیّه هم نشون میدند. خیلی‌ خوشحال شدم، نگران بودم که خوشش میاد یا نه؟!

ازش می‌خوام یک جلسه بگذاره که در مورد امتحان دکترا حرف بزنیم و برنامه ریزی کنیم برای آمادگیم، میگم که کمی‌ نگرانم. قرار میگذاریم برای فردا، اون بیشتر برام کار و خبر داره در ارتباط با JPL و پروژه SMAP. این خبر بد رو هم بهم داد که فعلا به کارآموزی JPL فکر نکن و ادامه میده به هر حال تو ایرانی‌ هستی‌ و اونجا هم متعلق به ناسا. روز به روز هم که اوضاع بدتر میشه، حالا باید صبر کنم تا ملیّت کاناداییم رو بگیرم بعد ببینم اون وقت چی‌ میشه. حالا فعلا مهمترین چیز امتحانه و پروژه SMAP, تا بعد هم خدا بزرگه. مهم امروزه، فردا رو کی‌ دیده!

۱۳۸۹ مهر ۱۱, یکشنبه

هنوز در سفرم...

آخرین یکشنبه‌ای که ایران بودم روز جالب و غیر قابل پیش بینی‌ در اومد. شبش عروسی‌ دعوت بودم، عروسی‌ یکی‌ از اقوام دور. خب از قبل میدونستم برای همین از قبل وقت آرایشگاه گرفته بودم. روز پیشش، شنبه، یکی‌ از دوستهای قدیمی‌ و بچه محل زنگ زده و برای امشب دعوتم کرده بود برای یک جلسه کتابخونی. از صبح آرایشگاه بودم، یک خرده کار تتواژ هم داشتم. ساعت ۱۵:۳۰ همون دوستم زنگ زده که من الان خونه خانم M هستم و گفتم که تو غروب می‌آیی پیش ما اصرار دارند که تو هم بیای اینجا، خانم انصاری هم هست و دلش میخواد تو رو ببینه. بعد هم خانم M گوشی رو گرفت و تعارف و اصرار کرد که گفتم چشم، اصرار نکنین، میام ، من هم خوشحال میشم ببینمتون. هیچ نپرسیدم که کی‌ هست، کی‌ نیست، اصلا مهمونیتون برای چیه فقط گفتم من شب میخوام برم عروسی‌ اشکال نداره آماده عروسی‌ رفتن بیام؟ گفتند نه بیا ، دلمون برات تنگ شده و میخواهیم ببنیمت. طوری که دوستم گفت ، فکر می‌کردم خودشون سه تا هستند. حالا خانم انصاری، عین ۴ سال دبیرستان مدیرم بوده و خانوم M ناظم کلاس دوم دبیرستانم، که اون موقع مثل چی‌ ازش خیلی‌ می‌ترسیدم، از بس سختگیر بود، طوری که بعد‌ها هم که همکارش شدم وقتی‌ زنگ میخورد و سر بچه‌ها داد میزد که برند کلاس، من زودتر میدویدم سمت کلاس! خلاصه ساعت ۵ آماده برای عروسی، رفتم خونه خانم M. وای چشمتون روز بد نبینه، نگو مهمونی ختم انعام داشته و همه همکارهای قدیمیش رو دعوت کرده بوده، یا اینکه جلسه ماهانه داشتند، نمیدونم! فکر کن، یعنی‌ مدیر (که خب میدونستم هست)، ناظم‌های از کلاس اول دبیرستان تا چهارم، دبیر‌های عربی‌، معارف اسلامی، امور تربیتی (زمان ما امور تربیتی هم بود) و هر چی‌ معلم مذهبی‌ که بود، همه جمع بودند! حالا من با اون لباس شب، با اون سر و شکل، آرایش کرده، تتو، پای بی‌ جوراب، ناخنهای لاک زده، زلم زیمبو، مانتوم رو که درنیاوردم، مانتو که چه عرض کنم یک چیزی به اسم مانتو، نشستم، یک کتاب دعا هم گرفتم و باهاشون همراهی کردم. تک تکشون رو به اسم یادم بود و از هر کدوم هم خاطره‌ای که خوب بود رو یاد آوری کردم، وگرنه که زمان ما با اون سخت گیری‌ها بیشتر خاطرات زجر آور بوده، ولی‌ خب از دیدنشون خیلی‌ خوشحال شدم، به هر حال بخشی از زندگیم بودند، اون هم بخش مهم و به یاد موندنی، با همه خوبیها و بدیهاش، دوران نوجوونی و جوونی ... اونجا که نشسته بودم با خودم فکر می‌کردم، حداقل از نظر ظاهر الان اونی نیستم که اینها زحمت تربیتش رو کشیدند، البته اگر قرار نبود برم عروسی‌ ساده تر بودم وگرنه هم چین فاجعه هم نبودم، در کلّ ساده پوشم و کم آرایش ولی‌ خب.... و اون‌ها هم خوشحال بودن که دانش آموزشون رو می‌دیدند و هنوز هم یادشون بود. خانم انصاری هم ظاهراً تازه از سفر حجّ اومده بودند که یک تسبیح هم به من هدیه دادند. خلاصه من هم از ثواب مجلس دعاشون بهره‌مند شدم. خیلی‌ خوشحال شدم از دیدنشون، زمان خیلی‌ زود گذشته بود.

و بعد با دوستم رفتیم جلسه کتاب خونی. از همون هفته اولی‌ که رسیدم ایران، دوست عزیز دیگه‌ای قول داده بود که اگر بتونه من رو ببره به کلاسشون که اون هم غروبهای یکشنبه برگزار میشد که ظاهراً نتونسته بود هماهنگ کنه. ولی‌ فرصتی شد که این جلسه رو برم که بعدش حسّ خیلی‌ خوبی‌ داشتم. توی این جلسه کتاب خونی ۷-۶ دختر دانشجو توی فاصله سنی ۱۸ تا ۲۰ سال، چند تا از مادرها‌شون که دخترهای فعال و مبارز زمان خودشون بودند- کتابی‌ رو مشخص میکنند، میخونند و میان در موردش بحث میکنند، کتاب این جلسه " عقاید یک دلقک- هاینریش بل" بود، هفته قبل "چنین گفت نیچه"! لذت می‌بردم از شور و هیجانشون وقت حرف زدن و بحث کردن، نحوه اداره جلسه شون، احترام گذاشتن به نظرات مخالف، تمرین دموکراسی کردنشون،... فکر میکردند میتونند دنیا رو عوض کنند!!! از دیدن شور و حالشون یاد ۱۸ سالگی خودم افتادم که بیشتر از اون که "کتابخون" باشم "کتابخور" بودم و چقدر هم با همین دوستم بعد از خوندن هر کتاب بحث میکردیم، ایشون علوم سیاسی میخوند اون موقع و من هم که الکترونیک، دو سه سالی‌ دوره دانشجویی همخونه هم بودیم... اوه ه ه ه چقدر زمان زود گذشته و من هنوز دارم میخونم و هنوز هم به جایی‌ نرسیدم...

تو این سفر دوستی‌ کتاب "هنوز در سفرم، پریدخت سپهری" رو بهم هدیه داده و میگه هر وقت این عنوان رو می‌‌بینم تو رو به یاد می‌آرم!

شب هم که رفتم عروسی‌ و فامیلها رو دیدم، خوب بود، کسائی رو دیدم که اگر اینطور مراسم نباشه اصلا نمی‌‌بینمشون. روز خوبی‌ بود، کلا روزهای اتفاق‌های پیش بینی‌ نشده رو دوست دارم!

۱۳۸۹ مهر ۱۰, شنبه

Le 7!

امروز هوا آفتابی و کمی‌ سرده، آسمون هم آبیه ‌با ابرای تپل سفید همیشگی! ساعت ۱۲ ترانه زنگ زده و با صدایی که معلومه تازه از خواب بیدار شده، بعد از سلام و احوالپرسی می‌پرسه چه کار میکنی‌؟ صبحانه خوردی؟! میگم از ۷:۳۰ بیدارم و تا الان مشغول خوندن و نوشتن بودم، یک برش کیک و دو فنجون قهوه خوردم. میگه پا شو بیا اینجا با هم برانچ بخوریم، M هم میاد. قبول می‌کنم و میگم ساعت یک اونجا باشم خوبه؟ از وقتی‌ برگشتم هنوز ندیدمشون. حاضر میشم و ساک سوقاتیشون رو هم برمیدارم و میرم سمت ایستگاه اتوبوس. خیابونی که این خط از اونجا می‌گذره در حال تعمیره، نمیدونم ایستگاه رو کجا بردند، میرم میدون شهر، سر ایستگاه خط ۷، اونجا هم یک آگهی زدند در رابطه با تغییر موقت ایستگاه، برمی‌گردم به سمت خیابون قبلی‌ که از دور اتوبوس ۷ رو می بینم که از پایین بولوار میاد و می خواد بپیچه توی یک خیابون فرعی. چراغ عابر قرمزه و بولوار هم شلوغ، ماشینها با سرعت در حال حرکتند، سریع از بین ماشینها می‌گذرم، تازه از ایران اومدم!!! صدای بوق چند تا ماشین رو از پشت سرم می شنوم (اینجا خیلی‌ کم صدای بوق می شنوید)، به روی خودم نمی‌آرم اگر به این اتوبوس نرسم حداقل باید نیم ساعت دیگه معطل بشم. یک تیکه رو هم می دوم و درست وقتی‌ که اتوبوس میخواد حرکت کنه از خیابون بالائی و با یک فاصله‌ای می پرم جلوش و میرم سمت در و سوار می شم. راننده با موهای یک دست سفید با تعجب نگام میکنه و یک چیزی هم میگه، به روی خودم نمی‌آرم فقط transfer میگیرم و می شینم. یک ایستگاه مونده که به مقصد برسم، پشت چراغ قرمز میام صندلی‌ کنار در می شینم، راننده برمیگرده و با لبخند نگام میکنه. در جوابش لبخند میزنم ولی‌ می بینم هنوز نگاه میکنه، تعجب می‌کنم، آروم می‌پرسه کجایی هستی‌؟ میگم بله؟ میگه از کدوم کشور اومدی؟ یک خرده مکث می‌کنم، نمیدونم راستش رو بگم یا نه، با اون پرشی که کردم جلوی ماشین، خیابون رو با سالن ژیمناستیک اشتباه گرفته بودم! خلاصه میگم ایران. تکرار میکنه: ایران. کدوم شهر؟‌ ای بابا... میگم: تهران (وقت نیست که داستان همیشگی‌ رو تکرار کنم و ادامه بدم که تهران تهران که نه، شهری که من زندگی‌ می‌کنم .... ). میگه: تهران، کپیتال. میگم بله و می‌‌پرسم ایران رو می شناسید؟ همین که نگفته :ایراک (عراق)، یعنی‌ اینکه می شناسه. میگه نه خیلی‌، ولی‌ توی مدرسه در مورد امپراطوری پارس خوندیم! تمدن ایران باستان، تاریخ کهن، و ... همینطور داره میگه که چراغ سبز میشه و سر ایستگاه من پیاده میشم. تصویر قشنگی از ایران و ایرانی داشت، نه توش سیاست بود، نه جنگ، نه تروریسم، نه ... چه حسّ خوبی‌ داشت این تعریف، برای همین همین وقتی‌ پیاده شدم انگار آسمون آبی تر، آفتاب درخشان تر و سوز هوا کمتر بود!

روز آخر...

هفته پیش این موقع آخرین روزی بود که ایران بودم و چه روز شلوغی هم داشتم. همه کارها بی‌ مقدمه پیش اومد. صبح آقاجون زنگ زد که یک سر برم دفترخونه و وکالت خرید و فروش و کلا کارهای ثبتی آپارتمان آموزشگاه کامپیوتر رو به برادرم بدم. با اینکه خانوم سردفتر آقاجون رو میشناخت یک خرده معطل شدیم، در حینی که با آقاجون حرف میزد، از من و کارم پرسید، کجام، چه می‌کنم، و مثل همیشه اینجور موقع‌ها سوالی که میشه اینه که میخواهی برگردی یا نه؟ همیشه جواب میدم هنوز تصمیمی نگرفتم، فعلا باید باشم تا درسم تموم بشه. هر جوابی‌ که بدم، باید یک سخنرانی‌ بشنوم، فرق نمی‌کنه چه بگم برمی‌گردم، چه بگم نه. چند لحظه نگذشته بود که آقایی که داشت سند رو تایپ میکرد صدام کرد برای پرسیدن آدرس که فکر می‌کنم بهونه بود، آقاجون همه مدارک رو داده بود، دارم آدرس رو میگم که آروم می‌پرسه: دارید از ایران میرید؟ با تعجب نگاش می‌کنم و سر تکون میدم. میگه ببخشید من گوشم تیزه، حرف‌هاتون رو شنیدم و شروع میکنه: خوش به حالتون، اینجا جا نیست، زندگی‌ اونجاست، بهشته و ....نگاه می‌کنم و هیچ چی‌ نمیگم اون همینطور درباره مزایای زندگی‌ خارج از ایران حرف میزنه. فقط می‌پرسم تا حالا بیرون از ایران بودید؟ میگه نه!!! میگم: اوهوم... خلاصه بعد از اینکه کارشون تموم شد، میخوام سند رو امضا کنم می‌‌بینم که "حق فروش" رو ننوشتند. به خانوم سردفتر اعتراض می‌کنم، در جواب میگه شما که هر سال میاین، خودتون باشید برای فروش بهتره. میگم من بیشتر برای فروش میخوام وکالت بدم. میگه باشه ولی‌ خیلی‌ وقت میبره حداقل ۶۰-۴۵ دقیقه، میدونست عجله دارم. هزینه دفترخونه رو میدیم و میایم بیرون.

با خانم برادرم میریم دانشکدهٔ‌ کشاورزی، قرار دارم. از وقتی‌ که دکترام رو توی این زمینه شروع کردم، برادرم پیشنهاد داده بود که یک سر برم دانشکدهٔ‌ منابع طبیعی و با دامنه کاریشون آشنا بشم. پارسال نرفتم، امسال هم قرار بود هفته پیش برم که نشد، که کاشکی‌ همون روزهای اولی‌ که رسیده بودم میرفتم. خلاصه، اولا که چقدر فضا و محیط و تیپ دانشجوها تغییر کرده. کسی‌ هم موقع ورود به ما اعتراضی نکرد، خانم مانتوت کوتاهه، مقنعه ت کو؟! چرا جین پوشیدی؟! هیچ... دخترها و پسرهای دانشجو، خوشگل و شیک کپه کپه با هم نشستند. به خانم برادرم میگم به غیر از پوشش دخترها، این فضا، این صمیمیت و دور هم بودن بچه‌ها تو رو یاد دانشگاه UBC نمیندازه؟! اصلا قابل قیاس با وقتی‌ که ما می‌رفتیم دانشگاه نیست!!! چه محدودیت‌هایی‌ رو تحمل کردیم...بگذریم.
تو جلسه، آقای دکتر راجع به پروژه‌ها و تحقیقاتی‌ که دارند انجام میدند، صحبت میکنه. از نظر منابع خیلی‌ به روز نیستند، در زمینه کار من که اصلا کاری نشده و فکر نمیکنم حالا حالا‌ها هم بشه، اینجور که ایشون میگفت. خودش فارغ التحصیل سوییسه، در حین صحبتش با به کار بردن یک اصطلاح فرانسوی، اشاره میکنه به سرخوردگی که بعد از برگشتن، پیدا میکنی‌. بهش میگم من نمیخوام ۱۰۰% برگردم ، میخوام هر دو جا باشم و اگر بشه توی کارهای تحقیقاتی‌ با دانشگاهها همکاری کنم، دلم میخواد از حالا هر کاری که بتونم انجام بدم. این رو که میگم استقبال میکنه و کلی‌ پیشنهاد خوب داره مخصوصا وقتی‌ بیشتر راجع به پروژه‌هایی‌ که اینجا کار کردم توضیح میدم. چند نفر رو معرفی‌ میکنه که ببینمشون ولی‌ متأسفانه آخرین روزه و من هم باید برگردم. جلسه خوبی‌ بود، تا خدا چی‌ بخواد، حسّ خوبی‌ داشتم بعدش!

ظهر یک سر به عمه جون زدم برای خداحافظی، بنده خدا زمستون گذشته، تنها پسر و کوچکترین دخترش رو در عرض یک هفته از دست داده. تحملش خیلی‌ سخته تو این سنّ و سال!

عصر رفتم تهران، کادویی که برای مونیک در نظر گرفته بودم بگیرم، میتونستم از کرج هم بگیرم ولی‌ دلم میخواست دوستی‌ رو هم برای خداحافظی ببینم. خیلی‌‌ها رو ندیدم، بازدید چند تا از بزرگترهای فامیل رو هم پس ندادم. حتی به بعضی‌‌ها وقتی‌ رسیدم اینجا، زنگ زدم برای خداحافظی، فرصت نکرده بودم! شب آخر بود و از ۴ بعد از ظهر به بعد مهمونها اومده بودند. ترافیک توی شهر غوغا میکرد. از ایستگاه مترو حقّانی تا میدون ونک رو پیاده رفتم، تاکسی گیر نمیومد، پیاده سریعتر می‌رسیدم. ایستگاه ونک - کرج تاکسی نبود و آخرش با سواری‌ها برگشتم. ترافیک اتوبان تهران‌-کرج مثل خیابونهای اصلی‌ شهر سنگین بود. مدام از خونه زنگ می‌زدند، نگران بودند، میخواستند بدونند کجام؟ چون بعضی‌ از مهمونها فقط برای دیدنم اومده بودند و نمیخواستند شام بمونند. در جواب میگم، دارم میرسم، فقط خیلی‌ شلوغه، هنوز به پیکان شهر نرسیدم، نمیخواستم دروغ بگم، در واقع هم نرسیده بودم!!! ولی‌ خوشحال بودم، اصلا نگران نبودم، از دیدن دوستم خوشحال بودم، در کل روز خوبی‌ بود و حسّ و حالم خوب بود به همین خاطر ایران رو با روحیه خوبی‌ ترک کردم!

از نشر چشمه، با نظر همین دوست برای یک استاد قدیمی‌ کبکی که خیلی‌ به موسیقی ملل مختلف علاقمنده یک سی‌دی موسیقی از علیزاده گرفتم و دو سه تا برچسب فلزی. موقعی که میخواستم حساب کنم، خانوم صندوقدار- کاش میشد بهش بگم که اگر یک کم لبخند بزنید، خیلی‌ قشنگتر میشید- گفت ۱۰۰۰۰ تومان، در جواب میگم فکر کنم اشتباه کردین میشه ۹۰۰۰ تومان، یک چک میکنه و جلوی چشمم، قیمت روی برچسب سی‌دی و فاکتوری که آقای فروشنده طبقه بالا نوشته خط میزنه و دوباره میگه ۱۰۰۰۰ تومان! یک قانونی‌ تو کبک هست که اگر صندوقدار اشتباه کنه، اجناس زیر ۱۰$ رو باید رایگان به مشتری بدند و بیشتر از اون با یک تخفیف. به خودم میگم مهم نیست کلش میشه ۱۰ $. خرید کردن و پول تاکسی دادن توی ایران رو وقتی‌ با اینجا مقایسه می‌کنم، دوست دارم.

۱۳۸۹ مهر ۹, جمعه

روزهای پائیزی!


از وقتی‌ که رسیدم کبک، هنوز آفتاب و آسمون آبی‌ و قشنگش رو ندیدم. آسمون کبک یکی‌ از قشنگترین آسمونهاست که دیدم؛ آبی‌ آبی‌، با ابرهای تپل و پنبه یی! این روزها آسمون خاکستریه و مدام بارون میاد. شهر حسابی‌ پاییزیه، پر از رنگ، هزار رنگ، زیبا، تمیز، آروم! بارون میاد، برگ‌های رنگارنگ درختها می‌ریزند زیر پا، هوا لطیف میشه، با خودش طراوت و شادابی میاره ولی‌ هیچ حسی نداره! نه بوی خاک هست و نه بوی بارون، اینه که با این همه بارون و رنگ، حال و هوای عاشقی نیست!


بدون چتر زیر بارون راه رفتن رو دوست دارم! یک بارونی کلاهدار میپوشم و میزنم بیرون، صورتم رو میگیرم رو به آسمون، حس خوبی‌ دارم وقتی‌ که قطرات بارون صورتم رو نوازش میکنه و خیسم میکنه!
اون سالهایی که ایران بودم وقتی‌ بارون میومد، هر جا که بودم میزدم بیرون. چه روز‌هایی‌ که با بارون از کلاس هام زدم و رفتم خیابون ولیعصر، از تجریش تا پارک وی،از ونک تا پارک ساعی، همینطور سر به هوا و رو به آسمون میرفتم، ولی‌ اونجا، با همه کثیفی و آلودگی هوا، بارون با خودش بوی عاشقی میاورد، مهم نبود که همراه عاشقیت رو داری یا نه، مهم حسّ خوب عاشقی بود، حسّ قشنگ عاشق بودن!

این روز‌ها تنهام، ایریس هنوز برنگشته، اواسط اکتبر میاد. مونیک رو هم هنوز ندیدم، دیگه امروز فردا باید از کنفرانس برگرده. امروز ۳-۲ تا ایمیل ازش داشتم با کلی‌ توصیه، هفته دیگه همدیگه رو می‌‌بینیم. چقر کار باید انجام بدم که وقتی‌ هم دیگه رو دیدیم بعد از این تعطیلات طولانی حرفی‌ داشته باشم برای زدن. برنامه‌های چند ماهه آینده رو داده که مهمترینش امتحان جامع دکترامه که باید خوب بخونم، کلی‌ مقاله برام فرستاده که به جز پرینت کردنشون هیچ کار دیگه‌ای نکردم!!!

با هر بار بیرون رفتن از خونه و برگشتن، این صندوق پستی که توی ورودی ساختمون نصبه رو به امید داشتن نمیدونم چی‌ هی‌ باز و بسته می‌کنم؟! اکثرا هم خالیه چون روزی یک بار اون هم قبل از ظهر پستچی میاد و نامه‌ها و بسته‌های پستی رو میاره. برای من هم هیچ چیز خاصی‌ هم نیست به جز فاکتور و کلی‌ برگه تبلیغاتی که اونها رو هم بلافاصله برمیدارم! برای این مدت که نبودم کلی‌ فاکتور پرداخت نکرده دارم که زودتری باید بهشون برسم چون اگر زودتر ترتیبشون رو ندم زنگ میزنند بهم!!!

۱۳۸۹ مهر ۷, چهارشنبه

انتظار!

ازم دلخوره حسابی‌! در جواب سلامی که رو فیسبوک نوشتم، از دلخوری و انتظارش نوشت! از اینکه باهاش تماس نگرفتم، حتی یک زنگ کوچیک، یک SMS, یک ایمیل! از اینکه وقت نگذاشتم که همدیگه رو ببینیم، شدیدا دلگیره! این رو از ایمیل‌ی که بعد از رسیدنم زد فهمیدم.انگار نمیتونست زودتر این ایمیل رو بزنه، همون موقع که خبر رفتنم به ایران رو روی فیسبوک نوشتم! اون موقع هیچ چیز نگفت، هیچ عکس العملی نشون نداد. خب من هم فکر کردم که بالاخره بعد این همه سال دلایلم برای رد پیشنهادش رو پذیرفته و نمیخواد همدیگه رو ببینیم. هر ارتباطی‌ دو سر داره، نمیشه که خودت رو تحمیل کنی‌، اگر میخواست اون هم مثل بقیه این تمایل رو نشون میداد، دوستی‌ که این حرفها رو نداره! دروغ چرا، خداییش من هم منتظر بودم که حداقل یک زنگ بزنه حالم رو بپرسه و رسیدنم رو خوشامد بگه. انتظار زیادی نبود از کسی‌ که مدام از دلتنگیش میگفت و اینکه هر بار که میرفتم ایران، چه خونه بودم چه نبودم، با اون غرور اشرافیش هر شب زنگ میزد که حضورش رو اعلام کنه، و به بقیه مخصوصاً مامان و آقاجون بفهمونه که هنوز همچنان هست! ولی‌ خب من از این انتظار حرفی‌ نمیزنم، میگم شاید دلش نخواسته، زور که نیست، میخواست زنگ میزد!

شجاعت و صداقت!

رفتم مغازه عربی‌ نزدیک خونه که گوشت حلال بگیرم، صاحب فروشگاه می‌پرسه: نبودی؟ سفر بودی؟ با لبخند سرم رو تکون میدم که آره! میگه ایران؟ میگم آره. بعد از احوالپرسی، در حالیکه داره گوشت رو آماده میکنه، شروع میکنه از آقای پرزیدنت ،شجاعت و صداقتش حرف زدن و اینکه چه غوغایی کرده تو سازمان ملل!!! حرفی‌ نمیزنم و نگاش می‌کنم و میگذارم که هر چی‌ دلش میخواد بگه. بعضی‌ آدم‌ها وقتی‌ ساکتی، فکر میکنند باهاشون موافقی و حرفشون رو ادامه میدند و گاهی‌ تائید هم میخوان ولی‌ این آدم باهوشیه ضمن اینکه نظرم رو هم میدونه (قبلا در این مورد حرف زدیم)، نگام کرد و از نگام جوابم رو خوند برای همین با لبخند ادامه میده که بهش علاقمنده چون تنها کسیه که مقابل آمریکا‌، اسرائیل و قدرتهای بزرگ ایستاده و حرفش رو میزنه و ترسی‌ نداره و ... دلم میخواد بگم حرف زدن برای کی‌؟کجا؟ تو یک سالن خالی‌، با این همه بی‌ احترامی!!! به چه بهائی؟ این همه تحریم! بی‌ ارزشی ملیّت! تحمّل همه جور تحقیر و توهین توی هر جای دنیا به خاطر پاسپورت ایرانی!!! همه اینها از همین حرفهایی میاد که شما‌ها رو خوشحال میکنه، و.... اون هنوز داره تعریف میکنه و من هم گوش میدم، هیچ حرفی‌ نمیزنم، بگذار دلش به این حسش خوش باشه!

۱۳۸۹ مهر ۶, سه‌شنبه

۱۰۰ تومانی‌!


نرسیده به ٔپل اول میگم مرسی‌ آقا من سر ٔپل سوم پیاده میشم. نزدیک ٔپل سوم در حالیکه پونصد تومنی و دویستی تو دستم رو به سمت راننده میگیرم می‌پرسم که چقدر بدم خدمتتون؟ راننده در حالیکه داره می‌‌ایسته میگه ۸۰۰ تومن و پولها رو ازم میگیره. یک دویستی دیگه بهش میدم. یک سکه به اندازه ۲۵ سنتی و به رنگ یک سنتی (مسی تیره) بهم میده و منتظره که پیاده شم. با تعجب به سکه نگاه می‌کنم، می‌پرسم ببخشید این چند تومنیه؟ آقایی که جلو نشسته قبل از اینکه راننده حرفی‌ بزنه به زبون محلی میگه یه قران (یک قرون)!!! و راننده جواب میده ۱۰۰ تومن و هنوز منتظره که من زودتر پیاده شم. همونطور که سکه کوچیک و مسی رو نگاه می‌کنم میگم: چه جالب! چند وقته که چاپ شده؟ راننده میگه ۸-۷ ماه. نگاهم رو از سکه برمیدارم و میگم: ا ا ا... ندیده بودم تا حالا! تازه متوجه نگاه متعجب راننده و مرد مسافر جلو و سرباز لاغری که کنارم نشسته میشم. خجالت میکشم، احساس می‌کنم که تا گوشام قرمز شده. سریع میگم مرسی‌ و پیاده میشم!

۱۳۸۹ مهر ۵, دوشنبه

دیگه برگشتم...

بوی خوب قهوه پیچیده تو خونه، یک موزیک ملایم و من هم که این صبح زودی در حال باز کردن چمدون هام هستم. از لابللای هر لباس یک بسته در میاد، پسته، گز، سوهان، میوه و سبزی‌های خشک، صنایع دستی‌، و ....حالا دلیل سنگینی زیادشون رو میفهمم! خودم چمدونهام رو نبستم، نمیدونم چی‌ توشه! شب آخری خاله کوچیکه و دخترداییهام زحمت بستنشون رو کشیدند. برای همین وقتی‌ تو فرودگاه مونترال پرسیدند چی‌ داری؟ گفتم هیچ چی‌، یک مقدار پسته و چند تا صنایع دستی‌ برای کادو. پرسیدند در کل ارزشششون چقدره؟ با توجه به اینکه یکی‌ دو بار چمدونم گم شده بود جواب دادم همشون رو هم ۵۰۰$! به همین خاطر وقتی‌ چمدونهام رو تحویل گرفتم، راهنماییم کردند به سالنی که چمدونها رو باز میکردند، به افسر میگم چیزی ندارم همین خرت و پرتهاست، همینجوری رقم دادم میگه نه، باید باز بشند و بازشون میکنه. چمدون اول، همه بسته‌ها رو هم از لای لباس‌ها در میاره و می‌گذاره، رو میز. من هم تند تند توضیح میدم که اینها چیند. یادم رفته بود که دو باکس سیگار هم همراهمه، برای سوغاتی آوردم، به آقاجون گفته بودم بگیرند ولی‌ نمیدونستم گرفتند یا نه؟ خلاصه بعد از باز کردن دو تا از چمدونها گفتم سومی‌ هم همینطوره، و دیگه افسر بازشون نکرد. سریع رفتم به سمت ایستگاه اتوبوس و حرکت به سمت کبک. مونترال حسابی‌ پاییزیه، اکثر درختها تغییر رنگ دادند، نارنجی، قرمز و زرد...هوا گرفته و ابریه، و آب شت سنت لوران هم خاکستریه. تو اتوبوس هم یک گروه خانم و آقای کبکی بالای ۶۰ سال که از سفر برمیگشتند با هم میگند و میخندند و حسابی‌ شلوغ میکنند، و من رو یاد دور هم بودنهای ایران میندازند، همه شرایط مهیّا بود برای دلتنگی‌ ولی‌ هر کار کردم که دلم بگیره یک خرده اشک بریزم، دلم نگرفت، به جاش ادامه کتاب «ناتور دشت، سلینجر» رو خوندم و بعد هم خوابیدم تا خود کبک! رسیدم کبک، هوا سرده، خیلی‌ سرد. ایریس هم نیست، رفته آلمان برای شرکت در عروسی‌ خواهرش ولی‌ یک نامه مهربون خوشامدگویی رو میز آشپزخونه منتظرم بود. یکی‌ دو تا تلفن زدم، ایمیل هام رو چک کردم، به مونیک ایمیل زدم که ببینمش، جواب داد که نیست و با چند تا از دانشجوها برای شرکت تو یک کنفراس میره. با گفتن سلام رو فیسبوک حضورم رو بعد از یک ماه اعلام کردم.
دیگه برگشتم و باید کارم رو شروع کنم، خیلی‌ کار دارم، خیلی‌...

۱۳۸۹ شهریور ۱۹, جمعه

این روزها...

خاله کوچیکه زنگ زده که این ۳-۲ روز تعطیلی رو با اونها برم سفر، تشکر می‌کنم و قبول نمیکنم، اصرار میکنه، بهونه میارم. اینکه این چند وقت، هیچ پیشنهاد سفری رو قبول نکردم، دوستام رو ناراحت کرده. ولی‌ من دلم میخواد خونه باشم، تو این باغ قدیمی‌، رو همین تخت چوبی کنار جوی آب، کنار این درخت چناری که بیش از ۱۰۰ سال داره، روبروی این درخت توت هرات قدیمی‌... روی همین تختی که یک قالیچه قرمز دستباف روش انداخته شده، به پشتی‌ تکیه بدم، کتاب بخونم، تلفنی با دوستام حرف بزنم، مامان برام چائی بیاره و لوسم کنه! گاهی‌ دراز بکشم و از لابلای درختهای اطراف تخت به آبی‌ آسمون نگاه کنم... از این محیط انرژی میگیرم، آروم میشم،عاشق میمونم!

آرامش این روزها رو دوست دارم!

نماز عید فطر!

امروز صبح زود رفتم مسجد محل برای نماز عید فطر! از آخرین باری که اینجا رفته بودم برای نماز عید سالها می‌گذشت. از اونجایی که از خونه خودمون نرفته بودم، چادر نداشتم. یکی‌ از دختر داییهام بلندترین چادرشون رو برام آورد، همون هم کوتاه بود، ناخن‌های دست و پام هم لاک داشت اون هم چه رنگی‌، جیغ!!! ولی‌ مهم نبود، مهم این بود که میخواستم برم به یاد قدیمها. تا رسیدم به در مسجد، دختر داییم اومد جلو و دستم رو گرفت و گفت سریع بیا، شروع نکنی‌ به سلام و علیک ها، نشون به اون نشون تا من برسم به اونجایی که برام سجّاده گذاشته بود، نیم ساعت - سه ربعی‌ کشید، خیلی‌ از آدمهایی که اگر تو این جور مراسم نباشه امکان نداره ببینمشون رو دیدم،بعد از نماز هم صبحانه میدادند. با دختر‌های جوون نشستیم به حرف زدن، همون داستان‌های عشقی‌ بین بچه محل ها، مخالفتهای خونواده‌ها که هر چند سال هم طول بکشه، آخرش موافقت میکنند، خیلی‌ یاد قدیمها افتادم، هیچ چیز فرق نکرده، فقط اینکه اون موقع ها این عاشق شدن‌ها یواشکی بود، دختر‌ها نگران حرف مردم بودند، نه SMS‌ای بود و نه ایمیلی، ... الان خیلی‌ راحت در موردش حرف میزنند، و بقیه هم حمایتشون میکنند، ... وقتی‌ مسجد خلوت شد رفتم بالای منبر نشستم و چند تا عکس هم گرفتم!

۱۳۸۹ شهریور ۱۰, چهارشنبه

...!

نمی دونم من تغییر کردم یا تو فرق داری با بقیه؟!! دلم می خواد دومیش باشه وگرنه این بیشتر یک جهشه تا تغییر اون هم برای دختری که همیشه به بهونه"ببخشید، یه خرده مذهبیم!" حتی از یک دست دادن ساده هم طفره می رفت!

۱۳۸۹ شهریور ۲, سه‌شنبه

آمستردامم!

آمستردامم، ۷:۲۰ صبح به وقت اینجا، بعد از یک پرواز ۶:۴۵ ساعته از مونترال رسیدم. ساعت ۱۶:۳۰ پرواز دارم به ایران.

توی همه کافی شاپ‌ها با $۲ پول قهوه تا هر وقت که بخواهی از اینترنت رایگان استفاده میکنی‌، در عوض توی فرودگاه‌ها با این همه هزینه بلیت و سفر باید برای اینترنت دقیقه ای پول بدی!

۱۳۸۹ شهریور ۱, دوشنبه

North of 55; Umiujaq 7

Vendredi 13 یا جمعه سیزدهم: اینویتها معتقدند ککه اگر سیزدهم ماه با جمعه مصادف بشه، نحس و شومه، بد شانسی‌ میاره و اتفاق بدی می‌افته.

صبح جمعه ۱۳ آگوست ساعت ۸ دم خونه دانیل بودیم و با دنی، ریمی، ماکسیم و مارک-آندره رفتیم تا فرودگاه، تا رسیدن به فرودگاه دنی به چند جا سرکشی کرد و وسیله برداشتند. همینطور یک سر رفتیم تا محل ساختمون CEN که فعلا سطحش رو آماده کردند که با کشتی سپتامبر خونه پیش ساخته رو میارند و ظرف ۲۴ ساعت کار میگذارنش. دنی میگه ۳ خوابه هست و همه وسایلش هم از حالا توش گذاشتند. وقتی‌ رسیدیم فرودگاه وسایل رو گذاشتیم تو هلیکوپتر و بعد ریمی برای من و یانیک که بار اولمون بود هلیکوپتر سوار میشدیم، توضیح داد که چطور سوار و پیاده بشیم و چه کار باید بکنیم. هیجان داشتم، همیشه هلیکوپتر سواری تو این مناطق رو دوست داشتم، مخصوصاً وقتی‌ که برف و سرما زیاده.

من و یانیک و ماکسیم با دنی و ریمی رفتیم منطقه BGR ،ما رو پیاده کردند وخودشون برگشتند که برند یک منطقه دیگه. از اونجایی که تنها راه رفتن به اونجا با هلیکوپتره، طبیعتش خیلی‌ زیبا و بکره، درختچه‌های بلند، سطح زمین پوشیده از علفهای بلند، و رودخونه‌ها و دریاچه‌های خیلی‌ قشنگ، مرغابی‌های وحشی.قسمتهای جنگلی‌، تیپ جنگلهای شمالی ‌بودند. سطح زمین به ندرت دیده میشد، مگر جاهائی که بر اثر یخ زدن زمین و ذوب شدن یخ تغییر کرده بودند و یا صخره‌ای بودند. زیر پامون رو نمیدیدم، پامون رو هر جا میگذاشتیم، گاهی‌ تا زانو توی گّل و آب فرو می‌رفتیم. هوا هم به شدت گرم بود بدون حتی یک نسیم کوچیک، این بود که مگس‌ها و پشه‌ها جولون میدادند. امروز ماکسیم و یانیک با هم کار میکردند و من بیشتر از منطقه، پوشش گیاهی و نوع زمین عکس می‌گرفتم.



سر ظهر دو تا ساندویچ تن درست کردم برای یانیک و خودم، با سوس مایونز و طعم مگس و پشه!!! ماکسیم ساندویچ ش رو آورده بود. تا ساعت ۱۳:۳۰ کارمون تموم شد و بعد از اون منتظر بودیم که ریمی بیاد دنبالمون و دقیقا نمیدونستیم کی‌ میاد. برای همین رفتیم کنار دریاچه و ماکسیم قلاب ماهیگیری آورده بود که ماهی‌ بگیره، من هم پاچه‌های شلوارم رو بالا زدم و رفتم تو آب، خنکی آب گرمای بدن رو سریع می‌گرفت. نیم ساعتی‌ گذشت که صدای هلیکوپتر رو شنیدیم و با عجله اومدم بیرون از آب. دوربینم رو تخته سنگ بود، دولا شدم برش دارم که موبایل و عینکم افتادند توی آب و سریع هم رفتند پایین، میخواستم درشون بیارم که سر خوردم تو دریاچه و تا گردن رفتم تو آب حالا با وضعیت گلبارون، آخخخخ...! خلاصه موبایل و عینکم رو پیدا کردم و اومدم از آب بیرون، با لباس‌های خیس و سنگین این مسیر سخت رو از تو صخره‌ها برگشتم، در عین حال سعی‌ می‌کردم که باطری و سیم کارت رو دربیارم. بعدش فکر می‌کردم که اگر یک کدومش از دستم می‌افتاد دیگه نمیتونستم تو اون علفها پیداش کنم.



رسیدم به هلیکوپتر به ریمی میگم ببخشید من خیس و گلی هستم. میگه اشکال نداره، بد تر از شرایط الان تو هم توی این هلیکوپتر سوار شده. اومدیم تا فرودگاه روستا، دنی اومده بود دنبالمون. به اون هم همین رو میگم و داستان افتادن موبایل تو دریاچه رو تعریف می‌کنم، میخنده و میگه پس امروز برای تو Vendredi 13 بوده!!!
وقتی‌ اومدیم هتل، چراغ هشدار دهنده منبع آب آشامیدنی آبی‌ بود، و آب مصرفی قرمز یعنی‌ که اولی کمه و دومی پر شده، با این شرایط نمی تونستیم دوش بگیریم. زنگ زدیم دفتر مدیریت و در این فاصله که بیان برای پر کردن آب آشامیدنی و تخلیه آب مصرف شده، چائی و بیسکویت به دست اومدیم رو تراس بیرون نشستیم به حرف زدن. توی این یک هفته اطلاعات یانیک راجع به تاریخ، جغرافی، فرهنگ، مذهب، سیاست و...ایران بالا رفته بس که من راجع بهش حرف زدم.
غروب جمعه توی روستا ساکت و آروم بود. تک و توک موتور، VTT یا ماشین میدیدیم، یک موتوری با سرعت زیاد رد شد و برخورد کرد به بشگه‌های بزرگی‌ که توی مسیر بود، در عرض پنج دقیقه، ماشین پلیس و بعد آمبولانس اومد، مردم هم جمع شدند.
امروز هم یک افسر پلیس مسافر هتل بود.
آفتاب قشنگی‌ میتابید،هوا گرم بود و خلیج هودسون مقابلمون زیر نور خورشید انعکاس قشنگی داشت. دیشب با فابیان قرار گذاشتیم که امشب بریم شنا تو خلیج.

آب خلیج سرد بود ولی‌ آب رودی که از درّه کنار روستا میومد و به خلیج میرسید گرم بود. برای شام باز همه با هم بودیم. غذای امشب یک چیزی توی مایه‌های آبگوشت بود با همون عطر و طعم. دسر هم کیکی بود که فابیان این بار با یک میوه خودرو دیگه درست کرده بود که اسمش رو فراموش کردم، شبیه تمشک ولی‌ گس.

بچه‌ها خیلی‌ خوب و صمیمی‌ بودند ولی‌ دنی رو بیشتر دوست داشتم، مدیریتش خوب بود.

۱۳۸۹ مرداد ۳۱, یکشنبه

دنیای کوچیک!

دیروز چند ساعتی‌ با ایریس رفته بودم مرکز خرید بعد هم با میتا، یکی‌ از همکلاسیهای دو سال پیشم که ماداگاسکاریه و یک ساله که برگشته و اینجا کار میکنه، قرار برانچ داشتیم، خیلی‌ خوب بود. تو این یک سال، چند باری قرار گذاشت که همدیگه رو ببینیم که برنامه من هماهنگ نمی‌شد، دیروز هم من روزه نبودم و دیگه جور شد و دیدیم همدیگه رو. جالبه که همه در مورد ماه رمضون و روزه میدونند و قبلش ازم پرسیده بود که اگر روزه هستی‌ برای شام بریم بیرون. ولی‌ من برای شام با دو تا از دوستای قدیمیتر ایرانی قرار داشتم که از مونترال میومدند. روز شلوغی بود، چمدونهام رو هم باید می‌بستم، ولی‌ خوب بود.

خوبتر از اون این بود که رسیدم خونه، یک ایمیل داشتم رو فیسبوک از یکی‌ از شاگردای سال دوم کارم که با شک نوشته بود که فکر میکنه شاید من دبیر هندسه سال دوم دبیرستانش باشم،جوابش رو با نوشتن یکی‌ دو تا از مشخصاتش، مثل خوش خطیش و عاشق ادبیات بودنش دادم، باور نمیکرد یادم مونده باشه. و دیگه از بعد از ظهر تا همین الان، ۵-۴ تا دیگه از بچه‌های کلاسشون ایمیل زدند و ابراز خوشحالی کردند که پیدام کردند، و جالب این که با اینکه شاگرد زرنگ‌های کلاس نبودند، از هر کدومشون یک چیز یادم هست که بهشون میگم، حالی‌ کردند! خب، متن ایمیل شون به من خوبه ولی‌ کامنتهایی که برای استتوس دوستشون در رابطه با پیدا کردن من گذاشتند، برام خنده داره. بی‌ برو برگرد هر کدوم به سبک خودشون به جدی بودنم و سخت گیریهام و اینکه سر کلاس خیلی‌ ازم میترسیدند و حساب می‌بردند اشاره کردند. خوبه که دارم میرم ایران و یک ماهی‌ فیسبوک تعطیله واگر نه فکر کنم اگر همینطور پیش بره در عرض کمتر از یک هفته با همه شاگردای اون سال ارتباط پیدا کنم. شاگردام و کارم رو خیلی‌ دوست داشتم، و خودشون هم این رو میدونستند. الان هم از دیدنشون خوشحالم، اکثرا ازدواج کردند و این سر و اون سر دنیا پخش و پلان و عکس‌هایی‌ هم از خودشون با بچه‌هاشون گذاشتند! زمان خیلی‌ سریع گذشت انگار نه انگار که سالها از اون روز‌ها گذشته و هر کدوم خانومی شدن برای خودشون. هیچ وقت یادم نمیره، اولین روزی که میخواستم کارم رو شروع کنم، آقاجون بهم گفتند که: یادت باشه که این بچه‌ها الان زیر دست تو هستند و کاری از دستشون برنمیاد، پس فردای روز هر کدوم مصدر یک کارند، برخوردی نکن که بعد‌ها از دیدنشون شرمنده باشی‌. و این جمله همیشه آویزه گوشم بود. دنیا خیلی‌ کوچیکه و گرد و همه یک روزی یک جایی‌ به هم میرسند، هیچ کس گم نمیمونه تا ابد، مگر اینکه خودش بخواد!

۱۳۸۹ مرداد ۲۹, جمعه

همخونه!

ایریس غذای ایرونی رو دوست داره و امشب میخواست کشک بادمجون درست کنه، قبلا ازم دستور پختش رو گرفته بود. دارم چیزی مینویسم که میگه میشه یک نگاهی‌ به این بندازی و ببینی‌ آماده شده یا نه؟ توی قابلمه، بادمجونهای ریز شده با پوست به همراه پیاز خرد شده، تو آب میجوشند! ظاهرا به دستور پخت نگاه هم نکرده!! با خنده بهش توضیح میدم، خودش هم میخنده و میگه خب این یک غذای جدیده، حالا چه کار کنم؟ بهش کمک می‌کنم و میگم چه کار کنه.
تازه چون مغز گردوش تموم شده بود، به جاش مغز تخمه آفتاب گردون استفاده کرده، بعد از خوردن میگه بد نبود ولی‌ مزه ش با اون چیزی که تو درست میکنی‌ فرق میکرد!!!

North of 55; Umiujaq 6

با همه سختی و گرما، تا ظهر کارمون تموم شد و برگشتیم هتل، بیشتر از این بر آورد کرده بودیم که طول بکشه. دوش آب سرد و ناهار و استراحت. برای امروز کاری نداریم، خوب پیش رفتیم، فردا میریم یک منطقه جدید برای نمونه برداری که باید با هلیکوپتر بریم، اینه که منتظریم تا بچه‌های مرکز تحقیقات مناطق شمالی‌ (CEN) بیان و با هم هماهنگ کنیم.

غروب رفتیم خونه دانیال پیش بچه‌ها که تازه رسیده بودند. دنی، مسول گروه، ماکسیم و مارک-آندره دو تا دانشجوی دانشگاه لاوال که پروژه شون مربوط به این منطقه است، و ریمی خلبان هلیکوپتر. دنی رو از قبل میشناختم، تو مرکز دیده بودمش. ازمون خواست که شام رو با هم بخوریم. به ریچارد و مجید هم گفته بود که باز ریچارد بهونه کار رو آورده و قبول نکرده بود، بیچاره مجید! اومدن این بچه‌ها خیلی‌ خوب بود، کلی‌ حال و هوا رو عوض کرد، همه شاد و صمیمی‌. خونه دانیال یک خانم فرانسوی هم هست به اسم فابیان، که از فرانسه اومده برای برگزاری یک کنکور عکس بین تمام روستاهای مناطق شمالی‌ و قراره تقریبا یک ماهی‌ اینجا باشه. خانم خوب و خوشروییه، مادر دو بچه هم هست. از من و یانیک راجع به عکس‌های ارسالی نظرخواهی کرد و ما هم رای دادیم.
ماکسیم مسئول درست کردن شامه، اسپاگتی‌ با سوس لوبیا قرمز. قبل از شام دور میز نشستیم و حرف می‌زنیم، ماکسیم می‌پرسه که تو مسلمونی؟ جواب میدم آره. دوباره می‌پرسه که روزه یی؟ میگم نه. میگه ولی‌ مجید روزه است. بهش راجع به آداب روزه مسافر و تفاوت مذهب من و مجید، شیعه و سنّی، میگم. بعد فابیان می‌پرسه: کجایی هستی‌؟ میگم که ادامه میده: اوه باید خوش شانس باشی‌! با تعجب نگاش می‌کنم. اولین باره که این تو مدت همچین چیزی رو میشنوم. نمیدونم توی نگام چی‌ بود که می‌پرسه: نه؟! اینطور فکر نمیکنی‌؟ میگم چرا. ولی‌ مگه تو ایران رو می‌شناسی؟ دنی از اون سر میز جواب میده که انیمیشن «پرسپولیس» رو دیده و خیلی‌ خوشش اومده و نظرش نسبت به ایرانیها خوبه و اصلا به تصویری که مدیا میده توجه نمیکنه. فابیان هم همین رو میگه و صحبت ادامه پیدا میکنه راجع به طبیعت، فرهنگ و زندگی‌ در ایران.
سر شام صحبت از خوراک اینویت هاست، اینویت ها، همه چیز رو خام میخورند با سوس‌های مخصوصی‌ که درست میکنند، گوشت شکار، مرغ، ماهی‌، پرنده ها،... گاهی‌ خشک میکنند، گاهی‌ نمک سود و گاهی‌ هم دودی میکنند و میخورند. نمیدونم به چه دلیل تا زمانی‌ که بچه‌ها کوچیکند بهشون چشمهای ماهیها رو میدند که خام بخورند. تا ۷۰-۶۰ سال پیش، تابستونها تو چادر زندگی‌ میکردند و زمستونها توی Igloo یا همون خونه اسکیموها. و از چربی‌ نهنگ برای گرم کردن استفاده میکردند.

الان دیگه خونه دارند، و وسایل آشپزی و گرمایی برقی. مرکز تولید برق هم دارند.

با این همه، قدیمیتر‌هاشون غذا رو هنوز خام میخورند. جالب این که تو هواپیما هم در مورد انتخاب غذا می‌پرسند: سرد یا گرم، سرد همون غذای نپخته، دودی یا نمک سوده و گرم غذای معمولی و پخته. بچه‌ها از خاطراتشون میگند، ریمی تعریف میکنه که یک بار جیگر مرغ رو خام خورده، هر کس یک چیزی میگه و همه میگند که اولش دوست نداشتند ولی‌ بعد خوششون اومده، من هنوز نخوردم قراره شنبه ماهی‌ به سبک اینویتها بخوریم.
بعد از شام ظرفها رو من شستم و یانیک خشک کرد. کبکیها وقتی‌ ظرف میشورند، اون‌ها رو با آب داغ کفّ مالی‌ میکنند و بعد با دستمال خشک میکنند، دیگه آب نمیکشند، من سریع آب می‌کشیدم میدادم یانیک خشک کنه، چون میخواستیم تو همون ظرف‌ها دسر بخوریم. دسر کیکی بود که فابیان از بلوئه‌های وحشی که خودش جمع آوری کرده بود درست کرده، با چائی گیاهی مخصوص اینویت ها و همینطور شراب قرمز با پنیر.

شب خوبی‌ بود، قرار فردا رو برای ساعت ۸ صبح گذاشتیم.
امروز یک آقایی از Yello Knife اومده هتل، پروژه ش مربوط به عکس برداری هواییه. در حد آشنائی دیدیمش، تمام بعد از ظهر رو توی منطقه بود. غروب هم که ما رفتیم پیش بچه ها.

---------------------
عکس Igloo از اینجاست:
http://www.google.ca/images?hl=fr&q=igloo&um=1&ie=UTF-8&source=og&sa=N&tab=wi&biw=1429&bih=670

۱۳۸۹ مرداد ۲۸, پنجشنبه

North of 55; Umiujaq 5

عصری که یانیک رفت فرودگاه دنبال ریچارد، استادی از دانشگاه لاوال که همراه دانشجوش میومد، از دفتر Coop زنگ زدند که بریم برای کارهای هتل. یانیک که اومد با هم رفتیم ، تو راه برگشت هم ریچارد و دانشجوش مجید رو دیدیم و یانیک ما رو به هم معرفی‌ کرد. یانیک ازشون خواست که شام بیان پیش ما، مجید استقبال کرد ولی‌ گفت که روزه است. با تعجب می‌پرسم: روزه؟!مگه ماه رمضون شروع شده، میگه روز اولشه. یهو خجالت کشیدم از اینکه یادم رفته بود، همیشه روزه میگیرم حتی اینجا، بهش میگم من هم مسلمونم ولی‌ چون تو سفر کمتر از ده روز هستم روزه نگرفتم. همین مشترک بودن دین یک جوری حسّ نزدیکتری رو بهمون داد، مراکشی بود، مثل برادر کوچیکم می‌دیدمش، نگرانش شدم که تو این گرما و روز‌های بلند، از ۴-۳:۳۰ صبح تا ۹ شب باید گرسنگی و تشنگی بکشه. ریچارد قبول نکردکه برای شام بیان و گفت که کار دارند. برگشتیم خونه، برای شام سبزی پلو با مرغ درست کردم. اینجا رستوران نداره، و من با خودم سبزی خشک، زرشک و زعفرون برده بودم، یانیک آشپزی ایرانی رو دوست داشت ولی‌ خیلی‌ از دستپخت کارولین، دوست دخترش، تعریف کرد، خیلی‌ از این کارش خوشم اومد.
بعد از شام برای کار با VTT رفتیم به یکی‌ از درّه‌های کنار روستا. هوا همچنان گرمه ولی‌ با باد. وقتی‌ باد هست پشه کمتره و این خوبه. از کار کردن در این طبیعت زیبا، این پوشش گیاهی، این همه گلهای متفاوت وحشی که عطرش تو هوا پخش بود و همینطور غروب زیبای خلیج لذت می‌بردم.



وقتی‌ برگشتیم یانیک رفت که با مجید قدم بزنند و من خسته بودم و میخواستم بخوابم، از خستگی‌ تا ۵:۳۰ صبح روز بعد خوابم نبرد، نه اینترنتی، نه موبایلی،نه فیس بوک، نه گودر، نه ... کتاب «همسایهٔ ها» رو تموم کردم.انقدر هم خسته بودم که نمیتونستم مطالعه مفید کنم. فیلم ایرانی «نسل جادویی» رو که مدت‌ها قبل به خاطر «هدیه تهرانی و رامبد جوان» که اون موقع‌ها دوستشون داشتم دانلود کرده بودم، رو هم دیدم تا صبح بشه. بعد از فیلم «دو خواهر» دیگه رغبتی به دیدن فیلم ایرانی نداشتم ولی‌ دیگه از ناچاری این فیلم رو هم دیدم. یا من عوض شدم یا سبک فیلمسازی کشور!
صبح پنج شنبه ۱۲ آگوست، طبق قراری که با یانیک داشتیم ۷:۴۵ بلند شدم، بعد از صبحانه با VTT رفتیم تا درّه Richmond Golf. هر منطقه از یکی‌ دیگه زیباتر و بکرتر. این روز گرم بود و پشه و مگس فراوون. از ترسشون آب نمیخوردم که نرند تو دهانم و دیگه این که مجبور نشم برم دستشویی، میشد رفت پشت درختچه‌ها ولی‌ با این همه پشه و مگس...تصورش هم دردناک بود.



تو این درّه بعضی‌ قسمتها، درختچه هاش از من هم بلندتر بودند و همچنین تیغ دار و به مکافاتی از توش میگذشتیم، گرم هم که بود، کاملا هم پوشیده بودیم به خاطر پشه و مگس، مثل سونای متحرک بودیم، ضمن اینکه بعضی‌ جاها اصلا زیر پامون رو نمیدیدم، از بس که علف‌ها بلند بودند، پامون رو که میگذاشتیم تو آب و گّل فرو میرفت.
با این حال خیلی‌ خوشحال بودیم که کارهامون خوب و سریع پیش میرفتند و در کلّ از نتایج راضی‌ بودیم.
تو مسیر برگشت، از قبرستون روستا، محل ریختن زباله‌های ساختمونی و مصرفی، و استخر آب مصرفی (اگو) عکس گرفتم. همه اینها به فاصله زیادی از روستا قرار داشت. زباله‌ها رو هر دو سه روز یک بار میسوزوندند.



۷۵ سنت!


از دفتر خدمات دانشگاه ایمیل زده بودند که یک پولی برات برگشت خورده از: اسم ماشینی رو گفته بودند، بیا بگیر. هر چی‌ فکر کردم یادم نمیومد که چیزی خریده باشم که دانشگاه باید پولش رو بهم برگردونه، و بنا رو بر این گذاشتم که اشتباه شده. رفتم دانشگاه، آلن، کسی‌ که ایمیل زده بود، گفت پروین بیا این پاکت مال توئه. با تعجب پاکت رو گرفتم، درست بود اسمم روش نوشته شده بود، بازش کردم ۷۵ سنت توش بود! اوه ه ه یادم اومد، چند روز قبل که میخواستم قهوه بگیرم از ماشین، پول رو ریختم ولی‌ قهوه نیومد، ظاهرا دستگاه خراب بود. ماگالی، یکی‌ از کار آموز ها، برگه‌های کنار دستگاه رو نشون داد و گفت اینجا بنویس، گفتم ۷۵ سنت ارزش نداره، گفت بالاخره اینها باید بدونند که دستگاه عمل نکرده و این برگه‌ها رو برای همین اینجا گذاشتند، حرفش درست بود، یادداشت کردم و حالا بعد از ۳-۲ روز این پول رو به من برگردوندند!!!

------------------------
عکس‌ از گوگل.

۱۳۸۹ مرداد ۲۷, چهارشنبه

North of 55; Umiujaq 4

تو پیاده روی غروب کنار خلیج با چند تا از بچه‌های بومی که همراه مشاور اجتماعی -یک خانوم بلوند کبکی- اومده بودند گردش برخورد کردیم. بچه‌ها کنجکاو تر از اونی بودند که مونیک توصیه کرده بود، مدام به آدم می‌‌چسبیدند و سوالهایی میپرسیدند، یک کم میگذشت سایز لباس زیر آدم رو هم در میاوردند. یکیشون که دختر بچه‌ای ۱۲-۱۱ ساله بود چسبیده به من و میگه تو جاییت تتو یا پیرسینگ داری؟!! با تعجب از سوالش میگم نه..سریع بیخ گوش هم پچ پچ میکنند و سؤال بعدی، بعدی و بعدی... البته بعد از اولین سؤال من هم مثل خودشون جواب میدادم، در واقع جواب نمیدادم عین همون سؤال رو ازشون می‌پرسیدم! بعد از این برخورد با بچه ها، سعی‌ کردم کمتر باهاشون برخورد داشته باشم و این برای من که عاشق بچه هام تو هر سنی که باشند، یک خرده سخت و عجیب بود ولی‌ بهترین کار بود. روز‌های بعد که جوونها رو دیدم، علت سوالهای بچه‌ها رو فهمیدم، اکثر جوونها تتو و پیرسینگ کرده بودند با موهای رنگ کرده و مش‌های بد رنگ. با کلی‌ خواهش با چند تاشون یکی‌ دو تا عکس گرفتم.

بچه‌ها تو مدرسه، ۳ سال اول به زبان بومی درس میخونند و بعد از اون میتونند انتخاب کنند که به انگلیسی‌ ادامه بدند یا فرانسوی که اکثراً انگلیسی‌ رو انتخاب میکنند. در هر صورت، چند تا درس به زبون دیگه‌ای که انتخاب نکردند هم میگذرونند و تقریبا به هر ۳ زبان آشنائی دارند.
برگشتیم هتل و ۹:۳۰ خوابیدیم. تا این موقع که هنوز کسی‌ نیومده ما رو تحویل بگیره.
اینجا مرسوم نیست که در خونه‌ها رو قفل کنند، ولی‌ من موقع خواب در ورودی ساختمون رو قفل کردم.
یکی‌ دیگه از رسومات اینجا اینه که موقع ورود به هر جا حتی ساختمون‌های اداری باید کفش‌ها رو در آورد، درست مثل مساجد یک جا کفشی دم در هست، با این تفاوت‌ که مطمئنی کسی‌ اشتباهی کفشت رو نمیپوشه بره!!! فقط فروشگاه از این قانون مستثناست.
چند تا مقاله همراهمه که بخونم ولی‌ از تو هواپیما شروع کردم به خوندن چند باره کتاب «همسایهٔ‌ها -احمد محمود» که چند وقتی‌ میشد دانلود کردم.
روز چهار شنبه ۱۱ اوت، ساعت ۷ بلند شدم، یانیک صبحانه رو آماده کرده بود. بعد از صبحانه ظرفها رو شستم. امروز برای نمونه برداری از یخچالهای طبیعی رفتیم، که من ایده دیگه‌ای نسبت بهشون داشتم. در واقع اینجا توی این منطقه، سطح شون پوشیده از گیاهان و درختان مناطق توندرا بود. گوشه کنار هم چادر بومی‌ها رو میدیدیم که معمولا هم به رنگ سفید بودند.




مگس و پشه فراوون بود، با اینکه حتی صورتم رو هم پوشونده بودم، حسابی‌ از خجالتم در اومدند و قشنگ تنم رو با اون نقطه‌های قرمز کوچیکی که از خودشون به جا گذاشتند، طراحی‌ کردند. قبل از رفتن تو منطقه کرمی زده بودیم که حشرات رو دفع میکرد، با این حال خیلی‌‌هاشون نه تنها دفع نشدند که جذب شدند، اون هم چه جور، کافی‌ بود یک منفذ پیدا کنند، سریع وارد می‌شدند. هر بار که دهانم رو باز می‌کردم سوالی بپرسم یا چیزی بگم، چند تایی با سرعت می‌رفتند تو و تند هم مسیر گلو رو می‌رفتند پایین، فرصت نمیدادند که تفشون کنم بیرون!
تا ظهر بودیم، اومدیم برای نهار و دوباره بعد از نهار برگشتیم و کار رو ادامه دادیم، هنوز هم کسی‌ رو ندیدیم از مسئولین هتل.

این عکس رو از پشت سر یانیک گرفتم با پشه ها!

مسافرم!

دو تا چمدون با در باز یکی‌ تو هال و یکی‌ دیگه تو اتاق خواب، یک دفترچه و یک خودکار تو دستم، از کنار هر کدوم که ردّ میشم یک چیزی میندازم توش و تو دفترچه علامت میزنم. دو روزه نرفتم دانشگاه ولی‌ فردا میرم. خیلی‌ کار دارم، فرصتی ندارم به جاش شوق سفر دارم. هنوز آماده نیستم، باید یک خورده خرت و پرت بخرم، مراکز خرید ساعت ۵ عصر تعطیل میکنند، به جز روز‌های پنج شنبه و جمعه که تا ۹ شب بازند، باید همون دو روز خریدهام رو بکنم. هنوز به مامان و آقاجون خبر حتمی رفتنم رو ندادم. دلم پر میزنه برای دیدنشون، بغل کردن و بوسیدنشون...هفته دیگه مسافرم!